آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۱

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

با شنیدن این حرف بابا چشمهام از شدت خوشحالی برق زد :
_ خوب ؟
_ میتونی بری کلاس هایی که دوست داری از کار کردن بهتره ، اینطوری چیزایی که بهشون علاقه داری رو یاد میگیری نظرت چیه ؟
_ فکر خوبیه بابا !
لبخندی زد
_ پس بشین قشنگ فکرات و بکن ببین دوست داری چه شغلی داشته باشی .
_ چشم بابا
بعدش هممون مشغول شدیم ، بعد تموم شدن شام داشتم به مامان کمک میکردم که صدای زنگ تلفنم بلند شد رفتم طرفش با دیدن شماره سیاوش متعجب شدم چرا باهام تماس گرفته به سمت اتاقم رفتم و جواب دادم :
_ بله بفرمائید ؟
صدای بم و خش دار سیاوش تو گوشی پیچید :
_ بدون من انگار خیلی بهت خوش میگذره
با شنیدن این حرفش قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن خدا لعنتش کنه که خیلی خوب بلد بود قلب من رو به بازی بگیره عوضی دوست داشتم یه شکلی حسابش رو برسم ولی مگه میشد آخه !
با حرص جوابش رو دادم :
_ آره خیلی خوش میگذره
صداش عصبی شد :
_ فکر نکن حرفت رو یادم رفته تو مال منی همیشه هم مال من میمونی هیچکس حق نداره بهت نزدیک بشه پس فکر عشق و عاشقی رو از سرت بنداز بیرون
چشمهام گرد شد چقدر پرو بود
_ تو خجالت نمیکشی ؟
_ نه
با حرص بهش توپیدم :
_ یادت نیست طلاق گرفتیم باید بهت یاد آوری کنم من زن تو نیستم پس تو نمیتونی بهم دستور بدی چیکار بکنم یا نکنم تو خودت ازدواج کردی مثل اینکه فراموش کردی ؟
_ نه
_ پس چی داری میگی ؟
_ اینکه من صاحب تو هستم
اینبار جیغی از شدت حرص کشیدم و داد زدم :
_ خفه شو
بعدش گوشی رو محکم کوبیدم تو دیوار که هزار تیکه شد طولی نکشید که در اتاقم باز شد همه اومده بودند ، مامان نگران پرسید :
_ چیشده ؟
دستی به صورتم کشیدم
_ چیزی نیست مامان یه لحظه عصبی شدم ببخشید
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا بهش خیره شدم که پرسید :
_ سیاوش بود ؟
نمیتونستم بهش دروغ بگم سرم رو تکون دادم :
_ آره

اخماش بشدت تو هم رفت و با صدای خش داری پرسید :
_ برای چی باهات تماس گرفته بود ؟
با شنیدن این حرف بابا دستام مشت شد با صدای گرفته ای گفتم :
_ مهم نیست بابا
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد
_ اما برای من مهمه حالا بگو ببینم
حرفای سیاوش رو بهش گفتم که با جدیت گفت :
_ باهاش صحبت میکنم اون دیگه حق نداره با دختر ما در تماس باشه و براش خط و نشون بکشه .
مامان بهش خیره شد
_ اما ساشا …
بابا وسط حرفش پرید :
_ اگه تا الان این همه مدت صبر کردم فقط بخاطر تو بوده پس نیاز نیست دیگه چیزی بگی
_ ستایش
_ بله بابا ؟
_ باهات تماس گرفت جوابش رو نمیدی شنیدی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره بابا
لبخندی زد :
_ آفرین
بعدش بابا از اتاق خارج شد که مامان ترسیده گفت :
_ دعوا نشه !
_ نه نمیشه مامان اون سیاوش باید حدش رو بفهمه حالا که زن گرفته حق نداره من و تهدید کنه
مامان سری تکون داد :
_ میترسم
ابرویی بالا انداختم
_ از چی ؟
_ از اینکه اتفاق بدی در راه باشه
_ چیزی نمیشه مامان
بعد رفتن مامان روی تخت نشستم منم دلشوره داشتم میترسیدم اتفاق بدی بیفته اما چه میشه کرد باید طاقت آورد نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که صدای در اتاق اومد
_ بیا داخل
در اتاق باز شد و ستاره اومد داخل ترسیده به سمتم اومد :
_ حالت خوبه ؟
سری تکون دادم :
_ آره
_ پس ساشا چرا انقدر عصبی بود ؟
_ سیاوش بهم زنگ زد خط و نشون کشید برای همین بابا عصبی شد الانم رفت حقش رو بزاره کف دستش
_ جدی ؟
_ آره
ستاره خندید
_ پس خدا به داداش برسه عصبانیت ساشا خیلی ترسناک

داخل سالن با استرس داشتم راه میرفتم منتطر اومدن بابا بودم نمیدونستم چیشده و چه اتفاقی بینشون افتاده اما به شدت استرس داشتم که اصلا حتی برای یه لحظه من و آروم نمیذاشت ، چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صدای عصبی مامان اومد :
_ ستایش
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جانم مامان ؟
_ بسه بشین انقدر راه رفتی سرم گیج رفت بابا که اژدها نیست رفته باهاش صحبت کنه همین .
رفتم کنارش نشستم
_ میترسم مامان
_ از چی میترسی ؟
_ نکنه دعواشون شده باشه یا …
مامان خندید که ساکت شدم متعجب بهش خیره شدم تو این حال بدی که من داشتم مامان چرا داشت میخندید ، وقتی ساکت شد بهم خیره شد دستش رو به علامت تسلیم بالا برد
_ باشه اذیتت نمیکنم
به چشمهاش زل زدم که گفت :
_ آخه ببین ستایش خیلی حرفت خنده داره بابات خیلی عصبی بود وقتی رفت مسلما الان دارند دعوا میکنند یه جا آروم ننشستن
با شنیدن این حرف مامان وحشت زده بلند شدم :
_ باید برم پیش بابا من …
وسط حرفم پرید :
_ ستایش
اشک تو چشمهام جمع شد
_ همیشه بخاطر من اتفاق های بد میفته پس کی این کابوس تموم میشه من اصلا نمیتونم راحت بشم
مامان بلند شد من و بغل کرد و سعی داشت آرومم کنه نمیدونم چقدر گذشت که مامان باهام حرف زد و من آرومتر شده بود ، با شنیدن صدای بابا جفتمون به سمتش برگشتیم که ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چیشده ؟
مامان به سمتش رفت
_ سیاوش رو دیدی ؟
بابا سرش رو تکون داد
_ آره
_ خوب چیشد ؟
بابا با تاسف سرش رو تکون داد
_ اصلا این سیاوش رو نمیشناسم خیلی خودخواه شده ، خودش زن داره اما نشسته تهدید میکنه ستایش اصلا حق نداره عاشق بشه اون ناموس منه
مامان کلافه گفت :
_ بهش گفتی به ستایش نزدیک نشه ؟
_ آره باهاش اتمام حجت کردم گرچه با سیاوشی که من دیدم به این راحتی دست برنمیداره

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن