آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۵۶

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ سیاوش عزیزم برای طلاق دادن این دختره هیچ فکری نکردی !؟
دستام مشت جلوی خودم داشت از طلاق دادن من با سیاوش صحبت میکرد چقدر بی غیرت شده بود سیاوش دیگه اصلا اون رو نمیشناختم بزار تکلیف همه مشخص بشه بعدش خودم طلاقم رو میگیرم سرم پایین بود
_ همتا
انقدر محکم اسم همتا رو صدا زد که قلب من لرزید با شنیدن صداش چقدر دلتنگش شده بودم ، مامان همتا رو مخاطب قرار داد :
_ چطور گذشت این سال ها بدون سیاوش !؟
_ سخت
_ پس چرا ترک کردید همدیگه رو !؟
صدای عصبی سیاوش بلند شد :
_ مامان میشه دیگه همچین سئوال های مزخرفی نپرسی !؟
مامان سری تکون داد و متعجب از شنیدن صدای عصبی سیاوش و حرفی که زد گفت :
_ باشه پسرم
با تاسف بهش خیره شدم چقدر عوض شد با دیدن این دختره همتا
_ عشقم
_ جان
_ بریم بیرون دوست دارم ستاره ها رو نگاه کنم مثل قدیم با هم میشه !؟
_ آره
بعدش سیاوش و همتا بلند شدند رفتند که من شروع کردم تقلید کردن ازش
_ دختره ی چندش رو ببین چه عشوه هم میاد خجالت نمیکشه من زن سیاوش هستم اما راست راست نگاه میکنه لم داده تو بغل سیاوش ، سیاوش هم انگار نه انگار خیلی خوشش اومده کثافط .
_ ستایش
عصبی به سمت سامان برگشتم
_ بله
_ آروم باش .
_ از اون داداشت که قصد نداری طرفداری کنی مخصوصا با کار هایی که انجام داد !؟
_ نه
_ خیلی دارم حرص و جوش میخورم اما اصلا ارزش نداره منم باید مثل خودش رفتار کنم ، بزار فقط این قضیه تموم بشه مطمئن بشم سالم میمونه بعدش خودم ازش طلاق میگیرم عوضی پست …
_ ستایش
با شنیدن صدای مامان ساکت شدم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم :
_ عالی
چشمهاش رو تو حدقه چرخوند و گفت :
_ ستایش
_ چیکار باید بکنم مامان من مجبور هستم تظاهر کنم به خوب بودن تا موقعی که سیاوش رو نجات بدم بعدش شک نکنید ازش طلاق میگیرم ، خیلی حال من بد و داغون اما فقط دارم تحمل میکنم .

با خشم به سیاوش خیره شده بودم که همتا رو برده بود داخل اتاق من نه دیگه اصلا نمیتونستم سکوت کنم
_ بیرون
با شنیدن صدای عصبی من همتا چشمهاش گرد شد ، سیاوش اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ چی !؟
پوزخندی بهش زدم
_ فکر نمیکنم کر شده باشی و نشنیده باشی من چی بهت گفتم درسته !؟
_ گمشو بیرون ستایش تا یه بلایی …
وسط حرفش پریدم :
_ تا یه بلایی سرم نیاوردی دیگه میخوای چه بلایی سرم بیاری تو بهم ### کردی من مجبور شدم باهات ازدواج کنم بعدش که حالم خوب شد میخواستم طلاق بگیرم تا تو با عشقت ازدواج کنی با زنی که دوستش داری اما خودت قبول نکردی حالا با اینکارت قصد داری من و تحقیر کنی !؟
همتا بلند شد به سمتم اومد
_ چی !؟
نیشخندی زدم :
_ ببین من حتی با تو هم مشکل ندارم میدونم عاشق سیاوش هستید یه زمانی خیلی همدیگرو دوست داشتید اما الان از اتاق من برید بیرون خیلی زود داداخواست طلاق میدم و از سیاوش جدا میشم تا با هم ازدواج کنید من هیچ علاقه ای به سیاوش ندارم حتی ازش متنفر هم هستم چون بهم ### کرد میفهمی !؟
همتا ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ واقعا طلاق میگیری !؟
محکم گفتم :
_ آره
چشمهاش برق زد
_ این خیلی عالیه سیاوش ما هم میتونیم زود ازدواج کنیم پس …
سیاوش بدون توجه به حرف های همتا عصبی به من نگاهی انداخت و با خشم غرید :
_ تو چی داری میگی هان !؟
چشمهام رو تو حدقه چرخوندم
_ دارم از یه سری واقعیت ها صحبت میکنم عزیزم .
_ من تو رو طلاق نمیدم .
حالا چشمهای همتا گرد شده بود با بهت به سمت سیاوش برگشت که سیاوش ادامه داد :
_ پس فکر طلاق رو از سرت بنداز بیرون .
_ تو که عاشق همتا هستی پس وجود من رو میخوای چیکار سیاوش نکنه دوست داری من …
ساکت شدم و شروع کردم به گریه کردن که همتا با عصبانیت گفت :
_ سیاوش تو چت شده !
_ همتا بسه
با گریه از اتاق خارج شدم نمیخواستم شاهد بحث اون دوتا باشم ، شهلا با دیدن من گفت :
_ چیشده ستایش
همه چیز رو براش تعریف کردم که اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ لعنتی چجوری به خودش جرئت میده با تو همچین رفتاری داشته باشه آخه !؟
_ نمیدونم

امروز خودم رفته بودم دیدن مامان بابا و قرار بود امشب همینجا باشم چون اگه مامان بابا میومدند ممکن بود همتا و سیاوش رو ببیند اون وقت معلوم نبود قراره چه اتفاقی بیفته ، داخل اتاق نشسته بودم و داشتم بیصدا گریه میکردم که صدای در اتاق اومد سریع اشکام رو پاک کردم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ بفرمائید
در اتاق باز شد و خاله ستاره اومد داخل اتاق لامپ رو روشن کرد و گفت :
_ چرا تو تاریکی نشستی !؟
با صدای خش دار شده ناشی از گریه گفتم :
_ همینطوری
به سمتم اومد و گفت :
_ تو گریه کردی !؟
سرم و بلند کردم
_ نه
_ داری دروغ میگی چشمهات قرمز شده ، چرا گریه کردی کسی اذیتت کرده !؟
_ نه
_ پس چی باعث شده به این حال و روز بیفتی هان !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ چیزی نیست ستاره میشه تنهام بزاری !؟
اومد کنارم نشست و گفت :
_ نه ، باید بهم بگی چی باعث شده ناراحت بشی و گریه کنی کی اذیتت کرده آخه چرا حرف نمیزنی !؟
تلخ خندیدم نمیدونم چیشد همه چیز رو براش تعریف کردم وقتی به خودم اومدم دیدم دوباره گریه کردم و ستاره هم پا به پای من اشک ریخته
_ به مامان هیچگی نگو باشه !؟
_ باشه بهش چیزی نمیگم اما تو واقعا قصد داری هنوز همونجا باشی و انقدر زجر بکشی !؟
_ تحمل میکنم
_ من این اجازه رو نمیدم بهت ستایش چرا باید تو اذیت بشی ، ازش طلاق بگیر بیا اینجا همه با هم هستیم مامانت هست بابات هست من هستم چرا باید …
_ چون عاشقش هستم !
ساکت شد و با بهت داشت به من نگاه میکرد
_ تو واقعا عاشقش شدی ؟!
_ آره
_ نمیتونم باور کنم آخه چطور تونستی عاشقش بشی الان قلبت داره تیکه پاره میشه تو چطور میتونی دووم بیاری وقتی اون عاشق یکی دیگه هست ‌
تلخ خندیدم من عاشقش شده بود و این حس برای الان نبود
_ ستاره
_ جان
_ من اونجا میمونم و برای سیاوش میجنگم اون دختره بهش آسیب میزنه من نمیتونم همچین اجازه ای بهش بدم
_ پس احساسات خودت چی !؟
_ من تحمل میکنم
کلافه گفت :
_ تو واقعا یه دیوونه هستی .

وقتی برگشتم خونه همه چیز خیلی غمگین بود در نظرم چون قرار بود از امروز هووی خودم رو ببینم و این واقعا زجر آور بود دیدن یه زن کنار عشقت که از قضا جفتشون هم عاشق باشند .
با باز شدن یهویی در اتاق متعجب به عقب برگشتم سیاوش بود که با عصبانیت داشت به سمتم میومد فقط تونستم متعجب بپرسم
_ چیشده !؟
بازوم رو تو دستش گرفت فشاری آورد و با خشم غرید :
_ کدوم گوری بودی تا الان !؟
چشمهام گرد شد
_ سیاوش
عصبی تر از قبل فریاد کشید :
_ درست جواب بده به من سگ نکن من و شنیدی !؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ خونه پیش مامان بابام بودم قبل رفتن هم به مامان گفتم مثل اینکه بهت انقدر عصبی شدی .
_ تو حق نداشتی بدون گفتن به من جایی بری .
با شنیدن این حرفش منم عصبی شدم و با کنایه گفتم :
_ شما سرت گرم عشقت بود مگه وقت میشد بهت بگم آخه
کلافه دستی داخل موهاش کشید و عصبی گفت :
_ درست حرف بزن ستایش
پوزخندی بهش زدم
_ برو بیرون سیاوش حوصله ی شنیدن حرف های مفت تو رو ندارم بعدش دلیلی نداره عصبی بشی عشقت که کنارت بود ما هم که به زودی طلاق بگیریم .
_ فکر طلاق رو از سرت بنداز بیرون چون من اصلا همچین کاری نمیکنم
_ چرا نکنه میخوای حرمسرا باز کنی چند چند تا رو دل نکنی !؟
لبخندی زد و با حرص گفت :
_ قصد داری من و عصبی کنی با این حرف هایی که داری میزنی !؟
_ نه
_ پس دهنت و ببند !
خواست بره که صداش زدم ایستاد و خیره به چشمهام شد که گفتم :
_ من با خاله صحبت کردم قرار شد یه وکیل برای من پیدا کنه برای طلاق توافقیمون ببین سیاوش تو همتا رو دوست داری من نمیخوام یه مانع باشم بین شما پس بهتره هر چه زودتر این ازدواج اجباری رو تمومش کنیم .
پوزخندی زد
_ تو همین الانش هم هیچ مانعی برای من و همتا نیستی بعدش نمیخواد به اینا فکر کنی چون بهت مربوط نمیشه
بعدش گذاشت رفت که با دهن باز به جایی که رفته بود خیره شده بودم ، عجب حرفی به من زده بود تند تند داشتم نفس عمیق میکشیدم که جلوی بغضم رو بگیرم بخاطر اون دختره همتا خیلی زیاد داشت قلب من رو تیکه
پاره میکرد پس کی میتونستم از شر همه ی اینا خلاص بشم آخه !
از اتاق خارج شدم که مامان رو دیدم داخل راهرو به سمتش رفتم
_ سلام
لبخندی زد
_ سلام عزیزم خوبی ، مادرت چطور بود !؟
_ ممنون مامان هم خوب بود خیلی سلام رسوند به شما !

_ ستایش
وقتی همتا اسمم رو صدا زد متعجب به سمتش برگشتم که لبخندی زد به سمتم اومد کنارم نشست و گفت :
_ پس کی قراره از سیاوش جدا بشی من میخوام باهاش ازدواج کنم اما وقتی اسم تو از شناسنامه اش خط خورد ‌
دستام مشت شد از شدت عصبانیت اما سعی کردم تو صورتم اصلا تغیری ندم و بهش یه جواب درست حسابی بدم با صدای گرفته ای گفتم :
_ من به سیاوش هم گفتم تموم کارای طلاق رو انجام بدیم چون دوست ندارم باعث جدایی و یا حتی ناراحتی شما دو تا باشم همونطور که قبلا هم گفتم من عاشق سیاوش هم نیستم اما اون وقتی اینو بهش گفتم عصبی شد باهام بد رفتاری کرد میتونی تو باهاش صحبت کنی !؟
_ برای چی باهاش صحبت کنم !؟
با آرامش گفتم :
_ طلاق
همتا صورتش به شدت گرفته شده بود مخصوصا با شنیدن حرف هایی که بهش زده بودم و این خیلی خوب بود
_ نگران نباش سیاوش حتما اوکی میده
بعدش بلند شد رفت که لبخندی روی لبهام نشست و همه ی اون عصبانیت پر کشید ، خیلی جواب میداد این نقشه مظلوم نمایی بهتر بود تا وقتی که میتونم با همتا خیلی خوب رفتار کنم و سیاوش رو تحریک
_ به چی داری میخندی !؟
به سمت شهلا برگشتم و گفتم :
_ به همتا
اومد کنارم نشست و گفت :
_ وای ستایش خیلی حال به هم زن شده هر وقت تو خونه میبینمش بهم حالت تهوع دست میده رسما چسپیده به داداشم و اصلا بیخیال نمیشه عجب سیریشیه .
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم
_ به زودی میره
_ چجوری
_ فعلا صبور باش و تحمل کن باشه !؟
_ باشه
بلند شدم که شهلا هم بلند شد
_ من برم بیرون کار دارم میام دوباره مواظب خودت باش .
_ باشه
با رفتن شهلا خواستم برم طبقه بالا که دیدم همتا با عصبانیت اومد پایین و از خونه زد بیرون پس دعواشون شده بود این خیلی عالی بود
میخواستم برم سمت اتاق که مامان صدام زد
_ ستایش
_ جان
آهسته پرسید :
_ کجا داری میری !؟
_ اتاق
_ وایستا بیا اتاق من زود باش همین الان
متعجب به سمتش رفتم داخل اتاق شدم و گفتم :
_ چیزی شده !؟
_ آره
_ چی !؟
_ تو نباید وقتی اون دوتا دعواشون شده بری داخل اتاق سیاوش چون ممکنه اتفاق های خیلی بدی بیفته .
چشمهام رو تو حدقه چرخوندم
_ مثلا چه اتفاق های بدی قرار بیفته !؟
_ بشین تا صحبت کنیم .

کنارش نشستم که نگاهی به من انداخت و گفت :
_ ببین دخترم تو باعث شدی سیاوش عصبی بشه و وقتی میبینی بین اون دو تا داره دعوا میشه فاصله بگیر تا مظلوم جلوه بشی فهمیدی !؟
_ آره فهمیدم فقط همتا واقعا با سیاوش دعواش شده بود که انقدر عصبی گذاشت رفت !؟
مامان سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت :
_ انشاالله خیلی زود همه چیز درست میشه
_ انشاالله
صدای در اتاق اومد مامان متعجب گفت :
_ بفرمائید
در اتاق باز شد و دریا اومد داخل اتاق نگاهی به من و خواهرش انداخت
_ چیز هایی که شنیدم واقعیت داره !؟
قبل اینکه من جواب بدم مامان گفت :
_ خوشحال هستی الان تو !؟
دریا چشمهاش گرد شد شکه گفت :
_ چرا باید خوشحال باشم آخه !؟
مامان شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ قبلا دوست داشتی برای همین
دریا سری به نشونه ی تاسف تکون داد
_ واقعا که شما از من همچین تصوری تو ذهنتون ساختید که دارید انقدر مزخرف میگید !؟
_ دریا مودب باش
دریا خواست بره که اسمش رو صدا زدم :
_ دریا
ایستاد و به چشمهام خیره شد که ادامه دادم :
_ بیا بشین میخوام باهات صحبت کنم
دریا اومد نشست که همه چیز رو براش تعریف کردم وقتی حرف هام تموم شد دریا با بهت گفت :
_ الان قراره چیکار کنید !؟
_ باید برای یه مدت صبور باشیم
دریا نگران به من خیره شد
_ اگه اتفاقی برات بیفته چی همینطور که مشخص اون دختره یه دیوونه اس باباش هم خلافکار نکنه خل شدید !؟
_ سیاوش دوستش داره
_ گوه خورده
مامان محکم گفت :
_ دریا آروم باش نباید احساسی تصمیم بگیریم
_ اما
_ برای همین نمیخواستم بهت حرفی بزنم اصلا منطقی نیستی
دریا سرش رو تکون داد
_ معذرت میخوام حرف هایی که شنیدم یکم برای من شوکه کننده بود
_ این حرف هایی که شنیدی نباید هیچکس بفهمه فهمیدی دریا !؟
_ آره
_ خوبه
دریا به سمت من برگشت
_ میخوای من یه مدت بیام اینجا مستقر بشم بهتون کمک کنم با همتا طرح دوستی میریزم که مثلا از ستایش متنفر هستم .
مامان متفکر بهش خیره شد
_ فکر خوبیه اما میترسم برات اتفاق بدی بیفته
_ نترس آبجی چیزی نمیشه .

طبق نقشه دریا به بهانه اینکه خیلی تنهاست اومد تا پیش ما زندگی کنه و خیلی زود با همتا گرم شد ، من و همتا با دریا نشسته بودیم که همتا گفت :
_ با سیاوش صحبت کردم
با دقت به حرف هاش گوش سپردم که ادامه داد :
_ قراره خیلی زود تو رو طلاق بده پس نگران نباش
با شنیدن این حرفش عصبی دستام رو مشت کردم نباید عصبی میشدم اما دست خودم نبود مگه میشد عاشق باشی و وقتی حرف های معشوقه شوهرت رو میشنوی ناراحت نباشی ، تند تند داشتم نفس عمیق میکشیدم
_ واقعا سیاوش میخواد طلاقش بده !؟
همتا با خوشحالی گفت :
_ آره
بهتر بود دوباره توی جلد خودم فرو برم و حالش رو بگیرم وقت برای ناراحت شدن زیاد هست
_ خیلی خوشحال هستم که تونستی راضیش کنی ، پس من میرم وسایلم رو جمع کنم برم خونه پیش خانواده ام طلاق هم یه چند روز دیگه کاراش درست میشه درسته !؟
با شنیدن این حرف من همتا هول شد
_ اره اما …
بلند شدم و مصنوعی خندیدم
_ دوست ندارم شما ناراحت بشید همتا انشاالله جفتتون خوشبخت بشید کنار هم .
دریا داشت یه جوری بهم نگاه میکرد که انگار میدونست این دختره داره بهم دروغ میگه
_ خیلی زود از شرت خلاص شدیم ، بدون اینکه نیاز باشه من کاری بکنم سیاوش هم به عشق واقعی خودش داره میرسه .
دریا داشت این حرف ها رو میزد تا جلوی همتا خودش رو خوب جلوه بده ازشون فاصله گرفتم و گذاشتم رفتم ، داخل اتاق شدم روی تخت نشستم و بغضم رو فرو بردم این تازه اولش بود و من باید تحمل میکردم
_ ستایش
با شنیدن صدای سیاوش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم :
_ بله
_ گریه میکنی !؟
_ نه
_ اما چشمهات قرمز شده .
تلخ خندیم و گفتم :
_ داشتم به خاطره هایی که داشتیم فکر میکردم قراره امروز برای همیشه برم نمیدونم دوباره بعد طلاق کی هم …
_ چی !؟
با شنیدن صدای داد بلندش ساکت شدم که با خشم بهم خیره شد و گفت :
_ تو چی گفتی !؟
_ طلاق رو میگی !؟ خودت به همتا گفتی موافق هستی منم اومدم وسایلم رو جمع کنم برم پیش خانواده ام .
_ بسه خفه شو
چقدر بد دهن شده بود سیاوش همش تقصیر همتا بود واستا از زندگی ما گورش رو گم کنه بعدش من حال سیاوش رو خیلی خوب جا میاوردم
_ تو حق نداری جایی بری .
خودم رو زدم به اون راه و متعجب گفتم :
_ چی داری میگی سیاوش خودت با طلاق موافقت کردی .

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۵۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن