آخرین پارت منتشر شدهرمان ارباب سنگی

رمان ارباب سنگی پارت۶

رمان ارباب سنگی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب سنگی وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان ارباب سنگی من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

ارباب سری تکون دادو من نفس حبس شده امو با آسایش فرستاد بیرون.
_شاممو بده!

سری تکون دادم و اول سوپ ارباب رو گرفتم سمتش و گفتم:
_بفرمایید

با شیطنت دهنشو باز کرد و با ابرو اشاره به غذا کرد
یعنی چی؟ من غذا رو بزارم دهن ارباب!
ارباب دهنشو بستو گفت:
_فکم شکست بده دیگه!

لب گزیدمو قاشق سوپ رو دادم به ارباب
اونم همینطوری خیره بهم نگاه میکرد، از نگاه های خیره اش هول شده بودم و دستام داشت میلرزید
کاش میشد بهش گفت تروخدا اینطوری نگاه نکن!
اما اون همچنان با چشماش فقط منو نگاه میکرد
قاشق بعدی رو که خواستم ببرم سمت دهن ارباب لرزش دستم بیشتر شدو سوپ ریخت روی پیرهن ارباب
هول کرده قاشقو گذاشتم توی بشقابو گفتم:
_وای…وای بب‌‌‌…ببخشید ارباب
من نم…
+مهم نیست از کمدم یه لباس برام بیار

سری تکون دادمو با “چشم” که زیرلب گفتم رفتم سمت کمد ارباب
وای چقددررر لباس داشت!
نمیدونم چقدر محو لباس های شیک ومختلف ارباب شده بودم که با داد ارباب به خودم اومدم:
_چیشد پَ؟
سرمو بردم توی کمد ارباب و بعداز پیدا کردن تیشرت گفتم:
_پیداش کردم

همینطوری که سرم پایین بودو داشتم لباسو توی دستم صافش میکردم گفتم:
_بفرما…
با دیدن بالاتنه‌ی لخت ارباب گوشام داغ شدن، چقدر بدنش عضله ای بود!!
سرمو انداختم پایین ولباسو گرفتم سمت ارباب،
ارباب خندید و چیزی زیرلب گفت که متوجه نشدم
خدا خدا میکردم ارباب بزاره برم، چون مامان میگه تا الان کجا بودم، انگار اونم فکرم خوند چون روکرد بهمو گفت:
_میتونی بری.
شامو هم ببر.
+چیزی نخوردید که!
_اشتها ندارم

دراز کشید روی تخت و دوباره ساعد دستشو گذاشت روی پیشونیشو چشماشو بست،
سینی رو برداشتمو رفتم پایین…

چقدر خسته بود! خان هم نتونست سراز کارای ارباب دربیاره،با،بابا ومامان رفتیم اتاقمون و بعداز تعویض لباسام روی تخت ولو شدمو چشمامو گذاشتم روی همو طولی نکشید که خوابم برد

صبح مثل همیشه سرساعت از خواب بلند شدمو بعداز رسیدگی به خودم و پوشیدن لباسام
رفتم سمت آشپزخونه
مامان مشغول کار بودو داشت ناهار امروز بار میذاشت!
_سلام مامان جوون.
+سلام دخترم، صبحت بخیر
خوب خوابیدی؟
بعداز کش و قوسی که به بدنم دادم گفتم:
_اهم عالیی بود.
+چرا انقدر قابلمه روی گازه؟
_ارباب امروز هوس ماکارانی کرده بود و با خورشت قورمه سبزی.

شیکمویی زیرلب گفتمو بعدش پقی زدم زیر خنده که مامان با چشمای ریز شده گفت:
_به چی میخندی؟
+ه..هیچی.

بعداز خوردن صبحونه یکی از کتابامو برداشتمو تصمیم گرفتم برم توی حیاط،خبری از ارباب نبود و باباهم که سرِزمین بود
نشستم روی سبزه ها و پاهامو دراز کردمو کتابمو باز کردمو شروع به خوندن کردم
نمیدونم چقدر توی کتاب غرق شده بودم که یه چیزی تو گوشم میچرخید وقلقلکم میداد
توهمون حال که سرم توی کتاب بود دستی به گوشم زدم اما چیزی نبود
بازم یه چیزی داشت گوشمو قلقلک میداد، کتابو بستمو چرخیدم سمت چپم که اربابو دیدم.

هول کرده بلند شدمو گفتم:
_عه ارباب شما اینجا چیکار میکنید؟
+تو چیکار داری دخترجون؟
مگه هرجا میرم باید به تو بگم!
دارم میرم کلبه ناهارمو بیار اونجا…

همینطوری که داشت میرفت به سمت کلبه ای که پشت عمارت بود با لحنی که از همین فاصله هم میشد رگه های شیطنت رو ازش متوجه شد گفت:
_آفرین کتاب بخون!
دختر کتاب خون دوست دارم

از پشت اداشو درودمو
با حرص کتابمو توی دستم فشردمو رفتم داخل،انقدر غرق کتاب خوندن شده بودم که اصلا نفهمیدم کی ظهرشد!
چشم چرخوندم اما مامان رو ندیدم،رفتم انتهای راهرو که دیدم در اتاق خان بازه
سرکی کشیدم که دیدم مامان داره روکشای تخت اربابو عوض میکنه. رفتم جلوتر و با بی‌حالی گفتم:
_مامان؟
+چیه طناز؟
_باید ناهار اربابو ببرم کُلبه.
+کُلبه؟
خیلی خب یه ربع دیگه وقته ناهار میام غذاشونو میشکم ببری
حالا بیا…
ملافه هارو داد دستمو گفت:
+اینارو ببر تو آشپزخونه تا من بیام.
_چشم

ملافه هارو از مامان گرفتمو خواستم برم بیرون که مامان گفت:
_آها،طناز برو اتاق ارباب روتختی هاشو عوض کن، ازش اجازه گرفتم،رو تختیاروهم گذاشتم روی میز

سری تکون دادمو بعداز گذاشتن ملافه های کثیف توی سبد داخل آشپزخونه رفتم بالا و وارد اتاق ارباب شدم.
اتاق قشنگی داشت
دکوراسیون اتاقش قرمز مشکی بودو تخت دونفره ی بزرگی هم وسط اتاق بود
کمدهای اتاقم کشویی بود و بزرگ! یه میز کار بزرگ و صندلی هم داخل اتاق قرار داشت.
ملافه های جدیدو با کثیفا عوض کردمو خواستم برم سمت در که یه نیروی شیطانی گفت برم سمت کشوی ارباب!
فضولیم حسابی گل کرده بودو دلم میخواست تمام اتاق اربابو برگردم اما با صدا زدنای مامان
دست از شیطنت برداشتمو رفتم پایین
مامان غذای اربابو آماده کرده بود و منتظر من بود
با دیدن سینی پر گفتم:
_وای مامان! یعنی ارباب همه ی اینارو میتونه بخوره؟
مامان خندیدو گفت:
_برو بچه! فضولی نکن ارباب ماشالله ورزشکاره این غذاها که چیزی نیست!
+ولی مامان چاق میشه،اونوقت دیگه کسی زنش نمیشه

مامان ابرویی انداخت بالا وگفت:
_ارباب تو هرشرایطی بازم برای همه عزیزه و همه دوستش دارن،حالا بیا این سینی رو بگیر ببر
زشته پشت سر بقیه حرف زدن،آفرین دختر خوشگلم.

خندیدمو با برداشتن سینی حرکت کردم سمت حیاط
آره مامان راست میگفت،همه اربابو دوست دارن
شاید بخاطر مقامش و ارباب بودنش شایدم بخاطر مالش یا شایدم بعضیا قلبن دوست داشتم.
اما هرچی بود من هیچوقت محبت های خان رو فراموش نمیکردم،اون بهترین مرد این روستا بود و لطفایی که درحق منو خانواده ام کرده بود
جبران نشدنی بود…

چون مسافت زیاد بودو بار توی دستمم سنگین،چنددفعه ای تو راه مکث میکردمو بعد به راه میفتادم
اما بالاخره رسیدم به کلبه ای که پشت عمارت بود
اونجا یجورایی مال ارباب بودو
خوش نداشت کسی زیاد به اون طرف نزدیک بشه
استبل و استخر و کلبه ی کوچیکی هم اونجا بود
بخاطر همین ممنوعه بودناش اونروز زد به سرمو رفتم استبل ارباب و این داستانا به وجود اومد!
آخه من عاشق اسب بودم و ارباب یه اسب خوشگل و دختر توی استبلش داشت
اما هیچوقت نمیذاشت کسی بهش دست بزنه حتی خودش مسئول تیمار کردنشو تمیز کردنش میشد
اما الان که فکر میکنم و با یادآوری کارای گذشته به این نتیجه میرسم که
کاش هیچوقت نمیرفتم به اسطبل…

چشم چرخوندمو اطراف کلبه رو وارسی کردم،اما خبری از ارباب نبود
سینی رو گذاشتم روی میزو دنبال ارباب گشتم انگار اصلا اینجا نبود خواستم عقب گرد کنم که با “پیشت” ارباب متوجه شدم طرف استخره
خودمو به استخر رسوندم که دیدم ارباب بندش کامل زیر آبه!
من که خفه میشم اگه برم تواین استخر.

ابرویی بالا انداختمو رفتم جلوتر،
سرمو انداختم پایینو گفتم:
_ناهارتونو اوردم روی میزه

ارباب اومد لبه ی استخر و همونطور که داخل آب بود گفت:
_بیا جلوتر
رفتم جلوتر اما همچنان سرم پایین بود
_بشین!
+بِ..بشینم؟
_آره بشین،بشین اینجا!

به لبه‌ی خشک استخر اشاره کرد رفتمو به اجبار نشستم لبه ی استخر ارباب یکی از دستاشو برد زیر چونه اش ودرحالی که ارنجشو به لبه ی استخر تکیه داده بود با دست دیگه اش دست انداخت زیر چونه امو سرمو اورد بالا و مجبورم کرد که نگاهش کنم
و من چشمم افتاد به ارباب
موهای خیسش شلخته ریخته بود جلوشو همین جذاب ترش کرده بود
وقتی هم که مثل الان چشماشو ریز میکرد جذابیتش دوچندان میشد.
لب گزیدمو چشامو از روی ارباب برداشتم که گفت:
_چرا از من خجالت میکشی؟
بچه من که همه جاتو دیدم،توهم همینطور!

بعداز گفتن ای حرفش سرخوشانه زد زیرخنده
و من از خجالت داشتم آب میشدم،
داغ شدن گوشام و قرمزی گونه هامو به راحتی میتونستم متوحه بشم؛ حالا حتما باید میگفت و منو یاد بدبختیام مینداخت؟
_هوم؟
+خب…خب نمیدونم!
ارباب دوباره خندیدو گفت:
_دخترک خله منو!
نمیدونه چرا از من خجالت میکشه!

از حرف ارباب چشمام داشت میزد بیرون!
از تعجب میتونستم شاخک هایی که بالاسرم به وجود اومدنُ ببینم!
“دخترک خل من”
“دخترک خل من”
چنددفعه ای این جمله توی ذهنم تکرار شد که ارباب گفت:
_اون آبمیوه رو بده به من!
چشمی گفتم و برای اینکه نی نیفته،پایین نی رو با نوک انگشتام گرفتمو لیوانو گرفتم سمت ارباب
اما بجای اینکه ارباب لیوانو ازم بگیره سرشو اورد جلو و نی رو گذاشت داخل دهنش!
مثل بچه هایی که با دیدن پستونک بهش هجوم میارن و میبلعنش!!
دیگه نتونستم جلوی خنده امو بگیرم و زدم زیرخنده…
ارباب متعجب نگاهم کردو گفت:
_چرا میخندی؟
_هیی..چی!
ارباب چشماشو ریز کردو گفت؛
_بگو طناز! به چی خندیدی؟
_به شما!
_به من؟
_بله،به شُ…

هنوز حرفم تموم نشده بود که پرت شدم تو آب از ترس جیغ گوش خراشی کشیدمو
شروع کردم به دست و پا زدن
_من شناااا بلد نیستممممم
ار..ارب..ارباب ببخشید
د..دیگ

زیرپاهام خالی شدو جایی هم نبود که خودمو بهش بند کنم
سرمم داشت میرفت زیر آب که ارباب منو روی دستش گرفتو با صدایی که رگه هایی از خنده توش موج میزد گفت:
_دیگه به من نخندیا!

از ترس تو دستای ارباب مثل بید داشتم میلزیدم نمیدونم چیشد اما حس امنیت بهم دست دادو خوشحال ازاینکه نذاشت خفه بشم سرمو گذاشتم رو سینه ی لختشو گفتم:
_د..یگه نم…یخندم…من…من
داشتم غرق میش..دم

ارباب بوسی روی سرم زدو گفت:
_من همیشه حواسم بهت هست.

درحالی که رسما بغل ارباب بودم
باهم رفتیم قسمت کم عمق آب،ارباب گِره‌ی روسریمو شل کردو از سرم کشیدتش
دست انداخت پشت سرمو کش موهامو هم باز کردو با دستش موهامو پخش کرد دورم
سرشو برد داخل موهامو نفس عمیقی کشید و گفت:
_چقدر عطرتو موهاتو،تنتو دوست دارم
چرا انقدر برام هوس انگیزی بچه؟

دلم هری ریخت!
گردنمو ناخودآگاه از هرم نفس های گرم ارباب کج کردمو چشمامو از روی خجالت روی هم فشار میدادم
وقتی لب ارباب به گردنم خورد مثل برق گرفته ها سرمو کشیدم عقب و با چشمای خمار ارباب مواجه شدم
آب دهنمو به سختی قورت دادمو گفتم:
_می…میشه…
من…من میخوام ب..رم

ارباب چشماشو روی لبام قفل کردو تو همون حالت گفت:
_میخوام شنا یادت بدم!
_شنا؟اما…
_هیشش دستتو از دست من برندار و حرکتایی که میگمو انجام بده
به صورت افقی روی آب شناور میشی و پاهاتو تو هرحرکت بالا و پایین میکنی!
سخت نیست،میتونی
سعی کن حرکات دست وپاهات باهم هماهنگ باشن و خودتو به جلو هدایت کن
_من نمیتونم
ارباب جدی شدو گفت:
_میتونی،کارایی که بهت میگمو بکن میتونی.
سری تکون دادمو گفتم:
_میش..ه موهامو ببندم آخه میاد روی صورتم
_نه! دلم میخواد موهات باز باشه،
اگه زیاد حرف بزنی میبرمت اون قسمتی که عمق آب زیادو اونوقت…
از ترس سری تکون دادمو گفتم:
_چشم چشم میرم

از حرص دندونامو روی هم فشردمو کارایی که ارباب گفته بودو انجام دادم
و فقط تونستم یه حرکتشو درست انجام بدم
مثل موشی شده بودم که توی آب داره دست و پا میزنه
و ارباب هم میخندیدو منو مسخره میکرد
دست از شنا کردن مسخره ام برداشتمو گفتم:
_شما همش به من میخندید ارباب

ارباب وسط خنده های مردونه اش گفت:
_باید منو ببخشی طناز اما تو خیلی گیجی!
کارایی که میگمو انجام نمیدی،فقط مثل سوسک تو آب دست و پا میزنی

از عصبانیت لبامو جمع کرده بودمو دوست داشتم کل آب استخرو بریزم تو معده ی ارباب
اخم کردمو درحالی که چشمام از خشم بسته شده بود گفتم:
_شما هم اولین بار رفتی توآب بلد بودید شنا کنید؟
خب من بلد نیستم،شما به جای اینکه به من یاد بدی همش میخندی، خب چ…

با قرار گرفتن یه چیز نرم روی لبم صدام‌ توی دهنم خفه شد
با تعجب چشم باز کردم که دیدم ارباب‌ با چشمایی بسته داره لباشو بین لبام حرکت میده.

نمیتونستم اربابو از خودم جدا کنم،درواقع زورم بهش نمیرسید
جسم ریزه میزه من کجا و هیکل تنومند ارباب کجا
اما سعی کردم هرچی نیرو دارمو توی دستم بریزم و باگذاشتن دستام روی سینه ی ارباب
به عقب هلش بدم اما اصلا تکونی نخورد!
سرمو بردم عقب که ارباب
دستامو گرفتو گذاشت پشت سرش
با سرعت بیشتری لبامو بین لباش حرکت میداد
حالم داشت سنگین میشدو
نزدیک بود تمام محتویات معده ام بیاد بالا!
نفسام رسما به شمارش افتاده بودو نمیتونستم درست تنفس کنم
که ارباب سرشو برد عقبو با چشمایی متعجب به صورت بی جونم نگاه کرد…

#رادین
خیلی تقلا میکرد و این تقلاهاش داشت منو دیونه تر میکرد،
ولی حس کردم نفس کم اورده
به اجبار ازش جدا شدم و به صورت رنگ پریده اش خیره شدم
رنگش عین گچ شده بود
لعنتی اون دختربچه توان این کارای منو نداشت!
چه زود نفس کم اورده بود.
بوسی روی پشنویش زدمو گفتم:
_خوبی طناز؟

طناز لبای کبود شده اشو با زبون تر کردو درحالی که دستش روی تخته سینه اش بود عطسه ای کردو گفت:
_نمی…نمیتونم…د..در..ست نف..س بِ..کشم

از استخر اوردش بیرونو حوله ای تنش پیچیدمو حوله ی خودمم تنم کردمو
بردمش تو کلبه
گذاشتمش کنار شومینه و شومینه روهم روشن کردم
گاهی وقتا مثل الان وقتی میدیدمش هوش از سرم میرفت و کارایی که انجام میدادم از دسترسم خارج بود
دخترک روی صندلی کنار شومینه نشسته بودو تو خودش جمع شده بود
گره ی حوله امو باز کردمو مشغول پوشیدن لباسام شدم
که از خجالت لبشو گزید و سرشو انداخت پایین
از کارش،لبخند محوی روی لبم شکل گرفت
بعداز پوشیدن لباسام رفتم سمتشو گفتم:
_سردت نیست؟
_نه زیاد…
از توی فلاکس چایی براش ریختمو گرفتم سمتشو گفتم:
_بخور گرمت میکنه.
با دستای کوچیکش لیوانو ازم گرفتو گفت:
_ممنون.

سری براش تکون دادمو گفتم:
_باید لباساتو دربیاری تا خشک شن،اینطوری که نمیتونی بری داخل خونه.
چشمای درشتشو دوخت بهمو گفت:
_اما نمیتونم…ل…باس ندارم اونوقت…
دستی توموهام بردمو گفتم:
_یکی از لباسایه منو میپوشی
بهتراز سرما خوردنته!
سری تکون دادو همینطوری که به سمت کمد کوچیک گوشه ی اتاق میرفتم گفتم:
_پس لباساتو دربیار تا بیام…

لباسام براش حکم سرافون رو داشتن از نظر قدی!
اما چاره ی دیگه ای هم نبود..
یکی از پیرهنمو برداشتمو رفتم سمت طناز که دیدم هنوز با همون لباسای خیسش حوله دورشه
_مگه نگفتم دربیار؟
+میشه برم پشت کمد دربیارم

داشت عصبیم میکرد
اما دلم نمیخواستم صدامو واسش ببرم بالا نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن