آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۷

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

سیاوش نمیتونست دیگه باعث اذیت شدن من بشه !. بعدش اون خودش زن داشت چرا باید به من نزدیک میشد اگه من رو میخواست طلاقم نمیداد سرم رو تکون دادم دوباره داشتم بهش فکر میکردم و نباید همچین اتفاقی میفتاد
_ ستایش
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
لبخند قشنگی بهم زد :
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش سری براش تکون دادم :
_ آره خوب هستم چیزی شده ؟
_ نه
بعدش بابا رو بهم گفت :
_ سیاوش زنش رو طلاق داده مامانت میخواست بپرسه سیاوش رو دیدی یا نه ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد
_ چی ؟
بابا با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ مثل اینکه سیاوش زنش رو در حال رابطه با یه پسر تو اتاق خودشون دیده برای همین طلاقش داده ، ضربه سنگینی خورده به این راحتی نمیشه باهاش کنار اومد .
دلم برای سیاوش سوخت اون حقش نبود همچین زندگی بدی داشته باشه اون باید خوشبخت میشد
_ بابا
_ جان
_ من امروز سیاوش رو دیدم .
لبخندی زد و با آرامش پرسید :
_ کجا ؟
_ استاد جدید من هست تو دانشگاه وقتی من و دید یه جوری رفتار کرد انگار اصلا وجود ندارم ، پس مشکلی نیست نیاز نداره نگران باشید اون قصد نزدیک شدن به من یا اذیت کردن من رو نداره ‌.
_ میدونم
مامان سریع گفت :
_ باید دانشگاهت رو عوض کنی یا …
_ بهار
با شنیدن صدای بابا بهش خیره شد که بابا رو بهش گفت :
_ ستایش دختر عاقلی هست میدونه چی به نفعش هست چی به ضررش به من بهش اعتماد دارم و همیشه در هر شرایطی پشتش هستم ، برو دانشگاهت شما طلاق گرفتید نیاز به فرار نیست این همه سال گذشته فراموشش کردی غیر اینه ؟
_ نه

بعد مکث کوتاهی ادامه داد :
_ حتی اگه فراموشش نکرده باشی و هنوز دوستش داشته باشی همش به خودت مربوط تو تو سنی نیستی که من بهت بگم چیکار کنی یه دختر عاقل هستی و به سنی رسیدی که میتونی تصمیم درست بگیری .
با شنیدن حرفای بابا که همش بوی اعتماد میداد ، احساس خوبی بهم دست داد لبخندی روی لبهام نشست نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ ممنون بابا !.
مامان با ترس گفت :
_ من اجازه نمیدم بری دانشگاه نمیشه .
با چشمهای گشاد شده به مامان خیره شده بودم ، بهش حق میدادم نگران من باشه اما دلیل این همه ترسش رو درک نمیکردم چرا میترسید ؟ بابا دستش رو گرفت
_ بهار پاشو همراه من بیا باهات کار دارم .
مامان بلند شد همراهش رفت که لبخندی روی لبهام نقش بست خوب بود که بابا حواسش به همه چیز هست !.
_ ستایش
به سمت اشکان برگشتم و گفتم :
_ جان
_ اگه اون پسره واست مشکلی درست کرد بهم بگو خودم حسابش رو میرسم .
چشمهام گرد شد
_ مگه قراره چیکار کنه من دارم میرم دانشگاه درس بخونم اونم یکی از درس هام باهاش هست چجوری میخواد مثلا من و اذیت کنه ، وقتی داخل کلاس جوری رفتار کرد انگار من اصلا وجود ندارم
_ نمیدونم چرا اما اصلا احساس خوبی نسبت به این قضیه ندارم و همش حس میکنم قراره اتفاق بدی بیفته .
لبخندی روی لبهام نقش بست با صدایی که توش تعجب موج میزد گفتم :
_ آخه چه اتفاقی قراره بیفته من قرار نیست به سیاوش نزدیک بشم هر چی رابطه بود بین ما مربوط به گذشته بود و تموم شد فقط همین !.
_ امیدوارم همین باشه .
اخمام رو کشیدم توهم و با غیض جوابش رو دادم :
_ فقط همین هست مطمئن باشید .
بعدش بلند شدم به سمت اتاقم برم نمیدونم چرا همشون به من شک داشتند درسته عاشقش بودم اما قرار نیست دوباره اشتباه کنم من فراموشش کردم

داخل دانشگاه شدم مثل همیشه شیدا و ساناز کنارم نشسته بودند چشمهام به در کلاس بود زیاد طول نکشید که داخل شد نیم نگاهی بهم انداخت و بعد حرفای همیشگی مشغول درس دادن شد اینبار برعکس دفعه قبلی حواسم به درس بود وقتی کلاس تموم شد همه رفتند بیرون منم آخرین مطالب رو نوشتم وسایلم رو داشتم جمع میکردم که صدای سیاوش بلند شد :
_ کسی وارد زندگیت نشده ؟.
سرم و بلند کردم به چشمهای منتظرش زل زدم و خیلی سرد جوابش رو دادم :
_ بهت مربوط نیست اصلا دوست ندارم دیگه همچین مزخرفاتی بشنوم درمورد زندگی خصوصیم ‌
بعدش کیفم رو برداشتم تا برم که با پوزخند گفت :
_ خیلی هول برت داشته انگار ازت خواستگاری کردم ، بعدش یادم رفته بود هیچکس به یه زن نزدیک نمیشه ‌
با شنیدن این حرفش عصبی به سمتش برگشتم و داد زدم :
_ خفه شو دهنت رو ببند بفهم چی داری میگی
_ صدات و بیار پایین اینجا دانشگاه نه سر گردنه
نفسم رو با حرص بیرون فرستادم :
_ تو اصلا عوض نشدی همون عوضی که بودی هستی
با دیدن چشم غره ای که به سمتم رفت نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم گیر یه مشت آدم آشغال افتاده بودیم !.
سریع از کلاس خارج شدم داشتم از دانشگاه میرفتم که صدای شیدا از پشت سرم اومد :
_ ستایش وایستا
با شنیدن صداش ایستادم سئوالی بهش خیره شدم که گفت :
_ کجا داری میری ؟
_ میرم خونه
_ پس کلاس بعدی چی میشه ؟ میدونی که مهم هفته پیش هم نیومدی .
کلافه بهش خیره شدم :
_ فعلا حوصله ندارم بعدا صحبت میکنیم
_ اما …
_ شیدا لطفا
سرش رو تکون داد :
_ باشه برو پس من هوات و دارم
لبخندی بهش زدم و از دانشگاه خارج شدم واقعا حوصله ی هیچکس و هیچ چیزی رو نداشتم نمیدونستم باید چیکار کنم برای همین بود که کلافه بودم ، فکر میکردم سیاوش عاقل شده کاری به من نداره اما اصلا اینطور نبود سیاوش حتی یه ذره عقل نداشت هم همش دنبال دعوا بود این بشر اصلا نمیتونست عوض بشه !

تا نصف شب تو خیابون ها داشتم قدم میزدم ، یهو با دیدن ساعت محکم کوبیدم رو پیشونیم ساعت یازده شب بود شک نداشتم مامان اینا نگران شدند ، سریع به سمت خونه رفتم زیاد طول نکشید که رسیدم .
حدسم درست بود مامان بابا داشتند وسط سالن راه میرفتند بدبخت شدم !.
_ سلام
با شنیدن صدام ایستادند جفتشون به سمتم برگشتند ، مامان نگران به سمتم اومد و گفت :
_ ستایش تا این موقع شب کجا بودی بدون خبر نگران شدیم همه جا دنبالت گشتیم .
شرمنده بهش خیره شدم و گفتم :
_ ببخشید مامان ساعت از یادم رفت یهو به خودم اومدم سریع برگشتم خونه
صدای بابا اومد :
_ دیگه بدون خبر دادن حق نداری بیرون شنیدی ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ آره شنیدم ببخشید باعث شدم شما هم نگران بشید .
سرش رو تکون داد گذاشت رفت بابا بیش از حد سرد شده بود :
_ مامان
به چشمهام زل زد
_ جان
_ بابا چرا انقدر سرد باهام برخورد کرد ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ خیلی نگرانت شده بود میترسید اتفاقی واست افتاده باشه بعدش تو اومدی میگی حواسم به ساعت نبوده ، دلخور شده ازت بهش حق بده
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ نمیخواستم اینجوری بشه مامان برم پیشش باهاش صحبت کنم ؟
_ وایستا آروم بشه فردا باهاش حرف بزن
_ باشه
_ شام خوردی ؟
_ گرسنه نیستم مامان ، خستم میرم بخوابم
_ باشه
اولین قدم رو برداشتم که اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
ایستادم به سمتش برگشتم
_ جان
_ سیاوش باعث شده بود ناراحت بشی که حتی متوجه ساعت هم نشده بودی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ نه

باید با بابا حرف میزدم اجازه نمیدادم از دست من ناراحت بشه درست بود من مقصر بودم اما خوب دست خودم نبود عمدی که اینکارو انجام نداده بودم اصلا حواسم به ساعت نبود میتونستم فردا باهاش صحبت کنم و از دلش دربیارم خسته داخل اتاق شدم و بعد عوض کردن لباسام گرفتیم خوابیدم اما چه خوابی بود تا خود صبح کابوس دیدم و نتونستم راحت بگیرم بخوابم کاش میتونستم حداقل واسه یه مدت کم هم که شده بخوابم و از این افکار مزخرفی که داشت تو ذهنم جولون میداد راحت میشدم !.
* * * *
_ بابا میشه صحبت کنیم ؟
سرش و بلند کرد چند ثانیه کوتاه بهم خیره شد و سرش رو تکون داد بعدش بلند شد ، منم همراهش بلند شدم داخل اتاق مطالعه شدیم رفت کنار پنجره ایستاد کنارش ایستادم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ بابا بابت دیشب واقعا معذرت میخوام انقدر حواسم پرت شده بود که اصلا متوجه نشدم ساعت چند و گوشیم تموم مدت خاموش بوده اما وقتی ساعت رو دیدم سریع خودم و رسوندم خونه .
_ بخاطر سیاوش درسته ؟
به بابا نمیتونستم دروغ بگم اون به من اعتماد داشت
_ آره
با اخم بهم خیره شد که ترسیدم از نگاهش خیلی زیاد
_ خوب میشنوم چی بهت گفت که باعث شد بهم بریزی ؟
_ عصبیم کرد یه چند تا سئوال بیخود پرسید و باعث شد عصبی بشم همین منم جوابش رو دادم .
بابا نفسش رو بیرون فرستاد به سمتم اومد دوتا دستاش رو دو طرف بازوم گذاشت و گفت :
_ مگه من بهت نگفته بودم نباید ناراحت بشی و اجازه بدی هیچکس باعث ناراحتیت بشه هان ؟
_ گفتید
_ پس میشه بدونم چرا همچین اجازه ای دادی ؟
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم
_ دست خودم نبود بابا من از شنیدن حرفاش زورم اومد برگشته بهم میگه کسی تو زندگیت هست ؟ آخه به اون چه ربطی داره
بابا آهسته خندید بعدش گفت :
_ بخاطر اینکه دوستش داری به حرفاش واکنش نشون میدی اما من میخوام قوی باشی و یاد بگیری با کوچکترین حرفی که بهت میزنه بهم نریزی بیتفاوت باشی !
_ سخته اما من سعیم رو میکنم بابا ولی در برابر حرفای مفت و بی اساسش ساکت نمیشم .
سرش رو تکون داد
_ باشه

بعد حرف زدن با بابا حالم بهتر شده بود چون اون میتونست من و درک کنه و بفهمه چه احساس بدی دارم ، مخصوصا با شنیدن حرفای مفت سیاوش امروز دوباره کلاس داشتم اومدم دانشگاه اما طبق حرفای بابا من آدم ضعیفی نبودم پس دوست نداشتم از خودم ضعف نشون بدم داخل کلاس شدم زیاد طول نکشید که سیاوش اومد مشغول درس دادن شد هر از گاهی بعضی از دخترای کلاس براش یه عشوه خرکی میومدند که باعث میشد فقط من حرص بخورم وقتی کلاس تموم شد صدای سیاوش بلند شد :
_ تو همینجا باش
و بهم اشاره کرد متعجب شدم اما وقتی کلاس خالی شد به سمتم اومد و گفت :
_ خیلی داره بهت خوش میگذره
با شنیدن این حرفش اخمام و تو هم کشیدم و گفتم :
_ چی داری میگی ؟
_ هیچی سئوال پرسیدم دوست نداری جواب بدی ؟
کلافه بهش خیره شدم :
_ ببینم تو قصدت چیه میخوای به چی برسی ؟
بیتفاوت به من خیره شد
_ نمیخوام به چیزی برسم اما دیدم حرف زدن با من اذیتت میکنه چون دیروز از دانشگاه غیب شدی پس مشخص هنوز یه حس هایی نسبت به من داری .
با شنیدن این حرفش دود داشت از سرم میزد بیرون مرتیکه ی بی شخصیت چی داشت میگفت
چند تا نفس عمیق کشیدم بعدش خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ من هیچ احساسی نسبت بهت ندارم تا میتونی از من فاصله بگیر دوست ندارم اون زن روان پریشت و خانواده خلافکارش برای من و خانواده ام دردسر بشه .
میدونستم طلاق گرفته برای همین عمدی نیشش زدم کیفم رو روی دوشم انداختم چند تا قدم بیشتر نرفتم که صداش از پشت سرم بلند شد :
_ ما جدا شدیم !
به سمتش برگشتم نیشخندی تحویلش دادم :
_ حتی اون دختره ی خلافکار هم نتونست تحملت کنه .
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق بدی زد
_ درست حرف بزن داری گنده تر از دهنت حرف میزنی
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ لیاقتت همینه
بعدش از کلاس خارج شدم حقش بود بزار یکم هم که شده اون حرص بخوره چرا همش من باید حرص بخورم و عصبی بشم چی میشه یکم اون اذیت بشه .

همتا که عوضی بود رید بهش بعد میاد دق و دلیش رو سر من خالی کنه مرتیکه ی عوضی خوب شد جوابش رو دادم یه جورایی دلم خنک شده بود ، صدای ساناز اومد :
_ ستایش
رفتم به سمت شیدا و ساناز کنارشون نشستم که شیدا متعجب بهم خیره شد و گفت :
_ چیشده چرا انقدر عصبی هستی ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم :
_ مگه میزارن حال آدم خوب باشه همش باعث عصبانیت من میشه نمیدونم چرا دست از سرم برنمیداره
ساناز با عصبانیت گفت :
_ چی میخواد ؟
_ چیزی نمیخواد فقط انگار با اذیت کردن من یه جورایی قلبش به آرامش میرسه میدونید چی میگم ؟
با شنیدن این حرف من جفتشون سرشون رو تکون دادند و همزمان با هم گفتند :
_ گوه خورده
با خنده به جفتشون خیره شدم که خندیدند ، یکی از اومدن به دانشگاه این بود که تونسته بودم دوستای خوبی مثل ساناز و شیدا داشته باشم اونا از تموم زندگی من خبر داشتند برای همین حس و حال بدی که داشتم رو درک میکردند
_ ستایش
نگاهم رو به بهش دوختم و گفتم :
_ جان ؟
_ حالت واقعا خوبه ؟
_ آره
بعدش خواست چیزی بپرسه که صدای زنگ گوشیم بلند شد با دیدن شماره اشکان متعجب جواب دادم :
_ بله
_ سلامت کو
_ سلام ، جان چیزی شده ؟
صدای خنده اش اومد :
_ نه فقط من کنار دانشگاه منتظرت هستم زود باش بیا
بعدش بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه قطع کرد چشمهام گرد شده بود چرا این شکلی برخورد کرد خدا میدونست چی تو ذهنش داشت میگذشت
بلند شدم که ساناز پرسید ؛
_ کجا ؟
_ نمیدونم اشکان گفت بیرون دانشگاه منتظر منه
_ برو عزیزم رسیدی بهمون خبر بده
_ باشه
بعد خداحافظی با ساناز و شیدا از دانشگاه خارج شدم سوار ماشین اشکان شدم که راه افتاد .

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن