آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان امپراطوری گرگ ها پارت۹

جلد اول رمان وحشی

جهت دسترسی ساده به پارت اول تا اخر رمان امپراطوری گرگها وارد شوید

روز دوم گذشت و روز سوم هم همینطور
لوریانس هنوز زنده بود
نمی دانست این انتظار کی به سر خواهد رسید
ولی قصد نداشت کوتاه بیاید
چشمانش می‌سوخت و معده‌اش درهم می پیچید
تشنگی نفسش را به شماره انداخته بود..
همانطور بدبخت و ذلیل،
مانند تکه‌ای اضافی از دنیا ،
گوشه‌ای مچاله شده بود و مرگ را فرا میخواند
گاهی صداهایی از اطرافش می شنید اما اهمیت نمی داد
چه فرقی داشت اگر انسانها بودند یا حیوانات؟
هیولا‌ها بودند یا مهاجمین؟
او دیگر به هیچ چیز اهمیت نمیداد!
ذهنش درحال شمردن نفسهایش بود که صدایی آشنا از پشت شنید
کسی به او نزدیک شدو کمی بعد در مقابلش بر زانو نشست..
هکتور بود.
لوریانس همانطور با چشمان نیمه باز و سینه‌ی تنگ به او خیره ماند
هیچ وقت نخواسته بود پیش خود اعتراف کند که هکتور چه مرد جذابی‌ست
آن قامت راست و کشیده
و آن ماهیچه‌های خوش‌تراش
گیسوان براق و برش خورده‌اش
و آن چشمان کشیده‌ی زلال..
چقدر زیبا بود
و البته چه زیباییِ زشتی!
او و جذابیتش نماد دوگانگی این دنیا بودند
زیبا،
اما به غایت ظالم و زورگو!
چشمان هکتور چند ثانیه‌ای بر چهره‌ی شکسته‌ی لوریانس ثابت ماندو سپس پلک برهم گذاشت
باز هم آرام گرفته بود
بازهم مهربان شده بود
باز هم پشیمان شده بود!
چقدر احمقانه..
کمی بعد با صدای آرام زمزمه کرد– با خودت چیکار کردی لوریانس..
با خودش چکار کرده بود؟
آه! چرا آنقدر قدرت نداشت که او را با دستانش خفه کند…
قمقمه‌ی تیره رنگی را از کمرش جدا کردو با دقت بسوی دهان لوریانس برد
صورت او را با دستان گرم مردانه‌اش بالا کشید و سعی کرد کمی آب در دهان او بریزد
اما لوریانس نه میخواست و نه توان قورت دادن آب را داشت!
از همین رو همه‌اش از گوشه‌ی دهانش بیرون ریخت
هکتور ناامیدانه قمقمه را کنار گذاشت و آهی کشید
چهره‌اش از پشیمانی و ناراحتی شکسته بود ولی این چه فرقی به حال لوریانس داشت؟
جهان لوریانس بدون رمبیگ خاموش شده بود و دیگر هیچکس نمیتوانست آن را روشن کند…
مدتی در سکوت گذشت
لوریانس همچنان به هکتور خیره بود و از خود می پرسید آیا موجودی منفورتر از او در دنیا وجود دارد؟
هکتور– با خودم گفتم بدون اون یه مدت برات سخت میگذره..
همانطور که با ناراحتی و با لحنی مأیوس حرف میزد با دست راست مشغول نوازش صورت زخمی و درب و داغان لوریانس شد
هکتور– اما به مرور زمان بهتر میشی و منو میبخشی، بعد میای سراغ پسرت… تصور اشتباهی از عشق تو داشتم..تو این سه روز حواسم بهت بود، با چشام دیدم که بدون اون گرگ حتی نمیخوای زنده بمونی!
با تردید پیش آمد و لبش را بر پیشانی لوریانس گذاشت
پس از بوسه‌ای طولانی، بجای اینکه از او دور شود نزدیکتر آمد
بدن رنجورش را از روی تخته سنگ جمع کرد، سرش را به سینه‌ی خود چسپاند و در میان بازوانش فشرد
لوریانس تپش‌های عمیق قلب او را مماس با گونه‌ی راستش حس میکرد
و عطر مردانه‌ی گرمش در مشامش می پیچید
همانطور که لوریانس را در آغوش می فشرد با صدایی گرفته زمزمه کرد– میدونم اشتباهات زیادی کردم ولی قسم میخورم که هیچ وقت واقعا نمیخواستم بهت صدمه بزنم.. متاسفم لوریانس.. متاسفم که این همه درد کشیدی..
آمده بود عذرخواهی کند؟
و به خیالش این حرفها اثری در لوریانس داشت؟
وجود او و عطر تنش فقط بیشتر و بیشتر لوریانس را دچار خفقان می کرد
او با کشتن رمبیگ،
لوریانس را در اندوه، زنده به گور کرده بود..
سر لوریانس را با احتیاط از سینه‌ی خود جدا کردو به چهره‌اش نگریست
مأیوسانه در چشمان سرد او به دنبال زندگی می گشت
هکتور– خواهش میکنم یچیزی بگو..
اشکی از گوشه‌ی چشمان لوریانس پایین غلطید لبخند مُرده‌ای بر لبهای ترک خورده‌اش نشست و با صدایی خفه گفت– ..چی میخوای بشنوی؟..
هکتور اشک را از گونه‌ی او کنار زدو با لحنی خسته گفت– هرچیزی… فقط حرف بزن! بگو بلند میشی و راه میری.. هیچ وقت منو نبخش ولی بگو دوباره زندگی میکنی..
لوریانس زمزمه کرد– باشه..
هکتور مأیوسانه به او خیره ماند:
هکتور– ادامه بده..
لوریانس درحالی که حتی رمق ادای جملات را نداشت گفت– بلند میشم و زندگی میکنم… فقط… از اینجا برو..
دروغ می گفت، قصد نداشت زندگی کند
فقط میخواست هکتور را به طریقی از جنگل بیرون بفرستد
تحمل حضور او بیش از هرچیزی در دنیا آزار دهنده بود!
حس میکرد هکتور تمام بدبختی‌ها و دردهای موجود در عالم است که در قالب یک انسان ظاهر شده!
هکتور منظور او را فهمیده بود، از همین رو پلک برهم گذاشت و دردمندانه سر به زیر انداخت
چند ثانیه مکث کردو سپس دوباره نگاهش را بالا کشید
بالحنی ناامیدو شکسته گفت– دیگه کافیه، میبرمت به عمارت..
لوریانس نالید– نـہ…
کف دستان بزرگش را دو سمت صورت لوریانس حصار کردو درحالی که نگاهش را به نگاه او گره زده بود آرام گفت– میبرمت پیش اون
لبهای لوریانس جنبید– نمیخوام… نمیخوام جسدشو ببینمـ…
هکتور آهی کشیدو زمزمه کرد– لوریانس اون زنده‌ست
زمزمه‌ی آرام هکتور چندین مرتبه در گوشش منعکس شد و قلبش فرو ریخت…
هکتور– چطور باور کردی اون مُرده… مگه خودت نگفتی چن تا تیر رمبیگو نمیکشه؟
نفس خفه شده در سینه‌ی لوریانس به جنبش افتاد و چشمانش شروع کرد به دو دو زدن
من و من کنان گفت– گفتی.. گفتی تیرا زهر… زهرآلودنـ…
ظاهر هکتور به قدری شکسته و ناامید بود که لوریانس نمی توانست باور کند خبر یک زندگی را می دهد
با اینحال شنیدن این حرفها خود به خود قلبش را در سینه به نوسان انداخته بود..
هکتور– دروغ گفتم… زهر نه، فقط مواد بیهوش کننده بود..
نگاه متحیر لوریانس بر چهره‌ی هکتور میخکوب مانده بود
درونش از هیجان درحال انفجار بود و جسم ضعیفش تاب و تحمل این حجم از هیجان را نداشت
سعی کرد کمرش را راست کند
سعی کرد نفس بکشد و حرف بزند
لبهایش تکان میخورد اما حرف زدن را فراموش کرده بود!
هکتور آهی کشید و با همان حالت ناامید گفت– کارم بیرحمانه بود ولی، فقط میخواستم بفهمم میتونم تورو ازش جدا کنم یانه. حالا جوامو گرفتم.. و دیگه امیدی برای نگه داشتنت ندارم.. پس اونو بهت برمی‌گردونم..
سرش روی گردن در حال دَوَران بود
پس از گذراندن این سه روز، بدنش جداً توانایی کنار آمدن با این شور ناگهانی را نداشت!
دنیا دور سرش چرخید و در آغوش هکتور از هوش رفت..
– لوریانسـ… صدامو میشنوی…؟…
آواهایی نامفهوم در سرش می پیچید
میدانست افرادی اطرافش هستند ولی پلک‌هایش برای باز شدن هنوز خیلی ناتوان بود
– فایده نداره… میبرمش…
با حس کنده شدن از زمین، فهمید که کسی او را بلند کرده
حتما هکتور بود
درحالی که نفسهایش سنگین و سینه‌اش داغ بود سعی کرد چشم بگشاید
با پلکهای نیمه باز نگاهی به فضا انداخت
در آغوش قدرتمند هکتور حمل میشد و گردنش از روی بازوی او آویزان مانده بود..
هکتور– بیدار شو لوریانس، دارم میبرمت پیشش.. مگه نمیخوای ببینیش؟…
ضربان قلبش تند شدو سعی کرد تکانی به خودش بدهد اما نتوانست
محیط اطرافش را درست نمی دید اما آسمان شب پیش چشمانش گسترده بود..
هکتور کمی بلندتر گفت– آرگوت اونجایی؟… درو باز کن..
دری سنگین باز شدو آنها وارد مکانی با سقف بلند شدند
لوریانس صدای گرم و جذاب آرگوت را شنید– حالش خوبه؟
و سپس صدای نیکولاس از کمی دورتر آمد– بیهوشه؟
هکتور کمی پیش رفت و سپس درحالی که لوریانس را روی کاه‌های کف محل می خواباند گفت– سه روزه که بی آب و غذا یه گوشه افتاده بود…
وقتی که لوریانس را کاملا از خود جدا کرد دوباره گفت– حیوون کجاست؟ جارو جنجال نکرد؟..
شنیدن این جملات کافی بود تا لوریانس نهیب دیگری به خود بزند
هنوز نمیتوانست تکان بخورد یا کاملا چشم بگشاید اما درحالی که قلبش تا زیر گلویش بالا آمده بود زمزمه کرد– رمبیــ… رمبیگـ…
دیگر چیزی از گفتوگوهای اطرافش نمی‌شنید
فقط و فقط نام رمبیگ را زمزمه میکرد
هنوز برایش غیرقابل باور بود او زنده باشد تااینکه…
نفس گرمی به گردنش وزید و مشامش از عطر مدهوش‌کننده‌ی کوهستان پر شد
سایه‌ای درشت و تاریک بالای سرش ایستاده بود
اندکی بعد پوزه‌ی رمبیگ گریبانش را لمس کردو دلش از این شیرینی ناگهانی فرو ریخت..
رمبیگ– لوریانسِ من…
دیگر چه نیاز به گشودن چشمها بود؟
چه نیاز به برخاستن و درمان شدن بود؟
دستها و پاها و سوی چشمانش کنارش ایستاده بود!
خرناس آرام رمبیگ و گرمی وجودش چنان روح او را رنگین کرد که تمام آشفتگی‌های دنیا را از یاد برد!
او زنده بود!
او هنوز نفس می کشید و این یعنی دنیای آزاد و رهای لوریانس دوباره از نو ساخته می شد
او سروری بر جنگل و دشت و کوهستان را از سر می گرفت و اینبار،
قطعاً قلمرو قدرتمندتری می ساخت…
اشکهایش در عین بی رمقی و ناتوانی از گوشه‌ی چشمانش روان شده بود
زندگی که ساعتی پیش برایش به هیچ نمی‌ارزید اکنون چنان از شور و امید لبریز شده بود که میخواست با چنگ و دندان آن را حفظ کند!
لوریانس– رمبیگ… منو… منو برگردون به جنگل… بیا ازین جهنم بریم…
رمق خرناس کشیدن نداشت و به زبان انسانها زمزمه می کرد
نمیدانست هکتور و بقیه صدایش را می شنوند یا نه
اصلا وجود آنان و کارهایشان دیگر هیچ اهمیتی برایش نداشت!
دنیای انسانها اگر پیش چشمانش به درک هم می رفت، او بی‌تفاوت بود!
رمبیگ با دقت و حساب شده سر خود را زیر گردن او فرستاد و پس از اندکی کشمکش لوریانس پشتش قرار گرفت
چه ناب و بینظیر بود که یکبار دیگر حرکت ماهیچه‌ها و خز پشت کمر او را مماس با بدنش حس می کرد
هکتور– لوریانس بمون تا پزشک بهت رسیدگی کنه..
لوریانس با بیحالی زمزمه کرد– برو رمبیگ…
او پزشک نمیخواست!
او بی‌تاب خانه و هوای جنگل بود
بی تاب شیرجه زدن در چشمه‌ی گوزن‌ها و آزادانه تاختن بر دامنه‌ی کوهستان..
درست مثل هشت سال پیش، بی تاب دور شدن از دنیای انسان‌ها بود.
رمبیگ حرکت کردو لوریانس با خیال راحت چشمان نیمه بازش را بست
پشتش هنوز از زخم نیزه‌ها دریده بود و به همین خاطر نمی دوید
لوریانس بوی خون را از بین خزهای نامرتب او حس میکرد
میدانست که درد دارد
خوده او هم درد داشت
زخم‌های شکم و پایین تنه‌اش هنوز می‌سوختند بخصوص پس از قرار گرفتن در چنین شرایطی
اما مهم نبود
او و رمبیگ هیچگاه با درد و خون بیگانه نبودند
آنان می‌دانستند درد، نشانه‌ی رهایی‌ست
چراکه در این دنیا هرچیزی بهایی دارد
آن شب و شبهای بعدی هم با درد می گذشت و بعد چه؟
آزادی!
به محض اینکه از مرز جنگل گذشتند،
رایحه‌ی آشنای خانه درمان را آغاز کرد!
بازهم تاریکی شگفت انگیز جنگل و رازهای درونش
رمبیگ و لوریانس هردو خسته و پر درد بودند اما حضور جنگلیان و پچ پچ هایشان را حس می کردند
بِتاها و اُمگاها از لابه لای درختان درآمدند
بدون دو آلفایشان چقدر زجر کشیده بودند!
سنجاب‌ها روی شاخه‌ها درحال گردن کشی و فضولی بودند
گوزن‌های باوقار، در سکوت به بازگشت گرگها می نگریستند
شغال‌ها و چشمان برافروخته‌ی خیره‌یشان
کلاغها و گستاخی‌هایشان
مارها و زمزمه‌های مرموزشان…
همه و همه آنجا حضور داشتند
جنگل در سکوتی پر معنا
شاهد بازگشت فرمانروایان خود بود…

~•~•~•❧•~•~•~

« سه ماه بعد »

سه بتای قهوه‌ای از سراشیبی تپه بسویشان تاختند
– زود باشین بزرگترینشون هنوز کنار رودخونه‌ست
لوریانس از جا جست و همانطور که بر پشت رمبیگ می پرید خطاب به گله خرناس کشید:
لوریانس– راه بیفتین..
و گله بسوی شکار میش‌های مهاجر با سرعت و قدرت از تپه‌ی بلند کنار دشت سرازیر شدند
اواسط بهار بود و طبیعت رنگو بوی بهشت داشت!
آسمان آبی، دشت یکسر پوشیده از گل‌های وحشی، و رودخانه خروشان و پر آب!
گاومیش‌های غیراصیل با سینه‌های ستبر و شاخ‌های قطورِ خمیده حاشیه‌ی رودخانه تجمع کرده بودند
زمان یک شکار مفرح بود!
دو گرگ راهنما طبق برنامه یک میش نر را در نقطه‌ای مناسب نشان کرده و اکنون دوازده بتای هوشیار و چابک برای جداکردن آن از گله روان شده بودند
آلفاها در مکانی مناسب کشیک کشیده و شاهد عملکرد گرگهایشان بودند
میش‌ها پس از هجوم بتاها بهم ریختند و در نهایت مورد مشخص شده بصورتی هدفمند به سمتی دیگر فراری داده شد
لوریانس درحالی که سوار بر رمبیگ و با چشمان باریک شده حرکت میش را تعقیب میکرد گفت– بریم رمبیگ
شش بتا از سمت راست و شش تای دیگر از سمت چپ درحال فراری دادن میش به نقطه‌ای نامعلوم بودند
رمبیگ با قدرت و سرعت بالای خود ظرف اندک مدتی درست به پشت میش رسید
اکنون سیزده گرگ و لوریانس با نهایت سرعت درحال تعقیب میش بودند!
یک بتای قرمز پرانرژی در حین دویدن خطاب به لوریانس گفت– بگیرش لوریانس! اون مال توء..
دیگری از سمتی دیگر غرید– اره لوریانس، نذار رمبیگ اونو صاحب بشه!
لوریانس ضربه‌ی صمیمانه‌ای به پهلوی رمبیگ زد
اگر بتاها این رقابت را می‌خواستند، پس آلفاها انجامش می دادند! روحیه دادن به آنها اهمیت داشت!
میش هنوز حیران و سردرگم در فرار بود که رمبیگ غرید– اون برات خیلی بزرگه دخترک!
لوریانس پوزخندی زدو با لحنی قاطع خرناس کشید– فقط بهم نشون بده چقدر سریعی غول سیاه!
رمبیگ آنقدر سریع می دوید که نوسان هرکدام از ماهیچه‌های رانش برای زمین زدن لوریانس کافی بود
اما نه پس این همه سال یاغی‌گری!
او اکنون بخشی از روح وحشی و سرکش طبیعت بود
درحالی که با نگاهه خیره‌اش جزء جزء تغییر مسیرها و حرکات دیوانه‌وار میش را می‌کاوید ، زانوهایش را بر پشت رمبیگ بالا آورد
او قبلا اینکار را کرده بود
اکنون هم از پسش بر می آمد
بتایی قرمز با سرخوشی زوزه کشید– زودباش لوریانس میخوام دوباره اون بالا ببینمت!
لوریانس از پشت رمبیگ خیز برداشت در یک تغییر جهت مناسب با تکیه بر شیب تند دشت، قدرتش را به دوپا منتقل کردو بسوی میش در هوا جست زد!
وزش گستاخ بهاری درحالی که بین زمین و آسمان در پرواز بود او را دربرگرفت و بالافاصله زوزه‌ی گرگها در فضا پیچید
آنها عاشق تماشای لوریانس در این حالت بودند!
ثانیه‌ای بعد بر پشت قوز شده‌ی میش فرود آمده بود! حرکتهای میش دیوانه وار بود و اکنون سعی داشت لوریانس را هم از پشت خود زمین بیاندازد
رمبیگ از سمت راست میش درآمدو غرید– امیدوارم سقوط سختی نداشته باشی!
لوریانس جلو خزید و همانطور که به پشمهای بلند میش چنگ می انداخت فریاد زد– به همین خیال باش کفتار پیر!
میش نر قدرتمند بودو بعلاوه وحشت و خشم، او را غیرقابل مهارتر میکرد
آنقدر جنون آمیز خود را به اینسو و آنسو می کشید که هرلحظه امکان داشت لوریانس به زمین پرت شود!
درحالی که باد به صورتش سیلی میزد خنجرش را به جلو سوق داد
قدرت را در مچ دستش متمرکز کردو بعد محکم تیغه را به زیر حلقوم میش فرو برد..
لحظه‌ای دیوانگی میش اوج گرفت
فریاد کلفتش در گلو خفه شدو خون گرم و غلیظش به سوی دست لوریانس فواره زد!
بتاها یکبار دیگر سرخوشانه زوزه سر دادند
نهار مفصلی محیا شده بود!
چند لحظه‌ای طول کشید و پس از جان کندن حیوان لوریانس از پشتش به پایین سر خورد
درحالی که خون را از مچ دستش به صورت رمبیگ می پاشید خندید و مغرورانه گفت– حالا بگو ملکه کیه !
رمبیگ پیش آمدو همانطور که با لذت خون را از دست لوریانس می لیسید خرناس کشید– همیشه تو بودی!
پوزه‌ی گرگها چین خورد و آرواره‌های تیزشان به قصد به دندان کشیدن گوشت میش بیرون افتاد
ریماش و گله‌اش از دور پیدا می شدند
کفتارهای سمج!
آرامش به قلمرو بازگشته بود
گرگها یکبار دیگر فرمانروایی را آغاز کرده و سخت گیرانه تر از هرزمان دیگری جنگلیان را اداره می کردند
با وجودی که اخباری ضدو نقیض توسط پرندگان دهان به دهان می چرخید،
لوریانس و رمبیگ با هوشیاری در انتظار مواجهه با مهاجمان بودند.
روی ایوان بیرون زده از غار نشسته بود و درحالی که پاهایش را درهوا تاب میداد نگاهش را به گرگ جذابش دوخت
رمبیگ با وقار و تمأنینه از دامنه‌ی کم شیب کوهستان بالا می آمد
اشعه‌ی خورشید روی خز یکدست سیاهش می رقصید و هرقدمی که برمی داشت ماهیچه‌های خوش‌تراش سینه‌ی قدرتمندش بیشترو بیشتر نمایان می شد
گوشهای تیزش،
پوزه‌ی کشیده و چشمان تاریک نافذش،
و انحنای بی نظیر کمرش که فقط و فقط جای لوریانس بود!
به خودش آمدو دید لبخند می زند
رمبیگ که تقریباً به او نزدیک بود گفت– هنوز نمیفهمم شما انسانها چرا اینکارو می کنید
منظورش خندیدن بود.
پیش آمدو کنار او روی دوپای عقب نشست
لوریانس به پهلوی او تکیه زدو گفت– وقتی از چیزی لذت میبریم اینکارو میکنیم
رمبیگ– تو از من لذت میبری؟
این حرف برای لحظه‌ای ضربان قلب لوریانس را تند کرد
اخیراً بدنش خیلی زود و بی مقدمه داغ میشد!
لوریانس– میشه بیشتر از اینم لذت برد..
رمبیگ نگاه چپی به او انداخت و موضوع گفت و گو را عوض کرد
رمبیگ– گرگای خاکستری میخوان به کوهستان بیان
لوریانس اخم کرد– محاله! اگه سیرا پاشو اینجا بذاره با من طرفه
رمبیگ با حالتی اطمینان بخش خرناس کشید– بهتره رو در رو باهاش مذاکره کنی
لوریانس با جدیت پاسخ داد– برای ملاقاتش بی صبرم اما این تویی که همش منو متوقف میکنی
رمبیگ– چون تو دنبال جنگی نه مذاکره…

گوش‌های رمبیگ راست شدو نگاهش را بسوی جنگله انتهای کوهپایه دوخت
لوریانس پرسید– چیزی شنیدی؟
رمبیگ پس از سکوتی کوتاه گفت– از غرب بوی تورو حس میکنم
لوریانس ابتدا نگاه عاقل اندر سفیهی به رمبیگ انداخت و بعد ناگهان متوجه منظور او شد
در این دنیا فقط یکنفر وجود داشت که بوی لوریانس را میداد و آن نوزادی بود که سه ماه پیش از او متولد شد!
لوریانس در این مدت هیچ خبری از هکتور و نوزاد نداشت و هیچ وقت هم نخواسته بود به آنان و دنیای نفرین شده‌ی‌شان نزدیک شود
ولی آنلحظه وقتی فهمید نوزاد به او نزدیک است لرزش خفیفی در قلبش حس کرد
دلش برای آن موجود کوچک و تپنده‌ی زشت تنگ شده بود!
رمبیگ– یه اسب، یه سگ، نوزاد تو و اون مردک وارد جنگل شدن
لوریانس هنوز مردد سرجایش نشسته بود و چیزی نمی گفت که رمبیگ یادآوری کرد– بِتاها از اون مرد بیزارن هرجا گیرش بندازن تیکه تیکه‌ش میکنن
لوریانس ناخودگاه به او نگریست و گفت– نوزاد همراهشه!
بلافاصله از گفتن این حرف پشیمان شدو سرش را به زیر انداخت. رمبیگ مثل همیشه بدون هیچ توبیخ و سوال اضافه‌ای برخاست و گفت– بلندشو، میبرمت پیشش
لوریانس بدون اینکه به چشمان رمبیگ بنگرد برخاست و سوارش شد
درطول مسیر تمام ذهنش پر از تصاویر نوزاد بود
آیا هنوز زشت بود؟
یا هنوز همان بوی خوب را میداد؟
هنوز پوستش همانطور ظریف بود و هنوز درحین شیر خوردن شیطنت میکرد؟
یکبار دیگر قلبش در سینه لرزید
چقدر دلش میخواست به نوزاد شیر بدهد!
میانه‌های جنگل آنها را یافتند
هکتور کنار یک مادیان تنومند قرمز ایستاده بود و به اطرافش می نگریست
بعلاوه یک سگ هم همان حوالی چرخ میزد
از نژاد سگهای شرق دور بود و خز بدنش آمیخته‌ای از رنگ زرد و سیاه
نگاهی تیز داشت و کاملا هوشیار بود
رمبیگ درحالی که هنوز لوریانس را پشت خود حمل میکرد خرناس کشید– اون سگ اصیله. اما من تابحال این نژاد رو حوالی سابجیک ندیده بودم
لوریانس درحالی که منزجرانه به قلاده‌ی گردن سگ می نگریست غرید– حتماً اون دوستای ثررتمندش سگو براش هدیه آوردن.. ببین اون فرومایه چطور برای هکتور دم تکون میده! سگا چطور تونستن اینقدر ذلیل باشن..
از میان آخرین درختان گذشتند و در فاصله‌ی بیست قدمی آنها ایستادند
هکتور هیچ تغییری نکرده بود
همان مرد جوان درشت اندام با بالاتنه‌ی برهنه بود که فقط یک شنل کوتاه از مخمل قرمز روی شانه‌اش داشت
گیسوان بلند قهوه‌ای تیرش روی شانه رها بود و پس از دیدن لوریانس لبخند زد
نیم نگاهی به سگش انداخت و گفت– آفرین تایلِر مارو درست آوردی!
سگ پس از تحسین شدن، درست مانند حیوانات غیر اصیل زبانش را به حالت مسخره‌ای بیرون انداخت و زوزه‌ی آرامی کشید
لوریانس با تماشای این منظره پوزخندی زدو به زبان گرگها خطاب به تایلر گفت– موجود ذلیل بدبخت! چقدر با اون قلاده تماشایی شدی
تایلر با حالتی بی‌دغدغه غرید– پس درسته که اصیل‌زاده‌ها رازشون رو به یه انسان گفتن
رمبیگ از کنار لوریانس با کنایه گفت– جنگل، لوریانس رو پذیرفته. این اجداد تو هستن که با خیانت به نسل وحشی طبیعت، مارو تا آخر دنیا مدیون خودشون کردن!
هکتور که متوجه خرناس‌های مرموز آنان شده بود آهی از روی کلافگی کشید و رو به لوریانس گفت– الان داری با سگ حرف میزنی؟.. خدایا پناه میبرم به تو..

تایلر برخاست و با چاپلوسی به پروپای هکتور پیچید تا توجه‌ش را جلب کند و در همین حین پاسخ رمبیگ را داد– اجداد من خدمت به انسانها رو به مخفی شدن در نقاط دور افتاده‌ی دنیا ترجیح میدادن
رمبیگ نگاهی به لوریانس انداخت و سکوت کرد
هیچ معلوم نبود که سگ از چند نسل پیش بَرده‌ی انسانها متولد شده اما به هرحال او زندگی گرگها را درک نمیکرد
او هیچکدام از جنگلیان را درک نمی کرد!
کسی که بَرده متولد شده، قطعا آزادی را نمیفهمد.
هکتور این میان زیادی نادیده گرفته شده بود از همین رو صدایش را صاف کرد تا حواس لوریانس را متوجه خود کند
درحالی که با قدم‌های آهسته پیش می آمد پرسید– خیلی خوبه که میبینم سرحالی، یکم نگرانت بودم
لوریانس پوزخندی زدو گفت– اومدی حالمو بپرسی؟
هکتور درمقابل او ایستادو شانه‌ای بالا انداخت:
هکتور– ایرادی داره؟
لوریانس دستش را به کمرش زدو با جدیت گفت– وقتی سرخود وارد قلمرو میشی باید عواقبشم بپذیری. اگه گرگا بخوان بکشنت من جلوشونو نمیگیرم
هکتور لبخند زدو گفت– تازه تشویقشونم میکنی نه؟
رمبیگ از کنار لوریانس به عقب حرکت کردو گفت– من دارم برمیگردم. تو هم زودتر بیا
لوریانس سری به نشانه‌ی تایید تکان داد. هکتور چند لحظه‌ای شاهد دور شدن رمبیگ بودو سپس گفت– با اون خوب پیش میری؟
اکنون نگاهش بر بدن لوریانس می غلطید. کاملا واضح بود چه در سرش می گذرد، می خواست بداند لوریانس و رمبیگ تا چه حد در رابطه پیش رفته اند!
هکتور– بدنت که سالمه…
لوریانس به سمت راست گردن کشید و از دور نگاهی به مادیان انداخت. نوزاد کجا بود؟
هکتور– هی میشه یه دقیقه حواستو به من بدی؟

لوریانس نگاهی به چهره‌ی مأیوس هکتور انداخت و گفت– اون کجاست؟
هکتور– کی؟
لوریانس– ماروین..
هکتور یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت– نیاوردمش..
لوریانس چشم غره‌ای به او زدو از مقابلش گذشت
همانطور که بسوی اسب می رفت نگاه دقیقی به زین‌ش انداخت
سمت راست زین اسب، چیزی شبیه به یک گهواره‌ی سیّار آویخته بود
درحالی که تپش قلبش تندتر شده بود پیش رفت و نگاهی به گهواره انداخت
نوزاد آنجا بود..
بیدار و سرحال! چقدر تغییر کرده بود! لپ‌هایش آبدار و چشمانش درشت قهوه‌ای بود. با آن مژگان بلند برگشته و کشیدگی جذاب گوشه‌ی چشم، درست شبیه پدرش بود. بدنش تپل‌تر شده و دست و پاهایش را با تسلط بیشتری تکان میداد. در آن لباس بامزه‌ی کرم رنگ و زیر نور طلایی آفتاب، آنقدر شیرین و خواستنی بنظر می رسید که تماشایش بند دل لوریانس را پاره کرد!
دست در گهواره برد و او را در آغوش گرفت. برای لحظاتی طولانی به کودک خیره ماند
موهایش بیشتر شده بود و مدام لبهای کوچک سرخش را باز میکرد تا صداهای خوش آهنگی از خود خارج کند
سرش را در گریبان نرم و لطیف کودک برد و بو کشید
هنوز همان بوی ناب را میداد!
لبش ناخوداگاه چندین مرتبه بر گردن گرم و خوش‌بوی کودک نشست و او را بوسید
چقدر معصوم و خواستنی بود!
صدای هکتور را از پشت سرش شنید:
هکتور– آوردمش ولی فکر نمیکردم مشتاق دیدنش باشی
تایلر که تاکنون در سکوت گوشه‌ای کز کرده بود با طعنه خرناس کشید– به هرحال یه گرگم احساس مادری داره..
لوریانس نه به تایلر و نه به هکتور اهمیتی نداد درعوض حلقه‌ی لباس خود را از شانه پایین آوردو دهان کوچک مشتاق کودک را بسوی سینه‌اش هدایت کرد
کودک بلافاصله با ولع شروع به مکیدن کرده بود!
لوریانس حتی حس می کرد که کودک او را شناخته!
خیسی و نرمی دهان گرمش بعلاوه‌ی ملچ ملچ های حریصانه‌اش باعث شده بود او ناخودآگاه لبخند بزند
هکتور که پشت سر ایستاده بود با قدم هایی آرام او را دور زدو در فاصله‌ی کمی دورتر به شیر خوردن کودک چشم دوخت.
چند لحظه بعد بالحنی پرنیاز و البته شوخی آمیز گفت– خوشبحالش!
نگاهش به سینه‌ی لوریانس بود و منظورش به ماروین!
لوریانس به او اخم کردو سپس به سوی دیگری برگشت
هکتور کوتاه و آرام خندیدو گفت– یکم با من مهربون باش زن! گناه دارم!
لوریانس با لحنی خشک گفت– نگفتی برای چی اومدی؟
هکتور با اندکی مکث و تردید گفت– اومدم ببینمت.. فقط همین! میدونم هنوز ازم کینه به دل داری..
سکوت کردو دیگر ادامه نداد. لوریانس نیم نگاهی به او انداخت، سرش را پایین گرفته بود
دیگر هیچیک تا دقایق طولانی چیزی نگفتند
تایلر چندباری مزه پرانی کرد ولی لوریانس آنقدر سرگرم تماشای کودک بود که به او اهمیتی نداد
درنهایت وقتی اطمینان یافت از شیر خوردن سیر شده، کودک را به گهواره‌اش بازگرداند و بی‌توجه به نگاه‌های پرحسرت هکتور، مسیر بازگشت به کوهستان را پیش گرفت
هکتور لحظه‌ای از دور نام او را صدا زدو گفت– میتونم بازم بیام؟
لوریانس بدون اینکه متوقف شود گفت– نه به این زودیا.
این را گفت اما به همان زودی دلتنگ کودک بود!
لحظه‌ای که او را از آغوش خود جدا می کرد چه سخت گذشته بود…
میتوانست رمبیگ را صدا بزند و با او زودتر برگردد ولی میخواست تنها باشد و کمی فکر کند
آغوشش هنوز بوی کودک را میداد و نقاطی از سینه و دستانش که با او در تماس بودند گزگز می کرد
با خود میگفت شاید بهتر است هرازگاهی به عمارت هکتور برود و سری به کودک بزند
اما چطور می شد؟
حق نداشت به آن کودک علاقه مند باشد
هنوز تجاوزها را با تمام جزئیات بخاطر داشت
ظلم‌ها و زورگویی‌هایی که منجر به تولد آن کودک شدند
او نمی توانست به فرزندی علاقه‌مند باشد که نسبت به پدرش احساس تنفر می کند!
وقتی به یاد می آورد هکتور چقدر رمبیگ را عذاب دادو چطور جنگل را برآشفت ، جگرش آتش می گرفت!
باید این خیالات را کنار می گذاشت
نمیخواست ساده لوح باشد و دلبسته‌ی فرزندی شود که در آینده مانند پدرش یک زورگو از آب درخواهد آمد
همانطور که در مسیرهای تو در تو و سرسبز جنگلی پیش می رفت، نگاهی به اطرافش انداخت
فاصله‌ای تا رودخانه نداشت و عطر انگورهای سیاه حاشیه‌ی مسیر را حس میکرد
با افکار درهم ورهم درحال حرکت بود که شبحی سفید را در لابه‌ لای درختان آنسوی مسیر دید
ایستادو چشمانش را باریک کرد
از آن فاصله چیز واضحی پیدا نبود به همین خاطر با احتیاط پیش‌تر رفت
اطرافش را به دقت می پایید و سبک قدم برمیداشت تا سروصدا را به حدقل برساند
از پشت تنه‌ی درختان و بوته‌های تمشک آنقدر جلو رفت تا به خلوتگاهی دنج رسید
درختان آنقدر کنار هم روییده بودند که شاخه‌های پرشمارشان درهم پیچیده و راه نفوذ پرتوهای خورشید را بسته بود
همان حوالی چند تخته سنگ بزرگ پوشیده از خزه به چشم می خورد که میزبان موجودی تماشایی بودند!
یک گرگ سفید تنومند روی یکی از تخته سنگ ها نشسته بود
با گردنی افراشته و نگاهی گیرا
بسیار باشکوه و مغرور بنظر می رسید!
لوریانس بلافاصله او را شناخت
سیرا، آلفای قدرتمند گرگهای خاکستری درست همان شکلی بود که تصورش را می کرد
به خودش آمدو دید ناخوداگاه اخم کرده
حضور گرگهای خاکستری در قلمرو بیش از حد طول کشیده بود و این برای لوریانس قابل قبول نبود
اکنون که رمبیگ حضور نداشت تا مانع او شود می توانست با خیال راحت تکلیف او را روشن کند!
هنوز قدمی برنداشته بود که پوته‌های بلند کنار تخته سنگ تکانی خورد و یک گرگ سیاه آشنا از پشتشان بیرون آمد..
رمبیگ بود!
او با آرامش بسوی سیرا رفت و لحظه‌ای بعد هردو در مقابل چشمان در حدقه گرد شده‌ی لوریانس سر در گریبان یکدیگر فرو بردند!
سیرا با ملایمت در گوش رمبیگ خرناس کشید– دیر کردی..
و رمبیگ درحالی که با لذت او را بو می کشید گفت– یه درگیری کوچیک کنار دشت بود
قلبش فرو ریخت!
نه، این رفتار دو گرگ غریبه نبود!
این حتی رفتار دو دوست هم نبود!
رمبیگ چنان غرق در بوییدن و لیسیدن بدن سپید سیرا بود که سینه‌ی لوریانس از تماشایش تیر کشید!
زانوهایش سِر شده بود و دستانش می لرزید
هردوی آنها میدانستند که لوریانس آنجاست
آنها بوی او را از خیلی دورتر حس کرده بودند و دلیل رفتار آسوده‌یشان این بود که میخواستند لوریانس ببیند باهم جفت شده اند!
لحظه‌ای به خودش آمد..
تصور از دست دادن رمبیگ او را به مرز جنون می کشید!
درحالی که زانوهایش می لرزید قدم پیش گذاشت و از پشت درخت بیرون آمد
نگاهش هنوز به نوازش های عاشقانه‌ی رمبیگ و سیرا بود و حتی نای حرف زدن نداشت
بااینحال سعی کرد کمی خود را جمع و جور کند و سپس نام او را صدا زد:
لوریانس– رمبیگ…چیکار میکنی…
رمبیگ آرام از سیرا جدا شدو نگاهی به قیافه‌ی مفلوک لوریانس انداخت که نفس نفس میزد و بغض گلویش را سنگین کرده بود
لوریانس– اینجا چیکار میکنی…
رمبیگ با تمأنینه بسوی او قدم برداشت
ظاهرش کاملاً بی دغدغه بود!
به یک قدمی لوریانس که رسید خرناس کشید– سخت نگیر لوریانس
لبهای لوریانس با ناباوری جنبید– سـ..سخت نگیرم..؟..
به رمبیگ خیره ماند تا شاید توضیح بیشتری بشنود ولی نه خبری نبود!
پیش‌تر آمد و با پوزه‌اش صورت او را نوازش کرد
اینبار با اولین تماس مو به تنش راست شدو موجی از انزجار درونش لولید..
پیشانی‌اش از خشم چین خوردو ناخوداگاه با ضربه‌ای محکم او را از خود دور کرد:
لوریانس– تو با اون… تو… تـ…
نگاه متنفرش را از رمبیگ گرفت و به سیرا چشم دوخت
همانجا در آرامش نشسته بود به تقلاهای لوریانس می نگریست!
برای لحظه‌ای شانه‌اش از خشم لرزید و درحالی که مشت‌هایش را گره کرده بود از رمبیگ گذشت
چند قدم سریع بسوی سیرا برداشت و فریاد زد– این همه راه از شمال اومدی که مرد منو بدزدی؟ آره؟ به خیالت میشینمو مثل یه احمق تماشا میکنم؟..
سیرا از جابرخاست و در سکوت، حالت آماده به حمله‌ی لوریانس را زیر نظر گرفت
از رفتار رمبیگ و سیرا کاملاً پیدا بود که انتظار چنین واکنشی را داشته اند و همین موضوع لوریانس را خشمگین‌تر میکرد
رمبیگ قبل از اینکه او به سیرا برسد درمقابلش توقف کرد و مانع پیش‌روی‌اش شد
برای اینکه لوریانس را به عقب سوق دهد چندین مرتبه با پیشانی به سینه‌اش ضربه زد
رمبیگ– بس کن لوریانس!
لوریانس با بدخلقی او را کنار زدو درحالی که صدایش بخاطر بغض می لرزید گفت– فکر کردی اون از من بهتره؟ من اونو میکشم رمبیگ فقط برو کنار!
سپس رو به سیرا با جدیت گفت– هی! باهم می جنگیم، هم تو و هم تمام قلمرو باید بفهمن کی قوی‌تره و باید جفت رمبیگ باشه…
سیرا سری تکان دادو خرناس کشید– اینجا جنگل توء آلفا لوریانس، من نیومدم چیزی ازت بدزدم
فریاد لوریانس در اطراف منعکس شد– پس گورتو گم کن!!
رمبیگ درحالی که هنوز در تلاش بود لوریانس را دور نگه دارد با بدخلقی خطاب به سیرا گفت– چرا همونجا ایستادی؟ برو پیش گله‌ت تا برگردم..
لوریانس نگاه زهراگینش را روی رمبیگ انداخت و خصمانه گفت– تو غلط میکنی برگردی!
سیرا به آنها پشت کردو کمی بعد لا به لای درختان گم شد
رمبیگ چند لحظه‌ای به دور شدن او خیره ماندو سپس از لوریانس فاصله گرفت،
نگاه سرزنشگرانه‌ای به او انداخت و خرناس کشید– رفتارت هیچ شایسته‌ی یه آلفا نبود
لوریانس دستش را به کمر زدو به او هشدار داد– یباره دیگه ازش طرفداری کنی گردنتو میشکنم! نکنه انتظار داشتی بشینم شاهد جفت گیریتون باشم هان؟!
رمبیگ روی دوپا نشست و در سکوت به لوریانس خیره ماند
چرا لوریانس نفهمیده بود که مدتی‌ست التهاب رمبیگ خاموش شده؟
اگرچه قبلاً هم هیچگاه برای جسم لوریانس بی تابی نمیکرد ولی او همیشه زمان‌هایی را که رمبیگ برای جفت گیری آماده بود به وضوح حس می کرد!
با این فکرها یکبار دیگر قلبش فشرده شد و من و من کنان گفت– نکنه باهاش کارو تموم کردی؟…
هنوز آرام نشده یکبار دیگر به نفس نفس افتاده بود
اینبار خشمی درکار نبود بلکه بغض گلویش را میسوزاند
رمبیگ آرام خرناس کشید– همچین چیزی نباید تورو بهم ریخته کنه
یکبار دیگر قلبش فرو ریخت…
بی رمق و ناتوان بر زانو افتاد!
پس رمبیگ و سیرا مدتها بود که جفت گیری می کردند!
دست راستش را محکم بر سینه فشرد و پلک برهم گذاشت
چیزی کنج سینه‌اش تیر میکشید
دلشکستگی حس فلج کننده‌ای بود..
نفس‌های گرم رمبیگ را نزدیک سرشانه‌اش حس کرد که سعی داشت او را آرام کند:
رمبیگ– لوریانس هیچی برای من تغییر نکرده، تو هنوز ارزشمندترین چیزی هستی کـ…
لوریانس با جیغی ناگهانی فوران کرد و رمبیگ از شدت خشم او خاموش ماند!
لوریانس– خفه شــو!!…
چند لحظه‌ای نفسش در گلو گیر کرد و سپس درحالی که اشکهایش بر گونه جاری شده بود گفت– برو میخوام تنها باشم…
رمبیگ– نمیتونم اینجوری رهات کنم!
لوریانس کف زمین نشست و دو دستش را مقابل صورتش گرفت تا هق هقش را خفه کند:
لوریانس– گفتم برو! …نمیخوام.. نمیخوام ببینمت…

نوشته رمان امپراطوری گرگ ها پارت۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن