آخرین پارت منتشر شدهرمان ارباب سنگی

رمان ارباب سنگی پارت۱۱

رمان ارباب سنگی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب سنگی وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان ارباب سنگی من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

ارباب خم شدو روی پاش نشستو با نگرانی گفت:

_چیکار کردی طناز؟

رد نگاهشو که بین دستمو زمین درحال گردش بود دنبال کردم که دیدم قطره های خون از ببن دستم داره میریزه روی سرامیک سفید کف خونه

هول شده بلند شدمو لب پایینمو گزیدمو گفتم:

_وای…ببخشید! الان تَ…تمیزش میکنم

_دختر جون با دستت چیکار کردی اونو ولش کن

داره بدجوری خون میاد از دستت؛دنبالم بیا

خجالت زده دنبال ارباب به راه افتادم که رفتیم سمت راهرو و وارد سرویس شدیم

دستمو گذاشتم توی روشویی تا آبش بکشم که ارباب درحالی که داشت توی کمد سرویس دنبال چیزی میگشت گفت:

_نباید شیشه هارو با دست جمع کنی که…

_واقعا معذرت میخوام گلدو…

ارباب جعبه ی کمک های اولیه رو باز کردو ازش بتادینی کشید بیرونو درحالی که داشت روی دستم بتادینو میریخت گفت:

_اهمیتی نداره…

دستم سوخت لب گزدیمو اخمام رفت توهم

خدا میدونست چقدر داشتم به خودم بخاطر دست پا چلفتی گریم فحش میدادم!

ارباب شروع‌ کرد پیچیدن باند دور دستم،چرا دروغ از این همه توجه ارباب دلم داشت قنچ میرفت!

خجالت زده سرمو انداختم پایینو گفتم:

_ممنون ارباب…ببخشید.

سری تکون دادو با بستن جعبه گفت:

_بیشتر مواظبت کن دخترجون‌

_چشم.

از سرویس اومدیم بیرونو بعداز جمع کردن شیشه ها و تمیز کردن سرامیک

ارباب با کیفی اومد توی پذیرایی و گفت:

_چه تمیز شده اینجا!

خب بریم؟

کیفمو از روی مبل برداشتمو گفتم:

_بله…بریم.

خیره و عجیب نگاهم کرد وشونه ای بالا انداختو گفت:

_امروز یه چیزیت شده!

_من ارباب؟

_اهم…

در خونه رو قفل کرده گفت:

_احتمالا غرور ۱۵سالگی گرفتت!

بعداز گفتن حرفش مردونه خندید و من نیمچه لبخندی زدمو گفتم:

_نه ارباب!

_اه محض رضای خدا بس کن طناز

هی بله ارباب نه ارباب!..

لب گزیدمو گفتم:

_ببخشید ارباب.

ارباب تیز نگاهم کرد که ابرویی بالا انداختمو سرمو انداختم پایین

سوار ماشین شدیم و اما قبلش ارباب رفت شرکت وکیلشونو بعداز انجام کاراش

راهی روستا شدیم

وسطای راه بودیم که ماشین تپ تپ کردو ارباب ماشینو کنار جاده نگه داشت و پیاده شد

دور ماشین چرخیدو با ضربه ای که به لاستیک زد گفت:

_لعنتی! پنجر شدیم.

متعجب از ماشین پیاده شدمو به هوای اجری رنگ که حکم غروب رو داشت نگاهی انداختمو گفتم:

_حالا باید چیکار کنیم ارباب؟

ارباب گوشیشو از جیب شلوارش درودو گفت:

_زنگ میزنم امداد خودرو !

بعداز درست کردن ماشین سوار ماشین شدیم، دیگه هوا تاریک شده بود!

صبح زود کجا، شب و این تاریکی کجا؟

واقعا داشتم از شدت خستگی و گشنگی غش میکردم

ارباب که انگار حس گرسنگی منم بهش سرایت کرده بود گفت:

_داخل داشبورد کیک هست!

در داشبوردو باز کردمو دوتااز کلوچه ها رو درودمو یکیشونو باز کردمو گرفتم روبه اربابو گفتم:

_بفرمایید

ارباب نگاهی بهم انداختو گفت:

_دختر من دستم به رانندگیه چطوری بخورم

بزار دهنم!

از تعجب ابروم پرید بالا و ارباب بامزه گفت:

_هوم؟

آب دهنمو قورت دادمو تیکه‌ای از کلوچه رو کندمو به سمت دهن ارباب بردم

گذاشت داخل دهنشو اون مشغول خوردنش شدو گفت:

_خودتم بخور دیگه.

خودمم تیکه ای از کلوچه رو خوردم تازه فهمیدم چقدر گرسنه ام بود!

دیگه دست خودم نبود چشمام داشت بسته میشد چشمامو گذاشتم روی هم تا یکم چشمام آروم بگیره…

نمیخواستم بخوابم اما بی اراده چشمام سنگین شدو به خواب رفتم.

با احساس حرکت چیزی روی رون پام چشمام باز شد اولش فکر کردم فقط یه حسه!

بعدش دیدم داره پیش روی میکنه و به سمت پایین حرکت میکنه متعجب صاف شدمو با دیدن دست یکی روی پام جیغ بنفشی کشیدم

ارباب دستشو کشیدو گفت:

_چیه طناز…؟ عه آروم باش

بسه گوشم پاره شد طنازز

دست از جیغ زدن برداشتمو درحالی که از ترس به سکسکه افتاده بودم گفتم:

_ارباب…

ارباب شونه ای بالا انداختو گفت:

_چیه؟

_شُ…شُما‌‌‌…دستتون

_دستم چی؟ من که دستم روی فرمونه

دستاشو تکون دادو گفت:

_ایناهاش!

از همین لحن شیطنت بارش هم معلوم بود داره دستم میندازه

یه لحظه دیگه اگه دیر بلند میشدم دست ارباب میرفت جایی که نباید میرفت!!

بالاخره رسیدیم

عمارت انقدر خوابم میومد که نمیتونستم قدم بردارم…پاهام بی حس شده بودن

منتظر موندم اربابم بیاد، کیسه های خریدو برداشت و به راه افتادیم

همینطوری که خمیازه میکشیدم وسط حیاط پام به سنگی گیر کردو سکندری رفتم، نزدیک بود پخش زمین شم که ارباب محکم بازومو گرفتو مانع از افتادنم شد

صاف شدمو با صدایی که از خواب خمارشده بود گفتم:

_ببخشییید اررباااب…من یکم خوااببمم میاد

ارباب مردونه خندیدو گفت:

_مطمئنی فقط یکم خوابت میاد؟ مست خوابی دختر!

ارباب کیسه ها رو گذاشت پشت در؛

خمیازه امو بریدمو گفتم:

_شبتون بخیر ارباب…ممنون.

_بخیر.

وارد اتاق که شدم دیدم نه مامان هست نه بابا

وقتی دیدم نیستن به کلی خواب از سرم پرید رفتم پایین و همه جارو گشتم اما نبودن برگشتم بالا که دیدم ارباب با بالاتنه ی برهنه از اتاقش زد بیرون.

ارباب خستگی گردنشو گرفتو گفت:

_چیشده؟

_مامانم و بابام نیستن!

_نیستن؟ خب حتما رفتن عروسی دختر کریم.

_عروسی؟

ارباب سری تکون دادو گفت:

_اهم برو بگیر بخواب بچه میان حالا.

 از خطاب قرار دادنم اونم با لفظ بچه به ارباب چشم غره ی ریزی رفتمو برگشتم تو اتاق که تازه متوجه برگه ای شدم که مامان گذاشته بود روی میز،رفتم جلو و برگه رو برداشتم

مامان نوشته بود: طناز جان منو بابات میریم عروسی دختر کریم شاید دیروقت برگشتیم. شام تو خیچال هست.

نفسمو راحت بیرون فرستادم و روسریمو از سرم کندمو مانتومم از تنم درودمو حال با یه تاپ و شلوار جین بودم

پنکه رو زدمو روی تخت پهن شدمو چشمامو روی هم گذاشتم

داشت خوابم میبرد که در یهو باز شد با این فکر که مامان اینا اومده باشن ، با همون چشمای بسته گفتم:

_اومدید؟

به حدی چشمام سنگین شده بود که نمیتونستم بازشون کنم.

تخت بالا پایین شد؛ به پهلو خوابیدم و درحالی که موهام دورم پخش شده بود بابا رو بغل کردم چرا بابا درشت شده بود؟

بابا که ریزاندام بود! حتما شام زیاد خورده بود سرمو گذاشتم روی پای بابا،

بابا دستشو کشید روی سرمو، موهامو از دورم کنار زد

_بابا عروسی خوب بود؟ چرا انقدر دیر برگشتید؟

_عروس که اینجاس!

این صدای بابا نبود! چشم باز کردم و دیدم ارباب لم دادو و داره با موهام بازی میکنه.

متعجب خیره شدم بهش و حتی پلکم نمیزدم خواستم از روی تخت پاشم که ارباب بازمو گرفتو هولم داد توی بغلش

سرمو چسبوند به سینه ی عضله ایشو زمزمه وار گفت:

_هیش! بخواب دختر

_اما…اربا…

سرمو بیشتر فشرد به تخته سینه اشو گفت:

_کاریت ندارم،دلم میخواد یکم کنارم باشی،حالا بگیر بخواب!

آخه مگه میشد بخوابم؟ با اون وضع تو بغل ارباب! به شدت معذب بودم

از طرفی استرس اومدن مادر و پدر روهم داشتم، اما انگار ارباب خیلی مطمئن بود!

روی موهام بوسه ای زدو شروع کرد انگشتاشو داخل موهام فرو کردن

خودش بیشتر روی تخت دراز کشیدو

محکم تر بغلم کرد

عطر گرم ارباب و نوازش کردن موهام توسطش باعث شده بود نتونم جلوی خودمو بگیرمو بیدار بمونم بی اختیار

چشمام سنگین شدو تو آغوش گرم ارباب به خواب رفتم.

صبح با برخورد نور مستقیم و زُل خورشید به چشمام از خواب بیدار شدم،

روی تخت نیم خیز شدم مامان داشت کمد رو مرتب میکرد

 با یادآوری دیشب وارباب متعجب اتاقو چشم چرخوندم، به خودم نگاهی انداختم همون تاپ وشلوار جینم تنم بود!

مامان اومد سمتمو گفت:

_چه عجب! صبحت بخیر.

_عه سلام

خمیازه ی بلندی کشیدمو بعداز کش قوسی طولانی که به بدنم دادم گفتم:

_صبح شماهم بخیر.

مامان لباسای بابا رو گذاشت داخل چوب لباسی و بعدش آویزونشون کرد داخل کمدو گفت:

_کی با ارباب برگشتید؟

همه زحمتامونم افتاده روی دوش ارباب. زشته بخدا!

_اممم نیمه های شب بود! آخه ماشین توراه پنچر شد

_پنچری که فوقش دوساعت طول بکشه، چرا انقدر دیر شد پس

مامان نگاهی به دستم انداختو گفت:

_دستتم که انگار بریده!

نگاهی به دستم انداختم کی باند دستم باز شده بود ؟ دستمم تمیز بودو اثری از خون روی زخمم نبود فقط جای بریدگیش تو دید میزد!

_خب،بقیه اشم که ارباب کار داشت. دستم چیزی نیست…خراش سطحیه.

مامان سری تکون دادو گفت:

_دیگه بهتره پاشی، ظهر شد طناز اما تو هنوز توی رخت خوابی.

از روی تخت بلند شدمو درحالی که میرفتم سمت سرویس گفتم:

_عروسی دختر کریم چطور بود؟ شما دیشب کی اومدید؟

دست و صورتمو آب زدمو از سرویش اومدم بیرون درحالی که داشتم با هوله صورتم خشک میکردم مامان گفت:

_صبح بود که اومدیم، موندیم یکم به کریم و پیرزن کمک کنیم،بعداز عروسی خیلی بلبشو شده بود خونه و زندگیشون! دست تنها دلم نیومد کار کنن و با بابات مشغول شدیم.

با مامان رفتیم پایین و ماجراهای ثبت نام مدرسه و دیروز رو خلاصه براش گفتم؛ درحالی که داشتم صبحونه امو میخوردمو مامان مشغول پاک کردن برنج بود گفت:

_میدونی که، امشب خان بهادر با خانواده‌اش میان.

_اهم

_طناز امروزو باید به من کمک کنی،خیلی کار داریم باید میوه هایی که بابات میارنو هم بشروییم

خونه هم باید گردگیری بشه.

_چشم..

از پشت میز بلند شدمو روبه مامان گفتم:

_دستت دردنکنه.

_نوش جان عزیزم.

 بعداز شستن ظرفهای صبحونه باباهم با کلی کیسه ی میوه اومد داخل آشپزخونه

حتی نتونستم درست و حسابی وسایلی که دیروز ارباب برام خریده بودو نگاهی بهشون بندازم!

بعداز شستن انبوهی از میوه ها گذاشتمشون داخل سبد تا خشک بشن؛

وسایل گردگیری رو از مامان گرفتمو مشغول گردگیری خونه شدم.

کارم که تو پذیرایی تموم شد رفتم پله ها که نزدیک اتاق خان بود تا پله ها رو تمیز کنم

که صدای خنده ی بلند خان به گوشم خورد

متعجب دست از کارم کشیدمو چندتا پله رفتم پایین در اتاق باز بودو ارباب با خوشحالی درحالی که به زحمت ایستاده بودو تکیه اشو داده بود به عصاش صداشو شنیدم که میگفت:

_امروز بهترین روز زندگیمه رادین!

ارباب گفت:

_چرا ؟ نکنه واسه…

_معلومه دیگه مرد! تک پسرم، خان آینده‌ی این روستا میخواد داماد بشه!

اونم با دختری که هم درجه خودمونه با اصل و نسبه و بزرگزاده اس،

خان خندیدو ادامه داد:

_دیگه چی میخوام از خدا؟

با صدای برخورد تِی روی سرامیک ها شونه هام پرید بالا…انگار اصلا اینجا نبودم

نمیتونستم آب دهنمو قورت بدم از شدت هیجان قلبم داشت از سینه ام میزد بیرون

دستمو گذاشتم روی تخته سینه ام تابلکه تپش بالای قلبمو آروم کنم

اما نشد…

دستمو گرفتم به نرده ها و به زحمت یه پله رو رفتم پایین پله ی دوم  پام به سطل برخورد کردو، از پله ها افتاد پایین و صدای بدی داد

خودمو بند نرده ها بند کردم تا نیفته ام ارباب متعجب از اتاق زد بیرون نگاهشو از سطل گرفتو تا خواست سر بلند کنه و به من نگاه کنه

خودمو رسوندم پایین پله ها

و سطل و تی رو از روی زمین برداشتم و

 با ببخشیدی به سرعت از کنار ارباب رد شدم

تنها چیزی که الان بهش احتیاج داشتم هوا بود،تنفس بود!

انگار راه گلوم بسته شده بودو احساس خفگی میکردم

قلبه ام به جای تپش داخل سینه ام داشت توی دهنم نبض میزد!

ارباب داشت زن میگرفت؟

بگیره..! مگه چیز عجیبی بود؟ نه نبود…معلومه که نبود! پس چرا حال من عجیب شده بود؟

این تنگی نفس،این تپش قلب بالا برای چی بود؟

این بغضی که هرلحظه نفس کشیدنو برام سخت تر میکرد چه دلیلی داشت؟

من فکر میکردم ارباب…

حتی به زبون اوردنش هم مسخره بود! حتی به زبون اوردن اینکه ارباب منو دوست داشته باشه هم بی نهایت تمسخر آمیز بود.

من چی داشتم؟ جزاین بود که تنها یه دختر روستایی ساده و زود باور بودم

یه دخترِ احمق که گذاشتم یه غریبه به حریم شخصیم، به تمام نقاط بدنم دست بزنه، نزدیک بشه!

از خودم متنفر بودم، هم از خودم هم از ارباب متنفر شده بودم!

اون منو بازی داد…اون از من سوءاستفاده کرد.

به هربهونه ای بهم نزدیک میشدو جسم و روح منو به بازی میگرفت

اون فقط منو برای میل شخصیش میخواست

نه بیشتر… ونه کمتر

و اون کسی که خیلی راحت گذاشت یه مرد به تمام ممنوعه هاش به راحتی دسترسی پیدا کنه من بودم.

زانوهام شل شدو روی چمن ها افتادم با دستم‌ صورتم رو پوشندمو گذاشتم بغضم‌سرباز کنه تا بیشتر از این خفه ام نکرده.

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن