آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۰

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

با شنیدن حرفای سیاوش تو بهت فرو رفته بودم چرا این همه اتفاق بد واسه ی این خانواده افتاده بود ، بهش خیره شدم و گفتم :
_ چرا این شکلی شده آخه همشون خوب بودند اخرین بار که دیدمشون بعدش سامان یه مدت باهاش در ارتباط بودم حالش خوب بود چرا این شکلی شده ؟
با ناراحتی سرش رو تکون داد :
_ نمیدونم همش احساس میکنم من مقصر هستم شاید اگه بیشتر حواسم پیش خانواده ام بود الان این شکلی نمیشد اما من انقدر درگیر زندگی خودم شده بودم که همشون رو فراموش کردم اما الان میخوام درستش کنم میخوام خانواده ام درست مثل قبل همشون کنار هم باشند .
_ چرا فکر میکنی من میتونم حالشون رو خوب کنم ؟
سیاوش زل زد تو چشهام و گفت :
_ چون بعد گذشت چند سال هنوز اسمت که میاد برق تو چشمهاشون مشخص میشه دوستت دارند واسه همین من فکر میکنم تو میتونی بهشون کمک کنی واسه یه زندگی دوباره .
_ باشه من فردا میام دیدنشون اما به چه بهانه ای باید بیام چون دوست ندارم فکر کنند واسه ترحم اومدم یا چیز دیگه ای .

با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت :
_ بهشون ترحم میکنی ؟
بدون تردید جواب دادم :
_ نه اصلا به هیچ عنوان هیچ ترحمی در کار نیست !.
لبخندی روی لبهاش نشست :
_ پس بیا پیششون بهشون بگو دلتنگشون شدی
_ پس زنت چی ؟
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ طلاق گرفتم .
سرم رو تکون دادم دوست نداشتم بفهمه من میدونستم طلاق گرفته یه احساس خیلی خوبی داشتم نسبت به طلاقش ، سرم رو تکون دادم این چه افکاری بود تو ذهن من آخه داشت جولون میداد .
_ ستایش
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم ، نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ بله
_ پس فردا منتظر اومدنت هستم روی کمکت حساب میکنم .
_ من هر کاری از دستم بربیاد واسه ی خانواده ات انجام میدم چون اونا به وقتش خیلی کار ها واسه من انجام دادند .

_ شیدا
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ صبح قراره برم خونه سیاوش پیش مامانش خواهرش داداشش سامان خیلی دلم واسشون تنگ شده ، اما سیاوش میگفت تو این مدت همه چیز خیلی عوض شده نگرانشون هستم میترسم …
وسط حرفم پرید :
_ چرا میترسی آخه وقتی سیاوش گفته نیاز به کمک هست یعنی خواسته بری بهش کمک کنی وگرنه اگه اتفاق بدی واسه خانواده اش افتاده بود نمیومد پیش تو درسته ؟
سرم رو تکون دادم و تو افکار خودم غرق شدم دوباره که دستش روی شونم قرار گرفت و اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
گیج بهش خیره شدم که گفت :
_ چرا همش میری تو هپروت مطمئن باش هیچ اتفاق بدی واسه خانواده ات نیفتاده به من اعتماد کن !.
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ میدونم
_ اگه میدونی پس چرا حالت انقدر بد شده آخه ؟
_ چون عذاب وجدان داره من و دیوونه میکنه میتونی بفهمی ؟
با شنیدن این حرف من متعجب پرسید :
_ چرا عذاب وجدان
_ چون من باعث این حالشون شدم .
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ تو دیوونه شدی رسما عقلت رو از دست دادی و داری مزخرف میگی ، اینا چجوری میاد تو ذهنت ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو میون دستام فشار دادم و گفتم :
_ واقعیت همینه شیدا
_ سرت و بلند کن ببینم !
سرم و بلند کردم تو چشمهاش خیره شدم که عصبی گفت :
_ زود باش بهم بگو ببینم تو این مدت مگه باهاشون در ارتباط بودی ؟ اصلا کاری کردی بهشون صدمه بزنی ؟ نه پس نشین واسه خودت مزخرف بگو همیشه تو مقصر نیستی اونم واسه کار هایی که هیچوقت انجام دادی !.

_ نمیدونم شیدا دارم مزخرف میگم اما یه حس و حال عجیبی دارم میفهمی ؟
با شنیدن این حرف من نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت :
_ ببین ستایش به این فکر کن که فردا قراره بری کنار خانواده ای باشی که قبلا خانواده ات بودند دوستت داشتند قراره بهشون کمک کنی پس جوری رفتار نکن که انگار خودت نیاز به کمک داری این چه حالیه واسه خودت درست کردی آخه ؟
_ حق با توئه شیدا من بیش از حد دارم بهش فکر میکنم باید قوی باشم درست مثل تموم سال هایی که گذشت !.
با شنیدن صدای موبایلم برداشتم با دیدن شماره مامان دو دل بودم جوابش رو بدم یا نه که شیدا گفت :
_ هر اتفاقی که بیفته اون مامانته جوابش رو بده
با شنیدن این حرفش اتصال رو زدم :
_ بله
صدای عصبی مامان اومد :
_ مگه بهت نگفته بودم وقتی پات و از خونه گذاشتی بیرون حق نداری چیزی از ما بخوای هان ؟
با شنیدن این حرف مامان شکه گفتم :
_ دارید درمورد چی حرف میزنید ؟
مامان عصبی خندید :
_ یعنی تو نمیدونی من دارم درمورد چی حرف میزنم ؟
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و جوابش رو دادم :
_ نه نمیدونم دارید درمورد چی حرف میزنید پس لطفا این بحث تکراری رو تمومش کنید من نه چیزی از بابا خواستم نه امروز باهاش در تماس بودم دیگه هم دوست ندارم باهام تماس بگیرید مشکلی دارید با شوهرتون حلش کنید .
بعدش گوشی رو قطع کردم اشکام روی صورتم سرازیر شد چقدر خوش خیال بودم همش فکر میکردم باهام تماس گرفته تا ببینه حالم چطوره شاید دلتنگم شده اما فقط زنگ زده بود تا حالم گرفته بشه ، مامان چرا این شکلی شده بود آخه با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم وقتی آرومتر شدم صدای شیدا بلند شد :
_ ستایش
با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ بیخیال باش این حرفا همش بهانه اس فقط دلش واسه صدات تنگ شده بود من میشناسم هیچ مامانی دوست نداره با بچه اش اینجوری رفتار کنه .

با دیدن مامان به سمتش رفتم برعکس تصور من با دیدنم خیلی خوشحال شدند و به خوبی باهام برخورد کردند اما طبق حرفای سیاوش خیلی شکسته شده بودند
معذب سرجام نشستم که صدای مامان بلند شد :
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ آره
اینبار سیما من و مخاطب قرار داد :
_ چیکار کردی تو این مدت ؟
_ مشغول درس خوندن شدم کنکور دادم قبول شدم دارم میرم دانشگاه
_ خوبه خیلی زیاد
با ناراحتی بهشون خیره شدم و گفتم :
_ شما چرا انقدر شکسته شدید ؟
سیما اشک تو چشمهاش جمع شد
_ تو این مدت خیلی سختی کشیدیم ستایش ، بخاطر اون همتا عوضی یه روز هم آب خوش از گلوی ما پایین نرفت انگار یه مریض روحی روانی بود که میخواست بقیه رو اذیت کنه
با شنیدن این حرفش متعجب پرسیدم :
_ مگه چیکار کرد ؟
اینبار مامان جواب داد :
_ مثل خدمتکار هاش با ما برخورد کرد هر روز تو این خونه دعوا بود همش بحث همش جنگ نمیدونیم چرا اینجوری میکرد اما ….
ساکت شد میخواستم بفهمم که صدای سامان اومد :
_ سلام
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ سلام
با دیدن من چند ثانیه ساکت بهم خیره شد اما بعدش اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ این اینجا چیکار میکنه ؟
با شنیدن این حرفش ناراحت شدم اما حق داشت من بی معرفت بودم که باهاش قطع ارتباط کردم اما مجبور شدم خودشون که دیدند همتا چیکار کرد ، صدای مامان بلند شد :
_ سامان این چه وضع حرف زدن درست صحبت کن !.
سامان عصبی خندید
_ چجوری حرف زدم مگه هان ؟
بلند شدم رفتم روبروش ایستادم و گفتم :
_ ببخشید نمیدونستم تا این حد از دیدن من ناراحت میشی دلتنگتون شدم اومدم ببینمتون ، الانم میرم .

خواستم برم که صدام زد :
_ وایستا
ایستادم به چشمهاش خیره شدم که گفت :
_ چرا برگشتی هان ؟
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ بهت که گفتم دلیلش رو چرا دوباره میپرسی ؟.
عصبی خندید :
_ چون باورم نمیشه تو دلت واسه ما تنگ شده باشه تو فقط واسه این اومدی چون میخواستی ببینی سیاوش طلاق گرفته همین
خونسرد بهش خیره شدم :
_ من خیلی وقته خبر دارم سیاوش طلاق گرفته
با شنیدن این حرف من با صدای بلند خندید :
_ بعدش به بهانه ی دلتنگی اومدی دیدن عشقت آره ؟
با تاسف سرم رو براش تکون دادم :
_ این مزخرفاتی که داری میگی اصلا واسه من قابل درک نیست
با عصبانیت به سمتم حمله ور شد بازوم رو داخل دستش گرفت محکم فشار داد
_ وقتی خیلی راحت داداشت دوستت رو کنار گذاشتی نباید دوباره میومدی ، حالا هم برو همونجایی که بودی دوست ندارم دیگه ببینمت
سامان چشمهاش شده بود کاسه خون اینطور که مشخص بود بیش از حد عصبانی شده بود
_ باشه میرم
بازوم رو از دستش کشیدم بیرون و خواستم برم که صدای مامان بلند شد :
_ ستایش وایستا
ایستادم بهش خیره شدم که با اخم زل زد به سامان و گفت :
_ زود باش از ستایش معذرت خواهی کن ‌
سامان اخم وحشتناکی روی پیشونیش نشست و با غضب گفت :
_ اصلا همچین چیزی امکان نداره
_ نیاز به معذرت خواهی نیست ، سامان از دست من عصبانی و دلخور هست که بهش حق میدم ، اما اونم باید به من حق بده چون مجبور شدم با خانواده شما قطع رابطه کنم تو خودت دیدی همتا اومد خونه ما بعدش چه نمایشی راه انداخت من نمیتونستم با جون خانواده ام بازی کنم ، همتا یه شیطان بود حتی دوست نداشت با شماها در ارتباط باشم برای اینکار هم دست به هر کاری میزد …

_ همتا باهات دشمن بود درست اما ما که دوستت داشتیم هر کاری لازم بود واست انجام دادیم پس چرا ما رو کنار گذاشتی ؟
به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ برای هزارمین بار دارم بهت میگم من شما رو کنار نداشتم مجبور شدم میفهمی ؟
_ نه
بعدش بدون حرف دیگه ای گذاشت رفت ، با ناراحتی به مسیر رفتنش خیره شده بودم که دستی روی شونم قرار گرفت به سمت مامان برگشتم اشکاش روی صورتش جاری بود
_ گریه نکنید !
_ مگه میشه گریه نکنم دیدی سامان رو به چه حال و روزی افتاده صبح تا شب یا داره از اون زهره ماری میخوره یا داره سیگار میکشه غرق کثافط شده
_ چرا این شکلی شده ؟
لب گزید
_ تو تنها دوستش بودی وقتی که باهاش قطع رابطه کردی اونم رو آورد به بقیه دوستاش که دیدی چه بلایی سرش آوردند
_ من نمیدونستم قراره اینجوری بشه من نگران خانواده ام بودم همتا بیش از اندازه خطرناک بود
سرش رو تکون داد :
_ میدونم
_ مامان
_ جان
دستش رو گرفتم بوسیدم و گفتم :
_ من الان میرم اما فردا باز میام آماده باشید با هم میریم بیرون حالا که همتا نیست تهدیدی نیست پس با خیال راحت میتونیم همدیگه رو ببینیم .
شهلا گفت ؛
_ ستایش
_ جانم
_ تو با سیاوش …
وسط حرفش پریدم :
_ رابطه ی من و سیاوش مربوط به گذشته هست نه الان پس من هیچ کاری ندارم دیگه باهاش اونم همینطور میتونیم مثل دوتا ادم عادی با هم برخورد کنیم .
شهلا غمگین خندید
_ کاش میشد دوباره پیش هم باشید
_ دوباره وجود نداره ، لطفا شما هم دیگه ناراحت نباشید و واسه فردا اماده باشید میریم خوش گذرونی .

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن