آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان اسپاکو (دیازپام)پارت ۶۷

رمان اسپاکو پارت ۶۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-اشتباه از ما هم بود. باید همه چیز رو اونطور که بود برات می گفتیم. خدا رو شکر هنوز دیر نشده. پاشو بریم تو، الان اون آتیش پاره دل تو دلش نیست تا بفهمه ما اینجا چی گفتیم!

خندیدم و به همراه دائی داخل اومدیم. همه رفته بودن.

وارد اتاق شدم. هاویر با دیدنم هجوم آورد سمتم.

-دختره ی نکبت خیلی زرنگ شدی! تو کی از آریا جدا شدی که من نفهمیدم؟

-یه روز قبل از عقد ویهان و آرین. میدونی؟ خیلی فکر کردم. نمی تونستم آریا رو بلاتکلیف نگهدارم. اونم حق داشت زندگی کنه اما من اون آدمی نبودم که بخوام تمام عمر همراهش باشم. باهاش صحبت کردم و قبول کرد صیغه رو فسخ کرد.

-اما برای فسخ اون صیغه نامه باید آقابزرگ رضایت می داد!

-رضایت مال وقتی بود که آریا نمی خواست صیغه رو فسخ کنه در اون صورت آقابزرگ می تونست با رضایت خودش اونو فسخ کنه اما با وجود رضایت آریا دیگه نیازی به رضایت اون نبود.

هاویر ابروئی بالا داد.

-ایول آریا خان، چه خوشمان آمد از این جنتلمن بازیش! اوووف … ولی دلمم براش خیلی سوخت. حس می کنم خیلی می خواستت.

آهی کشیدم.

-درک می کنم عشق یه طرفه بدترین درد دنیاست اما واقعاً نمی تونستم پاسخ اونهمه محبت بی ریا رو بدم و تظاهر به دوست داشتنش کنم. سخته اما فراموش می کنه

دست هاویر روی شونه ام نشست.

-تو می تونی فراموش کنی؟

-من؟ چه ربطی به من داره؟

-تا کی میخوای کتمان کنی؟

-هاویر، خواهش می کنم.

-باشه چیزی نمی گم اما خدائی قیافه ی آقابزرگ دیدنی بود وقتی گفتی هیچ نسبتی بین تو و آریا نیست.

-بخوابیم؟

-آره.

کنار هاویر دراز کشیدم. مگه اصلاً عشقی شکل گرفت؟

مثل گاز زدن یه خرمالوی نارس تو فصل پائیز، طعم گس این دوست داشتن زیر زبونم موند.

مست یافتن یه خرمالوی تازه و رسیده، شد حسرت … عشقم برای من همین معنا رو داره.

***

-ببین اسپاکو، من تو کتم نمیره … تو باید همراه من بیای آرایشگاه.

-چه اصراری داری هاویر؟

-پاشو ببینم … مگه من چند تا خواهر دارم؟ ها؟

سری تکون دادم.

-گیر بدی گیر میدیاااا ….

-همینه که هست، پایین منتظرتم!

ساک لباسهام رو برداشتم و از خونه بیرون اومدم. هاویر تو ماشین آشو نشسته بود. سوار شدم.

-سلام.

-سلام.

-زود باش آشو، خیلی دیر شده.

-چشم خانومم، چقدر هولی!

-کی؟ من؟ نه بابا فکر می کنی؛ من خیلیم خونسردم.

آشو دست هاویر رو گرفت و رو فرمون زیر دستش گذاشت.

-پس این سرانگشت های سرد چی میگن خوشگلم؟

هاویر خندید و حرفی نز

#پارت_۴۴۵

آشو کنار در آرایشگاه نگهداشت. با هم وارد شدیم. بعد از چند ساعت، هاویر آماده از اتاق عروس بیرون اومد.

با دیدن هاویر و اونهمه زیبائی با شوق سمتش رفتم. تو اون لباس سفید مثل یه ملکه شده بود. چرخی زد.

-چطور شدم؟

-عین ملکه ها شدی … عاااالی …

-تو که هنوز آماده نشدی!

-آماده میشم. فیلمبردار پایین منتظره؛ برم آشو رو بگم بیاد.

-نه، اول شنلمو سرم کن بعد برو.

هاویر به همراه آشو رفتن آتلیه و قرار شد فرانک به همراه نامزدش، بیان دنبالم.

کار آرایشم تموم شد. لباس قرمز آتشین دکلته ای که به انتخاب هاویر خریده بودم رو پوشیدم و از در آرایشگاه بیرون اومدم.

دلم شور می زد. ماشین نریمان، نامزد فرانک، کنار پام ترمز زد.

سوار شدم و به سمت تالار حرکت کردیم. ماشین وارد باغ شد.

همراه فرانک به قسمت تعویض لباس رفتیم. فرانگیز رو اونجا دیدیم.

هر سه نگاهی بهم انداختیم و همزمان گفتیم “چه خوشگل شدی!”

زدیم زیر خنده و با هم از اتاق پرو بیرون اومدیم. مهمون ها هنوز نیومده بودن.

سمت زندائی و بقیه رفتم، هر چند خاله و زندائی (مامان ویهان) باهام سرسنگین بودن.

کم کم مهمون ها اومدن. عمه خانوم با دیدنم لبخندی زد.

عمه خانوم برای من یک زن مهربون و قدرتمند بود. گرم تو آغوش کشیدم. چقدر این زن دوست داشتنی بود!

از بغل عمه بیرون اومدم. با شنیدن صداش به عقب برگشت

نوشته رمان اسپاکو (دیازپام)پارت ۶۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن