آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان امپراطوری گرگ ها پارت۸

جلد اول رمان وحشی

جهت دسترسی ساده به پارت اول تا اخر رمان امپراطوری گرگها وارد شوید

ابداً، حتی تصورش را هم نمیکرد که زایمان اینقدر دردناک باشد!
ماما– بیشتر زور بزنید بانو! جیغ بکشید و زور بزنید!
ماما با بی‌ملاحضگی دست در آب بردو پاهای او را بیشتر باز کرد
نگاه خشک و جدی‌اش بغض را در گلوی لوریانس می پیچاند!
جیغ بکشد؟ او هشت سال مغرور و سربلند زندگی کرده بود که دیگر کارش به جیغ کشیدن و زجه زدن نرسد!
با دستانی لرزان به مچ هکتور که هنوز با آرامش آنجا نشسته بود چنگ انداخت و ملتمسانه گفت– رمبیگو بیار … رمبیـ…آه خدایــا… رمبیگو میخوامـ…
کمرش تیر کشید و بغضش ترکید!
چانه‌اش لرزید و اشکهایش بر گونه روان شدند
هکتور دست او را در دستش فشرد و گفت– عزیزم، من که نمیتونم گرگو بیارم اینجا! آروم باش لوریانس، طاقت بیار..
لوریانس دست لرزانش را از دست او بیرون کشید و از شدت گریه چشمانش را بهم فشرد
از او و از فرزندش بیزار بود!
آن دو هم مانند دیگر انسانها هیچ چیز جز درد و تحقیر و عذاب به او ندادند!
درونش دگرگون شده بود!
سنگینی و درد بدن او را پایین میکشید و سوزشی ناگهان درتمام کمرش می‌پیچید…
حس میکرد تمام اعضا و جوارحش به زودی از او بیرون خواهند زد و آنوقت چه زار و زلیل می‌مُرد!
لوریانس– رمـ… رمبیــــگ!…
اینبار تقریباً فریاد زد!
اگر بدون دیدن او می‌مُرد چه؟
اگر اینطور تنها و بی‌کس جان می‌داد چه؟
وحشتناک بود! چشمانش چنان از اشک خیس بودند که همه چیز را تار میدید و برای هربار نفس کشیدن جانش به سر می‌آمد!
رمبیگ را میخواست. فقط و فقط او بود که می‌توانست اطمینان دهد همه چیز به خیر خواهد گذشت. لوریانس فقط به او اعتماد داشت.. در آتش درد و عذاب و بدبختی خودش میسوخت که همهمه‌ای شنید..
هکتور برخاست و بسوی در رفت
لوریانس بی‌تاب بود و سعی داشت فریادهایش را خفه کند
بااینحال هنوز متوجه اتفاقات اطرافش میشد..
هکتور– چه خبر شده؟
تعدادی سرباز با سراسیمگی در آستانه‌ی در ظاهر شدند
– قربان!.. قربان ما نمیدونیم چطور اون هیولا رو کنترل کنیم!… داره همه چیزو بهم میریزه!…
این هیولای او بود!
هیولای لوریانس بود که برای رسیدن به او همه چیز را بهم می ریخت!
اشک‌هایش رنگ شوق گرفتند و پشتش محکم شد!
رمبیگ فریاد او را شنیده بود و تا به آنجا نمی‌رسید آرام نمی نشست!
نور زیر پلکهایش را روشن کردو توانست آب دهانش را قورت دهد
سرش را چرخاندو خطاب به هکتور گفت– اگه… اگه نیاد… من میمیرم…اگه بکشیشـ… این بچه رو با خودم میکشمــ…
هکتور لحظه‌ای مردد ماندو دستش را با کلافگی در گیسوانش فرو برد
اما درنهایت درب را باز گذاشت و دستور داد به رمبیگ راهه ورود بدهند…
دیگر نفهمید که چه شد…
نسیم خنکی وزیدن گرفت و عطر مدهوش کننده‌ی جنگل در مشامش پیچید..
آنقدر بی‌رمق و تحت فشار بود که نمیتوانست به پشت، سر بچرخاند
ولی تنها چند لحظه بعد پوزه‌ی آشنای رمبیگ جلو خزید و در انحنای گردنش روی شانه‌ی راست قرار گرفت..
همانجا بود که گریه و بی‌تابی لوریانس رنگو بوی دیگری گرفت!
لوریانس‌– .. رمبیگـ.. دارمـ.. میمیرم..
رمبیگ درحالی که با محبت پیشانی خود را به گونه‌ی او می‌مالاند خرناس کشید– نه لوریانس.. تو روزای سخت‌تر از این داشتی. قوی باش
باره دیگر کمرش فشرده شدو صورتش را از درد مچاله کرد!
لوریانس– آه..آهههه…. دیگه نمیتونمـ..
پاهایش را ناخودآگاه بازتر کرده بود
لحظه‌ای چشمش به آب افتاد،
مقدار بسیار کمی خون از او خارج شده بود
پس بدنش باید آنقدر پاره میشد که کودک به بیرون راه پیدا کند؟!
درحالی که زار میزد پلکهایش را برهم فشرد و صورتش را بسوی رمبیگ مایل کرد
لوریانس– دارم پاره میشم؟؟..اوه… رمبیگـ بهم بگو…
رمبیگ حرکت کرد و از کناره‌ی حوض در مقابل او ایستاد،
آنقدر سرش را خم کرد که کاملا با او رو در رو شود
هیچ اهمیتی نمیداد که ماما با دیدن رمبیگ وحشت کرده و عقب رفته بود
او از همان اول کار هم کمکی به لوریانس نمیکرد!
نگاهه لوریانس تماماً بر چهره‌ی مطمئن رمبیگ بود
او درحالی که سرشانه‌های لوریانس را میلیسید گفت– تو سالم و قدرتمندی، این توانایی درونت قرار داده شده..
سپس کمی فاصله گرفت و چشمان تاریک درشتش را به لوریانس دوخت
لوریانس انعکاس بی‌تابی خود را در نگاهه او می‌دید!
رمبیگ– بدنت به قدر کافی باز میشه، صبور باش. این درد و این توله، تورو از من نمیگیرن..
رمبیگ به تمام آنچه میگفت باور داشت و این باور را به او انتقال میداد
درد نمیتوانست او را از رمبیگ بگیرد…
این جمله از ذهنش خارج نمیشد!
او قوی می ماند و تحمل میکرد
او به جنگل باز میگشت و بار دیگر گرگها را رهبری میکرد
او غرور از دست رفته‌اش را درکنار رمبیگ بار دیگر باز می یافت!
نفس بریده بود و هنوز زور میزد
به گریبان رمبیگ چنگ انداخت و خز گردن او را محکم و بی‌رحمانه کشید!
اینکار باعث میشد درد وحشتناکش را راحتتر تحمل کند
پیشانی‌اش عرق کرده و گیسوانش مدام مقابل چشمش می‌آمدند
نوزاد را به طرز ضعف آوری مابین پاهای خود حس میکرد
استخوانهای لگنش آنقدر به طرفین هائل شده بودند که فاصله‌ای تا ازهم پاشیده شدن نداشت!
رمبیگ آرام او را میلیسد و اجازه میداد هرچقدر که میخواهد خز گریبانش را بکشد
ماما بر حوض خم شدو همانطور که دست در آب میبرد بلند گفت– زور بزنین بانو بچه داره میاد!
خود را بیشتر و خشن‌تر به گریبان رمبیگ فشرد و از درد به خودش پیچید
دیگر نه توان داشت و نه تحمل!
کمرش آنقدر پر شده بود که حتی نفسش درنمی‌آمد
داشت خفه میشد!
دهانش مانند ماهی بیرون افتاده از آب بازو بسته میشد و نفسش در گلو گیر کرده بود!
آیا قبض روح شدن این بود؟
رمبیگ از نزدیکترین فاصله شاهد بی‌قراری او بود
لحظه‌ای با خشم در گوش لوریانس غرید– انجامش بده لوریانس!
صدای رمبیگ برای او مثل یک نهیب بود
آخرین توانی که در بدنش باقی مانده بود معجزه وار به کمرش هدایت شد و با یک فشار جانخراش جسم گرم و لطیف نوزاد از درونش بیرون لغزید!
سینه‌اش باز شدو هوا را با لذت فرو داد!
لحظه‌ای حس کرد چنان سبک شده که میتواند پرواز کند
درد و فشار و سنگینی همگی ناگهان از او گریخته بودند!
و اکنون تنها خستگی را حس میکرد. سرش بر گریبان رمبیگ افتاد و چشمانش نیمه باز ماند. چقدر خسته بود! آنقدر که گویی با دست خالی کوه کنده! صدای رمبیگ او را آرام‌تر کرد و کم کم چشمانش بسته شد:
رمبیگ– تموم شد لوریانس..
********
چند دقیقه‌ای میشد که هوشیار بود. بااینحال پلکهایش را نگشوده و هنوز تظاهر به خواب میکرد. هوای خنک و سبکی را نفس میکشید و بسترش نرم و راحت بود. جسمش چقدر آرام گرفته بود! دیگر آن سنگینی آزاردهنده را در کمر حس نمیکرد . درست مثل اینکه یکبار دیگر متولد شده باشد! نمیدانست چند ساعت از زایمان گذشته ولی هنوز خز گردن رمبیگ را در مشت داشت و سر او را کنار خود حس میکرد. نفس‌های عمیق رمبیگ پهلویش را قلقلک میداد و او را آرام‌تر میکرد. بدنش لخت بود و یک ملافه‌ی سبک رویش کشیده بودند. فضا عطر و بوی خوابگاه هکتور را داشت، میدانست که هنوز آنجاست. میدانست بلاخره توله را بدنیا آورده ولی هنوز جرأت نمیکرد چشمانش را باز کند
نفهمید چه مدت در خواب و بیداری گذشت، اما درنهایت خرناس صمیمی و آرام رمبیگ در گوشش پیچید:
رمبیگ– تا کی میخوای منو منتظر بذاری؟.. به خیالت نمیفهمم که بیداری؟
ناخودآگاه لبخند محوی بر لبش نشست و دلش غنج زد
رمبیگ مثل همیشه کنارش بود
پاره‌ی از وجودش، در هیچ شرایطی او را تنها نمی گذاشت
نرم نرمک پلکش را گشود و سرش را بسوی رمبیگ‌ هائل کرد
رمبیگ آنقدر نزدیک بود که سمت راست صورت لوریانس به کناره‌ی پوزه‌اش خورد
ابتدا نور شدید بود و چشمش را می‌آزرد ولی چند لحظه بعد همه چیز واضح شد
به رمبیگ لبخند زدو با صدایی بی‌رمق زمزمه کرد– سلام..
رمبیگ درحالی که پیشانی‌اش را به گونه‌ی او می‌مالاند گفت– حالت چطوره؟
لوریانس آب دهانش را به سختی قورت دادو گفت– تشنمه…
رمبیگ– جز این؟
لوریانس مشت محکمش را از گریبان او جدا کرد و گفت– خوبم..
چند لحظه‌ای سکوت کرد و در خودش فرو رفت
نگرانی در سینه‌اش پیچید و بغض تا زیر گلویش بالا آمد
لوریانس– رمبیگ…
بغض بر او غالب شدو ادامه حرفش را فروخورد
رمبیگ که بادقت به او می‌نگریست و تمام حالاتش را زیر نظر داشت گفت– حرف بزن، نگران چی هستی؟
لبش را گزید و درحالی که سعی داشت مانع جاری شدن اشکهایش شود با صدایی خفه پرسید– اون.. اون… پسره؟…
اگر فرزند دختر بود چه؟
او از ماتم این بدبختی می‌مُرد!
با ترس به رمبیگ خیره مانده و منتظر جوابش بود
رمبیگ– من نمیدونم،نگاهم به تو بود زمانی که توله رو ازت جدا کردن
لوریانس پلکهایش را برهم فشردو چانه‌اش لرزید
مثل اینکه قرار نبود کسی خیالش را راحت کند
رمبیگ– خودت ببین..
لوریانس بینی‌اش را بالا کشید و با غصه پرسید– چی؟
رمبیگ با سر اشاره‌ای به سمت چپ لوریانس یعنی آنسوی تخت کرد و گفت– اون همینجاست، خودت ببین پسره یا دختر
آنجا بود! باره دیگر استرس درونش لولید و قلبش لحظه‌ای در سینه فشرده شد!
با وجودی که خسته و ناتوان بود چشمانش در حدقه گرد شد:
لوریانس– همیـ… همینجاست؟!…
ناخودآگاه خود را بیشتر بسوی رمبیگ کشید
حتی ذره‌ای نگاهش را از رمبیگ دور نمیکرد که مبادا چشمش به نوزاد بیفتد!
حس میکرد فضا ناامن شده و دلش میخواست از آنجا بگریزد!
لوریانس– وای!… چرا… چرا آوردنش اینجا…
رمبیگ که شاهد بی‌قراری لوریانس بود پیش‌تر آمدو او را به گریبان خود فشرد
رمبیگ– از چی میترسی؟
پلکهایش را برهم فشردو با بغض زمزمه کرد– از خودم!
رمبیگ مدتی در سکوت به نوازش و آرام کردن او مشغول بود
لوریانس را که مظلومانه به گردنش چسپیده بود با کمی هُل دادن به عقب، بالا کشید تا حالتی نیمه نشسته پیدا کند
رمبیگ– قبلا بهت گفتم لوریانس، تو مقصر نیستی اگه به اصل خودتی برگردی
گرچه رمبیگ مثل همیشه او را از اعتماد و اطمینان سرشار میکرد اما باز خیالش راحت نبود
او نمیخواست تغییر کند!
نمیخواست از تنفرش کم شود و نمیخواست این توله را به قلمرو باشکوهش ترجیح دهد!
بااینحال در درون خود میدانست که در نهایت باید با حقیقت مواجه شود تا تصمیم درستی بگیرد
رمبیگ– اون خیلی ضعیف و کوچیکه..
بدون اینکه از رمبیگ جدا شود ذره ذره نگاهش را به چپ چرخاند…
او را کمی آنسوتر میدید..
پیچیده در تعدادی پارچه‌ی لطیف روشن
آرام و بسیار کوچک!
دستان ظریفش در دوطرف بدن رها بود، طوری که گویی آغوش کوچکش را برای کسی باز کرده
چشمانش بسته و پوستش به سرخی میزد
ترکیب صورتش کاملا مچاله شده چین خورده و موهای کم پشت روی سرش قهوه‌ای بود
لوریانس– اوه رمبیگ…
درحالی که نگاه متحیرش را به نوزاد دوخته بود در گوش رمبیگ گفت– چقدر زشته!..
قلبش در سینه می‌کوبید و آنقدر هیجان زده شده بود که چیزی از ناتوانی چند دقیقه پیشش به یاد نمی‌آورد
او این موجود بی‌ریخت را بدنیا آورده بود؟
لوریانس– درست شبیه هکتور شده!
رمبیگ با این گمان که لوریانس قصد ندارد از پناه گرفتن پشت او خارج شود، خود را آهسته عقب کشید و گفت– شبیه تو نیست، اما بوی تورو میده
لوریانس با اکراه گردن رمبیگ را رها کرد و به بالشت‌های پشتش تکیه زد
نمیتوانست نگاهش را از نوزاد بگیرد،
چقدر آسیب پذیر و ضعیف بنظر می‌رسید!
لوریانس حس میکرد حتی اگر به او دست بزند خواهد مُرد!
او اینهمه زجر کشید که این موجود زشت و دست و پا چلفتی را بدنیا بیاورد؟!
لوریانس– حالا این…دختر شده یا پسر…
رمبیگ– من از کجا بدونم
بدن نوزاد را تا سینه با پارچه‌ای پوشانده بودند با اینحال پارچه بقدری لطیف و سبک بود که میشد حالت وارفته‌ی پاهایش را دید
یک برآمدگی پیچ خورده درست وسط شکمش بود و کمی پایین‌تر درست بین دوپای از هم باز شده‌اش،
یک برجستگی نوک‌تیز بسیار کوچک قرار داشت که برای لحظه‌ای قلب لوریانس را بطرز بی‌منطقی لرزاند
لوریانس– اوه رمبیگ! گمونم پسره…
درِ خوابگاه آرام باز شدو کمی بعد هکتور وارد شد
احتمالا گمان میکرد او هنوز خواب است
پس از دیدنش لبخند پررنگی زدو گفت– سلام! رو به راهی؟
چشمانش می‌درخشید و ظاهری بسیار سرحال و پیروزمندانه داشت
بسوی لوریانس خم شدو بوسه‌ای بر پیشانی‌اش زد
هکتور– خسته نباشی لوریانس، شب سختی رو گذروندی
سپس درست کنار نوزاد لب تخت نشست و نگاه مشتاقش را به او دوخت
دست مردانه‌اش را با دقت به دست نوزاد رساندو همانطور که پوست او را نوازش میکرد با لحنی پرمحبت گفت– چطوری پسر کوچولو!.. پس نوزاد پسر بود! لوریانس نفس راحتی کشیدو نگاه معناداری با رمبیگ ردو بدل کرد
هکتور– مث خرس خوابیده! میبینی؟ اصلا بیدار نشده!
چه با شوق به نوزاد می‌نگریست!
لبخندی به پهنای صورتش به لب داشت و لوریانس از همانجا قندهایی که در دل او آب میشد را حس میکرد!
جوری به آن قورباقه‌ی زشت زل زده بود که گویی زیبا‌ترین موجود دنیاست!
هکتور بیشترو بیشتر بسمت نوزاد خیز برداشت و لحظه‌ای با وسواس نوک بینی‌اش را به بینی فندقی پسرش زد
چه لذتی از نزدیکی با او میبرد!
درحالی که صورتش تنها یک وجب با صورت نوزاد فاصله داشت با لحنی گرم و لبخندی پدرانه شروع به قربان صدقه رفتنش کرد
هکتور– هی کوچولو… هنوز نمیخوای یه نگاه به بابا بندازی؟.. میدونی چقدر منتظر دیدنت بودم؟..
دستو پای نوزاد تکان خفیفی خورد و سپس صورتش بیشتر از قبل مچاله شد
مثل اینکه از خواب بیدار میشد!
پوستش سرخ‌تر شدو کمی بعد دهانش را باز کرد
حتی جیغ‌های گوش خراشش هم باعث نشد هکتور عقب برود و نگاه پرلذتش را از تماشای او بگیرد
این درحالی بود که ابروی لوریانس بخاطر صدای آزاردهنده‌ی ونگ ونگ نوزاد درهم رفته بود!
لوریانس رو به رمبیگ به زبان گرگها آرام خرناس کشید– اون دیوانه‌ست!
رمبیگ که حواسش به نوزاد بود گفت– فکر کنم باید بهش غذا بدی..
لوریانس– من؟!
هکتور بالاخره کمر راست کردو درحالی که لبخند به لب داشت گفت– شیر میخواد نه؟ دیگه گرسنه‌ش شده..
نگاهی به لوریانس انداخت و گفت– نوبت توء!
لوریانس با سردرگمی به او می‌نگریست . باید بچه را شیر میداد؟ یعنی در سینه‌اش شیر داشت؟! نگاهی به بدن خود انداخت
شکمش هنوز برآمده بود، احتمالا طول می‌کشید به حالت قبلی برگردد
و سینه‌اش! کمی گردتر و درشت‌تر از حد معمول بنظر میرسید..
هکتور درحالی که دو دستش را با دقت زیر نوزاد می‌فرستاد گفت– وقتشه بچتو بغل کنی..
لوریانس با دستپاچگی گفت– من نمیتونم!..
هکتور– میتونی!
لوریانس درحالی که سرش را به طرفین تکان میداد اصرار ورزید– اگه… اگه از دستم بیفته و بمیره… فک نکن من یدونه دیگشو برات بدنیا میارم!..
هکتور خندید و بالحنی اطمینان بخش گفت– چیزی نمیشه، نگران نباش
نوزاد گریان را بر دستان مردانه‌اش بلند و همانطور که با احتیاط بسوی لوریانس میبرد گفت– نمیدونم اسمشو چی بذارم..
لوریانس هنوز باور نمیکرد باید آن نوزاد شل و ول را در بغل بگیرد!
اما هکتور او را راهنمایی کردو لوریانس هم به طرز عجیبی ناخودآگاه دست راستش را زیر نوزاد هائل کرد و دست چپش نیز از کناره او را پوشش داد
نوزاد را در آغوش گرفته بود! نفسش در سینه حبس شده بود و با شگفتی به نوزاد می‌نگریست! چقدر گرم و ظریف و بی‌تاب بود!
چه بوی آشنایی داشت و حتی زشت بودنش هم از معصومیتش کم نمیکرد!
دهان کوچکش آنقدر برای جیغ زدن کش آمده بود که لوریانس ترسید گوشه‌هایش پاره شود!
لوریانس– ..پس… چرا نمیخوره؟!…
هکتور آرام دستش را بسوی او دراز کرد و سینه‌ی راست او را لمس کرد تا بسوی دهان نوزاد هدایت کند
چه تماس گرمی! لحظه‌ای دلش فرو ریخت!
هکتور– اون نمیتونه پیداش کنه، باید کمکش کنی لوریانس.. هنوز خیلی کوچیکه!
و خلاصه با کمک هکتور موفق شدند نوک برجسته‌ی سینه‌ی او را به دهان کوچک نوزاد بلغزانند
لوریانس هنوز متحیر و دگرگون به او می‌نگریست
به سینه‌اش چسبیده بود و با ولع ملچ ملوچ میکرد
دهان خیس و نرمش عجب مکشی داشت!
و چه حس عجیبی در درون لوریانس می‌پیچید
او رگ‌ها و انشعبات زیادی را در سینه‌ی خود حس میکرد که با میک زدن‌های نوزاد به نوک سینه‌اش هدایت میشدند
پس شیر دادن به نوزاد چنین حسی داشت؟
این موجود ظریف و آسیب پذیر چنان معصومانه از او تغذیه میکرد که انگار اگر لحظه‌ای از مادر جدایش می‌کردند جان میداد و می‌مُرد!
کم کم شیطنتش را آغاز کرد و کمی پاهایش را به اینطرفو آنطرف تاب داد
حتی گاهی با دست کوچکش ضرباتی به سر سینه‌ی لوریانس میزد و صداهایی بسیار خوش آهنگ از گلویش در می‌آمد!
هکتور درحالی که آن پارچه‌ی سبک مزاحم را از روی نوزاد برمیداشت گفت– هیچ اسمی تو ذهنت نداری؟
لوریانس هنوز محو تماشای نوزاد بود و توجی به هکتور نمیکرد. همینطور بی دلیل گریه‌اش گرفته بود!
پارچه که کنار زده شد با دیدن زائده‌ی تیره و پیچ خورده‌ی روی شکم نوزاد، دلش ضعف رفت
لوریانس– وای… این دیگه چیه…
هکتور درحالی که دست نوزاد را نوازش میکرد گفت– چیزی نیست. بند نافه، بعد از چند روز ازش جدا میشه… طبیعیه.
شکم نوزاد پیوسته درحال میک زدن بالا و پایین می‌رفت و تند نفس میکشید
پوستش آنقدر ظریف بود که میشد مویرگهایش را دید!
چشمان لوریانس با دقت و وسواس روی ذره‌ ذره‌ی بدن نوزاد می‌غلطید و مدام متعجب‌تر میشد!
این موجود گرم و تپنده ۹ ماه درون او زندگی کرده بود
از عدم تا وجود!
از قطره‌ای داغ، تا یک انسان کامل!
بیشتر به معجزه می‌مانست تا یک پدیده‌ی طبیعی!
اندکی بعد نگاهش روی آلت تناسلی نوزاد متوقف شد
چه ظریف و بندانگشتی بود! این قرار بود مردانگی او را نشان دهد؟ هیچ شباهتی به مال پدرش نداشت!
پدرش… سرش را بلند کردو به هکتور نگریست،
او به نوزاد نگاه نمیکرد بلکه محو تماشای لوریانس بود
نگاهش آرام و گرم بود
لبخند زدو گفت– ازش خوشت میاد؟
ماهیچه‌های بازویش، سینه‌ی سنگی و نگاه گیرایش،
زورگویی‌اش..
زورگویی‌اش!
او به هرآنچه می‌خواست رسید! قلمرو را بهم ریخت، رمبیگ را اسیر کردو لوریانس را بارها مورد تجاوز قرار داد. به هرطریقی که دلش میخواست زورگویی کرد و در نهایت یک پسر هم صاحب شد!
چه دنیای ظالمی!
چقدر زجر کشید
چقدر اشک ریخت و زجه زد
چقدر خواهش کرد او و رمبیگ را رها کند
چقدر غرور و نجابتش پایمال شد…
و اکنون آن نوزاد را درآغوش داشت
باور نمیکرد لحظه‌ای پیش دلش برای نوزاد لرزیده بود!
برای نوزادی که درواقع سند زنده‌ی زورگویی هکتور بود!
پدر به داشتن پسرش می‌نازید!
او را با افتخار و با دست خود پرورش میداد و زورگوی دیگری میساخت..
بغض به گلویش فشار آورد و با صدایی خفه گفت– اون درست شبیه خودته…
هکتور پس از لحظه‌ای مکث گفت– چی؟
اشکی از چشمان لوریانس چکید،
او غرور خورد شده‌اش را در آغوش گرفته بود و شیر میداد!
لوریانس– این پسر… یه عوضی مثل خودت میشه..
شور و اشتیاق از چهره‌ی هکتور کنار رفت
صورتش تاریک شدو نگاهش شکست..
هکتور– اینقدر ازم بیزاری که حتی وقتی بچه‌ت تو بغلته…
حرفش را ادامه ندادو سکوت کرد. اولین بار بود که لوریانس این حد از شکستگی را در او میدید
لوریانس بغضش را قورت دادو گفت– این بچه‌ی من نیست..

~•~•~•❧•~•~•~

پس از گذشت پنج روز، اکنون لوریانس می‌توانست روی پای خود بیاستد و راه برود
هنوز در محل حساس زیر کمرش درد خفیفی حس میکرد و کمی خونریزی داشت اما مهم نبود
سرعت بهبود او بسیار سریعتر از آنچه تصورش را می‌کرد پیش می رفت!
او آنقدر نسبت به نوزاد بی توجه بود که هکتور همان روز اول برایش یک دایه استخدام کرد
البته گاهی دایه هم دربرابر لجبازی‌های نوزاد کم می‌آورد و در نهایت لوریانس مجبور میشد به او شیر بدهد!
رمبیگ به جنگل برگشته بود، او میگفت تنها دو یا سه روز دیگر حال لوریانس کاملا خوب خواهد شد و لوریانس برای فرا رسیدن روز موعود بی‌تاب بود! به جنگل و به زندگی قبلی‌اش بر می گشت. به جایی که روح و جسمش به آن تعلق داشت!
هکتور نیم نگاهی به او که کنار پنجره ایستاده بود انداخت و سپس پشت میز کارش نشست
هکتور– تا کی میخوای از اونجا به بیرون خیره بشی
لوریانس بسوی او برگشت و چند قدمی پیش آمد
حوصله‌اش از بودن در آن عمارت سر رفته بود!
لوریانس– کاری برای انجام دادن ندارم..
هکتور اشاره‌ی کوتاهی به تخت کردو گفت– برو پیش پسرت و یکم استراحت کن. بدنت هنوز ضعیفه
نوزاد در یک گهواره‌ی خوش‌تراش کنار تخت، بخواب رفته بود
از نظر لوریانس او بیش از حد میخوابید!
موهایش را پشت گوشش فرستاد و همانطور که بسوی گهواره می‌رفت گفت– من نمیتونم این همه بخوابم.. مگه آدم چقدر عمر میکنه..
دستش را به کمرش زدو نگاهی به نوزاد انداخت
صورتش هنوز چروکیده و سرخ بود با این حال اکنون کمی از زشتی درآمده و بامزه بنظر می‌رسید
بعلاوه عادت شیرینی هم داشت و وقتی که در آغوشش بود انگشت لوریانس را به شکلی طمعکارانه در مشت‌های نرم و ظریفش می‌فشرد
هکتور– نگفتی با ماروین (marvin) موافقی یانه..
نفهمیده بود کی از پشت میزش در آمده ولی وقتی این جمله را گفت درست پشت سر لوریانس بود
لوریانس– نمیدونم، به من ربطی نداره
هکتور پوفی کشید و گفت– اوه خدایا لوریانس اون بچته!
اکنون هردو کنار گهواره ایستاده بودند و نگاهشان به نوزاد بود
ماروین نامی بود که آرگوت در نامه‌ی تبریکش برای نوزاد پیشنهاد داد
بنظر می‌رسید هکتور از این نام خوشش آمده ولی اصرار داشت که نظر لوریانس را هم بداند
لوریانس پوزخندی زدو گفت– بهش نمیخوره اسمش ماروین باشه..
هکتور خشنود از اینکه لوریانس برای این موضوع کمی تمایل نشان داده پرسید– چرا؟
لوریانس دست راستش را وارد گهواره کردو درحالی که پتوی لطیف نوزاد را کمی بالاتر می‌کشید گفت– ماروین اسم مهربونی بنظر میرسه… ولی پسر تو قرار نیست مهربون باشه!
سکوت هکتور طولانی شد از همین رو لوریانس سرش را چرخاند و به او نگریست
اثری از لبخند روی صورتش نبود و دلخور بنظر می‌رسید
هکتور– چرا پسر من قرار نیس مهربون باشه؟
لوریانس چشم غره‌ای به او زدو پاسخ داد– چون قرار مثل خودت بشه!
هکتور آهی کشید و کمی عقب رفت. بازوانش را بهم گره زدو به نرده‌ی تخت تکیه داد:
هکتور– بیا و یه لحظه با من و خودت رو راست باش، لوریانس من آدم بدذاتی‌یم؟
لوریانس چند لحظه‌ای بفکر فرو رفت و سپس زمزمه کرد– … نه..
پس از مکثی کوتاه با لحنی جدی اضافه کرد– اما اونقدری زورگو هستی که تمام شخصیتت رو زیر سوال میبره
هکتور سرش را پایین گرفت و به این ترتیب برش‌های جذاب و تیره‌ی گیسوانش به زیبایی از کنار گوش به سوی چشمانش سر خورد
هکتور– مردا وقتی نتونن به هیچ طریقی زن مورد علاقشون رو بدست بیارن زورگو میشن. لجبازیه تو منو زورگو کرد…
لوریانس به او اخم کردو گفت– این خودخواهانه‌ست!
هکتور زمزمه کرد– میدونم..
مدتی در سکوت گذشت و لوریانس دوباره سرگرم تماشای نوزاد شد، تااینکه هکتور گفت– اون پارچه آزارت نمیده؟
لوریانس نگاهی به خود انداخت
یک لباس ساده‌ی بلند به تن داشت که به قدر کافی گشاد و راحت بود
ماما به او گفت برای اینکه شکمش به حالت قبل برگردد لازم است چند روزی آن را با یک پارچه به حالت نسبتاً سفت ببندد
ابتدا سخت بود و دردناک، ولی اکنون اصلا به او فشار نمی‌آورد و بعلاوه برآمدگی شکمش هم کمتر شده بود
لوریانس– نه، زودتر از انتظارم دارم خوب میشم
هکتور سرش را آرام تکان داد
بنظر می‌رسید فقط بدنبال بهانه‌های کوچک است تا همچنان با او حرف بزند
هکتور– هنوز نمیتونم ببوسمت؟
لوریانس یک تای ابرویش را بالا انداخت و ناباورانه به او نگریست:
لوریانس– معلومه که نه! تو چرا… اصلا چرا همچین سوالی میپرسی؟ قرارمون دیگه تموم شده!..
هکتور لبخند محوی زدو آهسته گفت– ربطی به قرار نداره، اونقدری باهوش هستی که از همون اولش بفهمی دوسِت دارم..
لوریانس اخم کردو شانه‌اش را بالا انداخت– احساسات تو به خودت مربوطه!
هکتور از نرده‌ی تخت جدا شدو کمی پیش آمد، درحالی که دستش را بسوی لوریانس دراز میکرد با لحنی اطمینان بخش گفت– دوباره لج نکن لوریانس، منظورم بوسیدن لبت نبود! فقط یه تشکر کوچیکه..
تا لوریانس به خود بیاید و مخالفت کند هکتور دست راست او را گرفته بود!
کمی دست او را بالا آورد و سپس بسویش خم شد، لحظه‌ای بعد لبانش به آرامی بر سرانگشتان لوریانس فرونشست
بوسه‌اش گرم و طولانی بود، آنقدری که در انتها خود لوریانس دستش را عقب کشید
حس میکرد پوست دستش سرخ شده از همین رو با دستپاچگی آن را پشتش پنهان کرد و خود را سرگرم تماشای نوزاد نشان داد..
قلبش تند می‌تپید، خجالت کشیده بود!
هکتور از سمت راستش با لحنی گرم و آرام گفت– بخاطر این جواهری که بدنیا آوردی ازت ممنونم.. و درضمن…

لوریانس نگاه دزدانه‌ی کوتاهی به او انداخت و هکتور گفت– اگه بهم یه فرصت بدی، دیگه هیچ وقت مثل قبل باهات رفتار نمیکنم.. به شرافتم قسم میخورم..
اوه! پناه برخدا!
بازهم میخواست با او بخوابد؟!
او چقدر زیاده خواه بود!
و قلب لعنتی لوریانس چرا اینطور تند می‌تپید؟!
درحالی که سعی داشت دستپاچگی خود را پنهان کند پرسید– فرصت.. برای چی؟..
هکتور شانه‌ی او را لمس کرد و او را بسوی خود برگرداند تا رو در رو شوند
لوریانس مجبور شده بود سرش را بالا بگیرد تا صورت او را ببیند
عجیب بود که سایه‌ای از نگرانی و تردید را در چهره‌ی هکتور میدید
اکنون چشمان کشیده‌ی زلالش درست به اندازه‌ی آن نوزاد
معصوم شده بود! بااینحال وقتی دهان به سخن گشود لحنش مطمئن و مردانه بود
درحالی که نواری از گیسوان لوریانس را پشت گوشش می‌فرستاد گفت– دارم ازت خواستگاری میکنم. میخوام برای همیشه زنم باشی… در واقع… نمیتونم تحمل کنم هیچ مرد دیگه‌ای بهت دست بزنه..
ابتدا چیزی در سینه‌ی لوریانس پیچید و بلافاصله اخم‌هایش درهم رفت
یک قدم به عقب برداشت و با بدخلقی گفت– داری دوباره منو تهدید میکنی؟
هکتور سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– تهدید برای چی؟
لوریانس قاطعانه پاسخ داد– چون تو میدونی من رمبیگو میخوام!
هکتور آهی کشید و سرش را پایین انداخت، سپس آهسته گفت– نه لوریانس تهدیدت نمیکنم، فقط ازت میخوام بهش فکر کنی… به اینکه من برات بهترم یا یه گرگ!
موضوع بسیار ساده‌ای بود! گرگها در طول این هشت سال حتی یک هزارم انسانها هم به او بدی نکرده بودند
از سوی دیگر، مقایسه‌ی رفتار هکتور و رمبیگ که کاملا احمقانه بنظر می‌رسید!
لوریانس سرش را با کلافگی تکان دادو گفت– من برمیگردم به خونه‌م.. اینبار هیچی نمیتونه جلومو بگیره..
هکتور با لحنی که میخواست او را از اشتباه درآورد گفت– من نمیخوام جلوتو بگیرم، دیگه مجبورت نمیکنم…
قبل از اینکه جمله‌اش را کامل کند کسی به در خوابگاه کوفت و چند لحظه بعد مرد جوان خوش‌قدو قامتی درحالی که دخترک خردسالی را در بغل داشت وارد شد
او آرگوت بود! لوریانس میدانست که نیکولاس و آرگوت قرار است برای دیدن نوزاد بیایند ولی فکر نمیکرد به این زودی ها به سابجیک برسند
– عمو هکتور!
دخترک نام هکتور را با سرخوشی جیغ زدو خود را از آغوش آرگوت به پایین سُر داد. سپس درحالی که گیسوان تابدار طلایی رنگش در هوا می‌رقصید و نیشش تا بناگوش باز بود بسوی هکتور دوید
هکتور نیز درمقابل خم شدو با اشتیاق آغوشش را برای دخترک باز کرد:
هکتور– هـــی ببین کی اومده!…
کمر ظریف دخترک را با دو دست گرفت و بلند کرد او را یک دور درهوا چرخاند
لوریانس نگاهی به آرگوت انداخت
مثل قبل برازنده و جذاب در یک پوشش مخملین سیاه پیش می‌آمد
آرگوت– روز بخیر بانو لوریانس
لوریانس به او لبخند زد. آرگوت مستقیماً به گهواره نزدیک شد و برای لحظاتی طولانی به نوزاد خیره ماند
نگاهش پر از تحسین بود. هکتور درحالی که دخترک را روی یک بازو بغل گرفته بود پیش آمدو گفت– خوش اومدی، نیکولاس کجاست؟
آرگوت ضربه‌ی صمیمانه‌ای به بازوی هکتور زدو گفت– بهت تبریک میگم مرد، این پسر معرکه‌ست!
صدایی از آنسوی خوابگاه به گوش رسید:
نیکولاس– پس هیچ به پدرش نرفته!
نیکولاس بود که دست به کمر و با یک لبخند کج پیش می‌آمد. گیسوانش بر شانه رها بود و چشمانش می‌درخشید
هکتور درمقابل خندید و با اشاره به دخترکی که در بغل داشت گفت– آره! همونجوری که لارا (Lara) اصلا به پدرش نرفته!
لوریانس با تعجب به دخترک نگریست
چشمان درشت سبز و پیشانی بلند
پس او دختر نیکولاس بود!
لارا در آغوش هکتور خنده‌ی کودکانه‌ای سر داد
سرش را به عقب مایل کرد و گیسوان طلایی‌اش به پشت کمرش سر خوردند
مروارید‌های سفید دندانهایش به زیبایی نمایان شد
حتی خنده‌اش هم درست مثل پدرش نیکولاس بود!
لارا– اون فندق کوچولو پسر شماست عمو هکتور؟
خود را از آغوش هکتور بسوی گهواره خم کرده بود
چند ثانیه به نوزاد خیره ماندو سپس دستش را به حالتی بامزه جلوی دهانش گرفت و ادای استفراغ کردن درآورد
رویش را به آرگوت کردو گفت– نظرم عوض شد عمو آرگوت، دیگه نمیخوام باهاش ازدواج کنم! اون خیلی بی ریخته!
لوریانس سرش را پایین گرفت و لبش را گزید تا بلند نخندد
دخترک خیلی شیرین زبان بود
نیکولاس درحالی که هم می خندید و هم حالتی جدی برای دخترش گرفته بود گفت– های بچه، تو وقتی به دنیا اومده بودی حتی از اینم زشت‌تر بودی!
لارا اخم کرد و گفت– اوه بابا شما همش به خوشگلی من حسودی می کنین!
این حرفش باعث شدو همگی بخندند
آرگوت آغوشش را به روی او باز کردو با لحنی پر محبت گفت– بیا اینجا فرشته‌ی من
لارا درحالی که خود را از آغوش هکتور بسوی آغوش آرگوت آویزان کرده بود گفت– فکر میکردم پسر عمو هکتور درست شبیه خودش میشه! حالا چیکار کنم؟ من برای ازدواجمون کلی برنامه ریزی کرده بودم!
نیکولاس سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان داد و رو به لوریانس گفت– میبینی لوریانس؟ آرگوت اونقدر اونو لوس کرده که حد نداره! امیدوارم شما دوتا حواستون به تربیت این بچه باشه
لوریانس با لحنی کمی متعجب گفت– هیچ به شما نمیخوره پدر باشین!
نیکولاس خندید و بسوی آرگوت ابرو انداخت:
نیکولاس– تازه قراره به زودی آرگوت رو هم داماد کنم!
کدام احمقی قرار بود همسر یک اهریمن شود؟!
قطعاً روی تخت خواب توسط او تکه پاره می شد!
در همین فکرها بود که لارای زیبا اینبار او را مخاطب قرار داد
با لحنی آهنگین و شیرین گفت– شما زنمو هکتورین؟
قبل از اینکه لوریانس چیزی بگوید هکتور با اشتیاق گفت– آره لارا، اون خوشگله نه؟
لارا سرش را چندین مرتبه به بالا و پایین تکان دادو سپس رو به آرگوت پرسید– میشه منم موهامو مثل زنمو هکتور کوتاه کنم؟
آرگوت که پیدا بود از شیرین زبانی‌های دخترک دلش غنج می‌زند لحظه‌ای خندیدو سپس گفت– ایشون اسمش لوریانس عزیزم
لوریانس سرگرم تماشای آنها بود که صدایی شنید
صدا جزئی بود اما اطمینان داشت که گرگها زوزه می‌کشند!
بی درنگ به آنان پشت کردو بسوی در ایوان رفت
هکتور بلند گفت– هی کجا میری…
اهمیتی به هکتور ندادو از عمارت خارج شد
درحالی که نگاهش را در حاشیه‌های جنگل می غلطاند پا بر زمین چمن پوش محوطه گذاشت
لوریانس– رمبیگ؟
کمی پیشتر رفت و ایستاد
چشمانش را باریک کردو باره دیگر رمبیگ را صدا زد
رمبیگ– بیشتر از حد تصورم حواست به قلمرو جمع!

رمبیگ از سمت راست او بیرون آمد
لوریانس با چند قدم سریع خود را به او رساندو گفت– صدا رو شنیدم، زوزه‌ی گرگای ما نبود نه؟
دست در خز گریبان رمبیگ فرو برد و به چشمان درخشانش نگریست
رمبیگ خرناس کشید– خودت میدونی که مدتیه گرگای خاکستری اینجان
لوریانس با کلافگی سرش را تکان دادو اخم کرد:
لوریانس– میدونم ولی اونا به چه حقی تو محدوده‌ی ما زوزه میکشن؟
رمبیگ با پیشانی پهنش ضربه‌ی صمیمانه‌ای به سینه‌ی لوریانس زد و غرید– اونا مدتی مهمان ما هستن
لوریانس پوزخندی زدو با بدخلقی گفت– نگرانم صاحب خونه بشن! هیچ نمیفهمم چرا تکلیف سیرا و گله‌شو روشن نمیکنی
رمبیگ– بهت گفتم که سیرا معتقده باید متحد بشیم
لوریانس بلند گفت– به سیرا ربطی نداره که چی سر قلمرو ما میاد!
حدوداً یک ماه از ورود گرگهای خاکستری به جنگل می گذشت، سیرا اخباری با خود آورده بود
او به رمبیگ گفته بود گروه بزرگی از انسانهای مهاجر به هدف فتح قلمرو جنگلی در حرکتند
از نظر لوریانس حتی اگر هم این اخبار درست بود، دلیلی نداشت سیرا و گله‌اش این همه مسیر را طی کنند تا به گرگهای جنگلی هشدار بدهند!
او نسبت به سیرا بدبین بود و این همه خونسردی رمبیگ عصبی‌اش میکرد
دست از نوازش رمبیگ کشید و با جدیت گفت– دیگه وقتشه برگردم به خونه. همین الان
رمبیگ با حالتی سرزنشگرانه چشمانش را به روی او تنگ کرد
رمبیگ– هنوز کاملا بهبود پیدا نکردی
لوریانس سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– خودتم میدونی که من مریض نیستم! این زخما خیلی زود برطرف میشن چه اینجا باشم چه تو جنگل..
هنوز توجیهاتش تمام نشده بود که نگاهه رمبیگ به پشت سر او دوخته شد
لوریانس برگشت و هکتور را دید که دست به کمر و با حالتی جدی پیش می آمد
هکتور– هیچ معلومه یهو کجا رفتی؟ ماروین گرسنه‌ست اینقدر گریه کرده که داره…
لوریانس به او اخم کرد و حرفش را برید– به من ربطی نداره که توله‌ی مسخره‌ی تو گرسنه‌ست!
هکتور در پنج قدمی لوریانس ایستاد
آهی کشید و با کلافگی دستش را در موهایش فرو برد:
هکتور– توله‌ی مسخره؟! لوریانس اون بچه‌ی خودته! تو بدنیا آوردیش،چطور میتونی اینقدر بی رحم باشی؟؟
لوریانس با مشت‌های گره شده و پیشانی چین خورده به سوی او رفت و درمقابلش ایستاد
کوچکترین ترسی از قدو قامت سینه‌ی ستبرش نداشت! هیچ اهمیت نمیداد که اگر باز میخواست زورگویی کند
لوریانس– میدونی وقتی اینطور حق به جانب حرف میزنی چقدر احمق بنظر میرسی؟
انگشت اشاره‌اش را چندین مرتبه به سینه‌ی او زدو ادامه داد– اون بچه‌ی توء نه من! جای من اینجا نیست و دارم به خونه‌م برمیگردم، فهمیدی؟
چشمان هکتور در حدقه گرد شدو با ناباوری گفت– برگردی؟! ولی بچه…
لوریانس با حرص به سینه‌ی او کوبید و فریاد زد– دیگه نمیخوام هیچی درباره‌ی اون بچه بشنوم! هیچی!
از خشم به نفس نفس افتاده بود. دیگر بیش از این تحمل زورگویی و خودخواهی هکتور را نداشت!
هکتور دو سمته شانه‌ی او را گرفت و درحالی که هنوز از تصمیم لوریانس متحیر بود من و من کنان گفت– اون فقط پنج روزشه… اون… اون بهت احتیاج داره! هنوز خیلی ضعیفه..
لوریانس خود را از او جدا کرد و با لحنی قاطع گفت– قرارمون این نبود! من وظیفه‌ی بزرگ کردنشو ندارم!
هکتور– آره ولی… من فکر کردم وقتی ببینیش…
ادامه‌ی حرفش را خورد و سکوت کرد
نگاه عمیقی به لوریانس انداخت و سپس سرش را پایین گرفت
هکتور– نرو لوریانس.. حدقل الان نرو
او نمی توانست بیش از این بماند. نمیتوانست سرنوشت قلمرو را به قضا و قدر بسپارد و درگیر نگهداری از فرزندی شود که آن را از خودش نمی داند
هکتور– بخاطر اون سگ داری پاره‌ی تنتو ول میکنی و میری؟
نگاهش رفته رفته رنگ خشم می گرفت به پشت سر لوریانس می نگریست
لوریانس به او هشدار داد– تو تمام این ماجرا تو کسی هستی که لایق توبیخ شدنی نه رمبیگ! گناه خودتو گردن اون ننداز
پیشانی هکتور از خشم چین خوردو سر لوریانس فریاد زد– یعنی نمیفهمی؟! الان دیگه بحث سر گناه من و گناه تو نیست! پای یه بچه درمیونه یه انسان! تو همچین شرایطی تو چسپیدی به حیوونا؟!
لوریانس غرش خشمگین رمبیگ را شنید و سرش را به پشت چرخاند. پوزه‌ی رمبیگ با حالتی تهدید آمیز جمع شده و دندانهای تیزش نمایان شده بود
رمبیگ– بحث با این مردک رو تموم کن لوریانس!
ناغافل هکتور چانه‌ی لوریانس را گرفت و با خشونت بسوی خود چرخاند
رگ گردنش منقبض و چشمانش سرخ شده بود!
هکتور– نباید الان بری، نمیتونی اینقدر بی مسئولیت باشی…
لوریانس دست او را پس زدو هم پای او فریاد کشید– تو حق نداری برای من تعیین تکلیف کنی زورگوی کثیف!
هکتور– آره ذاتتو نشون بده! دختری که از یه فاحشه بدنیا بیاد بایدم همچین مادری بشـ..
شانه‌ی لوریانس لرزید و کشیده‌ی محکمی به گوش او زد!
تا خواست پشت کندو بسوی رمبیگ برود، هکتور به بازویش چنگ انداخت و او را عقب کشید
هکتور– اون سگ از بچه‌ت برات مهمتره آره؟
چشمان هکتور از خشم تنگ شده بود و در صدایش چنان انزجاری داشت که لوریانس را ترساند!
نگاهش را از او به سوی رمبیگ انداخت
او هم چهره‌اش از خشم بهم پیچیده بود و می‌غرید
کافی بود لوریانس اشاره‌ای بکند تا به هکتور حمله ور شود!
یک لحظه بازوی راست هکتور بسوی آسمان دراز شد و قبل از اینکه لوریانس فرصت کند دلیل این حرکت او را بفهمد فریاد او در گوشش پچید
هکتور– پرتــاب…!..
دوجین تیر زهرآلود در پیش چشمان متحیر لوریانس از چله رها شده و نفیر کشان بسوی رمبیگ سرازیر شدند!
خون در رگهایش منجمد شد!
تیرها همگی بر کمر و سینه‌ی رمبیگ فرود آمدند
خون از اطرافش جاری شد و زانوهایش لرزید
و چشمانش…
درحالی که نگاهش به نگاه لوریانس دوخته شده بود کم کم فروغ و درخشش را از دست داد
نفس سرد لوریانس در هوا پیچو تابی خورد و حس کرد قلبش از تپش باز ایستاده…
با شنیدن صدای منحوس و پر از کینه‌ی هکتور باره دیگر سرما استخوانهایش را لرزاند– حالا برو به جنگل..
رمبیگ بر زمین افتاد
درست پیش چشمانش،
مثل اینکه یک کوه فرو بریزد!
سینه‌اش ساکن شدو نگاهش خاموش
رمبیگ تمام شد…
انگشتانش کرخت بود و چشمانش دو دو میزد
تصویر جسم خونین و شکسته‌ی رمبیگ تمام ذهنش را درهم گره زده بود
دیگر هیچ چیز از دنیا نمی فهمید
هرآنچه حس می‌کرد سرما و سرما و سرما بود
قدم پیش گذاشت و بلافاصله نقش بر زمین شد
زانوهایش میلرزدند و رمق نداشتند
درحالی که مردمک چشمانش خیره بر تصویری مبهم زندانی ذهنش بودند به خود نهیبی زدو یکبار دیگر برخاست…
تلو تلو خوران از رمبیگ گذشت و وارد جنگل شد
دهان نیمه بازش آنقدر خشک بود که به سرفه افتاد
پستی و بلندی‌های جنگل او را باره دیگر بر زمین انداخت
به تنه‌ی یک درخت تکیه زدو درحالی که به سختی تعادلش را حفظ می کرد دوباره برخاست..
قدم برداشت و زمین خورد
قدم برادشت و زمین خورد
قدم برداشت و زمین خورد…
زانوهایش خراشیده شدند و دستو صورتش از تیغ تیز بوته‌های خار ، ملتهب
هرچه می گذشت انجماد سینه‌اش بیشتر میشد
مثل اینکه قلبش را درآورده و یک تکه یخ جایش گذاشته بودند
آنقدر رفت و رفت تا مطمئن شود به قدر کافی از دنیای انسانها دور شده
آنقدر رفت تا دیگر رمق یکقدم پیش‌تر رفتن را نداشته باشد
به زانو افتادو دستانش دو سمت بدنش آویزان ماندند
باره دیگر زمین‌گیر شد
سمت راستش یک تخته سنگ بود
بدنش ناخودآگاه به راست مایل شدو از پهلو روی تخته سنگ رها شد
نگاهش سرد و خیره و دهانش نیمه باز بود
قلبش تیر می کشید
کمرش شکسته بود
دقایق و ساعتها گذشتند و رمبیگ هزاران باره دیگر پیش چشمانش غرق در خون بر زمین افتاد
جنگل رو به تاریکی می رفت
چمن‌ها آزار دهنده بودند و هوا سنگین
بادی نمی وزید، پرنده‌ای نمی خواند
فقط زوزه‌ی سوزناک گرگها بود که استخوانهایش را به لرزه می انداخت
فقط عذاب بود…
تاریکی بر جنگل سایه انداخت و فضا غرق در ظلمت شد
درست مثل هشت سال پیش
درونش از همه چیز تهی شده بود!
و اکنون چه سخت‌تر و غیرقابل تحمل‌تر
لوریانس مرگ را به انتظار نشسته بود
آنقدر همانجا می نشست تا بدنش خشک شود و خون در رگهایش از جریان بیفتد
آنقدر همانجا می نشست تا روحش از این غم در هم بپیچد و نیست و نابود شود
خاطرات در ذهنش رژه می رفتند
آزادی و عشقی که درکنار رمبیگ چشیده بود
تمام آن روزهای پرشکوه
و تمام آن حرفهایی که هیچ وقت برخلافش عمل نکرد!
« تو دنیای منی لوریانس »
« برای تو تا آخر دنیا می جنگم »
« زنده موندن چه ارزشی داره وقتی نتونم ازت حمایت کنم »
« هیچی نمیتونه تورو از من بگیره لوریانس »
« هر زمان و درهر شرایطی، فقط منو صدا بزن »
« من همیشه پشتتم »
« میدونی که هیچ وقت تنهات نمیذارم »
« تنها »
چه واژه‌ی سخت و وحشتناکی
او تنها مانده بود
درست مثل هشت سال پیش
در ظلمت شب
در درد و بدبختی
حس می کرد آسمان و زمین لال شده‌اند
و حتی هیچ هیولایی وجود ندارد!
دنیا در برابر وسعت اندوه او سکوت کرده بود…
شب به سر رسید و خورشید طلوع کرد
برگهای شبنم زده‌ی درختان درخشیدن گرفتند و نور از لابه لای شاخه‌ها به بر زمین خزید…
لوریانس دیگر هیچ چیز از آن زیبایی نمی فهمید
هیچ چیز در آن حوالی تماشایی نبود
قلبش کور شده بود
او همانطور یکوری بر تخته سنگ افتاده و نگاه خیره‌اش را به نقطه‌ای نامعلوم دوخته بود
حرکت بِتاها را اطرافش حس میکرد
گرگهای کمرشکسته‌ی جنگلی که سعی داشتند آلفای دیگر خود را سرپا بیاورند
با گوش‌های پایین افتاده و ناله کنان به او نزدیک میشدند
این روش زجه زدن آنان بود
لوریانس بدبختی آنان را حس میکرد
و چه تلخ، چه جانخراش بود وقتی میدانست این مصیبت همه و همه به گردن اوست
گرگهای جنگلی میخواستند که او بار دیگر برخیزد
میخواستند باره دیگر قدرت آلفایشان را حس کنند
اما نه از این خبرها نبود
لوریانس دیگر برنمی‌خواست
او باید همان هشت سال پیش می‌مُرد و این روز را نمیدید
این درد آنقدر برای او زیاد بود که تصور ادامه‌ی زندگی را غیرممکن می کرد!
باید می‌مُرد
گرگها هم باید می مردند
تمام دنیا باید نیست و نابود میشد
جهانی این چنین پست و ستمگر که به یک انسان بیگناه چون او این همه سخت می گرفت، آیا ارزش نفس کشیدن داشت؟
لوریانس بی گناه بود و رمبیگ از او هم بی‌گناهتر!
پس چرا بی گناهان ذلیل می‌شدند و ستمگران سروری می کردند؟
رمبیگ راست میگفت،
دنیای انسانها به بیماری مهلکی دچار بود
انسان‌ها آفت‌وار درحال نابودی تمام جهان بودند!

نوشته رمان امپراطوری گرگ ها پارت۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن