آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۳

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

مامان با تاسف سرش رو تکون داد :
_ بیخیال بهش فکر نکنیم به بقیه ی خرید هامون برسیم .
سرم رو تکون دادم و دوباره مشغول شدیم بعد تموم شدن خرید هامون رفتیم یه رستوران خوب غذا خوردیم بعدش رفتیم خونه سیاوش اینا عصر شده بود
همین که رسیدیم سیاوش هم اومد داخل خونه شدیم که تلفنم زنگ خورد جواب دادم :
_ جان
صدای پر از حرص شیدا اومد :
_ خوش گذشت
_ جای شما خالی
_ دوستان به جای ما .
با شنیدن این حرفش زدم زیر خنده عجب حرصی داشت میخورد واقعا باعث خنده میشد
_ زود باش بیا خونه جای خندیدن ستاره اومده
با شنیدن این حرفش ساکت شد بعدش متعجب پرسیدم :
_ ستاره اونجاست ؟
_ آره
_ باشه من الان میام !.
گوشی رو قطع کردم و رو به مامان گفتم :
_ من باید برم خاله ام اومده خونه دیدن من
_ باشه عزیزم برو مراقب خودت باش .
اولین قدم رو برداشتم که صدای سیاوش از پشت سرم اومد :
_ ستایش وایستا
ایستادم به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که گفت :
_ من میرسونمت
_ نیاز نیست مزاحم نمیشم خودم میرم .
خودش جلو راه افتاد انگار اصلا حرف من واسش مهم نبود ، با دهن باز بهش خیره شده بودم چقدر لجباز بود این آدم ببین چه شکلی داشت برخورد میکرد با تاسف سری واسش تکون دادم و رفتم سوار ماشین شدم چند دقیقه ساکت داشت رانندگی میکرد بعدش صداش بلند شد :
_ خرید چطور بود ؟
_ خوب بود اما …
_ اما چی ؟
_ همتا اومده بود قصدش اذیت کردن خواهرت مامانت بود
_ کثافط
_ چه مشکلی با خانواده ات داره ؟.
عصبی خندید :
_ اون ### نه تنها با خانواده من بلکه با همه مشکل داره .

_ یعنی چی سیاوش چرا هیچکدومتون به من نمیگید اون چیکار کرده ؟ شهلا با شنیدن اسمش انقدر ناراحت میشه که اشک تو چشمهاش جمع میشه مامان همیشه آروم با دیدنش عصبانی میشه و گارد میگیره دلیلش چیه سیاوش ؟
دستی داخل موهاش کشید
_ به وقتش میفهمی فعلا چیزی از من نپرس ستایش سخته واسم توضیح دادانش .
_ باشه الان چیزی نمیپرسم اما به وقتش که باید بهم بگی چیشده
_ باشه به وقتش بهت میگم چیشده
دیگه چیزی نگفتم وقتی خواستم پیاده بشم سیاوش اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
_ بله
_ خانواده ات کجا هستند ؟
با شنیدن این سئوالش متعجب جواب دادم :
_ تو همین شهر هستند چطور ؟
_ پس چرا خونه مجردی دوستت میمونی ؟
_ دوست داشتم مستقل بشم .
سرش رو تکون داد
_ دوتا دختر مجرد خوب نیست تنها باشند حالا برو به مهمونات برس
سری تکون دادم و پیاده شدم چه میدونست منم دوست داشتم کنار خانواده ام باشم اما مامان بخاطر لجبازیاش باعث شده بود خیلی چیزا نابود بشه ، داخل خونه شدم اشکان و ستاره اومده بودند ، شیدا هم نشسته بود
_ سلام
همشون جواب دادند ، رفتم کنار شیدا نشستم بهشون خیره شدم و گفتم :
_ چه عجب شماها به من سر زدید ، فکر کردم فراموشم کردید
ستاره چشم غره ای به سمت من رفت و با حرص گفت :
_ ما تو رو فراموش کردیم ، یا تو ما رو هان ؟
خونسرد بهش خیره شدم
_ تو این مدت فقط بابا میومد پیش من !.
_ مامانت حالش بد بود نمیتونستم تنهاش بزارم
با شنیدن این حرفش نگران بهش خیره شدم و گفتم :
_ چیشده ؟ مامان حالش خوبه ؟
_ نه زیاد
_ دکتر بردینش ؟
سرش رو تکون داد
_ آره

_ چیشد چرا حالش بد شده اصلا چرا کسی به من خبر نداد ؟
ستاره پوزخندی زد :
_ تو که مادرت رو فراموش کردی گذاشتی رفتی حالا حالش واست مهم شده ؟
با گریه گفتم :
_ معلوم هست چی داری میگی ستاره مگه من دشمن مامان خودم هستم شاید از دستش ناراحت باشم دلخور باشم اما حاضر نیستم خار به پاش بره ، خودت میدونی چرا از اونه خونه زدم بیرون دلیلش هم این بود که مامان دوست نداشت اونجا باشم حالا فهمیدی !؟
سرش رو با تاسف تکون داد
_ آره اما مامانت اومد پیشت چرا بهش گفتی بره ؟
_ چون مامان نیومده بود دیدن من اومده بود حرف بار من کنه ، وقتی از هوش رفتم نگرانم شده همین که به هوش اومدم بهش گفتم بره چون دوست نداشتم پیشم باشه چون با حرفاش باعث میشه بیشتر ازش دور بشم .
بعدش بلند شدم چند تا نفس عمیق کشیدم و خطاب به ستاره گفتم :
_ دیگه دوست ندارم ببینمت پس دیدن من نیا شنیدی ؟!
با شنیدن این حرف من سرش رو تکون داد :
_ آره
_ خوبه
بعدش رفتم سمت اتاقم داخل شدم روی تخت نشستم شروع کردم به گریه کردن چرا همش تنها میشدم ، چرا کسایی که دوستشون داشتم داشتند از من فاصله میگرفتند یه احساس خیلی بدی داشتم نمیتونستم بفهمم
_ ستایش
با شنیدن صدای ستاره سرم و بلند کردم با چشمهای گریون بهش خیره شدم و گفتم :
_ چرا پس نرفتی ؟
عصبی خندید
_ خیلی دوست داشتی برم ؟
به سختی لب زدم :
_ آره
_ پس چرا داری گریه میکنی ؟!
_ بخاطر تو نیست
اومد کنارم نشست و با حرص گفت :
_ خیلی مغرور هستی ستایش خیلی از دستت عصبانی هستم حرفایی که بهت زدم زیاد حرفای خوبی نبودند اما حقت بود تو نباید میرفتی ، درسته حرفای بهار زیاد خوب نبودند اما اون مامانت بود
_ دوستم نداشت دیگه واسه همین باهام بد رفتار کرد
_ دیوونه شدی ستایش مگه میشه دوستت نداشته باشه .

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن