آخرین پارت منتشر شدهرمان ارباب سنگی

رمان ارباب سنگی پارت۷

رمان ارباب سنگی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب سنگی وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان ارباب سنگی من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

_طناز بچه بازی رو بزار کنار،میفهمی؟
چیزی واسه مخفی کردن نیست.باشه؟
پس دربیار لباساتو

خیره نگاهم میکردو چیزی نمیگفت عصبی پوف کلافه ای کشیدمو خودم دست به کار شدم
دستمو بردم سمت لباسشو با جدیت تمام گفتم:
_ببر بالا دستاتو

ترسیده چشماشو بست و دستاشو برد بالا،لباسو از تنش دروردمو گذاشتم روی دسته ی صندلی
با دیدن بدن سفید و ریزه میزه اش داشتم
شُل میشدم
دستم که به بدنش اصابت کرد بدنش لرزید
دلم نمیخواست اذییتش کنم،پس پا‌روی غریزه ام گذاشتم و سریع پیرهنمو تنش کردم
رسما توی لباس گم شد!
خنده ی بلندی سر دادمو گفتم:
_موش خانم مارو نگاه کن.

طناز متعجب با دهنی باز خیره شده بود بهم آستیناشو زدم بالا و گفتم:
_چیه دختر؟

_پیشت؟

پشت سرهم چندفعه ای پلک زدو گفت:
_بل..بله؟
چشامو ریز کردمو گفتم:
_لباسات که خشک شد میرم عمارت

طناز سری تکون دادو بله ای زیرلب گفت
تازه یاد ناهار افتادم که طناز اورده بود
بلندشدمو رفتم بیرونو غذاهارو اوردم خیلی سرد نشده بود،قابل خوردن بود
قاشق رو برداشتمو گرفتم سمتشو گفتم:
_بیا ناهارتو بخور
_اما قاشق…مال
_بگیر طناز…

قاشقو بدون هیج حرفی گرفتو مشغول خوردن ماکارانی شد
نیمچه لبخندی اومد روی لبمو مشغول تماشا کردنش شدم،همه چیز این دختر مال من بود!!
دلم نمیخواست حتی کسی بهش نیم نگاهی بندازه،چه برسه بخواد بهش نزدیک بشه و لمسش کنه.
ولی اون فرهاد عوضی داشت این کارو میکرد
باید همون موقع دست و پاشو میشکوندم تا همچین غلطی دیگه ازش سر‌نزنه.
مرتیکه ی عوضی هوس باز!

بعداز خوردن ناهارش آبی براش ریختم و گرفتم سمتش
دور لباشو با دستمال پاک کردو گفت:
_ممنون!

از جام بلند شدم که همزمان طناز هم بلند شد
لباساشو از روی میله های پنجره برداشتمو
گرفتم سمتش‌و گفتم
_بپوش دیگه بهتره بری عمارت
کتمو از روی تخت چنگ زدمو گفتم:
_من باید برم بیرون، دیرم شده
بازی گوشی نکنیا!
_چشم.
رفتم سمتش موهاشو روی صورتش پخش کردمو گفتم:
_خیلی خب،خدافظ.
_بسلامت ارباب…

جلسه ی مهمی داشتمو به کلی ساعتو زمان رو فراموش کرده بودم
اونم فقط بخاطر طناز بود
لعنتی از دیدنش سیر نمیشدم

ماشینو روشن کردمو به سرعت خودمو رسوندم به دفتر قادری؛ قادری وکیل خانوادگیمون بود
و مورد اعتماد ترین فرد!
بعداز یه ساعت رانندگی رسیدم و ماشین رومقابل شرکتش پارک کردمو رفتم بالا
منشی قادری بادیدنم از جاش بلند شدو گفت:
_سلام جناب محتشم جناب قادری داخل اتاقشون منتظر شما هستن.
کیفمو توی دستم جابه جا کردم و باهمون غرور ذاتیم که از پدرم به ارث برده بودم سری تکون دادمو گفتم:
_مچکرم

تقه ای به در زدمو وارد اتاق شدم قادری از صندلی بلندشدو اومد سمتم
گفت:
_رادین جان!
همو بغل کردیم وگفت:
_پسر چقدر دلم برات تنگ شده بود! محتشم بزرگ چطوره؟
بفرما…بفرما بشین

نشستم روی صندلی و پامو انداختم روی اون یکی پامو گفتم:
_پدر هم بد نیست!
ممنون…چخبر؟ اوضاع خوبه؟

نشست پشت صندلیشو گفت:
_خوب یجوری از پسش برمیایم دیگه
تو از خودت تعریف کن،
خندیدو گفت:
_برگشتی ایران اوضاع رو درست کنی؟
_خب یجورایی آره! اونور دیگه کاری نداشتم، ولی برای فوقم باید برگردم دوباره
اما قبلش میخوام اوضاع و کارای پدرو مرتب کنم.

چند تقه به در خوردو مرد مسنی با سینی قهوه اومد داخل، قهوه رو گذاشت روی میزم
و تشکری زیرلب ازش کردم
قادری فنجون قهوه اشو به لبش نزدیک کردو گفت:
_کار خوبی کردی رادین جان!
تو باید به اموال پدرت برسی، اون یه روستا دستشه و مسئولیت مردم هم گردنش.
الان تو دیگه باید جاپای پدرت بزاری.
_همینطوره!
خب شروع کنیم؟

قادری چندتا از پرونده هارو برداشتو اومد سمتمو نشست روی مبل روبرومو گفت:
_اهم بهتره شروع کنیم
پرونده ای رو باز کردو گرفت سمتمو گفت:
_اینکه مربوط به شهرداری،مربوط به همون جاده ی فرعی روستا که…
_آها متوجه شدم.

قادری یکی یکی پرونده هارو باز میکردو راجبشون بهم توضیح میداد،
آخرین پرونده رو باز کردو گفت:
_این مربوط به همون شرکت کاناداییس

پرونده رو ازش گرفتم
قادری تکیه اشو داد به مبل و گفت:
_وای پسر این بشر منو دیوونه کرده تقریبا ماهی دوسه بار زنگ میزنه و میگه ما مشتاق شراکت با جناب محتشم هستیم، چرا نیستن ، چرا دیگه با ما کار نمیکنن، نکنه از ما خطایی دیدن و هزارتا حرف دیگه…

پرونده رو گذاشتم روی میزو تک خنده ای کردمو گفتم:
_خب موردی نداره! دوباره باهاشون همکاری میکنیم؛ اتفاقا کارشون خیلی خوبه
اون بارهایی که برامون اورده بود مشتریامون راضی بودن،خیلی از جنسش تعریف میکردن.
قادری ابرویی بالا انداختو گفت:
_پس هماهنگ کنم؟
_آره،هماهنگ کن.
نگاهی به ساعت انداختمو گفتم:
_خب دیگه من باید برم
فعلا شبت بخیر مرد.

از دفتر قادری زدم بیرونو سوار ماشین شدم
دلم میخواست برم یه جایه آروم و یکم ریلکس کنم؛اما الان دلم مثل سابق‌ تنهایی جایی رفتن و نمیخواست

کاش طناز هم اینجا بود یجوری بَد وابسته اش شده بودم
حس میکردم نباشه نفس کشیدن سخته واسم
از وقتی اومده توی قلبم، نسبت بهش احساس مسئولیت میکنم،
احساس میکنم وقتی به دختری دست میزنم یعنی بهش خیانت کردم!
چم شده؟ عاشق شدم یا دیونه!
هیچوقت فکر نمیکردم اینطوری دلبسته یه دختر بشم!
اونم دختری که ازم چندسال کوچیک تره.
شاید معجزه شده که من، رادین محتشم کوه بی تفاوتی و سنگ بودن!
شدم وابسته ی یه دختربچه!!!
اون فقط یه دختربچه ی خالی نبود،
دین و ایمونم شده بود،شده بود معجزه ی زندگیم
تاقبل از طناز یجوری زندگیم روال ثابت و خسته کننده ای به خودش گرفته بود
اما…الان…
اوضاع فرق میکنه،هرروز که میبینمش متوجه میشم که زندگی هنوز هم قشنگه! هنوز دنیا هم میتونه خوب باشه!

بعداز چندمین رانندگی ماشینو نگه داشتم
و پیاده شدم
از اینجا تقریبا کل این شهر شلوغ و آدمای هزاررنگش زیرپای آدم بود…
میون چندمیلیون آدم یکی میشه تمام زندگیت!
اصلا طناز چیزی از زندگی مشترک میدونست؟
از عشق؟از رابطه…
اصلا میتونست بفهمه من ازش خوشم اومده؟
اصلا چه درکی از عشق داره؟
سیگارو از توی جیبم درودمو یه نخ روشن کردمو مشغول دود کردنش شدم و رفتم تو فکر

این سومین سیگاری بود که داشتم خاموش میکردمش،سخت بود واسم بین عقل و دلم یکی رو انتخاب کنم
من دیگه اون آدم سابق نبود تمام کارهای پدر به به عهده ی من قرار گرفته بودو من رسما به جای پدر قرار گرفته بودم!
و این یعنی مسئولیت های سخت و سنگینی به عهده ام بود!
باید برای مدت کوتاهی برگردم کانادا هم برای رسیدگی به امور شخصیم
هم امور کاری.
شاید این سفر بتونه منو تو تصمیم گیریم کمک کنه و باعث بشه راه درستو انتخاب کنم
شاید هم ورق برگشت!

سوار ماشین شدمو مسیر خونه رو طی کردم
باید زود میرفتم و کارها رو سریع انجام میدادم،دوست نداشتم پدرو تنها بزارم با وجود اینکه نادر و نسرین بهترین مراقب ها براش بودن،اما خوب وقتی خودم کنارش بودم قوتِ قلبی هم برای خودم میشد
نمیدونم چرا یه حس غریبی دارم!
حس میکنم با این سفر خیلی زیاد دلتنگ طناز خواهم شد
شاید بخاطر دلبستگی زیاده که این حس بهم غلبه کرده!

ساعت ۱۰شب بود که رسیدم عمارت
و یه راست رفتم داخل اتاقم
باید به قادری زنگ میزدم و برنامه ی سفرمو برای پس فردا باهاش هماهنگ میکردم
گوشی برداشتمو شماره ی قادری رو گرفتم که بعداز چندتا بوق جواب داد:
_سلام بر جناب رادین خان محتشم.
درحالی که داشتم دکمه های لباسمو باز میکردم گفتم:
_سلام، واسه دوروز دیگه برام بلیت جور کن واسه کانادا و کارای سفرو راست وریست کن
مرد.
_حتما! با اون شرکت کاناداییه هم هماهنگ کنم؟
_آره،بهش بگو به نفعشه که مثل سری قبل کارشو به نفع احسنت انجام بده.
_چشم.خیالت راحت
_شب خوش.
_شبتون بخیر…

تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم تا یکم خستگیم در بره.
وارد وان آب گرم شدم،انگار روحم آروم گرفت
چشمامو بستمو سرمو به لبه ی وان تکیه دادم
طولی نکشید که با صدازدنای مکرر نادر چشم باز کردمو یا صدای نسبتا بلندی گفتم:
_اینجام
نادر اومد پشت در حمومو گفت:
_آقا؟ سلام خوبید؟ شرمنده مزاحمتون شدم
خان گفتن بیام صداتون کنم ببینم شام خوردید یانه؟
_میل ندارم نادر.
_اما ارباب جان،خان گفت…
_خیلی خب شامو بیار بالا
_چشم،امر دیگه ای با بنده ندارید
_نه،میتونی بری‌

بعداز دوش مختصری که گرفتم از حموم زدم بیرون
کاش طناز شامو بیاره بالا!
پووف کلافه ای کشیدمو مشغول پوشیدن لباسام شدم
روی تخت دراز کشیدمو دستامو بردم زیرسرمو به سقف خیره شدم
که صدای تقه ی در بلند شد
_بیا تو.

درباز شدو جسه ی ریزه میزه ی طناز نمایان شد
چه بهتراز این؟ بهترین خواسته ی زندگیم برآورده شده بود!
طناز اومد جلوتر و بعداز گذاشتن سینی روی میز گفت:
_سلام ارباب،شبتون بخیر
به پهلو چرخیدمو با لبخندی که نمیدونم از کی گوشه ی لبم جا خوش کرده بود دستمو تکیه گاه بدنم کرده بودمو خیره شده بودم بهش
به کسی که با اینکه بچه بود،اما واسه من یه دخترکامل شده بود
یه آرامشی داشت که بادیدنش تمام وجودم غرق دلخوشی میشد.
داشت چیکار میکرد با قلب بی جنبه ی من؟ یا شایدم قلب بی جنبه ی من چطوری داشت منو رسوا میکرد!
این دخترک رسما معجزه گر زندگی من بود!

_بیا اینجا ببینم.
طناز ترسیده پلکی زدو گفت:
_ک…کجا؟ بیام؟
_بیا جلوتر
کمی مکث کردو آروم قدم برداشت سمتم
روی تخت نشستم و حالا طناز مقابلم ایستاده بود،دستای کوچیکشو گرفتمو خیره شدم بهش
اما اون همچنان سرش پایین بودو با دستاش بازی میکرد
نشوندمش روی پامو گفتم:
_میدونی کمتر از دوماه دیگه تابستون تموم میشه؟
_بل..بله ارباب.
_خب تو دیگه وارد دبیرستان میشی! یعنی اینکه بزرگ تر خواهی شد
دوست داری مدرست شهر باشه؟
طناز با چشمای درشتش خیره شده بهم برقی تو چشماش درخشید اما کم کم لبخندش محو شدو گفت:
_خب من نمیتونم
لبخند محوی زدمو درحالی که خیره به لبای مست کننده اش بودم گفتم:
_چرا نمیتونی؟
_چون مامانم،بابام اینجان!
فقط مادربزرگمه که شهر زندگی میکنه با عموم.
_بهت گفته بودم قراره بزرگ شی کوچولو!
پس باید وابستگی به خانوادتم کم کنی.

گره ی روسریشو شل کردو از سرش درودم
چه معنی میده این زلفا از دل بی قرار من مخفی بمونن؟
موهای بافته شدشو نوازش کردمو گفتم:
_دوست داری بزرگ شی،چیکاره شی طناز؟
طناز لبشو تر کردو طوری که انگار روی پام معذب باشه خودشو جمع و جور کردو گفت:
_اممم وکیل.
ابروهام پرید بالا و تک خنده ای کردمو گفتم:
_چرا وکیل حالا؟
_دوست دارم از حق بقیه دفاع کنم،دلم نمیخواد کسی حقش خورده بشه
نیمچه لبخندی بهش زدمو گفتم:
_میدونستی تو دلت خیلی پاکه؟

کاش الان جرعت اینو داشتم که بهش بگم میدونستی خیلی وقته تو دل ارباب جا خوش کردی؟
اما خب جرعتشو نداشتم
آره من جرعت ابراز علاقه به دخترک جلومو نداشتم
غرورم تنها چیزی بود مانع این کار میشد

بدون تاملی سرمو بردم سمت لباشو چشمامو بستم و مشغول چشیدن لبایی شدم که
طعم زندگی رو میداد
دستامو قاب صورتش کردمو بدون مکثی میبوییدمش
چقدر شیرین بود این طعم ها
انقدر بوسیدنش شیرین و لذت بخش بود که یه لحظه هم دوست نداشتم ازش جدا بشم
اما به اجبار برای اینکه طناز نفس کم اورده بود کمی سرمو برد عقب بوسی روی لبش کاشتمو درحالی که چشمای بی قرارم روی لباش میخ بود گفتم:
_چند وقت نمیتونم ببینمت.
دستی کشیدم روی لبای کوچیک و خوش فرمشو ادامه دادم:
_دلم واسه عطر تنت،بوسیدنت تنگ میشه
طناز چشماش دو دو زدو گفت:
_چندوقت یعنی چند سال یا چند ماه؟
نیمچه لبخندی اومد روی لبمو گفتم:
_چند روز!
توهم دلت واسه من تنگ میشه؟
طناز سرشو انداخت پایین و مشغول بازی با انگشتاش شد
_دلت تنگ نمیشه،نه؟
_خب..‌من‌‌‌…من
خب منم دلم براتون تنگ میشه.
بعداز گفتن این حرفش لبشو گزیدو من با تمام اشتیاق لباشو کام گرفتم…

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن