آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۳

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

همتا نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ سیاوش که برات سودی نداشت طلاقت داد حالا چسپیدی به سامان شاید عاشقت شد آره ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد این زن چقدر وقیح بود اصلا توقع نداشتم همچین حرفای زشتی بزنه به چشمهاش خیره شدم و با غیض گفتم :
_ همه مثل تو نیستند ### باشند پس این افکارت رو بزار برای خودت نه بقیه
بعدش خواستم برم که سامان دستم رو گرفت و رو به سیاوش گفت :
_ به زنت بگو درست حرف بزنه همه مثل خودش نیستند
بعدش رو بهم گفت :
_ بریم
همراهش رفتیم چند قدم که دور شدیم اشکام رو صورتم جاری شدند که سامان من رو برد داخل حیاط
_ آروم باش چرا داری گریه میکنی آخه ؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ بنظرت میتونم خوب باشم ؟
_ میدونم حرفاش خیلی زشت و زننده بود اما یادت باشه تو همیشه قوی بودی این رفتار اصلا شایسته تو نیست
_ همش رو میدونم اما …

_ اما تو باز هم ناراحت شدی و بهش راحت اجازه میدی هر کاری دلش خواست انجام بده آره ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ نه
_ پس آروم باش
_ باشه
_ ببین ستایش همتا ذاتا قصدش از این کار ها مشخص اما تو هم آدمی نیستی که با شنیدن حرفای بی سر و ته اون خودت رو ببازی و زانوی غم به بغل بگیری درسته ؟
_ درسته سامان اما حرفاش برای من درد داره خیلی زیاد میتونی درک کنی چی دارم میگم ؟
_ آره
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ نمیخواستم بیام این مهمونی اما ستاره همش اصرار کرد
سامان اخماش رو تو هم کشید :
_ همینم مونده بود بخاطر اون زن خودت رو اینجا تو قفس زندونی کنی دیوونه شدی یا عقلت رو از دست دادی ؟
_ هیچکدوم
_ پس چی ؟
_ فقط دوست ندارم جایی که اونا هستند باشم میخوام از جفتشون دور باشم
_ دور هستی دیگه نیاز نیست اینقدر به خودت فشار بیاری .

صدای عصبی سیاوش باعث شد از هم فاصله بگیریم :
_ شما دوتا دارید چه غلطی میکنید ؟
به سمتش برگشتم خیلی عصبی شده بود مشخص بود از دیدن من و سامان کنار هم عصبیه مثل اینکه همتا با حرف هاش خیلی خوب رو مغزش تاثیر گذاشته بود بی اختیار اخمام رو تو هم کشیدم و بهش خیره شدم و گفتم :
_ باید بهت جواب پس بدیم ؟
چشمهاش شده بود کاسه خون به سمت برادرش برگشت و گفت :
_ سامان
سامان با حرص بهش خیره شد :
_ بخاطر حرفای اون زن مریضت بهم مشکوک شدی آره ؟
سیاوش سرش رو با تاسف تکون داد :
_نه
_ کاملا مشخص
با شنیدن این حرفش پوزخندی بهش زدم :
_ کاملا مشخص
_ باید از سامان دور باشی ستایش خیلی خوب میدونم چه نقشه ای داری !
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم بالا پرید با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم :
_ میشه بگی من چه نقشه ای میتونم داشته باشم ؟
سرش رو تکون داد :
_ به دست آوردن عشق سامان برای انتقام از من !
با شنیدن این حرفش زدم زیر خنده وقتی خنده هام تموم شد دستی به صورتم کشیدم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ تو واقعا دیوونه شدی عقلت رو از دست دادی من نمیتونم بهت چیزی بگم
بعدش خواستم برم که صداش بلند شد :
_ کجا ؟
با نفرت به چشمهاش خیره شدم :
_ جهنم دوست داری بیای ؟
ساکت شد که از کنارش رد شدم بعدش دیگه چیزی نشنیدم واقعا حالم داشت از خودم بهم میخورد که یه روزی عاشق همچین آدمی شده بودم !
_ ستایش کجا بودی ؟
با شنیدن صدای مامان بهش خیره شدم و گفتم :
_ تو حیاط
فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد منم هر چه زودتر منتظر بودم این مهمونی لعنتی تموم بشه تا برم تو اتاقم و تنهایی خلوت کنم .!

وقتی مهمونی تموم شد برگشتیم خونه خداروشکر هیچکس متوجه حال بد من نشد همین که داخل اتاق شدم در رو قفل کردم و خودم رو پرت کردم روی تخت شروع کردم به گریه کردن حرفای سیاوش واسه منی که عاشقش بودم درد داشت چطور میتونست درمورد من همچین فکری داشته باشه یعنی من همچین آدمی بودم ، کسی که دنبال سامان باشم تا عاشقش کنم اون هم بخاطر انتقام از سیاوش چرا همچین فکری درمورد من داشت چرا آخه !
چند تا نفس عمیق کشیدم که صدای موبایلم بلند شد برش داشتم یه پیام از طرف سامان بود نوشته بود :
“_ معذرت میخوام از طرف سیاوش از بس عاشقته همش این افکار مزخرف که بخاطر حرفای همتا هست میاد تو ذهنش ناراحت نشو فراموشش کن ”
پوزخند عصبی بهش زدم به همین راحتی یعنی باید فراموشش میکردم اصلا مگه همچین چیزی شدنی بود آخه من که نمیتونستم فراموشش کنم به هیچ عنوان بلند شدم لباسام رو عوض کردم و سعی کردم بدون فکر کردن به افکار آزار دهنده بخوابم .
مامان با نگرانی داشت بهم نگاه میکرد که متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ چیزی شده ؟

سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد :
_ نه
_ پس چی باعث شده صورت شما تا این حد رنگ پریده باشه ؟
با شنیدن این حرف من چند تا نفس عمیق کشید
_ همتا اومده !
با شنیدن این حرفش چند دقیقه خشک شده بهش خیره شدم اما بعدش به خودم اومدم :
_ برای چی اومده ؟
مامان سرش رو تکون داد
_ نمیدونم گفت میخواد باهات صحبت کنه بهش گفتم نمیشه اما خیلی اصرار کرد ، اما هر چی تو بگی دخترم نظر تو مهمه
لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود زدم :
_ باشه
به سمت پایین رفتم نشسته بود
_ سلام
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و بلند شد
_ سلام
_ با من چیکار داشتی ؟
_ میشه تنها صحبت کنیم ؟
نگاهی به مامان و ستاره انداختم بعدش سرم رو تکون دادم :
_ همراه من بیا
به سمت اتاقم راهنماییش کردم بعدش به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ خوب میشنوم چی باعث شده بیای دیدن من ؟

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن