آخرین پارت منتشر شدهرمان ارباب سنگی

رمان ارباب سنگی پارت۱

رمان ارباب سنگی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب سنگی وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان ارباب سنگی من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

_اَرباب خواهش میکنم تروخدا، غل…غلط کردم دیگه نمیام سمت اَسبتون ارباب

سیلی محکمی زد روی ب*اسنمو غرید

_دهنتو ببند! به همه اتون تذکر داده بودم که نباید به اسب من نزدیک بشید

رفت پشتمو سرشو اورد جلو ودم گوشم طوری که
هرم نفساش برخورد میکرد به گردن باریکم گفت:

_اما جوجه ی این عمارت به حرف اربابش گوش نداده و الان وقت تنبیه کردنشه!

دستاشو از زیر لباس بلندم رد کردو سینه های تازه رشد کرده امو به چنگ گرفت
که آخی از سر دردش کشیدم و گفت:

_جووون! سینه های نرمی داری!
دوست داری اربابت اینارو اندازه‌ی هولو کنه؟
هوم؟

از شرم وخجالت سرمو انداختم پایین و لبامو به دندون گرفتم
بغضم از ترس سرباز کردو وسط هق هقام گفتم:

_نه…نه تروخدا ارباب نه.
بزاری..بزارید برم تروخدا
مامانم دعوام میکنه

برگردوند و با درآوردن شلوارش نشست روی صندلی که توی استبل بود

اون دیگه چی بود؟
زیر شرتش یه چیزه گنده شبیه یه سنگ بزرگ بود
وای خدایا اگه میخواست منو با این سنگه بزنه میمیرم
نه‌‌‌‌…نه من نمیخوام بمیرم من میترسم

زیرلب اسم مامانمو صدا زدم دلم میخواست الان پیش مامانم بودمو هیچوقت به این استبل لعنتی نمیومدم.

آب دهنمو با صدا و وحشت زده قورت دادم و چشم از پایین تنه اش برداشتم که گفت:

_بیا جلو ببینم!

با قدمایی لرزون حرکت کردم سمت ارباب
که یهو بازومو کشید و مجبورم کرد به زانو بشینم

شورتشو کشید پایین و اون چیز دراز و کلفتش زد بیرون با خجالت هییین بلندی کشیدمو رومو ازش گرفتم

ارباب خندیدو گفت:

_میدونی این چیه؟
آبنباته باید بخوریش!
چون به حرف اربابت گوشش ندادی تنبیه میشی
باید این آبنباتو انقدر میکش بزنی تا آبش بیاد

بدون فکر گفتم:

_اما آبنباتا که ازشون آب نمیاد.

ارباب غرید و گفت:

_بخور! حرف نزن وگرنه مجازاتت بدتر از این میشه!

+اما من بدم میاد. نمیتونم ارباب

دستمو کشیدو گذاشت رو همون جسم سنگی و درازش
ارباب لبشو به دندون گرفتو سرشو کمی برد عقب
مثل اینکه برق گرفته بودتش!

_بخورش جوجه ی ارباب، بخورش تا ارباب مجازاتت نکنه…

با تموم شدن حرفش دستشو انداخت پشت سرمو مجبورم کرد که اون سنگو بکنم تو دهنم

گذاشتم توی دهنم و به گفته ی ارباب عقب جلوش کردم!
بدم نیومد مزه ی خواسی نمیداد اما لیز بود و بامزه
برای همین به گفته ی ارباب که گفت مثل آبنباته شروع کردم به میک زدنش
اما ارباب دائما از خودش صداهایی درمورد و اه و ناله میکرد!

دست از میک زدن آبنبات سنگی ارباب برداشتمو سرمو بلند کردمو به چشمایه ارباب که نیمه باز بود و با لبخند گوشه ی لبش که کمتر میشد ازش دید خیره شده بود بهم گفتم:

_ارباب، شما دردتون میاد؟
اخه همش ناله میکنید، من دوست ندارم شما درد بکشید.

ارباب یکی از بهترین آدمای این روستا بود خیلی بداخلاق و به گفته ی مامانم مغرور بود اما به همه کمک میکرد
سرمو نوازش کردو گفت:

_من از لذتی که بهم میدی دارم ناله میکنم طنازم

دستشو برد لای موهامو بعدازاینکه بوسه ای روی موهام زد گفت:

_بخور، دیگه آخراشه!

وای ارباب به من گفت طنازم؟
منو با اسم کوچیکم صدا زدم باورم نمیشد
ارباب همیشه ما بچه ها و دخترارو به اسم هی دختر خالی
صدا میزد و الان از اینطوری صدا کردنش چشمام تا اخرین جد گشاد شده بودن!

با تشر ارباب دوباره مشغول خوردن آبنبات ارباب شدم و اینسری صدای ناله هاش بیشتر شده بود
کمی که گذشت ارباب ابنباتشو از تو دهنم کشید و بعداز دودفعه مالیدنش شیریه سفیدی ازش اومد بیرون و آه غلیظی کشید

ارباب لبخندی بهم زدو آبشو ریخت توی دستمال منو نشوند روی پاهاش.

ارباب نشوندتم روی پاهاشو سرشو برد لای موهای طلایی رنگمو بعداز یه نفس عمیقی که بین موهام کشید گفت:

_اممم بوی خیلی خوبی میدی!

هرم نفساش که میخورد به گردم قلقلکم میومدو دائما خودمو جمع میکردم

با دست صورتمو مقابل صورتش قرار دادو گفت:

_راجب امروز با هیشکی حرف نمیزنی!
باشه؟

سرمو به معنی باشه تکون دادم که گفت:

_اگه حرفی راجب امروز،به کسی حتی مادرت یا بهترین دوستت بزنی همینجا سرتو میبرمو میدم سگای عمارت بخورن!
فهمیدی؟

با ترس سرمو تندتند تکون دادم
بدنم از حرفای ارباب مثل بید درحال لرزیدن بود

یهو صورتشو اورد جلوی صورتمو لباشو گذاشت روی لبامو محکم بین لباش بالا و پایین میکرد
لبامو گاز میگرفت و وحشیانه بین لباش میچرخوند
حالت تهوه بهم دست داده بود
و از طرفی با گاز گرفتنای ارباب از لبم داشتم درد میکشیدم
هرچی تقلا میکردم ولم نمیکرد
دستشو برد سمت پایین تنه امو ثابث همونجا نگه اش داشت

مامانم همیشه میگفت اونجا دخترونگیته و کسی حتی منم که مادرتم نباید ببینه
چون گناه داره و باعث میشه من دختر بدی بشم

اما من دلم نمیخواست دختر بدی باشم

هرچی توان داشتم تو خودم جمع کردمو دست اربابو کشیدم عقب
اما فایده ای نداشت و دستاش همونجا ثابت مونده بود

ازم جدا شد و من از تنگی نفس به سلفه افتادم

_ازاین به بعد هرچی گفتم میگی چشم ارباب
سرهم تکون نمیدی فهمیدی؟

_بل…بله ارب..ارباب

باشرم سری پایین انداختمو گفتم:

_میشه…میشه دستتونه بردارید؟
مامانم گفته اینجا جایه بدیه کسی نباید دست بزنه یا ببینه!

_مامانت حرف درستی زده.
کسی به جز من نباید اینجاتو لمس کنه یا ببینه

دستشو مالید به وسط پامو ادامه داد:

_وگرنه خودم کسی رو که بهت دست زده با خودتو همینجا توی استبل چال میکنم.

فکر کنم از ترس خودمو خیس کرده بودم
ازبس که ارباب حرفای وحشتناک میزد
و دائما منو تهدید به مجازات یا کشتن میکرد!

چطوری دلش میومد منی که ۱۴سال بیشتر ندارمو اذیت کنه؟

مامانم همیشه میگفت تو ۱۴سالته ولی از نظر جسه و هیکل عین دختربچه های ۱۱ساله میمونی!
آخه تقریبا ریزه میزه بودمو نسبت به دخترای همسنم سینه های بزرگی نداشتم و تاره داشت جوونه میزد!

برعکس ارباب که ۲۴سال سن داشت اما شبیه یه مرد بالغ بود.
همیشه توی مدرسه ی کوچیک روستا دخترایه بزرگ تر از من دائما حرف از ارباب میزدن!
همیشه میگفتن ارباب خیلی جذابه وخوشبحال خانم اون عمارتی که زن ارباب رادین بشه!

اما من سر از حرفاشون درنمیوردم،من همیشه خودمو غرق کتاب هایی میکردم که عمه ام از شهر برام میخرید همیشه تابستون ها میرفتم دم برکه و کتاب میخوندم، شاید این خصلتو هم از مادرم به ارث برده بودم
چون همیشه میگفت وقتی هم سن تو بودم، کلی کتاب میخوندم!

با تکون هایی که ارباب بهم میداد به خودم اومدم کمی مکث کردم تا حرفاشو به یاد بیارمو بلافاصله با
دست و پاهایی که از ترس یخ زده بودن
با من من گفتم:

_چش..چشم ارباب

+آفرین دختر خوب
حالام میتونی بری
ولی یادت باشه هرروز باید بیای استبل!
همین ساعت!
باید بیای اینجا و بازی های امروزو دوباره تکرار کنیم.
باشه؟

_اما ارباب من از این بازیا خوشم نمیاد!

سرمو انداختم پایین و زمزمه وار ادامه دادم:

_من دوست ندارم دختر بدی باشم ارباب!

_تو دختر بدی نیستی!
تو داری به حرفای اربابت گوش میدی طناز!
فهمیدی؟

_من دلم نمیخواد اینطو…

پرید وسط حرفمو با غیض وفریاد بلندی گفت:

_دهنتو ببند! تو حق مخالفت از اربابتو نداری
الانم سریع از جلوی چشمام گمشو تا بلایی سرت نیوردم یالا.

چونه ام لرزیدو بغضم با صدای بدی ترکیدو با گریه از روی پای ارباب بلند شدمو به سمت در استبل دوییدم اما پاهام پیج خوردو افتادم زمین
با گریه نشسته ام روی زمین و مچ پامو گرفته بودم و گریه هام هرلحظه شدتشون بیشتر و بیشتر میشد.
ارباب سریع خودشو بهم رسوند و خم شد روی زمین و با چشمای نگران گفت:

_حالت خوبه؟

دلم نمیخواست دیگه بیشتر پیش ارباب بمونم تا دعوام کنه! برای همین با هزار زحمتی که بود از روی زمین بلند شدمو دوباره با سرعت لنگ لنگان خودمو به سمت برکه ای
که پایین تر از خونمون بود رسدندم

اونجا همیشه بهترین جا واسه زمانی بود که خیلی ناراحت بودم
مثل وقتایی که بابام دعوام میکرد یا نمره کم میوردم میومدم اینجا و گریه میکردم تا سبک بشم

امروز روزی بود که من یه عالمه چیزای عجیب دیدمو شنیدم

ارباب آبنباتشو گذاشت توی دهنم
بهم گفت توبهم لذت میدی
منو طنازم صدا کرد!
و من اصلا باورم نمیشد…

یعنی امروز ارباب چش شده بود؟
یهو مهربون شده بود
بعد یهو اونطوری سرم داد کشید
وقتی افتادم زمین چشماش نگران شد!

باز با یاد آوری رفتار آخر ارباب دوباره اشک تو چشمام حلقه بست!
بعداز حدود یک ساعت دم‌برکه نشستن و گریه کردن پاشودمو راهی خونه امون شدم

مطمئنم برم خونه مامان کلی دعوام میکنه که چرا دیر اومدم خونه.
همیشه پنجشنبه وجمعه ی هر هفته با مامان میرفتیم عمارت ارباب و واسه ارباب و پدر ارباب که مرد مسنی بود
کارای آقا و پدرشو انجام میدادیم.

مثل شستن لباسا و اتو کشیدن لباساشون
و تمیز کردن خونه اشون!

آشپز داشتن اما ارباب بخاطر وضع مالی بدی که داشتیم میگفت بیاید توی عمارت و به کارهای شخصی منو پدرم رسیدگی کنید.

ارباب خیلی کمکمون کرد تا یه خونه ی نقلی تو روستا و پایین تراز عمارتشون بسازیم.
ولی باوجود مهربون بودنش هیچوقت نمیخنده و بیشتر موقع هام عصبیه و بدخلقه!
اما دل مهربونی داشت
درسته سرم داد میکشه و گاهیم ناراحتم میکنه
اما اون همیشه ارباب سنگی من میمونه!

از روی سنگ بزرگی که روش نشسته بودم بلندشدمو راهی خونه شدم
خداروشکر بابا هنوز نیومده بود چون کفشاش جلوی در نبود!
وگرنه بخاطر دیر اومدنم مواخذه ام میکرد!
درو باز کردمو وارد خونه شدم که مامان با شنیدن صدای در، از آشپزخونه اومد بیرونو گفت:

_کجا بودی دختر؟ چرا انقدر دیر کردی
پس گوجه ات کو؟

وای مامان بهم گفته بود برم گوجه بگیرم اما وقتی استبل اربابو که نزدیک مغازه جعفرآقا بود رو دیدم هوش از سرم پرید
آخه من عاشق اسب سواری بودم!
عاشق اسبا بودم.
مخصوصا اسب ارباب که خیلی خوشگل بودو دخترم بود!
آب دهنمو قورت دادمو با لبخند خجالتی گفتم:

_مامانی ببخشید!
یادم رفت.

+یعنی چی یادت رفت؟ هان پس این همه مدت کجا بودی دختر؟

_برکه بودم دلم گرفته بود!
رفتم اونجا یکم هوام عوض شه دیگه یادم رفت برم گوجه بگیرم
ببخشید مامان.

مامان اومد سمتمو لپمو محکم کشید و هولم داد تو بغلش
بعداز کلی قلقلک دادنم گفت:

_طناز سربه هوا.

خنده ی شیرین و کودکانه ای کردمو لپ مامانو محکم ماچ کردم

با یاد آوری اون کارای ارباب نمیدونم چیشد اما گوشام از خجالت داغ شدو صورتم سرخ سرخ شد طوری که مامان گفت:

_وا طناز چرا لپات قرمز شده دوییدی ؟

+آره آره دوییدم اینطوری
شده مامان من میرم حموم
ببخشید

_تو که دیروز حَ…

با بستن در اتاق کوچیکم حرفای مامان هم نصفه موند!
خدایا امروز ارباب چش شده بود؟
وای نکنه من کار بدی کرده باشم؟
اصلا اون آبنبات سنگی چی بود…اگه من دختر بدی بشم چی؟ یا اگه مامانم بفهمه ارباب منو بغل کرد چی؟

باحالت گریه و ناراحتی از روی زمین بلند شدمو بعداز برداشتن لباسام رفتم داخل حموم.

با اینکه دیروز حموم رفته بودم اما دلم میخواست بازم خودمو بشورم.
با کارایی که ارباب کرد نمیدونم دفعه ی بعدی که میبینمش چه عکس العملی باید داشته باشم!

وای اگه یکی مارو میدید چی؟
ای خدا دارم دیونه میشم دیگه مغزم نمیکشه!!!

وقتی زیر دوش قرار گرفتمو آب یخ ریخت روی بدنم از سرما خودمو تو آغوش گرفتم
و بعداز حمام نسبتا مفصلی از حمام اومدم بیرون
الان چند هفته ای میشد که تابستون تموم شده بودو من داشتم لذت دنیا رو میبردم!

بعداز خشک کردم موهای بلند و طلاییم با حوله ی کوچیکی موهامو بافتمو انداختمشون دوطرفم و
رفتم توی هال تا اگه کمکی هست به مامان بکنم!
مامان مشغول بافتن اثر هنری جدیدش بود و یه گوشش هم به تلویزیون.
رفتم پیشش و کنارش نشستم
درحالی که چشمش به بافتنش بود گفت:

_عافیت باشه دخترم

+ممنون مامان جون.

بافتنیو گذاشت کنارو و موهای بافته شدمو که دو طرف خودم انداخته بودمشون نوازش کردو گفت:
_الهی مادرقربونت بشه با این موهای طلایی و خوشگلت!

زیاد نگذشت که بابا هم اومد،وقتی دیدمش گل از گلم شکافتو پریدم بغلش
بابا روی سرم بوسه ای کاشتو گفت:

_دختر بابا چطوره؟
درحالی که بیشتر سرمو که تا روی شکم بابا میرسید بهش میفشردم گفتم:

+خوبم بابا خیلی خوبم.
خسته نباشید.

بابا عروسکی که پشتش قایم کرده بودو گرفت سمتمو گفت:
_اینم برای دختر خانم خودم!

با دیدن دخترک عروسکی خوشگل و بزرگی که بابا برام خریده بود ذوق زده به بابا گفتم:

_ممنون بابااااا…این خیلی خوشگله
خیلیییی

دوباره بغلش کردم که لپمو ماچ کرد و
درحالی که داشتم تمام اجزای صورت و اشکال دخترک عروسکیمو میدیدم با سربه هوایی وارد اتاق شدم.

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن