آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۸

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ نیاز نیست چیزی بهش بگی فقط باهاش حرف بزن سعی کن بهش بفهمونی سیاوش واسه ی تو هیچ دردسری نداره و باعث نمیشه زندگیت بهم بریزه .
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ مگه خودش نمیفهمه ؟
_ متاسفانه نه
_ امروز هم بخاطر همین گفت بیای دنبال من ؟ چون قراره بهم بگه دانشگاه رو بیخیال بشم
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ متاسفانه آره
_ اما من همچین کاری انجام نمیدم
_ میدونم تو همچین کاری انجام نمیدی اما این خواسته ی مامانت هست و تو نمیتونی به همین آسونی بیخیالش بشی میفهمی ؟
با تاسف سرم رو براش تکون دادم :
_ آره
دیگه هیچ حرفی بین ما زده نشد تا موقعی که رسیدیم ، پیاده شدم رفتم پایین مامان تو سالن ایستاده بود به سمتش رفتم و گفتم :
_ من کلاس داشتم مامان چیشده ؟
_ چیزی نشده بیا بشین من باهات حرف دارم .
سرم رو تکون دادم رفتم روبروش نشستم که بعد از کمی سکوت گفت :
_ من میخوام دانشگاه رو بیخیال بشی
با اینکه اشکان بهم گفته بود و میدونستم مامان قراره همچین چیزی بهم بگه اما باز هم جا خوردم و تو سکوت بهش خیره شدم بعد اینکه به خودم اومدم پرسیدم :
_ چرا باید دانشگاه رو ترک کنم مامان نکنه قراره بمیرم خودم خبر ندارم ؟
مامان اخماش رو تو هم کشید
_ این چه حرفیه ؟
_ پس چرا شما میخواید من دانشگاه رو بیخیال بشم هان ؟
_ چون باید بیخیال بشی تا وقتی اون پسره هست نمیشه من نمیتونم اجازه نمیدم دوست ندارم بهت آسیبی بزنه
_ مامان من مگه قراره چه آسیبی بهم بزنه چرا همچین چیزی میگید ؟
_ چون من دیدم اون پسره باعث شد چه بلا هایی سر شما بیاد .

_ مامان مثل اینکه گذشته رو فراموش کردی آره ؟
با شنیدن این حرف من چند تا نفس عمیق کشید
_ نه گذشته رو اصلا فراموش نکردم اما سیاوش باعث شد تو ناراحت بشی داغون بشی خیلی طول کشید تا درست بشی چرا باید اجازه بدم دوباره بشی همون آدم با حال بدی که داشت ؟
چشمهام گرد شد
_ مامان
_ چیه ؟
_ مگه من دیوونه هستم دوباره خودم رو داخل دردسر بندازم چرا همچین چیزی میگید آخه ؟ یعنی من انقدر احمق هستم چون سیاوش از زنش جدا شده دوباره برم سمتش یعنی یادم رفته سیاوش من و دوست نداشت چرا باید دوباره آرامشی رو که بدست آوردم نابود کنم ؟
_ حرف منم همینه چرا باید آرامشت رو نابود کنی دانشگاه رو بیخیال شو بیا برو پیش پدرت کار کن
_ نمیشه
_ چرا ؟
_ چون من ستایش گذشته نیستم چند سال گذشته بهتره هممون فراموش کنیم .
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ نمیدونم دیگه چی باید بهت بگم خیلی داری زیاده روی میکنی
با شنیدن این حرف مامان عصبی بلند شدم زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ چرا جوری رفتار میکنید انگار من یه دختر بچه ده ساله احمق هستم هان ؟
_ نیستی ؟
چشمهام گرد شد
_ مامان !
بلند شد و خیلی سرد گفت :
_ باید دانشگاه رو بیخیال بشی !
_ و اگه نشم ؟
همونطور که زل زده بود تو چشمهام ادامه داد :
_ مادری نداری
بعدش گذاشت رفت خشک شده سر جام ایستاده بودم باورم نمیشد همچین حرفی زده باشه یعنی تا این حد واسش مهم بود !.

خیلی ناراحت شده بودم سر میز شام هم اصلا با مامان حرف نزدم چجوری تونست همچین چیزی بهم بگه داخل نشیمن نشسته بودیم که به بابا خیره شدم و گفتم :
_ بابا میتونی واسه من یه خونه بگیری تا …
اینبار مامان با لحن بدی گفت :
_ ما نمیتونیم واسه تو خونه بگیریم ، خیلی دوست داری خونه داشته باشی برو خودت کار کن خونه بخر واسه خودت نیاز نیست از بابات سواستفاده کنی .
چشمهام گرد شده بود مامان چی داشت میگفت ، بی اختیار پوزخندی زدم و از سر جام بلند شدم که بابا گفت :
_ چیشده ؟
به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم ؛
_ بهم گفت یا دانشگاه رو ترک کنم یا بیخیال مادریش بشم ، منم ذاتا نمیخواستم برم دانشگاه اما اون خودش خیلی وقته بیخیال مادریش شده پس من میرم دانشگاه به درسم ادامه میدم دنبال یه کار مناسب و خونه واسه خودم میگردم از اینجا میرم سر بار اضافی رو هیچکس نمیخواد
به سمت اتاقم رفتم همین که داخل شدم شروع کردم به گریه کردن چشمهام قرمز شده بود اما عادی بود ، تا خود صبح خواب به چشمم نیومد و همش داشتم گریه میکردم وقتی آروم شدم لباسام رو عوض کردم و بدون خوردن صبحانه به سمت دانشگاه رفتم اولین کسایی که سمتم اومدند شیدا و ساناز بودند که با دیدن حال و روز من فهمیدند چیشده
شیدا رو بهم گفت :
_ حالا میخوای چیکار کنی ؟
_ دنبال یه کار نیمه وقت میگردم و همینطور یه خونه میخوام مستقل بشم نمیشه همیشه وابسته به کسی باشم که آخرش همچین حرفایی بشنوم .
شیدا متفکر به من خیره شد بعدش گفت :
_ ببین میتونی بیای پیش من زندگی کنی اما یه مشکلی هست
با شنیدن این حرفش به چشمهاش زل زدم :
_ چه مشکلی هست ؟
_ تو واقعا میخوای بیای پیش من زندگی کنی ؟
_ آره
_ پس بیا چون خودت میدونی من خانواده ام فوت شدند این و هم گرفتم تا جدا از داداشم باشم پس بیا اینجوری منم تنها نیستم با هم هستیم
چشمهام از شادی برق زد :
_ خیلی ممنون هستم شیدا کاش یه روزی واست جبران کنم

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن