آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۴

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ من سیاوش رو دوست دارم !
پوزخندی بهش زدم :
_ این همه راه اومدی بگی سیاوش رو دوست داری ؟ زحمت نمیکشیدی این و خودم میدونستم ‌.
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و ادامه داد :
_ میدونم که میدونی من و سیاوش چجوری عاشق هم شدیم حتی چجوری مجبور شدم ازش جدا بشم و بعد برگشتم که تو زن سیاوش بودی
_ طلاق گرفتیم همتا !
لبخندی زد :
_ میدونم
_ پس چرا اومدی اینارو برای من تعریف میکنی ؟
_ چون من عاشق سیاوش هستم و بدون اون نمیتونم زندگی کنم ، میدونی که عشق آدم و خودخواه حسود میکنه ؟
_ خوب چه ربطی به من داره ؟
_ میخوام دیگه دور بر سیاوش نباشی .
_ همتا نمیدونم چی باعث شده که تو به خودت جرئت دادی اومدی خونه ی ما و داری من رو تهدید میکنی اما بهتره یه سری چیزا مشخص بشه همینجا ، من نه اطراف سیاوش هستم نه باهاش کاری دارم ، سیاوش من و طلاق داد رابطه ی ما تموم شد من انقدر بی شخصیت و بدون غرور نیستم که بخوام بیام اطراف یه مرد متاهل ‌
همتا با شک بهم خیره شد :
_ یعنی دوستش نداری ؟
بدون مکث جوابش رو دادم خیلی محکم و کوبنده !
_ نه
چشمهاش گرد شد :
_ داری دروغ میگی
با تاسف سرم رو براش تکون دادم :
_ ببینم همتا تو مشکل روانی داری ؟
اخماش رو تو هم کشید
_ درست صحبت کن
_ نه جدی دارم میپرسم تو واقعا مشکل روحی روانی داری ؟
_ نه
_ مطمئنی ؟
_ داری از حدت …
وسط حرفش پریدم‌ :
_ برو بشین با خودت فکر کن چی بهم گفتی جوابایی که بهت دادم چی بود ، تو امروز اومدی اینجا با من سر دعوا داشتی مشکلت فقط همین بود تمام پس بهتری بری من حوصله ی تو رو ندارم .
همتا نگاه پر از حرفی بهم انداخت و از اتاق خارج شد مریض روانی رسما اومده بود مزخرف بگه حرفاش اصلا سر و ته نداشت من عاشق سیاوش هستم خوب به جهنم که عاشق هستی به من چه ربطی داره شوهرت رو دو دستی بچسپ از دستت نپره !

مامان اومد کنارم نشست و متعجب پرسید :
_ چی میخواست اون دختره ؟
به چشمهاش خیره شدم و همه چیز رو براش تعریف کردم بدون سانسور کردن مامان بعد تموم شدن حرفام با بهت گفت :
_ پس برای چی اومده بود ؟
لبخندی بهش زدم :
_ یعنی نفهمیدی مامان ؟ اون دختره اصلا بحثش سیاوش نیست یه آدم پر از عقده هست که فقط دوست داره یکی باشه بیخود باهاش بجنگه حتی بنظر من اون عاشق سیاوش هم نیست فقط دوست داره اون و داشته باشه مثل یه وسیله شخصی
مامان ابرویی بالا انداخت :
_ چرا اینو میگی ستایش ؟
_ چون از رفتارش کاملا مشخص مامان منم خیلی رک و راست گفتم بهت حالا فهمیدی ؟
فقط سرش رو تکون داد
_ آره
مامان خواست چیزی بگه که صدای بابا اومد ، بلند شد رفت پایین خواستم منم برم که صدای زنگ تلفنم بلند شد با دیدن شماره سیاوش خواستم اولش قطع کنم اما بعدش جوابش رو دادم :
_ بله
سیاوش با عصبانیت داد زد :
_ اول زن من رو دعوت میکنی خونتون بعدش کتکش میزنی فکر کردی کی هستی هان ؟
با بهت داشتم به حرفاش گوش میدادم این چی داشت میگفت من کتکش زده بودم و دعوتش کرده بودم ساکت بودم که صدای فریادش داخل گوشی پیچید :
_ آدمت میکنم
با شنیدن این حرفش عصبی شدم به چه حقی داشت سر من داد و بیداد میکرد
_ اول برو خودت رو آدم کن بعدش بیفت دنبال آدم کردن بقیه ، درضمن تو بهتره زنت رو ببری یه سر پیش روانپزشک چون زنت یه روانی به تمام معناست من نه دعوتش کردم نه کتکش زدم ، خودش اومده بود اینجا یه سری چرت و پرت گفت و رفت اونم سالم مامان و همه شاهد هستند
بعدش اونی که باید ازش حساب پس بگیری من نیستم زنت دیوونت هست .
بعدش گوشی رو قطع کردم و با حرص دندون قروچه ای کردم باید میفهمیدم همه چیز یه نقشه برنامه ریزی شده هست تا اینقدر بیخود حرص و جوش نخورم .

با عصبانیت به سمت پایین رفتم مامان کنار اشکان نشسته بود و داشتند حرف میزدند
_ مامان
با شنیدن صدام دست از صحبت کردن برداشت به سمت من برگشت و متعجب پرسید :
_ چیشده ؟
_ من میخوام یه سئوال از شما بپرسم اگه مشکلی نیست !
مامان سری تکون داد :
_ بپرس میشنوم
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ همتا رو من دعوت کرده بودم بیاد اینجا ؟
مامان با تعجب بهم خیره شد :
_ نه
_ وقتی داشت میرفت شما دیدینش ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره حتی باهاش صحبت کردم چیشده ؟
بدون توجه به سئوال آخری که پرسید گفتم :
_ صورتش زخمی شده بود وقتی داشت میرفت یعنی کتک خورده بود ؟
مامان چشمهاش گرد شده بود
_ ستایش تو چی داری میگی میشه واضح حرف بزنی من اصلا متوجه نمیشم چی داری میگی
با شنیدن این حرف مامان لبخندی بهش زدم :
_ منم متوجه نشدم مامان
_ یعنی چی ؟
تموم حرفای سیاوش رو بهش گفتم که مامان با خشم گفت :
_ گوه خورده زنیکه عوضی با چه جرئتی این همه دروغ برای خودش بافته من اصلا نمیتونم درکش کنم چرا همچین چیزایی از خودش در آورده من شاهد هستم خودش اومد گفت میخواد تو رو ببینه و بعدش سالم از عمارت خارج شد حتی خدمتکارمون هم اون رو دید
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ مامان خیلی خسته شدم من که کاریش ندارم خودش زندگیش رو نجات بده چرا سعی میکنه همش من آدم بده شناخته بشم چی بهش میرسه آخه ؟
مامان با تاسف سرش رو تکون داد
_ چی بهش بگم آخه !

_ نیاز نیست چیزی بهش بگید مامان من فقط میخوام اون دست از سر زندگی من برداره و به زندگی خودش برسه این چیز زیادی هست ؟
سرش رو تکون داد :
_ نه
اشکان اینبار گفت :
_ بیا اینجا بشین ستایش باهات کار دارم
سرم رو تکون دادم رفتم کنارشون نشستم که اشکان خیره بهم شد و پرسید :
_ ببینم این همتا واقعا باباش خلافکاره و مشکل داره ؟
سرم رو تکون دادم :
_ اره خیلی زیاد اونقدر که حتی یکبار نزدیک بود مامان سیاوش رو برای همیشه از دست بدیم داخل عمارت بهش حمله شد و هیچکس حتی نفهمید کی همچین بلایی سرش در آورده
_ میتونه کار همتا باشه ؟
سرم رو تکون دادم
_ نه اون موقع همتا اصلا داخل عمارت زندگی نمیکرد پس نمیتونه کار اون باشه .
_ مطمئنی ؟
_ آره ، برای چی داری همچین سئوال هایی میپرسی ؟
اشکان جدی گفت :
_ یه دوست دارم تو آگاهی میخوام باهاش درمیون بزارم و یه درس درست حسابی هم به اون دختره بدم .
با شنیدن این حرفش وحشت زده بهش خیره شدم و گفتم :
_ نه اصلا همچین کاری نباید انجام بدی شنیدی ؟
اشکان با دیدن ترس و وحشت من متعجب پرسید :
_ چرا انقدر ترسیدی ؟
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم :
_ چون تو اونا رو نمیشناسی وقتی تونستند وارد عمارت بشن و همچین بلایی سرش بیارند بی شک میتونند یه بلایی سر تو هم بیارن و خیلی راحت از سر راهشون برت دارند
اشکان نیشخندی زد :
_ هیچ غلطی نمیتونند بکنند
با شنیدن این حرفش نفس عمیق کشیدم بعدش بهش زل زدم و گفتم :
_ خیلی ساده هستی اشکان اون هر کاری خواست میتونه انجام بده خطرناکتر از اون چیزی هست که فکرش رو بکنی درسته تو نمیترسی اما باید بفهمی اونی که اون بیرون هست …
_ ستایش
ساکت بهش خیره شدم که گفت :
_ نیاز به این همه ترس نیست !

_ نیاز به این همه ترس هست اشکان ، ما دیگه با اون خانواده آدم هاش حتی اون دختره هیچ کاری نداریم پس خواهش میکنم بهشون کاری نداشته باش دوست ندارم تو رو از دست بدیم ما تازه خانواده شدیم ، بهم قول بده اشکان همین الان زود باش ؟
اخماش رو تو هم کشید :
_ ستایش من اینقدر هم بی عرضه نیستم کاری انجام بدم که اونا بلایی سر من بیارند پس نیاز نیست انقدر ترس داشته باشی من میتونم حسابشون رو برسم میفهمی ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ اشکان خواهش میکنم
صدای مامان بلند شد :
_ منم با ستایش موافق هستم نباید بیخود با اون آدمایی که خلافکار هستند در بیفتیم دوست ندارم یکبار دیگه خواهرم نابود بشه پس زود باش قول بده ؟
بعدش با اخم به اشکان خیره شد ، که اشکان سرش رو تکون داد و گفت :
_ باشه قول میدم هیچ کاری انجام ندم که باعث ناراحتی بشه و پیگیر ماجرا نمیشم قول میدم .
نفسم رو آسوده بیرون فرستادم که صدای شاد ستاره اومد :
_ وای نمیدونید چیشده من امروز چیکار کردم خیلی بد حالش رو گرفتم حقش بود دختره ی عوضی
همه به سمتش برگشتیم اشکان پرسید :
_ چیشده ؟
ستاره اومد نشست و با هیجان شروع کرد به تعریف کردن :
_ من امروز داخل دانشگاه همتا رو دیدم نمیدونم برای چی اومده بود اما وقتی من و دید اومد پیشم صورتش کبود بود گفت بخاطر ستایش این شکلی شده منم یه سیلی خوابوندم اون ور صورتش گفتم این و هم کم داشتی من جای ستایش میزنمت تا آدم بشی دیگه هم دور بر ستایش نبینمت
با شنیدن این حرفش نمیدونستم بخندم یا گریه کنم همین و کم داشتیم ستاره پا شده با اون احمق دعواش شده با تاسف سرم رو تکون دادم که صدای مامان بلند شد :
_ ستاره
_ جان
_ اصلا دوست ندارم دیگه باهاش همکلام بشی چه برسه به دعوا شنیدی ؟
ستاره بیخیال گفت :
_ اول خودش شروع کرد من نمیخواستم …
مامان با داد حرفش رو قطع کرد :
_ ستاره شنیدی چی گفتم ؟
ستاره متعجب از شنیدن صدای داد مامان سرش رو تکون داد و گفت :
_ آره شنیدم چرا داد میزنی چیزی شده من بی خبر هستم ؟
_ نه

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن