آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۶

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ شما دوتا خجالت نمیکشید وسط سالن نشستید دارید حرکات مثبت هجده انجام میدید ، برم به بابا و مامان بگم داشتید چیکار میکردید ؟
جفتشون ترسیده سرشون رو تکون دادند :
_ نه
_ چرا ؟
اشکان بلند شد به سمتم اومد
_ چی میخوای عزیزم هر چی بخوای میتونم واست فراهم کنم .
با شنیدن این حرفش لبخند شیطونی روی لبهام نشست متفکر بهش خیره شدم و گفتم :
_ نمیدونم باید فکر کنم ببینم چی لازم دارم تا واسم فراهم کنی
با شنیدن این حرف من چشم غره ای به سمت من رفت و گفت :
_ ستایش خیلی ‌..
_ برم پیش مامان بابا ؟
لبخندی زد
_ خیلی خوبی
_ میدونم !.
با شنیدن صدای زنگ موبایلم با خنده ازشون جدا شدم با دیدن شماره سیاوش احساس کردم رنگ از صورتم پرید ، خداروشکر ستاره و اشکان حواسشون به من نبود به سمت بیرون خونه رفتم و جواب دادم :
_ بله بفرمائید
_ حرفای بابای همتا درسته ؟ یعنی تو باعث نش ….
_ سیاوش من روست ندارم تو دیگه هی راه به راه بهم زنگ بزنی میخوام گذشته و آدماش رو بریزم دور همینطور من دنبال دردسر نیستم زن تو خودش مشکل ساز هست پس لطفا باهام تماس نگیر ‌.
سیاوش مکث کوتاهی کرد بعدش به حرف اومد :
_ باشه
حس کردم قلبم تیر کشید
_ ممنون
_ ستایش
دوست داشتم بهش بگم “جانم” ولی نمیشد پس با صدای گرفته ای گفتم :
_ بله
_ دیگه دوست ندارم اذیت بشی پس باهات تماس نمیگیرم اما این و یادت نره که تو مال منی و هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره ، هیچوقت فراموش نکن
و قبل از اینکه جوابی بهش بدم قطع کردم چقدر خودخواه بود اما من هنوزم دوستش داشتم حتی همین خودخواه بودنش رو !.

_ ستایش چرا اینجا ایستادی ؟
با شنیدن صدای بابا به سمتش برگشتم و گفتم :
_ داشتم با سیاوش حرف میزدم گفت دیگه باهام تماس نمیگیره اینبار واقعا تموم شد .
بابا اومد سمتم من رو تو بغلش گرفت و گفت :
_ بخاطر همینه ناراحت شدی و اخمات رفته تو هم ؟
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و گفتم :
_ نه بخاطر این نیست من حالم سر یه چیز دیگه بد هست بابا کاش میشد گذشته رو به عقب برگردونیم تا خیلی چیز ها رو درست کنیم ، کاش اصلا باهاش ازدواج نمیکردم
_ اینا دست ما نیست دخترم قسمت همین بوده تو هم بهتره گذشته رو به فراموشی بسپاری تا یه زندگی خوب داشته باشی .
_ همینکارو انجام میدم بابا چون خودم هم خسته شدم از این بلاتکلیف بودن .
_ ستایش
_ جان
_ میدونم دوستش داری حتی میدونم فراموش کردنش سخته اما تو میتونی چون زندگی ادامه داره .
ازش جدا شدم به چشمهاش خیره شدم :
_ کاش زودتر داشتمت بابا
اشک تو چشمهای بابا حلقه زد
_ همش تقصیر من بود که شما این همه سال اینقدر سختی کشیدید
اخمام رو کشیدم تو هم و گفتم :
_ این چه حرفیه بابا شما هیچ تقصیری ندارید
صدای مامان اومد :
_ چرا اینجا ایستادید اونم تو این هوای سرد ؟
بابا به سمتش برگشت و گفت :
_ فضولی مگه خانوم
مامان با اخم چشم غره ای به سمتش رفت و گفت :
_ خیلی پرو شدی
بابا خندید به سمتش رفت بوسه ای روی گونه اش کاشت و رو به من گفت :
_ زود باش بیا داخل میدونی که مامانت چقدر حسوده
با خنده دنبالشون رفتم ، حق با بابا بود زندگی ادامه داشت باید به فراموشی سپرد و یه زندگی جدید ساخت !.

این یه شروع تازه برای من بود ، درس خوندم دانشگاه قبول شدم بدون اینکه تو این مدت هیچ خبری از سیاوش و خانواده اش داشته باشم البته فقط گاهی تلفنی با سامان صحبت میکردم که شاید در سال دو سه بار بیشتر نبود حتی سامان هم فهمیده بود باید رابطه هامون کمتر باشه چون برای من مشکل ساز میشد
کلافه داخل کلاس نشسته بودم ساعت نه بود اما خبری از استاد نشده بود ، دیگه واقعا داشتم عصبی میشدم ، به سمت ساناز برگشتم و گفتم :
_ چرا خبری نشده از استاد ؟
ساناز با خنده گفت :
_ شاید دیشب با زنش برنامه داشته خواب مونده دیدیش که چه پیرمرد فعالی بود .
با شنیدن حرفاش خنده ام گرفته بود اما قورتش دادم چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم :
_ زشته دختر مودب باش
بیخیال شونه ای بالا انداخت
_ چیه بابا مودب !.
هنوز حرفش تموم نشده بود که در کلاس با شدت باز شد و شیدا خودش رو انداخت داخل کلاس اومد کنارمون نشست و در حالی که داشت نفس نفس میزد گفت :
_ وای بچه ها استاد جدید قراره جای استاد احمدیان بیاد
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم بالا پرید :
_ چه مشکلی واسه ی آقای احمدیان پیش اومده ؟
_ تو نمیدونی ؟
_ نه
_ مثل اینکه دیشب یه تصادف داشته پاش شکسته و نمیتونه یه مدت بیاد برای همین قرار شده استاد جدید بیاد ، وای میگن استاد جدید خیلی خوشتیپ
با چندش بهش خیره شدم و زدم تو سرش
_ جمع کن خودت و شیدا مگه پسر ندیدی تو آخه ؟
پشت چشمی نازک کرد و گفت :
_ ایش بی ذوق شاید مجرد باشه میتونیم مخش کنیم
با شنیدن این حرفش به خنده افتادم
_ شاید مجرد نباشه اون وقت چیکار میکنی ؟
لب برچید :
_ نفوذ بد نزن
دستام رو به نشونه تسلیم بالا بردم :
_ باشه
با باز شدن در کلاس هممون ساکت شدیم با دیدن کسی که وارد کلاس شد چشمهام گرد شد .

سیاوش اینجا چیکار میکرد هنوز شکه بهش خیره شدم که وارد شد و شروع کرد به معرفی کردن خودش دیگه شک نداشتم قراره از این به بعد سیاوش استاد دانشگاه باشه چرا بعد گذشت چند سال دوباره باید ببینمش وقتی من این همه نسبت بهش احساس خوبی ندارم ، چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که شیدا سقلمه ای بهم زد به سمتش برگشتم که چشمکی زد و با شیطنت گفت :
_ چیه ماتت برده
آهسته لب زدم :
_ سیاوش
با شنیدن این حرف من لبخند روی لبهاش ماسید چون شیدا و ساناز جفتشون از زندگی من خبر داشتند با شک پرسید :
_ این همون سیاوش ؟
سرم رو تکون دادم که نگاهش رو به سیاوش دوخت که اسم ها رو میخوند بعدش دوباره برگشت سمتم و آهسته لب زد :
_ آروم باش
_ آرومم
واقعا آروم بودم چون من به نبود سیاوش عادت کرده بودم ، و حالا چون دوباره دیده بودمش شکه شده بودم فقط همین چیز دیگه ای نمیتونست باشه !.
_ ستایش
ساناز بود که اسمم رو صدا زد
_ هان
_ استاد اسمت رو خوند
دستم رو بالا بردم که سیاوش فقط یه نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره مشغول شد ، نگاهش درست مثل غریبه ها بود چه توقعی داشتم من خوب اون واقعا یه غریبه بود چون من سال ها بود هیچ خبری ازش نداشتم همینطور اون از من هیچ خبری نداشت گیج به روبروم خیره شده بودم اصلا تموم مدت کلاس نمیدونم چطوری گذشت ، وقتی کلاس تموم شد اول از همه خارج شدم و به سمت خونه رفتم نمیتونستم کلاس های بعدی هم حضور داشته باشم چون اصلا حال مساعدی نداشتم مخصوصا بعد دیدن سیاوش داخل دانشگاه !.
داخل خونه شدم که مامان پرسید :
_ امروز زود اومدی
خسته روی مبل خودم رو پرت کردم تقریبا
_ کلاس نداشتم
دوست نداشتم به مامان دروغ بگم اما مجبور بودم چون حوصله ی سئوال جواب نداشتم ، میدونستم مامان چقدر حساس روی سیاوش شاید حتی بهم میگفتند دانشگاه رو بیخیال بشم بخاطر اون ، سرم رو تکون دادم تا به این افکار آزار دهنده تو ذهنم پایان بدم .

_ ستایش امشب میای تو هم ؟
به سمت ستاره برگشتم و گفتم :
_ نه من نمیام سردرد دارم بعدش فردا هم باید برم دانشگاه کلاس دارم نمیتونم بیام شما برید خوش بگذره
چشمهاش گرد شد متعجب پرسید :
_ ستایش تو حالت خوبه ؟
سری براش تکون دادم و گفتم :
_ آره حالم خوبه چیزی شده ؟
اخماش به طرز بدی تو هم فرو رفت و گفت :
_ فردا پنجشنبه اس و تو اصلا کلاس نداری
با شنیدن این حرفش آه از نهادم بلند شد راست میگفت من امروز با دیدن سیاوش رسما عقلم رو از دست داده بودم خوب طبیعی بود چون بعد چند سال عشقم رو دوباره دیده بودم برای همین شکه شده بودم .
_ ستایش
با شنیدن صدای عصبیش از افکارم خارج شدم ، بهش زل زدم و گفتم :
_ جان ببخشید .
_ تو اصلا معلوم هست حواست کجاست ؟
با شنیدن این حرفش به خودم اومدم ، چند تا نفس عمیق کشیدم و جوابش رو دادم :
_ ببخشید من اصلا حواسم سر جاش نبود خوب بگو میشنوم چیشده ؟
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ من دو ساعت باهات حرف زدم تازه میگی بگو میشنوم ؟ زود باش بهم بگو ببینم چیشده که این شکلی شدی اصلا هم قصد نکن به من دروغ بگی ستایش
چون میدونستم ستاره تا نفهمه ولکن نیست راستش رو بهش گفتم :
_ امروز سیاوش رو دیدم .
تقریبا داد زد :
_ چی ؟
_ هیس صدات و بیار پایین دوست داری همه بشنون ؟
با شنیدن این حرف من صداش رو پایین آورد و شکه پرسید :
_ تو سیاوش رو کجا دیدی بعد این همه سال ؟
_ استاد دانشگاه
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد
_ بهار میدونه ؟
سرم رو تند تکون دادم :
_ نه نمیدونه به هیچ عنوان به هیچکس نمیگی باشه ؟
_ باشه .

چند دقیقه ساکت بهم خیره شد بعدش گفت :
_ خوب چرا دوست نداری هیچکس بفهمه تو سیاوش رو دیدی ؟
_ چون نمیخوام باز همون حرفای تکراری تکرار بشه من سیاوش رو فراموش کردم هیچ علاقه ای نسبت بهش ندارم اما شماها همیشه اصرار دارید بگید من عاشقش هستم
_ نیستی ؟
با شنیدن این حرفش ساکت شدم عاشقش بودم اما من هیچوقت کاری انجام نداده بودم که باعث شرمنده بودن خانواده ام بشه
_ ببین ستاره من …
وسط حرفم پرید :
_ یه سئوال پرسیدم عاشقش هستی یا نه ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و خش دار گفتم :
_ هستم
_ پس حق بده همه نگرانت باشند تو زندگی سختی داشتی حالت خیلی بد شده بود همش اتفاق های بد واست افتاده بود مگه میشه واست نگران نشد ؟
_ من دیگه با سیاوش هیچ کاری ندارم ستاره دوست ندارم دوباره با حرفای بقیه خاطرات تلخ گذشته واسم تکرار بشه سیاوش امروز جوری رفتار کرد انگار اصلا من نیستم پس هیچ چیز نگران کننده ای نیست !.
ستاره غمگین گفت :
_ پس این حال تو چی میشه ؟
_ حال من به مرور درست میشه پس نگران نباش
سرش رو تکون داد :
_ باشه
چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ ستاره
_جان
_ بهم قول بده به هیچکس چیزی نمیگی ؟
ناچار سرش رو تکون داد :
_ باشه قول به هیچکس چیزی نمیگم اما اگه حالت بد شد یا اون عوضی اذیتت کرد اون وقت به همه میگم مطمئن باش .
سرم رو تکون دادم :
_ باشه

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن