آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان امپراطوری گرگ ها پارت۷

جلد اول رمان وحشی

جهت دسترسی ساده به پارت اول تا اخر رمان امپراطوری گرگها وارد شوید

آزادی» برای لوریانس تنها یک واژه نبود
او در گذشته طعم تلخ نُه سال اسارت بین انسان‌ها را چشید و سپس برای آزادی خود جنگید
او درد کشید و تحقیر شد تا به سربلندی رسید
آزادی را با تمام گوشت و پوست و استخوانش حس کردو اکنون اینچنین از دستش داد
او طعم آزادی واقعی را چشیده بود و همین اسارت را دشوارتر میکرد
دیگر تهی شده بود!
روزها خاکستری
شبها خاکستری
آسمانْ بی‌فروغ و زمینْ تنگ!
او پشت پنجره‌ی عمارت هکتور می‌ایستادو در سکوت، آزادی از دست رفته‌اش را تماشا می‌کرد
درونش از غم و دلتنگی درهم می‌پیچید و روحش در ازای هر ثانیه، سالها پیرتر میشد..
ماه‌ها از پی هم می‌گذشتند و او مدام پژمرده‌تر میشد
فرزند آن زورگو از شیره‌ی جانش تغذیه میکرد
در درونش می‌لولید و گاهی لگد می‌انداخت
شبانه‌روز همراهش بود اما با او غریبه
چطور میتوانست او را دوست داشته باشد؟
قلب لوریانس در اعماق جنگل و درمیان گرگها جا مانده بود
و اکنون…
فضای سرد و خالی درون سینه‌اش هرروز بزرگتر میشد
پاهایی که روزی برتپه‌ها و بربلندی‌ها می‌تاختند اکنون ورم کرده و سنگین شده بودند
حنجره‌ای که روزی بر بلندای کوه رو به آسمان بیکران شب آزادانه زوزه می‌کشید اکنون زیر هجوم بغض فروخورده‌ای قدیمی، سنگ شده بود
آلفایی که روزی با سینه‌ی ستبر بر پشت گرگها سروری می‌کرد، اکنون سر درگریبان فرو برده و در خلوته خود رنج می‌کشید…
باران پاییزی درحال باریدن بود و او مثل همیشه در سکوت، حاشیه‌های جنگل را از پشت پنجره می‌کاوید
خسته بود، اما خواب به چشمش نمی‌آمد
این روزها بار سنگینی که در شکم داشت، دراز کشیدن و خوابیدن را بسیار دشوار کرده بود
دست مردانه‌ی گرمی از پشت بر شکمش خزید و ثانیه‌ای بعد در آغوش هکتور قرار گرفت
او هیچگاه دست از نوازش فرزندش نمی‌کشید!
سرش را به گریبان لوریانس نزدیک کردو آهسته گفت– پسرم چطوره؟ امروز سرحاله؟
لوریانس بدون اینکه واکنشی منفی به نزدیکی او نشان دهد زمزمه‌وار پرسید– اگه دختر بود چی؟
هکتور پاسخی نداد و درعوض او را به خود نزدیکتر کرد
لوریانس دوباره پرسید– اگه دختر بود؟
هکتور با لحنی گرمو اطمینان بخش در گوش او زمزمه کرد– هیچی! در این صورت باید یه اسم دیگه براش انتخاب کنم..
در آغوش او چرخید و سرش را بالا گرفت تا چهره‌اش را ببیند
به لوریانس لبخند میزد،
از تماس شکم برآمده‌ی او با ماهیچه‌های سفت شکمش خوشش می‌آمد
لوریانس– میدونی که منظورم چیه، اگه پسر نباشه..
بدون اینکه تندی کند حرف لوریانس را قطع کرد و گفت– قرارمون یه پسر بود لوریانس..این یعنی اگه بچه دختر باشه، من صاحب دوتا بچه میشم..
پس اینطور
او میخواست آنقدر به اینکار ادامه دهد تا درنهایت یک پسر بدنیا بیاید!
پلک‌هایش را برهم فشرد و آهی کشید
این رنج خلاصی نداشت
با خودش عهد بست اگر این فرزند دختر بود، خودش را بکشد و از این زندگی ننگین خلاصی یابد
شاید به این صورت روح خود را آزاد میکرد به جنگل باز می‌گشت
هکتور– هنوزم دوسش نداری؟
شروع کرده بود به نوازش گیسوان لوریانس. در این مدت مرد بسیار آرام و بانزاکتی شده بود. شیطنت نمی‌کرد و برای رابطه با او اصرار نمی‌ورزید بااینحال این رفتارهایش باعث نمیشد لوریانس فراموش کند چه چیز ارزشمندی را از او گرفته
هکتور– بهت حق میدم از من متنفر باشی، ولی این بچه..
صورت لوریانس را کمی بالا آورد تا به چشمانش بنگرد
هکتور– این بچه که گناهی نداره.. از گوشت و خون خودته، بهت وابسته‌ست..
لوریانس لحظه‌ای به چشمان کشیده‌ی جذاب او خیره ماندو سپس گفت– برای تو چه اهمیتی داره؟
هکتور لبخند محوی زدو زمزمه کرد– من که سنگ نیستم.. دارم میبینم چطور افسرده و ضعیف شدی، دلیلش اینه که بچتو به چشم انگل میبینی.. دوسش نداری..
لوریانس آرام از آغوش او درآمدو گفت– این بچه یه قطره از توء.. تو به من تحمیلش کردی، چطور میتونم از خودم بدونمش؟ ازش متنفر نیستم اما..
بغض به او اجازه‌ی ادامه‌ی حرفش را ندادو سرش را پایین گرفت
با دستانی بی رمق شکم خود را لمس کرد
چقدر بیش از حد ناگهانی و ناخواسته بود
لوریانس را از یک دنیای بی‌نهایت متفاوت بیرون کشیدند،
به زور بذری در او کاشتند و اکنون انتظار داشتند با مادر شدنش کنار بیاید
هکتور حرف او را ادامه داد– اما خیلی ناگهانی بود، درسته؟
لوریانس پاسخی به او نداد، هنوز سرش پایین بود
هکتور بوسه‌ی نرمی بر پیشانی‌اش زد و دستش را زیر گریبان او برد
همانطور که گونه‌اش را نوازش می‌کرد گفت– اجازه میدی.. اجازه میدی لبتو ببوسم؟
لحنش گرم و بسیار مشتاق بود، نفسهای عمیق مردانه‌اش تارهای سبک گیسوان لوریانس را تکان میداد
اگر کمی به او فضا میداد، تقاضایش بیشتر میشد از همین رو با قاطعیت خود را عقب کشید و از او دور شد
صدای هکتور را از پشت سرش شنید که لحظه‌ای آهسته و دردمندانه خندید و سپس با لحنی آمیخته به ناامیدی گفت– کمرم داره میترکه لوریانس..
هکتور– کمرم داره میترکه لوریانس.. الان چند ماهه که…
لوریانس نیم نگاهی به او انداخت و با بدخلقی گفت:
لوریانس– مگه نگفتی کلی کنیز و ندیمه‌ی خوشگل داری؟! دست از سر من بردار!
هکتور لحظه‌ای سرش را پایین گرفت و آرام گفت– نمیتونم اونقدر عوضی باشم که وقتی تو اینجایی از اونارو بیارم…بعلاوه…
نفس عمیقی کشیدو آنقدر عقب رفت که بتواند به یکی از نرده‌های تخت تکیه بزند، سپس حرفش را ادامه داد– من تورو میخوام! میخوام با تو اینکارو بکنــ…
لوریانس اشاره‌ای به شکم برآمده‌ی خود کردحرف او را برید– با این وضع؟
هکتور شانه‌ای بالا انداخت– چیزی نمیشه. من حواسم هست، حتی لذتش واسه تو هم بیشتر میشه فقط اگه اجازه بدی..
لوویانس پوفی کشیدو با جدیت گفت– هنوز باورت نشده نمیخوامت؟ هنوز باورت نشده متنفرم از اینکه لمسم کنی؟ دیگه باید با چه روشی اینو بهت ثابت کنم؟؟
هکتور آهی کشید و نگاهش را به سمت دیگر خوابگاه دوخت، چند لحظه بعد گفت– فقط اگه یبار باهم تا آخرش بریم، نظرت درباره‌ی خیلی چیزا عوض میشه
مسئله هم درست همین بود!
او نمیخواست به هیچ طریقی نظرش تغییر کند!
لوریانس با کلافگی ضربه‌ای به پیشانی خود زدو همانطور که با قدم‌های سریع و سنگین بسوی در میرفت غرولند کرد– خسته شدم از این بحث مسخره!
در را باز کردو به بیرون گردن کشید، سه ندیمه‌ی جوان گوشه‌ای از عمارت مشغول گفتوگو بودند
خطاب به آنان بلند گفت– هی دخترا، بیاین اینجا و امشب در خدمت لرد هکتور باشین
دخترکان نگاه‌های متعجبی بین هم ردو بدل کردند و کمی رنگ به رنگ شدند
لوریانس مطمئن بود که بارها اینکار را کرده‌اند،
در طول این مدت همیشه با کمال تاسف شاهد غش و ضعف رفتن آنها و دیگر کنیزان برای هکتور بود
احمق‌ها! چطور خود را اینقدر پست و حقیر میکردند؟ در را نیمه باز رها کردو داخل برگشت . بدون اینکه نگاه دیگری به هکتور بیندازد بسوی ایوان رفت. قبل از خروج لحظه‌ای ایستادو گفت– امشب نمیام داخل. پیش رمبیگ میمونم
هکتور با حالتی آمیخته به کلافگی گفت– همش بخاطر اون سگه نه؟ بعد از این مدت، هنوز اونو میخوای..
لوریانس پاسخی نداد و از آنجا خارج شد. رمبیگ هر روز به او سر میزد. کافی بود لوریانس از عمارت خارج شود و پا به محوطه‌ی سرسبز چسبیده به جنگل بگذارد. تنها چند لحظه بعد سرو کله‌ی رمبیگ پیدا میشد!
شاید به همین خاطر بود که هکتور پس از آزاد کردن رمبیگ حتی سربازان بیشتری آن حوالی گمارده بود!
لوریانس با فاصله‌ای بسیار دورتر از محلی که سربازان تجمع کرده بودند به حاشیه‌ی جنگل نزدیک شدو بازوانش را دور خودش حلقه کرد
هوا سرد بود! خورشید دیگر غروب کرده و تاریکی بر مسیرهای تو در توی جنگل سایه می افکند. چقدر دلش برای نشستن بر پشت رمبیگ و ماجراجویی در تاریکی جنگل تنگ شده بود!
رمبیگ– برای یه زن باردار هوا خیلی سرده
چشمان کهربایی رمبیگ از میان سایه‌های جنگل می‌درخشید و نشان میداد که آرام پیش می‌آید
لوریانس لبخند زدو گفت– تو کوره‌ی آتیش منی، کنارت سرمارو حس نمیکنم..
رمبیگ مستقیم به سوی او آمد و درحالی که دم بلند و پرپشتش آرام درحال دوران بود، طبق عادت پوزه‌اش را در گریبان لوریانس فرو برد
لوریانس با شوق و لذت سر او را به خود فشرد و گفت– میخوام تو بغلت بخوابم رمبیگ، سردمه
رمبیگ برروی چمن‌ها یک پهلو خوابید و لوریانس آرام در آغوشش پهن شد
سرش را بر ران‌های درشت او خواباندو شانه و کمرش در تماس با شکم گرم او قرار گرفت
پاهایش را دراز کرد و به این صورت شکم گنده‌اش به طرز مضحکی بیرون افتاد!
چه اهمیتی داشت؟ این رمبیگ او بود!
رمبیگ خود را بسوی او مایل کرده و هنوز مشغول نوازش گریبانش بود
لوریانس دامنش را تا روی سینه بالا زد و با اشاره به شکمش گفت– اوه رمبیگ خیلی میخاره!
کش آمدن پوست شکم دردسرهای زیادی داشت
یکی از این دردسرها خارش وحشتناکی بود که مدام گریبانش را می‌گرفت و کلافه‌اش میکرد!
رمبیگ زبان بزرگش را درآورد و به لیسیدن شکم او پرداخت
گرم، نرم و درعین حال فشار مطبوعی که وارد میکرد باعث میشد خارشش در حسی ناب گم شود!
حرارت بدن رمبیگ او را در آرامشی بینظیر محصور کرده بود و هربار که بر پوستش زبان می‌کشید دلش غنج می‌رفت..
چشمهایش را بسته بود و غرق در لذت لبخند میزد
کمی بعد در همان حالت بدون اینکه چشم بگشاید گفت– ایندفه تا صب همینجا میمونم..
رمبیگ غرید– اون مردک؟
لوریانس با تمسخر گفت– گفت کمرش داره میترکه، منم چن تا دختر فرستادم..
رمبیگ– تورو میخواست؟
لوریانس آهسته گفت– اوهوم..
همانطور که توسط رمبیگ لیسیده میشد دستش را به گردن او رساند مشغول نوازشش شد
چند لحظه بعد با حس تکانی در شکمش پلک گشود!
چقدر عجیب بود!
یک موجود زنده در درونش زندگی میکرد و تکان میخورد
چیزی شبیه به معجزه!
تکانی بسیار خفیف و جزئی بود ولی لوریانس تمامش را حس میکرد
لوریانس زمزمه کرد– داره تکون میخوره…
رمبیگ نوازشش را آرامتر کردو گفت– از اینکار خوشش اومده
لوریانس با تردید پرسید– نمیتونی بفهمی پسره یا دختر؟
رمبیگ– نه. این چیزی نیست که از بیرون بشه تشخیص داد
لوریانس آهی کشید و سکوت کرد
کمی بعد رمبیگ پرسید– چه حسی نسبت بهش داری؟
لوریانس درحالی که به آسمان سیاه شب چشم دوخته بود پوزخند زد– دلم براش میسوزه که فرزند هکتورِ…
پس از چند لحظه مکث ادامه داد– میدونی اگه این بچه مال تو بود چقدر عاشقش بودم؟
دلش از تصور تکان خوردن پاره‌ای از وجود رمبیگ در درون خودش، لرزید! چقدر شیرین بود!
رمبیگ– فکر میکنی شدنیه؟
لوریانس از لحن سردو جدی رمبیگ خوشش نیامد و با دلخوری گفت– چرا نباشه؟
رمبیگ دست از لیسیدن او کشیدو گفت– کدوم انسانی از گرگ باردار شده که تو دومی باشی؟
لوریانس سماجت ورزید– امتحان میکنیم و میبینیم
رمبیگ سرش را آرام و سبک بر شکم لورانس گذاشت و چشمانش را بست
لوریانس نبض گرم و تپنده‌ی گردن او را روی پوستش حس میکرد
رمبیگ– وابستگی من به تو هیچ ربطی به جفت گیری و تولید مثل نداره لوریانس. تو برای من مفهوم خیلی بزرگتری داری
لوریانس با محبت به ابراز علاقه‌ی او لبخند زدو لبش را به حالتی لوس درست بر نوک بینی تیز و سیاهش خواباند
میدانست که اینکار رمبیگ را قلقک می‌آورد!
اما قبل از اینکه واکنشی به این کاره لوریانس نشان دهد آرام خرناس کشید– داره میاد اینجا
لوریانس بدون اینکه از آغوش رمبیگ درآید زمزمه کرد– اون فضول و حسوده…
هکتور در تاریکی به آنان نزدیک شدو کمی بعد بالای سرشان ایستاد. یک ردای سبک جلوباز به تن داشت که البته مناسب این فصل نبود!
دستانش را به کمرش زدو گفت– اومدم ببینم از سرما یخ نزده باشی
لحظه‌ای در سکوت به آرامش و صمیمیت لوریانس و رمبیگ خیره ماندو سپس گفت– ولی مثل اینکه رو به راهی

لوریانس از گوشه چشم او را برانداز کردو گفت– کارت زود تموم شد!
هکتور– چون میخواستم زودتر برگردی داخل..
لوریانس پوزخند زد– نترس توله‌ت سرما نمیخوره
هکتور خم شد و دستش را بسوی لوریانس دراز کرد– بیا برگردیم تو لوریانس
لوریانس با قطعیت گفت– امشب همینجا میمونم
هکتور اصرار کرد– لجبازی نکن، پزشک باید معاینه‌ت کنه… زایمانت نزدیکه..
با شنیدن کلمه‌ی زایمان ناخودآگاه پلکهایش باز شدو آرامشش بهم خورد
ضربان قلبش تند و محکم شده بود
زایمان قطعاً..چیزه ترسناکی بود، و لوریانس حتی نمیدانست چطور قرار است اتفاق بیفتد!

~•~•~•❧•~•~•~

هکتور– اون چطور قفل زنجیرارو باز کرده؟
هکتور پشت میز کارش نشسته بود و چیزی یادداشت میکرد
لوریانس دست به کمر و آهسته لب تخت نشست
تازه از ملاقات رمبیگ بازگشته بود
هکتور– قبول کردم اونقدر قدرتمنده که نرده‌ها رو از زمین بیرون بکشه، ولی هیچ نمیفهمم چطور اون همه زنجیرو از خودش باز کرده!
لوریانس نفس زنان خود را روی تخت عقب کشید به تعدادی بالشت تکیه زد
چقدر سنگین شده بود!
چند لحظه‌ای به خود فرصت نفس تازه کردن دادو سپس آرام گفت– باز کردن قفل برای کلاغا کاری نداره..

کلاغ‌ها!
پرندگانی یاغی و سرکش که در بلندی‌های قلمرو زندگی مرموزی داشتند
عمر طولانی و هوش بالا با آمیخته‌ای از اصالت کهن، آنان را بسیار مغرور کرده بود اما هنوز می‌شد گاهی روی کمکشان حساب کرد
هکتور بی‌صدا خندید و زیرلب گفت– کلاغا! دیگه واقعا داره ترس برم میداره!
قلمش را کنار گذاشت و از همانجا نیم نگاهی به لوریانس انداخت
هکتور– ببینم مطمئنی با حیوونا زندگی میکردی؟! نکنه جن و پری باشن که به ظاهر گرگ و کلاغ دراومدن!
لوریانس با بیحالی پوزخندی زد و چیزی نگفت. چقدر آن روزهای اول از وجود جن و پری و هیولا میترسید
اما هشت سال گذشت و هیچ وقت اثری از آنان در جنگل ندید!
هکتور از پشت میز برخاست و با قدم‌های آهسته بسوی تخت آمد:
هکتور– گمون نمیکنم چن تا تیر معمولی اونو از پا دربیاره نه؟
چشمان لوریانس از غرور درخشید و سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد
قطعاً تیرهای چوبی برای خنثی کردن رمبیگ کافی نبودند!
هکتور همانطور که نزدیکتر میشد گفت– پس عاقلانه بود که دستور دادم تیرا رو به زهر آغشته کنن..
قلبش برای لحظه‌ای از نگرانی درهم پیچید! از این پس بیشتر نسبت به رفت و آمد و رفتار رمبیگ دقت می‌کرد، مبادا هدف تیرهای زهرآگین این زورگو قرار می‌گرفت! هکتور با جمله‌ای دیگر او را از افکارش درآورد– گرسنه نیستی؟
چند روزی بود که بشدت احساس سنگینی می‌کرد و سخت نفس میکشید
انگار توله تمام بدنش را پر کرده بود!
علیرغم اینکه از مرحله‌ی زایمان می‌ترسید، اما آنقدر از تحمل این سنگینی خسته شده بود که دلش میخواست هرچه سریعتر توله را بدنیا بیاورد!
پس از گذشت چیزی حدود ۹ ماه، اکنون باور اینکه روزی دوباره سبک و پرانرژی خواهد شد بسیار دور بنظر می رسید!
هکتور– حالت خوبه؟ رنگت یکم پریده..
دست در جیب شلوارش فرو برده و از بازوی چپ به نرده‌ی تخت تکیه داده بود
مثل همیشه بالا تنه‌ی ماهیچه‌ای‌ش لخت بود و گیسوان تیره‌‌اش از یک سمت شانه تا بالای سینه رها بود
لوریانس زمزمه کرد– توله‌ت… مثل خودت گردن کلفته… داره منو از داخل تیکه پاره میکنه..
هکتور خندید و سرش را پایین گرفت– اون بچه همجنس خودته، یه انسانه! تصور کن اگه جای اون یه گرگ بود چی؟ با پنجه و دندون…
لوریانس لبخند زد– اونوقت با کمال میل برای بدنیا آوردنش می‌مُردم!
هکتور با حالت خاصی مردمکش را در کاسه‌ی چشم چرخاند و گفت– کاری به توله‌ی گرگا ندارم ولی قرار نیس این این بچه تورو بکشه
لوریانس پلک برهم گذاشت و زمزمه کرد– من از مرگ نمیترسم، اما از اینکه قبل از برگشتن به جنگل بمیرم چرا!
درحالی که چشمانش بسته بود به حرف هکتور گوش میداد– جنگل تموم سرتو پر کرده… اصلا تاحالا فکر کردی که بچه‌ت چه شکلیه، سرش مو داره یا نه، صورتش روشنه یا تیره…
لوریانس با بی‌حوصلگی حرف او را قطع کرد– من هیچ وقت به توله‌ی تو فکر نمیکنم.
هکتور– تو مادر بی‌رحمی هستی
لوریانس آه عمیقی کشید و چشم گشود
نگاهی طولانی به هکتور انداخت و سپس گفت– تاحالا فکر کردی که چقـــدر پررو هستی؟
هکتور از حرف او لحظه‌ای آرام خندید و رویش را به سمت دیگری چرخاند
پیدا بود که خودش هم میداند چه چیز ارزشمندی را از لوریانس گرفته!
هکتور آهسته قدم برداشت و کمی دورتر در مقابل پنجره ایستاد
هکتور– زورگویی رو به انتها رسوندم که تورو اسیر کردم، ولی پشیمون نیستم..
لوریانس در کمرش احساس فشار میکرد به همین خاطر به دستش تکیه زدو بر پهلوی راست خوابید
هکتور– اگه برگردم به عقب بازم همینکارو میکنم. میدونی؟ تو شبیه هیچکسه دیگه نیستی..
بسوی لوریانس چرخید و لبخند گرمی تحویلش داد:
هکتور– تو حتی از یه مَردم شجاع‌تر و جسورتری! مهم نیست که زورت به من نرسید و درنهایت جسمتو صاحب شدم، ولی هیچ وقت روحتو تسلیمم نکردی… هرجوری که تونستی جنگیدی! تو یه مبارز واقعی هستی لوریانس، امیدوارم این پسر شجاعت تورو به ارث ببره..
لوریانس بی‌توجه به حرفهای هکتور دوباره روی تخت جا به جا شد.
حتی یک پهلو خوابیدن هم اوضاع را بهتر نمیکرد!
نفسش تنگ شده بود و استخوانهایش درد داشت
شاید بهتر بود کمی راه برود، یک دستش را به کمرش زدو دست دیگر را به نرده‌ی تخت اهرم کرد
هکتور– کمکت کنم؟
همانطور که بسختی برمیخاست سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد
روی پاهایش که ایستاد سوزش دردناکی زیر شکمش خزید
آنقدر دردناک که چشمانش سیاهی رفتو پیشانی‌اش چین خورد
هکتور یکقدم به او نزدیک شد– مشکلی داری؟
لوریانس آب دهانش را قورت دادو وقتی دردش آرام گرفت با بدخلقی گفت– چقدر حرف میزنی!
هکتور– صورتت کبود شده..
لوریانس نواری از موهایش را پشت گوش فرستادو باصدایی خفه گفت– چیزی نیست یه لحظه درد گرفتــ…
همان لحظه بود که کودک در درونش تکانی خورد!
درست مثل اینکه ماری زیر کمرش بلولد،
از درد آتش گرفت و ناخودآگاه صورتش درهم رفت
هکتور بازوی او را گرفت تا تعادلش را حفظ کند– شاید وقتش باشه… الان ماما رو خبر میکنم..
او را روی تخت نشاند و سپس از خوابگاه خارج شد. لوریانس نفس زنان دستش را روی شکمش گذاشت
درد کوتاه و گذرا بود اما قلب او بشدت در سینه میکوبید.. اکنون وقتش بود؟ چطور قرار بود پیش برود؟ بدنش چقدر پاره میشد؟ چقدر درد داشت و چقدر طول می کشید؟؟
به خودش آمد و دید از شدت اضطراب بغض کرده!
نوک انگشتانش یخ زده بود و بی‌نهایت احساس بی‌کسی میکرد
هکتور همراه ماما و دو دستیارش برگشت
زن میانسالی که لباس بلند سفید به تن داشت قبلا هم او را معاینه کرده بود و لوریانس از معاینات او بیزار بود!
اخم کردو رو به هکتور گفت– بازم… بازم میخواد بدنمو نگاه کنه؟ چون تو یه توله میخوای همه باید منو لخت ببینن؟..
هکتور که میدانست او بنای ناسازگاری خواهد گذاشت بی‌توجه به غرولندهایش خم شدو او را روی تخت خواباند
دامنش را بالا زد تا ماما او را معاینه کند خودش هم لب تخت نشست و بازوهای لوریانس را گرفت تا کار ماما تمام شود
ماما و دستیارانش پاهای او را باز می‌کردند و حتی به بدنش دست می‌زدند!
عذاب آور بود!
هکتور– وضعیتش چطوره؟
ماما برخاست و گفت– آماده‌ی زایمانه. میرم حوض رو آماده کنم..
بلافاصله پس از رفتن آنان، لوریانس با دستپاچکی رو به هکتور پرسید– حوض.. حوض دیگه چیه؟
هکتور بازوان کلفت قدرتمندش را زیر او فرستاد و درحالی که در آغوش بلندش میکرد گفت– نگران نباش، حوض آب گرم… میخوابی توش و زایمان میکنی..
لوریانس فوراً گفت– نگران نیستم!
هکتور نگاه اطمینان بخشی به او انداخت و گفت– خیله خب نگران نیستی، آروم بگیر
در آغوش هکتور نفس نفس میزد و بدنش سست و کرخت بود
کاش حدقل چیزهای بیشتری درباره‌ی زایمان میدانست!
آنها لباسهای او را درآوردند و در حوضی از آب ولرم خواباندند
ماما از هکتور خواست که آنجا را ترک کند ولی قبول نکرد. میگفت میخواهد شاهد متولد شدن فرزندش باشد!
لوریانس لحظه به لحظه از او متنفرتر میشد بخصوص زمانی که دوباره درد در شکم و تمام پایین تنه‌اش پیچید!
اینبار حتی شدیدتر و کور کننده‌تر از قبل بود!
کمرش آنقدر سنگین بود که حس میکرد بسوی کف حوض کشیده میشود
فشار شدیدی به لگنش وارد میشد و نفسش در نمی‌آمد!
نه این درد فقط به شکمش اکتفا نکرده بود، بلکه در تمام پایین تنه و حتی بالای معده هم حس میشد
انگار مرکز بدنش تبدیل به نبضی آتشین شده بود که با هر تپش درد وحشتناکی منتشر میکرد!
استخوان‌هایش می‌لرزید و سرش روی گردن درحال دَوَران بود
چشمانش سیاهی میرفت و بغض خفه‌اش میکرد
ناباوارنه و در اوج ضعف سرش را پایین گرفت و نگاهی به پایین تنه‌ی خود در آب شفاف حوض انداخت
تپش‌های کوبنده‌ی قلبش حتی دید چشمانش را هم دچار لرزش کرده بودند!
چنان فشاری در درون خود حس می‌کرد که گویی هرلحظه امکان دارد منفجر شود!
مثل اینکه زیر شکمش از خورده شیشه پر باشد، سوزش و داغی‌اش غیرقابل تحمل بود!
وحشت زده آب دهانش را قورت داد و نگاهی به ماما کرد
او آستین‌هایش را بالا زده و مایعی را به درون حوض می‌ریخت
لوریانس نفس نفس زنان و باصدایی خفه به ماما گفت– چـ…چقدر … طول میکشه..؟..
ماما با لحنی که کوچکترین دستپاچگی و هیجانی در خود نداشت گفت– بستگی به خودتون داره بانو، باید همکاری کنید و زور بزنید
نگاه ناامید و پر دردش به ماما خیره ماند
چقدر سرد و غریبه بنظر میرسید!
چقدر حرکاتش قلب لوریانس را میشکست!
دستی سرش را نوازش کرد و زمزمه‌ی هکتور را در گوشش شنید– نترس لوریانس، اونا مراقبتن.. این درد طبیعیه..
او لب حوض نشست و با حالتی اطمینان بخش به لوریانس نگریست
مهربان بودنش در چنین مرحله‌ای از عذابه لوریانس، فقط و فقط او را متنفر‌تر میکرد
خود هکتور بود که چنین بلایی بر سرش آورد!
و چقدر بی‌رحم و خودخواه!
درکمال آرامش شاهد زجر کشیدن لوریانس بود درحالی که رمبیگ برای هرقطره اشک او جان میداد!
لحظه‌ای درد در او اوج گرفت و لبش را گزید
ناخودآگاه چیزی به اطراف شکمش فشار آورد و در او نوعی حس زور زدن ایجاد کرد!
سرش را به عقب خم کرد و آه کشید
درد کم کم قدرت اختیار را از او می‌گرفت
حس می‌کرد استخوان‌های لگنش به طرفین هل داده می‌شوند و کمرش زیر فشار درحال شکستن است!
نفسش در گلو خفه شدو یکبار دیگر زور زد..
اکنون دیگر درد چنان یکسره شده بود که حس میکرد فاصله‌ای تا مرگ ندارد!

نوشته رمان امپراطوری گرگ ها پارت۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن