آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان امپراطوری گرگ ها پارت آخر

جلد اول رمان وحشی

جهت دسترسی ساده به پارت اول تا اخر رمان امپراطوری گرگها وارد شوید

نگاهی به لباس ارزشمندش انداخت، آن لکه‌ی خون دیگر هیچ وقت پاک نمیشد
و سرشانه‌اش، جای بوسه‌های یک غریبه
جای لمس لبهای جیمز راسل را مثل یک لکه‌ی سیاه بر سپیدی روح خود حس میکرد
آب دهانش را بسختی قورت داد و چندین مرتبه بر شانه‌ی خود آب ریخت
رمبیگ که شاهد رفتارهای بیمارگونه‌ی او بود مدتی در سکوت به او نگریست و سپس وارد آب شد
بندی را که دو سوی لباس را بهم پیوند میداد با دندان تیزش پاره کردو چندلحظه بعد لباس را کاملا از تن او درآورد
رمبیگ– بهت گفته بودم اگه اوضاع خوب پیش نرفت صدام بزن
از مقابل به لوریانس نزدیکتر شدو درحالی که گریبان و سرشانه‌ی او می لیسید خرناس کشید– حالا که بخودش اجازه میده با جفتش اینطور رفتار کنه اگه یکدفه دیگه بهت دست بزنه من میکشمش
فهمیده بود هکتور او را زده، مثل همیشه کوچکترین احتمالی درباره‌ی اینکه لوریانس خطا کرده باشد نمیداد. چه بسا حتی اگرهم خطا از لوریانس بود رمبیگ باز هم به دفاع از او می پرداخت!
لوریانس با صدایی خسته و غمگین گفت– شاید اگه.. هرکسی جای اون بود همین کارو میکرد.. اصلا تو میدونی من چیکار کردم ؟..
رمبیگ با وسواس شانه‌ی راست لوریانس را می لیسید و این نشان میداد میخواهد بوی جیمز راسل را از بین ببرد. البته که فهمیده بود چه رخ داده
رمبیگ– من تورو میشناسم لوریانس، هیچی نمیتونه این روحو آلوده کنه
لوریانس پلکهایش را برهم فشرد و آهی کشید
سپس همانطور که در گریبان رمبیگ فرو میرفت ناله کرد– خسته شدم رمبیگ..دیگه از زنده موندن خسته شدم..
رمبیگ گردنش را پشت او خواباندو لوریانس را به سینه‌ی خود فشرد
کم کم بدنش آرام گرفت و لرزشش از بین رفت
آنقدر در آن آغوش آرامش داشت که دلش میخواست در همان حالت در آب چشمه به خواب برود
خوابی عمیق و طولانی..
درحالی که پلکهایش را بسته بود زمزمه کرد– یادته چقدر تو آب چشمه‌ی گوزنا بازی می کردیم؟
رمبیگ با صمیمت پاسخ داد– بهار که برسه، دوباره اینکارو میکنیم
قلب لوریانس از غم فشرده شدو زمزمه کرد– دیگه هیچی مثل قبل نمیشه..
رمبیگ که از این همه ناامیدی و یأس لوریانس متعجب شده بود بدون اینکه او را از خود دور کند گفت– تو چت شده لوریانس، مگه این اولین روز سخت زندگی توء؟
بله او سختی‌های بسیاری را پشت سر گذاشته بود، ولی این یکی فرق داشت
اینبار پاره‌های قلبش را از دست داده بود!
با صدایی که به سختی از هنجره‌اش درمی آمد گفت– گفت دیگه منو نمیخواد.. وقتی منو پیدا کرد… تو بغل یه مرد دیگه بودم..
رمبیگ کمی خود را پس کشید و پوزه‌اش از خشم چین خورد– اون لیاقت تورو نداره لوریانس، چطور ممکنه کسی به وفاداری جفتش شک کنه
لبخند محوی برلبهای لوریانس نشست و با صدایی بغض آلود گفت– حتی اگه همه‌ی دنیا به من شک کنن، تو هنوز پشتمی

~•~•~•❧•~•~•~

آنشب به سختی توانست چند ساعتی در آغوش رمبیگ بخوابد و وقتی سپیده دم چشمانش را گشود سرش بشدت درد میکرد
تمام مدت، چشمان هکتور زمانی که لبهای جیمز را مماس با شانه‌اش دید در ذهنش می چرخید
آنقدر این افکار آزار دهنده ناخوداگاه در سرش تکرار میشد و آنقدر حس بدی داشت که مدام فکر میکرد تعدادی کرم کثیف روی پوست شانه‌اش وول می خورند
گهگاه باحالتی بیمارگونه انگشتانش را بر آن ناحیه میفشرد و گاهی محکم مالشش میداد تا آن حس منزجر کننده را از خود دور کند اما بی فایده بود
هیچ تغییری در احوالش رخ نمیداد!
انگار بدنش دیگر آن قسمت از شانه‌ی راستش را از خودش نمیدانست
دلش میخواست پوست آن قسمت را با خنجر بکند و دور بیندازد
درحالی که نگاهش به سقف بلند غار بود چند لحظه‌ای شقیقه‌هایش را ماساژ داد، چشمانش بخاطر آن سردرد شدید میسوخت!
پس از خروج از چشمه لباس به تن نکرده بود از همین رو رمبیگ او را دربر گرفت تا سرما آزارش ندهد
آنلحظه هم درحالی که نگاهش به سقف بلند غار بود زمزمه کرد– رمبیگ..
رمبیگ چشمانش را گشود منتظر ماند او حرفش را ادامه دهد.
لوریانس– اگه ازت بخوام، یکاری برام میکنی؟
رمبیگ آرام خرناس کشید– فقط بخواه تا محیا کنم
لوریانس آرام از آغوش او جدا شدو سرجایش نشست، چند لحظه‌ای تردید کرد و سپس آهسته گفت– اون قسمت از شونه‌مو زبون بکش
رمبیگ سرش را از حالت خوابیده بلند کردو همانطور که به او می نگریست گفت– فکر کردم قراره سر هکتورو برات بیارم! این چه درخواستیه..
لوریانس کاملا بسوی او چرخید و گیسوانش را به سمت دیگری جمع کرد تا شانه‌ی راستش آزاد شد
لوریانس– خواهش میکنم رمبیگ، فقط انجامش بده..
رمبیگ– بس کن، عقلت کجا رفته؟ گرگا حتی با شکار نیمه جونم اینکارو نمیکنن..
آنچه لوریانس از او میخواست، درواقع نوعی شکنجه بود نه آن نوازش‌های همیشگی.
وسط زبان درندگان دارای تیغه‌های تیز خمیده‌ای است که میتوانند بصورت ارادی آنها را جمع و یا راست کنند. آن‌ها درمواقع لزوم با کشیدن این تیغه‌ها بر بدن شکار، گوشت آنها را رَنده می کنند!
لوریانس آه پردردی کشید و باره دیگر بر شانه‌ی خود چنگ انداخت
لوریانس– خواهش میکنم رمبیگ، اگه اینکارو نکنی تا آخر عمرم از خودم چندشم میشه.. تو پوست این قسمتو از بدنم جدا کن، میدونی که طاقتشو دارم.. زود خوب میشم!
رمبیگ باحالتی اطمینان بخش پیشانی‌اش را به سینه‌ی او مماس کرد و گفت– به خودت زمان بده. فراموش کردی برای چی اینجایی؟ تو نگهبان جنگل و نماینده‌ی طبیعتی.. بذار انسانها تا آخر دنیا تورو پس بزنن، ولی میتونی تاابد سرور جنگل و دشت و کوهستان باقی بمونی
سرش را پس کشید و نگاه عمیقی به چشمان لوریانس انداخت
رمبیگ– فقط مثل همیشه قوی باش آلفا لوریانس
او هیچگاه با درد و رنج بیگانه نبود،
گرچه در طول زندگی بارها زمین خورد ولی همیشه میدانست که دوباره باید برخیزد
قلبش این زخم را تازه و ملتهب درخود حفظ می کرد، ولی باید بازهم برمی خواست
او با طبیعت پیمان بسته بود و از مدتها پیش میدانست که دیگر زندگی‌اش متعلق به خودش نیست
لباسهای زمستانی‌اش را به تن کردو شنلش را بر دوش گذاشت. درحالی که پا به‌پای رمبیگ از غار خارج میشد گفت– سیرا از دیشب کجاست؟
رمبیگ– رفته آخرین پیشروی مهاجرا رو بررسی کنه، اونا خیلی نزدیک شدن
از دهانه‌ی غار گذشتند، آفتاب طلوع کرده بود بااینحال وجود ابرهای بغض آلود، سایه‌ای خاکستری بر گستره‌ی آسمان ایجاد میکرد
گله کم کم بیدار می شدند و از دخمه‌های خود بیرون می آمدند. او تامیا را می دید که اکنون بهبود پیدا کرده بود و میتوانست به راحتی راه برود
از ایوان غار پایین پرید و در مقابل تامیا زانو زد، درحالی که او را نوازش می کرد پرسید– بهتر شدی آره؟
تامیا سر خود را طوری خم کرد که لوریانس بتواند پشت گوشهایش را نوازش کند و سپس گفت– هنوز نمیتونم سرعت بگیرم، اما برطرف میشه
هنوز با تامیا مشغول بود که گوشهای رمبیگ راست شدو سرش را با حالتی هوشیار بسوی دامنه‌ی چپ کوه چرخاند
لوریانس تقریبا از جا جست! درحالی که قلبش درسینه بشدت می کوبید و نفسش به شماره افتاده بود به رمبیگ نزدیک شد
لوریانس– ..هکتور داره میاد؟؟..
رمبیگ نگاه سرزنشگرانه‌ای به ظاهر دستپاچه‌ی او انداخت و غرید– نه، نیکولاسه
میشد گفت بادش خالی شد
اهی کشید و صورتش درهم رفت، نیکولاس اگرچه برای او گرامی بود ولی در چنین شرایطی فقط و فقط بی تاب دیدن هکتور بود
رمبیگ– اگه اون مردک پاشو اینجا بذاره میکشمش، بیخود منتظرش نباش
لحن قاطع رمبیگ باعث شد قلبش فشرده شود
او به این راحتی‌ها هکتور را برای رفتار خشنی که با لوریانس کرد، نمی بخشید
میدانست نیکولاس مسیر کوهستان را خوب بلد نیست از همین رو از شیب دامنه پایین رفت تا به او برسد، متوجه بود که رمبیگ هم پشت سرش می آید ولی هیچ تلاشی نمیکرد لوریانس را در مسیر مستقیم قرار دهد
از هکتور و بستگانش خشمگین بود!
بلاخره در مسیر مستقیم اواسط جنگل نیکولاس را دید. سوار یک اسب سلطنتی سفید بود و پالتوی قطوری به تن داشت. پس از مواجه شدن با آنها از اسبش پایین پرید و همانطور که پیش می آمد گفت– خداروشکر اینجا دیدمت، نمیدونستم کجا دنبالت بگردم..
لوریانس در یک قدمی نیکولاس ایستاد و رمبیگ کمی دورتر. نیکولاس نگاه دلسوزانه‌ای به چهره‌ی بی روح او انداخت و پرسید– بهتر شدی؟
لوریانس لبخندی تصنعی به او تحویل دادو گفت– چیزی شده که اومدید اینجا؟
نیکولاس دستانش را در جیبش فرو بردو پاسخ داد– نه، فقط اومدم ببینم در چه حالی
لوریانس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو نگاهش را به زیر افکند. بخاطر اتفاقات دیشب کمی شرم داشت در چشم نیکولاس نگاه کند. چند لحظه‌ای در سکوت گذشت تااینکه نیکولاس بالحنی بی ریا و صمیمی گفت– دیشب بعد از رفتن تو و هکتور، آرگوت حسابی اون مردکو ترسوند. درنهایت اعتراف کرد که درباره‌ی طلا بهت دروغ گفته تا تورو بکشونه به اتاقش و بعد از سادگیت استفاده کردو بهت شراب داد..
مکث کوتاهی کردو سپس ادامه داد– لوریانس من میدونم تو سالها از شهر و مردم دور بودی و حتما چیزی درباره‌ی استخراج طلا نمیدونستی ولی هنوز تعجب میکنم کسی مثل تو چطور اینقدر راحت به یه غریبه اعتماد کرد
نگاهش را بالا کشید به نیکولاس نگریست. بنظر می رسید با حماقت دیشبش نیکولاس را هم مأیوس کرده و این چه حس دردآوری بود
باره دیگر بغض به گلویش چنگ انداخت و درحالی که واقعا نمیدانست چطور خود را توجیه کند گفت– من.. من فقط فکر کردم.. آخه اون مرد خیلی باادب و محترم بنظر می رسید، اون مثل شما و جناب آرگوت رفتار میکرد..
سکوت کرد. اکنون این بهانه‌ها حتی بنظر خودش هم کافی بنظر نمی رسید! درنهایت اشکی از گونه‌اش غلطید و سپس درحالی که بغضش را قورت میداد ناخوداگاه دست راستش را روی قلبش فشرد
چیزی از کنج سینه‌اش درد گرفته بود
لوریانس– میدونید لرد نیکولاس، موضوع اینه که من دیشب اصلا لوریانس نبودم.. عشق و علاقه اینکارو با آدم میکنه آره؟ آدمو خیلی ضعیف میکنه.. من تو اون ضیافت، هر قدمی که برمیداشتم، هر حرفی که میزدم، هر کاری که میکردم نگاهم به هکتور بود.. من لوریانسو فراموش کرده بودم، فراموش کرده بودم چقدر از آدما بیزارم! فقط میخواستم زنی باشم که باعث سرخوردگی هکتور نشه..
باره دیگر سرش را پایین گرفت تا چشمان خیس از اشکش را پنهان کند و سپس با صدایی خفه گفت– غرور و سرکشی رو کنار گذاشتم، خشمو نفرتی که از انسانها داشتم رو کنار گذاشتم و همین باعث شد تبدیل به یه احمق بشم.. حق با شماست، من نباید به اون مرد اعتماد میکردم.. اشتباهه من بود..
حقیقت این بود
او تمام دیشب به این فکر میکرد که چطور عشق هکتور از او یک احمق ساخت!
او دیشب بارها و بارها بخاطر گذشته‌ی خود خجالت کشید درحالی که هیچ گناهی در وقوع آن نداشت
او دیشب به قدر هشت سال پیش ضعیف و آسیب پذیر شده بود، فقط و فقط به این خاطر که شوهرش سرخورده نشود
و حالا میفهمید فاصله گرفتن از خودِ واقعی‌اش، نه تنها هکتور را به او نزدیک نکرد بلکه باعث شد برای همیشه او را از دست بدهد!
نیکولاس نفس عمیقی کشید و بازوی او را آرام فشرد:
نیکولاس– خداروشکر که اتفاق بدتری نیفتاد، این برای تو تجربه میشه
چانه‌ی لوریانس لرزید و ماتم زده به نیکولاس نگریست:
لوریانس– اتفاق بدتر؟.. شما همه چیزو به هکتور توضیح دادید درسته؟ ولی اون نیومد پیشم، دیگه منو نمیخواد.. ازم..ازم بدش اومده..
عاقبت بغضش از تلخی این جملات فوران کردو دیگر نتوانست ظاهر خود را در مقابل نیکولاس حفظ کند
اشکهایش بی وقفه برگونه غلطیدند و دستش را محکمتر برقلبش فشرد
لوریانس– مگه بدتر از اینم میتونست اتفاق بیوفته؟… هکتور ..دیگه منو نمیخواد..
نفسش تنگ شدو لحظه‌ای بعد به هق هق افتاد
اکنون دیگر هکتور میدانست جیمزراسل به او نیرنگ زده، میدانست او را مست کرده و در آن ماجرا کنترل درستی روی رفتارش نداشته
ولی این حقایق نظر او را عوض نکرده بود!
او جسم لوریانس را مثل اول بکر و دست نخورده میخواست، به یاد می آورد که چطور قبلا به او تاکید کرده بود نمیتواند تحمل کند مرد دیگری بدنش را لمس کند
لوریانس دیگر از چشم او افتاده بود!
نیکولاس کمی پیشتر آمدو درحالی که سعی داشت او را آرام کند گیسوانش را نوازش کرد سپس با لحنی برادرانه گفت– هکتور یه مرده، اتفاق دیشب باعث شده غرورش جریحه‌دار بشه.. باید بهش فرصت بدی لوریانس..
لوریانس از بین گریه‌ سرش را به طرفین تکان دادو گفت– نه لرد نیکولاس، اون قبلا بهم گفته بود!.. گفته بود نمیتونه همچین چیزی رو تحمل کنه، گفته بود این نقطه ضعفشه..
رمبیگ که تاکنون پشت سر لوریانس ایستاده بود دیگر نتوانست بی‌قراری او را تحمل کند. پیش آمد و با سر ضربه‌ای به بازویش زد سپس با جدیت گفت– کافیه لوریانس، باید برگردیم به کوهستان..
او همانطور با سرش لوریانس را به عقب هل داد تا اینکه چند قدمی از نیکولاس دور شد.
رمبیگ– خودتو جمعو جور کن، میدونی باید با چی مواجه بشیم؟
لوریانس سعی کرد نفسهایش را مرتب کند
بغضش را قورت دادو چند نفس عمیق کشید
باورش نمیشد عشق او را به این روز آورده باشد،
طوری زار میزد که راه نفسش گرفته بود!
درحالی که هنوز از پس سکسه‌های پس از گریه‌اش برنیامده بود رو به نیکولاس گفت– نباید عاشقش میشدم.. نباید به پسرش دل می‌بستم.. نباید.. نباید به دنیای آدما بر می گشتم…
قدم دیگری به عقب برداشت و خیره در چشمان دلسوز نیکولاس گفت– حالا یباره دیگه کمرمو شکستن.. تقصیر خودمه که اینطور ضعیف شدم!.. من اینجا کارای مهمتری دارم لرد نیکولاس، باید مردممو از شر انسانها نجات بدم…
هوای سرد زمستان را به سینه فرو داد و گردنش را راست کرد. اشک چشمان خود را با خشونت کنار زدو گفت– .. هکتور ازدواج میکنه ، ماروین بزرگ میشه… و من اینجا وظیفه‌ی خودمو انجام میدم. جنگه من به زودی شروع میشه، شاید ازش زنده بیرون نیام… مرگ چیزیه که این دنیا همیشه برای من میخواست.
و چه بهتر بود در جنگل در راه دفاع از طبیعت می مُرد، تااینکه در میان انسانها مدام دامانش آلوده به شهوت مردان شود.

~•~•~•❧•~•~•~

رمبیگ حاشیه‌ی جنگل ایستادو رو به لوریانس گفت– خودت میدونی که جنگ در برابر مهاجم تو ذات خیلی از حیوانات نیست. اونا ترجیح میدن فرار کنن و تو یه محل امن به زندگی ادامه بدن، این کاریه که همیشه کردن
لوریانس– ما آلفای اوناییم، مجبورن طبق دستور ما عمل کنن
سیرا از کنار رمبیگ گذشت و همانطور که وارد محدوده‌ی دشت میشد گفت– و تو میخوای مجبورشون کنی؟
لوریانس پس از مکثی کوتاه پشت سر سیرا به راه افتادو گفت– نه. برای همینم الان اینجام
آخرین اخبار سیرا حاکی از این بود که انسانها فردا وارد دشت خواهند شد. آنها دیگر به قلمرو گرگهای جنگلی رسیده بودند! به محلی که گویا قرار بود شهر جدیدی در آن برپا کنند
اکنون پس از ماه‌ها صبوری زمان آن فرا رسیده بود که رهبران هفده نژاد اصیل را فرابخوانند و درباره‌ی آینده تصمیم بگیرند
علیرغم خوی رام نشدنی که دربرخی نژادها همچون گرگها وجود داشت، گونه‌های دیگری نیز وجود داشتند که ذاتاً اهل ایستادگی و جنگ نبودند بلکه مهاجرت به محلی امن را بیشتر به صلاح می دانستند. جدی ترین مشکل انان هم همین بود
راضی کردن رهبران به شرکت در جنگ!
اگرچه لوریانس و رمبیگ آلفای اول تمام قلمرو و هفده نژاد بودند و میتوانستند آنان را وادار به جنگیدن کنند ولی این از نظرشان صحیح نمی آمد چراکه به هرحال، آلفای هرگونه‌ بهتر از آنها به احوال نژادش آگاه بود.
از خط مرزی حاشیه‌ی جنگل گذشتند و وارد دشت شدند. دشت نسبت به جنگل، هموار و خلوت بود از همین رو گفتوگو آنجا آسانتر پیش می رفت
لوریانس از یک تپه‌ی پست بالا رفت و نگاهی به اطراف انداخت. برفها درحال آب شدن بودند و دایره‌ی آتشین خورشید درست در انتهای گستره‌ی دشت در یک وجبی زمین معلق مانده بود
– پس آلفاها بلاخره به تکاپو افتادن
نگاهش را از خورشید گرفت و به سمت صاحب صدا برگشت. گوزن قرمز زیبایی با شاخ‌های منشعب و نگاهی باوقار بسویشان پیش می آمد. میرال بود، آلفای جوان گوزنهای جنگلی. تعجبی نداشت که او با پای خود به سراغ آنها آمده باشد، چراکه گوزن‌ها سریع‌تر از دیگر حیوانات خطرات جدی را تشخیص می دادند.
رمبیگ به لوریانس نزدیک شد و کنارش ایستاد:
رمبیگ– زودتر از اینا انتظارتو داشتم. صبوریتو تحسین میکنم میرال
میرال ده قدم دورتر از آنان متوقف شد. لوریانس به رمبیگ اشاره‌ای زدو لحظه‌ای بعد او با غرشی مهیب آلفاهای هفده خاندان را فراخواند.
«مِدورا» آلفای خرگوش‌های دشتی که محدوده‌اش از نزدکی آن تپه اغاز میشد، اولین کسی بود که سرو کله‌اش پیدا شد. او درحالی که روی دوپای عقب نشسته بود، گوش‌های بلند‌ش با هوشیاری به طرفین مایل می شد. کمی بعد «ریماش»، ماده‌ی خشنی که کفتارها را رهبری میکرد نیز سر رسید.
«هایلین» آلفای آهوهای دشتی،
«مریودیش» آلفای گرازهای جنگلی،
«جیتاک» آلفای شیرهای کوهی،
«کالاهام» آلفای سمورهای حاشیه‌ی رودخانه،
«ژِرنیک» آلفای روباه‌های صحرایی،
«وارون» آلفای شغال‌های جنگلی،
و «شَدوفکس» آلفای اسب‌های ساکن در شرق قلمرو، افرادی بودند که به علت سرعت بالا زودتر از بقیه رسیدند. لحظه‌ای نآرامی در حاشیه‌ی جنگل پدید امدو سپس اورانگوتان «فیربو» نیز وارد جمع شد. پشت سرش غرش خشن خرس گریزلی «گومادرا»، که ناچاراً خواب زمستانی‌اش را شکسته بود کلاغهای کنجکاو را از روی شاخه‌ی درختان پراند..

خرس گریزلی گومادرا– خواب زمستانی بیشتر از اونچه تصورشو بکنی برای یه خرس مهمه آلفا رمبیگ
کلافگی و خشم کاملا در رفتار گومادرا پیدا بود. او چند قدم دیگر پیش آمد و باره دیگر خرناس کشید– گرگا جز در مواقع خطر مهمونی نمیگیرن نه؟
مریودیش آلفای گرازها، موجوداتی که دشمنی دیرینه‌ای با گرگها داشتند با ظاهری عبوث خرخرکنان گفت– اونا همیشه بیش از حد محافظه‌کار و مغرورن
لوریانس ابتدا به رمبیگ و سیرا، و سپس نگاهی به دورو برش انداخت. هنوز تعدادی نیامده بودند. خرگوش مِدورا که نسبت به بقیه از قوه‌ی شنوایی حساس‌تری برخوردار بود و نوسانات خفیف سطح زمین را از فواصل بسیار دور حس میکرد، درحالی که دماغش مدام می جنبید و گوشهایش در حرکت بود گفت– «آراشِ» دانا به ما نزدیکه
کفتار ریماش که روی دوپای عقب نشسته بود و پنجه‌اش را می لیسید موزیانه گفت– عجیبه که آراش داره میرسه ولی هنوز خبری از شاه‌مار «زوما» نیست
همگی حاضرین می دانستند مارکبری علیرغم کشنده بودنش ذاتاً منزوی و خجالتی‌ست و شاید به همین دلیل بود که ریماش با جلب کردن حواس بقیه به بسوی زوما سعی در گرفتار کردن او داشت.
درست چند لحظه بعد وقتی زوما در عین زیبایی و غرور با اکراه از پشت بوته‌ها بیرون خزید مطمئن شدند او از همان ابتدای کار آن حوالی مخفی شده بود.
زوما به جمع بقیه پیوست و با کلافگی فس فس کرد– کار بدون من گِره میخوره آره؟
سمور کالاهام که با آن چنگکها و دندانهای تیز، دشمن بالفطره‌ی مارهای کبری محسوب میشد به زوما نزدیک شد و با حالتی کنایه آمیز گفت– حالت چطوره دوست قدیمی؟
سپس درحالی که دندانهایش را بیشتر به نمایش می گذاشت و بالذت سعی در آزاردادن زوما داشت ادامه داد– میبینم که گردن قشنگت روز به روز وسوسه‌کننده تر از قبل میشه..
زوما گردن بلندش را افراشته‌تر کرد و با گستردن دو سمته سرش حالتی هشدار دهنده نسبت به سمور کالاهام گرفت. او می دانست کشتن مارها برای یک سمور علاوه بر اینکه تخصص محسوب میشود، تفریحی غیرقابل جایگزین است!
لوریانس که شاهد رفتارهای خصمانه‌ و ضدنقیض آلفاها نسبت به یکدیگر بود با جدیت به زبان گرگها خرناس کشید– همگی آروم بگیرید، اینجا کارای مهمتری داریم
به هرحال موجوداتی که گرد هم جمع شده بودند تلفیقی از درندگان، جوندگان و گیاهخواران بودند که درمواقع عادی بطور غریزی دشمنه هم محسوب می شدند. اما حداقل اصیل بودن این شانس را به آنان می داد که تفکر کنند و برای اتخاذ تصمیمی مهم که به بقای نژادهایشان مربوط می شد روی رفتارشان کنترل داشته باشند.
با اشاره‌ی رمبیگ نگاهشان به سوی محل غروب خورشید چرخید،
«آراش»، آلفای دانای فیل‌های دشت و «گچیکا» بوفالوی جوان قدرتمند درکنارهم بسوی محل تجمع پیش می آمدند. لوریانس نگاه منتظرش را باره دیگر لابه لای درختان جنگل چرخاند، امیدوار بود آخرین رهبر یعنی سوماتی، فراخوان را جدی گرفته باشد.
شَدوفکس، اسب سپید زیبایی که درمیان هرج مرج گاه و بیگاه جمع، نجیبانه منتظر ایستاده بود روبه لوریانس گفت– «سوماتی» معمولا بندرت تجمع هفده نژاد رو موجه میدونه
رمبیگ در پاسخ به شدوفکس گفت– اینبار ما ازش درخواست نکردیم، این یه دستور بود
رمبیگ و سیرا تمام مدت دو طرف لوریانس ایستاده بودند و با حالتی هشدار دهنده حرکات آلفاها را تحت نظر داشتند. فیل آراش و بوفالو گچیکا نیز سر رسیدند و بلاخره «سوماتی»، گوریل عظیم الجسه‌ی پشت‌نقره‌ای نیز با تمأنینه از اعماق جنگل بیرون آمد

اکنون رهبران هفده خاندان اصیل کهن حیوانات درکنار یک انسان دور هم جمع شده بودند و این شاید عجیب ترین گردهمایی بود که زمین تاکنون بخود دیده!
شغال وارون که نژادی شکاک و بدبین داشت خطاب به لوریانس گفت– امروز صدای ناله زدنت کنار اون انسان تمام جنگلو بیدار کرد، حالا واقعا آلفا لوریانس آماده‌ی جنگه؟
شیرکوهی جیتاک با آرواره‌ی چین خورده رو به شغال غرید– همه قبول دارن در مواجهه با مشکلات ناله زدن از شغال‌مردگی بهتره!
گرچه شغال‌ها تلفیقی از مکر و حیله‌ی روباه، و قدرت و خشم گرگ را دررفتارشان نشان میدادند اما انچه گاهی آنان را درمیان درندگان رسوا میکرد عادتی ذاتی بود که هنگام مواجه شدن با خطرات پیچیده، ناگهان بطور غیر ارادی به نوعی اغماء یا بیهوشی موقتی فرو میرفتند. اکنون هم جیتاک با این کنایه او را سرجایش نشاند
لوریانس آهی کشید و دستش را به کمرش زد سپس درحالی که تک تک اعضا را از نظر می گذراند با لحنی قاطع گفت– اینجا جمع نشدیم که حرفای بیهوده بزنیم، حالا باید درباره‌ی مسئله‌ی خیلی مهمی تصمیم بگیریم. خیلی از شما خبردار شدید که گروه بزرگی از انسانها دارن به سمت ما مهاجرت میکنن، مقصد نهایی اونا قلمرو ماست
لحظه‌ای مکث کردو سپس ادامه داد– اونا فردا از مرزهای شمالی دشت عبور میکنن، باید تصمیم بگیریم که در مقابلشون بایستیم یا نه
اورانگوتان فیربو دست بلندش را درمقابل تاب دادو گفت– ما درمقابل خیل عظیمی از انسانها چه شانسی داریم؟ اونا بارها ثابت کردن چقدر میتونن نابودگر باشن..
ژِرنیک، نماینده‌ی روباه‌ها که نسبت به خوی وحشی باقی نژادها درواقع اهلی پذیر محسوب میشد سر فانتزی ظریفش را به راست هائل کرد و پوزه‌ی باریکش را گشود– چرا دائم باید فرار کنیم؟ ما درگذشته کنار انسانها زندگی می کردیم
آهو هایلین گردن تراشیده‌ی زیبایش را تکان دادو با لحنی مغرور گفت– چرا درکنار اونا زندگی کنیم درحالی که زمین‌های مارو تصاحب میکنن و خیلی زود براشون تبدیل به موجودی اضافی میشیم؟
آهوها علیرغم ذات انسان‌گریزشان، بسیار قلمروطلب بودند و لوریانس تعجب نمیکرد اگر هایلینِ زیبا، جنگ را به صلح یا فرار ترجیح میداد.
خرس گریزلی گومادرا که در زمستان بسیار خشمگین‌تر از دیگر اوقات بود گفت– خرسها سالهاست که در جنگل آرام گرفتن، ما اینجارو به انسانها نمیدیم
سمور کالاهام درحالی که هنوز اطراف زوما چرخ میزد با به نمایش گذاشتن دندانهای تیزش گفت– کسی نمیدونه ساکنین حاشیه‌ی رودخونه چقدر بی‌تاب به دندان کشیدن رگ و پی انسانها هستن
سمورها به راحتی در وحشی‌گری با کفتارها برابری میکردند و از طرفی میشد گفت مانند گرازها جسورند!
اکنون که آلفاها یک به یک موضع خود را مشخص میکردند عجیب بنظر نمی رسید اگر تعدادی نسبت به رهبری لوریانس بدبین می شدند
شاه‌مارکبری زوما قبلا هم به وضوح نشان داده بود نسبت به رهبری لوریانس معترض است، آنلحظه هم با زبان دشوار خود فس فس کرد– درچنین بحرانی، گرگها و انسان ادعا میکنن که میتونن مارو نجات بدن؟
سمور کالاهام با لذت به او کنایه زد– گردنتو بیار پایین دوسته کَر من، گویا نفهمیدی همه قراره بجنگیم
کنایه‌ی کالاهام به این دلیل بود که مارها ذاتا گوش ندارند و درعوض سطح بدنشان ارتعاشات زمینی را دریافت و تحلیل میکند. زوما برای فاصله گرفتن از کالاهام، گردنش را بیش از حد افراشته بود و به همین خاطر هفتاد درصد بدنش درتماس با زمین قرار نداشت!
شغال وارون که همچون زوما بدبین بود خرناس کشید– اون درست میگه، آلفا لوریانس یه انسانه. اگه میتونه برعلیه نژاد خودش بجنگه چه اطمینانی وجود داره که به ما هم خیانت نکنه؟
پوزه‌ی رمبیگ از خشم چین خورد و غرید– وقتی جنگل به آلفا لوریانس اعتماد کرده شما کی هستین که شک کنین؟ اون بارها امتحانشو پس داده
بوفالو گچیکا سر بزرگش را به بالا و پایین تکان دادو گفت– هیچ میفهمین چی میگین؟ اصلا اینکه حیوانات آماده‌ی جنگ میشن خودش از نشانه‌های رهبری یه انسانه، وگرنه در تاریخ کی اجداد ما اینکارو کردن؟ این روش ما نیست! ما باید مهاجرت کنیم
گراز مریودیش که از نژادی شجاع و قوی بود و درطبیعت به ندرت کسی توان مقابله با خاندان او را داشت گفت– چرا ما نباید بجنگیم؟ حالا که این انسان میتونه نیروهای مارو منسجم و هدایت کنه، برای اولین بار قلمرو حیوانات قادر میشه قدرتشو نشون بده! نژاد من این فرصتو از دست نمیده
رمبیگ حرف او را تایید کرد– مریودیش درست میگه، رهبری لوریانس برای ما یک امتیازه. اون زبان و روش انسانها رو میدونه. میتونه حقه‌های جنگیشون رو برملا کنه چون از حیله‌گری نژاد خودش بهتر خبر داره
فیل آراش که نسبت به سایر نژادها بسیار دانا و درعین حال مصلحت طلب بود گفت– گرچه من به وفاداری آلفا لوریانس اعتماد دارم ولی آیا فراموش کردید تن دادن به جنگ چه پیامدهایی داره؟ در چنین روزگاری که حفظ زندگی تک تک حیوانات اصیل برای طبیعت ارزشمنده، آیا صلاح در اینه که ما در راه یک جنگ انتقام جویانه تعداد زیادی کشته بدیم؟ به شمار تلفات این جنگ فکر کردید؟
لوریانس نگاهی دقیق به چهره‌ی آرام آراش انداخت. میدانست که حرف او بسیار منطقی‌ست چرا که مرگ هریک از حیوانات اصیل یعنی قطع یک ریسمان تولید مثلی!
لوریانس– رهبران هفده خاندان، به من گوش کنید. همگی میدونیم که حرفهای آلفا آراش منطقیه ولی آیا پایانی برای این روند وجود داره؟ خیلی از شما معتقید باید مثل همیشه از منطقه‌ی خطر مهاجرت کنیم و باز هم گوشه‌ای تاریک از این دنیا منزوی بشیم. اما تا کی؟
اکنون نگاهش را از آراش گرفته بود و به دیگر آلفاها می نگریست:
لوریانس– حرص و طمع انسانها به هیچکس پوشیده نیست. همگی میدونیم به هرنقطه‌ای که مهاجرت کنیم، اونا بازم دیر یا زود به طمع میفتن تا تصاحبش کنن و بلاخره روزی میرسه که هیچ جای این زمین جایی برای شما نیست و تمام نژادهای کهن محکومن به انقراض! همونطور که بارها و بارها در تاریخ اتفاق افتاده..
لحظه‌ای مکث کردو سپس با قاطعیت ادامه داد– ولی اینبار این شانسو داریم که قلمرو رو حفظ کنیم. اگه متحد بشیم و قدرتمون رو بهشون نشون بدیم، اونا میفهمن اینبار راهی برای پیروزی نیست! فقط کافیه ترس انسانها رو برانگیخته کنید و اونوقت اونا فلج میشن! به خونه‌هاشون برمیگردن و شروع میکنن به افسانه سرایی، از دیوها و شیاطین اعماق جنگل داستان میسازن و با اراجیف خودساخته، برای نسلهای متوالی فرزندانشون رو از نزدیک شدن به قلمرو ما میترسونن
دستش را روی قلبش گذاشت و گفت– این قلمرو خونه‌ی من، و شما خانواده‌ی منید. اگه قراره در این جنگ کشته بدیم، سوگند میخورم که من پیش‌مرگ شما میشم و دینم رو به طبیعت ادا میکنم
آلفاها سکوت کرده و او را زیر نظر داشتند. تن دادن به یک نبرد چیزی بود که برای اولین بار در تاریخ حیوانات اصیل رخ میداد و لوریانس میدانست انها حق دارند این همه تردید داشته باشند
گوریل سوماتی که در هوش و دانایی بر فیل هم سروری داشت و حافظه‌ی تاریخی‌اش جزئیات را در خود ثبت می کرد گفت– من هنوز بخاطر دارم چطور هم‌نوعان آلفا لوریانس از قبیله‌ی میروتاش برای دفاع از پدران ما جنگی بزرگ رو برعلیه انسانهای متمدن ترتیب دادن. میروتاش‌ها اونقدر جنگیدن و شاهد به خون غلطیدن پسران و پدرانشون شدن تا مهاجرت هفده خاندان به پایان برسه. ما از همسایگی میروتاش‌ها به اینجا اومدیم و همونطور که الفا لوریانس گفت، حرص و طمع بازهم انسانها رو به ما رسوند. فرار بی فایدست. همونطور که به میروتاش‌ها اعتماد کردیم، باید به آلفا لوریانس اعتماد کنیم
سوماتی با چشمان سیاه متفکرش به لوریانس نگریست و گفت– گوریل‌ها در این جنگ از تو پیروی میکنن آلفا لوریانس. شما انسانها هم درد و هم درمانید
پس از اتمام جلسه با افکاری مشوش به کوهستان بازگشتند، هوا کاملا تاریک شده بود و ماه درآسمان شب می درخشید. لوریانس روی ایوان غار نشست و در سکوت به مهتاب خیره ماند، باد سرد زمستانی گیسوانش را میرقصاند ولی آنقدر فکرش مشغول بود که چیزی از سرما نمی فهمید.
فردا قطعاً حساس‌ترین روز زندگی او بود،
این نبرد میتوانست یک نقطه‌ی اوج و یا یک سقوط مهیب باشد!
نتیجه‌ی جنگ را نمی دانست اما مطمئن بود حفظ جان تک تک حیوانات تحت رهبری‌اش را برجان خود ارجع خواهد دانست. چراکه در دنیای گرگها فدا شدن برای نجات گروه، وظیفه‌ی یک رهبر بود.
گرچه برای سرنوشت قلمرو مضطرب بود ولی ابداً از مرگ نمی ترسید. او از وقتی که تنها یک کودک بود این را فهمید هر روز در این دنیا می تواند آخرین روز زندگی باشد و مرگ تنها مفهوم جهان است که هیچ مخلوقی هیچگاه نخواهد توانست در مقابلش بایستد،
و در عین حال این میتواند فرصتی برای اسطوره شدن به شجاعان بدهد. شجاعانی که مبارزه تا پای مرگ برای دفاع از هدفی والا را بر زندگی پوچ ترجیح می دهند. اکنون لوریانس هم میتوانست یکی از این اسطورگان شود.
او میتوانست برای دفاع از ذات پاک طبیعت یک تنه درمقابل تمدن مخرب شهری بایستد و با مرگش نقطه‌ی روشنی درتاریخ شرم آور انسانها برای آیندگان باقی بگذارد
برای روزهای تاریکی که پسران از پدران خود می پرسند چه بر سر طبیعت بکر و پاک زمین آمد؟
سیرا آرام به او نزدیک شد، سمت راستش نشست و در سکوت به مهتاب خیره ماند.
لوریانس درحالی که هنوز نگاهش به مقابل بود گفت– لزومی نداره تو هم بیای سیرا. باید سالم بمونی و شاهزاده‌های جنگلو بدنیا بیاری
سیرا با لحنی قاطع گفت– منو گله‌م همراه شما میایم. این جنگ همه‌ی حیوانات اصیله نه فقط ساکنین قلمرو جنگلی
نیم نگاهی به سیرا انداخت، مثل همیشه آرام و باوقار بود. فرزندان خود را در شکم داشت و اگرهم قرار بود فردا بمیرد تا آخرین لحظه در کنار جفتش رمبیگ بود.
سرش را پایین گرفت و بغض گلویش را سوازند
چقدر دلش برای هکتور و ماروین تنگ شده بود و چقدر دردناک که نمیتوانست قبل از مرگش فقط یکبار دیگر آنها را ببیند
درحالی که با حلقه‌ی درخشان در انگشتش ور می رفت با صدایی گرفته زمزمه کرد– تو خوشبختی که اونا کنارتن
سیرا– کسی نمیدونه فردا چی در انتظار ماست، نمیخوای به دیدن جفتت بری؟
لوریانس آه پردردی کشید و گفت– اون نمیخواد منو ببینه
سیرا بالحنی سرزنشگرانه گفت– و این تو رو قانع میکنه؟
باره دیگر به سیرا نگریست. واقعا در چنین شرایطی آیا اهمیتی داشت هکتور از دیدنش خشمگین شود یا نه؟ این شاید آخرین دیدار بود! آنقدر هکتور را دوست داشت که واکنش‌های منفی‌اش را به جان بخرد و درعوض یکبار دیگر او و پسرش را ببیند.
سیرا از ایوان غار پایین پرید و گفت– بیا بریم، من با تو میام
لوریانس نیز با تردید پایین پرید و پس از لحظه‌ای مکث گفت– اگه رمبیگ بفهمه از دستم عصبی میشه
سیرا به او اطمینان داد– رمبیگ حوالی مهاجرا داره سرکشی میکنه از اینجا خیلی دوره. اگه تو بهش نگی اصلا نمیفهمه
بلافاصله پس از اینکه درکنار سیرا به راه افتاد، استرس وحشتناکی به جانش چنگ انداخت. از طرفی بیتاب دیدن شوهر و فرزندش بود و از طرف دیگر از واکنش هکتور می ترسید.
بی مهری و جدیت هکتور قلب او را بدرد می آورد ولی با خود گفت در چنین شرایطی نباید به این مسائل فکر کند. تنها خواسته‌اش این بود یکبار دیگر آنان را ببیند و صدایشان را بشنود
به حاشیه‌های جنگل که رسید قدم‌هایش سست شد و همانجا ایستاد. سیرا به او نگریست و لوریانس آهی کشید– شاید بهتر باشه اصلا نبینمشون. اینجوری خداحافظی سخت میشه
سیرا درحالی که در آن تاریکی مانند یک شبح سپید با چشمان درخشان به او چشم دوخته بود غرید– مطمئنی فردا پشیمون نمیشی؟
برای چند لحظه نگاهش به نگاه سیرا گره خورد و سپس باره دیگر به راه افتاد. دقایقی گذشت و درنهایت وقتی به خودش آمد عمارت پیش رویش بود
قبل از اینکه وارد محوطه‌ی پشت عمارت شود مدتی همانجا لابه لای درختان ایستاد و به مقابل نگریست
از آن فاصله در پناه نور مهتاب، هکتور را میدید که بر روی پله‌ی ایوان عمارت نشسته و در سکوت به نقطه‌ای نامعلوم می نگرد. در این هوای سرد بالاتنه‌اش لخت بود و چهره‌اش غمگین و خسته بنظر می رسید
قلب لوریانس با دیدن او فشرده شد و زمزمه کرد– برای لخت بیرون اومدن خیلی سرده..
سیرا با سر ضربه‌ی ارامی به پهلوی لوریانس زدو گفت– برو، من اینجا منتظرت میمونم
سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو با قدم‌هایی سست از پشت درختان در آمد.
بااحتیاط قدم برمیداشت و مراقب بود مستقیم به چشمان هکتور زل نزند. باز هم آن قسمت از شانه‌اش به گزگز افتاده بود، همان قسمتی که لبهای جیمز راسل بر رویش نشست..
آب دهانش را قورت دادو حالا که نزدیکتر شده بود نگاه دزدانه‌ای به هکتور انداخت
پاهایش را با فاصله بر سه پله پایین‌تر گذاشته بود و گیسوانش بر شانه رها بود. دستانش را روی ران پا درهم قفل کرده بود و با حالتی بی تفاوت به پیش آمدن لوریانس می نگریست
بلاخره وقتی در دوقدمی جایی که هکتور نشسته بود رسید، ایستاد و پس از لحظه‌ای تردید باصدایی آرام گفت–.. سلام..
هکتور نگاه عبوثش را از او گرفت و بسمت دیگری کشید. سپس با لحنی سرد گفت – چرا اومدی اینجا؟
اولین ضربه به قلبش خورد،
مهم نبود. او انتظار این واکنش‌ها را داشت.
لوریانس– دلم برات تنگ شده بود.. برای تو و ماروین..
هکتور بدون اینکه به او بنگرد بلافاصله گفت– بهت گفته بودم این دورو بر پیدات نشه
چانه‌اش لرزید و باره دیگر بغض به زیر گلویش چنگ انداخت. سرش را پایین گرفت و نفس عمیقی کشید تا مطمئن شود اشکهایش جاری نخواهند شد. سپس باره دیگر رو به هکتور گفت– لطفاً یه لحظه ماروینو بیار..
اینبار هکتور بسوی او نگریست. نگاهش آنقدر کلافه و جدی بود که لوریانس سرش را پایین انداخت!
هکتور– هنوز دو روز نگذشته، اومدی ادعا میکنی دلتنگی! برای چی اومدی لوریانس؟
لوریانس پلکهایش را برهم فشرد و آهی کشید. قلبش درسینه درحال ترکیدن بود، مضطربانه نواری از گیسوانش را پشت گوش فرستادو یک قدم دیگر به هکتور نزدیک شد. به چشمان کشیده‌ی جذاب او نگریست و درحالی که سعی داشت صدایش بخاطر بغض نلرزد گفت– چرا نباید بیام؟..چرا پیش شوهر و پسرم نیام؟..
هکتور زهرخندی زد و زمزمه کرد– شوهر!..
طعنه‌ی تلخ او بار دیگر قلبش را بدرد آورد. آب دهانش را قورت دادو مانند یک بچه که آماده‌ی اعتراف حقیقت است گفت– تو که میدونی من عمداً اونکارو نکردم… من من یه نوشیدنی خوردم، گفته بود شراب نیست..
هکتور نگاه سنگینی به او انداخت و باعث شد دهانش را ببندد.
هکتور– گفتی میری لیندا رو پیدا کنی، و سر از اتاق اون مردیکه دراوردی. اصلا کی به تو اجازه داد نصفه شب بری دیدن اون عوضی؟ نباید قبلش به من میگفتی؟ شوهر داشتن برای تو هیچ مفهومی داره؟
با دستپاچگی و درحالی که سعی داشت خود را توجیح کند گفت– اون..اون گفت برام توضیح میده استخراج طلا چیه..و..و خیلی با ادب بنظر می رسید.. اصلا فکر نمیکردم بخواد..
هکتور اخم کردو با بدخلقی حرف او را برید– اگه میخواستی درباره‌ی طلا بدونی میتونستی از خودم بپرسی نه؟ و من بهت نگفتم هیچ مرد باادبی وجود نداره؟ ولی تو ترجیح دادی به اون مرد خوش سرو زبون چشم آبی اعتماد کنی تا من
باره دیگر لال شد! او درست می گفت. مدام بیشتر و بیشتر بر او مسجل میشد که در آن ماجرا چقدر حماقت کرده. بااینحال تمام اشتباهاتش از روی بی تجربگی بود او هیچ وقت نمیخواست به شوهرش خیانت کند! یعنی هکتور این را نمی فهمید؟ چطور ممکن بود اینقدر نسبت به لوریانس بی اعتماد باشد؟
چند لحظه‌ای در سکوت گذشت و سعی کرد گریه‌اش را کنترل کند اما درنهایت تسلیم شد و درحالی که اشک از چشمانش بر گونه می غلطید و صدایش می لرزید گفت– تو حق داری..من.. من یه احمق بودم! ولی قسم میخورم هیچکدومش عمدی نبود…
آخرین قدم را هم به پیش برداشت و ملتمسانه به چشمان هکتور زل زد
لوریانس– .. من فقط درباره‌ی دنیای آدما بی‌تجربه‌م.. خیلی چیزارو.. اصلا بلد نیستم! نمیدونستم نباید آخر شب برم اونجا، نمیدونستم شراب چیه.. هکتور تو چشمام نگاه کن و بگو واقعا فکر میکنی لوریانس میتونه اونقدر کثیف باشه؟ تو واقعا اینو باور داری؟..
هکتور به اشکهایی که بی وقفه بر گونه‌ای او می غلطید نگریست. لوریانس دست لرزانش را با تردید بر زانوی او گذاشت، دلش میخواست او را بغل کند
دلش میخواست در آغوش قوی او فرو برود و بوی بدنش را حس کند
چراکه شاید فردا دیگر هیچ فرصتی برای اینکار باقی نمی ماند.
فقط به دنبال ذره‌ای نرمی در نگاه هکتور میگشت تا خود را به آغوش او بیندازد ولی درنهایت بازهم چشمان او بر سرشانه‌ی راست لوریانس قفل شد و اخمهایش درهم رفت
دوباره آن لحظات را به یاد آورده بود، لحظاتی که لوریانس را در آن حال کذائی یافت
وقتی با خود فکر کرد هکتور چه چیزی را به یاد آورده آنقدر شرمنده و دلشکسته شد که خودش قدمی به عقب برداشت و سرش را پایین گرفت
– لرد هکتور، چرا صدای گریه و زاری میاد؟
صدای پرعشوه‌ی ویکتوریا در گوشش زنگ زدو درجا سرش را بلند کرد.
او آنجا بود! در ایوان را باز کردو درحالی که ماروین را درآغوش داشت بیرون آمد
گیسوان طلاگونش رها بود و یکی از رداهای بلند هکتور را بر بدن برهنه‌ی خود کشیده بود..
دیدنش در آن وضعیت آنقدر سخت و سنگین بود که لوریانس گریستن را فراموش کرد و با دهان نیمه باز به او خیره ماند
هکتور بدون اینکه نگاهی به ویکتوریا بیندازد با همان لحن سردو بی تفاوت گفت– چرا بچه رو آوردی بیرون؟ هوا سرده
ماروین آرام و مشتاق در آغوش ویکتوریا قرار گرفته بود و با یکی از نوارهای بلند تابدار موهای طلایی‌اش ور می رفت. ویکتوریا که جسور و خیره به لوریانس می نگریست گفت– خیلی منو منتظر گذاشتید، اومدم ببینم چی شده

ماروین– مامـااا…
بازی با موهای ویکتوریا را رها کردو بسوی لوریانس چرخید. آغوش کوچکش را برای او باز کردو باره دیگر مشتاقانه او را صدا زد– .. مـامـااا..
حدقل پاره‌ی تنش هنوز او را می خواست! با دیدن کودک غصه‌اش دوبرابر شد، از پله‌ها گذشت و بی توجه به ویکتوریا، پسرش را از آغوش او بیرون کشید و به سینه‌ی خود فشرد
وقتی که ماروین تبدیل به مرد جوانی میشد، به او درباره‌ی مادرش چه می گفتند؟ اصلا به او می گفتند مادرش چه کسی بوده و چه سرنوشتی داشته؟
هکتور از جا برخاست و بدون اینکه به او یا ویکتوریا نگاهی بیندازد به خوابگاهش برگشت.
لوریانس اندکی ماروین را عقب کشید تا صورت زیبا و معصومش را ببیند، چشمان درشت و زلالش و لبخند شیرین و مهربانش.
چقدر این هکتورِ کوچک را دوست داشت!
اکنون دیگر باور نمیکرد روزی نسبت به بدنیا آوردنش اکراه داشته. چرا از آن لحظات لذت نبرده بود؟
از تمام آن لحظاتی که قطره‌ی گرمی از وجود هکتور در درونش رشد میکرد!
ویکتوریا– گریه‌هات نتیجه‌ای داشت یا نه؟
ویکتوریا در یکقدمی او به دیوار تکیه زده بود و اینبار با نگاهی عاری از شیطنت و نیرنگ به او می نگریست.
ویکتوریا– چند سال پیش منم همینطور گریه کردم، ولی اون نرم نشد
لوریانس بغضش را قورت داد و درحالی که پشت ماروین را مالش میداد تا سرما اذیتش نکند گفت– تو اونو دوس داری؟
ویکتوریا پوزخند تلخی زدو نگاهش را به زیرافکند:
ویکتوریا– نه بانو لوریانس. زنا نباید عاشق بشن، چون در این صورت فقط اشک نصیبشون میشه. من اینو سالها پیش فهمیدم
لوریانس به سینه‌ی لخت او که از حاشیه‌های برهم جفت نشده‌ی ردا پیدا بود نگریست و گفت– پول چه ارزشی داره وقتی قراره تا آخر عمرت در خدمت مردی باشی که دوسش نداری؟
ویکتوریا لحظه‌ای با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و سپس گفت– آدما باهم فرق دارن، شاید ثروت و مقام برای تو مهم نباشه. اما نظر من این نیست
لحظه‌‌ای شانه‌ی ماروین را بوسید و سپس با ترس و لرز پرسید– هکتور گفته میخواد باشما ازدواج کنه؟
ویکتوریا دسته‌ای از گیسوانش را بسمت دیگری هدایت کردو گفت– عموی هکتور از من خواست بیام اینجا و از این پسرکوچولو نگهداری کنم. این روش بزرگترا برای اعلام نامزدیه و بنظر نمیرسه اینبار هکتور مخالفت کنه
قلبش تیر کشید و سکوت کرد. هکتور مثل یک تکه یخ شده بود، کاملا پیدا بود ویکتوریا را دوست ندارد. ویکتوریا نیز مانند او از احساس تهی بود.
تصور ازدواج انان برای لوریانس حادثه‌ی بسیار تلخی بود، آنقدر تلخ که دیگر نمیتوانست آنجا بماند و به چهره‌ی آرایش شده‌ی او بنگرد
چندین مرتبه‌ی دیگر ماروین را بوسید و سپس با اکراه به ویکتوریا تحویلش داد.
درنهایت درحالی که دلش میخواست دهان خود را بخاطر برزبان آوردن این جملات پاره کند رو به ویکتوریا گفت– وقتی با هکتور می خوابـ… وقتی که..
صدایش لرزید و جمله‌اش را نیمه تمام باقی گذاشت. بغضش را به سختی قورت دادو سپس گفت– اونو به اندازی کافی ببوس، گاهی توی تخت خیلی حساس میشه.. مث یه پسربچه…
دیگر ماندن در آن حوالی را تحمل نکرد، آخرین نگاهش را به پس گردن دوست داشتنی هکتورِ کوچکش انداخت و سپس با سرعت از پله‌ها پایین آمد
با قدمهای سریع و سینه‌ی زخمی بسوی جنگل شتافت. تمام مدت سعی داشت خود را کنترل کند اما بمحض مواجه شدن با سیرا به گریه افتاد
همانجا در مقابل او، خم شدو درحالی که می گریست دستانش را بر زانوهایش عمود کرد
باز هم تحمل این غم باعث شده بود نفس کم بیاورد.
چند دقیقه‌ای طول کشید تا بر خود مسلط شود،
مدام بخودش می گفت فردا روز مهمی‌ست و او کارهای مهمتری دارد، باید قوی می ماند!
چندین مرتبه با دست به قلب خود ضربه زد و نفسهای عمیق کشید
درحالی که سینه‌اش از هجوم سرما تیر می کشید و نفسهایش هنوز نامرتب بود خطاب به سیرا گفت– بریم… با خرگوش مِدورا کار دارم..
مسیر برگشت را در سکوت پیمودند و لوریانس خداراشکر میکرد که سیرا درست مثل رمبیگ آرام و صبور است. آنها از کناره‌ی کوهستان عبور کردند و پس از مدتی پیاده روی به حاشه‌های شمال شرقی جنگل رسیدند، یعنی قسمتی از جنگل که با سمت چپ اردوگاه مهاجران هم مرز میشد. رمبیگ نیز همانجا بود و پس دیدن لوریانس و سیرا با احتیاط به سویشان آمد
رمبیگ– اونا تعداد زیادی نگهبان اطراف چادراشون گذاشتن
لوریانس از پشت یک بوته به آنان نگریست. کاملاً واضح بود مهاجران انتظار خطر را دارند چراکه علاوه بر بیشتر کردن تعداد نگهبانان، در مناطق مختلفی آتش افروخته بودند تا خود را از حمله‌ی درندگان حفظ کنند.
لوریانس درحالی که نگاهش در مقابل می چرخید آهسته گفت– دوبار بهشون هشدار دادیم و دست کم گرفتن. امشب دیگه اخرین فرصتشونه
دست راستش را برسطح سرد زمین گذاشت و سه مرتبه بر آن ضربه زد. البته این ضربات صدایی نداشتند ولی خرگوش مِدورا بلافاصله ارتعاشات زمینی را دریافت کرده و به آنجا می آمد

رمبیگ– حالت خوبه؟
رمبیگ با چشمان کهربایی خود به او می نگریست. لوریانس دستپاچه شد:
لوریانس–… چطور؟..
میدانست رمبیگ بوی ماروین را از او حس کرده و متوجه گریه کردنش شده. او هیچگاه نمیتوانست چیزی را از رمبیگ پنهان کند!
رمبیگ نگاه سرزنشگرانه‌ای به سیرا انداخت و گفت– بهت نگفتم دخالت نکن؟ اون داشت با این قضیه کنار میومد
سیرا بالحنی توجیه گرانه پاسخ داد– رمبیگ تو نمیفهمی، اون یه مادره!
رمبیگ با جدیت گفت– اگه مسئله فقط اون پسر بود خودم برات میاوردمش، فقط لازم بود بهم بگی
پیش از اینکه بحث بالا بگیرد و رمبیگ خشمگین شود سروکله‌ی مِدورا پیدا شد. لوریانس بلافاصله بحث را به جهت دیگری کشاند و همانطور که در مقابل مِدورا زانو میزد گفت– برات یه مأموریت دارم مدورا
خرگوش حنایی رنگ، روی پاهای عقب خود نشست و سرش را بالا گرفت، سپس همانطور که دماغش می جنبید و گوش‌های بزرگش طبق معمول مدام در حرکت بود گفت– آماده‌ام آلفا لوریانس
لوریانس درحالی که به چادرهای بیشمار مهاجران اشاره میکرد گفت– تمام خرگوشای دشت رو صدا بزن، چه اصیل چه غیر اصیل. امشب همگی شما به اردوگاه انسانها میرین و هر وسیله‌ی چوبی که دیدین با دندوناتون نابود می کنین. متوجه شدی؟
مِدورا با اشتیاق گفت– اکثر انسانها الان خوابن و طول میکشه هوشیار بشن. ما میتونیم دستو پای اونا رو بجوییم و چشماشونو تو رخت خواب از کاسه دربیاریم.. میخوای دماغشونو از پوزه‌ی زشتشون بکنیم؟ تا به خودشون بیان همشونو ناقص کردیم!
لوریانس لحظه‌ای در سکوت به خرگوش نگریست و سپس گفت– نه مدورا، این قراره آخرین هشدار ما باشه. شاید عقل به کله‌شون برگشت و اینجا رو ترک کردن
مِدورا چند قدمی از او دور شد و رو به تاریکی‌های دشت ایستاد. لوریانس میدانست صدایی که او اکنون از خود درمی آورد بالاتر از محدوده‌ی شنوایی انساهاست او قادر به شنیدنش نیست
بااین حال تنها چند دقیقه بعد خیل عظیمی از خرگوش‌ها مثل مور و ملخ از گوشه و کنار بیرون آمدند و در مقابل آنان روی دو پای عقب نشستند
لوریانس برخاست و نگاهی به آنان انداخت
دشت تاجایی که چشم کار می کرد مملو از خرگوش بود!
لوریانس– افرادتو اطراف اردوگاه پخش کن و بعد بی سروصدا شروع کنید. یادت نره مدورا، فقط وسایل چوبی!
مدورا از و افرادش طبق دستور او ابتدا گرداگرد اردوگاه پراکنده شدند و سپس درپناه‌ تاریکی شب گروه گروه به درون چادرها خزیدند
بلافاصله تعدادی از سگهای نگهبان شروع کردند به واق واق و اتفاقا آنها باعث شدند حواس نگهبانان تماماً از محیط اطراف پرت شود چراکه انان بدنبال مهاجمین درشت جسه می گشتند نه خرگوش‌های کوچکی که مشغول جویدن‌اند!
مدتی طول کشید، شاید چیزی در حدود نیم ساعت ساعت. در این دقایق خرگوشها با آن دندانهای تیز و فرزشان مانند آفت بجان ابزارآلات چوبی انسانها افتادند و کم کم نتایج این هجوم خود را نشان داد!
نرده‌های بلندی که چادرها را افراشته نگه میداشت یک به یک افتاد و صدای جیغ و فریاد زنان از گوشه و کنار اردوگاه بلند شد.
لوریانس مابین رمبیگ و سیرا نشسته و از دور شاهد ماجرا بود. او میدانست انسانها تعداد زیادی تیرو کمان چوبی و سلاح‌های دیگر دارند، امیدوار بود خرگوشها بیش از هرچیز این سلاح‌ها را ناقص و ناکارآمد کنند.
مدتی همانجا ماندند و سپس رمبیگ گفت – بریم، خرگوشا از پسش برمیان. جویدن کاره اوناست
از آنجا فاصله گرفتند و بسوی کوهستان قدم برداشتند. باید برای رویایی فردا کمی استراحت می کردند اگرچه بعید بنظر می رسید در چنین شرایطی خواب به چشمشان بیاید. هنوز با دامنه‌های کوه فاصله داشتند که لحظه‌ای باد سبک مرموزی از تاریکی مقابلشان وزید و سپس مرد بلند قامت سیاه پوشی در مقابلشان پدیدار شد
آرگوت بود!
رمبیگ با کلافگی غرید– این رفتو آمدا تمومی نداره نه؟
لوریانس نگاهی به آرگوت انداخت. مثل همیشه با تمأنینه پیش می آمد بااینحال اینبار لبخند به لب نداشت و درعوض کمی هم دلخور بنظر می رسید
در پنج قدمی آنان ایستاد و با همان لحن خوش آهنگش گفت– فکر نمیکردم آلفاهای جنگلی واقعا بخوان بجنگن
رمبیگ بلافاصله در پاسخ به او گفت– این مسائل به اهریمن ربطی نداره
آرگوت لحظه‌ای سرش را پایین گرفت و آهی کشید، سپس درحالی که مستقیماً به لوریانس می نگریست گفت– اونا بیشتر از پنج هزار نفرن! پنج هزار نفر!!
لوریانس بالحنی محترمانه گفت– ما هم مثل شما برای دیدن تعدادشون چشم داریم جناب آرگوت. لطفاً دست از نصیحت کردن بردارید
آرگوت بلافاصله گفت– بسیارخب، پس منم همراه شما میجنگم
رمبیگ– جنگل به اهریمن احتیاج نداره!
لوریانس نیم نگاهی به رمبیگ انداخت و گفت– رمبیگ خواهش میکنم! جناب آرگوت که تو اون ماجرا نقشی نداشت چرا اینطور رفتار میکنی؟
رمبیگ با جدیت گفت– متوجه نیستی که اون برای چی اومده؟
ارگوت یک قدم پیش آمدو با چهره‌ای ارام و لحنی دلسوز گفت– درسته، بخاطر هکتور اومدم… بانو لوریانس اون باید بدونه شما دارین چیکار میکنین!
لوریانس– من امشب بهش سر زدم، اون منو نمیبخشه! پس دیگه چرا باید همچین چیزی رو بدونه؟
رمبیگ از کنار لوریانس غرید– تو کسی هستی که باید اونو ببخشی لوریانس!
سیرا مداخله کرد– بس کن رمبیگ! تو نباید اونارو قضاوت کنی..
رمبیگ با جدیت پاسخ داد– اون مردک یه عیاش به تمام معناست و بعد به زن نجیبی مثل لوریانس شک میکنه! درباره‌ی اون اصلا نیازی به قضاوت نیست همه چیز واضحه
لوریانس خسته و کلافه از این همه مشاجره پلکهایش را برهم فشردو گفت– از اینجا برید جناب آرگوت، ما وقت زیادی برای استراحت نداریم
آرگوت با لحنی قاطع گفت– باشه میرم، ولی قطعا به هکتور در این باره اطلاع میدم
لوریانس– الان ویکتوریا پیش هکتوره..
دهانش از تلخی این جمله نیمه باز ماند و سکوت کرد. اکنون آن دو در چه حالی بودند؟ آیا ویکتوریا در آغوش هکتور بود؟ آن پوست برنزی خوشرنگ و آن عضلات برجسته را لمس می کرد؟ نفس‌های پرحرارت هکتور به گریبانش می وزید و به آن چشمهای بی‌قرار زل میزد؟
بغض زیر گلویش فشرده شدو سپس گفت– هکتور میخواد منو فراموش کنه، دیگه چه لزومی داره درباره‌ی مرگ و زندگیم خبرداشته باشه؟ اینجوری برای اونم بهتره!
آرگوت سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو درحالی که سعی داشت او را از اشتباه درآورد گفت– هکتور هیچ وقت نمیتونه شمارو فراموش کنه بانو لوریانس، شما مادر بچه‌ی اونید! بچه‌ای که یه روزی بزرگ میشه و از پدرش میپرسه مادر من کجاست
پس از اتمام حرفش مدتی در سکوت به لوریانس خیره ماندو سپس گفت– من میرم، ولی مطمئن باشید هکتور رو خبردار میکنم
این را گفت سپس باره دیگر در تاریکی‌های جنگل محو شد. بلافاصله بعد از رفتن او رمبیگ خرناس کشید– فقط کافیه هکتور پاشو بذاره تو جنگل..
لوریانس به سوی او برگشت و ملتمسانه گفت– به قدر کافی بدبختی داریم رمبیگ! خواهش میکنم تمومش کن
پوزه‌ی رمبیگ از خشم چین خورد و گفت– فراموش نکردم وقتی اونشب اومدم دنبالت چه حالو روزی داشتی..
سیرا که تاکنون در سکوت ایستاده بود بسوی دامنه‌ی کوه چرخید و همانطور که دور میشد گفت– باید تنهاتون بذارم
مدتی در سکوت به دور شدن سیرا نگریستند
هردو بی نهایت از این همه سردرگمی خسته بودند!
لوریانس میدانست رمبیگ تا چه حد خود را نسبت به حفظ این قلمرو مسئول میداند و این روزها نگرانی‌های مربوط به لوریانس هم به این مجموعه اضافه شده بود.
او غم و رنج لوریانس را حس میکرد و این برایش نوعی شکنجه بود!
سرش را پایین گرفت و نفس عمیقی کشید، سپس درحالی که خودش را پشت رمبیگ پهن میکرد نالید– بیا درباره‌ی هکتور حرف نزنیم باشه؟
رمبیگ درحالی که آرام در مسیر پیش رویش قدم برمیداشت گفت– فکر کردی خیلی مشتاقم درباره‌ی اون حرف بزنم؟
لوریانس پوفی کشیدو گفت– چقدر زود نظرت درباره‌ش عوض شد! تو که اونو تایید میکردی..
رمبیگ غرید– به عقلم نمی رسید انسانها اینجوری با جفتشون رفتار کنن! این یکی جدید بود
لوریانس درحالی که سرش را بر شانه‌ی رمبیگ خوابانده بود و به تاریکی‌های مرموز اطراف می نگریست گفت– هکتور بارها دیده زنا چطور به شوهرشون خیانت میکنن، اینچیزا تو دنیای آدما اتفاق میفته. اگه تو هم جای اون بودی بدبین میشدی
دراحوال خودش بود که متوجه شد رمبیگ توقف کرده. سرش را بلند کردو سرجایش نشست، سپس درحالی که اطراف را می پایید زمزمه کرد– چی شده؟..
رمبیگ با لحنی عبوث گفت– یدفه دیگه ازش دفاع کنی پرتت میکنم پایین
لوریانس لحظه‌ای ساکت ماند و سپس خنده‌اش گرفت. باره دیگر خود را پشت او ولو کرد و چهار دست و پا به بدنش چسپید. سپس درحالی که با لذت خز پرپشت بدن او را بو می کشید آهسته گفت– معلوم نیست فردا کدوممون زنده بمونه
رمبیگ– تو بدون منم به راحتی قلمرو رو رهبری میکنی
لوریانس اخم کرد– من نمیخوام بعد از تو بمیرم
رمبیگ مأیوسانه گفت– سر مُردنم باید با من بحث کنی؟
لوریانس باره دیگر خنده‌اش گرفت و خود را به او فشرد. لحظات دیگری در سکوت گذشت، او تمام خاطرات گذشته را بیاد می آورد.
چند لحظه بعد آرام زمزمه کرد– رمبیگ..
رمبیگ– بله؟
لوریانس– وقتی بچه بودم فکر میکردم این دنیا هیچی قرار نیست بهم بده.. برخلاف تصورم، من چیزای خیلی ارزشمندی بدست آوردم. غرور، قدرت، این قلمرو، هکتور، ماروین.. ولی بعد از این همه سال، تو هنوز بهترین اتفاق زندگی منی
رمبیگ بالحنی بی تفاوت گفت– این حرفارو بس کن لوریانس، شاید هردو زنده موندیم!
لوریانس بلافاصله به او غر زد– تو همچین شرایطی چطور میتونی اینقدر سرحال باشی که سر به سرم بذاری!؟
کم کم از مسیرهای باریکی گذشتند و وارد محدوده‌ی گوزنها شدند. لوریانس از پشت او به اطراف گردن کشید و گفت– چرا اومدیم اینجا؟
رمبیگ نزدیکی چشمه ایستاد و درحالی که یک پهلو روی زمین دراز می کشید با احتیاط لوریانس را به آغوش خود هدایت کرد. شانه‌اش را بر رانهای قوی رمبیگ خواباند و پایش را در خز سینه‌ی او فرو برد. آنقدر گرم بود که چیزی از سرمای هوا حس نمیکرد
رمبیگ– همیشه اینجارو دوس داشتی
لوریانس درحالی که با آرامش به مهتاب بالای سرش می نگریست زمزمه کرد– ..هوم..
رمبیگ گردنش را بسوی او مایل کرد و درحالی که با پوزه‌اش انحنای گریبان لوریانس را قلقک میداد گفت– آخرین خاطره‌ای که از اینجا داریم چندان دلپذیر نبود
لوریانس درحالی که گذشته را در ذهن مرور میکردو بر گردن رمبیگ دست می کشید گفت– همش تقصیر من بود.. بالجبازیام خیلی تورو آزار دادم
آخرین خاطره‌ی آنها مربوط میشد به اصرارهای احمقانه‌ی لوریانس برای جفت گیری با رمبیگ و صبوری که او برای آرام کردن لوریانس بخرج داد!
رمبیگ به راحتی بند شنل او را با دندانهایش پاره کرد تا بتواند گردن او را بلیسد
رمبیگ– چقدر از لجبازیه تو لذت بردم..
لوریانس لبخند زد و کمی خود را بالا کشید تا رمبیگ راحتتر او را بلیسد. شاید این آخرین شبی بود که میتوانست صمیمیت و محبت او را اینطور حس کند
لوریانس– همیشه از خودم میپرسم اگه من جای تو بودم میتونستم اینهمه صبور باشم؟
رمبیگ یقه‌ی لباس او را به دندان گرفت و آرام از روی شانه‌اش پایین کشید
رمبیگ– درون تو چیزی به اسم صبر وجود نداره. دنبالش نگرد
زبان گرمش را از گریبان لوریانس بسوی شانه‌ها لغزاند و کم کم پایین تر آمد. حرکاتش آرامش بخش و پرحرارت بود
لوریانس– رمبیگ..
نگاهی به حرکت پرمحبت رمبیگ بربالای سینه‌ی خود انداخت. به این نوع نوازش شدن عادت داشت ولی بنظر می رسید اینبار او بخواهد کمی پیش‌تر برود..
درحالی که روی سینه‌اش کمی گزگز و قلقلک حس میکرد لبخندی زدو گفت– پس تو نسبت به زنده موندن خوشبین بودی آره؟ الان اینطور بنظر نمیرسه!
زبان داغ رمبیگ به درون چاک سینه‌اش فرو رفت و دلش از این حرکت ناگهانی بهم پیچید! لبخند بر لبش خشکید و به رمبیگ خیره ماند، نه بنظر نمیرسید بخواهد نوازش بدن او را تمام کند!
لوریانس با لحنی که سعی داشت دستپاچه نباشد گفت– هی پسر.. عجیب شدی!..
رمبیگ پوزه‌اش را آرام بالا کشید و چندثانیه‌ای به او چشم دوخت:
رمبیگ– شاید بهتر بود زودتر از اینا عجیب بشم
با چشمان کهربایی درخشانش با عشق و اطمینان به لوریانس می نگریست. چه می گفت؟
لوریانس من و من کنان گفت– منظورت چیه رمبیگ؟..
رمبیگ با پیشانی‌اش گونه‌ی او را نوازش کردو گفت– دیگه نمیخوام بترسونمت. واقعیت اینه که من میتونستم جوری اونکارو بکنم که برات خطرناک نباشه..
چشمان لوریانس در حدقه گرد شدو نفسش در سینه گیر کرد!
رمبیگ– اگه امشب آخرین شبه ماست، بذار هرجوری که میخوام نوازشت کنم.. عمیق‌تر از هرزمان دیگه‌ای..
به رمبیگ که منتظر اجازه‌ی او بود می نگریست و حس میکرد قلبش از شدت حیرت و سردرگمی در حال انفجار است!
درحالی که تپش قلبش لحظه به لحظه شدیدتر میشد و اضطراب، روح و روانش را منجمد میکرد به صورت آرام رمبیگ خیره ماند..
رمبیگ– میترسی؟
دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی کلامی خارج نشد. نمیدانست چکار کند!
رمبیگ که شاهد آشفتگی او بود سرش را پیش کشید و پیشانی‌اش را مماس با پیشانی او قرار داد:
رمبیگ– گاهی به عقلت شک میکنم لوریانس
و آن لحظه موجی از سرتاپای لوریانس گذشت و با حرص به سینه‌ی او مشت زد!
لوریانس– آه لعنت به تو رمبیگ نزدیک بود قلبمو بالا بیارم!!
سربه سر لوریانس گذاشته بود!
آنقدر از دست او حرصش گرفت که دلش میخواست همانطور به زدنش ادامه دهد
رمبیگ با لحنی سرزنشگرانه گفت– وقتی همه‌ی شرایط محیا بود اینکارو نکردم بنظرت حالا که هردومون جفت و توله داریم همچین فکری به سرم میزنه؟!
لوریانس درحالی که هنوز بخاطر اضطراب چند دقیقه پیش احساس ضعف می کرد پوفی کشید و برپهلوی رمبیگ ولو شد
لوریانس– حیف که باید تا فردا زنده بمونیم، وگرنه خودم میکشتمت!
رمبیگ– این تویی که بدذهن شدی وگرنه من همیشه بدنتو میلیسیدم
لوریانس چیزی در پاسخ به او نگفت و درعوض پلک برهم گذاشت تا کمی آرام بگیرد. چندلحظه‌ای در سکوت گذشت و سپس درحالی که نگاهش به آسمان بود آرام زمزمه کرد– واقعا میتونستی جوری اونکارو بکنی که خطرناک نباشه؟..
رمبیگ– چیه پشیمون شدی؟
لوریانس خندید و کمر خود را راست کرد، سپس درحالی که سرجای خود در آغوش رمبیگ نشسته بود گفت– فقط میخوام بدونم!.. واقعا خطرناک نیست؟
رمبیگ به چشمان او نگریست و گفت– نه خطرناک نیست، مگه اینکه از جونت سیر شده باشی
به حرف رمبیگ لبخند زدو سرش را پایین گرفت، سپس درحالی که درخشش سنگ شب تاب حلقه‌اش را تماشا میکرد گفت– اینکه منو نخواستی… دلیلش همین بود؟
همیشه میدانست اینکه رمبیگ او را به عنوان جفت نپذیرفت دلیلش این نیست که به سیرا علاقه مند است، چراکه حتی پیش از پیدا شدن سروکله‌ی سیرا هم او نسبت به جفتگیری با لوریانس اکراه داشت!
رمبیگ با احتیاط از جا برخاست و همانطور که برای برگشتن به خانه به لوریانس اشاره میزد گفت– نه، دلیلش این بود که من یه گرگ میخواستم
لوریانس در کنار او قدم برداشت و سوالش را جوره دیگری مطرح کرد– یعنی اگه من یه گرگ متولد میشدم…
رمبیگ به او نگریست و حرفش را قطع کرد– اونموقع احتمالا قبل از اینکه بالغ بشی ترتیبتو میدادم!
لحظه‌ای از پاسخ جسورانه‌ی رمبیگ متعجب شد و سپس زد زیر خنده! چشمانش را بستو از ته دل خندید
لحظاتی قهقهه‌اش سکوت شب را شکست و سپس درحالی که سرش را به طرفین تکان میداد گفت– فقط تو همچین شبی ممکن بود این اعترافو بشنوم!
اگرچه فردا روزی پراسترس و خطرناک بود،
شاید حتی آخرین روز عمرشان! اما هنوز هم وقتی کنار هم قدم میزدند آنقدر آرامش داشتند که میتوانستند تمام مشکلات را فراموش کنند
به خانه برگشتند و سرجای همیشگی‌شان دراز کشیدند. سیرا آنجا نبود، لوریانس میدانست عمداً انجا را ترک کرده تا آن دو اندکی باهم خلوت کنند.
حالا دیگر نه تنها از سیرا بدش نمی آمد بلکه او را دوست داشت!
رمبیگ با صبوری خود نه تنها به ماده‌ی لایقی چون سیرا رسید بلکه باعث شد لوریانس طعم عشق و علاقه به شوهر و فرزند را بچشد. به گذشته که نگاه میکرد، او بخش بزرگی از زندگی‌اش را مدیون روح پاک رمبیگ بود!
درحالی که درکنار رمبیگ دراز کشید بود و به چشمان کهربایی صمیمی‌اش می نگریست زمزمه کرد– رمبیگ..
رمبیگ آهسته خرناس کشید– بله

لوریانس– اشکالی نداره اگه بمیریم، چون روحمون تاابد کنار هم میمونن. فقط یادت باشه.. بدون من نری..

~•~•~•❧•~•~•~

شنلش را روی دوشش تنظیم کردو از ایوان غار پایین آمد.
خورشید نرم نرمک از پشت افق بیرون می خزید و اشعه‌های آتشینش گستره‌ی آسمان را رنگین می کرد
سپیده‌دم بسیار سرد بود و نسیم زمستانی گیسوانش را آرام میرقصاند،
لوریانس مدتی همانجا ایستاد و در سکوت به منظره‌ی مقابل خیره ماند
به دامنه‌ی وسیع کوهستان، جنگل بکر و دشت پهناور پیش رویش
به زمینی که قرنها میزبان گنجینه‌ای از موجودات اصیل بود
چقدر افتخار میکرد ازینکه نگهبان یک چنین بهشتی‌ست،
و چقدر دردناک بود تماشای جهل و نادانی مردمی که در پوشش تمدن، کمر به نابودی این بهشت گمارده بودند..
شاهین جوان زیبایی سوار بر نسیم سبک صبحگاهی پیش آمدو لحظه‌ای بعد بر شانه‌ی راست لوریانس نشست
لوریانس نیم نگاهی به چشمان مغرور ژوکیت انداخت و پرسید–به موقع میرسی؟
ژوکیت درحالی که محو تماشای طلوع خورشید بود پاسخ داد–هیچ وقت سرعت یه شاهینو دست کم نگیر
چند لحظه‌ای همانجا ماندو سپس باره دیگر پر کشید. به سیرا که با تمأنینه از دامنه‌ی کوه بالا می آمد نگریست و گفت– چه خبر؟
سیرا در یک قدمی او ایستادو گفت– گله همه‌ جای قلمرو پراکنده شدن تا ببینن کیا میخوان شرکت کنن
رمبیگ پیش از طلوع خورشید باره دیگر به حوالی اردوگاه مهاجران رفت تا برای آخرین بار وضعیتشان را بررسی کند.آنها تصمیم گرفته بودند آلفاهای هفده نژاد را برای شرکت در نبرد آزاد بگذارند چراکه شاید برای برخی بازگشتی وجود نداشته باشد
چند لحظه‌ای به پوزه‌ی خوش‌تراش و بدن سپید سیرا خیره ماند و سپس گفت– باید خیلی پیش‌تر با تو آشنا میشدم
به او نزدیک شدو لبش را بر پیشانی سیرا نشاند:
لوریانس– احمق بودم که ازت بدم می اومد
سرش را عقب کشید و درحالی که با دستش بدن سیرا را نوازش میکرد به شکم او نزدیک شد. اکنون دیگر آنقدری بزرگ شده بود که به راحتی بشود بارداری‌اش را تشخیص داد. هر دو دستش را مماس با شکم او گذاشت. برجایی که نطفه‌های ارزشمند رمبیگ درونش رشد میکرد
لوریانس– اگه امروز بمیرم، تنها حسرتم دیدن ایناست..
هنوز در سکوت نگاهش به شکم سیرا بود که او گفت– آلفا لوریانس
لوریانس– بله؟
سیرا– جفتت اینجاست
چیزی با سرعت از کنج سینه‌اش جدا شد و به اعماق زمین سقوط کرد..
آب دهانش را مضطربانه قورت دادو به چشمان سیرا نگریست:
لوریانس– هکتور؟..مطمئنی؟
سیرا سرش را چرخاندو لوریانس خط نگاه او را دنبال کرد. سه مرد از دامنه‌ی کوه بالا می آمدند!
نیکولاس و آرگوت، پیشاپیش آنها هکتور قدم برمیداشت
لوریانس با نگاهی که بر هکتور قفل شده بود کمی از سیرا فاصله گرفت
چقدر خوشبخت بود که پیش از جنگ یکبار دیگر او را می دید!
اشعه‌های خورشید بر پوست برنزی و گیسوان قهوه‌ای تیره‌اش حریری طلایی رنگ می افکند و در ازای هرقدمی که برمیداشت عضلات برجسته‌ی بازو و سینه‌ی ستبرش بیشتر خودنمایی میکرد
قطعا آرگوت ماجرای جنگ را به او گفته بود و قلب لوریانس از تصور اینکه هکتور نتوانسته همسرش را بحال خود رها کند غنج می زد!
سیرا– چرا اینطور لباس پوشیدن؟
جمله‌ی سیرا او را از رویاهای زنانه‌اش درآورد و رخت و لباس آن سه را برانداز کرد..
با آن بالاپوش‌های فلزکوب شده، چکمه‌های بلند و شمشیرهایی که سمت چپ کمرشان درقلاف جواهرنشان آویزان بود، کاملا پیدا بود که آمده‌اند درکنار لوریانس بجنگند!
نیکولاس و آرگوت که موهای بلندشان را کاملا پشت سر جمع کرده بودند ده قدم دور تر ایستادند، هکتور پیشتر آمد و سپس درمقابل لوریانس متوقف شد
سرش را بلند کردو به چشمان کشیده‌ی مصمم او نگریست
از آن همه جذابیت مردانه دلش فرو ریخت!
هکتور– حتی درباره‌ی مرگ و زندگیتم باید از دیگران بشنوم؟
لحنش حتی از شب پیش هم کلافه‌تر بود و انطوری که به لوریانس می نگریست او را دستپاچه میکرد
لوریانس– میخواستم بهت بگم!.. دیشب اومدم ازت خداحافظی کنم ولی..ولی ویکتوریا اونجا بود و باخودم گفتم دیگه چه فایده‌ای داره..
هکتور دستش را به کمرش زدو اخم کرد– تو خیلی یاغی‌گری میکنی لوریانس، فکر نکن روش ادب کردنتو بلد نیستم! از این بعد حق نداری هیچی رو ازم پنهون کنی فهمیدی؟
اوه! قلبش از تماشای گردن کلفتی او قطره قطره به کنج سینه می چکید! درحالی که نگاهش لحظه‌ای از صورت هکتور منحرف نمی شد سرش آرام به نشانه‌ای اطاعت تکان داد و سپس با تردید پرسید–.. اون قضیه رو.. اونو فراموشش کردی؟..
هکتور لحظه‌ای مکث کردو سپس با جدیت گفت– هیچ وقت نمیشه همچین چیزی رو فراموش کرد، مگر اینکه درآینده بهم ثابت کنی اون بی دقتی دیگه تکرار نمیشه
لوریانس بلافاصله گفت– اوه دیگه تکرار نمیشه! فقط اگه امروز بخیر بگذره..
آینده از پیش چشمانش گذشت و با به یاد آوردن ویکتوریا قلبش فشرده شد. ناخوداگاه ساعد کلفت هکتور را در دو دستش فشرد و همانطور که به چشمانش زل زده بود بالحنی ماتم زده پرسید– میخوای با ویکتوریا ازدواج کنی؟
پیشانی هکتور چین خورد و نگاه عاقل اندرسفیهی به او انداخت– اون همچین حرفی بهت زده؟!
با به یاد آوردن بدن برهنه‌ی ویکتوریا که با ردای هکتور پوشانده شده بود چانه‌اش لرزید و گفت– پس چرا باهاش خوابیدی..
هکتور آهی از روی کلافگی کشید و گفت– کی با اون خوابیده؟ بنظرت با وجود اون گندی که زدی اعصابی برام باقی موند که به خوابیدن با زنا فکر کنم؟!
سینه و روح و روانش سبک شد! اگر او میگفت اینکار را نکرده پس لوریانس دیگر احتیاج به هیچ دلیل و مدرک بیشتری نداشت
هکتور– من نمیدونم اون دختره یهو سروکله‌ش از کجا پیدا شد، خیلی بی شرم و گستاخه. مثلا میخواست منو اغوا کنه برای همین دیشب اومدم تو هوای آزاد
لبخندی گشاد برچهره‌ی لوریانس نشسته بود!
هکتور با بدخلقی گفت– جنگ راه انداختی و حالا داری میخندی؟
تازه آن لحظه به خودش امد. به پشت سر هکتور گردن کشید و لحظه‌ای نیکولاس و آرگوت را از نظر گذراند
لوریانس– نگو که شما میخواین بجنگین..
هکتور غرغرکنان گفت– انتظار نداری که شاهد کشته شدنت باشم؟!
لوریانس ابداً نمیخواست مشاجره‌ی جدیدی را آغاز کند ولی از طرفی حضور این افراد جنگ برخلاف قوانین جنگل بود! درحالی که سعی داشت منطقی و بنظر برسد گفت– نه! خواهش میکنم درباره‌ی این قضیه اصرار..
هکتور اندکی به سوی او خم شد، بازوان او را فشرد و درحالی که مستقیماً به چشمانش می نگریست گفت– قبل از اینکه پیمان ازدواج ببندیم بهم گفتی وظیفه‌ت دفاع از جنگله و منم پذیرفتم، برای همین الان نمیتونم جلوتو بگیرم ولی ازم نخواه فقط یه گوشه بشینمو تماشاگر باشم! سپاه منو نیکولاس پشت مرز جنگل آماده‌ست..
لوریانس– سپاه؟!
خودش را عقب کشید و با هول و ولا نگاهش را بین آنها چرخاند:
لوریانس– اوه نه! این جنگه شما نیست! جناب آرگوت؟!
چند قدم سریع بسوی آرگوت برداشت و با دستپاچگی گفت– شما که میدونید! جنگ برای اینه که پای انسانها به قلمرو باز نشه حالا چطور انتظار دارید من یه سپاهو به اینجا راه بدم؟!
نیکولاس سعی کرد او را قانع کند– لوریانس اونا خیلی زیادن! خطرناکه! سربازا که قرار نیست اینجا بمونن بعد از اتمام جنگ میرن..
لوریانس پلکهایش را برهم فشرد و انگشتانش را با کلافگی در گیسوانش فرو برد. چطور باید به آنها می فهماند؟ اگر سپاه آنها وارد جنگ میشد هفده خاندان نه تنها در نبرد شرکت نمی کردند بلکه بلافاصله مهاجرت اجباری خود را آغاز می کردند چراکه از آن پس دیگر طبیعت وحشی مفهوم خود را از دست میداد!
لوریانس– لرد نیکولاس این تقابلیه بین انسانها و دنیای وحش، ما نمیتونیم معادله رو بهم بریزیم!
هکتور بلافاصله گفت– خب تو هم یه انسانی! این معادله رو بهم نمیریزه؟
لوریانس به سینه‌ی خود ضربه زدو گفت– من بخشی از طبیعتم، جنگل اَسرارشو برای من آشکار کرده… اوه خدایا! این چیزارو نمیتونم توضیح بدم فقط لطفا از اینجا برید!
هکتور بازویش را کشید و او را بسوی خود چرخاند
هکتور– چرا نمیفهمی؟! تو زنمی نمیتونم وسط اون همه کفتار ولت کنم..
لوریانس به او نزدیکتر شد، به چهره‌ی زیبایش که اکنون سایه‌ی نگرانی برآن نشسته بود نگریست و سپس دستش را برصورت او گذاشت. سعی کرد هرطوری که میتواند عشق خود را در صدایش منعکس کند و سپس گفت– هکتور هیچ وقت تصورشم نمیکنی که چقدر دوسِت دارم..ولی.. ولی باید درک کنی این روش زندگی منه! قبل از اینکه همسر تو و مادر بچه‌ت باشم نگهبان جنگل بودم و اینو بارها بهت گفتم. وقتی برای قبول اون حلقه تردید داشتم، دلیلش همین بود!
هکتور نگران و کلافه به او گوش میکرد و تصور اینکه اکنون درونش چه آشفتگی دارد قلب لوریانس را بدرد می آورد! دستش را از صورت هکتور پس کشید و در آغوشش فرو رفت
بازوانش را حریصانه دور بدن پهن او حلقه کرد و سرش به سینه‌ی او فشرد، چند ثانیه‌ای طول کشید اما درنهایت هکتور هم متقابلا او را درآغوش گرفت
چقدر دلتنگ این آغوش تنگ و قوی بود!
آنقدر محکم لوریانس را میفشرد که بسختی نفسش بالا می آمد..
سیرا– لوریانس!
با صدای هشدار دهنده‌ی سیرا از هکتور فاصله گرفت بلافاصله رمبیگ را دید که با پوزه‌ی چین خورده از خشم درحالی که آرواره‌های تیزش را بیرون آورده بود بسوی هکتور می آمد!
رمبیگ– اون اینجا چه غلطی میکنه؟
قبل از اینکه دیر شود لوریانس و سیرا بسوی او رفتند تا متوقفش کنند، آرگوت که شدت خشم رمبیگ را حس میکرد با حالتی دفاعی بین او و هکتور قرار گرفت
هکتور– مشکلش چیه؟؟
لوریانس– فقط از اینجا برو هکتور! خواهش میکنم!
هکتور از جایش تکان نخورد و رمبیگ برای رسیدن به او سیرا را با خشونت کنار زد!
لوریانس به گریبان او چنگ انداخت و هراسان گفت– بس کن رمبیگ!
رمبیگ درحالی که برای رسیدن به هکتور بی قراری میکرد غرید– بهت گفتم دیگه حضورشو تحمل نمیکنم
و اینبار لوریانس را هم به گوشه‌ای پرت کرد! لوریانس روی ساعدش تکیه زدو به او نگریست که اکنون دربرابر آرگوت قرار گرفته بود سپس فریاد زد– رمبیگ تمومش کن من اونو دوس دارم!
از جا برخاست با اخم‌های درهم گره شده و قدم‌های محکم بسوی رمبیگ رفت! درست درمقابل او قرار گرفت و اینبار بلندتر فریاد زد– یادت رفته بخاطر سیرا چطور جلوم وایسادی؟!
رمبیگ باانزجار غرید– الان داری تلافی میکنی؟!
لوریانس– نه! فقط حالا میفهمم چرا اونکارو کردی..
به چشمان رمبیگ خیره ماند تا او کمی آرام بگیرد. میدانست اگر اینهمه خشمگین شده فقط بخاطر علاقه‌اش به لوریانس است. کم کم به رمبیگ نزدیک شد، پیشانی او را لمس کرد و درحالی که صدایش از بغض می لرزید گفت– باید بریم رمبیگ! باید بریم.. امروز روزه جنگه.
به هیچ طریقی نمیتوانست هکتور را برای رفتن قانع کند و از طرفی دیگر وقتی برای تلف کردن نداشتند. درنهایت به هکتور و دوستانش گفت آنها را به حاشیه‌های شرقی جنگل می برد، یعنی محلی که بتوانند بدون جلب توجه آنجا بمانند و از دور شاهد ماجرا باشند! هکتور درتمام مسیر دست لوریانس را در دست خود میفشرد و کلمه‌ای حرف نمیزد. عصبی بود اما سعی داشت خود را کنترل کند، لوریانس مدام به نیمرخ او می نگریست و از خدا میخواست دیگر برای شرکت در جنگ اصرار نورزد
پس از یک پیاده‌روی ده دقیقه‌ای به محل مورد نظر رسیدند، آنجا توسط درختان توسکای ردیف هم رشد کرده و بوته‌های شلوغ و پرپیچ خار از دشت جدا میشد و چیزی حدود دویست قدم با محل استقرار مهاجران فاصله داشت. لوریانس درحالی که هنوز دست هکتور را در دست داشت ایستاد و پس از آنها نیکولاس و آرگوت هم متوقف شدند
از پشت بوته‌ها پیش رویش را برسی کرد، مهاجران اعلان جنگ لوریانس را پس حمله‌ی خرگوشها دریافت کرده و آماده شده بودند. به وضوح میشد دید زنان و فرزندان به انتهای اردوگاه منتقل شده‌اند و مردان جوان محتاطانه حوالی چادرهای ناقصشان در گردشند
نیکولاس که با چشمان باریک شده آنان را می پایید گفت– چی به سر چادرا و دروشکه‌ها اومده؟!
لوریانس– دیشب خرگوشارو فرستادم سراغشون. اون آخرین هشدار بود!
نیکولاس نگاه متعجبی به او انداخت، قطعا متوجه نمیشد منظور لوریانس از فرستادن خرگوشها چیست. لوریانس هرسه‌ی آنان را از نظر گذراند، چهره‌های پراعتماد و دلسوزشان را. اگر این آخرین دیدار بود میخواست یک دل سیر نگاهشان کند! به چشمان سیاه و محجوب آرگوت، به صورت روشن و مهربان نیکولاس و هکتور…
هکتور که دراین لحظات بنظر می رسید برای آرام نگه داشتن خود بار سنگین آسمانها را به دوش می کشد!
هنوز دست لوریانس را گرفته بود و نگاهش درمیان خیل مهاجران می چرخید
هکتور– اونا تیروکمان و شمشیر دارن. حتی اگه زنو بچه‌هارو درنظر نگیریم، تعدادشون وحشتناکه..
لوریانس باآرامشی تصنعی سعی کرد او را آرام کند– بهم اعتماد کن
هکتور با کلافگی چشمانش را درقاب چرخاندو سپس رو به لوریانس گفت– محض رضای خدا بگو تو با اون همه آدم چیکار میکنی!؟ لوریانس، حالا که نمیخوای سپاه وارد جنگل بشه حدقل بذار من همراهت بیام!
لوریانس با دست آزادش بازوی او را فشرد و گفت– برای هزارمین بار میگم این جنگه تو نیست! حضورت برخلاف قوانین ماست..
هکتور آهی کشید و پلکهایش را برهم فشرد– تو واقعا داری ازم میخوای این گوشه بشینمو…
لوریانس بلافاصله تاکید کرد– آره همینو میخوام! یا از اینجا برو بیرون، یا وارد جنگ نشو. بهم قول بده هکتور..
نگاهش را بین هرسه‌ی آنها چرخاندو ادامه داد– بهم قول بدید تا آخر ماجرا یکقدم از جایی که هستین جلوتر نمیاین
به چشمان نگران و عصبی هکتور خیره شدو گفت– گفتی با شرایط من کنار اومدی، این بخشی از اون شرایطه!
هکتور مأیوسانه سرش را به زیر انداخت. آنقدر غمگین و ناامید بنظر می رسید که قلب لوریانس درسینه فشرده شد!دلش میخواست این مرد گردن کلفت زورگو را همیشه سربلند و خوشحال ببینید و از اینکه اکنون چنین دردی برای او ایجاد کرده بود از خود متنفر شد
قدمی پیش گذاشت و بر نوک پاهایش بلند شد سپس با دست آزادش سرهکتور را بسوی لبهای خود پایین آورد
لبهای گرم او را درکام گرفت و آرام بوسید، سپس دهانش را بسوی گوش او بردو زمزمه کرد– وقتی این ماجرا تموم شدو برگشتم، بازم دلم تجاوز میخواد..
هکتور که مستقیماً به چشمان پرآشوب او می‌نگریست و بنظر میرسید چندان به مفهوم حرف لوریانس توجه نداشته باشد بلافاصله گفت– اگه برنگشتی چی؟ اگه برنگشتی من چیکار کنم؟..
لوریانس نتوانست به این سوال او پاسخ دهد، لحظه‌ای سکوت کردو سپس گفت– این یکی رو به ماروین برسون
باره دیگر لبهای هکتور را بوسید و درحالی که آرام از آغوشش جدا میشد گفت– بهش بگو مادرش نگهبان جنگل بود..
هکتور هنوز دست او را رها نمیکرد، لوریانس مچ او را گرفت و ملتمسانه گفت– دیگه باید برم هکتور!
مدتی طول کشید تااینکه هکتور با اکراه دستش را از او پس کشید و با کلافگی رویش را بسمت دیگری برگرداند. نمیخواست شاهد رفتن او باشد
لوریانس لحظه‌ای شرم و حیا را کنار گذاشت و خود را در آغوش نیکولاس انداخت، نیکولاس گیسوان او را نوازش کردو گفت– اگه اون وسط نظرت عوض شد، فقط مارو صدا بزن
امکان نداشت چنین کاری کند ولی آن لحظه برای اینکه خیال آنان کمی راحت شود سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد. به آرگوت که رسید‌، بازوی او را لمس کردو محترمانه گفت– یه لحظه میاین جناب آرگوت..
آرگوت را کمی از آن دو دور کردو آهسته گفت– هر اتفاقی که اونجا افتاد، نذارین اونا وارد جنگ بشن. میشه اینکارو برام بکنید؟
آرگوت که در لباس رزم و گیسوان سیاه بالا کشیده شده بسیار پرابوهت بنظر می رسید گفت– در این صورت اگه بلایی سرشما بیاد اونا برای همیشه منو مقصر میدونن
لوریانس سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو بالحنی سپاسگذارانه گفت– احساسات گاهی باعث میشه انسانها قولشون رو زیر پا بذارن، اما در اینباره به ذات یه اهریمن میشه اعتماد کرد نه؟ ازتون میخوام امروز نسبت به من بی رحم باشید
آرگوت لحظه‌ای سکوت کردو سپس نفس عمیقی کشید:
آرگوت– هرچند حرفتون توهین آمیز بود، ولی چون میدونم هیچی نظر شما رو تغییر نمیده به خواسته‌تون عمل میکنم
حالا که خیالش از بابت هکتور و نیکولاس راحت شده بود به آرگوت لبخند زدو سپس از آنجا دور شد. رمبیگ و سیرا درست همانجایی که شب گذشته خرگوش مدورا را فراخواندند منتظر او ایستاده بودند. لوریانس در کنار رمبیگ ایستادو رو به سیرا گفت– مطمئنی میخوای بیای؟
رمبیگ به جای سیرا پاسخ داد– فراموشش کن لوریانس، ماده‌ها همه کله‌شقن
لوریانس نگاه چپی به او انداخت– منظورت منم؟
رمبیگ حرکت کردو در مقابل او قرار گرفت، چشمان کهربایی‌اش را به لوریانس دوخت و غرید– مجبور نیستی اینکارو بکنی لوریانس
لوریانس به او اخم کردو رمبیگ اصرار ورزید– تو یه توله داری!
لوریانس بلافاصله با اشاره به سیرا گفت– و تو دوتا داری!
رمبیگ– تو به دنیای وحشی مدیون نیستی..
لوریانس– این ادای دین نیست رمبیگ، وظیفه‌ی منه.
اشاره‌ی کوتاهی به خیل مهاجران کردو با جدیت گفت– مراقبت از طبیعت وظیفه‌ی همه‌ی انسانهاست. حالا که اینقدر ناسپاس و طمعکار شدن، من یکی نمیخوام اینو فراموش کنم
رمبیگ سرش را پیش آوردو پیشانی‌اش را مماس با پیشانی او قرار داد..
لوریانس چند لحظه‌ای پلکهایش را برهم گذاشت و اجازه داد عشقی که نسبت به رمبیگ در سینه دارد تمام روحش را اشباع کند، چراکه این عشق به او جسارت و شجاعت می بخشید و باعث میشد قدرت درونش را به یاد بیاورد..
لبهایش را بر پیشانی او گذاشت و زمزمه کرد– مثل همیشه باهم میمونیم.. تا آخر دنیا..
رمبیگ متقابلا گفت– تا آخر دنیا.
بر پشت رمبیگ سوار شد و کمرش را راست کرد
خنجر بلندش را از زیر شنل در آورد و خطاب به سیرا گفت– فعلا همینجا بمون سیرا
سپس نگاه مصممش را به مقابل دوخت و زمزمه کرد– بریم.
رمبیگ با قدمهایی مسلط و هوشیار از لابه لای درختان به راه افتاد، آندو جفت هایشان را پشت سر گذاشتند و بسوی محل خطر رفتند. دیگر زمان نگاه کردن به عقب نبود، اکنون می بایست با روح‌ و روانی مستحکم با دشمن مواجه میشدند.
باید ذهنشان را بر هدفی والا متمرکز می کردند!
مهاجران چادرهای درب و داغان شده‌ی خود را به پشت منتقل کرده بودند و همگی عصبی بنظر می رسیدند. تعداد زیادی تیرو کمان بر دوش داشتند و شمشیر درقلاف صدها تن از آنان به چشم می خورد
خسارت دیشب، خشم آنان را برانگیخته بود!
پس از اینکه گروهی از دور لوریانس را سوار بر گرگ سیاه بزرگش دیدند، پچ پچ ها اغاز شدو کم کم به تمامی آنان سرایت کرد
زمانی که رمبیگ در پنجاه قدمی آنان توقف کرد صدای تشر رفتن مهاجران یک به یک بلند شد
-پس بلاخره خودتو نشون دادی..
-زنیکه‌ی مادر به عزا، تو بلارو سر وسایل ما آوردی آره؟
-یه مشت جک و جونور انداختی به جونمون
-به خیالت با این مسخره بازیا می ترسیم و فلنگو می بندیم؟
لوریانس با ظاهری عبوث به چهره‌هایشان می نگریست
اخم‌ها را درهم کشیده و با تنفر به او چشم دوخته بودند
نگاه‌هایشان آشنا بود!
درست مثل هشت سال پیش زمانی که کودکی ده ساله بود، پس از این همه سال هنوز هم نگاه‌ها رنگ و بویی یکسان داشت.
اما اینبار دیگر وقت فرار نبود…
همان مرد کوتاه‌قد کچلی که دفعه‌ی گذشته هم او را مخاطب قرار داده بود قدمی پیش گذاشت و خصمانه پرسید– هیچ معلومه تو از جون ما چی میخوای؟ جادوگری یا جن و پری؟ چرا سد راه میشی؟؟
لوریانس با لحنی رسا پاسخ داد– سه بار به شما هشدار دادم پیشروی رو متوقف کنید و به خونه‌هاتون برگردید، اما حالا اینجایید. در قلمرو گرگها! شما جنگ رو انتخاب کردین!
مرد جوانی از میان جمعیت مشت انداخت و فریاد زد– آخه تو کی هستی فاحشه؟؟
لوریانس باصدایی بلند و لحنی قاطع پاسخ داد– من نگهبان جنگلم، به نمایندگی از طبیعت به شما اعلام میکنم حق ورود به این قلمرو رو ندارید!
کسی از میان جمعیت خنده‌ای عصبی سردادو بالحنی تمسخر آمیز گفت– نگهبان جنگل آره؟ لابد طبیعت شخصا با تو ملاقات کرده فاحشه خانوم! تو چه مرگته؟ عقلتو اون سگ خورده؟؟
مرد کچل باره دیگر گفت– چطور میخوای جلوی مارو بگیری؟ اگه تا امروز راحتت گذاشتیم برای این بود که رسم شرافت نیست به یه زن حمله کنیم!
اخم‌های لوریانس از حرف تحقیرآمیز مرد درهم رفت!
با ضعیف پنداشتن لوریانس، شرافت خود را به رخ می کشیدند؟ درحالی که خنجرش را در مشت میفشرد از پشت رمبیگ پایین پرید و ده قدم پیش‌تر رفت
به آنها نشان میداد که نگهبان جنگل کیست!
خنجرش را با حالتی تهدیدآمیز بالا گرفت و به این صورت آنان را به مبارزه‌ی تن به تن فراخواند..
نگاه‌های معناداری بین هم ردوبدل کردند. چشمانشان پر از تحقیر و تمسخر بود! درنهایت مردی سی ساله، دست به کمر پیش آمد. درست مانند بقیه پوزخند میزد و مواجه شدن با لوریانس برایش تفریح بنظر می رسید
لوریانس بی توجه به آنهمه تمسخر باره دیگر بلند گفت– بیشتر
اینبار تمسخرها از پوزخند فراتر رفت و تعدادی به وضوح می خندیدند. دو مرد دیگر از جمع جدا شده و پیش آمدند
لوریانس– بیشتـر!
مرد کچل بلند قهقهه زدو گفت– گمون میکردم دردسر در پیش باشه ولی تو مارو به یه نمایش خنده‌دار دعوت کردی اره؟
چند مردجوان با چهره‌ی خندان از جمع جداشدند و سرخوشانه به سوی او آمدند..
اکنون دَه مرد گرداگرد او ایستاده‌ بودند. یکی گردن خود را به طرفین می شکست و یکی دکمه‌های پیراهن خود را بیشرمانه باز می کرد. لوریانس چهره‌های آنان را محتاطانه از نظر گذراند،
کاملا پیدا بود برای سرگرمی آمده اند!
یکی از آنان درحالی که دو قدم با او فاصله داشت بالحنی منزجرکننده گفت– هووووم… از نزدیک خوشگلتر بنظر میرسی! بذار ببینم اون زیر چی داری..
او دست خود را بسمت گریبان لوریانس پیش می آورد، کمی منتظر ماند تا او بقدر کافی نزدیک شود سپس در حرکتی ناگهانی با تیزی آرنجش محکم بر ساق دست او کوفت و لگدی بسوی کمر مردی که از پشت به او هجوم می اورد انداخت!
این اولین زهر بود، تلفیقی از سرعت و غافلگیری که باعث شد خنده از چهره‌های عیاش حریفانش رخت برکَنَد!
آنان چه می دانستند او در این سالها با چه درندگانی جنگیده و چه زخم‌هایی را به تن خریده تا تمام روشهای مبارزه را فرا بگیرد
آنان چه می دانستند طبیعت وحشی از او چه جنگاوری ساخته!
همچون یک شیرکوهی هجوم میبرد و به چابکی افعی از ضربات جاخالی میداد
درحالی که جسارت یک گراز را در خود متجلی می کرد میتوانست چون گرگ ذهن خود را برای مقابله با حریف‌های متعدد متمرکز کند
سبک مبارزه‌ی لوریانس آمیزه‌ای از تجربیات متعدد در مواجهه با حیوانات وحشی بود!
هرچه بیشتر در مبارزه فرو می رفت بیشتر بر او مسجل میشد که این انسانها چیزی جز خیک بادکرده‌ای از غرور بیجا نیستند! آنان هیچ تکنیکی در مبارزه نداشتند و فقط با تکیه بر زور مردانه‌ی خود بسوی لوریانس هجوم می آوردند
او در موقعیت‌های مناسب جاخالی میداد و باکمال تعجب دو مرد به همدیگر برخورد می کردند،
به هوا می پرید و آنان مثل احمق همانطور متعجب به او می نگریستند تا از همان بالا لگدهای سنگینی به سرو صورتشان حواله میکرد!
چند دقیقه بعد لوریانس خود را عقب کشید و نگاهی به چهره‌های خونین حریفانش انداخت. احساس میکرد با ادامه‌ی این مبارزه به شخصیت خودش توهین میکند از همین رو باره دیگر جمعیت را مخاطب قرار دادو بلند گفت– ازتون خواستم جنگجو بفرستین! این همه‌ی چیزیه که شما دارین؟
تمسخر و سرخوشی از چهره‌های جمع رخت بربسته بود و اکنون باره دیگر سایه‌ی تنفر برنگاهشان می نشست. جوانی لنگ لنگان از صف اول بیرون آمد. او همان شخصی بود که چندی پیش لوریانس زخمی کرد!
-تعجبی نداره اگه مثل حیوونا وحشی شده باشی، من اینو به همشون گفتم! بهشون گفتم نباید به تو رحم کرد
سپس اشاره‌ای به حریفان کتک خورده‌ی لوریانس که خود را جمع و جور می کردند و دوباره به جمعیت برمی گشتند کردو ادامه داد– این مردا روت شمشیر نکشیدن ، از نظر من که حماقت کردن! بی خود مغرور نشو فاحشه، تو و سگت نمیتونین درمقابل این همه نیروی مسلح بایستین
انگشت وسط خود را بسوی لوریانس راست کردو با حرص گفت– به وقتش خودم ترتیبتو میدم! جوری که مث سگ زیرم ناله کنی..
لوریانس غرش خشمگین رمبیگ را از پشت سرش شنید، آرواره‌های برنده‌ی او باعث شد مرد سکوت کند! لوریانس سری به نشانه‌ی تأسف تکان داد و چند قدم به عقب برداشت، باره دیگر بر پشت رمبیگ نشست و بلند گفت– از خشم طبیعت بترسید و دست از این قلمرو بردارید!
مرد کچل درحالی که سعی داشت کلافگی خود را پنهان کند خندید و باحالتی معنادار مردمش را از نظر گذراند– میشنوید؟! خشم طبیعت! کدوم طبیعت؟ زمین و آسمان و درخت و کوه و حیوانات همه‌ برای تأمین احتیاجات بشر خلق شدن! ما دنبال چیزی میریم که حقمونه! و حالا تو زن وحشی بی‌تمدن، سوار یه گرگ شدی و میخوای مانع پیشرفت ما بشی؟؟ اونم بخاطر چن تا درخت بی‌ارزش و یه مشت حیوون نادون؟
قلبش در سینه فشرده شد و لحظه‌ای جهانش چنان از تماشای این همه جهل درسکوت فرو رفت که صدای نفس سرد خود را درسر شنید!
دیگر مراعات بیهوده بود،
اکنون باید قدرت طبیعت و اقتدار امپراطوری گرگها را به آنان نشان میداد.
دستش را دو سوی دهانش حصار کرد و چندین مرتبه رو به آسمان زوزه کشید..
بلند و ممتد، چنانکه برباد سوار شود و در تمام قلمرو بپیچد
پس از ماه‌ها صبوری
نگهبان جنگل، هفده خاندان را برای جنگ فرا میخواند!
سیرا از مخفیگاه خود بیرون آمد و پشت سرش چیزی بیش از دویست گرگ خشمگین با آرواره‌های چین خورده و چشمان زهراگین بسوی آنان پیش آمدند
همگی پشت سر لوریانس و رمبیگ قرار گرفتند و درحالی که غرش‌های خشم‌آلودشان از میان آرواره بیرون می خزید منتظر فرمان حمله بودند
لوریانس همانطور مسلط و خیره، بر پشت گرگ قدرتمندش سینه ستبر کرده بود و لحظه‌ای از تماشای چهره‌ی مهاجران دست نمی کشید
حواس‌ها جمع میشد و اکنون بوی مرموز خطر را زیرمشامشان حس میکردند. دستها بر قبضه‌ی شمشیر گره خورده بود و محتاطانه به گرگها می نگریستند..
لحظات دیگری را در سردرگمی گذراندند و رفته رفته خلاء محیط اطرافشان رنگ متفاوتی به خود گرفت
گویا چیزی در قلب زمین به لرزش درآمده بود چراکه همگی جنبش ذرات خاک را برسطح دشت می دیدند
-این چه کوفتیه..
-زلزله شده؟؟
-لعنت! اینا از کجا دراومدن..
خیل عظیمی از موشها و حشرات از حفره‌های زمین بیرون می ریختند و دیوانه‌وار به اینسو و آنسو میشتافتند، بخاطر حضورشان جیغ و فریاد زنان از انتهای اردوگاه بالا گرفت
لرزش زمین لحظه به لحظه بیشتر میشد و غرش‌های مهیب هفده نژاد که از آنسوی دشت سرازیر شده بودند درهم می آمیخت وچنان گوش خراش در فضا می پیچید که گویی هیولاها گرد هم جمع شده و فریاد خشم سرداده اند..
ابری سیاه از هزاران کلاغ گستره‌ی آسمان را پوشاند و لحظاتی بعد تمام شاخه‌های درختان را در سیاهی خود غرق کردند
پرندگان و منقارهایشان نیز برای کمک آمده بودند!
لرزشهای زمین به اوج خود رسید و صدها و هزاران چهارپای خشمگین بدنبال فرمان آلفای گرگها از اطراف درآمدند..
فیل‌های عظیم‌الجسه و عاج‌های تیزشان
خرس‌های گریزلی و پنجه‌های قدرتمندشان
کفتارهای بی‌رحم و آرواره‌های برنده‌یشان
مارهای زهرآگین و نیش‌های هشداردهنده‌یشان
گوریل‌های خشمگین و مشت‌های گره‌شده‌ی بزرگشان
شغال‌ها، اسب‌ها، آهوها، بوفالوها، اورانگوتان‌ها، سمورها، گوزن‌ها.. همه و همه! همه آمده بودند!
تمام آنانی که لوریانس و رمبیگ به حضورشان شک داشتند برای نشان دادن خشم طبیعت متحد گشته بودند و تنها ثانیه‌ای بعد، دشت غرق در چنان بلوایی قرار گرفته بود که در چشم وحشت زده‌ی انسانها دست کمی از قیامت نداشت!
لوریانس این را در نگاه‌هایشان میدید..
چشمان درحدقه گرد شده و وحشتی را که درونشان ریشه می دواند
این کلید پیروزی بود! کافی بود یکی از آنان وحشت کند و به دیگری بنگرد تا ترس همچون یک بیماری مُسری میانشان شیوع پیدا کند و به سرعت همگی را فلج کند!
گراز مریودیش از سمت راست لوریانس با بی قراری برزمین لگد کوفت و غرید– فرمان حمله بده آلفا لوریانس..
لوریانس نگاه تیزش را درمیان مهاجران چرخاند. دیگر هیچ اثری از آن غرور بیجا نبود، آنان در وحشته خود دفن شده بودند!
صدایی ترسان را از گوشه‌ای شنید که گفت– اون.. اون زن شیطانه!.. حیوانات وحشی رو رام کرده!..

از این حرف کوته‌فکرانه پوزخند زد، باره دیگر آنان را مخاطب قرار دادو با صدایی رسا گفت– وقتی بین انسانها زندگی میکردم هیچکس چیزی درباره‌ی خداوند به من یاد نداد، اما طبیعت! چنان عظمتی در طبیعت نهفته‌ست که امکان نداره خدای قدرتمندی نداشته باشه! من اینجا شکوه و جلال خالق زمین رو درک کردم.. زمانی که صدای نفس درختها و زمزمه‌ی چشمه رو شنیدم، زمانی که جنگل اسرار شگفت انگیزش رو برام آشکار کردو در کمال حیرت دیدم منم بخشی از ذات پاک طبیعتم..
دستانش را از دو طرف باز کردو ادامه داد– این منم، دختر طرد شده‌ای که حالا هفده خاندان رو رهبری میکنه! من در دنیای وحشی قدرت روحم رو شناختم و درمسیر تعالی قرار گرفتم درحالی که انسانهای متمدن با توهم پول و طلا هر روز بیشتر از دیروز خوده واقعیشون رو فراموش کردن! ما انسانیم، خلق شدیم که فرمانروای زمین باشیم نه بَرده‌ی پول و ثروت! شما با تمدن پوچ شهری، روح پاکتون رو سرکوب کردین و درعوض حرص و طمع رو پرورش دادین
دستش را با عشق و وفاداری بر پشت رمبیگ کشید و ادامه داد– میبینم اونچه رو که باعث حیرت شما شده، از خودتون میپرسید چرا این موجودات قدرتمند از من اطاعت میکنن.. دلیلش اینه.. چون میدونن من جونم رو براشون فدا میکنم. این مفهوم فرمانروایی بر زمینه! ما باید حافظ این زمین بارور باشیم نه نابودگرش .. اگه میخواین زمین سلطنت انسانها رو قبول کنه، فرمانروایان لایقی باشید!
نگاه معناداری به چهره‌ی متحیر مرد کچل انداخت و گفت– معنی پیشرفت،رسیدن به طلا نیست آقا! اگه جایگاه روحتون رو در سازوکار این دنیا فهمیدین، اونجاست که در مسیر پیشرفت قرار گرفتین
دست چپش را به آرامی به جلو هائل کرد و لحظه‌ای به زوما نگریست. صدها مار ریز و درشت، پیچ و تاب خوران بسوی جمعیت خزیدند و با چابکی دور بدن افرادی که تیرو کمان داشتند چمپاتمه زدند
هوای سبکی برگریبان لوریانس وزید و لحظه‌ای بعد ژوکیت برشانه‌اش نشست
ژوکیت– عجب معرکه‌ای بپا کردی آلفا لوریانس
مثل همیشه مغرور و بیخیال بود. لوریانس نیم نگاهی به او انداخت و لبخند زد:
لوریانس– اومدن؟
همانموقع پرندگان عظیم‌الجسه‌ی باشکوهی با بالهای دومتری افراشته و منقارهای خمیده‌ی خوش‌تراش آسمان را شکافتند و نفیرکشان بسوی مهاجران سرازیر شدند
آنان عقاب‌های سرسفید قبیله‌ی میروتاش بودند،
آخرین نسل از پرندگانی باستانی که قدرت بلند کردن یک مرد را در پنجه‌های پایشان داشتند!
جمعیت برآشفت و از هجوم ناگهانی مارها و عقابها بهم ریخت
لوریانس هنوز به گله‌ی عظیم پشت سرش اجازه‌ی حمله نمی داد چراکه بنظر می رسید همین مقدار برای عقب راندن مهاجران کافی باشد
نگاهش به آشوب پیش رویش بود که زنی از ناکجا زجه‌زنان فریاد کشید– اونارو از ما دور کن!… از اینجا میریم و جنگل نفرین شده‌ت مال خودت… مارو بحال خودمون بذار جادوگر!..
پشت سر او صدای چند مرد بلند شد:
-دیگه کافیه
-ولمون کن! این جهنمو تمومش کن
-ما میریم!… ما برمیگردیم به خونه، فقط تمومش کن
لوریانس از پشت رمبیگ پایین پرید و درحالی که بازویش را دور گریبان او حلقه می کرد گفت– چی فکر میکنی؟
رمبیگ نگاه پراطمینانی به او انداخت و پاسخ داد– ملکه تویی!
لحظه‌ای چنان آسودگی خاطر لوریانس را فرا گرفت که بی هوا در آغوش رمبیگ فرو رفت
باور نمیکرد به این راحتی تمام شده باشد! رمبیگ چند لحظه‌ای او را به خود فشردو سپس گفت– اونارو بکش عقب تا جون چند نفرو نگرفتن
سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و چند قدم از رمبیگ دور شد سپس با حرکت دست مارها و عقابها را به عقب فراخواند. نگاهی به چهره‌های آشفته‌ی مهاجران انداخت، شبیه جن‌زدگان به اطراف می نگریستند!
لوریانس– از همین حالا هرچی که اوردین جمع می کنید و بلافاصله راهی میشید. افراد من لحظه به لحظه شمارو زیر نظر دارن فهمیدین؟
نگاه‌هایشان هنوز متنفر بود ولی اکنون ترس و وحشت از سروپایشان بیداد میکرد. وحشتی که تا نسلها آنان را از این قلمرو نفرین شده دور نگاه میداشت! بلافاصله پس از اینکه از شر مارها و عقابها خلاص شدند بسوی جمع‌آوری اسباب و اساسیه‌ی خود شتافتند و تمام مدت نگاه‌های هراسانشان هول محور لوریانس و حیوانات می چرخید
لوریانس برای آخرین بار نصیحتشان کرد– طبیعت اولین مادر همه‌ی ماست، به مادرتون احترام بذارید!
به انان پشت کردو همانطور که بسوی رمبیگ باز می گشت نگاهی به آنسوی درختان انداخت
میدانست هکتور آنروز بیش از حد توانش صبوری کرده.
از به یادآوردن قرار شبانه‌اش با هکتور دلش غنج زد! ساعتی دیگر به آغوش او باز میگشت و تا میتوانست او را می بوسید!
در یک قدمی رمبیگ ایستادو به حیوانات بیشمار رو به رویش نگریست. برخلاف فیلها، گرازها و سمورها دلخور بنظر می رسیدند!
سرش را متواضعانه برای احترام بسوی آلفاها خم کردو آنان نیز متقابلا به او پاسخ دادند..
چشمانش را با اشتیاق به گرگ جذابش دوخت، قدم دیگری پیش گذاشت و ناگهان پهلویش آتش گرفت!
آه دردناکش در گلو خفه شد و چشمانش سیاهی رفت..
با بدنی منجمد شده نگاهی به خود انداخت
تیری از چله رها شده و پهلوی چپ او را شکافته بود..
خرناس بی‌رمق رمبیگ در گوشش پیچید– لوریانس..
به رمبیگ که درست در مقابلش بود نگریست،
تیر از گوشه‌ی پهلوی او رد شده و راست در سینه‌ی رمبیگ فرو نشسته بود!
به خونی که از سینه‌ی رمبیگ جاری میشد خیره مانده بود و حرکت روان مایع غلیظ گرمی را بر کمر خود حس میکرد
کمرش در آتش میسوخت و بسختی نفسش از گلو بالا می آمد
با زانوهای سست، قدمی به پیش برداشت و بر گریبان رمبیگ رها شد، چشمان پر دردش بر چشم کهربایی زیبای او خیره ماند و لبخند محوی بر لبش نشست
درحالی که درونش از درد میسوخت زمزمه کرد– تا آخرش باهمیم..
رمبیگ بی رمق پاسخ داد– تا آخرش..
~•~•~•❧•~•~•~

صدای آهنگین ماروین مثل یک موسیقی گوش نواز در گوشش طنین می افکند و همانطور به بازوبسته شدن دهان نرم و پررنگ او در زمینه‌ی صورت معصومش می نگریست. نیم ساعتی میشد که مثلا با مادرش حرف میزد! همانجا گوشه‌ی تخت نشسته بود و دست از ور رفتن با سرو موی لوریانس برنمیداشت
لوریانس– وای هکتور، روز به روز بیشتر شبیه‌ت میشه.. انگار خودت اونو بدنیا آوردی!
هکتور درحالی که آنسوی اتاق با گنجه‌ی کتابهایش ور می رفت خندید و گفت– پس حدقل مطمئنیم که خوش قیافه میشه!
لوریانس نیز متقابلاً خندید و کمی خود را روی بالش‌های تخت بالاکشید. زخم باندپیچی شده‌ی پهلویش کمی سوخت ولی اکنون بعد از گذشت دو روز از آن حادثه دیگر چندان اذیتش نمیکرد
گرچه حتی اگر هم ازاردهنده بود لوریانس این آزار را با جان و دل می خرید. اکنون پس از پشت از گذاشتن آن همه گرفتاری، دیگر تحمل کمی درد که برای او کاری نداشت!
با آسودگی خاطر به ماروین که اکنون به انگشتان دست مادر بند کرده بود نگریست و چشمانش باره دیگر روشن شد..
حالا دیگر روزهای بسیاری فرصت داشت که بی دغدغه برای او مادری کند، حتی می توانست فرزند دیگری بدنیا بیاورد! یک یا دو پسر دیگر… و یا شاید سه تا! دلش از تصور جست و خیز پسران قدو نیم قد بازیگوشی که درست شبیهه هکتور هستند غنج زدو ناخودگاه لبخند بر لبانش نشست..
هکتور– به چی می خندی؟
نگاهش را از ماروین گرفت و با او نگریست. هکتور درحالی که یک کتاب در دست داشت به یکی از نرده‌های انتهای تخت تکیه زده بود. دکمه‌های لباس سفید سبکش تا روی سینه باز بود و برش‌های جذاب گیسوانش در دوسمت صورت حصار زیبایی ایجاد کرده بودند. قبل از اینکه لوریانس پاسخی به او بدهد در اتاق باز شد و لارای شیرین درحالی که لیندا به دنبالش می دوید به داخل اتاق سرازیر شدند
لیندا که بخاطر دنبال کردن دخترش کمی نفس نفس میزد دستش را روی سینه گذاشت و رو به لوریانس گفت– اوه عذرمیخوام! این دختر داره منو دیوونه میکنه..
لارا که تنها یک شورت به تن داشت پشت هکتور پناه گرفت و حق به جانب گفت– گفتم نمیام نمیام نمیااااام!
هکتور خم شدو همانطور که لارا را در آغوشش بلند میکرد گفت– اینبار چی شده آتیش پاره؟
لیندا بلافاصله پاسخ داد– میخوام ببرمش حمام ولی نمیزاره! مدام لجبازی میکنه
ماروین پس از شنیدن صدای لیندا لبخند گشادی برچهره‌اش نشست و بلافاصله با اشتیاق گفت–.. آپ!..
بنظر می رسید یک همبازی دقیقا همان چیزیست که لارا می خواهد چراکه فوراً گفت– مامان میشه با ماروین بریم حمام؟؟
لیندا آهی کشید و همانطور که ماروین را روی تخت برمیداشت و در آغوش می گرفت رو به لوریانس گفت– خداروشکر راه حل اینجا بود!
هکتور دخترک را زمین گذاشت و او درحالی که پشت سر مادرش از اتاق بیرون میرفت گفت– مامان مبادا به عمو آرگوت بگی من دارم با آقایون میرم حمام!..
نگرانی که او در لحن کودکانه‌اش داشت باعث شد هکتور و لوریانس باره دیگر بخندند! پس از خروج لیندا و کودکان، هکتور سمت راست تخت کنار لوریانس نشست و پاهایش را دراز کرد، سپس کتابی را که باخود آورده بود باز کردو مشغول مطالعه شد.
زخم سینه‌ی رمبیگ هم مانند پهلوی او بسرعت درحال بهبود بود بااینحال او به اصرار هکتور قبول کرد چند روزی برای استراحت آنجا بماند. دلش میخواست شخصاً شاهد روند بازگشت مهاجران باشد ولی صلاح نبود بیش از این از شوهرش نافرمانی کند. به هرحال گرگها هرروز اخرین گزارشات را برای او می آوردند. علیرغم اینکه تلاششان را کرده بودند در آن جنگ کسی کشته نشود ولی درنهایت تیراندازی ناگهانی مردجوانی که بخاطر زخم پایش از لوریانس کینه به دل داشت، خشم سیرا را برانگیخت و درنهایت آن مردک را هلاک کرد!
هکتور– عزیزم وقتی اینطور بهم زل زدی حواسم پرت میشه
هکتور درحالی که نگاهش به کتاب بود این حرف را زدو لوریانس تازه به خودش آمد! رویش را از او گرفت و نگاهی به خودش انداخت‌، لباس ساده‌ی بلندی به او پوشانده بودند که در آن راحت باشد. دستش را روی باندپیچی پهلویش گذاشت، پس کی خوب میشد! دلش برای تاختن بر پشت رمبیگ تنگ شده بود…
اهی کشید چند لحظه بعد خطاب به هکتور گفت– بلندتر میخونی؟ حوصله‌م سر رفته..
هکتور سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو لحظه‌ای بعد شروع کرد به خواندن– .. بردگان باید خود را از یوغ بردگی رها کنند، چه در کوچه و خیابان درخدمت ثروتمندان هستند و چه در خانواده‌های سلطنتی متولد می شوند.
فرقی ندارد که آدمی به زر و زیور آراسته باشد و یا فقیر و بی‌سرمایه! اگر کسی درهر جایگاهی که هست، نتواند مسیر زندگی‌اش را خودش انتخاب کند،
قطعاً یک بَرده است. …
در آرامش به صدای گرم و جذاب هکتور گوش میداد و باره دیگر چشمانش بسوی تماشای او کشیده میشد..
نیمرخ جذابش را از نظر گذراند و چند لحظه‌ای بر حرکت آرام سینه‌ی پهن او درحین نفس کشیدن خیره ماند
آرنجش را برای نگه داشتن کتاب، بسوی بالا خم کرده بود و به این صورت عضله‌ی ورم کرده‌ی بازویش بیشتر خودنمایی می کرد
کمی پایین‌تر یکی از پاهایش را جمع کرده و دیگری را روی تشک تخت دراز کرده بود
بعلاوه قرار گرفتن در این حالت باعث میشد برجستگی عضو زیر شلوارش بخوبی در چشم بیفتد! دیگر توجهی به کتاب خواندن هکتور نداشت، چشمانش مدام بر بدن خوش‌تراش او می غلطید و درنهایت روی برجستگی شلوارش متوقف میشد
شرم‌آور بود ولی نمیتوانست چشمان خود را کنترل کند، کم کم تپش قلبش سرعت گرفت و گرمای آزاردهنده‌ای او را دربر گرفت
دلش میخواست آن برجستگی جذاب را لمس کند اما خجالت می کشید. کمی با خود کلنجار رفت، مگر خوده او قبلا نگفته بود از کنجکاوی لوریانس خوشش می آید؟
ایرادی نداشت اگر اینکار را می کرد، به هرحال این مرد شوهر او بود! نگاه دزدانه‌ای به نیمرخ هکتور انداخت که در آرامش کتاب مطالعه میکرد، دست راستش را با احتیاط بسوی او حرکت داد و لحظه‌ای تمام جسارتش را در مچ دست جمع کرد و بعد..
کف دستش که مماس برآن برجستگی کلفت و سفت روی شلوار قرار گرفت، بی‌هوا دلش فرو ریخت
هکتور– که اینطور!
هکتور یک تای ابرویش را بالا انداخته و به او می نگریست! لوریانس خجالت کشید ولی دستش را برنداشت، هیچ فشاری روی عضو هکتور نمی اورد، دستش را به سبکی پَر آنجا گذاشته بود! آنقدر وجب به وجب بدن هکتور را دوست داشت که نمیخواست هیچ حس ناخوشایندی به او منتقل کند
درحالی که چشمانش را به چهره‌ی مهربان هکتور دوخته بود ارام گفت– دلم براش تنگ شده..
لحظاتی را که پاره‌ای داغ از هکتور به درونش فرو می رفت به یاد می آورد، چقدر حس خوبی داشت و اکنون حقیقتاً چقدر دلتنگش بود!
هکتور دست او را گرفت و همانطور که به ارامی از خود دور می کرد با لحنی شوخی‌آمیز گفت– دل اونم برات تنگ شده! ولی الان که نمیشه..
دست لوریانس را روی تخت گذاشت و همانطور که دوباره با کتاب مشغول میشد گفت– الان بدنت تحمل همچین چیزی رو نداره، هنوز ضعیفی
به یک دقیقه نکشیده لوریانس باره دیگر دستش را همانجا گذاشت! حرارت بدنش مدام بیشتر میشد و بی تاب فشرده شدن زیر سنگینی بدن او بود
هکتور لحظه‌ای کتاب را روی صورت خود انداخت و خندید
هکتور– وسوسه‌م نکن! دیوونه شدی؟!
لوریانس دستش را پس نکشید درعوض با ملایمت برجستگی عضو هکتور را در حصار انگشتانش نوازش کرد. حرارتش را حتی با وجود شلوار حس میکرد!
هکتور کتاب را کنار زدو مچ دست او را گرفت ولی اینبار او را دور نکرد. ریتم نفس کشیدنش نامنظم شده بود اما در نهایت چند لحظه بعد درحالی که بااکراه دست لوریانس را از بدنش جدا میکرد با افسوس گفت– نمیشه لوریانس، ممکنه زخمت دوباره خونریزی کنه
لوریانس آهی کشید و درحالی که به سمت چپ پهلویش اشاره می کرد بهانه‌جویانه گفت– ولی زخم اینطرفه اصلا ربطی به اونجاها نداره!
هکتور که واضح بود سعی دارد هم او و هم خودش را قانع کند گفت– اینکارا انرژی زیادی میخواد ضعف میکنی! وقتی به نفس نفس بیفتی زخمت درد میگیره و سرباز میکنه..
نمیخواست اینکار را بکند! به لوریانس نمی نگریست تا بیش از این وسوسه نشود و این رفتارها باعث میشد او ماتم بگیرد. آغوش قوی شوهرش را میخواست و عطش کم کم داشت او را به گریه می انداخت..
لوریانس– هکتور… تو خیلی بدجنسی!.. ازت متنفرم!
چانه‌اش لرزید و اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین غلطید. هکتور نیم نگاهی به او انداخت و سپس زد زیر خنده! قطعاً خنده‌اش دراین شرایط باید لوریانس را عصبی میکرد ولی قهقهه‌ی خوش آهنگش بیشتر قلب او را لرزاند
هکتور– همین دو روزه پیش جلوی یه لشکر آدم عصبی ایستاده بودی میگفتی من فرمانروای جنگلم، حالا روی تخت خوابیدی و گریه زاری راه انداختی که بکنمت!؟
لحظه‌ای گریه را از یاد بردو با گونه‌ی سرخ شده گفت– اوه! خیلی بی ادبی لرد هکتور!
هکتور درحالی که هنوز لبخند بر چهره‌ داشت بسوی او چرخید، بر ساعد دست چپش تکیه زدو با دست دیگر گیسوان او را نوازش کرد. سپس درحالی که به چشمان خیس از اشک او می نگریست بالحنی پرمحبت گفت– گریه نکن عزیزم، کلی وقت واسه اینکارا داریم! چند روزه دیگه خوب میشی و..
لوریانس دستش را پشت گردن او فرستاد و اورا بسوی خود کشید. آرام اینکار را کرد ولی هکتور بدون هیچ مقاومتی با او همسو شدو لبش را در لب او فرو برد. لوریانس با خودش گفت حالا که نمیشود چندان پیشروی کرد لااقل تا میتواند از دهان خوش طعم او بنوشد
اما بوسه‌ی خیسش آنقدر پرحرارت و طولانی شد که درنهایت هکتور لبش را کمی پس کشید و گفت– میبینی از همین حالا نفسات چطور شده؟ دیگه بسه..
قبل از اینکه باره دیگر دور شود لوریانس بازوی او را گرفت و ملتمسانه گفت– نه! میتونم آروم باشم.. اگه یواش انجامش بدیم چیزی نمیشه! درست نفس میکشم خب؟..
هکتور لحظاتی با تردید به او خیره ماندو در نهایت آهی کشید. سرجایش نشست و درحالی که پیراهن بلند لوریانس را با احتیاط بالا می کشید و از سرش درمی آورد گفت– فقط امیدوارم پشیمونم نکنی
نیمه‌ی راه بیرون کشیدن پیراهن از دستان او بود که لوریانس باره دیگر کمی خیز برداشتو لبهای او را بوسید! هکتور از این همه شور و شتاب او خنده‌اش گرفت ولی لبش را جدا نکردو همانطور که همراهی‌اش میکرد او را در آغوش گرفت
نمیخواست به بدن لوریانس فشار بیاورد به همین خاطر اصلا رویش نمیخوابید
با محبت و ملایمت گردن لوریانس را بوسه‌باران کرد و کم کم لبهایش را روی برجستگی سینه‌ی او نشاند. مکیدن سینه‌ی او را که آغاز کرد لوریانس در مستی کاملی فرو رفت
به حرکت لبهای او بر بدن خود می نگریست و شانه‌های پهنش را نوازش میکرد
چشمانش به هکتور بود و عشق و احتیاط را در تمام حرکات او میدید!
با لبهایش ذره ذره‌ی بدن او را می بوسید، سرشانه‌هایش، سینه‌اش، کمرش، شکمش…
لغزش لبهایش را پایین‌تر بردو بر گوشه‌ی رانهای او کشید، دیگر جداً برایش سخت بود نفسهای عمیقش را کنترل کند! دستش را در موهای هکتور فرو بردو او را بالا کشید.
چشمان کشیده‌ی جذاب او نیز غرق عطش بود و طوری که حریصانه به لوریانس می نگریست قلبش را به نوسان می انداخت.
گیسوان آشفته‌ی لوریانس را نوازش کردو گفت– .. اگه احساس درد کردی…
لوریانس با بی تابی حرف او را برید و گفت– باشه!.. باشه..
همانطور که با چشمانش تک تک واکنش‌های لوریانس را می پایید پاهای او را آرام از هم باز کردو در میانشان قرار گرفت. سینه‌اش تنها یک وجب با سینه‌ی لوریانس فاصله داشت اما نمیخواست سنگینی بدن خود را روی او بیندازد
لب داغش را برلب لوریانس نشاند و همان لحظه آرام و بااحتیاط به درونش فرو رفت..
بلافاصله پلکهایش از این لذت غلیظ و آتشین برهم افتاد و درحالی که هکتور لبش را می نوشید آه کشید
نمیخواست بدقول باشد و با نفسهای تند و محکم هکتور را پشیمان کند ولی کنترل این احساس بسیار دشوار بود! او حرکت آرام مردی را که عاشقش بود در درونش حس می کرد و هربار که نفس می کشید پهلویش کمی می سوخت
هکتور لحظه‌ای متوقف شدو درحالی که گونه‌ی او را نوازش می داد با چشمانی خمار زمزمه کرد– عزیزم.. یواش، بهم گفتی میتونی آروم باشی..
لوریانس غرق در لذت و تماشای آن چهره‌ی جذاب پرمحبت گفت– .. هکتور..
هکتور درحالی که او را پر و خالی میکرد گفت– بله عزیزم..
لوریانس بوسه‌ی گرمی از او گرفت از میان نفسهای صدادارش آرام گفت–.. دوسِت دارم.. بیشتر از جونم..
هکتور باره دیگر در او فرو رفت و آه خوش آهنگش هوش از سر لوریانس برد!
عمیق‌تر او را پرو خالی می کرد و لوریانس آنقدر از گرمی وجود او لذت میبرد که اهمیتی به آن سوزش خفیف نمیداد. هکتور بیشترو بیشتر او را به چشمه‌ی عسل هل داد و چند لحظه‌ی بعد عشق و وابستگی از تمام ذرات بدنشان موج گستراند
روحشان درهم آمیخت و سپس آرام گرفتند..

هکتور بدون اینکه خود را روی لوریانس بیندازد او را در آغوش گرفت.
حرارت بدنهایشان دیوانه وار بود و نفس‌هایشان صدا دار
گونه‌ی هکتور را بوسید و سعی کرد تا جایی که میتواند او را در آغوش نگه دارد، میدانست او اکنون چقدر خسته است و بااینحال بخاطر وضعیت لوریانس خود را کنترل می کند که رویش نیفتد
چند لحظه بعد هکتور نیز متقابلا او را بوسید و در کنارش دراز کشید. نفسی تازه کردو به لوریانس نگریست– حالت خوبه؟ اذییت نشدی؟
لوریانس دستش را گرفت و به او لبخند زد.
لوریانس– خسته‌ت کردم؟ ..ببخشید..
هکتور متقابلا به او لبخند زدو دستش را فشرد– نه! برای من عالی بود…خصوصاً اون قسمتش که گفتی بیشتر از جونم!
لوریانس عضلات برنزی و چهره‌ی صمیمی او را از نظر گذراند و گفت– واقعا؟… یعنی.. میشه دوباره بکنیم؟
چشمان هکتور در حدقه گرد شد!
هکتور– از تو باید ترسید زن!

*یـک مـاه بـعد*
دستانش را به کمرش زدو مضطربانه شروع کرد به قدم زدن
نیمه شب بود اما تمام گله در دامنه‌ی کوه منتظر ایستاده بودند، آن شب شب بسیار مهمی برای قلمرو محسوب میشد
شبی که شاهزادگان جنگلی متولد می شدند!
رژه رفتن را رها کردو از همانجا نگاهی به ایوان غار انداخت، هنوز هیچ خبری نبود
بسوی رمبیگ رفت و برای صدمین بار پرسید– هنوز وقتش نیست؟؟ دیر نشده؟
رمبیگ ظاهراً آنجا با آرامش نشسته بود ولی لوریانس هیجان را در آن چشمان کهربایی درخشان می دید!
رمبیگ– نه لوریانس، باید منتظر اعلام سیرا بمونیم..
شاید این کلافه کننده ترین رسم در میان حیوانات بود که در هنگام زایمان باید چند ساعتی تنها می ماندند و تا پایان کار کسی حق نزدیک شدن به آنان را نداشت!
لوریانس پوفی کشید و مصرانه گفت– تو جفتشی! محض رضای خدا برو ببین چرا اینقد طول کشیده..
رمبیگ– اگه مشکلی بود سیرا بهم میفهموند، الان داره طبق روال عادی پیش میره..
چشمانش را در قاب چرخاند و فوجی از هوای معطر و سبک بهاری را فرو داد. این انتظار دلش را به سر رسانده بود!
گوشها و سر رمبیگ فوراً بسوی دهانه‌ی غار چرخید و لوریانس ناخوداگاه حتی سریعتر از او به آن سو دوید!
درحالی که قلبش تا زیر حلق بالا آمده بود از ایوان غار بالا پرید و درکنار رمبیگ کمی پیش رفت..
آنها آنجا بودند! در آغوش سپید مادرشان با چشمان بسته و آرواره‌های ظریفی که مدام بازو بسته میشد
دو توله به سیاهی شب، درست شبیه پدرشان!
قلب لوریانس در سینه به نوسان افتادو اشکهایش بر گونه جاری شد
آنان شیره‌ی جان رمبیگِ او بودند!
از گوشت و پوست و استخوان او!
سیرا دو رمبیگِ دیگر بدنیا آورده بود!
رمبیگ از کنار او گذشت و با محبت شروع کرد به نوازش سیرا. او خسته و بی رمق بنظر می رسید بااینحال با اشتیاق به ابراز علاقه‌ی جفتش پاسخ میداد.
لوریانس با زانوهای سست شده از عشق و هیجان پیش آمد و درحالی که می گریست در مقابل توله ها بر زانو نشست
بدنشان هنوز خیس و خز سیاهشان بسیار لطیف بود
بسختی خود را تکان میدادند و اگرچه بسیار ضعیف بودند ولی لحظه‌ای سرجایشان بند نمی شدند
سیرا به لوریانس نگریست و گفت– هردو پسر شدن
آن لحظه به خودش آمدو درحالی که سعی داشت گریه را متوقف کند لبخند پرمحبتی به سیرا زد
لوریانس– خسته نباشی سیرا! اونا محشرن..
از جا برخاست و ابتدا پیشانی سیرا را بوسید و سپس رمبیگ را محکم در آغوشش فشرد.
لوریانس‌– حالا من سه تا رمبیگ دارم..
رمبیگ– درحالی که لوریانسِ من هیچ وقت تکرار نمیشه
گریبان رمبیگ را بوسید و از غار خارج شد. باید آنان را باهم تنها می گذاشت تا به قدر کافی بهم عشق بورزند.
گله با گوشهایی راست شده منتظر خبر نشسته بودند
لوریانس دامنه‌ی کوه را از نظر گذراند و بلند گفت– پسران آلفا رمبیگ ، در سلامت کامل متولد شدن!
و صدای زوزه‌ی مقتدرانه‌ی گرگها یک به یک در گستره‌ی آسمان شب طنین افکند..
روح لوریانس سرشار از عشق و غرور شده بود
او با حراست از طبیعت، از پوچی و بیهودگی رها میشد،
زندگی‌اش بسیار پرمفهموم تر از پیش بود چراکه افتخار مادر بودن را درک میکرد ،
وابستگی به شوهرش هکتور، قلب و روحش را رنگین کرده بود
و رمبیگ..
رمبیگ هنوز برای او یک دنیا بود!

پایان جلد اول.

نوشته رمان امپراطوری گرگ ها پارت آخر اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن