آخرین پارت منتشر شدهرمان ارباب سنگی

رمان ارباب سنگی پارت۴

رمان ارباب سنگی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب سنگی وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان ارباب سنگی من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

دلم نمیخواست طناز رو با اون پسره ی کثافط تویه خونه ببینم! اما مجبور
بودم، چون اگه یه ثانیه دیگه اونجا بودم تضمینی واسه سالم موندن فرهاد نمیکردم.

ماشینو روشن کردم اما ریموت رو فراموش کرده بودم بیارم؛
کلافه ماشینو خاموش کردمو رفتم داخل خونه،
خواستم حرکت کنم سمت آشپزخونه اما با چیزی که دیدم منو سرجام میخکوب کرد.

فرهاد تکیه اشو داده بود به چهارچوب آشپزخونه و خیره بود به هیکل طناز از پشت،
اما قدم برداشتو رفت سمت طناز
و از پشت خودشو چسبوند بهش،
از همین فاصله هم میتونستم بفهمم
که داره چه گوهی میخوره!

دستشو انداخت پشت کمر طنازو بیشتر خودشو چسبوند بهش،
با دستایی که از خشم مشت شده بودن هجوم برد سمتشو
شونه اشو گرفتمو برگردوندم طرف خودمو یه مشت خوابوندم توی صورتش
اونم تعادلشو از دست دادو پخش زمین
شد بهش فرصت ندادمو یقیه اشو گرفتمو پرتش کردم تو حیاط بزرگ عمارت
پشتشو محکم کوبندم به دیوار و تو صورتش غریدم:

_کثافط داشتی چه گوهییی میخوردی بی‌ناموس؟

فرهاد لبخند کجی زدو درحالی که داشت گوشه ی لبش رو با دستش پاک میکرد گفت:

_هاااا چیه پسر دایی؟
ارباب بزرگمون واسه یه دختر رعیت
داره یقیبان میدره؟
هه.

دستمو بردم بالا و خوابندم زیر چشمشو گفتم:
_خفه شو عوضی، اینا هم مثل تمام مردم عادین
خیلی وقته زمان ارباب، رعیتی تموم شده احمق.

یقیه ی پیرهنشو بیشتر توی دستم فشردمو با غیض گفتم:

_فقط یه دفعه دیگه!
یه دفعه دیگه ببینم دوروبر این دختر داری میپلکی یجوری به فنات میدم که کسی نتوته لشتو پیدا کنه،
حالیت شد یانه؟

فرهاد سری کج کردو با بالا دادن گوشه ی لبش گفت:
_چشمممم! هه حرف حرف شماس ارباب

+گمشو از این عمارت بیرون

زدم به پشتشو هلش دادم سمت در!
وقتی که خواست از در بره بیرون دستشو گذاشت دور لبشو با فریاد گفت:
_دنیا کوچیکه ارباب جووون!
ما خیلی باهم کار داریم
به امید دیدااار.

دستای مشت شدمو زدم به دیوار کنارمو
سوار ماشین شدم.
این فرهاد عوضی هرکاری از دستش برمیاد،
ممکنه برای طناز مزاحمت ایجاد کنه!

پس بهترین چیز این بود که یجوری نادر و خانوادشو همینجا نگهشون دارم تا هم مراقب پدر باشن،
هم اینکه از شر فرهاد در امون باشن.

گوشی رو برداشتمو شماره رها رو گرفتم که با بوق سوم جواب داد
_رادین؟
+امروز برنامه داری یا نه؟

_اوه! شما که گفتی دیگه با جمع ما حال نمیکنی رادین خان.
+اگه نداری برم دنبال یکی دیگه از بچه ها؟
_برات تکست میکنم
+منتظرم

گوشی رو قطع کردمو پرتش کردم روی داشبورد و دستی به ته ریشم کشیدم.

اعصابم خیلی خَراب بودو فقط دلم میخواست واسه چندساعتم شده این اعصاب لعنتی رو آرومش کنم، زیاد نگذشت که رها برام آدرسو تکست کرد و حرکت کردم سمت باغی که تقریبا فاصله ی زیادی باهم داشت.

بعداز یکی،دوساعت رانندگی رسیدم به مقصد
هنوزم دلم نمیخواست پا بزارم به اینجور مهمونیا
پسر پیغمبر نبودم،اما با مهمونی های معمولی بیشتر حال میکردم تا اینجور مهمونیا که میزبانش و مهموناش یه مشت بچه مچه اَن!

اما انقدر حالم بد بود که حداقل اینجا میتونستم واسه چند ساعت آروم شم.
دستی به موهام کشیدمو حرکت کردم سمت باغ که همون موقع امیر،
یکی از دوستای دوره دانشگاهم پیچید جلومو با شنگولی همیشگیش گفت:
_به! پسر ببین کی اینجاس
جناب رادین بزرگمنش.
خوبی تو؟

نیمچه لبخندی از خل بودنش روی لبام نشستو گفتم:
_هنوز خلی تو پسر!
خوبم، میگذره.

با امیر وارد جمع شدیم و با بیشتر بچه ها ملاقات کردم،
خیلی وقت میشد ندیده بودمشون!
بعداز مدتی که گذشت رها با همون استایل شیک همیشگیش اومد سمتمون
رها دستشو گذاشت روی دهنشو جیغ خفه ای کشیدو گفت:
_واااییی رادین!

بلندشدمو خواستم برم سمتش که خودشو پرت کرد توی بغلم،
این دختر هنوز مثل سابق روانیه روانیه!

دست انداختم پشت کمرشو گفتم:
_همین چند ساعت پیش بود باهم تلی صحبت کردیم رها!

ازبغلم اومد بیرونو بوسی روی گونه ام زدو گفت:
_اما خیلی وقت بود ندیده بودمت!
دلم خیلی واست تنگ شده بود بی‌معرفت.

رها بازومو گرفتو برد سمت میزی که وسط سالن بودو لیوان ویسکی رو گرفت سمتم
دست دراز کردمو لیوانو ازش گرفتم،
کمی ازشو خوردم که از تلخیش صورتم جمع شد!
_خیلی وقت بود نخورده بودم.

+تازه شدی همون رادین چهارسال پیش!
خب تعریف کن ببینم؟ چخبر…
مارو نبیبینی خوشی!

_هی همچین،زیادم بد نمیگذره.
رها خندیدو گفت:
_هنوزم زبونت نیش داره.

رها خودشو کشید جلوتر و خیره به لبام و چشمام گفت:
_خسته بنظر میای؟
کاری از دست من برمیاد؟

دومین لیوان مشروب رو سرکشیدمو گفتم:
_مشکلی نیست.

دستشو کشید روی شونه امو با صدای خشداری گفت:
_میخوای باهم تنها صحبت کنیم؟

میدونستم منظورش چیه و برای همین با سرکشیدن نیمه ای از مشروب ام با صدایی که کم کم داشت شُل میشد گفتم:
_رهااا! بیخیال،میدونی که سک.س نمیکنم

رها اخمی کردو گفت:
_چی میگی رادین؟ بچه شدی؟ منظورم اصلا این نبود.
فقط گفتم اگه میخوا…

لبامو گذاشتم روی لباشو شروع کردم به کام گرفتن ازش،
خودمم نمیدونم یهو مغزم چی بهم فرمان داد،
اما هرچی بود کاری رو که انجام دادم باب میل خودم نبودو تو حال خودم نبودم. انگار اصلا اینجا نبودم!

رها دستاشو انداخت پشت گردنمو به عادت همیشگیم با دستاش پشت سرمو نوازش میکردو با عطش مشغول بوسیدنم شد
نفس که کم اورد ازم جدا شدو با چشمای خمار گفت:
_بریم بالا؟

بدون حرف بلندشدم و راه افتادیم سمت پله ها، اما وسط راه سرم گیج رفت و تعادلمو از دست دادو نزدیک بود بیفتم زمین که رها بازومو گرفت و گفت:
_رادین؟
خوبی عزیزم؟

سری تکون دادمو گفنم:
_اهم اهم خوووبم خوووبَبببمم

بازومو گرفتو کمکم کرد باهم پله هارو بریم بالا
در اتاق و قفل کردو اومد سمتم
موهاشو با عشوه تابی دادو دستشو گذاشت روی شونه اموگفت:
_دوست دارم خوب باشی رادین!
میخوام حال جفتمون خوب بشه

چشمایی که از شدت مستی خمار خمار شده بود دوختم بهشو نیمچه لبخندی زدو
لبشو گذاشت روی لبامو مشغول بوسیدنم شدو تو همون حال دکمه های پیرهنمو باز میکرد

ازش جدا شدمو پرتش کردم روی تخت
و شلوارمو درودمو روش خیمه زدم
لباسشو درودمو افتادم به جون سینه هاش
رها که حسابی شه.وتی شده بود صدای ناله هاش کل اتاق رو پر کرده بود گفت:
_اممم رادین!‌ سی‌نه هامو کندی

رفتم سمت گردنشو
شروع کردم به میک زدن گردنش و
با گازی که از گردنش گرفتم رفتم پایین ترو
و خواستم شورتشو از پاش دربیارم که
یهو انگاربه هوش اومدم!
انگار عقلم به کار افتاد…
کلافه دستی به موهام کشیدمو از روش بلند شدمو
روی تخت دراز کشیدم
رها متعجب به پهلو چرخید سمتو درحالی که دستشو روی گونه ام میکشید گفت:
_رادین؟عزیزم؟
+برو بیرون رها!
_چی…
+برووو بیرون

با دادی که کشیدم پوووف کلافه ای کشیدو گفت:
_اکی! میرم..میرم.
تو فقط آروم باش.

رها بعداز پوشیدن لباساش از اتاق زد بیرونو
منو با فکری داغون تنها گذاشت
بعداز چندمین که اونجا بودم،لباسامو تنم کردم و بدون اینکه به کسی اجازه بدم بهم نزدیک بشه از باغ زدم بیرون.
رابطه با هیچکس برام حس خوشایندی نداشت!
تنها کسی منو به اوج میرسوند دخترک این روزام بود.

انقدر کلافه بودم که تصیمیم گرفتم وقتی کل عمارت خوابن به خونه برگردم، چون میدونستم اگه با این حال برگردم عمارت عواقب خوبی نداره!
کل خیابون ها و کوچ پس کوچه های این شهرو با ماشین طی کردم
که بالاخره نیمه های شب با سختگی و چشمایی سرخ به عمارت برگشتم…

از شدت مستی و خستگی تلو تلو میخوردم
و کارام دست خودم نبود
الان فقط با وجود ینفر خوب میشدمو آروم میگرفتم
و اون یه نفر فقط طناز بود
اما الان، این موقع شب نمیتونستم گیرش بیارم.

کلید چرخوندمو وارد خونه شدم، و بی صدا خودمو به آشپزخونه رسوندم که درکمال تعجب طنازو دیدم
که با لذت مشغول خوردن بستنی لیوانیش بود!

به چهارچوب در تکیه دادمو با لذت مشغول دیدنش شدم،
چقدر یه دختر میتونه خوشگل باشه؟
زیرلبی خندیدو گفت:
_امم خیلی خوشمزه اس!
ارباب چقدر خوبه که بستنی میزاره تو فریزر
اممم…

با چشمای بسته مشغول مزه مزه کردن بستنیش بود
وقتی چشماشو باز کردو نگاهش به من افتاد از ترس قاشقش افتاد زمین
و با ترس گفت:
_اَ…اَرب..اَرباب
سل..سلام

تیکه امو از چهارچوب گرفتمو رفتم سمتش و مقابلش ایستادم خواست از روی میز بلند بشه اما با دست مانعش شده امو سرمو برد سمت موهاشو عمیق بوییدمو گفتم:
_بستنی دوست داری؟

با ترس سری به معنی تایید تکون داد
همونطور که با نگاه تبدارم خیره به چشمای نازش بود
دکمه های پیرهنشو هم بازکردمو و از تنش درودم
سی‌نه هاش به قدری کوچیک بود که نیاز نداشته باشه لباس زیر بپوشه!
اینسری نه اشک میریخت نه مخالفت میکرد، فقط
با چشمایی درشت و متعجب خیره بود بهم
قاشقی برداشتمو کمی از بستنی رو برداشتم و
از بالای گلوش سرازیرش کردم که به سینه هاشم رسید
سرمو برد سمت بدنشو رد بستنی هارو روی بدنش لیس میزدم
وقتی قاشق دومو ریختم از سردی بستنی خودشو جمع کردو لرزید اینسری فقط ریختم روی سی‌نه های کوچیکشو مشغول لیس زدن شدن
که صدای آه ریزی از بین لباش خارج شد که سریع دستشو گذاشت روی دهنشو با خجالت سرشو انداخت پایین
چونه اشو گرفتمو سرشو اوردم بالا و با صدای خشداری گفتم:
_آره! برام ناله کن طناز دوست دارم.

سرمو بردم سمت گردنشو بعداز بوییدن مشغول مکیدنش شدم، چقدر شیرین بود!
مثل عسل شیرین و مثل پادزهر تسکین بخش بود برام.
همونطور که گردنشو بوسه های ریز میزدم
با دستمم نوک سی‌نه هاشو به بازی گرفته بودم
معلوم بود داره حسابی لذت میره
سرشو کج کردو اینسری صدای ناله اش منو مجنون تر کرد؛
با برداشتن پیرهنش دست انداختم زیر زانو هاشو بلندش کردمو بردمش توی اتاق خواب
و تو راه دائما سرمو میبرد بین موهاشو عطرشو به ریه هام تزریق میکردم…

درو باز کردمو درحالی که طناز تو آغوشم بود رفتیم داخل اتاق
طنازو به آرومی گذاشتمش روی تخت خودمم بعداز درودن لباسام
نشستم روی تختو روبه طناز که با دستاش خودشو پوشنده بود کردمو گفتم:
_لازم نیست چیزی از من مخفی کنی طناز،
بیا بشین رو پام.

اینسری خیلی حرف گوش کن شده بودو هرکاری که میگفتمو بدون مخالفت انجام میداد، شاید فهمیده بود مخالفت کردنش برای من کارساز نیست!

نشست روی پاهامو سرشو توی قفسه ی سینه ام پنهان کرد
جوری خودمو باهاش تنظیم کردم که مرد‌ونگی متورم شده‌ام زیر طناز قرار بگیره.
مثل اینکه طناز متوجه بزرگی و حجم باد کرده ی عضوام شد چون سرشو اورد پایین و متعجب خیره شد به ش‌ورتم.

نشوندمش روی تخت و شو‌رتمو کشیدم پایین و با گرفتن عضوم توی دستم گفتم:
_طناز مثل سری قبل کاری که کردیو انجام بده!

+چرا انقدر گنده اس.
نه من نمیتونم…

با خشم خیره شدم بهشو غریدم گفتم:
_طناز؟
کاری که بهت گفتمو بکن
دختر خوبی باشی میبرمت شهر برات هرچی بخوای میخرم
هوم؟
دوست داری

ذوق زده چشماش برقی زدو
عضومو گرفت توی دستشو زبونشو کشید روش.
لب پایینمو به دندون گرفتمو سرم از لذت بردم عقبو گفتم:
_لعنتی…

موهای طنارو دور دستام پیچیدمو توی دهن کوچیکش به آرومی تلمبه میزدم،
و بعداز چند مین طولانی ار.ضا شدم
طنازو خوابوندم روی تخت
و قفسه ی سینه اش رو بوسی زدمو
لاله ی گوششو به دندون گرفتم و مشغول مکیدنش شدم
_چقدر خوشمزه ای طناز
اممم

رفتم پایین ترو روی به‌شتش بوسی زدم شورتشو از پاش درودمو
لعنتی چقدر جذاب و هوس انگیز بود!
صورتی و بدون مو!
زبونمو کشیدم روی به‌شتش که طناز بی‌قرار خودشو کوبید روی تخت و باصدای ضعیفی گفت:

_اَر..اربا…ب نکنید
من…من انگار دارم از حال میریم
+داری لذت میری طناز
خودتو رها کن تا لذت ببری.

بعداز چندمین خوردن بهشت پاکش بالاخره ار.ضا شدو بدنش لرزید و شل شد
از روش بلند شدمو کنارش دراز کشیدمو
مشغول بازی با موهاش شدمو گفتم:
_خوب بود طناز؟

طناز از خجالت سرشو توی سینه ام قایم کردو چیزی نگفت
بوسی روی موهاش کاشتمو گفتم:
_تو همیشه مال منی، هیچوقت نمیزارم کسی بهت دست بزنه
یا تورو مال خودش کنه.
تو فقط مال ارباب رادینی
فقط من!
طناز لبش به سینه ام برخورد میکردو داشت دوباره دیونم میکرد
سرشو از تنم فاصله دادمو گفتم:
_نکن دختر! دوباره داری
آبنبات اربابو بیدار میکنیا!

دستمو گذاشتم لای پاشو با نوازش دخترونگیش گفتم:
_اونوقت این کوچولوتو انقدر میخورم تا بی هوش بشی.

طناز هیین بلندی کشیدو چشماشو از خجالت بست
بوسی روی چشماش زدمو گفتم:
_دلم نمیخواد از پیشم بری.
اما باید بری…

بی طاقت لبامو گذاشتم روی لباشو مشغول بوسیدنش
شدم
لب پایینشو به دندون گرفتمو بعداز کشیدنش گفتم:
_الان سریع برو حموم و غسل کن!
و بعدش بخواب عروسک.

بعداز توضیح دادن غسل به طناز از اتاق خواست‌ بره بیرون
اما قبلش برگشت سمتمو گفت:
_شبتون بخیر ارباب رادین.

اولین کسی بود که بعداز پدر اسم کوچیکمو صدا زد!
اما این دختر با هرچی که من صدامیزد برام لذت بخش بود.
سریع در اتاق باز کردو رفت بیرون!

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن