آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان دیازپام پارت ۵۶

رمان دیازپام پارت ۵۶

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

گرد و خاک پشت سرش به جا موند. سر برگردوندم. ماشین هنوز در حال سوختن بود. خون تمام لباسم رو گرفته بود.

با قدمهای لرزون سمت ماشین حرکت کردم. اسپاکوی احمق، دوباره گول خوردی.

نزدیکی ماشین دو زانو نشستم. مات ماشین در حال سوختن شدم.

خودم باعث مرگ عزیزانم شدم. چرا صبر نکردم تا دائی باهام صحبت کنه؟ چرا ویهان دنبالم نیومد؟

میدونستم با این خونریزی خیلی زنده نمی مونم. عرق تیره ی پشتم رو خیس کرده بود. باید چیکار می کردم؟

خدایا من چیکار کردم؟ دلم فریاد می خواست اما انگار قفلی روی لبهام زده بودن که از هم باز نمی شد. من یه احمق بودم.

چشمهام می سوختن اما قطره ای اشک درونشون نبود.

اون گفت ویهان هم دست داشته … آره، ویهان مامانم رو کشت اما چیزی توی سرم فریاد می زد:

“خراب کردی … تو همه چیز رو خراب کردی”

با درد روی خاک ها دراز کشیدم. چه خوب بود که داشتم از این دنیا می رفتم. اگر زنده می موندم با چه روئی می تونستم تو صورت بقیه نگاه کنم؟

نفسم از درد به شماره افتاد اما درد قلبم از درد کتفم صد برابر بیشتر بود. قلبی که دیگه نمی زد.

مغزم پر از اتفاقات بود اما انگار خالی خالی بود.

چشمهام رو بستمو تنها چیزی که جلوی چشمهام جون گرفت چهره ی همیشه ساکت اما پر از ابهت ویهان بود.

حتی از تصویرش خجالت می کشیدم. من چیکار کرده بودم؟

کاری که آدم با دشمنش هم نمی کنه. خط میان عشق و نفرت مگه چقدر می تونه باریک باشه؟!

با حس درد تو سینه ام چشمهام رو باز کردم. نگاهم به سقف یک دست سفید افتاد.

لبهام از خشکی زیاد از هم باز مونده بود و زبونم به حلقم چسبیده بود.

گیج بودم. نمیدونستم اینجائی که هستم کجاست! تنها چیزی که توی ذهن پر از هیاهوم بود سوختن اون ماشین بود.

در اتاق باز شد. کمی سرم رو سمت صدا کج کردم. نگاهم به دختر جوونی با روپوش سفید افتاد.

اومد بالای سرم و نگاهی به سرم توی دستم انداخت.

چیزی تو پوشه ی توی دستش نوشت و به زبان عربی چیزی گفت و از اتاق بیرون رفت.

بدبختی زبونشون رو هم کامل بلد نبودم. چند دقیقه نگذشته بود که در اتاق دوباره باز شد.

با فکر به اینکه حتماً دوباره پرستار برگشته، نگاهم رو به سقف دوختم.

بوی عطر متفاوتی تو اتاق پیچید و طنین قدم های محکمی که هیچ شباهتی به صدای پای پرستار نداشت!

با شنیدن صداش شوکه سر برگردوندم. چون حرکتم خیلی سریع بود، کتفم به درد اومد. باورم نمی شد!

آشو با قدمهای محکم اومد سمتم.

-چه عجب بیدار شدی!

صداش سرد بود و نگاهش دیگه مثل قبل مهربون نبود هرچند سعی می کرد به چشمهام نگاه نکنه.

حق داشت؛ حتی حق داشت تف کنه روی صورتم.

-برای چی نجاتم دادی؟

-قصدم نجات تو نبود! نجات برادرم و عموم بود که …

مکثی کرد.

ته دلم خالی شد. لحظه ای از درد چشمهام رو روی هم گذاشتم.

“تو چیکار کردی لعنتی …”

حرفش رو ادامه نداد. دلم میخواست بگم سکوتت رو بشکن و اون چیزی که می خواستی بگی اما مکث کردی رو بگو اما انگار به لبهام مهر خورده بود.

-پرستار رو میگم بیاد آماده ات کنه، میریم.

برگشت تا از اتاق بیرون بره. با صدایی که به سختی از گلوم خارج شد لب باز کردم.

-کجا می ریم؟

-مگه برای تو فرقی هم می کنه؟

و از اتاق بیرون رفت. لبخند تلخی روی لبهای خشکم نشست. راست می گفت؛ مگه فرقی می کنه برای آدمی مثل من؟!

پرستار وارد اتاق شد و با کمکش حاضر شدم و روی ویلچر نشستم.

آشو در ماشین و باز کرد و سوار شدم. توی سکوت رانندگی می کرد.

بعد از چند دقیقه جلوی خونه ای نگهداشت و در و با ریموت باز کرد.

ماشین وارد حیاط کوچکی شد. در سالن رو باز کرد.

-اینجا دو اتاق بیشتر نداره. اتاق سمت چپ مال تو تا زمانی که اینجا هستی. لطفاً مزاحم استراحتم نشو، میرم اتاقم.

با بسته شدن در اتاق به خودم اومدم و با قدم های آروم سمت اتاقی که گفته بود به راه افتادم. وارد شدم.

اتاقی کوچک و ساده بود. ضعف داشتم. روی تخت دراز کشیدم. این سردی بیش از اندازه عذابم می داد.

حالا چطور می تونستم تو چشمهای هاویر نگاه کنم؟

نوشته رمان دیازپام پارت ۵۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن