آخرین پارت منتشر شدهرمان ارباب سنگی

رمان ارباب سنگی پارت۹

رمان ارباب سنگی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب سنگی وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان ارباب سنگی من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

 

 

ابروهام رفت توهمو یه قدم رفتم عقب
و گفتم:
_کاری داشتین؟
خندیدو گفت:
_چه خشن! تو خوشگلی یا گلا طناز؟

آبپاشو گذاشتم روی زمین و گفتم:
_نمیدونم.
_اما من میدونم، تو خوشگل تری!
با حرص گفتم:
_اما گلا خوشگل ترن،رنگی رنگین خوش بوان!

خواستم ازش جدا بشم که بازومو گرفتمو گفت:
_چرا انقدر از من فرار میکنی کوچولو خانم؟

اخمام رفت توهمو گفتم:
_ولم کن آقا فرهاد.
من کوچولو نیستم…

_میدونم کوچولو نیستی،خیلیم عاقلی!

سرشو اورد نزدیک صورتمو دم گوشم گفت:
_رادین آدم خوبی نیست طناز!

ابروهام از تعجب رفت بالا و چیزی نگفتم که اون ادامه داد:
_اون دختربچه هارو اذییت میکنه!
تازه بعضی وقتاهم میزنتشون.
تو دوست داری بزننت؟

ازم فاصله گرفتو با لبخند گوشه ی لبش نگاهم کرد راستش خیلی ترسیدم!
آب دهنمو به سختی قورت دادمو گفتم:
_نه… ار…ارباب هیچوقت…بچه ها…رو اذییت نمیکنه
سری تکون دادم و ادامه دادم:
_هیچوقت! هیچوقت.

_اما من بیشتراز تو میشناسمش، اون پسر عمه ی منه.
_شاید دروغ بگی! ارباب از تو خوشش نمیاد.

خندیدو گفت:
_اون از آدمایی که حقیقتو راجبش میدونن خوشش نمیاد.
بهتره ازش دوری کنی…
اصلا میخوای اجازه اتو از بابات بگیرم باهم بریم بیرون؟

_نخیر من با شما هیجا نمیام

پشت کردم بهشو به سمت خونه قدم برداشتم…
هم ناراحت بودم هم ترسیده اگه واقعا ارباب همونطوری که فرهاد میگفت باشه چی؟
یعنی واقعا ارباب بچه هارو اذییت میکنه
پس چرا من چیزی ازشون نشنیدم من با بیشتر بچه های روستا دوست بودم!
شاید ارباب ترسونده بودتشون که اگه چیزی بگن بیشتر اذییتشون میکنه!!

وای نه…فرهاد دروغ میگه اون از ارباب خوشش نمیاد برای همین این چرت و پرتا رو بهم گفت!
آره…همینه.

برای اینکه از افکار مزاحم خلاصی پیدا کنم سری تکون دادمو رفتم پیش خان تا ببینم چیزی لازم داره یانه…

خان مشغول صحبت کردن با گوشی بود
رفتم توی آشپزخونه براش آبمیوه بیارم
تا قرصاشو بخوره…
طولی نکشید که با یه لیوان آبمیوه برگشتم تو پذیرایی

_ که اینطور؛ باشه پسرم

_آره..‌آره خوب میکنی. زودتر بیای بهتره!

_نه مراقب خودت باش خدافظ

خان گوشی رو قطع کردو نگاهی به من انداختو گفت:
_وقت قرصامه؟
_بله خان.
_اییی که از این قرصا نمیدونی چقدر متنفرم دخترجون

لبخندی زدمو گفتم:
_ایشالله بهتر میشید و دیگه احتیاجی به مصرف قرصم نیست.
_من که دیگه جونی واسم نمونده، مگه اینکه با رفتنم دردام تسکین پیدا کنه.

قرص رو از جلدش درودمو سمت خان گرفتمو گفتم:
_دورازجونتون خان،ایشالله سایتون بالاسر ما و مردم روستا باشه.
مردم شمارو خیلی دوست دارن این حرفو نزنید خواهش میکنم.

خان قرص رو خوردو لبخند کم جونی زدو گفت:
_از الان به بعد رادین مسئول این مردمه.
اون باید حواسش به روستا و کارای مردم باشه.

با اومدن اسم ارباب ناخودآگاه سکوت کردمو سرمو انداختم پایین
این دو روز که ارباب رفته بودم ساعتی نبود که بهش فکر نکنم…حتی اگه مشغول کار و کتاب خوندن هم بودم بازم فکر ارباب میومد به ذهنم
چقدر واسم این مدت ارباب مهم شده بود!
هرچند که همیشه مهم بود…

خان سکوتو شکست و گفت:
_مدرسه ثبت نام کردی یا نه؟
_راستش نه خان؛جا نبود!
روستای بالا همه بچه هاش برای ثبت نام اومدن اینجا…اخه خسارت دیدن و مدرسه اشون از بین رفته

خان دستشو گذاشت روی عصاشو سری تکون دادو گفت:
_که اینطور!
پس باید بری شهر…اونجا مدرسه زیاده!

بلند شدمو لیوان آبمیوه خان رو گذاشتم داخل سینی و گفتم:
_همینطوره خان، اما مامانم میگه به همین راحتیام نیست…
_چرا؟ همیشه که نمیشه اوضاع ینواخت و یشکل باشه که دخترجون!
توهم دیگه بزرگ شدی باید درستو بخونی پس فرداهم وقت شوهرته.

متعجب به خان نگاه کردمو از خجالت سرمو انداختم پایین و زمزمه وار گفتم:
_اما من هنوز واسه ازدواج کوچیکم.

خان خندیدو گفت:
_کجا بودی اون زمان دخترای همسن تو یدونه بچه هم داشتن!
حالا بیا کمک کن برم تو اتاقم
توکلت به خدا باشه.

لبخند گرمی به خان زدمو با چشمی رفتم سمتشو کمکش کردم بره و باهم رفتیم داخل اتاقش
خان روی تخت خوابید و پتو رو کشیدم روش
و گفتم:
_با من امری ندارید خان؟
_نه میتونی بری…

خواستم عقب گرد کنم که خان گفت:
_راستی طناز! به مادرت بگو ارباب فردا میاد عمارت
شام قرمه سبزی بار بزاره،دوست داره
بهش بگو مهمونم داریم
میخوام خان بهادرو دعوت کنم به همراه خانوادش.

متعجب به آرومی پرسیدم:
_خان بهادر؟
_آره دخترجان خان روستای بالا؛همون که میگی مدرسه ی روستاشونم خراب شده!
سری تکون دادمو گفتم:
_چشم خان. میگم….

ار اتاق اومدم بیرونو درو بستم ناراحت به سمت پذیرایی حرکت کردم
چرا خان میخواست بهادرخانو دعوت کنه واسه شام؟ اونم شبی که اربابم هست؟…

مامان همون موقع از پله ها درحالی که پیراهن های ارباب دستش بود اومد پایین
خودمو بهش رسوندمو گفتم:
_مامان؟
_بله؟
درحالی که باهم داشتم راهی آشپزخونه میشدیم گفتم:
_خان گفتن واسه فرداشب هم ارباب میان هم اینکه خان بهادرو دعوت کردن واسه شام،گفت تدارک ببینی و شام قرمه سبزی بار بزاری.
مامان متعجب گفت:
_خان بهادر؟ به چه مناسبت؟
_اممم نمیدونم.
_باشه دخترم؛ نمیشه فقط قرمه سبزی درست کنم باید دوسه تا غذای دیگه هم بپذم میدونی که خانواده ی خان بهادر چقدر تشریفاتین!

مامان راست میگفت خان بهادر و خانواده‌اش خیلی مغرور و از خود راضی بودن
همیشه یادمه عاطفه که دوست بچگیام بود و تو روستای خان بهادر زندگی میکردن،
همیشه از بدی های خان و خانواده‌اش میگفت…
میگفت به مردم رحمی نمیکنه و تا میتونه نسبت بهشون سختگیری میکنه!
درحالی که مردم روستا
این میتونه پست بودن یه نفرو نشون بده؛نشون بده که یه نفر تا چه حد میتونه بی رحم و بی وجدان باشه!

کلا فکر میکنم دوفعه دختر خان بهادر که اسمش
روژا بودو دیده بودم!
از من سه سالی بزرگ تر بودو قطعا الان ۱۷سالش بود!
یه دختری که فکر میکنه از دماغ فیل افتاده.
هرجوری با هرمنطقی حساب میکنم
یه دختر نمیتونه انقدر خشک و ازخودراضی باشه!
ولی همیشه دنیا به کام اینجور آدما خوش نمیچرخه؛روزاییم هست که باعث میشه از خودشون متنفر بشن!.

نمیدونم چرا اصلا حوصله نداشتم، انگار یه سرنگ برداشته بودنو تمام انرژیمو ازش بیرون کشیده بودن.
بی حوصله بودم و خستگی هم کم کم داشت بهم غلبه میکرد
شاید بهترین کار برای عوض کردن حالم رفتن تو حیاط عمارت و خوندن کتاب بود.

رفتم بالا و با کتابی برگشتم پایین و رفتم داخل حیاط
دراز کشیدم روی چمن ها و درحالی که کتاباو گرفته بودم جلوم تا نور خورشید به چشمم نخوره مشغول خودندن کتاب شدم…

با برداشته شدن کتاب از روی صورتم متعجب چشمای مست خوابمو باز کردم و به چهره ی مرد روبروم خیره شدم
پلک نمیزدم و فقط خیره بودم بهش
لبخندی اومد گوشه ی لبشو گفت:
_گفته بودم از دخترایی که کتاب میخونن خوشم میاد؟

لب گزیدم و نشستم وبعداز صاف کردن روسریم گفتم:
_س…سلام ارباب

ارباب درحالی که روز زانو نشسته بود بلند شدو دسته ی چمدونشو گرفتو مغرورانه سری تکون داد
بلندشدمو گفتم:
_خوش اومدید!

لپمو بین انگشتاش چلوند و گفت:
_ممنون عروسک! بقیه ‌کجان؟ چقدر سوت و کوره!

متعجب از حرفا و حال خوش ارباب گفتم:
_داخلن…
ارباب بامزه لبشو قنچه کردو گفت:
_خیلی خوب…

ارباب روسریمو از روی سرم کشیدو درحالی که دور سرش میپیچید به سمت خونه قدم برداشت…

از حرص پامو زمین کوبیدمو بدو خودمو به ارباب رسوندمو وسط نفس نفس زنام گفتم:
_لطفا رو…روسریم…و بدید ارباب

ارباب برگشت سمتمو گفت:
_چرا؟ خوب نشدم؟
روسری که دور پیشونیش پیچیده بودو دستی کشیدو با نیشخند گفت:
_ولی فکر کنم بهم میاد.

راستش ارباب هرکاری میکرد بازم جذاب بود؛اما الان من چطوری باید ارباب یدنده ی روبه رومو راضی میکردم تا روسریمو ازش بگیرم؟

چهره امو ناراحت کردمو گفتم:
_آخه مامانم ببینه،روسری سرم نیست دعوام میکنه ارباب خواهش میکنم بدید.

ارباب یه قدم اومد سمتو درحالی که دسته‌ی موهامو که دم اسبی بسته بودم گرفته بود گفت:
_اما من دوست دارم همیشه جلوی من موهات باز بشن…دوست ندارم موهاتو ببندی.

سرمو انداختم پایینو چیزی نگفتم روسریمو سرم انداختو بستش
و گفت:
_همیشه اینطوری نمیمونه، یروز تمام تار موهاتو قاب میکنم.

ابروهام پرید بالا و به ارباب خیره شدم
اونم چیزی نگفت و بالبخند محوی که گوشه ی لبش نشست بی‌حرف پشت بهم کردو قدم به سمت خونه برداشت اما یهویی برگشتو
بازومو گرفت
و برد کنار دیوار و لباشو گذاشت روی لبام…

متعجب سرجام خشکم زده بودو به چهره ی ارباب که حالا لبامو به بازی گرفته بود خیره شده بودم
دستشو کشید روی گردنمو ازم جدا شد
چشمای ریز شده اشو دوخت بهمو گفت:
_توهمین چندروز کوتاهم دلم واسه چشیدن تنت تنگ شده بود.

چی داشتم بگم؟ خجالت زده سری انداختم پایین ارباب لبشو گذاشت روی گردنمو مکید
یه جوری شدم
هم قلقلکم اومده بود هم دلم هری ریخت
گردنم کج شدو
چشمام بسته شد…چرا اینطوری شده بودم؟

ارباب خندیدو گفت:
_الان دوست داشتم تمام تنتو لیس بزنم

نوک س‌نه امو گرفت که آخی‌ از بین دهنم خارج شد زبونشو کشید روی لباموگفت:
_دیونه ام میکنی….دیونه ام میکنی دختر!!

ارباب بوسی روی لبم زدو درحالی که روی پاش نشسته بود بلند شدو بدون هیچ حرفی وارد خونه شدو منم پشت سرش با کلی فکرای عجیب و غریب رفتم داخل…
دوباره همون حسایی که نمیدونم چی بود داشت تو وجودم شعله میکشید!!
ارباب بازم داشت منو اذییت میکرد یا بهم علاقه نشون میداد؟
نه اون هیچوقت به من علاقه پیدا نمیکنه…
من فقط یه رعیتم مثل تمام مردمی که تو این روستا بودن!

مامان با دیدن ارباب شوکه گفت:
_سلام ارباب جان، شما کی برگشتید؟
خوش اومدید بفرمایید بفرمایید.
من میرم خان رو خبر کنم

ارباب کتشو انداخت روی دسته ی چمدونشو گفت:
_ممنون، لازم نیست خودم میرم پیشش..
_چشم،هرچی شما بخوایید

ارباب سری تکون دادو حرکت کرد سمت اتاق خان…
با حرف مامان رفتم توی آشپزخونه ومنتظر موندم تا مامان شربت درست کنه و ببرم واسه ارباب‌

مامان درحالی که لیوانارو میذاشت توی سینی گفت:
_مگه قرار نبود ارباب فرداشب ارباب بیان؟
_چرا! خود خان گفت فرداشب …

مامان سینی رو داد دستمو گفت:
_هروقت بیاد خوشیم میاد تو این خونه
بیا مامان جان، مواظب باش نریزی.

سری تکون دادمو بعداز گرفتن سینی راهی اتاق خان شدم.

تقه ای به در زدمو وارد اتاق شدم، پدر چشماشو باز کردو با دیدنم لبخند پهنی زدو گفت:
_پسر تو کی اومدی؟

_سلام؛ همین الان رسیدم پدر.

_بیا کمکم کن بشینم پسرم

پدرو کمک کردم بشینه روی تخت و خودمم نشستم روی صندلی:
_واسه فرداشب هیچ پروازی نبود،مجبور شدم زود حرکت کنم!
_کار خوبی کردی پسرم،واسه فرداشب خان بهادرو دعوت کردم…

کمی مکث کردمو گفتم:
_خان بهادر؟

_آره…خان روستای بالا

از روی صندلی بلند شدمو درحالی که سمت پنجره میرفتم گفتم:

_به چه مناسبت؟

_ببین رادین جان تو خودت بهتراز هرکسه دیگه ای از وضعیت من باخبری
من دوست دارم….

چونه ی پدر لرزید اما خودشو کنترل کردو ادامه داد:
_دوست دارم تا قبل از اینکه بمیرم…سروسامون گرفتن تورو ببینم، این چیزیه که خواسته ی مادرتم بوده.
دلم میخواد نوه امو ببینم و بعد بمیرم

برگشتم سمت پنجره و تا پدر چهره ی سرخ شده از اعصبانیتمو رگ های بیرون زده امو نبینه
سکوت کردم و چیزی نگفتم
که پدر ادامه داد:
_روژا دخترشه، ۱۷سالشه و داره میره تو ۱۸سال…
دختر بدی نیست؛ مناسب تو هستش رادین جان
باخانواده و اصل و نسب دار.

درحالی که صدام از شدت خشم دورگه شده بود گفتم:
_پدر لطفا….

_این یه واقعیته رادین، نمیتونیم ازش فرار کنیم؛ من دوست ندارم مرده باشمو تو هنوز سروسامون نرگفته باشی.

نفس عمیقی کشیدم بلکه خشمم فروکش کنه
برگشتم سمت پدرو خیره به حال ناراحتش که دل هرسنگیو آب میکرد چه برسه به من که پسرش بودم؛ گفتم:
_بعدا راجبش صحبت میکنم پدر…بهتر استراحت کنید.

اجازه ی صحبت ندادمو به سمت در اتاق پاتند کردم.
پدر چی میخواست از من؟ ازدواج؟ جدایی؟
نه من هرگز نمیتونستم….
اون دخترک وجود من شده بودم،سخت بود دل کندن ازش… سخت بود!

همون موقع طناز سینی به دست اومد سمتم و سینی شربتو گرفت سمتمو گفت:
_بفرمایید

خیره شده بودم بهش…انقدر دوستش داشتم که تا به خودم اومدم دیدم شده همه چیزم!
غرورم اجازه‌ی ابراز عشقمو نسبت بهش نمیدادو
از طرفی حال پدر برام از خودمم مهم تر بود.

به جایی رسیدم که تشخیص درست و غلط برام مشکل شده بود!
تو چند دقیقه ورق برمیگرده و توباید بین دوتا چیز خواستنی یکی رو انتخاب کنی!

از جیبم پاکتی ر درودمو گرفتم سمتش و گفتم:
_برای توعه!

متعجب با همون چشمای درشت و معصومش خیره شد بهم، سینی رو گذاشت روی میزو به آرومی و خجالت پاکتو از دستم گرفت
و بازش کرد!
با دیدن زجیری که براش خریده بودم تیله های آبیش درخشید و ذوق زده گفت:
_این برای منه؟!

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن