آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۲

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

با شنیدن حرفای بابا خیلی ناراحت شدم ، سیاوش رسما داشت جوری رفتار میکرد انگار من برده ی اون هستم و هر کاری دلش خواست انجام میده اون حق نداشت با من همچین رفتاری داشته بهش همچین اجازه ای نمیدادم اون باید حد خودش رو بفهمه
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ ببین میخوام رک باهات صحبت کنم پس خوب بهم گوش بده باشه ؟
_ باشه
_ سیاوش ازدواج کرده تو رو طلاق داده اما منطقش اینه تو نه حق عاشق شدن داری نه حق ازدواج چون ناموس اون هستی اما من دوست ندارم تو تمام عمرت با اینا زندگی کنی پس اولین کاری که باید بکنی اینه خطتت رو عوض میکنی فکر سیاوش رو از ذهنت میندازی بیرون برای همیشه بعدش میفرستمت جایی که بری درس بخونی .
_ از این خونه باید برم ؟
بابا خندید :
_ نه
_ پس …
_ این خونه رو عوض میکنم میرم جایی که نه سیاوش باشه نه کسی که به گذشته مربوط باشه میخوام از همه دور باشیم و هممون تو آرامش باشیم .
صدای اشکان اومد :
_ من کاملا موافق هستم
ستاره با حرص گفت :
_ ساشا از تو نظر نخواست
اشکان نیشخندی زد و خواست چیزی بگه که مامان با داد گفت :
_ جفتتون ساکت باشید مخمون رو خوردید
جفتشون ساکت شدند
_ ادامه بده عزیزم
_ بعدش میخوام یه سئوال ازت بپرسم درست جواب بده باشه ؟
_ باشه
به چشمهام خیره شد :
_ دوست داری سیاوش رو فراموش کنی یا نه ؟
خندیدم :
_ این چه سئوالیه بابا ؟
_ میخوام بدونم چون اگه دوست نداشته باشی هیچ رفتنی در کار نیست من نمیخوام مجبورت کنم .
_ بابا سیاوش زن داره من دوست ندارم به یه مرد متاهل فکر کنم که خودش زن داره و زندگی داره فکر کردن بهش هم خیانت محسوب میشه و من دوست ندارم مثل زن های خیابونی باشم درک میکنید ؟
_ آره

من واقعا قصد داشتم سیاوش رو فراموش کنم نمیتونستم همچنان تو همین خیال زندگی کنم که سیاوش یه روزی مال من میشه اون اگه من و میخواست طلاقم نمیداد
درست مثل من که براش جنگیدم میجنگید برای به دست آوردن من اما اون کاری که آسون بود رو انجام داد طلاق داد !
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن صدای ستاره بهش خیره شدم و سرم رو در جوابش تکون دادم که کنارم نشست و گفت :
_ امشب مهمونی دعوت هستیم بابات گفت آماده باشید برای شب میای نه ؟
_ نه اصلا حس و حالش نیست
چشم غره ای به سمت من رفت و گفت :
_ اما میدونی که باید بیای
_ اما …
وسط حرفم پرید :
_ اگه احیانن بگی نمیام به بابات میگم تا بیاد سراغت پس خودت میدونی ‌.
کلافه سرم رو تکون دادم :
_ باشه میام .
خندید
_ راستی ستایش امشب خیلی خوشگل کن شاید یه شوهر گیرت اومد
با حرص بهش خیره شدم و گفتم :
_ دوست داری امشب از دست من کتک بخوری ؟
_ نه
_ پس دهنت و ببند انقدر رو اعصاب من راه نرو شنیدی ؟
_ باشه عصبی نشو
سرم رو با تاسف تکون دادم و بلند شدم واقعا حوصله نداشتم برای امشب اماده بشم برم مهمونی ، ولی خوب مجبور بودم برم نمیخواستم بابا فکر کنه من بخاطر سیاوش ناراحت هستم ، گرچه ناراحتی من هم سودی نداشت .
* * *
بلاخره اومدیم مهمونی با دیدن خونشون فکم افتاد پایین رسما یه پا قصر بود براش خودش ، ستاره با لودگی گفت :
_ عجب جایی من که عاشقش شدم یعنی زن نمیخواد صاحب این خونه ؟
صدای پر از حرص اشکان اومد :
_ نه
ستاره پشت چشمی براش نازک کرد
_ من که از تو نپرسیدم بعدش تو از کجا میدونی شاید خواستن
اشکان خواست چیزی بگه که بابا دخالت کرد
_ بچه ها کافیه بریم داخل .

داخل شدیم اما هنوز اشکان و ستاره داشتند کل کل میکردند ایستادم با حرص به سمتشون برگشتم و گفتم :
_ بهتر نیست شما دوتا به جای کل کل کردن ابراز عشق کنید ؟
با شنیدن این حرف من چشمهای جفتشون گرد شد منم همراه بابا و مامان که داشتند میخندید به سمت خونه رفتم اون دوتا که خشک شده ایستاده بودند بابا با خنده گفت :
_ چه قشنگ جفتشون رو شستی گذاشتی کنار
با شنیدن این حرف بابا سری تکون دادم
_ حقشون بود
همین که داخل شدیم با صاحب مهمونی احوالپرسی کردیم من و مامان رفتیم مانتو هامون رو داخل گذاشتیم بعدش اومدیم بیرون رفتیم پیش بابا که کنار یه مرد ایستاده بود وایستادم و بهش خیره شدم حدودا نیم ساعت گذشته بود و حوصلم داشت سر میرفت که صدای آشنایی شنیدم :
_ سلام
با شک به سمت صدا برگشتم با دیدن سیاوش و زنش همتا چشمهام گرد شد اونا اینجا چیکار داشتند
بابا جوابشون رو داد منم سرم رو پایین انداختم و سعی کردم هیچ نگاهی بهشون نکنم که صدای همتا بلند شد :
_ چطوری ستایش ؟
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم به چشمهاش خیره شدم و بیتفاوت گفتم :
_ من خوبم تو چطوری ؟
دستش رو دور بازوی سیاوش حلقه کرد و با عشوه خرکی گفت :
_ من که کنار عشقم حالم عالیه
با شنیدن این حرفش دستام مشت شد اما لبخندی بهش زدم :
_ انشاالله همیشه عالی باشی .
_ ستایش
با شنیدن صدای ستاره به سمتش برگشتم :
_ جان
_ میشه یه چند دقیقه بیای ؟
_ آره
بعدش همراهش رفتم نفسم رو آسوده بیرون فرستادم :
_ ممنون ستاره
خندید
_ قابل نداشت عشقم
با حرص شروع کردم به حرف زدن :
_ آشغال فقط بخاطر اینکه من عصبی بشم داشت اون شکلی رفتار میکرد ، اصلا این دوتا چرا اومدند اینجا ؟
_ آروم باش ستایش تو که دوست نداری همه متوجه بشند اینجا چخبره ؟
سرم رو تکون دادم :
_ نه
_ پس آروم باش و اصلا به چیزای منفی فکر نکن
سرم رو تکون دادم :
_ باشه

واقعا اومدن همتا و سیاوش به این مهمونی باعث شده من عصبی بشم اون هم خیلی زیاد اصلا مشخص نبود اون دوتا برای چی پا شدند اومدند به این مهمونی یعنی فقط منتظر یه تلنگر بودم برای دعوا اما سعی میکردم خودم و کنترل کنم چون جفتشون هیچ ارزشی نداشتند
_ ستایش
با شنیدن صدای آشنای سامان به سمتش برگشتم لبخندی بهش زدم :
_ سلام
_ سلام خوبی ؟
_ آره تو خوبی ؟
ناراحت بهم خیره شد :
_ مگه میشه تو اون خونه زندگی کنی و حالت خوب باشه ؟
با شنیدن این حرفش غمگین بهش خیره شدم :
_ نه
_ ستایش واقعا نمیتونم فضای اون خونه رو بدون تو تحمل کنم مخصوصا با این اخلاق گندی که زنیکه داره
با شنیدن این حرفش متعجب پرسیدم :
_ مگه اون زن چیکار کرده تو تا این حد عصبی شدی از دستش ؟
_ دیگه میخواستی چیکار بکنه آخه همش داره ما رو با هم دعوا میندازه این وسط هیچکس هم حالیش نمیشه همش نقشه های اون زن ، منم خسته شدم میخوام برم .
_ کجا میخوای بری آخه ؟
با ناراحتی گفت :
_ جایی که آرامش داشته باشم .
_ ببین سامان تو نباید خانواده ات رو تنها بزاری میفهمی ؟
سرش رو تکون داد
_ آره میفهمم اما …
بین حرفش پریدم :
_ اون حالا زن سیاوش هست نباید اهمیت داشته باشه برای شما کار هاش ، شما به کار خودتون مشغول باشید .
سامان خسته بهم خیره شد و بحث رو عوض کرد
_ تو چیکار میکنی پس زیاد پیدا نیستی ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد و با شادی گفتم :
_ قراره درس بخونم ، بابام گفت باید ادامه بدم منم میخوام از نو شروع کنم .
سامان با محبت من و بغل کرد
_ این خیلی خوبه ، خوشحال شدم از این تصمیمت
_ جدی ؟
_ آره
هنوز تو بغلش بودم که صدای همتا اومد :
_ خوش میگذره ؟
با شنیدن صداش از هم جدا شدیم با حرص بهش داشتم نگاه میکردم چقدر این زن رو مخ من بود
سامان به جای من جواب داد :
_ جای شما خالی !
همتا دندون قروچه ای کرد و گفت :
_ دوستان به جای ما .

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن