آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان امپراطوری گرگ ها پارت۱۳

جلد اول رمان وحشی

جهت دسترسی ساده به پارت اول تا اخر رمان امپراطوری گرگها وارد شوید

لوریانس که نگاه دردمندش به او دوخته شده بود زمزمه کرد– ..میخوای چیکار کنی؟..
هکتور لبهایش را مماس با چانه‌ی او گذاشت و آهسته گفت– هیچی عزیزم.. نگران نباش..
لوریانس آب دهانش را بسختی قورت دادو بالحنی بی رمق گفت– پس… منو ببر به کوهستان…
هکتور نفس گرمی در گوشش کشید و زمزمه‌وار گفت– گفتم که.. هیچکاری نمیکنم…فقط یکم تو بغلم بمون..
صورتش را درست درمقابل چهره‌ی پرنیاز لوریانس گرفت، نگاهش را بر تک تک اجزای صورت او غلطاند و آرام پرسید– باشه؟
چشمان لوریانس به حرکت لبهای او دوخته شده بود، سرش را بسیار کوتاه و آرام به نشانه‌ی مثبت تکان داد درحالی که تمام هوش و حواسش متوجه لبهای هکتور بود. منتظر لحظه‌ای بود که باره دیگر از هم وا شوند و نفس گرمی از بینشان به صورتش بوَزد..
لبهای هکتور تکان نخوردند اما سرش آرام پایین‌تر آمد و لحظه‌ای بعد داغی مطبوعی بر لبهای لوریانس نشست…
یکبار دیگر بند دلش پاره شدو چیزی درونش پیچید
لبهای هکتور نرم نرمک از هم وا شدند و لحظه‌ای بعد لب پایین لوریانس را نوشیدند،
دهانش گرم و لغزنده بود
چنان با ملایمت لبهای لوریانس را مزه مزه می کرد که او نمیتوانست فکر پس زدنش را به سر راه دهد
کم کم دهانش را به زیر چانه‌ی او سُرداد و سپس در گودی گردنش فرو رفت…
وقتی نفس پرحرارتش و لغزش لبهای نرمش پوست گردن او را نوازش می داد، مدام موجی از سرتاپایش می‌گذشت
پلکهایش ناخواسته بسته شد و ستون کمرش منقبض
ناخوداگاه رانهایش را به پهلوهای هکتور میفشرد
دلش می خواست عضو حساسش را بیشترو بیشتر به بدن هکتور بچسپاند،
یکبار دیگر آن حرارت شدید را در خودش حس میکرد
همان جای خالی که بی‌تاپ پر شدن بود و پیچشی که از درونش موج می گستراند
اکنون حتی دیوانه‌کننده‌تر از قبل بود، آنقدر برای فشردن بدن درشت مردانه‌ی هکتور به خود عطش داشت که چیزی نمانده بود اشکهایش جاری شود…

درست همان لحظه که او در اوج بیتابی بود هکتور آهسته از رویش کنار رفت، دوری‌اش آنقدر سخت بود که حس کرد سلول‌های بدنش از زیر پوست بسوی بدن هکتور کشیده می‌شوند
درحالی که منقطع نفس می کشید و به وضوح اشک در چشمانش جمع شده بود به هکتور نگریست
هکتور نیز به او چشم دوخته بود و کمی مردد بنظر می رسید، میخواست چکار کند؟
لوریانس زمزمه کرد— … باید برم نه؟..
هکتور سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو با صدایی آهسته گفت– داری آتیش میگیری لوریانس…چطور میتونم بذارم بری؟…
خیز برداشتو لحظه‌ای آرام بوسه‌ای بر گونه‌ی گُر گرفته‌ی او زد، به چشمان پرتمنای لوریانس نگریست و ادامه داد– نمیذارم بری..
قطعیت و درعین حال آرامشی که در لحن خود داشت باعث شد دل لوریانس غنج برود!
سپس بدون اینکه در حرکاتش عجله‌ای داشته باشد کمی عقب رفت تا آخرین تکه‌ی لباس لوریانس را هم از تنش خارج کند.
صدای لوریانس لرزید– ..نه…
هکتور اهمیتی به او ندادو درعوض درحالی که لباس او را پایین می کشید بوسه‌ی داغی در حفره‌ی نافش زد.
پوست شکمش از لمس لبهای هکتور لحظه‌ای لرزید!
وقتی هکتور کاملا لباس او را از تنش درآورد آنقدر خجالت کشید که دست عرق کرده‌اش را درمقابل صورتش گرفت. نفس نفس میزد و نمی دانست چه قرار است پیش بیاید
چند لحظه بعد گرمی لبهای هکتور را برانگشتان دستش حس کرد و کم کم سینه‌ی قدرتمندش بر او خوابید،
لوریانس دستانش را از صورت خود کنار زدو او را در یک وجبی خود دید
آب دهانش را قورت دادو بریده بریده گفت– گفتی… گفتی هیچکاری نمیکنی…
هکتور توجهی به حرف او نمی کردو همانطور چشمان براق کشیده‌اش را به نگاه لوریانس دوخته بود،
او حریصانه میخواست تک تک واکنش‌های لوریانس را ببیند
لحظه‌ای بعد مردانگی داغ و سفت هکتور مماس با عضو حساسش قرار گفت و موج نفس گیری از آن ناحیه به تمام بدنش منتشر شد
چشمانش خمار شدو لبش را گزید
رنگ نگاه هکتور و سنگینی نفسهایش نشان می داد که قرار نیست او را رها کند
لبهایش را به کام لوریانس فرو بردو بوسه‌ی خیسی را آغاز کرد
از تماس مستقیم عضو آتشین هکتور آنقدر دلش غنج میزد که حتی نفس کشیدن هم دشوار شده بود
همانطور که لبهای لوریانس را می نوشید دستانش را با حالتی نوازشگرانه به رانهای او رساند و پاهای او را به دور کمر خود حلقه کرد
لوریانس مقاومت نکرد چراکه اکنون بهتر میتوانست بدن بی تاب خود را به او بچسپاند
چند لحظه بعد هکتور لبهایش را از لب لوریانس جدا کردو نگاه پرحرارتش را به چهره‌ی برافروخته‌ی لوریانس دوخت
نمیدانست چرا از او جدا شده، هنوز می خواست گردش لبهای خیس او در دهانش حس کند، هنوز تشنه‌ی طعم ناب او بود…
هکتور کمرش را درحالی که تماما مماس با بدن لوریانس بود کمی عقب کشید و نوک عضوش را به دهانه‌ی عضو لوریانس رساند
به هکتور خیره ماندو از تصور اینکه قرار است در او فرو برود دلش ضعف رفت
او قبل از آغازه کار چند لحظه‌ای را صرف نوازش گیسوان لوریانس کردو به چشمان بی‌تابش خیره ماند
اشکی از گوشه‌ی چشم لوریانس پایین غلطید و از بین نفس زدن هایش زمزمه کرد– میترسم…
هکتور درحالی که هنوز او را نوازش می کرد با لحن گرم مردانه‌اش گفت–… نگام کن، درست تو چشمام… میخوام اینکارو بکنم، هر روز..
درحالی که عطش در نگاه خمارش سرشار بود و نفس‌هایش سنگین، باره دیگر با قاطعیت تکرار کرد– .. میخوام هر روز اینکارو باهات بکنم..
قدرت و گرمایش، و جملاتش که زورگویانه بود بیش از پیش لوریانس را به جوش آورد
چقدر تماشای زورگویی او لذت بخش و جنون آمیز بود!
هکتور–… میفهمی؟.. هر روز میکنمت…
جسم کلفت و آتشین هکتور آرام و عمیق به درون او خزید…
لحظه‌ی پیش رفتنش و آنطور که درون او جا باز میکرد و می‌لغزید، چنان لوریانس را غرق لذت کرد که ناخواسته گردنش به عقب مایل شد و آه کشید
اکنون تکه‌ی داغ و سرکشی از مرد زورگوی جذابش درون او بود
چنان لوریانس را از خود پر کرده بود که هیچ جای اضافه‌ای در دنیایش باقی نمی گذاشت
او را عمیق و گرم، پر و خالی می کرد و لحظه‌ای از تماشای بی‌تابی‌اش دست نمی کشید
لوریانس بازوانش را بر شانه‌ی هکتور انداخت و حلقه‌ی پاهایش را دور کمر او محکم کرد
میخواست او را بیشتر به خود بفشارد ، میخواست هکتور بیشتر در او فرو برود
آه دیگری کشید و هکتور دیگر نتوانست لبهای خود را کنترل کند
درحالی که اکنون تاانتهای عضوش او پر می کرد لبهایش را نوشید
حرکت بدن گرم قدرتمندش و عضو داغش که در درون او بود مدام قلبش را می چکاند نمیتوانست مانع آه کشیدنش شود
اکنون که دهان‌های خیسشان نرم و مشتاق در هم گره میخورد، حتی برای آه کشیدن هم از هم جدا نمیشدند
آنقدر درهم پیچیدند و آنقدر نفس‌های داغ و آه‌های عمیقشان را در دهان یکدیگر رها کردند که دیگر فاصله‌ای تا جنون نداشتند
لوریانس با تمام توانی که در دست و پایش داشت هکتور را به خود می فشرد و حرکت عضو داغ ضربان دارش را در اعماق خود حس میکرد
قلبش دیگر آنقدر دیوانه‌وار می کوبید که حس میکرد می تواند صدایش را بشنود
لبش را از هکتور جدا کردو با بی‌تابی نام او را زمزمه کرد. گریه‌اش گرفته بود!
هکتور لبهایش را در گونه‌ی او فرو برد و همانطور که آه خوش آهنگش گوش لوریانس را قلقلک میداد باره دیگر او را پر و خالی کرد
با چشمان نیمه باز و نفس‌های منقطع به حرکت هکتور بر روی خود چشم دوخت،
به رگ‌های متورم گردنش
به پوست پر حرارت خوش رنگش،
به ماهیچه‌های منقبض شده اش و گیسوان پریشانش که بر سرو روی لوریانس می ریخت
او چطور این همه مدت دوری از چنین گرمایی را تحمل کرده بود؟
لحظه‌ای تمام خاطرات از ذهنش گریختند،
تمام سلول‌های بدنش بسوی انتهای کمر، جایی که عضو کلفت ضربان دار هکتور پر کرده بود شتافتند
لحظه‌ای تمام دنیا در گرمای آغوش مردانه‌ی هکتور جمع شد
درحالی که نگاهش در نگاه بی‌تاب هکتور قفل شده بود آهش در گلو خفه شد و کمرش برای بیشتر فشرده شدن به هکتور، بسوی بالا منقبض شد
لحظه‌ای از بند دنیا رها شدو جسمش در لذتی فرازمینی معلق ماند
تمام ذرات بدنش هکتور را به خود فشردند و سپس ریسمان رها شد…
و بعد
درحالی که خسته و بی رمق نفس نفس میزد بر بالشت آرام گرفت و چشمان نیمه بازش را به هکتور دوخت. عضو پر حرارت او هنوز آرام و دلچسپ در درون لوریانس می لغزید
ضربانی بی امان از عضوهایشان برمیخاست و خبر از پایان یک حادثه‌ی آتشین میداد
هکتور در آغوشش رها شد
بااینکه سنگین بود و بااینکه لوریانس زیرش احساس لِـه شدن میکرد ولی آنقدر از آن حالت معصومانه‌ی او خوشش آمد که دلش نمیخواست از رویش برخیزد
مرد به آن گندگی مانند یک پسربچه‌ی معصوم درآغوشش نفس نفس میزد و چشمان زیبایش نیمه باز مانده بود
لوریانس دستو پایش را از دور او باز نکردو همانطور به چهره‌ی زیبا و ملتهبش خیره ماند
دلش میخواست پیشانی او را که نزدیک لبهایش بود ببوسد اما ناگهان خجالت کشید
چند لحظه بعد هکتور از میان نفس زدن‌هایش، لبخند محوی زدو با صدایی خسته زمزمه کرد– دیدی هیچکاریت نکردم؟..
حرفش باعث شد لوریانس هم لبخند بزند
هکتور تکانی خورد تا از لوریانس خارج شود و کنار برود، هیچ دلش نمیخواست این بدن گرم قدرتمند از بدنش جدا شود ولی نمیتوانست از او بخواهد کمی بیشتر بماند
به قدر کافی احساس شرم میکرد و نمیتوانست چنین چیزی را بر زبان بیاورد
پس از اینکه با کمی فاصله کنار لوریانس به پشت خوابید، درحالی که نگاهش مانند او به سقف تاریک تخت بود آهسته پرسید– حالت خوبه؟
لوریانس زمزمه کرد–..اوهوم..
هکتور دست راستش را بسوی او فرستادو پیشانی‌اش را لمس کرد، سپس گفت– باورم نمیشه چقدر داغ شده بودی.. منو ترسوندی! فکر نمیکردم عطش زنا ممکنه اینقدر شدید بشه
لوریانس آب دهانش را قورت دادو در سکوت باقی ماند. هرچه میگذشت معذب‌تر میشد و دلش نمیخواست هکتور به او نگاه کند
هکتور همانطور که رو به بالا دراز کشیده بود دست ظریف لوریانس را در دست قوی و گرمش گرفت، سپس زمزمه کرد– لوریانس؟
لوریانس با صدایی خفه پاسخ داد– بله؟
هکتور که اکنون در لحنش اندکی تردید داشت پرسید– پشیمون شدی؟
بلافاصله پس از شنیدن این حرف، بغضی از ناکجا آباد به سوی گلویش شتافت و چانه‌اش لرزید
نمیدانست چه مرگش شده
تمام لحظاتی که در آغوش هکتور بر او گذشت، همه بی نهایت دوست داشتنی و دلپذیر بودند اما اکنون احساسات چندگانه‌ی آزاردهنده‌ای داشت
وقتی سکوتش طولانی شد، هکتور سرش را چرخاندو تازه اشکهایی را که از گوشه‌ی چشمش می غلطید دید
بر روی ساعدش تکیه زدو به سوی لوریانس خیز برداشت
هکتور– هی..هی چی شده؟..
درحالی که گونه‌ی لوریانس را نوازش میکرد با صدایی که اکنون غمگین بنظر می رسید گفت– اوه خواهش میکنم، اینکارو نکن.. لوریانس..
شور و اشتیاق چند دقیقه پیش از چشمانش کنار رفته بود و اکنون طوری به لوریانس می نگریست که گویی بدترین خبر دنیا را به او داده‌اند!
هکتور– من.. من نمیخواستم کاری کنم که تو حس بدی داشته باشی، فقط هم تورو هم خودمو آروم کردم.. اخه چرا داری گریه میکنی؟..
نباید اکنون گریه میکرد، میدانست که اشکهایش تمام ذوق هکتور را کور کرده. این بدجنسی بود چراکه خودش هم لذت برده بود!
آنشب دیگر رمبیگ دربند نبود که لوریانس به ناچار تسلیم شود، اگر با عطش خود نجنگید و اگر راحت خود را دراختیار هکتور گذاشت دلیلش این بود که حس می کرد این مرد را دوست دارد!
اگرچه اکنون اشک می ریخت ولی هنوز مطمئن بود هکتور را دوست دارد،
قسمت بد ماجرا هم همین بود
او تمام این مدت به خود تلقین میکرد هکتور هیچ جذابیتی برایش ندارد ولی در نهایت تسلیم قلب خود شد
خب، پس از این را چه می کرد؟
آینده قرار بود چطور پیش برود؟
درحالی که سعی داشت بغضش را کنترل کندو جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد خطاب به هکتور زمزمه کرد– متاسفم..
هکتور هنوز با ناراحتی به او می نگریست، پیشانی لوریانس را بوسید و گفت–میدونم خاطراتی که ازم داری همه تاریکن، نمیتونم گذشته رو تغییر بدم ولی.. باور کن من هرجوری که بودم و هرکاری که کردم، همیشه واقعا دوسِت داشتم..
چشمان زلال هکتور با اطمینان به او گره خورده بود و صدایش آنقدر مخملین کنار گوشش زمزمه میشد که دلش میخواست لحظه‌ی کمی به بالا خیز بردارد و گونه‌ی او را ببوسد، اما در عوض سعی کرد از او رو برگرداند و از جا برخیزد
هکتور مانع او شدو پرسید–کجا؟
درحالی که دوباره او را کنار خود می خواباند و درآغوش می گرفت ادامه داد– امشب پیش من بخواب، میخوام بغلت کنم..اگه بری مطمئنم خوابم نمیبره..همش فکر میکنم داری گریه میکنی
نمیدانست دقیقا کی بخواب رفت اما وقتی دوباره پلکهایش را گشود، بامداد بود. با چشمان نیمه باز نگاهی به هکتور انداخت که کنارش طاق باز خوابیده بود، در تاریک و روشن شب می دید که چهره‌ی قشنگش چطور آرام گرفته و برش‌های گیسوانش روی پیشانی‌اش پخش شده
بازوی کلفتش هنوز زیر سر لوریانس بود و پتویی را تا کمر روی بدنهای برهنه‌یشان بالا کشیده بود
لوریانس حتی در آن چندماهی که اسیر هکتور بود هم هیچ وقت کنار او نمیخوابید و این اولین بار در تمام زندگی‌اش بود که در آغوش کسی غیر از رمبیگ از خواب برمیخواست!
بااحتیاط و بدون اینکه هکتور را بیدار کند از تخت پایین خزید و بدنبال لباسش گشت. بدنش هیچ دردی نداشت ولی بخاطر رابطه‌ی چند ساعت پیش احساس خستگی میکرد، بخصوص وقتی برای برداشتن لباسش خم شد سرش کمی گیج رفت.
برای پوشاندن بالا تنه‌اش لباس نداشت به همین خاطر بالاپوش چرم هکتور را یافت و همان را به تن کرد. لباس برایش بزرگ بود اما چه اهمیتی داشت؟
بوی تن هکتور را میداد! آنقدر از آن بو خوشش می آمد که ناخواسته لبخند زدو لباس را به خود فشرد
چند لحظه‌ بعد پاورچین پاورچین بسوی پنجره رفت کمی پرده را کنار زد
در تاریکی دو چشم درشت کهربایی درخشان را دید که اینسو و آنسو می رفت،
قلبش فرو ریخت! رمبیگ آنجا بود!
بخودش آمدو دید نفسش در سینه حبس شده و دستش را روی قلبش میفشرَد
او قرار نبود این همه پیش هکتور بماند، قرار نبود این اتفاقات رخ دهد و قرار نبود فراموش کند رمبیگ منتظر اوست!
یک قدم به عقب برداشت و لبش را گزید، چیزی نمانده بود همان وسط شروع کند به زار زدن
هکتور–لوریانس؟.. بیدار شدی؟..
هکتور باصدایی خواب آلود او را مخاطب قرار داد، روی ساعدش تکیه زده و به لوریانس می نگریست
لوریانس با اضطراب گیسوانش را پشت گوش فرستادو سپس زمزمه کرد– رمبیگ اینجاست!
هکتور لحظه‌ای سردرگم به او خیره ماندو سپس گفت– خب که چی؟
البته که نباید انتظار میداشت هکتور احساسش را درک کند! باره دیگر بسوی پنجره چرخید و با صدایی خفه گفت– وای خدا.. چه غلطی کردم..
ناگهان آنقدر استرس گرفته بود که نوک انگشتانش داشت یخ می زد. چطور باید با رمبیگ مواجه می شد؟ از او شرم میکرد!
هکتور مدتی به آشفتگی او خیره ماندو سپس از تخت پایین آمد. همانطور که ملافه‌ای دور کمر خود می پیچید آهسته گفت–از چی نگرانی؟
از کنار لوریانس گذشت و بسمت در ایوان می رفت! لوریانس شتاب زده به بازوی او چنگ انداخت و بالحنی ملتمسانه گفت–وایسا! الان نرو بیرون! من..من باید باهاش حرف بزنم..باید بهش توضیح بدم که یهویی پیش اومد..
هکتور ایستاد و نگاه سرزنشگرانه‌ای به او انداخت، سپس درحالی که گیسوان پریشانش را با کلافگی کنار میزد گفت– این دیگه چه وضعشه مگه چیکار کردی؟
بدون اینکه منتظر پاسخی از سوی لوریانس بماند بازویش را از دست او بیرون کشید و در ایوان را باز کرد
لوریانس همانجا ایستاده بود خارج شدن او را تماشا میکرد. هکتور برهنه بود و البته این چندان تفاوتی ایجاد نمیکرد چراکه رمبیگ درهرصورت از روی بوی بدنهایشان به ماجرا پی می برد
آهی کشید و درحالی که گونه‌هایش گُر گرفته بود با قدم‌هایی مردد بسوی ایوان رفت. پس از اینکه از در خارج شد هکتور رو به او گفت– میخوای الان برگردی؟
او بازوانش را در هم گره زده بود و به سرو وضع بهم ریخته‌ی لوریانس می نگریست. لوریانس سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو درحالی که نگاهش را به زمین دوخته بود از پله‌ها گذشت
ابتدا جرأت نمیکرد به رمبیگ نگاه کند اما بلاخره ایستادو سعی کرد جملات مناسبی کنار هم بچیند.
سرش را که بلند کرد، او درست همان جا ایستاده بود
همانجایی که ماه‌ها پیش هدف تیرباران هکتور قرار گرفت
همانجایی که چشمان کهربایی زیبایش بسته شدو برزمین افتاد
و اکنون آرام و باوقار، درحالی که کمترین کینه‌ای درنگاهش نداشت، درست همانجا ساعت‌ها منتظر لوریانس ایستاده بود تا عشقبازی‌اش با همان مرد تمام شود..
او را که میدید قلبش می شکست و به خود لعنت می فرستاد
چطور توانسته بود دلداده‌ی مردی شود که روزی رمبیگ را آنهمه رنج داد؟ چطور توانسته بود اینهمه بی‌شرم و وقیح باشد؟
اشک در چشمانش جوشید و هرآنچه میخواست بگوید را از یاد برد.از خودش متنفر شده بود!
رمبیگ با تمأنینه به او نزدیک شد و چند لحظه‌ا‌ی بدنش را بو کشید. او را وارسی کرد و به لباس هکتور که به تن داشت نگریست
چقدر دلش میخواست به گریبان پرپشت رمبیگ هجوم ببرد و او درآغوش بگیرد، ولی چطور می توانست؟
لوریانس درپاسخ به سالها حمایت و پشتیبانی و عشقی که رمبیگ به او داد، گند زده بود!
هنوز نتوانسته بود جمله‌ای بگوید که صدای قدم‌های هکتور را از پشت سرش شنید. چند لحظه بعد او درست کنارش ایستاده بود و به رمبیگ می نگریست،
لوریانس او را دوست داشت اما اگر قرار بود دهانش را باز کند و حرف گستاخانه‌ای خطاب به رمبیگ بزند، آماده بود که مشت محکمی به دهانش بکوبد!
بااینحال لحظه‌ای بعد بالحنی مردانه، طوری که گویا یک مرد را مخاطب قرار می دهد گفت:
هکتور– لوریانس میگه تو حرفای آدمارو میفهمی، عذرخواهی در مقابل کاری که باهات کردم کافی نیست ولی هرجوری که میخوای تلافی کن… گرچه هیچ وقت نمیخواستم بکشمت، اما مستحق مجازات شدنم..
رمبیگ کوچکترین توجهی به هکتور نکرد و هنوز تمام حواسش به لوریانس بود. فهمیده بود لوریانس نمیتواند به چشمانش بنگرد و تپش‌های بی امان قلبش را می شنید.
رمبیگ– اگه میخوای شب اینجا بمونی من برمیگردم
لحنش مثل همیشه آرام و مطمئن بود. لوریانس با دستپاچگی سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه!.میخوام برگردم خونه..
سپس پهلویش را بسوی لوریانس چرخاندو گفت– بیا بالا
لوریانس درتاریکی نیم نگاهی به هکتور انداخت و سپس بر پشت رمبیگ خزید. امیدوار بود هکتور کلمه‌ای حرف نزند و خوشبختانه همینطور هم شد. نمیخواست هیچ اشاره‌ای نسبت به اتفاقات آنشب شود چراکه هر یاداوری کوچکی او را بی نهایت شرمنده میکرد
رمبیگ در سکوت و در آرامش به تاریکی جنگل فرو رفت. لوریانس هنوز معذب و دستپاچه بود و نمیدانست چطور باید توضیح دهد ابداً نسبت به رنج‌هایی که رمبیگ متحمل شده بی تفاوت نبوده
با افکار مغشوش خود درگیر بود که رمبیگ گفت– گرسنه‌ای؟
ناخواسته شکم خود را لمس کرد. آنقدر گرسنه بود که دلش ضعف می رفت، بااینحال زمزمه کرد– ..نه..
رمبیگ درحین حرکت کمی به حاشیه‌ی مسیر منحرف شد تا لوریانس شاخه‌های پربار خرمالو که از درخت بسوی پایین کشیده شده بودند ببیند.
باره دیگر هجوم بغض چانه‌اش را لرزاند، رمبیگ میدانست او چقدر از خرمالو خوشش می آید. دستش را دراز کردو میوه‌ای چید، پررنگ و رسیده بود. درحالی که هنوز با کنترل بغضش دست و پنجه نرم میکرد آن را به دهانش نزدیک کرد و به اندازه‌ی تکه‌ی کوچکی گاز زد اما گلویش آنقدر سنگین بود که نمیتوانست آن را قورت بدهد.
رمبیگ– اذیتت که نکرد؟
لوریانس با صدایی خفه زمزمه کرد– نه.. من..خودم خواستم که..
نتوانست حرفش را ادامه دهد. رمبیگ با توجه به حالی که او داشت تظاهر کرد نمیخواهد بقیه‌ی حرفش را بشنود و گفت– میدونم بدنت خسته‌ست. مثل قبل دراز بکش
تسلیم اشکهایش شدو خود را بر پشت رمبیگ رها کرد..
در خز پرپشت شانه‌اش فرو رفت و خود را به او فشرد. قلبش در سینه تیر می کشید و ازینکه نمیدانست چطور با رمبیگ حرف بزند بشدت احساس بیچارگی می کرد
چند لحظه بعد رمبیگ گفت– شاید بهتر بود منم به چشمه‌ی گوزنا میرفتم و خودمو پرت میکردم توی آب، درسته؟
او مثل همیشه صبور و مطمئن بود و سعی داشت این حس بد را از لوریانس دور کند. موضوعی که به خودی خود باعث ناراحتی لوریانس میشد و از خود میپرسید لیاقت این عشق را دارد؟
دماغش را بالا کشید و و بالحنی غصه‌دار گفت–..مسخرم میکنی؟..
رمبیگ درحالی که کم کم از دامنه‌ی کوهستان بالا می رفت گفت– نه لوریانس، اگه این انتخاب خودته من بهش احترام میذارم. دلیلی نداره بابتش شرمنده باشی. همونجوری که من برای انتخاب سیرا شرمنده نیستم
لوریانس پلکهایش را برهم فشردو زمزمه کرد– سیرا فرق داره!…اون.. اون هیچ وقت به من صدمه نزد ولی هکتور خیلی به تو ظلم کرده..
بازوانش را دور گردن رمبیگ حلقه کردو ادامه داد– رمبیگ.. اگه تو از هکتور خوشت نمیاد بهم بگو، قسم میخورم که فراموشش میکنم..
رمبیگ باحالتی سرزنشگرانه گفت– نمیتونی جسمتو به یه مرد بدی و بعد اینقدر راحت بگی میذارمش کنار! برای تو شایسته نیست آلفا لوریانس
رمبیگ اصیل بود و مانند دیگر گرگها نسبت به تک جفتی بودن وسواس نشان میداد. روح گرگهای اصیل هیچگاه تا انتهای عمر جفت دیگری را نمی پذیرفت!
لوریانس– یادته… بهم گفتی اگه من نخوام دیگه به سیرا نزدیک نمیشی؟..
رمبیگ وارد دهانه‌ی غار شدو گفت– دلیلش این بود که میدونستم تو سیرا رو میپذیری. فقط به زمان احتیاج داشتی تا باهاش کنار بیای
وقتی وارد حریم درونی کوه شدند سیرا را دید که گوشه‌ای از محوطه‌ی مخصوص لوریانس و رمبیگ روی تشکهای نرم پشم میش به خواب رفته. لحظه‌ای بخاطر وجود او در آنجا دلش گرفت، ولی خود او هم آنشب آغوشی را که جای رمبیگ بود به هکتور داده بود.
رمبیگ بسوی همان محل رفت و لوریانس را آرام از خود پیاده کرد. سیرا لحظه‌ای چشم گشود و نگاهی به آنها انداخت، سپس باره دیگر پلکهایش را بست و به چرتش ادامه داد، او درست مانند رمبیگ صبور بود.
لوریانس درحالی که مثل همیشه در آغوش رمبیگ قرار می گرفت و همراه او در کنار سیرا دراز می کشید گفت– تو هم میتونی با هکتور کنار بیای؟
رمبیگ نگاه گرم و اطمینان بخشی به لوریانس انداخت و همانطور که پیشانی‌اش را با پیشانی او مماس میکرد گفت– لوریانس من مدتهاست که با هکتور کنار اومدم
قطره‌ای از قلبش چکید و سر رمبیگ را به سینه‌ی خود فشرد. چقدر او را دوست داشت، چقدر این غول سیاه جذاب را دوست داشت، رمبیگ برای او یک دنیا بود!
ریسمان باریک چرمی را بیشتر و بیشتر به دور تیغه پیچید و همانطور که به تنه‌ی کلفت یک درخت سنوبر تکیه میزد گفت– سیرا همیشه اونارو زیر نظر داره؟
رمبیگ چرخید و از حاشیه‌ی رودخانه بسوی او قدم برداشت– هرروز چندتا از بتاهاشو میفرسته حوالی محل استقرار مهاجرا. اونا فقط تو محدوده‌ی سیرا تااینجای کار پونزده تا درخت قطع کردن
لوریانس سری به نشانه‌ی تأسف تکان دادو درحالی که با خنجر جدیدش هوا را می شکافت تا از خوش دست بودنش مطمئن شود گفت– سیرا نسبت به اونا خیلی صبوری میکنه. من که تحمل همچین چیزی رو ندارم
رمبیگ روی دوپای عقب نشست و همانطور که دمش در هوا درحال دَوَران بود گفت– میدونی که اداره‌ی قلمرو قوانینی داره و مهاجرا دارن از اون منطقه عبور میکنن
این یک اصل تغییر نیافتنی در میان درندگان است که آنان درصدد مبارزه با گروه‌هایی که درحال عبور از محدوده‌یشان باشند، برنمی آیند.
دلیل صبوری سیرا هم همین بود، چراکه می دانست مقصد نهایی مهاجران جای دیگری‌ست و خطری حکمرانی او بر مناطق شمالی را تهدید نمی کند.
رمبیگ– امروز و فرداست که برف شروع بشه
آسمان یکدست خاکستری بود و هوا بی نهایت سرد. در فصل برهنگی درختان و خواب زمستانی گروهی از حیوانات، محیط آنجا بسیار آرامتر و خلوت‌تر از قبل بنظر می رسید. جنگل سردو نمور بود و باد سرد سوزناکی از جانب کوهستان لابه لای درختان می وزید
لوریانس نگاهی به لشکر کلاغ‌های سیاه که برشاخه‌های بی برگ درخت سنوبر سردر گریبان فرو برده بودند انداخت و درحالی که لبخند میزد زمزمه کرد– خوبه که سرما این جماعت خودکامه رو ساکت کرده
رمبیگ پاسخی به لوریانس ندادو درعوض با گوشهای راست شده به سمت چپ چرخید. چند ثانیه‌ی بعد هکتور پوشیده در یک پالتوی خز قهوه‌ای تیره درحالی که تایلر نیز همراهی‌اش میکرد از میان درختان پیدا شد. لوریانس قامت بلند و شانه‌ی عریض او را از نظر گذراند و لحظه‌ای قلبش از یادآوری خاطرات شب گذشته به نوسان افتاد
هکتور در ده قدمی او ایستادو ابتدا برای لحظاتی به چهره‌ی لوریانس و رمبیگ نگریست. مردد بنظر می رسید و پیدا بود که میخواهد بفهمد لوریانس بابت دیشب پشیمان است یا نه
رمبیگ برخاست و بسوی لوریانس رفت. سرش را باحالتی لوس از زیر بازوی راست او گذراند تا لوریانس وادار شود گردنش را درآغوش بگیرد
رمبیگ– به این زودی دلش برات تنگ شده؟
لوریانس مشغول نوازش گریبان او شدو بخاطر حرفش لبخند زد.
هکتور– رو به راهی؟
لوریانس درحالی که بسوی هکتور قدم برمیداشت و رمبیگ را نیز با هُلی آرام با خود همراه میکرد پرسید– این پوست چیه؟.. گوزن؟
نگاهش به خز براق پالتوی هکتور بود. لحظه‌ای آن را لمس کردو سپس رمبیگ گفت– گوزن نیست.. این پوست گوشت خواره، بنظر میرسه شیر کوهی باشه
سپس درحالی که آستین‌های هکتور را بو می کشید گفت– این قسمتا سیاهگوش. پوست سه تا گوشتخوار برای این لباس بکار رفته
همانطور با کنجکاوی درحال وارسی پالتوی زیبای هکتور بود که ناگهان انگشتان گرم او را مماس بر گونه‌اش حس کرد. بدون اینکه تندی کند یا بخواهد نوازش هکتور را پس بزند، اندکی عقب رفت و سرش را بالا گرفت تا او را ببیند. لبخند میزد. اشاره‌ای به شنل لوریانس کردو گفت– خداروشکر که لباسای تو هم از پوست حیووناست!
لوریانس نگاهی با رمبیگ ردو بدل کردو گفت– اره.. ولی ما فقط حیوونای غیراصیل رو شکار میکنم. اونم به حد نیاز نه بیشتر..
هکتور چشمانش را در قاب چرخاندو درحالی که لبخندش پررنگ‌تر شده بود گفت– من اومدم تورو ببینم، دست از سر لباسم بردار لوریانس!
لوریانس به پهلوی رمبیگ تکیه زدو گفت– چیزی شده؟
هکتور با تکان سر برشی از گیسوانش را از مقابل چشمش کنار زدو گفت– هفته‌ی آینده تولد چهارسالگی لاراست. آرگوت داره براش یه ضیافت شام ترتیب میده، تو عمارت خودش. ازم خواست تو و رمبیگ رو هم دعوت کنم
لوریانس یک تای ابرویش را بالا انداخت و به رمبیگ که نگاه عاقل اندر سفیه‌ش را به هکتور دوخته بود نگریست.
رمبیگ– بعد از پشت سر گذاشتن این همه ماجرا، فقط همین یکی رو کم داشتیم!
لوریانس خندید و با زبان گرگها خطاب به رمبیگ غرید– تصورشو بکن، خوناشام یه مشت انسانو به عمارتش دعوت کرده
درحالی که هکتور با سردرگمی به آنان می نگریست تایلر کمی آنسوتر درحالی که پنجه‌اش را می لیسید گفت– وقتی آلفاهای جنگلی هم به این مجموعه اضافه بشن، سرگرم کننده ترین سیرک تاریخ به وجود میاد
لوریانس و رمبیگ نمیدانستند سیرک چیست ولی با توجه به شناختی که از تایلر داشتند مطمئن بودند به آنها توهین کرده!
هکتور که حس میکرد در این میان کمی نادیده گرفته شده است گفت– آرگوت اصرار داشت که حتما شما دوتا بیاین
لوریانس سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو بالحنی محترمانه گفت– از آرگوت تشکر کن، ولی اجتماعات انسانی جای ما نیست
هکتور نگاه عمیقی به او انداخت و گفت– ولی تو یه انسانی!
لوریانس کمی عقب رفت و درحالی که خنجرش را به بند کمرش می بست با قاطعیت گفت– من بخشی از جنگلم، به دنیای انسانها تعلق ندارم
هکتور– به من چی؟
سرش را بسوی او چرخاندو نگاهش با نگاه هکتور تلاقی کرد. چهره‌ی جذاب مردانه‌اش آرام بود و با حالتی منتظر به لوریانس می نگریست.
چرا چنین سوالی می پرسید؟
اگر لوریانس او را به عنوان مرد زندگی خود نپذیرفته بود امکان نداشت درآغوشش برود و از او لذت ببرد!
هنوز پاسخی به هکتور نداده بود که صدایی از پشت سرش شنید. کمی آنسوتر جایی که بوته‌ی خشکیده‌ی بزرگی از میان چند تخته سنگ بیرون زده بود، تکانی خورد و لحظه‌ای بعد یک شاه‌مار کبری با بدنی افراشته و نگاهی تیز بیرون خزید
نقوش براق بدنش زیبا و تماشایی بودند و طول بدنش به سه متر می رسید. گردنش را باحالتی باشکوه از فراز بدن باریک بلندش خم کرده بود و زبان دوشاخه‌اش مدام به بیرون می جهید.
درحالی که با تمأنینه از کنار رمبیگ می خزید و بسوی هکتور می رفت با زبان مبهم و دشوار خود فس فس کرد– سوال خوبیه…گمونم تمام اهالی جنگل میخوان اینو بدونن..
باید انتظار چنین چیزی را میداشت.
حیوانات جنگل نسبت به ارتباط او با هکتور حساس شده بودند !
لوریانس آلفای آنان بود و میخواستند بدانند از این پس تکلیفشان چیست، چراکه بقاء قلمرو هفده خاندان وابسته به پایداری قانون رازداری بود. آنها نمی توانستند اجازه دهند انسان‌ها از وجود نژادهای اصیل درآنجا مطلع شوند! چه بسا تا به همان روز هم نسبت به رفت و آمدهای وقت و بی وقت هکتور و بستگانش بیش از حد صبوری کرده بودند..
لوریانس پوزخندی زدو خطاب به شاه مار گفت– گویا مزاحم خواب زمستونیت شدیم زوما (zooma)
زوما درحالی که دیگر فاصله‌ی چندانی با هکتور نداشت گفت– و بنظر میرسه این تازه شروعه مزاحمتاست
لوریانس قدمی پیش گذاشت و درحالی که نه فقط شاه‌مار، بلکه تمام موجودات پنهان در سایه‌ها را مخاطب قرار میداد بالحنی قاطع گفت– چه کسی میخواد درباره‌ی این مرد بدونه؟.. مطمئنم که فقط زوما در این باره کنجکاو نیست..
زوما در مقابل چشمان حیرت زده‌ی هکتور دربرابرش متوقف شدو آنقدر تنه‌اش را بسوی بالا عمود کرد تا کاملا هم قدو قامت او شود
هکتور کمی سرش را به عقب مایل کردو مضطربانه خطاب به لوریانس پرسید– هی.. اینم دوستته؟…پس چرا گارد حمله گرفته؟!
تایلر به زوما نزدیک شدو باحالتی هشدار آمیز شروع کرد به پارس کردن. لوریانس از واکنش بیهوده‌ی او خنده‌اش گرفت، چراکه کافی بود زوما بسوی او بچرخد را تا سگ پا به فرار بگذارد!
چند لحظه بعد پچ پچ‌هایی از اطراف به گوش رسید
جیتاک، شیرکوهی قدرتمندی که ساکن دامنه‌های غربی کوهستان بود از صخره‌ها پایین پرید
میرال (miral) گوزن جوان و دانایی که معمولاً به ندرت خود را نشان میداد درحالی که شاهین ژوکیت روی شاخ‌هایش نشسته بود از لابه لای درختان پیش آمد
کلاغهایی که بر فراز درخت سنوبر جا خوش کرده بودند به سوی درختان کوتاه اطراف آنان سرازیر شدند و گروهی از شغال‌ها به رهبری وارون (varon) از دخمه‌های زمینی‌شان بیرون آمدند
تازه این فقط بخش کوچکی از ماجرا بود چراکه لوریانس میدانست هنوز بسیاری از حیوانات مخفیانه شاهد گفتوگوی آنانند.
هکتور با سردرگمی به خیل حیواناتی که ناگهان او را دوره کرده بودند نگریست و گفت– این دیگه چه کوفتیه!
رمبیگ حرکت کردو درحالی که سمت راست لوریانس می ایستاد غرید– کی به شما اجازه داده اینطور درباره‌ی آلفا لوریانس کنجکاوی کنید؟
گوزن میرال که با وقار خاصی درمیان گوشت خواران پیش می آمد گفت– گویا آلفا لوریانس فراموش کرده هفده خاندان به چه دلیل رهبریشو پذیرفتن
شغال‌های قرمز با دم‌های پرپشت و پوزه‌های باریک اطراف لوریانس به گردش درآمدند و وارون که ذاتاً شخصیت شکاکی داشت زوزه کشید– سالها پیش درحالی پا به جنگل گذاشتی که کاملا از دنیای انسانها بریده بودی، ما به همین خاطر بهت اعتماد کردیم
شیرکوهی جیتاک همانطور که تا یکقدمی هکتور پیش آمده بود و با پوزه‌ی چین خورده از انزجار، پالتوی او را بو می کشید گفت– تو با جنگل پیمان وفاداری بستی آلفا لوریانس، اما حالا این مردک درحالی که پوست برداران اصیل منو به تن کرده پا به قلمرو گذاشته و بدنش تماماً بوی بدن تورو میده..
زوما دست از وارسی هکتور کشید و همانطور که بسوی لوریانس می خزید گفت– تو میدونی که آلفا بودن یعنی چی. وقتی چنین مسئولیتی رو گردن گرفتی درواقع قبول کردی برای خودت زندگی نکنی، حالا به چه حقی پای انسانها رو به دنیای ما باز میکنی؟
لوریانس اخم کردو درحالی که مستقیماً به چشمان کشیده و نافذ زوما می نگریست گفت– انسانهایی که من باهاشون در ارتباطم خطری برای دنیای ما ندارن
کلاغی پیر و باتجربه از میان گروهش پر کشید و همانطور که روی شانه‌ی هکتور فرود می آمد گفت– انسانها باعث شدن ما در اعماق جنگل‌های تاریک منزوی بشیم، بسیاری از خاندان‌های بزرگ ما منقرض شدن ولی گویا هنوز درمانی برای حرص و طمع انسانها نیست.. گروه کلاغ‌ها از همون ابتدای کار با رهبری یک انسان در جنگل مخالف بود، حالا نتیجه‌ی انتخاب نابخردانه‌تون رو می بینید
هکتور با نگاهی آشفته کلاغی را که روی شانه‌ی راستش نشسته بود از نظر گذراندو بالحنی کلافه رو به لوریانس گفت– لوریانس اینجا چه خبره؟!
رمبیگ از کنار لوریانس تکانی خورد و درحالی که تک تک حاضرین را خصمانه از نظر می گذراند با جدیت گفت– جنگل لوریانس رو پذیرفت و راز مارو براش آشکار کرد، هفده خاندان به هوش و شجاعتش شهادت دادن و رهبریشو پذیرفتن. کدوم یکی از شما در این جمع حضور دارین که از لوریانس قوی‌تر باشین؟
لحظه‌ای مکث کردو سپس چنان با غرور و مقتدرانه در میان حاضرین قدم برداشت که همگی اندکی عقب کشیدند:
رمبیگ– جیتاک قدرتمند، تو کسی هستی که شش سال پیش از لوریانس شکست خوردی. میرال دانا، تو بارها دیدی که چطور با هوش سرشارش تله‌های گوناگون رو خنثی میکنه، و تو ژوکیت..
نگاه تیزش را بسوی شاهین زیبایی که بر شاخ‌های میرال نشسته بود انداخت و ادامه داد– تو همیشه شاهد بودی که آلفا لوریانس حراست از قلمرو رو به هرچیزی اولویت میده. حالا از بین شما که اینجا هستین کی توان رقابت با اونو داره؟
شاه مار زوما درحالی که بقیه سکوت کرده بود پره‌های گردنش را به طرفین گسترانید تا کشندگی خود را به رخ بکشد، سپس با لحنی جسور و گستاخ گفت– ما هراونچه تا به امروز بین قلمرو و آلفا لوریانس رخ داده تایید می کنیم ولی چه تضمینی وجود داره که از این به بعد هم به ما وفادار بمونه؟ اونم درحالی که هر روز بیشتر و بیشتر وارد دنیای انسانها میشه؟..

لوریانس سرش را کمی خم کردو نگاه دقیقی به زوما انداخت. او در این سالها به خوبی یاد گرفته بود مبارزه با هر حیوانی روش خاص خود را دارد چرا که نقاط ضعف نژادهای مختلف باهم متفاوت است
مارها در حمله، شتاب حیرت‌انگیزی دارند و ماهیچه‌های بدنشان به راحتی طعمه را در حصار خود لِـه می کند. بااینحال کمی مهارت برای بهم ریختن تمرکز آنها کافی‌ست!
لوریانس درحالی که خیره خیره به چشمان زوما می نگریست گردنش را در راستای بدنش با حالتی آونگ مانند به طرفین تکان میداد. آرام و با ظرافت، چنانکه درحال هیپنوتیزم کردن اوست
چشمان باریک زوما نمیتوانست دربرابر دنبال کردن نوسان‌های لوریانس مقاومت کند و تنها چند لحظه بعد او هم سرش را هم جهت با حرکات لوریانس تکان میداد
سپس در زمان مناسب، بدون اینکه حرکاتش را متوقف کند دست راستش را با احتیاط بلند کردو به پشت گردن زوما رساند. لحظه‌ای سرعت و قدرت خود را در پنجه متمرکز کردو ناگهان محکم به گلوی زوما چنگ انداخت!
فس فس شاه مار در گلو گیر کردو بدن بلند باریکش به دَوَران در آمد، لوریانس هوشیارانه درحالی که گردنش را در مشت داشت او را مانند یک شلاق با شدت در هوا کوفت تا آخرین راه دفاعش را از او بگیرد
شاه مار کبری در مقابل دیدگان متحیر جمعیت بزرگی از اهالی جنگل، به راحتی شکست خورد. لوریانس همیشه با تکیه بر هوش و ابداعات نوین خود می جنگید و همین باعث میشد همگی بفهمند در درونش چیزی بزرگتر از آنها دارد
درحالی که هنوز خصمانه به دندانهای نیش بیرون افتاده از آرواره‌ی زوما می نگریست گفت– امروز بیش از حد گستاخ شدی زوما
سپس او را به کناری پرت کردو با حالتی مقتدرانه به حیوانات نگریست. دهان باز کردو با لحنی قاطع، به زبان‌ انسانها که هکتور هم متوجه شود گفت– اهالی جنگل، این مرد جفت منه. اگرچه با غریبه‌ها معاشرت کردمو فرزند انسان از من متولد شد ولی هنوز بخشی از ذات وحشی جنگلم و بهش افتخار میکنم. من زندگی خودمو به حراست از قلمرو اولویت نمیدم
ضربه‌ای به سینه‌ی خود زدو با قاطعیت گفت– سوگند میخورم که برای دفاع از قلمرو هفده خاندان جونم رو فدا میکنم و هرگز از یاد نمیبرم این وظیفه‌ی منه
پس اتمام حرفش، ناخواسته نگاهش به نگاه هکتور گره خورد. او آشکارا بیان کرده بود وظیفه‌ی اول خود را حفظ و حراست از جنگل میداند نه عشق ورزیدن به او و فرزندش. هکتور یا باید از او می گذشت و یا با این مسئله کنار می آمد چراکه خود از ابتدای کار شرایط زندگی لوریانس را می دانست.
زوما اولین کسی بود که خود را جمع و جور کردو بی سروصدا بسوی مخفیگاه خود خزید
کلاغ‌ها باره دیگر پر کشیدند و اندکی بعد بقیه نیز در سکوت آنجا را خلوت کردند. لوریانس درحالی که دور شدن گوزن میرال را زیر نظر داشت نگاهی به شاهینی که روی شاخش جا خوش کرده بود انداخت و با دلخوری او را صدا زد– هی ژوکیت!..
ژوکیت که میدانست قرار است مورد بازخواست قرار گیرد حرف لوریانس را نشنیده گرفت و فوراً پرکشید. لوریانس غرغرکنان رو به رمبیگ گفت– میبینی؟ راست میگفتی که به رفاقت پرنده‌ها اعتمادی نیست
شیرکوهی جیتاک هنوز آنجا بود، خصمانه به هکتور می نگریست و پالتویش را بو می کشید. لوریانس به او حق میداد با دیدن پوست بدن هم نژادهای اصیلش اینطور خشمگین و آشفته شود
هکتور درحالی که حرکات تهدید آمیز جیتاک را زیرنظر داشت بدون اینکه از او چشم بگیرد بالحنی تحسین آمیز گفت– هرچند بداخلاق بنظر میرسه، اما خیلی قشنگه..
اگرچه ابتدای کار حضور ناگهانی حیوانات او را مضطرب کرده بود ولی اکنون آرام بنظر می رسید و درنگاهش رگه‌هایی از کنجکاوی داشت.
لوریانس درحالی که گیسوان خود را مرتب میکرد گفت– پالتویی که تنت کردی از پوست شیرکوهی درست شده
هکتور آن لحظه نگاهش را بسوی لوریانس کشید و گفت– اه پس برای همین برام اخم کرده!
لوریانس کمی به جیتاک نزدیک شدو گفت– برنامه‌ت چیه؟ میخوای همینطور براش خرناس بکشی؟
جیتاک نگاه سرزنشگرانه‌ای به لوریانس انداخت و همانطور که با تمأنینه از هکتور می گذشت و بسوی کوهستان می رفت غرید– هیچ از انتخابت خوشم نیومد آلفا لوریانس
لحن خاصی که جیتاک داشت باعث شد لوریانس آرام و کوتاه بخندد. رمبیگ نیز پشت سر جیتاک به راه افتادو گفت– مردتو همراهی کن، میدونی که هنوز یه عده عصبانی‌ین. من برمیگردم
لوریانس سری به نشانه‌ی تایید تکان داد، بعلاوه خودش هم میخواست ماروین را ببیند.
هکتور– با وجود همچین پوست قشنگی که داره نباید انتظار داشت شکارچیا وسوسه نشن
لوریانس درحالی که به مسیر بازگشت به عمارت اشاره می کردو خودش هم به همان سو می رفت گفت– اگه کسی به جیتاک دست بزنه جفت دستاشو از بازو قطع میکنم
هکتور ابرو بالا انداخت و همانطور که درکنار لوریانس قدم برمیداشت با خنده گفت– الان واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم!
لوریانس چشمانش را درقاب چرخاندو گفت– اصلا فهمیدی سگت کی فرار کرد؟
هکتور که تازه متوجه غیبت تایلر شده بود نگاهی به دورو برش انداخت و زمزمه کرد– رفیق نیمه راه!
لوریانس– سگا یه روزی به ذات خودشون خیانت کردن و اهلی شدن، به همون راحتی هم میتونن به آدما خیانت کنن
هکتور دستش را در جیب پالتویش فرو برد و گفت– با سگا مشکل داری آره؟
لوریانس سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد– نه. اونا با ما مشکل دارن… سگا اونقدر پست شدن که شکارچیارو بسمت ما هدایت میکنن! اونا مارو دشمن خودشون میدونن
مسیرهای سرد جنگلی کمی گل آلود بودند و برای لوریانس جالب بود که میدید هکتور به عنوان یک مرد چطور با وسواس سعی دارد قسمت‌های گل آلود را دور بزند تا مبادا چکمه‌هایش کثیف شوند!
هکتور– کارت با اون مار تماشایی بود! با خودم گفتم الانه که نیشت بزنه.. چطور یادگرفتی اونکارو بکنی؟!
لحن مشتاق هکتور وقتی دراینباره می پرسید باعث شد لوریانس لبخند بزند
لوریانس– از زوما ترسیده بودی اره؟
هکتور شانه‌ای بالا انداخت و متقابلا خندید:
هکتور– مار کبری واقعا موجود سریع و کشنده‌ایه!
لوریانس شنلش را روی دوش تنظیم کردو همانطور که نگاهش به مسیر پیش رو بود گفت– وقتی وارد جنگل شدم از همه چیز می ترسیدم. فکر میکردم هیولاها همه جا کمین کردن… ولی روزا و شبا گذشتن و هیچ خبری ازشون نشد! و بعدش.. این من بودم که تموم جنگلو دنبال هیولاها میگشتم!..
لحظه‌ای سکوت کردو سپس ادامه داد– من کلی وقت برای مواجه شدن با تک تک این موجودات داشتم.. و اونا شجاعتو تو چشمای بچه‌ای که راه افتاده تا هیولاها رو پیدا کنه میدیدن. حیوونا روح هوشیاری دارن، اونا بوی ترس رو حس میکنن، و من هیچ وقت همچین بویی نمیدادم
درحالی که خاطرات گذشته و روزهای تلخ و شیرینی را به یاد می آورد، زمزمه کرد– وقتی وجودت کاملاً از ترس پاک بشه، جنگل راه مواجه شدن با حیوونای وحشی رو بهت یاد میده… مثل معجزه میمونه.
هکتور ساکت بود و چیزی نمیگفت. لوریانس نیم نگاهی به او انداخت، چهره‌اش آرام بود و به حرفهای لوریانس گوش میداد.
چه کسی فکرش را می کرد روزی برسد که آن دو اینطور در صلح و آرامش کنار هم قدم بزنند؟
از آنجایی که میدانستند ماروین همیشه چهار دستو پا کف خوابگاه هکتور مشغول بازی‌ست، چکمه‌های گل آلودشان را روی پله‌های ایوان درآوردند و وارد شدند.
دو ندیمه‌ی جوان روی یک تشک پشمی نرم که درست جلوی شومینه پهن بود نشسته بودند و از ماروین که با اسباب بازی‌هایش ور می رفت مراقبت می کردند. پس دیدن هکتور خواستند برخیزند و ادای احترام کنند اما هکتور با اشاره‌ی دست به انها فهماند که نیازی نیست
لوریانس بلافاصله بسوی ماروین رفت و قبل از اینکه در مقابلش بنشیند کودک او را دید. لبخند شیرینی برلبهایش نشست و درحالی که خود را بسوی آغوش مادر پرت میکرد گفت– مـااا…مــاااا…
هکتور– چی؟!؟
هکتور با چشمان در حدقه گرد شده پیش آمد و درحالی که نیمه‌ی راه کندن پالتو از تنش بود به کودک زل زد. فکر کرده بود اشتباه شنیده!
لوریانس کودک را در آغوش خود نشاندو لپ‌های نرمش را بوسید.
لوریانس– میگه ماما. لارا بهش یاد داده!
هکتور خندید و بااینکه به وضوح پیدا بود بخاطر زبان باز کردن پسرک ذوق زده است گفت– من این همه براش زحمت کشیدمو حالا میگه ماما؟! ای پدرسوخته!
درحالی مشتاقانه به فرزندش می نگریست پالتو را کندو به گوشه‌ای انداخت. باز هم بالاتنه‌ی لختش را بیرون انداخته بود! ندیمه ها هنوز آنجا بودند و باحالتی گلگون شده به لرد جذابشان می نگریستند. لوریانس پوفی کشیدو با خود فکر کرد لابد تمام دختران جوان این عمارت دست کم یکبار با هکتور روی تخت بوده اند! هکتور خم شدو ماروین را در آغوشش بلند کرد سپس خطاب به ندیمگان گفت– شما دیگه مرخصین دخترا
دو ندیمه نگاه‌های خاصی به لوریانس و لباسهایی که به تن داشت انداختندو سپس با اکراه از جا برخاستند. لوریانس اهمیتی به آنان نداد. درحالی روی تشک کنار شومینه نشسته بود سرش را بلند کردو شاهد بازی هکتور و ماروین شد.
او ماروین را روی دستانش بلند میکرد و مانند یک پرنده درهوا می چرخاند. کودک آنقدر از اینکار خوشش می آمد که بلند بلند می خندید و لثه‌های خالی از دندانش را بیرون می انداخت!
چند دقیقه بعد، وقتی هردو از بازی خسته شدند هکتور درست درمقابل لوریانس روی تشک پهن شدو ماروین را روی شکم خود نشاند. از آن فاصله نور شعله‌ی آتش درون شومینه روی پوست برنزی خوش رنگش می رقصید و گیسوان تیره‌اش که اطراف تشک پریشان شده بود برق می زد. وقتی ساق دستانش را برای بازی با ماروین تکان میداد ماهیچه‌ی ورم کرده‌ی روی بازویش بالا و پایین می رفت و لوریانس نمیتوانست از آن چشم بگیرد
هکتور– تو گفتی من جفتتم.. این یعنی چی؟
او درحالی که نگاهش به ماروین بود این سوال را پرسید. لوریانس ابتدا کمی از سوال او غافلگیر شدو سپس درحالی گیسوان لطیف کودک را نوازش میکرد آهسته گفت– خودت میدونی یعنی چی
هکتور سرش را کمی به راست چرخاندو با چشمان کشیده‌ی براقش به لوریانس نگریست
هکتور– پس تو حالا زنمی آره؟
لوریانس با حسرت به برش‌های زیبایی که روی پیشانی‌ هکتور ریخته بود نگریست و همانطور که سرش را به نشانه‌ی تایید تکان میداد گفت– این عهدیه که من با خودم بستم… ولی.. ولی نمیخوام تورو با نحوه‌ی زندگیم گرفتار کنم. پس هرزمان که لازم دونستی با یه زن درست و حسابی ازدواج کن
وقتی این حرف را میزد لحظه‌ای قلبش سوخت ولی نمی توانست بی رحم باشد، هکتور یک مرد بود و نیاز به زن کاملی داشت که همیشه در خدمتش باشد و فرزندانش را پرورش دهد.
هکتور لحظه‌ای در سکوت به صورت ظریف و روشن ماروین چشم دوخت و سپس گفت– منظورتو نمیفهمم
ابتدا برای دست زدن به هکتور مردد بود اما درنهایت آرام ماهیچه‌ی ورم کرده‌ی بازوی او را لمس کرد. میخواست وقتی دستش را تکان می دهد بالا و پایین رفتن آن را حس کند. هکتور هیچ واکنشی نسبت به این حرکت او نشان نداد و تنها منتظر شنیدن پاسخ سوالش بود
لوریانس– حتی اگه یه روزی تو دیگه منو نخوای، اگه نباشی یا به هردلیلی از هم جدا بشیم من هیچ وقت تا اخر عمرم مرد دیگه‌ای رو نمیپذیرم… ولی چون نمیتونم مثل یه همسر واقعی کنارت باشم تو میتونی…
حرفش را ادامه نداد. گفتن این موضوع به این راحتی‌ها که از ظاهرش نشان میداد نبود. هکتور با آن نگاه گرم و بدن تراش‌خورده‌اش آنجا دراز کشیده بود و به او می نگریست،
و لوریانس بازوی کلفت او را لمس می کردو درحالی که قلبش در سینه فشرده میشد درباره‌ی اینکه او حق دارد ازدواج کند حرف میزد!
هکتور– این یجور پیمان ازدواج بود آره؟
به لوریانس لبخند میزد، گرم و مهربان!
هکتور– میخوای برات یه ضیافت بزرگ بگیرم؟
ماروین که کمی خسته بنظر می رسید روی سینه‌ی ستبر پدرش پهن شدو با چشمان نیمه باز به شعله‌ی نارنجی آتش چشم دوخت
لوریانس– ضیافت؟!
هکتور درحالی که نگاهش به لوریانس بود و با دست چپ کمر ماروین را مالش میداد گفت– اکثر زنا از جشن ازدواج خوششون میاد ولی تورو نمیدونم…
لحظه‌ای به هکتور خیره ماند…
جشن ازدواج! پس او درواقع میگفت که لوریانس را میخواهد نه زن دیگری را!
درحالی که قلبش برای درآغوش گرفتن بدن مردانه‌ی او به نوسان افتاده بود با صدایی آهسته گفت– نه… من ازین چیزا خوشم نمیاد…
لحظه‌ای مکث کردو سپس بریده بریده گفت– ..هکتور.. من…
هکتور– میخواستم تو جنگل اینو بهت بدم، ولی یادم رفت..
هکتور درحالی که مراقب بود ماروین از روی سینه‌اش سُر نخورد حرف او را برید و بدنبال چیزی در جیب شلوارش گشت. چند لحظه بعد یک حلقه‌ی سبز رنگ را بسوی لوریانس گرفت
حلقه حاشیه‌های نقره‌ای داشت و روی سنگ سبز وسطش خطوط پیچ و تاب خورده‌ی ظریفی حک شده بود. عجیب و در عین حال خاص بنظر می رسید!
لوریانس حلقه را از او گرفت همانطور که با چشمان باریک شده نقوش روی سنگ را وارسی می کرد زمزمه کرد– این برای چیه…
هکتور خندید و با صدایی آهسته که آرامش ماروین را بهم نزند گفت– گرگا اینکارو نمیکنن، ولی تو فکر کن با این حلقه نشانه گذاریت کردم! آدما بهش میگن حلقه‌ی ازدواج
لوریانس مدتی به تماشای سنگ درخشان حلقه مشغول بود، نمیدانست جنس سنگ از چیست ولی در در سایه‌ها می درخشید! درست شبیه کرم‌های شب تاب!
هکتور– میدونستم یه انگشتر طلا با نگین الماس برات جذابیتی نداره، ولی این یکی بهت میاد. بپوشش! همیشه دستت باشه.. میخوام همیشه ببینمش. قول بده زن حرف گوش کنی باشی! خب؟
وقتی این حرف را میزد حالت زورگویانه‌ی بامزه‌ای داشت و بعلاوه لبخندش پررنگتر شده بود. لوریانس متقابلا به او لبخند زدو حلقه را پوشید، از خود میپرسید چطور باید به وجود چنین چیزی در دستش عادت کند؟
مدتی به حلقه در دستش خیره ماندو سپس لبخندش محو شد. وقتی به دو مرد دوست داشتنی که در مقابلش داراز کشیده بودند می نگریست، غصه‌اش می گرفت. باره دیگر هویت واقعی خود را به یاد آورده بود ..
لوریانس– ولی من.. نمیتونم یه زن مثل لیندا باشم، تو اینو میدونی مگه نه؟.. من به دنیای پر زرق و برق تو تعلق ندارم..
هکتور چشمانش را در قاب چرخاند تا نشان دهد دوست ندارد در این باره حرف بزند، سپس با لحنی صمیمی گفت– بعد از ردو بدل شدنه حلقه، جای غر زدن باید منو ببوسی! قانونش اینجوریه
گونه‌های لوریانس گُر گرفت و گفت– چی؟!
هکتور به حالت گلگون شده‌ی او خندید و گفت– باورم نمیشه هنوزم خجالت میکشی! زودباش خانوم، شوهرتو ببوس
لوریانس بدن ماهیچه‌ای و صورت زیبای او را از نظر گذارند. کدام قسمت از آنهمه جذابیت را باید می بوسید؟ چند لحظه‌ای همانطور مردد ماند تااینکه هکتور دست آزادش را بالا آورد و بازوی او را گرفت
سپس همانطور که او را آرام بسوی خود پایین می کشید بالحنی شوخی آمیز گفت– اشکالی نداره، کم کم یاد میگیری…
لوریانس دربرابر او مقاومت نکرد، با هدایت دست هکتور بر روی صورتش خم شد
آنقدر به او نزدیک شد که نفس گرمش را بر صورت حس می کرد. شعله‌های آتش در چشم زلال هکتور می رقصید لوریانس غرق در تماشایش بود
فاصله‌ی صورتهایشان کمتر از یک وجب بود و اینطور که نفسهای هکتور به صورتش می وزید را دوست داشت
نگاه هکتور هیچ تغییری نکرده بود.
از همان روز اولی که لوریانس را روی تخت انداخت تا همان لحظه، او همیشه این گرمی و این محبت را در نگاهش داشت. ولی چرا لوریانس تمام این مدت برای دیدنش کور بود؟
چرا نمی خواست قبول کند عاشق این است که مغلوبه هکتور باشد؟
بلاخره صبرش تمام شد و لبهایش را آرام بر لب هکتور نشاند. چند لحظه‌ای همانطور باقی ماندو داغی لبهای هکتور را حس کرد، سپس لبهایشان را درون هم لغزاندند و از شهد یکدیگر نوشیدند
گیسوان لوریانس از دو سوی صورتش سر خورد بر گونه‌ی هکتور پخش شد. وجود گیسوانش باعث شد نفسهای پر حرارتشان همان حوالی به دام بیفتد و گرما را بیشترو بیشتر کند
فضا گرم و به رنگ آتش بود، لوریانس حس میکرد که نفس‌های مردانه‌ی هکتور عمیق و صدا دار شده و حریصانه لبهای او را می نوشد
او پیچش هوس انگیزی را در درون خودش هم حس میکرد!
هکتور لبهایش را رها کردو وقتی او کمی سرش را عقب کشید گفت:
هکتور– بیا باهم بخوابیم..
لوریانس آب دهانش را قورت دادو به چشمان خمار هکتور خیره ماند. ناگهان به طرز احمقانه‌ای استرس گرفته بود!
لوریانس– الان؟!..
هکتور درحالی که نفس‌هایش نامرتب بود و بازوی لوریانس را رها نمی کرد سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. لوریانس به ماروین اشاره کردو من من کنان گفت– ولی.. بچه اینجاست..
هکتور که متوجه شده بود او بهانه تراشی میکند با احتیاط به ساعدش تکیه داد و همانطور که ماروین را کمی آنسوتر روی تشک دراز میکرد گفت– بچه خوابیده، به این زودیا بیدار نمیشه..
پس از جا به جا کردن ماروین، بسوی لوریانس چرخید. نگاهش طوری تشنه و بی‌تاب بود انگار نه انگار که همین دیشب با لوریانس روی تخت بوده!
اتفاقا لوریانس هم با تماشای بی‌تابی او، و ماهیچه‌های ورم کرده‌اش که بخاطر نفس نفس زدن منقبض و منبسط می شدند احساس گرما میکرد و قلبش تند می تپید.
لحظاتی که دیشب در اغوش او گذرانده بود به ذهنش سرازیر میشد و حس میکرد نقطه‌ی حساس بین پاهایش به همین زودی داغ شده!
هکتور– مشکل چیه؟…
او همانطور که به ساعد دست راستش تکیه زده بود دست آزادش را بسوی گونه‌ی لوریانس فرستادو نوازشش کرد
هکتور– خجالت میکشی؟
لوریانس باره دیگر بسختی آب دهانش را قورت داد، مطمئن بود گونه‌های سرخ شده‌اش او را لو داده‌اند!
هکتور دستش را از صورت او بسوی گریبانش پایین آوردو همانطور که بند شنلش را باز می کرد با لحنی اطمینان بخش گفت– اشکالی نداره، عادت میکنی.. من شوهرتم لوریانس. من تنها کسی‌یم که تو این دنیا باید بدنتو ببینه، لمسش کنه، گرمش کنه… خجالتت کم کم از بین میره..
شنلش از روی شانه به پشت رها شدو هکتور او را بسوی خود کشاند. سپس همانطور که او را روی تشک می خواباند و روی سینه‌اش می خزید با لحنی پرحرارت گفت– ..بیا اینجا عزیزم، بهم اعتماد کن..
داشت لوریانس را خام میکرد!
و او چقدر از این شیوه‌ی خام شدن توسط هکتور خوشش می آمد!
چقدر خوشش می آمد تظاهر کند اصلا نمیفهمد حرفهای هکتور از روی شهوت است.
درست مثل تمام زنان دنیا
درست مثل تمام زنانی که خواسته و دانسته، مدام خام مرد موردعلاقه‌ی خود می شوند…
مسحور حرارت بدن و لحن تحریک‌شده‌ی هکتور بود که صدای زوزه‌ی گرگی او را به خودش آورد!
ناخودآگاه سرش را از آغوش هکتور چرخاند و بسوی در ایوان نگریست. گرگی زوزه سر داده بود، آنهم عمیق و دردناک!
گرگی در خطر بود!
درحالی که اکنون قلبش به دلیل دیگری تند در سینه می کوبید، به چشمان بی‌قرار هکتور نگریست
لوریانس– من باید برم!
هکتور لحظه‌ای با سردرگمی به او خیره ماندو سپس پرسید– چی؟..
چقدر متنفر بود ازینکه ذوق هکتور را اینطور کور کند! ولی چاره‌ای نداشت، یکی از اصیل‌زادگان در خطر بود
یکی از اعضای خانواده‌اش!
دستش را مماس با گونه‌ی هکتور گذاشت و باشرمساری گفت– یه مشکلی پیش اومده… متاسفم هکتور، باید الان برم!..
هکتور باحالتی که گویا نمیخواست باور کند او چه می گوید گفت– نه، خواهش میکنم! فقط نیم ساعت دیگه بمون…
و زوزه‌ی دیگری در گوش لوریانس پیچید! درحالی که اکنون خودش سعی داشت خود را از زیر هکتور بیرون بکشد گفت– یکی تو خطر افتاده..باید برم! بذار برم هکتور..
هکتور از روی او برخاست سر جایش نشست. لوریانس بلافاصله مشغول پوشیدن شنلش شدو تمام مدت کاملا متوجه بود که هکتور چطور به او زل زده. از تصور اینکه او هنوز امیدوار است لوریانس منصرف شود و پیشش بماند، قلبش فشرده شد. پس از اینکه گره شنلش را محکم کرد نگاهی به هکتور انداخت، هنوز نامنظم نفس می کشید و بنظر می رسید بسختی مانع خود شده تا بیشتر برای ماندن به او اصرار نکند
لحظه‌ای بغض به گلویش هجوم آورد.
نه، او نمیتوانست این مرد را برای خود حفظ کند.
حلقه را از دستش در آورد. آن را روی تشک گذاشت و با صدایی خفه گفت– برای همین گفتم نمیتونم یه همسر واقعی باشم. معذرت میخوام هکتور..
سپس بدون اینکه نگاه دیگری به هکتور بیندازد از جا برخاست و بیرون رفت. چکمه‌هایش را به پا کردو با آخرین سرعت بسوی اعماق جنگل دوید…
این زوزه ها متعلق به رمبیگ نبود ولی لوریانس اطمینان داشت صدای یکی از بتاهای گله‌ی اوست
مسیرهای تو درتوی جنگل را بی وقفه دوید و نزدیک یکی از پیچ‌ها با رمبیگ مواجه شد. بلافاصله برپشتش پرید تا با سرعت بالایی که او دارد به مسیر ادامه دهند
رمبیگ همانطور که از میانبرهای اطراف کوهستان پیش می رفت خرناس کشید– از شمال بوی خون حس میکنم
اخم‌های لوریانس درهم گره خورد! فقط امیدوار بود پای مهاجران درمیان نباشد، چون او از این ماجرا به راحتی نمی گذشت!
اواسط مسیر سیرا و دو گرگ خاکستری به آنها پیوستند، این قلمرو آنان بود و مسیرها را بهتر می شناختند. جایی در یک کیلومتری محل استقرار مهاجران، یکی از بِتاهای ماده قرمز گله را یافتند درحالی که یک تیر چوبی به ران چپش فرو رفته بود
خون زیادی از حیوان می رفت و بنظر می رسید قادر نباشد بقیه‌ی مسیر را بپیماید
لوریانس فوراً از پشت رمبیگ پایین پرید و همانطور که با شتاب بسوی گرگ می رفت با لحنی خشمگین پرسید– کی اینکارو کرده تامیا (tamiya) ؟؟
لوریانس در مقابل او زانو زد تا وخامت زخمش را بررسی کند. تیر ماهیچه‌ی او را شکافته بود!
تامیا پای عقب خود را بالا گرفته بود و آنلحظه اگر به لوریانس تکیه نمیکرد نمی توانست سرپا بیاستد.
تامیا– داشتم همین حوالی سرکشی میکردم که چن تا شکارچی سرو کله‌شون پیدا شد..
لوریانس با اشاره‌ی سر رمبیگ را به پیش فراخواند. رمبیگ زخم تامیا را بررسی کردو گفت– خون زیادی ازش رفته ولی زخم کشنده نیست. باید برش گردونیم
لوریانس دسته‌ی تیر را گرفت و گفت– تامیا تکون نخور، میخوام درش بیارم
پوزه‌ی تامیا چین خورد و هنگامی که لوریانس تیر را بیرون می کشید زوره‌اش در گلو خفه شد. چند لحظه‌ای شدت درد باعث شد او تلو تلو بخورد، لوریانس بازوی خود را حول سینه‌ی او پیچید تا تعادلش را حفظ کندو نیفتد
سپس همانطور که آرام گریبان او را نوازش میکرد گفت– هیشش… آروم دختر، حالت خوب میشه. حساب اون عوضی رو میرسم بهت قول میدم. دیدی کی تیرو پرتاب کرد؟

تامیا با خرناسی ضعیف پاسخ داد– یه مرد جوان قد بلند بود که یه تیکه پوست خرس روی سرش داشت..
لوریانس– از گروه مهاجرا بود؟
تامیا– درسته. من حتی نزدیکشون نبودم، نمیفهمم چرا منو هدف گرفتن..
پیشانی لوریانس از خشم چین خورد و دندانهایش را بهم سایید. او میدانست انسانها چرا یک گرگ را بی دلیل هدف گرفته‌اند. تفریح! آنها می خواستند به این شکل تفریح کنند!
از جا برخاست و رو به رمبیگ گفت– دوتا از بتاها رو صدا بزن، تامیا نمیتونه تنها برگرده
قبل از اینکه رمبیگ پاسخی بدهد سیرا قدمی پیش گذاشت و گفت– احتیاجی نیست، ما اونو تا کوهستان همراهی میکنیم
لوریانس به او نگریست. نمیخواست مسئولیت سالم رساندن یکی از بتاهای ارزشمندش را به آلفای گله‌ی دیگری بسپارد ولی او جفت رمبیگ بود! نمی توانست نسبت به او بی اعتماد باشد.
خم شده بود تا برای آخرین بار زخم تامیا را بررسی کند که رمبیگ گفت– میخوای چیکار کنی؟
لوریانس برخاست و همانطور که دوباره بر پشت رمبیگ می پرید با جدیت گفت– منو ببر پیش مهاجرا
رمبیگ– لوریانس این روش ما نیست
لوریانس با بدخلقی گفت– اره روش گرگا نیست، ولی روش من چرا!
گرگها تلافی کردن اتفاقات را بیهوده می دانستند ولی لوریانس نمی توانست آرام بگیرد. نمیتوانست همانطور به کوهستان برگردد و فراموش کند انسانهای گستاخ برای تفریح یکی از گرگها را اینطور بیرحمانه زخمی کرده اند! با خود چه خیال کرده بودند؟
اینکه بی احترامی به طبیعت نشانه‌ی قدرت است؟ خواسته بودند بودند برای دنیای وحشی شاخ و شانه بکشند؟ برای دنیایی که لوریانس نگهبانش بود؟
او شاخ آنان را از همین ابتدای کار می شکست!
رمبیگ با اکراه به راه افتادو مسیر اردوگاه مهاجران را پیش گرفت، ظرف کمتر از چند دقیقه به محل مورد نظر رسیدند. پرواضح بود هشدار لوریانس را نادیده گرفته‌اند چراکه اکنون نسبت به قبل خیلی پیشروی کرده بودند! آنها با بی احتیاطی در مسیر آتش افروخته بودند و حجم زیادی زباله اطراف چادرهایشان انباشته بود. عجیب بود که حتی سرمای زمستان هم حرکت آنان را متوقف نمیکرد!
مردم مشغول کارهای روزمره بودند، برخی روی آتش غذا می پختند و برخی به گفتوگو مشغول بودند. لوریانس از پشت رمبیگ پایین آمدو نگاهش را در جمعیت چرخناند
لوریانس– نگاه کن، بخیالشون اینجا شهر ترتیب دادن! موجودات حریص جنگلو به گند کشیدن..
رمبیگ که با چشمان باریک شده جمعیت را زیر نظر داشت گفت– طلا چیه که اونارو این همه راه به اینجا کشونده..
لوریانس بدون اینکه چشم از اردوگاه بردارد زمزمه کرد– طلا… باید چیز خیلی ارزشمندی باشه… شاید دارویی که همه‌ی بیماری هارو درمان میکنه.. نمیدونم..
رمبیگ– ممکنه دریچه‌ای برای رسیدن به عمر ابدی باشه.. وگرنه چه چیزی از زمان ارزشمندتره؟
لوریانس– قدرت. شاید با طلا میشه به بقیه‌ی نژادها حکمروایی کرد!.. این ممکنه یه سلاح باشه
رمبیگ مدتی در سکوت باقی ماندو سپس گفت– اگه همچین چیزایی تو قلمرو بود بعد از این همه سال ما میفهمیدیم! سلامتی محض و عمر ابدی و سلاح قدرتمند! این بیشتر به افسانه شبیهه تا واقعیت..
لوریانس– میتونه یه جور منبع غذایی سالم تموم نشدنی باشه.. این تنها چیزیه که مطمئنم تو جنگل وجود داره و بدرد انسانها میخوره!
اندکی بعد، بلاخره شک و تردید درباره‌ی اینکه طلا چیست را کنار گذاشتند. لوریانس برخاست و گفت– تو همینجا بمون رمبیگ، تنها میرم
از پشت بوته‌ها بیرون آمدو مانند دفعه‌ی گذشته با قدم هایی مستحکم کمی پیش رفت. وقتی در بیست قدمی اولین صفوف مهاجران ایستاد، عده‌ای متوجه حضور او شدند
صدای برخی را می شنید که یکدیگر را هوشیار میکردند و لوریانس را به هم نشان میدادند.
– همون دختره‌ست..
– هی اونجارو ببین…
– پناه برخدا اون جادوگر از ما چی میخواد؟…
– گرگه همراهش نیست..
مرد کچلی که دفعه‌ی پیش هم چند کلامی با او حرف زده بود از بین جمعیت فریاد زد– آهای زن، تو کی هستی؟.. چرا مارو زیر نظر داری؟..
لوریانس با لحنی قاطع گفت– هشدار منو نادیده گرفتین و از قرار معلوم بفکر جنگین. بسیار خب، بهتون گفته بودم رحمی درکار نخواهد بود
جوان بلند قامتی از میان جمعیت درآمد، او یک کلاه شکار پشمی روی سرش داشت. خودش بود! مغرورانه از بین جمعیت قدمی پیش گذاشت و سپس گفت– خیال کردی ما از تو اون سگت میترسیم؟ فکر کردی کی هستی؟..
مشت‌های لوریانس از خشم گره شد:
لوریانس– تو یکی از گرگای منو زخمی کردی؟
جوان بازوانش را درهم قفل کردو ابرویی بالا انداخت– خوبه! پس پیغاممو گرفتی، فراموش نکن تیر بعدی راست میره تو قلبه خودت!
لوریانس با تنفر به چهره‌ی گستاخ و طلبکار مردجوان نگریست. چقدر مغرور و چقدر نادان بنظر می رسید! تمام مردمی که آنجا جمع شده بودند، آنقدر نادان و کور بودند که گنجینه‌ی سبز اطرافشان را نمی دیدند. آنقدر نادان بودند که ارزش و احترام طبیعت را نمیفهمیدند…
دست راستش را زیر شنل فرو برد و تیغه‌ی کوتاه پرتابی را لای انگشتانش جاسازی کرد. او سالها پیش که نشانه‌گیری و پرتاب را آموخته بود!
با حالتی بی‌پروا دست چپش را بلند کردو برای نشانه گرفتن مردجوان بسویش دراز کرد
یکی از چشمانش را بست
پس از نشانه گیری، شتاب و قدرت را بسوی مچ دست راستش متمرکز کردو در کسری از ثانیه پرتاب!
کل حرکات او چند ثانیه هم طول نکشید و آنچه مهاجران را متحیر ساخت فریاد ناگهانی مرد جوان بود
تیغه‌ی لوریانس دقیقا ران پای چپ او شکافت.
همان قسمتی که از بدن تامیا زخمی شده بود
زنی جیغ زنان بسوی جوان دوید و تعدادی با تحیر به لوریانس نگریستند. دستها بر قبضه‌ی شمشیر خزیده بود و نگاه‌هایشان کم کم رنگ وحشت می گرفت
فهمیده بود لوریانس را دست کم گرفته اند.
لوریانس با اخم‌های درهم گره خورده فریاد زد– اگه یه مرتبه دیگه به مردم من صدمه بزنید نتیجه‌ش مرگه! فهمیدین؟؟
سپس با بی‌پروایی به جمعیت پشت کرد و بسوی محلی که رمبیگ منتظرش بود قدم برداشت. حواسش به پشت سر بود و صدای دویدن تعدادی از مهاجرین را می شنید، قطعا برای حمله به او پیش می آمدند
لوریانس با هوشیاری ناگهان بسویشان چرخید و باره دیگر گارد پرتابش را تکرار کرد
مهاجران به طرز تأسف‌آوری عقب پریدند درحالی که اصلا هیچ تیغه‌ی پرتابی در دست لوریانس نبود!
با احتیاط از لوریانس فاصله گرفتند و او در فرصت مناسب به پشت درختان خزید
رمبیگ– برای دشمن تراشی حرف نداری
لوریانس پوزخندی زدو همانطور که سوار رمبیگ میشد گفت– چه فرقی داره؟ اونا به هرحال دشمن منن
در مسیر برگشت، لوریانس تمام مدت بر پشت رمبیگ پهن شده بود و لحظه‌ای که هکتور را ترک کرد از پیش چشمانش می گذشت. درنهایت سکوت او آنقدر طولانی شد که رمبیگ پرسید – چیزی شده؟
لوریانس آرام زمزمه کرد– نه.. ولی گمونم هکتور ازم دلخور شد..
رمبیگ هوشیارانه معنی حرف او را فهمید– بدموقعی ترکش کردی؟
لوریانس آهی کشید و پلکهایش را برهم گذاشت– اون بهم یه حلقه داد، گفت برای آدما حلقه نشونه‌ی ازدواجه… خیلی قشنگ بود…
رمبیگ– پس چرا من ندیدمش؟
لوریانس– وقتی صدای تامیا رو شنیدم حلقه رو بهش پس دادم… رمبیگ… تو که میدونی، همه‌ی زندگی من اینجاست. نمیتونم مثل بقیه‌ی زنا همسر یه انسان باشم..
رمبیگ درحالی که روی یک صخره می ایستادو اطراف را برانداز میکرد گفت– نمیتونی یا نمیخوای؟
لوریانس حلقه‌ی بازونش را دور گردن او محکم کردو لبخند زد– معلومه که اون گردن کلفته زورگو رو میخوام.. ولی اگه قرار باشه هردفه که بهم احتیاج داره مثل امروز ترکش کنم خیلی زود ازم متنفر میشه
نفس عمیقی کشید و باصدایی خفه ادامه داد– من یه پسرکوچولو دارم که بعنوان مادر تابحال حتی نبردمش حموم…
رمبیگ پس از بررسی مسیر پیش رو دوباره به راه افتادو گفت– تو هنوز میتونی به دنیای انسانها برگردی لوریانس
لوریانس ناخوداگاه اخم کردو باحالتی مالکانه دستوپایش را به بدن رمبیگ فشرد
لوریانس– رمبیگ چند دفه تکرار کنم که دنیای من، تو و این جنگلین؟ من بین انسانها زنده نمیمونم!
رمبیگ– حرص و طمع شما انسانها گاهی سرگرم کننده میشه! تو هم شوهر و پسرتو میخوای و هم جنگل و گرگارو
لوریانس صورتش را در خز شانه‌ی رمبیگ فرو برد و گفت– من نمیتونم هکتورو نگه دارم.. اون مردکه عیاش یه زن ۲۴ ساعته میخواد
رمبیگ سرش را به عقب مایل کردو لحظه‌ای مماس با بازوی لوریانس گذاشت:
رمبیگ– تو هنوز اون مردو درست نشناختی
لحن دلگرم کننده‌ی رمبیگ باعث شد لوریانس لبخند بزند
لوریانس– تو هیچ وقت ازش متنفر نبودی.. ولی من نمیفهمم چرا
رمبیگ– هکتور قدرتمند و جسوره، اگه یه گرگ بود هیچ ماده‌ای ردش نمیکرد. من نمیدونم معیار انسانها برای انتخاب جفت چیه ولی از نظر یه گرگ، هکتور یه نر لایقه. اون ژن خوبی برای ادامه‌ی نسل داره و میتونه از خانوادش محافظت کنه.
لوریانس که با دقت به حرفهای رمبیگ گوش می کرد پرسید– برات هیچ اهمیتی نداره که اون همه بلا سرمون آورد؟
رمبیگ– همه‌ی اونکارا برای این بود که ثابت کنه به هرقیمتی تورو میخواد. یه نر قدرتمند هرجوری میجنگه تا نطفه‌ش درون ماده‌ای مثل تو پرورش پیدا کنه. رفتار هکتور برای گرگا قابل درکه، اما لجبازی تو به هیچ عنوان
لوریانس پوفی کشید و گفت– باورم نمیشه حالا به اون حق میدی و به من میگی لجباز! تو یه گرگی، ولی مثل هکتور با سیرا رفتار نکردی
رمبیگ با لحنی سرزنشگرانه گفت– دلیلش اینه که سیرا منو رد نکرد. برعکسه تو، سیرا عاقله!
لوریانس بلافاصله باحالتی حق به جانب گفت– اوه رمبیگ اون به من تجاوز کرد! تو هیچ وقت همچین کاری با سیرا نمیکردی…
رمبیگ با قاطعیت پاسخ داد– مطمئن نباش. اگه سیرا منو رد میکرد سعی میکردم به هرطریقی قدرتمو بهش ثابت کنم. حتی اگه در مقابلم مقاومت میکرد من درنهایت اونو تسلیم خودم میکردم. فرقی نداره گرگ باشی یا انسان، همه‌ی مردای قدرتمند برای رسیدن به خواسته‌شون همینکارو میکنن. چون بهترینارو برای خودشون میخوان
پیشانی لوریانس چین خوردو با انزجار از حالت خوابیده برخاست. درحالی که اکنون بر پشت او نشسته بود با ناباوری زمزمه کرد– خدای من! رمبیگ الان ازت قطع امید کردم
رمبیگ– منو برای کاری که نکردم توبیخ نکن
لوریانس از پشت او پایین پرید و درمقابل چشمان متعجبش بسمت دیگری پیچید. حرف‌های رمبیگ آنقدر برای او تازگی داشت که اصلا نمیتوانست تحمل کند!
از اینکه می دید او هم مانند هکتور زورگویی مردان را منطقی و لازم می داند بی نهایت خشمگین شده بود. برایش قابل باور نبود این همان رمبیگ بی‌نقص او باشد! همانی که قلب بزرگ و روح صبورش زمین تا آسمان با هکتور فرق داشت
رمبیگ– لوریانس! الان داری به من بی محلی میدی؟
کمی به لوریانس نزدیک شدو درحالی که کنارش قدم میزد نگاهی به او انداخت.
رمبیگ– مگه من چیکار کردم؟
لوریانس بیشتر اخم کردو سریعتر قدم برداشت تا از رمبیگ پیش بیفتند
رمبیگ– تو عاشق مردی شدی که بهت تجاوز کرده حالا با من لج میکنی؟
یک دستش را به کمرش زدو با حالتی بهانه جویانه گفت– اصلا همش تقصیر توء که من عاشق اون زورگو شدم، اگه همون اول کار می کشتیش اینجوری نمیشد
رمبیگ– خوب شد که تو گیره هکتور افتادی نه من
رمبیگ کمی به پهلوی چپ لوریانس فشار اورد تا در مسیر درست قرار بگیرد. لوریانس باره دیگر غرغر کردن را از سر گرفت– حالا دیگه نمیتونی منو تحمل کنی آره؟ باشه! باشه آلفا رمبیگ به وقتش نشونت میدم..
رمبیگ درحالی که تمام مسیر غرغرهای او را با صبوری گوش میکرد حواسش بود تا او از مسیر منحرف نشود.
لوریانس– اصلا کی به تو گفته دنبال من بیای؟؟
دیگر به حوالی کوهستان رسیده بودند و فاصله‌ای تا سراشیبی دامنه‌ی آن نداشتند. لوریانس همچنان غر میزد و نگاهش به قدم‌هایش بود تا چشمش به رمبیگ نخورد. ازینکه میدید با وجود آنهمه بهانه گیری رمبیگ هنوز صبورانه او را همراهی می کند دلش غنج میزد!
هکتور– چقدر دیرکردی

سرش را که بلند کرد هکتور آنجا بود! به ایوان بیرون زده از غار تکیه زده بود و به او می نگریست. رویش را به رمبیگ کرد و با بدخلقی گفت– پس چرا نگفتی اینجاست؟!
رمبیگ درحالی که سرزنشگرانه به او می نگریست پاسخ داد– مگه تو مهلت حرف زدن میدی؟
پیدا بود که هکتور انتظار استقبال بهتری را دارد، لحظه‌ای به چهره‌ی عبوث لوریانس نگریست و سپس گفت– نباید می اومدم اینجا؟
لوریانس– برای چی اومدی؟
هکتور با لحنی مردد گفت– میخواستم باهات حرف بزنم..
دلش نمیخواست با هکتور بدرفتاری کند، از طرفی حال و حوصله هم نداشت. می خواست کمی تنها باشد
از کنار هکتور گذشت و وارد غار شد، صدای پای رمبیگ و هکتور را پشت سر خود می شنید. به مسیر ادامه داد تا اینکه وارد محوطه‌ی درونی کوهستان شد. می دانست هکتور پس از دیدن این مکان متحیر خواهد شد، ولی او بدون اینکه توضیحی بدهد یا نگاهی به مردان زورگوی پشت سرش بیندازد با بی حوصلگی شنلش را کندو سپس روی تشک نرم وسط غار نشست.
هکتور– …خدای من…
همانطور که انتظارش را داشت، هکتور مانند جن زدگان به دیواره‌های بلند و درخشان کوه می نگریست! میدانست دقایقی طول می کشد تا او از پس تحیر خود برآید و دلیل آمدنش را بگوید از همین رو نگاهش را به رمبیگ دوخت. چند قدم دورتر روی دوپا نشسته بود و به لوریانس می نگریست
لوریانس– به من نگاه نکن!
انعکاس زمزمه‌اش در غار پیچید اما رمبیگ همچنان به او خیره ماند.
رمبیگ– لوریانس بس کن!
لوریانس بیشتر اخم کرد– چی رو بس کنم؟ من که کاری نکردم!
هکتور کم کم متوجه آن دو شد و فهمید مشکلی وجود دارد.
هکتور– چیزی شده؟
نگاهش را از رمبیگ به لوریانس چرخاندو ادامه داد– بنظر میرسه میونه‌تون خوب نیست!
لوریانس غرغرکنان مشغول باز کردن بند چکمه‌اش شد
لوریانس– اره، تازگی فهمیدم فرقی نداره گرگ باشی یا انسان… زورگویی ذات شماست!..
هکتور– اتفاقاً تو همچین جای قشنگی ..زورگویی میچسپه..
لوریانس با سردرگمی سرش را بلند کردو به او نگریست. لبخند میزدو چشمانش می درخشید
لوریانس– هی! هکتور حوصله ندارم..
هکتور بدون اینکه از او چشم بردارد پالتویش را کندو بالاتنه‌ی ورزیده‌اش نمایان شد
هکتور– تو زنمی، هرکاری بخوام باهات میکنم! حالا که حوصله نداری بهت تجاوز میکنم
چشمان لوریانس در حدقه گرد شدو به رمبیگ نگریست. او آرام و بی خیال از جا برخاسته بودو بسوی خروجی می رفت
لوریانس– تو دیگه کجا میری؟
رمبیگ همانطور که از دهانه‌ی غار می گذشت گفت– مگه نشنیدی؟ شوهرت میخواد بهت تجاوز کنه، باید تنهاتون بذارم..
هکتور رو به او گفت– ببینم تو غرغرویی؟

نوشته رمان امپراطوری گرگ ها پارت۱۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن