آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان دیازپام پارت ۶۰

رمان دیازپام پارت ۶۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

پوزخندی زدم. صورت اصلاح شده می خواستم چیکار وقتی دلم خونه؟

از اتاق بیرون رفت. از روی صندلی بلند شدم. نگاهم تو آینه به خودم افتاد.

زیر چشم هام هنوز گود بودن اما صورتم باز شده بود. نگاه از آینه گرفتم. در اتاق باز شد.

-بهتره بیای بیرون.

-تو اتاق راحت ترم.

-منم راحتی تو رو نخواستم، بیا یه چیزی درست کن.

-من؟

-جز تو کس دیگه ای هم تو این اتاق هست؟

نفسم و سنگین بیرون دادم و از اتاق بیرون اومدم. سالن بزرگ و آشپزخونه ی اپن.

-همه چی تو آشپزخونه هست. برای شب مهمون دارم، بهتره یه شام خوب درست کنی!

-اما …

-اما چی؟ نکنه فکر کردی اومدی دور دور؟ نه از این خبرا نیست.

از آشپزخونه بیرون رفت. بی حوصله روی صندلی آشپزخونه نشستم.

من حال و حوصله ی خودمم نداشتم اون وقت این دم از مهمون می زد!

صدایی با پوزخند تو سرم اکو شد:

“برو خدا تو شکر کن همین قدر تو این خونه رات داده!”

از روی صندلی بلند شدم. باید می رفتم و از گرشا همه چی رو می پرسیدم.

“هه، فکر کردی اونم حقیقت رو بهت میگه؟”

عصبی لگدی به پایه ی صندلی زدم.

-چیه، روانی شدی؟

متعجب به عقب برگشتم. هاویر تو چهارچوب آشپزخونه ایستاده بود. کامل وارد شد و نگاهی به سر تا پام انداخت.

-یه چایی برام بریز.

-هاویر …

-بار آخرت باشه اسم منو به زبون میاری چون من و تو هیچ فامیلیتی با هم نداریم! اگرم می بینی اینجائی از لطف بعضیاس.

-میخوام حقیقت و بدونم.

-هه، حقیقت! دقیقاً کدوم حقیقت که به مذاق خانوم خوش بیاد؟!

چائی رو جلوش گذاشتم.

-اما این حق منه.

-آره اما نه الان!

زد زیر استکان که با صدای بدی رو سرامیک ها افتاد.

-ببین، شکست؛ حالا جمع کن و مثل اول درستش کن، میشه؟ … نه نمیشه! حقیقتم تو باید اون شب که گذاشتی رفتی می پرسیدی نه الان!

-اما من پرسیدم … جوابی نگرفتم.

پوزخندی زد.

-تو فقط دوست داشتی اون چیزی که دلت می خواد رو بشنوی، همین! حالام بهتره به فکر شام باشی.

سمت در آشپزخونه راه افتاد.

-من خیلی تنهام!

مکثی کرد.

-خودت این تنهائی رو انتخاب کردی.

از آشپزخونه بیرون رفت. تا دیروقت تو آشپزخونه مشغول شام شدم. شامی که معلوم نبود چی از آب درمیاد!

از آشپزخونه بیرون اومدم. هاویر کنار آشو نشسته بود. نگاهم به دستهای حلقه شده شون افتاد.

بغض گلومو چنگ زد.

-شام آماده است، میرم اتاقم.

-بهتره یه دوش بگیری و از مهمون ها پذیرایی کنی!

نوشته رمان دیازپام پارت ۶۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن