آخرین پارت منتشر شدهرمان ارباب سنگی

رمان ارباب سنگی پارت۸

رمان ارباب سنگی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب سنگی وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان ارباب سنگی من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

 

 

موهای بافته شده اشو باز کردمو سرمو بردم بین موهاشو عمیق عطر موهاشو بوییدم
_دلم میخواست الان کنارتو شبو صبح کنم طناز!
طناز آب دهنشو پر صدا قورت دادو سرشو انداخت پایین
چیکار داشت میکرد بامن؟ با وجود این دخترک مگه میشد گفت عشقی وجود نداره یا عشق زیبا نیست؟
طناز نمونه بارز یه عشق بی نقص بود
بوسی روی سرش کاشتمو چونه امو گذاشتم روی سرشو زمزمه وار پیش خودم گفتم:
_چیکار کردی که ارباب رادین مجنونت شده لیلی من؟

طنازو فرستادم پایین و بعداز خوردن چندتا لقمه غذا خوابیدم
خواب بهترین گزینه واسه آروم شدنم بود
طولی نکشید که خوابم برد

صبح بعداز صرف صبحونه رفتم پیش پدر تا ماجرای رفتنمو باهاش درمیون بزارم
پدر توی ایوان نشسته بودو چاییشو میخورد و خیره به محیط سرسبز روبروش بود‌.
کنارش روی صندلی نشستمو گفتم:
_خلوت کردین پدر!

پدر با لبخند بهم نگاهی انداختو دستشو گذاشت روی دستام که روی میز بودو گفت:
_آرین،پسرم میخوام یه قولی بهم بدی!
دقیق شدم به چشمای آبی رنگ پدرو گفتم:
_چه قولی؟
درحالی که دست پدر روی دستام بود سرشو صاف کردو گفت:
_قول بده بعدمن بدتر از من نشی و بهتر از من باشی‌،پسرم مردم این روستا نه زیردستای توهستن نه رعیت اونا فقط یه مشت آدم زحمت کشن که تو ناظر و پشتوانه ی اونایی
مبدا روزی گول جایگاهتو بخوری و فراموششون کنی!
اونا به تو اعتماد دارن،تورو بزرگ خودشون خواهن دونست،بی اعتمادشون نکن.

دستای چروکیده ی پدرو محکم گرفتمو با لبخند اطمینان بخشی گفتم:
_قول میدم پدر!قول میدم مثل خود شما باشم
تمام تلاشمو واسه این روستا و آدماش میکنم
اینو بهتون قول میدم.
پدر لخندی زدو با بازو بسته کردن پلکش گفت:
_خوبه پسرم،خوبه.

پامو انداختم روی اون یکی پامو بعداز یه نفس عمیق گفتم:
_من فردا میخوام برم کانادا پدر
برای انجام یسری کارهای شخصی و کارهای مربوط به شرکت.
_سفرت چه مدت طول میکشه؟
_زیاد نیست! شاید یه هفته شایدم ۱۰روز!
_باشه،مراقب خودت باش پسرم،میشه منو ببری توی اتاقم میخوام بخوابم
_حتما پدر.

از روی صندلی بلند شدمو بازوی پدرو گرفتم و بعداز بلندشدنش راهی اتاقش شدیم که پدر گفت:
_این قرصای کوفتی هوشیاریمم ازم گرفتن رادین جان! خوبه که تو هستی.

پدر با کمک من روی تخت دراز کشیدو گفت:
_دیشب خواب مادرتو دیدم!
از دستت شاکی بود،میگفت چرا رادین به من سرنمیزنه.
_اوه پدر، من واقعا متاسفم این مدت به کلی خودمم فراموش کرده بودم! امروز حتما به دیدن مادر میرم.
_تو باید برای تمام امورت برنامه ریزی داشته باشی پسرم،وگرنه زودتراز موعود پیر خواهی شد.
خندیدمو گفتم:
_چشم! استراحت کنید من میرم، چیزی خواستید به نسرین و نادر بگید.
پدری به معنی باشه سری تکون دادو من از اتاق زدم بیرون.
پدر درست میگفت خیلی وقته به دیدن مادرم نرفتم،شاید ۵سالی میشد!و برای همین به شدت خودمو مقصر میدونستم و ناراحت بودم،کارا بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم سرمو به خودشون مشغول کرده بود‌.
بعداز حاضر شدن سوار ماشین شدمو به طرف بهشت زهرا حرکت کردم…

صبح زود از خواب بیدار شدم
و بعداز شستن دست و صورتم رفتم جلوی آیینه تا لباسامو بپوشم
بعداز سر کردن روسریم خودمو تو آیینه دیدم
کمی عوض شده بودم! انگار سی‌نه هامم کمی بزرگ تر شده بودن
حتی از فکرشم لپام قرمز شدو سرمو انداختم پایین
اما بادیدن‌ رژ قرمز مامان که روی دراور بود لبخند شیطونی زدمو خواستم که امتحانش کنم!
تاحالا اصلا آرایش نکرده بودم
هرچند چهره ی دخترونه امم نیازی به آرایش نداشت.
رژ و با تردید برداشتمو آروم روی لبم حرکت دادمش
میخ خودم توآیینه شدم بامزه شده بودم؛ دلم خواست پررنگ ترش کنم،پس یدور دیگه رژ رو روی لبم کشیدم

جلوی آیینه برای خودم فیگور های مخلتف میگرفتم و لبخندم بیشتر کش میومد.
چقدر عوض شده بودم!!!
از ذوق جیغ ریزی کشیدم
اما از خجالت و اینکه کسی صدامو نشنیده باشه لب پایینمو‌ به دندون گرفتم
با لبخند مشغول دیدن خودم توی آیینه بودم که یهو صدای بلند مامان از پایین اومد:
_طنااااز؟ دختررر کجایی؟ یالا بیا دیگه.
طناااز؟
هول کرده دور خودم میچرخیدم که باز صدازنای مامان بلند شد
هیچ دستمالی هم نبود که لبمو باهاش پاک کنم
وای خیلی احمقی طناز خیییلیی
بدو بدو از اتاق زدم بیرون
و راهرو رو با دو طی کردم وخواستم از پله ها برم پایین که با شدت خوردم به ینفر
از ترس چشمامو بسته بودم
وقتی چشمامو باز کردم خودمو تو بغل کسی دیدم
دستام کنار تخته سینه اش بودو سرم چسبده بود به قفشه سینه اش.
از ترس آب دهنمو به سختی قورت دادمو
خواستم سرمو بلند کنم که رد لبِ رژ زده امو روی پیرهن دیدم
با وحشت سر بلند کردم که اربابو با لبخند گوشه ی لبش دیدم
وای گاوم زایید! خدایا…
با تته پته گفتم:
_می…میبخش..د
خواستم از ارباب فاصله بگیرم که بازومو سفت چسبیدو خم شد جلوم حالا هم قد شده بودیم!
چشمای ریز شده اش یهو میخ لبام شد
وای این رژ لعنتی بَد منو رسوا کرد!!!!
_اممم! واسه من خودتو خوشگل کردی؟

از خجالت گوشام داغ کرده بودن،سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم که ارباب دستشو گذاشت زیر چونه امو سرمو اورد بالا و گفت:
_یادت باشه فقط واسه من باید خوشگل کنی،فهمیدی؟
سرمو کج کردم که ارباب خندیدو لباشو گذاشت روی لبام و مشغول مکیدن لبام شد
ارباب چشماش بسته بودو معلوم بود داره از کارش لذت میبره اما من با چشمای گشاد شده مشغول نگاه کردنش بودم
ارباب واقعا مثل پسرای شهری بود
حتی از بازیگرام خوشگل تر بود! چشمای کشیده موهای مشکی
با بینی معمولی لبای گوشتی و خوش فرم.
ارباب چشماشو باز کردو سرشو کمی برد عقب‌و زبونشو دور لبش کشیدو گفت:
_همیشه طعمشون بی نظیره!
لبمو بوس کوتاهی زدو بلند شد
با پشت دست گونه ام نوازش کرد و گفت:
_مواظب خودت باش عروسک کوچولو!
اینم یادت باشه فرهاد اگه اومد اینجا اصلا محلش نزار باشه؟

سری تکون دادو ارباب با لبخند کوتاهی “آفرینی”
زیر لب گفت و رفت پایین
با پشت دستم رژم پاک کردمو آروم رفتم پایین
وخودمو به حیاط رسوندم پدر سوار ماشین شدو اربابم سوار شد و از عمارت خارج شدن…

اونا رفتن و من همینطوری جلوی در خشکم زد
نمیدونم چرا اما دلم هری ریخت.
انگار بجای ارباب پدرم داشت به سفر میرفت انقدر که دلم یهو تنگ شد!!!
حس غریبی داشتم نمیدونم از رفتن ارباب بود یا بخاطر غروب جمعه بود!
اما هرچی بود دلم بعداز رفتن ارباب گرفت…کاش نمیرفت.
من ارباب سنگیمو دوست داشتم اما ازش خجالت میکشیدم

ابروهام از فکر خودم پریدن بالا!!!
یعنی من دلتنگ ارباب شده بودم؟ بیخیال طناز چِت شده؟ خل شدی؟
با قرار گرفتن دستای مامان روی شونه هام لرز خفیفی کردمو سرمو برگردوندم عقب مامان لبخندی زدو گفت:
_ترسیدی مامان؟
_آره یکم!
مامان سرمو بوسیدو گفت:
_الهی قربون دختر خوشگلم برم شام چی دوست داری واست درست کنم؟
بدون تاملی گفتم:
_ماکارانی!
یاد اون موقع ای افتادم که توی کلبه بودیم و با ارباب ماکارانی خوردم.
ناخوداگاه لبام آویزن شد مامان دستمو گرفتو باهم رفتیم داخل پذیرایی و گفت:
_چرا این شکلی شدی؟
_هیچی! حوصله ام سر رفته مامان.
_خب بشین تلویزیون ببین عزیزم، کمتر از دوماه دیگه ام مدرسه هات شروع میشه
باید زودتر ثبت نام کنیمت تا کلاس های روستا پر نشده!
بدون فکر با لبخند محوی گفتم:
_میشه برم شهر درس بخونم؟
مامان متعجب خیره شد بهمو گفت:
_شهر؟تنهایی؟
نه نمیشه عزیزم. تو باید پیش منو بابات باشی.
_خب اونجام مامان بزرگ و عمو هم هستن
شماهم میتونی‌ بیاید
مامان خندیدو گفت:
_به همین راحتیم که میگی نیست دخترم، من باید برم کلی کار دارم، تلویزیون ببین حوصله ات بیاد سرجاش.

مامان رفت و من بی حوصله خیره شدم به صفحه‌ی tvکاش منم میتونستم برم شهر…
دلم میخواست شهر درس بخونم!
دلم میخواست آدمای جدید و جای جدید رو تجربه کنم،اما مامان راست میگفت به همین راحتی هم نیست!
باید بیخیال شهر میشدم،چون واقعا احمقانه بود! کاش یجوری میشد برم…من میتونستم با مامان بزرگ تنهایی زندگی کنم،دیگه بزرگ شده بودم!

بعداز صرف شام و رسیدگی به خان منو مامان رفتیم بالا باباهم هنوز نیومده بود
نمیدونم چرا این چندوقت دیروقت میومد خونه!
مامان رفت تا دوش بگیره و من چشمم به رژ قرمز رنگی افتاد که چندساعت پیش باعث شده بود کلی اتفاق بیفته!
پاتند کردم سمت میزو رژو از روی میز چنگ زدمو رفتم سمت کمد جعبه ی خاطره های کوچیکمو برداشتم و نشستم روی تخت…
عاشق این جعبه بودم،یادگاریا و چیزای با ارزشمو داخلش نگه میداشتم
قفلشو باز کردمو جعبه رو گذاشتم روی تخت و خیره شدم به رژ توی دستم
ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست
یاد کارای ارباب افتادم اون منو بوسید! چقدر این کارش برای منی که تاحالا همچین حسایی رو تجربه نکرده بودم تازگی داشت.
دوباره دلم هری ریخت!
چرا اینطوری شده بودم؟ این چه حس غریبی بود که تو وجودم رخته کرده بود؟
رژو گذاشتم توی جعبه و درشو بستمو گذاشتمش سرجاش.
دراز کشیدم روی تخت و چشمامو بستم
اما ذهنم پرواز کرد سمت ارباب…

یعنی ارباب منو دوست داره؟
نه این امکان نداره چطوری یه ارباب میتونه دختر رعیت رو بپسنده و عاشقش بشه؟
خب…پس این کاراش چه معنی میدادن! من واقعا چیزی از حرف و کارای ارباب سردرنمیوردم
همه چی عجیب شده بود! حتی رفتارهای ارباب و فکرای من.

تخت بالا پایین شدو متوجه شدم که مامان از حموم اومده چشمامو باز کردمو روبه مامان گفتم:
_عافیت باشه
_سلامت باشی، بخواب که صبح زود باید بریم واسه ثبت نام مدرسه ات.
_عه،به همین زودی؟
_آره دیگ گفتم که امروز فردا کنیم مدرسه ها پر میشه طناز خانم.
سری تکون دادمو با انداختن پتوی نازکی روی سرم گفتم:
_شب بخیر…

طولی نکشید که چشمام گرم شدو به خواب رفتم
نمیدونم چقدر خوابیده بودم که صدای در اومدو بعدش تکون های تخت که نشون از بلند شدن مامان میداد

از زیر پتو نامحسوس چیزایی معلوم بود بابا با چهره ‌ای خسته و ناراحت وارد اتاق شد؛مامان چراغ خوابو روشن کرد و کت بابا رو گرفت دستشو گفت:
_خسته نباشی،خسته به نظر میای؟
برم برات چایی بریزم؟

بابا نشست روی کاناپه و درحالی که جوراباشو درمیورد گفت:
_نه لازم نیست، طناز بیدار میشه

مامان نگاهی بهم انداختو نشست کنار پدرو گفت:
_خوب نمیخوای بگی واسه چی انقدر خسته ای؟

_هوووف…چی بگم نسرین؟ وضعیت داره هر روز بدتر میشه،زمینمونو که مفت مفت به فرهاد فروختم خونه هم که رهن بانکه
خیلی مونده تا پول این مرتیکه مَجدو جور کنم.

_خب چرا از ارباب کمک نمیگیری

بابا دراز کشید روی کاناپه و پتو مسافرتی رو کشید روشو گفت:
_چی میگی زن؟ زشته…چقدر دست به دامن ارباب بشیم در دیزی بازه حیاع ما چی؟
برو بخواب فکرشو نکن…خدا بزرگه

مامان بلند شدو گفت:
_خدا کمکمون کنه…

بابا تو مشکل افتاده بود؟ خدای من…
هیچوقت دلم نمیخواست پدرمو نگران و ناراحت ببینم. کاش بتونه مشکلو رفع کنه
لعنت به پول و بدهکاری.
ناراحت پلکامو روی هم گذاشتمو سعی کردم بخوابم

صبح زود مامان بیدارم کردو بعداز خوردن صبحونه و انجام کارای خان
بابا خونه پیش خان موندو منو مامان تصمیم گرفتیم بریم مدرسه تا ثبت نام کنیم.
مدارکمو مامان برداشت و بعداز حاضر شدن از خونه زدیم بیرون و بعداز چندمین پیاده روی رسدیم به مدرسه
دخترایه زیادی درحال رفت و آمد تو مدرسه بودن! واقعا من درقبال اینا خیلی ریزه میزه بودم!
چطوری میتونستم با اینا هم هیکل بشم؟

بامامان وارد مدرسه شدیم انقدر شلوغ بود که مجبور شدیم چنددقیقه ای تو حیاط بشینیم
بالاخره نوبت ماهم شدو رفتیم داخل
پامونو کامل تو اتاق نذاشته بودیم که زنه با همون لحن محکمش گفت:
_خانم دیگه ظرفیت نداریم!
بفرمایید…

مامان متعجب گفت:
_یعنی یدونه جاهم واسه دختر من نیست؟
خانم خواهش میکنم اگه…

زنه سرشو از روی پرونده های روبروش بلند کردو با برداشتن عینکش گفت:
_خانم عزیز گفتم که همه کلاسا پر شده
زیادتراز ضرفیتم ثبت نام کردیم،شرمنده…
مامان ناراحت گفت:
_خیلی ممنون،خدافظ
_بسلامت!

ولی من برعکس مامان ناراحت نبودم و نیشمم باز بود،
شاید به این امید که برم شهر درس بخونم.
با مامان از مدرسه زدیم بیرون و مسیر عمارت رو پیش گرفتیم
تو راه بعضیا جوری نگاهمون میکردن انگار آدم کشتیم!!
بالاخره اینجا روستا بود و محیط هم کوچیک؛ همه فکر میکردن ما چون داخل عمارت خان هستیم یعنی داریم کلی حال میکنیم!!
بعضی مردم همیشه همین بودن،حسود بدبین و خاله زنک!
نمیشد اعتراضی کرد چون ما داشتیم بین همین مردم زندگی میکردیم.

رو کردم به مامان و گفتم:
_حالا چیکار کنیم مامان؟
_نمیدونم والا…بازم فردا میگم بابات بیاد ببینه میتونه ثبت نامت کنه یانه.
_چرا یهو کلاسا پر شد؟
_روستا بالایه خسارت دیده، وقتی اون دکل گنده افتاد روی خونه های مردم بیچاره و مدرسه روستا
اونام مجبورن بچه هاشونو بفرسن اینجا…

بعداز چنددقیقه پیاده روی رسیدیم عمارت، از حیاط درندشت عمارت گذشتیمو وارد خونه شدیم
صدای خنده ی خان میومد وبا صداهای نامفهوم کس دیگه ای!
با مامان رفتیم سمت آشپزخونه که پدر اونجا بود؛
_سلام بابا!
مامان متعجب پشت بند گفت:
_سلام،مهمون اومده؟

پدر درحالی که استکان های چایی رو میذاشت توی سینی بعداز جواب سلام دادنامون گفت:
_آره! فرهادخان اومده!
ناهار بار بزار شاید بخواد ناهارم بمونه
مامان سری تکون دادو بابا رفت تو پذیرایی.

چه سری بود! هروقت ارباب نبود طوری که انگار موش آتیش میزدن فرهاد هم پیداش میشد!
ارباب از فرهاد و عمه اش بدش میومد و برعکس خان بهشون علاقه داشت.
شاید بخاطر تنهاییش بود و برای این بود که بجز خواهرش فامیل دیگه ای نداشت…

من که با دیدن فرهاد واقعا حس بدی میگرفتم.
یه طوری بود! از نگاهاش میترسیدم،مثل یه حیون درنده به آدم نگاه میکرد.
ارباب از فرهاد خیلی سرتر بود
اما فرهاد یه پسر الاف و خوشگذرون بود و یجورایی کاملا بیخیال!!
بخاطر کاری که با پدرم کرده بودو زمینامونو مفت ازش خریده بود
حس تنفرم نسبت بهش ببشتر هم شده بود!

مامان رفت بالا تا لباساشو عوض کنه و من ترجیح دادم همونجا باشم و سمت فرهاد آفتابی نشم
پس رفتم توی حیاط و خودمو با آب دادن به درخت ها و گل های داخل عمارت سرگرم کردم

مشغول آب دادن گل ها بودم که یه گل جلوی صورتم قرار گرفت
دست کسی از پشت به سمتم دراز شده بودو گل هم مقابل صورتم قرار گرفته بود متعجب ابرویی بالا انداختمو سرمو برگردوندم که دیدم فرهادِ…

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن