آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۵۹

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ چیشده مامان ؟
با ناراحتی بهم خیره شد و گفت :
_ سیاوش اومده برگه های طلاق رو هم آورده همشون اماده هستند فقط میخواد امضا کنی تا همه چیز تموم بشه
با شنیدن این حرف مامان مثل دیوونه ها شروع کردم به خندیدن وقتی خنده ام تموم شد مامان با نگرانی گفت :
_ ستایش خوبی ؟
_ نترس مامان دیوونه شدم کاملا خوب هستم تو برو منم الان میام آماده میشم دوست ندارم من و این شکلی ببینه فکر کنه چون دارم ازش جدا میشم خیلی ناراحت هستم .
مامان سرش رو با تاسف تکون داد و از اتاق خارج شد منم سریع آماده شدم و آرایشی رو صورتم انجام دادم بعدش از اتاق خارج شدم سیاوش داخل سالن نشسته بود
_ سلام
با شنیدن صدام به سمتم چرخید و اخماش رو تو هم کشید خیلی سرد گفت :
_ سلام
به جهنم که سرد هستی جوری رفتار میکرد انگار من بهش خیانت کردم و قراره با یه مرد دیگه ازدواج کنم .
رفتم روبروش نشستم و خیره به چشمهاش شدم
_ مامان گفت برگه های طلاق توافقی آماده اس و فقط امضای من و میخواد پس بده تا امضاش کنم .
سیاوش نتونست جلوی خودش رو بگیره و عصبی گفت :
_ مثل اینکه خیلی خوشحال هستی داری طلاق میگیری
خندیدم
_ چرا نباید خوشحال باشم من دارم یه زن آزاد میشم پس قصد دارم از زندگیم لذت ببرم ‌
نفسش رو با حرص بیرون فرستاد
_ بگیر امضاشون کن
خم شدم و برگه ها رو امضا کردم بدون اینکه دستم بلرزه چون میدونستم تو رابطه ای که عشق وجود نداشته باشه سرانجام نداره ،سیاوش نگاهی به من انداخت و بلند شد منم بلند شدم و گفتم :
_ ممنون سیاوش
ابرویی بالا انداخت و سئوالی بهم خیره شد که لبخندی بهش زدم :
_ بابت این مدت
عصبی خندید
_ خواهش میکنم
بعدش گذاشت رفت همونجا روی مبل نشستم مامان بهم خیره شد و گفت :
_ حالت خوبه ؟
_ نگران نباش مامان من کاملا خوب هستم
مامان با من من گفت :
_ آخه
_ دیگه اما و اخه نداره مامان من واقعا حالم خوبه نیاز نیست نگران من باشی
_ کاش اینجوری نمیشد
_ سیاوش عاشق همتا هست حقش هست به عشق خودش برسه من نمیتونستم مانع بشم .

بلاخره مهر طلاق تو شناسنامه من خورد و جدا شدیم هنوز باورم نمیشد از سیاوش جدا شدم حتی باورم نمیشد چجوری تونستم بدون طاقت بیارم ، خیلی حال بدی بود
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا به سمتش برگشتم و گیج گفتم :
_ هان
با ناراحتی داشت بهم نگاه میکرد
_ حالت خوبه ؟
_ بد نیستم بابا
_ ببخشید دخترم
متعجب به چشمهاش خیره شدم
_ بابا چرا داری معذرت خواهی میکنی ؟
_ مقصر تمام این اتفاقات من هستم شاید اگه اون زمان کنارت بودم برات پدری میکردم ، همچین اتفاق هایی اصلا نمیفتاد خیلی احساس بدی دارم .
_ اما بابا شما که مقصر نیستید بعدش الان دارید جبران میکنید مامان من خوشبخت هست من بعد مدت ها یه بابا دارم که ازم حمایت میکنه چی بهتر از این میتونه باشه ؟
اومد کنارم نشست دستش رو روی شونم انداخت و گفت :
_ هیچوقت دوست نداشتم باعث ناراحتیت بشم
_ شما هیچوقت باعث ناراحتی من نشدید
_ اما من همیشه این شکلی احساس کردم
_ شما همیشه بد احساس کردید
_ ستایش
_ جان
چشمهاش رو روی هم فشار داد و گفت :
_ دیگه همیشه کنارتون هستم جبران میکنم ، نمیزارم کسی قلبت رو بشکنه و باعث ناراحتیت بشه ، همه ی این سال هایی که گذشت رو جبران میکنم .
بغلش کردم و گفتم :
_ بابا حرفاتون بهم آرامش میده .
فشار دستاش رو بیشتر کرد نمیدونم چقدر تو بغلش بودم که صدای مامان اومد
_ پدر و دختر خوب خلوت کردید
از بابا جدا شدم با خنده بهش خیره شدم و گفتم :
_ حسودیتون شد مامان ؟
چشم غره ای به سمت من رفت و گفت :
_ چش سفید
صدای خنده ام شدت گرفت ، چه خوب که یه خانواده داشتم کنارم بودند باعث میشدند اتفاق های بد رو فراموش کنم ، صدای ستاره باعث شد از افکارم خارج بشم
_ ستایش
سرم و بلند کردم بهش خیره شدم
_ جان
_ میشه بیای اتاقم باهات کار دارم ؟
_ آره
بلند شدم همراه ستاره به سمت اتاقش رفتم همین که داخل شدیم در اتاقش رو بست و با گریه به سمتم اومد محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن با نگرانی از خودم جداش کردم و گفتم :
_ ستاره چیشده چرا داری گریه میکنی ؟
_ دیوونه شدم !
_ چرا ؟
_ امروز اشکان رو دیدم
چشمهام گرد شد شکه بهش خیره شدم که خودش ادامه داد :
_ خیلی بد بود ستایش احساس میکردم فراموش کردم اما اصلا فراموش نکرده بودم .

_ اون هم تو رو دید ؟
_ آره
_ چیشد حرف زدین با هم که به این حال و روز افتادی ؟
_ آره
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ خوب چی گفت بهت ؟
_ چی میخواستی بگه مثل همیشه بود اومد اولش سلام کرد بعد شروع کرد به تیکه انداختن آخرش هم غیرتی بازی برام در آورد
چشمهام گرد شد
_ یعنی چی ؟
_ یکی از همکلاسیام بهم نزدیک شد بعدش این دید من و ازش دور کرد بعد شروع کرد حرف بار من کردن
_ گوه خورده
_ منم میخواستم حالش رو بگیرم اما نشد
_ چرا ؟
_ چون حالم بد شد خودت که میدونی
با ناراحتی بغلش کردم و گفتم :
_ سعی کن روز های تلخ گذشته رو فراموش کنی با هم فراموش میکنیم ستاره
ازم شد با چشمهای پر از اشک بهم خیره شد
_ چرا همیشه ما باید گذشته ی تلخی داشته باشیم
تلخ خندیدم
_ شاید هم این قسمت ما بوده پس نمیشه ناشکری کرد
_ ستایش
_ جان
_ سیاوش رو فراموش کردی ؟
_ تو این همه سال نتونستی فراموشش کنی هنوزم با دیدنش حالت بد میشه اونوقت توقع داری من تو همین چند روز فراموشش کنم .
_ حق باتوئه
خواستم چیزی بگم که صدای در اتاق اومد ستاره هول شده دستی به صورتش کشید و گفت :
_ بفرمائید
در اتاق باز شد و مامان اومد داخل با لبخند به ما دوتا خیره شد و گفت :
_ دارید چیکار میکنید ؟
ستاره خندید
_ داشتیم حرف میزدیم
_ بیاید پایین مهمون داریم
متعجب پرسیدم :
_ کی هست ؟
_ مامان بزرگت
اخمام رو تو هم کشیدم
_ من نمیام
با حرص اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
_ مامان نیاز نیست قیافت رو اون شکلی کنی من واقعا نمیام
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد

_ یعنی چی نمیام زشته اون اومده دیدن شما دوست داره شما رو ببینه
ستاره پوزخندی زد
_ نه اینکه خیلی دوستمون داره یادت نیست باهامون چیکار کرد من از اون زن متنفر هستم اصلا هم دوست ندادم بیام قیافه اش رو ببینم پس لطفا دست از سر من بردار آبجی
مامان با حرص گفت :
_ همین الان جفتتون میاید آبروی منم نمیبرید
بعدش بدون اینکه منتظر جوابی از جانب ما باشه گذاشت رفت بیرون نگاهی به ستاره انداختم و گفتم :
_ میریم بیرون یعنی ؟
با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ اصلا دوست ندارم برم بیرون اما میدونی که مجبور هستم پس میرم .
_ منم میام پس وگرنه بعدش مامان من و به فاک میده
همراه ستاره از اتاق خارج شدیم بعد اینکه سر و وضعمون رو مرتب کردیم ، اشکان هم اومده بود کنار مامانش نشسته بود نگاهم به ستاره افتاد که خونسرد بود مثل همیشه تظاهر میکرد به بیتفاوت بودن .
_ خوبی عزیزم ؟
بی اختیار نیشخندی زدم حالا شده بودم عزیزش اون روز کلی بهم توهین کرد ، سرد جوابش رو دادم :
_ ممنون
_ من برای دیدن شما اومدم نمیتونستم دوری شما رو تحمل کنم .
نیم نگاهی به بابا انداختم واقعا چطور میتونست به مزخرفات این زن گوش بده آخه !
بلند شدم که من رو مخاطب قرار داد :
_ کجا عزیزم ؟

_ میخوام برم اتاقم اگه مشکلی نیست
_ اما من اومدم دیدن شما چرا من و تنها میزاری نکنه بابت اون روز هنوز از من دلخور هستی ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم تا هیچ بهش نگم دوست نداشتم بی احترامی کنم خواستم برم سمت اتاقم که مامان گفت :
_ ستایش وایستا
ایستادم به سمتش برگشتم سئوالی بهش خیره شدم که گفت :
_ از مامان بزرگت معذرت خواهی کن ؟
_ چرا ؟
با عصبانیت بهم خیره شد
_ ستایش
_ من به هیچ عنوان از این زن معذرت خواهی نمیکنم شاید شما فراموش کرده باشید اما من به هیچ عنوان فراموش نکردم که این زن باهام چیکار کرد شاید شما ببخشیدش اما من هیچوقت نمیتونم ببخشمش
با حرص داشت بهم نگاه میکرد
_ نکنه دیوونه شدی ؟
_ نه اما دارم واقعیت رو میگم مامان شما هم بهتره بس کنید .
بعدش خواستم برم که اون زن اسمم رو صدا زد :
_ ستایش من بابت اون روز معذرت میخوام میدونم تند رفتم نباید اون حرفا رو بهت میزدم اما دست خودم نبود من و ببخش عزیزم ….

با خشم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ اتفاقا حرفایی که اون شب زدی دست خودت بود و عمدی اون حرفا رو بهم زدی بعدش نیاز نیست جلوی بقیه فیلم بازی کنید الان و نقش مامان فداکار رو بازی کنید ، شاید تنها کسی که اینجا باز گول حرفای شما رو بخوره مامان ساده ی منه اما بقیه نه حتی بابام هم چهره ی واقعی شما رو دیده دوست ندارم شما رو ببینم برای همین میرم اتاقم .
پوزخندی زد :
_ بخاطر همین اخلاق گندت بود که شوهرت نتونست تحملت کنه و پرتت کرد بیرون حالا …
_ بسه
با شنیدن صدای فریاد بابا ساکت شد ، بابا اومد کنارم ایستاد بهش خیره شد و گفت :
_ خجالت نمیکشی داری همچین حرفای زشتی میزنی ؟
_ خجالت باید دخترت بکشه من پشیمون شدم اومدم معذرت خواهی اما اون بهم توهین کرد کور بودی ؟
بابا عصبی بهش چشم دوخت
_ نه کور نیستم دیدم خیلی خوب همه چیز رو دیدم شما اگه واقعا از حرفاتون پشیمون شده بودید الان شروع نمیکردید اراجیف گفتن شما فقط اومدید تا رابطتون با من درست بشه بتونید راحت رفت و آمد کنید و رابطه ی من و بهار و خانواده رو خراب کنی غیر اینه ؟
_ اما من مادرت هستم پسرم !
_ تو مادر من نیستی من مادر واقعیم رو پیدا کردم ، الان هم بهتره هر چه زودتر از این خونه گورت رو گم کنی هیچ دوست ندارم دیگه ببینمت .
اینبار صدای اشکان اومد :
_ یواش داداش چخبره خیلی داری تند میری !.
بابا به سمتش رفت دستش رو روی شونش گذاشت و گفت :
_ تو داداش من هستی برام عزیزی هر وقت از اون خونه خسته شدی بیا پیش خودم اونجا برای تو هم امن نیست
اخماش رو تو هم کشید
_ منظورت چیه ؟
خواست چیزی بگه که اون زن با خشم رو به بابا داد زد :
_ خجالت نمیکشی ؟
بابا ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چرا باید خجالت بکشم ؟
_ از اینکه بعد این همه توهینی که بهم کردید همراه خانواده ات حالا داری پسرم رو علیه من پر میکنی ؟
بابا زد زیر خنده
_ پسرت تو اصلا مگه دوستش داشتی که پسرت باشه آخه ؟
اشکان به بابا خیره شد
_ منظورت چیه ؟
بابا سرد گفت :
_ از مادرت بپرس چرا از من دشمن میپرسی ؟

اشکان به سمت مادرش برگشت و با خشم بهش خیره شد و گفت :
_ این چی داره میگه هان ؟
مادرش اخماش رو تو هم کشید و با غیض گفت :
_ داره چرت و پرت میگه اصلا بهش توجه نکن ، همش بخاطر این دخترش ‌که شوهرش طلاقش داده و اون رو نخواسته میخواد دق و دلیش رو سر ما خالی کنه حالا فهمیدی ؟
_ بهتر نیست دروغ گفتن رو تمومش کنی مامان ؟ همیشه میخواستی ذهن من رو مسموم کنی نتونستی حالا میخوای اشکان رو با من بد کنی ؟ اون داداش منه هر چی بشه من هیچوقت تنهاش نمیزارم
اشکان به سمتش برگشت و خش دار پچ زد :
_ چیشده ؟
_ باشه پس من برات تعریف میکنم قبل اینکه مامان یه مشت مزخرف بهت بگه
_ باشه
مامانش با عصبانیت گفت :
_ خفه شو
اینبار اشکان فریاد کشید :
_ بسه مامان میخوام حرفای داداشم رو بشنوم ساکت شو .
مامانش وحشت زده به اشکان خیره شد ، شاید هیچوقت این مدلی عصبی ندیده بوده اون رو که سرش داد بکشه .
_ خوب تعریف کن میشنوم .
_ اونی که زنت هست شیدا !
_ خوب
_ مامان با نقشه کاری کرد تو باهاش ازدواج کنی من تازه واقعیت رو فهمیدم اون دختره اصلا بهش هیچ ###ی نشده از سمت تو ، تو اون شب فقط بیهوش بودی و قبلش هم فقط اسم ستاره رو میگفتی مامان میخواست با کسی که خودش انتخاب کرده ازدواج کنی اما چون تو همش دنبال ستاره بودی همچین نقشه ای برات کشید .
اشکان چشمهاش گرد شد
_ مامان ساشا چی داره میگه ؟
سرش رو تکون داد
_ پسرم دروغ به حرفش گوش نده اون میخواد رابطه ی ما دوتا رو خراب کنه چون پسر واقعی من نیست از گوشت و خون من نیست حسودیش شده پسرم به حرفاش گوش نده با صدای گرفته ای گفتم :
_ واقعا برات متاسف هستم
به سمتم برگشت
_ همه ی اینا تقصیر توئه عوضی زنده ات نمیزارم فکر کردی به همین آسونیه آره ؟
_ فعلا که مشخص شد تو همه رو بازی دادی .
_ میکشمت .
بعدش خواست به سمت من هجوم بیاره که بابا داد زد :
_ بسه
ایستاد با نفرت به بابا خیره شد
_ باید همون موقع مینداختمت بیرون تو باعث …
_ خفه شو مامان !
با شنیدن صدای عصبی اشکان ساکت شد .

_ برو مامان .
مامانش چشمهاش گرد شد
_ اشکان نگو حرفاش رو باور کردی ؟ میخوای پیش اون بمونی آره پس من چی میشم ؟
اشکان چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و با عصبانیت گفت :
_ مامان همین الان برو تا یه بلایی سر خودم نیاوردم .
با رفتن مامانش نفس عمیقی کشید به بابا خیره شد
_ حرفات …
بابا وسط حرفش پرید :
_ همش واقعیت بود .
اشکان چشمهاش قرمز شده بود بابا اون رو به سمت اتاقش برد ما هم رفتیم نشستیم ، به مامان خیره شدم و گفتم :
_ مامان
_جان
_ این زن چرا انقدر چندش بود ؟ چطور تونست اون حرفای چندش آور و کثیف رو به بابا بگه ؟
مامان نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و گفت :
_ منم باورم نمیشه
_ یعنی چی ؟
_ قبلا اصلا این شکلی نبود خیلی خوب بود ، ستاره یادش هست اون خودش پیش همین زن بزرگ شد خیلی مهربون بود اما وقتی زن ساشا مریم اومد رفتار اونم عوض شد .
_ مامان شما دارید جدی میگید ؟
سرش رو تکون داد و گفت :
_ آره
_ پس چرا الان انقدر عوض شده جوری که بچه هاش هم ازش متنفر هستند
با تاسف سرش رو تکون داد
_ منم نمیتونم باور کنم دخترم که چرا این شکلی شده حتی دلیلش رو هم نمیدونم .
اینبار خاله ستاره گفت :
_ بیچاره اشکان حالا قراره چی بشه ؟
مامان گفت :
_ قرار نیست چیزی بشه ، اشکان اون زن رو که دوستش نداره و بازیش داده رو طلاق میده میاد برای همیشه با ما زندگی میکنه .
ستاره چشمهاش برق زد
_ خیلی خوشحال هستی نه ؟
به سمتم برگشت و گفت :
_چی ؟
خندیدم
_ از اینکه اشکان قراره بیاد با ما زندگی کنه خوشحال هستی ؟
_ نه چرا باید خوشحال باشم
_ مطمئن هستی خوشحال نیستی ؟
_ آره
اینبار مامان دخالت کرد
_ ستایش بسه انقدر سر به سرش نزار
_ باشه

اشکان با اصرار زیاد بابا قرار بود با ما زندگی کنه اینطور که مشخص بود زندگی اون رو هم مامانش خراب کرده بود !
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا از افکارم خارج شدم
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره چطور ؟
_ چند دقیقه هست دارم صدات میزنم اما انگار اصلا حواست نیست
_ ببخشید بابا
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ سیاوش و امروز دیدم !
با شنیدن این حرفش نفسم حبس شد که ادامه داد :
_ ازدواج کرده با همون دختره اسمش چی بود
به سختی گفتم :
_ همتا ؟
_ آره
اشک تو چشمهام جمع شد
_ خوشحال بود بابا ؟
با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ اصلا نیاز نیست بهش فکر کنی و حالت خراب بشه لیاقتت رو نداشت همون بهتر که گذاشت رفت .
_ بابا
_ جان
_ دوستش دارم سخته فراموش کردنش درست مثل جون کندن اما فراموشش میکنم چون نمیشه ما با هم باشیم من و اون برای هم ساخته نشدیم
سیاوش من و دوست نداشت .
بابا ناراحت بهم خیره شد :
_ نیاز نیست خودت رو ناراحت کنی دخترم بلاخره تو هم خوشبخت میشی .
لبخندی بهش زدم :
_مگه میشه با بودن شما خوشبخت نباشم بابا .
بلند شد به سمتم اومد و بغلم کرد

اشکان با ناراحتی یه گوشه نشسته بود به سمتش رفتم دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم :
_ حالت خوبه ؟
به سمتم برگشت لبخندی زد :
_ خوبم
_ چرا اومدی بیرون تنها نشستی هوا خیلی سرده
سرش رو تکون داد
_ آره
کنارش نشستم و به آسمون خیره شدم نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم :
_ دوستش داری ؟
متعجب پرسید :
_ کی رو ؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ زنت
پوزخندی زد
_ هیچوقت دوستش نداشتم
_ پس چرا باهاش ازدواج کردی ؟
_ چون مجبور بودم باهاش ازدواج کنم ، حرفامون رو که شنیدی
_ آره بازیچه شدی !
_ اون هم به دست مادرم نمیتونم باور کنم .
_ باید باور کنی هر کاری از همه بعیده ، تو این مدت عاشقش نشدی ؟
_ نه چون من عاشق بودم .
اشک تو چشمهام جمع شد که پرسید :
_ چرا چشمهات خیس شد
شونه ای بالا انداختم
_ همینطوری
_ تو هم عاشق شدی آره ؟
_ آره
چشمهاش گرد شد
_ واقعا ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ یعنی تو نمیدونستی من ازدواج کردم ؟
سرش رو تکون داد
_ نه

نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و با صدای گرفته گفتم :
_ یه شب بهم ### کرد مجبور شدم باهاش ازدواج کنم ، قصد داشت جبران کنه تا اون شب رو فراموش کنم البته به قولش عمل کرد خاطره های اون شب از ذهن من پاک شد دوستش داشتم خیلی زیاد براش ارزش قائل بودم اما اون من و دوست نداشت بعد اومدن عشقش هم من رو طلاق داد و با اون ازدواج کرد ‌.
با بهت بهم خیره شده بود
_ باورم نمیشه
تلخ بهش خندیدم که ادامه داد :
_ هنوز عاشقش هستی ؟
_ تازه طلاق گرفتیم ، بعدش یه سئوال
_ چی ؟
_ تو عاشق خاله ستاره هستی یا نه ؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ آره هستم .
_ پس چطور به من میگی فراموشش کردی یا نه ؟ وقتی خود تو این همه سال که گذشت فراموشش نکردی وقتی مامان بابای من هنوز هم عاشق هم هستند
_ حق با توئه
_ ستایش
با شنیدن صدای ستاره به عقب برگشتم چند قدم اون ور تر ایستاده بود داشت صدام میزد :
_ جان ؟
_ پاشو بیا داخل هوا سرده
_ باشه
بعد خودش رفت داخل اشکان با صدای گرفته ای گفت :
_ تموم عمر مامان باعث شد زندگیم خراب بشه
_ دوستش داری ؟
_ خیلی زیاد حاضرم براش جونم رو هم بدم
چشمهام برق زد
_ بنظرم اونم دوستت داره
با شنیدن این حرف من دقیق بهم خیره شد :
_ مطمئن هستی ؟
_ آره

چشمهاش رو ریز کرد
_ ببینم چیزی بهت گفته که داری اینو میگی ؟
شونه ای بالا انداختم و بلند شدم بعدش بهش خیره شدم و گفتم :
_ ستاره بهم چیزی نگفته اما من خودم میتونم بفهمم بنظرم هر چه زودتر کارای طلاقت رو انجام بده و خودت رو از شر اون زن خلاص کن تا ستاره رو بدست بیاری تو هم لیاقت داری که خوشبخت بشی !
ناامید بهم خیره شد :
_ ستاره از من متنفر هست چجوری باید راضیش کنم
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن
_ ازت متنفر نیست دیوونه چرا همچین چیزی میگی ؟
چشمهاش برق زد
_ واقعا متنفر نیست ؟
_ آره
_ پس چرا باهام اینجوری رفتار میکنه ؟
چشمهام رو ریز کردم و بهش چشم دوختم
_ چجوری ؟
_ ازم فرار میکنه یا وقتی به چشمهام نگاه میکنه سریع نگاهش رو میدزده انگار چندشش میشه از من .
شروع کردم به خندیدن که اخماش تو هم رفت
_ چرا میخندی ؟
_ به تو
_ مگه حرف خنده داری بهت زدم ؟
_ آره
کلافه بلند شد
_ نمیدونم باید چیکار کنم خودم هم کلافه شدم هم خسته اصلا دیگه کم آوردم
_ به این زودی نباید جا بزنی ، حالا هم بریم بخوابیم هوا خیلی سرده سرما میخوری .
_ تو برو منم میام .
لبخندی بهش زدم :
_ مواظب خودت باش
_ چشم خانوم کوچولو
به سمت خونه راه افتادم کاش مشکل اشکان هم حل بشه و یه شروع جدید برای جفتشون باشه !.

بلند شدم که مامان بهم خیره شد و گفت :
_ کجا داری میری ؟
_ مامان سیاوش باهام تماس گرفت گفت کار مهمی باهام داره برم دیدنش منم مجبور شدم قبول کنم حالا دارم میرم دیدنش چیشده ؟
مامان اخماش رو تو هم کشید
_ نیاز نیست بری دیدن اون زن تو با خانواده ی اون دیگه هیچ کاری نمیتونی داشته باشی فهمیدی ؟
با شنیدن این حرف مامان نفسم رو با حرص بیرون فرستادم
_ مامان
_ چیه ؟
_ لابد کار مهمی داره که همچین درخواستی از من داشته چرا نباید برم دیدنش شما باید یه دلیل قانع کننده داشته باشید ؟
_ ببین ستایش تو از سیاوش طلاق گرفتی هیچ رابطه ای دیگه بین شما وجود نداره پس تو نمیتونی به همین راحتی بری خونه اش پیش مادرش اون الان زن داره ، میدونم بری حال خودت چقدر بد میشه .
لبخندی بهش زدم :
_ مامان من اونقدر ضعیف نیستم بعدش زود میرم میام نگران نباشید .
_ اما ستایش ‌..
وسط حرفش پریدم :
_ مامان لطفا !
ناچار سرش رو تکون داد :
_ باشه اما اگه چیزی شد زود بیا فهمیدی ؟
_ آره
بعد خوردن بلند شدم و یه تاکسی گرفتم به سمت خونه سیاوش اینا حرکت کردم بعد گذشت یکساعت رسیدم ، پیاده شدم از شدت استرس داشت دستام میلرزید خدایا آخه این دیگه چی بود من چرا باید همچین چیزی رو تحمل میکردم ، شاید حق با مامان بود من نباید میومدم باز حالم بد میشد با دیدن این خانواده ، نفسم رو با حرص بیرون فرستادم و داخل شدم همشون نشسته بودند جز همتا و سیاوش
_ سلام
شهلا اولین کسی بود که به سمتم اومد و بعدش بقیه ، بعد احوالپرسی نشستم به مامان نگین خیره شدم و گفتم :
_ چیشده ؟
با ناراحتی بهم خیره شد :
_ به کمکت نیاز داریم ستایش .
چشمهام گرد شد با بهت گفتم :
_ چیشده ؟
_ بعد رفتن تو خیلی اتفاق های بدی افتاد ، سیاوش همتا رو عقد کرد .

با شنیدن این حرفش حس کردم نفسم قطع شد به سختی جلوی خودم رو گرفتم ، که ادامه داد :
_ و اما همتا یه روز خوش برای هیچکدوممون نزاشته همش دعوا بحث جنگ و جدل نمیدونیم باهاش چیکار کنیم واقعا خسته شدم از دستش .
با شنیدن این حرفش با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم
_ الان چه کمکی از دست من برمیاد ؟
_ میخوایم دوباره بیای پیش سیاوش
چشمهام گرد شد :
_ چی ؟
_ تنها کسی هستی که میتونی بهش کمک کنی ، اون دوستت داشت بعد طلاق تو بچم داغون شده .
بلند شدم
_ من نمیتونم هیچ کمکی به شما بکنم خیلی دارید اشتباه میکنید ، بهتره خودتون مشکلاتتون رو حل کنید .
بعدش خواستم برم که اینبار صدای سامان اومد :
_ دوستش نداری ؟
ایستادم به سمتش برگشتم پوزخندی زدم :
_ شاید دوستش داشته باشم اما انقدر حقیر نیستم که خودم رو کوچیک کنم من زندگیم رو بدون سیاوش شروع کردم نمیتونم خرابش کنم .
_ پس سیاوش چی میشه ؟
بهش خیره شدم و گفتم :
_ نمیدونم
بعدش اولین قدم رو برداشتم تا برم که در سالن باز شد و سیاوش اومد داخل با دیدنش رنگ از صورتم پرید ، اون داشت شکه به من نگاه میکرد
_ سلام
با شنیدن صدام به خودش اومد اخماش رو تو هم کشید :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
_ اومده بودم دیدن مامان نگین
نیشخندی زد :
_ دیگه لازم نیست پات و بزاری تو این خونه دوست ندارم عشقم با دیدنت اوقاتش تلخ بشه .
با شنیدن این حرفش دستام مشت شد و لحنم تلخ شد
_ منم دوست ندارم پام و بزارم اینجا چون عشقم از دستم ناراحت میشه ، مامان نگین زنگ زد اومدم حالش رو بپرسم همین .
بعدش ازش فاصله گرفتم اومدم برم که بازوم رو گرفت و با خشم غرید :
_ عشقت کدوم خریه هان ؟

بازوم رو از دستش کشیدم و مثل خودش با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم :
_ فکر نمیکنم بهت مربوط باشه عشق من کیه چون همونطور که در جریان هستی ما طلاق گرفتیم یا نکنه یادت رفته ؟
با شنیدن این حرف من با عصبانیت نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :
_ نه
صدای مامان نگین اومد :
_ سیاوش بسه من به ستایش گفتم بیاد دلم براش تنگ شده بود چرا کاری میکنی که باعث ناراحتی بینمون بشی ؟
سیاوش نگاهش رو به مادرش دوخت :
_ نیازی نبود که تو با این زن در تماس باشی .
مادرش نفس عمیقی کشید
_ پسرم داری تند پیش میری ، اونی که به ستایش بد کرد تو بودی پس این رفتار زشتت چیه ؟
سیاوش خواست چیزی بگه که صدای همتا اومد :
_ عشقم
دستم مشت شد ، اومد پایین که با دیدن من اخماش تو هم فرو رفت و با غیض گفت :
_ این اینجا چیکار میکنه ؟
_ من دعوتش کردم !
به سمت مامان نگین برگشت و با لحن بدی بهش توپید :
_ شما بیجا کردید .
چشمهام گرد شد ، سیاوش چه شکلی بهش اجازه میداد با مادرش این شکلی صحبت کنه !
_ همتا با مادرم درست حرف بزن
همتا با شنیدن صدای عصبی سیاوش با خشم بهش خیره شد :
_ وقتی برای اذیت کردن من زن سابق تو رو دعوت میکنه توقع نداری قربون صدقش برم ؟
سیاوش عصبی دستی داخل موهاش کشید
_ مادر من هر کاری انجام بده تو حق نداری بهش توهین کنی ، الان هم زود باش معذرت خواهی کن .
همتا به چشمهاش خیره شد :
_ من هیچوقت بابت کار اشتباهی که انجام ندادم معذرت خواهی نمیکنم .
بعدش گذاشت رفت که سیاوش هم با عصبانیت دنبالش رفت با شک پرسیدم :
_ پس چرا کتکش نزد ؟

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۵۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن