آخرین پارت منتشر شدهرمان ارباب سنگی

رمان ارباب سنگی پارت۱۰

رمان ارباب سنگی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب سنگی وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان ارباب سنگی من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

تکیه امو دادم به دیوارو گفتم:

_مال خودِ خودت!

لبخندی زدو گفت:

_این خیلی خوشگله ارباب…اما…

تکیه امو از روی دیوار برداشتمو با انداختن دستم روی شونه اش و هدایت کردنش به سمت جلو گفتم:

_وقتی کسی بهت هدیه ای میده، نباید اونو  پسش بزنی! این کار یه نوع بی احترامیه عروسک!.

انگار زمانی که عروسک خطابش میکردم خجالت میکشید! چون گونه هاش سرخ میشدن!

دستی روی گونه اش کشیدمو گفتم:

_من میرم اتاقم استراحت کنم، واسه ناهار صدام نکنید

سری تکون دادو درحالی که گردنبد رو محکم با سینه اش چسبونده بود گفت:

_چشم.

دلم میخواست تا شب فقط نگاهش کنم چطوری 

کسی رو که حتی یک لحظه هم نمیتونستم بهش فکر نکنمو باید ازش دل میکندم؟

طناز یا غرورم؟

طناز یا پدرم؟

کدومش…! انتخاب سختی بود…

کلافه بودم وبی حوصله 

پدر منو بین دوراهی گذاشته بود؛باید چیکار میکردم؟

واسه اولین بار تو زندگیم نمیتونستم تصمیم بگیرم!

چون هم دل وسطه هم عقل.

باید ازدواج صوری میکردم؟ یعنی الکی پدرو به ارزوش میرسوندمو امیدوارش میکردم؟

نه این ته بی رحمی بود!

یا شایدم باید میگفتم من عاشق یه دختربچه ی روستایی شده ام که ۱۰سال ازم کوچیک تره؟

و من اربابشم؟ نه نمیشد…

نمیشد به همین راحتی خودمو و خانوادگیمو بین زبونا بندازم!

بی‌رمق پله ها رو طی کردمو وارد اتاقم شد خودمو انداختم روی تخت و دستامو باز کردمو چشمامو بستم

متنفر بودم از اتفاق های یهویی، از تصمیم گرفتنای سخت!

به کمی آرامش نیاز داشتم…باید تو آرامش تصمیم میگرفتم. باید چیزی رو که درسته رو انتخاب میکردم!

چیزی که به نفع اکثریت باشه!

گوشیمو برداشتمو آهنگی ریپلی کردمو چشمامو روی هم گذاشتم

این آهنگ فوق العاده بود:

“با خودت میگی دیگه بسه”

“یهو میبینی که دلت گرفته”

“آره روحت کرخته”

“بگو پایِ چی ریسک کردی”

“هر چی بودو نیست کردی”

“الآن کجای دنیایی؟”

“من که میدونم تنهایی”

“بگو منو با چی عوض کردی”

“چه چیزِ جدیدی هوس کردی”

“یه روزی میرسه که خیلی دیره”

“دیگه جای عقب گرد نی”…

دیگه چیزی نفهمیدمو به خواب رفتم…

نمیدونم چقدر تو خواب غرق شده بودم که با تکون خوردنم از خواب پریدم و پریشون حال نشستم روی تخت 

نفس نفس میزدمو تخته سینه ام با شدت بالا پایین میشد

دستی روی پیشونی خیسِ عرقم کشیدم که صدای طناز هم اومد که با استرس داشت صدام میزدو میگفت:

_خو…خوبید؟ 

لیوان آبی گرفت سمتمو گفت:

_انگار خواب بد…دیدید ارباب

درحالی که اخمام به شدت بهم گره خورده بودنو حالم بد بود آبو از دستش گرفتمو گفتم:

_برو بیرون

دخترک سرجاش ایستاده بودو تکونی نخورد که اینسری با صدایی که تنش از دفعه ی قبل بالاتر رفته بود گفتم:

_نشنییدی؟ دِ برو بیرون

آب دهنشو قورت دادو گفت:

_آخه…آخه حالتون خوب…خوب نیست.

این حجم از نگرانیش واسم بی اندازه شیرین بود. خیره نگاهش کردمو گفتم:

_من خوبم،چیزی نیست.

_پس بیاید بریم پایین…شام حاضره ارباب!

دلم نمیخواست تو این حال خرابم ببینتم و اون هم انگار عزم رفتن نداشت و از طرفی دوست نداشتم سرش داد بزنم

پس بلند شدمو با کوبندن لیوان روی میز رفتم سمت سرویس

شیر آبو باز کردمو چندمشت آب یخ پاچیدم روی صورتم.

رفتم زیر دوش آب؛ با برخورد قطرات آب گرم روی بدنم تنم آروم گرفت

این دیگه چه کابوس کوفتی بود که دیدم؟

به قدری فکرم بهم ریخته و ناآروم بود که باعث شده بود همچین کابوس مزخرفی رو ببینم

لعنت به وابستگی!

بعد از دوشی که گرفتم حوله رو دور کمرم پیچیدمو در حمومو باز کردمو قبل اینکه پامو کامل از حموم نذاشته بودم بیرون صدای جیغ طناز منو سرجام میخکوب کرد

دستشو گذاشت روی چشماشو با هین بلندی که گفت

روشو ازم گرفت!

دخترک دیونه شده بود؟

مگه بار اولش بود که برهنه ی منو میدید!؟

_چرا جیغ میزنی طناز؟ مگه بار اولته منو اینطوری میبینی…ایبابا!

_آخه…آخه یهو…ببخشید.

مشغول پوشیدن لباسام شدمو گفتم:

_چرا نرفتی پایین؟

_گفتم بمونم واسه شام بیارمتون پایین!

خندیدمو گفتم:

_تو میخوای منو ببری واسه شام؟

خودمم میتونستم بیام…

با لحن شیطنت آمیزی که تاحالا واسه کسی خرجش نمیکردم گفتم:

_دلت واسم تنگ شده بود آره؟

یا شایدم دلت آبنبات میخواست هان طناز؟

میتونی برگردی…

برگشتو پاشو از حرص کوبید روی زمینو گفت:

_نه …نه خب من فقط…من فقط خواستم واسه…

نخواستم بیشتر اذییتش کنمو باهم راهی پایین شدیم.

حیف این دخترک که باید زندگیش عادی میشد!

اون لیاقت ملکه بودن رو داشت…

بعداز صرف شام نادر که مشغول درست کردن چراغ تو پذیرایی بود رو کردم بهشو گفتم:

_نادر؟

دست از کار کشیدو گفت:

_جانم ارباب؟ فردا میخوام برم شهر ماشینو صبح زود ببر سرویس.

_روی چشمم آقا…اتفاقا منم برای ثبت نام طناز باید برم شهر…اینجا که نشد ثبت نامش کنیم.

نادر ماجرا رو برام تعریف کرد…

کمی از قهوه امو نوشیدمو گفتم:

_من فردا طنازو میبرمش شهر

یکی از دوستام مدیر یه مدرسه ی عالی تو تهرانه.

معدل طناز چنده؟

نادر لبخندی زدو گفت:

_۲۰ ارباب جان! بچه ام شاگرد زرنگ بود.

سری تکون دادمو گفتم:

_خوبه! اونجایی که میبرمش باعث میشه استعدادهاش شکوفا بشه.

_ارباب اینطوری که شرمنده اتون میشیم!

زحمت میشه واستون بخدا

قهوه امو گذاشتم روی میزو بلند شدمو گفتم:

_نباید طناز که انقدر با استعداده تو مدرسه ی ساده ی روستا درس بخونه،از طرفی زحمت خاصیم نیست!

سوییچ روی اُپنه…

خواستم برم سمت پله ها که صدای پدر از پشت متوفقم کرد که میگفت:

_رادین جان؟ پسرم بیا اینجا میخوام باهات صحبت کنم…

پلکی زدمو طرف مبل پدر عقب گرد کردم پدر لبخندی زدو به جای خالی کنارش اشاره ای کردو گفت:

_بیا بشین پسر.

نشستم روی مبل و پامو انداختم روی اون یکی پامو گفتم:

_با من کاری داشتید پدر؟

پدر عصاشو توی دستش جابه جا کردو گفت:

_اهم،میخواستم راجب فرداشب صحبت کنیم.

ابرویی بالا انداختمو گفتم:

_میشنوم.

_فکراتو کردی؟ راجب این وصلت باید فکراتو بکنی، دوست ندارم چیزی برخلاف میل تو باشه.

نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

_مشکل همینجاس! منم دوست ندارم چیزی مخالف میل شما باشه.

من فکرامو کردم…

_خب؟ 

_من دختر خان بهادرو صیغه خودم میکنم، برای یه مدت…اگه اون چیزی که من میخواستم بود! خب باهم ازدواج میکنیم.

پدر سرخوشانه خندیدو گفت:

_این عالیه! اما ممکنه خان بهادر مخالفت کنه که دخترش صیغه بشه…

پدر کمی مکث کردو ادامه داد:

_اما اگه بفهمه خواستگارش رادین پسره منه! با همه چی موافقت میکنه!

لبخندی زدمو گفتم:

_وصلت با خانواده ی محتشم چیز کمی نیست پدر!

پدر سری تکون دادو 

با تموم شدن صبحتامون رفتم بالا…

این بهترین تصمیمی بود که گرفتم!

صبح زود بعداز صرف صبحونه طناز درحالی که از شدت شوق و ذوق تو ابرا بود اومد سمتمو گفت:

_صبح بخیر ارباب!

خودمو توی آیینه داخل راهرو چک کردمو تو همون حال گفتم:

_بخیر! خوشحالی عروسک؟

سرشو انداخت پایینو گفت:

_امروز تولدمه!

واینکه قراره از این به بعد برم شهر درس بخونم خیلی خوشحالم.

از جلوی آیینه رفتم کنارو با پوشیدن کفشام گفتم:

_قراره تویه مدرسه ی عالی درس بخونی! اونجا همه‌ی بچه هاش درس خون و شاگرد زرنگن، ومن میخوام تو از اونا جلو بزنی طناز…

بند کیف کوچیکشو توی دستش فشردو با لبخند گفت:

_قول میدم ارباب!

لبخند محوی زدمو از خونه جارج شدیمو سوار ماشین شدیم.

این اولین باری بود که زمان زیادی قرار بود با فرشته ی روی زمینم تنها باشم!

این دخترک انگار برای این خلق شده بود که آدم با دیدنش ضعف کنه!

موزیک آرومی رو پلی کردمو طناز با لبخندِ روی لبش که حکم خوشحالی بی‌حدشو نشون میداد مشغول دیدن اطراف و خیابونا بود

چه اشکالی داشت اگه امروز کاری میکردم بهترین روز زندگیش بشه؟

ولی قبلش باید کارای مدرسه اشو انجام میدادیم.

جلوی در مدرسه ایست کردیمو باهم از ماشین پیاده شدیم

دستمو انداختم پشت کمرشو هدایتش کردم

بعد از کارای ثبت نام 

سوار ماشین شدیم و تازه داشت روز ما شروع میشد!!

به قدری ازاینکه طناز کنارم بود و قرار بود روزمو کنارش بگذرونم خوشحال بودم که کار خودمم موکول کردم به وقت دیگه ای!

جلوی پاساژ نگه داشتمو روبه طناز که با تعجب داشت پاساژ عظیم روبروشو نگاه میکرد گفتم:

_پیاده شو طناز.

سرشو کج کردو حرف گوش کن از ماشین پیاده شد رفتیم طبقه ای که لباسای دخترونه داشت؛

دست رو هرچی میذاشت یا نگاهش میخ چیزی میشد؛ براش میخریدم!

انگار اصلا تو این دنیا نبود! از خوشحالی اون منم ناخودآگاه لبخند روی لبم نشسته بود…

شاید اگه کس دیگه ای بجز طناز کنارم بود حتی حوصله پنج دقیقه موندن تو پاساژم نداشتم.

اما واسه طناز حآضر بودم تمام چیزایی که بدم میادو تجربه کنم!

تازه ۱۵سالش شده بود؛ شاید دخترای هم‌سنِ طناز که توی شهر زندگی میکردن خیلی از طناز بزرگ تر بنظر برسن گاهی بعضیاشونم از نظر تفکر با طناز فرق دارن؛اما طنار برعکس همه ی اونا بود

اما وسعت قلبش بی‌نهایت بزرگ بودو همین برای من ارزشمند بود.

چیزی از رابطه و فضاهای عاشقانه نمیدونست اما عاقل تر و باهوش تر از هردختردیگه ای بود!

دوست داشتم واسش تولد بگیرم…

داشتم کارای وداع رو انجام میدادم؟ یا این کارا معنی دیگه ای داشت؟

چطوری میتونستم از طناز دور بشم؟ اصلا وقتی بفهمه من قراره دختر خان بهادرو صیغه کنم و به گوشش برسه میخوام باهاش ازدواج کنم چه واکنشی نشون میده؟

اصلا منو با چه دیدی نگاه میکنه…؟

گوشیم زنگ خوردو منو از جنگی که بین خودم راه انداخته بودم آزاد کرد…

گوشی رو از جیبم درودمو تماسو برقرار کردم.

قادری بود! کارایی که واسه امروز به شهر اومده بودمو یادآوری کرد!

این دخترک منو از خودمم بی خود میکرد چه برسه به بقیه چیزا…

باید میرفتم خونه‌ مجردیم و پرونده هامو برمیداشتم

پس روبه طناز کردمو گفتم:

_بهتره دیگه بریم

سری تکون دادو گفت:

_بله ارباب.

قفل ماشینو زدمو سوار ماشین شدیم، ماشینو به حرکت درودمو مسیر خونه‌ی مجردیمو پیش گرفتم

_میخواستم واست تولد بگیرم! اما خب نشد.

طناز برگشت سمتمو گفتم:

_لازم نیست ارباب…همین خریدایی که انجام دادید کلی منو خجالت زده کردید!

با لذت نگاهش کردمو گفتم:

_دیگه داری بزرگ میشی،حرفاتم سنگین تر شده…خوبه.

لبخندی زدو سرشو انداخت پایین و این یعنی دوباره خجالت!

بعداز چندمین رسیدیم دم خونه و ماشینو خاموش کردمو روبه طناز گفتم:

_من باید برم بالا یسری کار دارم، بهتره توهم با من بیای بالا چون تو ماشین کلافه میشی.

_چشم.

_پس پیاده شو.

سوار آسانسور شدیمو و بعداز چندلحظه طبقه ۷ از آسانسور زدیم بیرون

کلید رو چرخوندم وارد خونه شدیم

خونه کمی بهم ریخته بودو لباسا و وسایل من روی مبل و اُپن و میز ریخته شده بود

طناز متعجب داشت صحنه‌ی بلبشوی روبه‌روشو نگاه میکرد

کلیدارو انداختم روی میزو گفتم:

_چیز عجیبی نیست! معمولا خونه‌ی مجردی وضعش بهتراز این نمیشه.

رفتم توی اتاق تا کارامو انجام بدمو طنازو توی پذیرایی تنها گذاشتم.

#طناز

ارباب رفت توی اتاق؛تصمیم گرفتم یکم اینجا رو مرتب کنم، کیفمو گذاشتم روی مبل و دونه دونه لباسای اربابو از روی مبل و میز جمع کردم

و گذاشتم توی سبد لباسا…چندتا از ظرفای کثیفی هم که داخل آشپزخونه بودو شستم

دستمال برداشتمو چون نمیدونستم شیش پاک کن کجاست؛کمی نَم دارش کردمو شروع به گردگیری کردم.

تازه شد خونه!!!

چندتا گل خشکم توی گلدون بود،رفتم سمت گلدون و گل هارو از داخلش برداشتم اما خواستم برم تو آشپزخونه که لبه ی مانتوم باعث شد گلدون از روی عسلی بیفته پایینو با صدای بدی بشکنی!

چون ارتفاع تقریبا زیاد بود و سطح زمین سرامیک بود گلدون با صدای بدی به هزار تیکه تبدیل شد.

لعنتی زیرلب گفتمو با استرس رفتم سطل رو اوردمو خم شدم تا شیشه هارو بردارم…وای الان ارباب پیش خودش میگه چه اشتباهی کردم این دختره‌ی سربه هوا رو با خودم اوردم

اَه طنازِ گیج!

شیشه های بزرگ رو ریختم توی سطل و مشغول جمع کردن شیشه های ریز تر بودم که دستم کشیده شد به لبه ی تیز شیشه و خراش بدی رو ایجاد کرد

اولین بارم نبودم که دستم میبرید! اما اولین باری بود که انقدر زیاد داشت از دست بریده ام خون میومد.

حالا شد بدتراز بد!

دست سالممو گذاشتم روی دستم که خراش پیدا کرده بود اما انگار خونش بند نمیومد

خواستم بلند شم که همون موقع ارباب پا تند کرد سمتم…

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن