آخرین پارت منتشر شدهرمان ارباب سنگی

رمان ارباب سنگی پارت۵

رمان ارباب سنگی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب سنگی وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان ارباب سنگی من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

صبح از ضعف و گرسنگی از خواب بیدار شدم،
نگاهی به جای خالی مامان انداختم، نبود!
همیشه بابا ومامان عادت داشتن صبح زود از خواب بیدار بشن و مشغول کار بشن.

از روی تخت بلند شدمو رفتم سمت دستشویی و آبی به دست و صورتم زدم
و از توی آیینه خیره شدم به خودم.

نمیدونم چرا اما چونه ام لرزید و گریه ام گرفت
من دوست نداشتم ارباب بهم دست بزنه،
با اینکه خوشگل بودو ارباب این روستا بود
اما دلم نمیخواست…
دلم میخواست تو همون دنیای دخترونه ی خودم سیر کنم، اما الان با کارایی که ارباب
انجام میده من حس بدی بهم دست میده.

اون حس لعنتی هم نمیدونم چیه!
اما هرچی هست، دلم نمیخواد ادامه پیدا کنه
تنها راه حلش اینکه تو دید ارباب نباشم
و به پروپاش نپیچم!
اما اون همیشه بی‌خبر و غیرمنتظره جلوم ظاهر میشه
و من تا مرز سکته میرم.

نمیشه مخالفت کرد، چون اینطوری عصبی میشه و دیگه نمیشه کنترلش کرد!
خدایا چیکار کنم. اه…
ناراحت از دستشویی اومدم بیرون و جلوی آیینه ایستادمو بعداز بافتن موهامو انداختنش دوطرف ام
روسری کوچیکی هم سرم کردمو رفتم توی پایین.

ارباب و پدرشون پشت میز صبحونه بودن،
ارباب تکیه اشو داده بود به صندلی و با همون جذبه و اخم همیشگیش مشغول مزه مزه کردن محتوایات داخل فنجونش بود.
وقتی دیدمش ترس گرفتتم!
آب دهنمو پر سروصدا قورت دادمو
سعی کردم طوری رد شم که منو نببنن.
پاورچین پاورچین بقیه ی پله هم اومدم پایین
و بی سروصدا داشتم رد میشدم که صدای ارباب منو سرجام میخکوب کرد:
_مشکلی هست طناز؟

دستمو گذاشتم روی تخته سی‌نه امو گفتم:
_س‌‌‌…سلام. ارباب،سلام..خان.
صبحتون بخیر
نه ارباب…مشکل…ی نیست.
+پس چرا داشتی خودتو قاییم میکردی؟
_نه..من…

پدر ارباب خندیدو گفت:
_ولش کن رادین، بزار هرجور دوست داره راه بره.
برو دخترجان مادرت تو آشپزخونه اس.

ارباب سری تکون دادو منم با لبخند عریضی که به فرشته ی نجاتم زدم
حرکت کردم سمت آشپزخونه.
سلامی به مامان کردم و نشستم پشت میز،
مامان صبحونه امو اوردو مشغول خوردن شدم که گفت:
_امروز باید بریم وسایل شخصیمونو جمع کنیم

+وسایل شخصی؟
مگه قراره جایی بریم؟

_اره ارباب گفته واسه حال و روز خان ما باید اینجا بمونیم، خودش شهر کار داره!

ناباورانه لقه ام از دستم افتادو به سکسکه افتادم…

با بُهت گفتم:
_اما مامان، ما نم…ما نمیتونیم

مامان دست از کار کردن برداشتو نگاه تیزبینانه اشو دوخت بهمو گفت:
_چرا نمیتونیم طناز؟

مامان درحالی که روشو ازم گرفتو مشغول خوردن کردن پیاز ها شد ادامه داد:
_البته میدونم شاید اینجا مثل خونه‌ی خودمون احساس راحت نکنی، اما ارباب بهمون گفته و ماهم نمیتونیم مخالفت کنیم که‌،
زشته‌.
عوضش میتونی بری توی حیاط و کلی بازی کنی.

مامان نشست روی صندلی و با گرفتن شونه هام و بوسیدن گونه هام گفت:
_هوم؟

لب برچیدمو گفتم:
_نخیر، من دیگه بزرگ شدم!
بازی مال بچه هاس.
مامان خندیدو گفت:
_ببخشید خانم، منو بخاطر بی احترامیم عفو کنید

دیگه نتونستم جلوی خنده امو بگیرم و پقی زدم زیر خنده
و بعداز جمع کردن میز صبحونه رفتم توی هال تا میز صبحونه ی ارباب اینارو هم جمع کنم.
سینه ی بزرگی برداشتم رفتم توی هال
ارباب روی مبل رو به روی تیوی که میزهم جلوش قرار داشت نشسته بودو مشغول کار با گوشیش بودو
خان هم داشت کتاب میخوند.

وقتی خان و مشغول کتاب خوندن دیدم،
لبخند عمیقی روی لبام شکل گرفت، یاد کتاب های خودم افتادم باید همشونو میوردم!
حیاط عمارت جون میده واسه کتاب خوندن
روی سبزه های حیاط عمارت دراز بکشمو
و درحالی که منظره ی بهشت مانند عمارت و فضای روبروش جلوم قرار داره کتابامو بخونم.
وای که چقدر دل انگیزه!

اما من تصمیم گرفته بودم که دیگه جلوی ارباب ظاهر نشم، اما الان چی…؟
هرروز باید توی دیدش باشم
موقع صبحونه،ناهار،شام.
وای خدای من.
خواستم سینی پرشده از ظرف رو بلند کنم ‌که نگاهم به ارباب افتاد
چشماش ریز شده بودو داشت نگاهم میکرد.
تو یه لحظه دلم هوری ریخت،چرا اینطوری نگاهم میکنه!
چرا چشماش اینطوریه؟

آب دهنمو قورت دادمو با برداشتن سینی خودمو به آشپزخونه رسوندم،
نفسمو آسوده فرستادم بیرونو گوشه ی لباسمو تو دستم فشردم
هنوز چندتا ظرف دیگه مونده بود
اه…
کمی توی آشپزخونه موندم و بعدش رمفتم تا بقیه ی ظرفارو جمع کنم
که دیدم خداروشکر ارباب روی مبل نیست
لبخند رضایت بخشی زدمو مشغول تمیز کردن میز شدم
که دیدم ارباب داره از پله ها میاد پایین.
چقدر خوشتیپ شده بود!
کت و شلوار جذب سرمه ایش زیادی جذابش کرده بود
نگاهش که به نگاهم برخورد کرد از خجالت لبو گزیدم و مشغول کارم شدم،
وای طناز از دست تو!

ارباب رفت سمت مبلی که خان نشسته بودو گفت:
_پدر من میرم شهر،کار دارم!
به نادر ونسرین گفتم که بیان اینجا،نگران نباش…

+باشه پسرم برو،خدا به همراهت
شب میای خونه دیگه؟
_مشخص نیست!
شاید کارم خیلی طول بکشه.

ارباب بعداز خدافظی باخان رفت تو آشپزخونه و به مامان یسری چیزا‌رو گفت.
یاد حرف دیشبش افتادم، گفت منو میبره شهر و برام هرچی بخوام میخره! اما الان داره تنها میره.‌ نامرد!
تو همین فکرا بودم که عطر تلخی توی بینیم پیچید و بعدشم صدای پخته ی یه نفر!

سرشو اورد نزدیک گوشمو با صدای
گرمی گفت:
_میدونم بهت قول دادم ببرمت شهر،
اما سر قولم هستم.
دلم میخواد توهم همراهم باشی،
اما میدونی که نمیشه!

ارباب بود که داشت دم گوشم این حرفا رو میزد؟
باورم نمیشد اینسری دیگه بدون تحکم باهام داشت،صحبت میکرد.
نفس حبس شده توی سینه امو آروم بیرون فرستادمو سری تکون دادم
ارباب روسریمو فرستاد پشت گوشه امو لاله‌ی گوشمو گاز ریزی گرفتو وبعدش کشیدتش که اخم درومد

ارباب بدون اینکه فاصله اشو ازم کم کنه گفت:
_این چند روز حسابی دلم برات تنگ میشه
عروسک!
اومدم باید حسابی تلافی کنی.

از روی عجز چشامو روی هم فشار دادمو چیزی نگفتم
که ارباب روسریمو درست کردو با خدافظی از خان
از در خونه زد بیرون.
معنی اینکاراشو نمیفهمم،آخه چرا من؟
ارباب رادین که چیزی کم نداره!
هم پولداره،هم خوش قیافه اس،هم خوش پوشه!
پس چرا انقدر منو اذیت میکنه.
واقعا باید اسم این کاراشو اذییت گذاشت یا توجه؟
یا شایدم چیزایه دیگه!
اما هرچی بود،من سر درنمیوردم.

دوماه دیگه تابستون تموم میشدو من هرچه زودتر باید برای دبیرستان ثبت نام میکرد!
واقعا باورم نمیشد دارم میرم دبیرستان،
دارم بزرگ میشم.
اما من نسبت به تمام دخترایه هم سنم خیلی چیزارو نمیدونستم،یعنی یه جورایی هیچ علاقه ای به دونستن چیزایی فراتر از سن خودم نداشتم.
حالا نمیدونم وقتی قراره برم دبیرستان و با دخترایه بزرگ تر از خودم مواجه بشم دیگه چه اتفاقاتی برام میفته.

سری تکون دادمو از افکار مزاحمم دوری کردمو خواستم برم پیش مامان،
که همون موقع بابا اومد
وقتی دیدمش پریدم بغلشو با دستام کمرشو قفل کردمو گفتم:
_سلام بابا!
بابا بوسی روی سرم کاشت و گفت:
_سلام به دختر بابا،چطوری؟
مامانت بهت گفت که قراره یه مدت اینجا باشیم؟

لب برچیدمو گفتم:
_اهم،گفت.
+پس بدو برو تو ماشین تا منم بیام و باهمدیگه وسایلو جمع کنیم
لبخندی زدمو گفتم:
_چشم.

خواستم برم سمت حیاط که مامان گفت:
_طناز؟ کجا میری؟
+قراره بریم با بابا وسایلو جمع کنیم
_آخه تو که نمیدونی چیارو باید جمع کنی که،
تو مواظب خان باش
تا منو پدرت برگردیم.

+اهم باشه!
فقط مامان کتابام یادت نره!

_خیلی خب میارم،خدافظ
مواظب خان باشیا،پیشش باش که چیزی خواست بهش بدی طناز سربه هوا نشیا
+باشه مامان،حواسم هست.

مامان و بابا بعداز اجازه ای که از خان گرفتن رفتن بیرونو من موندم و خان!
بازم خداروشکر با خان تنها بودم
اگه با ارباب تنها بودم، که الان فاتحه ام خونده بود.
گره ی روسریمو سفت کردمو
رفتم تو آشپزخونه و بعداز اینکه برای خان آبپرتقال گرفتم لیوانو گذاشتم توی پیش دستی و با احتیاط حرکت کردم سمت مبلش
غرق کتاب خوندن بود،
آبپرتقالو گرفتم سمتشو گفتم:
_بفرمایید خان.

خان بعداز مکث کوتاهی عینکشو از روی چشماش که حالا میشد به وضوح چروک های کنار چشمای آبی رنگشو دید برداشتو گفت:
_ممنون دختر جان.
لبخندی زدمو گفتم:
_نوش جانتون.

با استرس دستمو انداختم پشتمو با قورت دادن آب دهنم گفتم:
_خان؟ میشه من…میشه من…
خب…
+حرفتو بزن دختر جان
_میشه من کتابخونه اتونو ببینم
بخدا قول میدم به چیزی دست نزنم فقط میخوام ببینم بی نظمی نمیکنم.

ارباب که با تعجب نظاره گر خواهشای من بود خندیدو گفت:
_اهم، میتونی بری
فقط مواظب باش به کتاب های رادین دست نزنی،
میدونی که عصبی میشه!

با ذوق دستامو بهم کوبیدمو گفتم:
_چشم، خیلی ممنون خان،
چیزی خواستید صدام کنید.

رفتم داخل کتابخونه و محو کتاب های انبوه روبروم شدم،
چقدر زیاد بودن دوست داشتم همشونو ببینم.

رفتم جلوترو کتابارو از نظرمیگذروندم
درمورد هرموضوعی بود
سیاست،تاریخ،عمومی و…
یه کتابخونه ی نسبتا بزرگی ته سالن بود که بیشترش به انگلیسی تالیف شده بود
فکر میکنم اینا برای ارباب رادین بودن چون اون چندسالی کانادا زندگی میکرد و قالبا کتابای انگلیسی مطالعه میکرد.

بعداز کلی گشت زنی بین کتابا رفتم
توی هال، پیش خان که دیدم خوابیده
رفتم توی اتاق و پتو رو برداشتمو کشیدم روی خان…
هیچ خانی عین خان بهادر خوب نبود!
اون خیلی دل رحم بودو به فکر مردم روستا بود ارباب رادینم دست کمی از خان نداشت
فقط فرقش این بود که
ارباب عصبی تر بود.
البته همش سرمن داد میزد و میگفت که اون کارارو کنم
با یادآوری دیشب تنم لرزید!
دیشب دلم میخواست از خجالت برم توی زمین
تا اونجایی که از بچها شنیده بودم
اینکارو مال زن و شوهرا بود.
اما نه من زن ارباب بودم نه ارباب شوهر من!
پس این کارارو‌ برای چی میکرد
از اینکه ارباب شوهر من باشه
خنده ام گرفته بود
دستمو گذاشتم جلوی دهنم تا صدای خنده ام خان و بیدار نکنه

فکر کن من زن ارباب بشم، وای فکرشم خیلی خنده داره!
اونوقت تمام بچه ها از حسودی میترکن!
اصلا مگه سن من به ارباب میخوره که زن اون بشم؟ خدایا چرا من انقدر ساده ام؟
سری تکون دادمو رفتم سمت حیاط تا کمی قدم بزنم که صدای در اومد خودمو رسوندم دم درو گفتم:
_بفرمایید؟

جوابی نیومد!
چنددفعه ای هم گفتم بفرمایید اما کسی جواب نداد؛
منم دردو باز نکردم
و خواستم برگردم که دوباره صدای در خورد
با خشم رفتم جلوی درو، درو باز کردم
و گفتم:
_اه کیه؟ جرا جواب نمیدی؟

با اومدن فرهاد پسر عمه ی ارباب روبروم زبونم بند اومد..
یهو ضربان قلبم رفت بالا و دست وپاهام شُل شدن
با من من گفتم:
_ب…بفر..بفرمایید

خم شد جلوی پامو با لبخند گوشه‌ی لبش گفت:
_سلام خانم کوچولو!

وای خدای من اگه ارباب اینجا بودو منو با فرهاد میدید بدون فکر منو میکشت!
خودمو جمع و جور کردمو گفتم:
_با کی کار داشتین؟
+باتو!

متعجب خیره شدم بهشو گفتم:
_با من؟
+آره، مگه تو طناز چشم آبی نیستی؟
_من…من باید برم
خدا..خدافظ

خواستم درو ببندم که کفششو گذاشت لای درو گفت:
_کجا میخوای بری؟

دستشو کشید روی بازومو گفت:
_ببین من از رادین خیلی خوش اخلاق ترما!
نگران اون نباش چیزی نمیفهمیه.

خودمو کشیدم عقبو گفتم:
+مگه ماکاری کردیم که بفهمه؟
_دوست داری چیکار کنیم؟
+هیچی!

فرهاد خندیدو گفت:
_دوست داری با من بیای شهر؟
+نه!
_چرا؟
+چون ارباب گفته من باید ازت‌دوری کنم.
_من که آدم بدی نیستم طناز.
میتونی بامن کلی خوشبگذرونی بهت قول میدم

نمیدونم چرا وقتی حرف میزد چشماش همش روی لبام یا گردنم میخ مشید و همین باعث میشد من خودمو بیشتر پشت در قایم کنم
خواستم لب باز کنم حرفی بزنم که وانت بابا نادرو از دور دیدم که داشت میومد؛رو کردم به فرهادو گفتم:
_بابام اومد من کار دارم خدافظ
فرهاد دستی روی گونه ام کشید که سریع خودمو کشیدم عقب واون با لبخند گوشه‌ی لبش‌گفت:
_به زودی دوباره همو میبینم…

حرفشو زدو سوار ماشینش شدو رفت
عوضی اصلا ازش خوشم نمیاد من عمرا دوباره تورو ببینم!…

بابا وانت رو اورد توی حیاط و با کارگرا مشغول اوردن وسایل شدن و منو مامان رفتیم بالا
مامان دست انداخت روی شونه امو گفت:
_خان چیکار میکنه؟
+خان خوابیده مامان، براش آب میوه بردم خوردش،بعدازش اجازه گرفتم رفتم توی کتابخونه اش
واای مامان نمیدونی چقدر قشنگ بود
کلی کتاب دااااشت؛راستی کاتابامو اوردی؟

مامان لبخندی بهم زدو گفت:
_آره دخترم اوردم
ارباب هنوز برنگشته؟

+نه گفت اگه کارش طول بکشه شبم نمیاد!
_خیلی خب، حالا ناهار خان روبدیم باید وسایلمونو ببریم بالا

بعداز صرف ناهار تقریبا تا غروب فقط مشغول چیدن وسایل داخل اون اتاق بزرگی شدیم که ارباب بهمون داده بود
یه اتاق بزرگ که فکر کنم شبیه هال بود تا اتاق!
سرویس هم داخلش داشت.
موقع شام شد و خان سراغ اربابو گرفت اما هنوز نیومده بود
آخرای شام بود که ارباب با چهره ای خسته اومد خونه…
انقدر خسته بود که حتی ماروهم ندید
اما با صدای خان برگشت سمتمون:
_رادین جان؟

ارباب سه چهارتا پله ای که رفته بود بالا و برگشت و اومد ستمون
همگی بجز خان از روی صندلی بلند شدیمو به ارباب خوش اومد گفتیم.

_سلام پدر، میبخشید من خیلی خستم میخوام استراحت کنم

+شامت چی؟
شام نمیخوری پسرم؟

ارباب نگاهی بهم انداخت که سریع سرمو انداختم پایین و
تو همون حال که داشت میرفت سمت پله ها گفت:
_به طناز بگید شاممو بیاره بالا…

ای وای من؟
پوست لبمو از حرص جوییدم خان روبه مامان گفت:
_شامشو بکش طناز واسش ببره بالا
+چشم خان.

من و مامان رفتیم داخل آشپزخونه؛ از ترس دستام یخ شده بود!
مامان بشقاب و بقیه چیزا رو گذاشت توی سینی و گفت:
_بیا مادر، مواظب باش نریزی.
+چشم.

سینی غذا رو ازش گرفتمو رفتم بالا،به اتاق ارباب که رسیدم آب دهنمو به سختی قورت دادمو چند تقه به در زدم که با “بیا تو” ارباب وارد اتاق شدم
ارباب روی تخت خوابیده بودو سیگارش بین انگشتاش روشن بود.
ارباب سیگار میکشید؟ تاحالا ندیده بودم که بکشه.
سلام زیرلبی گفتم و سینی غذا رو گذاشتم روی میزو گفتم:
_بااجازه.
خواستم دستگیره درو بکشم پایین که ارباب با تشر گفت:
_کجا؟
+ش..شام…تونو اوردم براتون…برم…پایین
_بهت اجازه دادم بری بیرون؟
_ن..ه ارباب
_بیا جلو!

گوشه ی پیرهنمو چنگ زدمو آهسته حرکت کردم سمت تخت ارباب و بغل تخت ایستادم،
از دود سیگار که همینطوری بین انگشت های ارباب داشت دود میکرد به سلفه افتادم
ارباب ساعدشو از روی چشماش برداشتو گفت:
_چیه؟

درحالی که چشمم به سیگار بین انگشت های ارباب بود وسط سلفه هام گفتم:
_هی…هیچی ار..باب

نگاهی به سیگار بین انگشتاش انداختو پوزخندی زدو سیگارو توی ظرفش چلوند
و گفت:
_بیا اینجا

من که کنارش بودم کجا بیام دیگه؟
فکرمو به زبون اوردمو گفتم:
_کُ..‌کجا بیام؟

ارباب نشست روی تختو به جلوی پاهاش اشاره کردو گفت:
_اینجا!

همونطوری بی‌حرکت سرجام ایستاده بود که ارباب
غرید و گفت:
_کر شدی؟

چونه ام لرزیدو سری بالاانداختمو آهسته گفتم:
_نه.
+خوبه، پس یالا بیا…

آروم نشستم روی لبه ی تخت که ارباب با خشم خیره شدم بهمو بازومو گرفتو منو نشوند جلوی پاشو گفت:
_امروز من نبودم، کسی نیومد اینجا

از ترس و شوک سوالی که ازم پرسید سرمو بلند کردمو با چشمایی که داشت از ترس دو دو میزد گفتم:
_کسی؟ خب…خب کس خاصی نیومد داخل عمارت ارباب.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن