آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان اسپاکو (دیازپام) پارت ۶۳

رمان دیازپام پارت ۶۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

با صدای در به عقب برگشتم.

-تا کی می خوای یه گوشه بشینی و مثل این بدبخت ها نگاهتو به بیرون بدوزی، ها؟ اصلا به فکر اطرافیانت هستی؟ هه، از کی دارم می پرسم؟ … از کسی که با خودسری هاش کم مونده بود جون دو نفر رو بگیره!

نفس آسوده ای کشیدم. پس ویهان و دائی زنده بودن. الان می تونستم بدون عذاب وجدان برم.

-دارم باهات حرف می زنم … آقا بزرگ خواسته برگردی خونه.

پوزخند تلخی زدم. خونه؟ کدوم خونه؟ هاویر اومد جلو و رو به روم ایستاد.

-داری زجرم میدی اسپاکو … تو از خواهر بهم نزدیک تر بودی.

مکثی کرد.

-حتی هستی لعنتی!

یهو کشیدم تو آغوشش.

-از دستت عصبی بودیم هممون … تو رو خدا حرف بزن، یه چیزی بگو … اینطوری سکوت نکن!

به هر سختی بود لب باز کردم.

-خوبم.

اما اونقدر آروم و پر خش بود که خودم به سختی شنیدم.

-تو حرف زدی، آره حرف زدی … میریم خونه، باشه؟

سرم و به معنی نه به دو طرف تکون دادم.

-اما باید بیای؛ بابا خواسته اونجا باشی.

با شنیدن اسم دائی ته قلبم گرم شد از اینکه زنده است حتی اگه باعث مرگ مردی باشه که خودش رو پدر می نامید

-میای اسپاکو؟

با بغض چشم روی هم گذاشتم. چشمهاش پر از اشک شد.

-بذار حالت خوب بشه، حساب تمام روزهایی که دلتنگ و نگرانت بودم رو باهات تسویه می کنم.

دستهاش رو گرم فشردم. “تو جونمو بگیر فقط خواهرم باش، مال من باش!”

کنار هاویر روی صندلی های عقب جا گرفتیم.توی دلم آشوب بود؛

آشوب از دیدن آدمهایی که یک عمر بهم نیکی کردن اما همه رو ندید گرفتم. ماشین وارد ویلای پیرمرد شد.

تپش قلبم رو حتی از روی لباسم حس می کردم. از ماشین پیاده شدم.

نگاهم به دائی و زندائی افتاد. دائی اومد سمتم. خجالت می کشیدم از مرد رو به روم … مردی که برام پدر بود.

-به من نگاه کن!

آروم سرم بالا اومد. همون چهره ی همیشه مهربون. چطور می تونستم ازش متنفر باشم؟

کشیده شدم تو آغوش گرمش. از ته قلبم هق زدم.

بغض های چندین ماهم انگار فقط منتظر آغوش گرم کوه زندگیم بود. دست دائی روی کمرم نشست.

-تو دردونه ی منی … یادگار خواهرم، همدمم. تنها کسی که تو این راه لعنتی همه کوره همراهم بود.

دلم می خواست بگم چقدر دوستش دارم اما ببخشید تنها واژه ای بود که از لای لبهای بسته ام بیرون اومد.

همراه دائی و زندائی وارد سالن شدیم. همه بودن جز ویهان. قلبم خالی شد.

پیرمرد با دیدنم گفت:

-من نمیدونم تا کی ما باید خراب کاری های تو رو جمع کنیم؟

با همه احوالپرسی کردم. خدا رو شکر کسی راجب یکهویی رفتنم حرفی نزد.

اصلاً نمیدونستم کسی چیزی راجب این چند ماه گذشته میدونه یا نه!

من چقدر احمق هستم؛ معلومه که میدونن! بعد از شام همه رفتن. باز ویهان نیومده بود.

کلی سؤال راجب اون روزها تو سرم بود اما نمیدونستم چطور باید از دائی بپرسم.

روی تخت کنار هاویر نشستم.

-هنوز نمیخوای حرف بزنی؟

-می خوام اما انگار یه چیزی مانع حرف زدنم می شه. اینکه چی بگم و از کجا بگم در مورد گذشته ای که پر از خطا بوده.

-اینطور نگو.

-نمیدونم چطوری اما از اینکه دائی و ویهان زنده ان بارها خدا رو شکر می کنم.

-بیا گذشته رو فراموش کنیم.

پوزخند تلخی روی لبهام نشست.

-تمام چیزهایی که من راجب گذشته میدونم یه تعداد حرف پوچ تو خالیه. من حقیقت و راجب گذشته نمیدونم یهو یکی میاد میگه من پدرتم بعد چند ماه بعدش می فهمی اعدام شده … اه، ولش کن؛ تو از خودت بگو.

لبخند روی لبهاش نشست.

-هفته آینده مراسم عروسیمه.

-چی؟!

-اوهوم.

-بذار حدس بزنم … با آشو؟

با شوق سری تکون داد. چشمهاش برق عشق داشت.

-خیلی برات خوشحالم.

-منم از اینکه هستی خیلی خوشحالم، تو تنها خواهرمی

نوشته رمان اسپاکو (دیازپام) پارت ۶۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن