آخرین پارت منتشر شدهرمان ارباب سنگی

رمان ارباب سنگی پارت۳

رمان ارباب سنگی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب سنگی وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان ارباب سنگی من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

بعداز اینکه رفتنِ طنازو تماشا کردم
پاشدمو بعداز صاف کردن پیرهنم رفتم پایین.

با دیدن این دخترک روحم پر میکشد!
نمیتونستم خودمو کنترل کنم! واقعا جلوی این دختر مقاومت غیر منطقیه.

نسرین مادر طناز با دیدنم لبخند گرمی زدو گفت:
_سلام ارباب جان، صبحتون بخیر
بفرمایید صبحانه اتون حاضره!

سری با بلخند براش تکون دادمو حرکت کردم سمت میز صبحانه که پدرو هم دیدم،
_سلام پدر،
صبحتون بخیر!

+سلام پسر جان!‌عاقبتت بخیر.

پدر دستی روی سر طناز که با لپ هایی همیشه گلی کنار پدر ایستاده بود کشیدو گفت:

_برو به مادرت بگو بیاید باهم چهارتایی صبحونه بخوریم
برو دخترم.

از کار پدر لبخند محوی روی لبام شکل گرفت
طناز گره ی روسریشو سفت کردو با قورت دادن آب دهنش گفت:

_ممنون خان
ما صبحونه خوردیم
شما بفرمایید

+برو دختر! برو رو حرف خان حرف اضافه نیار!

با اخمی که برای من مصلحتی بود و برای دخترک جدی خیره شدم بهش
که با سری پایین گفت:
_چشم…ارباب!

دخترک بدو حرکت کرد سمت مادرش؛
پدر رو کرد بهمو گفت:

_چرا با این دختر انقدر تند برخورد میکنی پسر؟
اون دختر بچه اس حساسه، زود ناراحت میشه.
یادمه نسترن هم وقتی بچه بود همینطوری بود،
دل نازک بود منو مادرت خیلی اونو لوس بارش اوردیم!

با اوردن اسم نسترن خواهر بزرگم غم بدی تو دلم جا خوش کرد!
چندسالی میشد که ندیدمش، خیلی بی معرفت شده بودم، حتی به خواهری که یه زمان بهترین دوست ویاورم بود سر نزدم!

پدر آهی کشیدو سری تکون داد

_خیلی وقته ندیدمش پدر!
دلم براش تنگ شده.

+آره! منم همینطور رادین جان
اگه تونستی یه تماسی باهاش بگیر
بهش بگو پدرت معلوم نیست تا کی زنده باشه بیاد ببینتش!

_ پدر دوباره شروع کردین؟
چنددفعه بگم از رفتن حرف نزنید؟

حرفمون با اومدن نسرین و طناز نصفه موند
نسرین لبخندی زد به روی پدرو گفت:

_قربان محبتتون خان
ما صبحونه خوردیم شما بفرمایید
من کلی کار دارم ظهرم که مهمون دارید و کار زیاده.

+باشه زن! پس این دختر کوچولو رو بزار اینجا با ما صبحونه بخوره

_چشم. ببخشید تروخدا!

طناز نشست روی صندلی و نسرین هم رفت…

پدر لبخند شیرینی بهش زدو گفت:

_تو خیلی منو یاد دخترم میندازی طناز
اونم مثل تو موهایه طلایی بلند و چشمایه آبی داشت.

طناز ذوق زده گفت:

+جدی میگید خان؟
دخترتون چشماش هم رنگ چشمای من بوده؟

پدر خندیدو گفت:

_اره دخترجون! اره.
حالا صبحونه اتو بخور.

با اومدن طناز اشتهام به کلی رفت.
با دستای کوچیکش برای خودش لقمه میگرفتو با لبخند و اشتها مشغول خوردن شده بود.

انگار سنگینی نگاهمو متوجه شد که با چشمای درشت و آبیش که کنار لبشم مربایی شده بود نگاهم کرد.

وقتی اونطوری با اون چشمای معصومش بهم خیره میشد دیونه میشدم!
طوری که دلم میخواست زمین و زمانو برای بدست آوردنش بهم بریزم.

دستمالی برداشتمو گرفتم سمتش و با چشم اشاره کردم که لبشو پاک کنه؛ هول شده دستمالو از توی‌ دستم قاپیدو سریع لبشو پاک کرد و سرشو انداخت پایین!

وای چقدر خجالتی!
مگه داریم دختر انقدر تودل برو؟
لعنتی داشت تمام غرایز مردونه امو بیدار میکرد!

بعداز اتمام صبحونه رفتیم داخل پذیرایی
سعی کردم به خودم نهیب بزنمو حس مردونه ای که بیدار شده بودو سرکوب کنم.
اما کار سختی بود و موفق نشدم!

حسابی کلافه شده بودمو دلم میخواست طنازو باخودم ببرم توی اتاق خوابمو تامیتونم فقط ازش لذت ببرم و بهش لذت بدم!

کلافه نفس عمیقی کشیدمو از روی مبل بلند شدم
پدر بخاطر مصرف داروهای سنگینش روی کاناپه خوابش برده بودو طناز داشت با تی‌وی کارتون تماشا میکرد.

پدرو بردم تو اتاق خوابشو سری به نسرین زدم
که سخت مشغول کار دیدمش.
رفتم توی هال و ایستادم جلوی تی‌وی؛ طناز که از عالم کارتون اومده بود بیرون متعجب نگاهم کردو با سری پایین بلند شدو ایستاد

لحنمو جدی کردمو گفتم:

_تو نمیخوای کمک مادرت کنی؟

+اممم چ…چرا! اما خودش گفت نباید دست به چیزی بزنم ارباب.

_بیا تو اتاقم لباسارو بهت بدم،
بعدش ببر پیش نسرین تا بندازه تو ماشین
باشه؟

هنوز ازم میترسید!
واین منو عصبی میکرد
سری تکون دادو گفت:

+چشم ارباب

_خیلی خب دنبالم بیا!

دستامو گذاشتم توی جیبمو درحالی که طناز پشتم میومد رفتیم بالا.

کنار در ایستادمو با لبخندی که گوشه ی لبم شکل گرفته بود، بهش اشاره کردم که بره داخل…
باسری پایین جسم ریزه میزه و کوچیکش از بغلم رد شدو وارد اتاق شد
محو اتاقم شده بود! طوری که یه جا قفل کرده بودو نگاه پراز ذوقشو روی درودیوار و دکوراسیون اتاقم که از مدلایه آلمانی بود میچرخوند!

آروم درو بستمو بعدش، درو قفل کردم
طناز با لبخند پهن و پر ذوقی برگشت سمتم و گفت:

_ارب…

دستمو گذاشتم روی شونه های کوچیکشو کامل چرخوندمش طرف خودمو
لبامو گذاشتم روی لبای کوچیکش و مشغول کام گرفتن از لبایی شدم که بهترین طعم دنیا رو میدادن…

طناز داشت با چشمایی متعجب و درشت شده بهم نگاه میکردو نمیتونست مخالفتی انجام بده

چشمامو بستمو غرق لذت از بوسیدنش شدم
سرشو میکشید عقب،
دستای کوچیک و دخترونشو گذاشتم پشت گردنمو با یه بوسه کوتاه ازش جدا شدمو چشمای خمار و پرنیازمو دوختم بهشو گفتم:

_طناز سرمو نوازش کن، دوست دارم وقتی دارم میبوسمت سرمو نوازش کنی
باشه؟

چونش از بغض داشت میلرزید اما بهش اجازه ی مخالفت ندادمو لب پایینشو به دندون گرفتم
و مشغول بوسیدنش شدم
گازی که از لبش گرفتم متوجه شد که باید دستورمو اجرایی کنه!

با دستای کوچیک و لرزونش پشت سرمو نوازش میکرد و من تو لذت غرق شده بودم
دست انداختم زیر زانوهاشو بلندش کردمو گذاشتمش روی تخت دونفره ی اتاقم
اینسری بغضش جاشو به اشک داده بودو با چشمای اشکی ای گفت:

_ار…ارباب تروخدا بزار برم
مامان…مامانم ای…

+هیشش طنازم! هیشش
میخوام آرومم کنی. بهت احتیاج دارم عروسک من!

با درودن پیرهنم رفتم روی تخت و خیمه زدم روش
طناز هق هق میکردو التماس میکرد بزارم بره!
اما من دیگه کنترلی روی کارام نداشتمو فقط اونو میخواستم!
میخواستم که لمسش کنم،حسش کنم.

رفتم سمت گردن باریک و سفیدشو میکی بهش زدم پایین تنه امو مالیدم به دخترونگیشو با صدای خشداری گفتم:

_گریه نکن، یکاری میکنم توهم لذت ببری
باشه؟
پس گریه نکن طناز.

+اربا…ب من خجالت میکشم تروخدا بزارید برم
مامانم نگر…نگران می…شه ارباب

دکمه ی پیرهن دخترونه اشو باز کردم و سینه های کوچیکشو تو دستام فشردم لیسی به نوکشون زدم که طناز پیچ و تابی به خودش داد
انقدر لیسشون زدم که صدایه آه طناز به گوشم خوردو منو داغ تر کرد

_دیدی بد نیست طناز؟ توهم خوشت اومده
مگه نه؟
با اشک روشو ازم گرفت، بااخم خیره نگاهی بهش انداختمو با دستم صورتشو برگردوندمو گازی ریزی از گردن کوچیکش گرفتم.
از روش بلند شدم و خواستم شلوارمو دربیارم که صدای درخونه منو میخکوب کرد!

اه! ضدحال یعنی همین.
بوسی روی قفسه ی سینه اش زدمو گفتم:

_انقدر گریه کردی که نشد طناز!
ولی یادم نمیره عروسک ارباب.
بدو لباستو درست کن.

با پشت دست اشکاشو پاک کردو دکمه ی لباسشو بست
بعداز چک کردن وضعیتم توی آیینه،
نگاهی به طناز از توی آیینه انداختمو گفتم:

_یادت نره امروز چیا بهت گفتم!
هرخطایی ازت ببینم مجازاتش خیلی سنگین میشه طنار، حواست که هست؟

هنوز داشت گریه میکرد و به نفس نفس افتاده بود، با غیض رفتم سمتشو تو صورتش غریدم:

_چیه طناز؟
چرا گریه میکنی دختر!

از گریه به سکسکه افتاده بود
+ه…هیچی…ارب..اربا…ب

من که کوه بی‌عاطفی بودم جلوی این دختر دل رحم میشدم؛ جسم لرزون و کوچیکشو تو آغوش گرفتمو با نوازش کردن پشت کمرش گفتم:
_گریه نکن،طناز!

از بغلم کشیدمش بیرونو خیره به تیله های درشت آبیش گفتم:
_تو اربابو دوست نداری؟
هان طناز؟ دوست نداری منو؟

وسط سکسکه هاش درحالی که داشت چشماشو میمالید سری تکون داد و گفتم:
_پس گریه نکن،دوست ندارم این اشکای قشنگت حروم بشن طناز! گریه نکن.

سری کج کردو چشماشو پاک کرد لبشو بوسیدمو دستشو گرفتمو باهم از اتاق رفتیم بیرون
به پله ها که رسیدم گفتم:

_اول من میرم، دودقیقه دیگه تو بیا، باشه؟
+چشم.

لعنتی حالم بد بودو مغزم درحال انفجار!
برای اینکه به خودم مسلط باشم نفس عمیقی کشیدمو رفتم داخل پذیرایی.

فرهاد ومادرش با دیدنم مثل همیشه چاپلوسانه وبرای احترام ازجاشون بلند شدن

_سلام عمه جان، خوبی رادین؟

فرهاد دستشو گذاشت روی شونه امو گفت:
_چطوری داداش!
نگاهی با اخم به دستش که روی شونه ام بود کردم که گوشی اومد دستشو،دستشو برداشتو گفت:
_اوکی اوکی من تسلیم!

با پوزخند رومو ازش گرفتمو روبه مادرش‌گفتم:
_ممنون!

پدر مچ دستمو گرفتو گفت:
_بیا پسرم، بیا بشین پیش ما!

نمیخواستم دل پدرو بشکونم پس به اجبار به جمعشون پیوستم.
اگه خواسته و احترام پدر برام اهمیت نداشت همین الان از عمارت مینداختمشون بیرون
اما…

توهمین افکار داشتم سیر میکردم که نگاه میخ شده ی فرهاد پشت سرم منو مجبور کرد نیم نگاهی به عقب بندازم
که طناز رو دیدم که کنار مادرش چسبیده بودو داشت باهاش هم قدم میشد
برای اینکه نگاه هیز فرهادو از روی طناز بگیرم، باصدایی که از خشم دورگه شده بود گفتم:

_کارا خوب پیش میره؟

فرهاد به سختی چشم از طناز برداشت و گفت:
_آره! آره عالی

همون موقع نسرین برای پذیرایی اومد و طناز هم کنار مبل ایستاد
فرهاد نگاهی به طناز انداختو با لبخند کجی گفت:
_این جوجه چی میگه؟
شبیه این عروسکای پشت ویترین میمونه!

از خشم دستام مشت شده بودن و دلم میخواست همین مشت رو زیر چشم فرهاد بخوابونم.

دستمو گذاشتم روی پاشو با فشاری که بهش وارد کردم گفتم:
_این با اون عروسکای مزخرف که میگی،خیلی فرق میکنه!
حالا هم کمتر دربارش فکر کن.

فرهاد ابرویی بالا انداختو گفت:
_ولی نمیشه! زیادی خوشگله.

خندیدو چشمکی زدو باصدای کوتاهی ادامه داد:
_حالا نمیشه یجوری واسه ما جورش کنی داداش؟

پوزخند عصبی بهش زدمو نگاهی به طناز انداختمو با سر اشاره کردم که بره
اما وسط راه مادرش صداش زدو گفت که ظرف قندون و شکلات رو بیاره!

چند لحظه بعد طناز با دستی پر اومدو ظرفارو گذاشت روی میز، دائما چشمای برق زده و هیز فرهاد روی بدن طناز میچرخیدو من رو هرلحظه بیشتر عصبانی ترمیکرد.

فرهاد با همون نگاه منفورش گفت:
_خانم کوچولو چندسالته؟

طناز با ترس به چشمای به خون نشسته ی من نگاه کردو با من من گفت:
_چها…چهارده سالمه.

فرهاد خندیدو گفت:
_جدی! اصلا بهت نمیخوره،خیلی کوچیک موچیکی!

طناز بدون مقدمه گفت:
_اهم!همه میگن.

تو یه لحظه کنترلمو از دست دادمو گفتم:
_تو برو پیش مادرت!
یالا.
طناز ترسیده نگاهم کردو باسری پایین چشمی گفت و رفت تو آشپزخونه!

لعنتی،لعنتی…منِ احمقم چِم شده؟
از روی مبل بلند شدمو
درحالی که خیلی سعی میکردم خودمو کنترل کنم گفتم:
_پدر من میرم بیرون، به نسرین بگو تا وقتی من نیومدم، نره و پیشتون بمونه.

با غیض نگاهی به فرهاد و مادرش انداختمو با تیکه درحالی که چشمم به اونا بودو مخاطبم پدر،گفتم:
_پدر،شماهم بهتره برید تواتاقتون استراحت کنید!

+رادین جان ماهم دیگه میریم!
ولی اگه بخوی من پیش داداش میمونم.

_لازم نیست، آدمای مورد اعتمادتری هستن که بخوان ازش مراقبت کنن.

با شناختی که از من داشتن و میدونستن موقع اعصبانیتم کسی نباید به پروپاچم بپیچه، دیگه چیزی نگفت و با حالتی که نشون میداد چقدر بهش برخورده تکیه اشو داد به مبل و گفت:

_هرچی که تو بخوای!

سری تکون دادمو با نگاه عصبی گفتم:
+آره…هرچی که من بخوام.

شونه ی پدرو فشردمو رفتم سمت درخروجی درحالی که داشتم کفش هامو میپوشیدم طنازو صدا زدم
دخترک با بدنی لرزون سریع خودشو بهم رسوند
با غیض گفتم:
_گوشی و سویچ منو از روی میز بیار.

رفت و چندلحظه بعدبا موبایل و سویچ برگشت، درحالی که سرش پایین بود دستشو گرفته بود سمتم گفت:
_بفرمایید ارباب!

با خشم وسایلو ازش گرفتمو خم شدم روی صورتشو لب پایینشو گاز محکمی گرفتم که اشکش درومد، صاف شدمو گفتم:
_گم میشی، پیش مامانت میمونی!
فقط اگه بفهمم دروبر این مردک چرخیدی حالتو جا میارم طناز!

دستمو کشیدم روی لب پایینش که داشت خون میومدو با صدای آرومی درحالی که چشمام روی لباش قفل بود گفتم:
_نتیجه ی کار امروزت رو بعدن که اومدم بهت نشون میدم عروسک من!

گریه‌ی طناز بیشتر شدو تا خواست حرفی بزنی
دستمو به معنی سکوت اوردم بالا
بدون هیچ حرفی از در زدم بیرونو سوار ماشین شدم…

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن