آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان دیازپام پارت ۶۴

رمان دیازپام پارت ۶۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-چی شد که شما دوتا؟

لبخند لحظه ای از روی لبهاش کنار نمی رفت.

-تو که رفتی انگار قلب مامان و بابا هم همراهت رفت. همه ناراحت بودیم و حال روحیم اون روزها اصلاً خوب نبود. این وسط آشو خیلی هوامو داشت و یه جورایی همیشه کنارم بود. نفهمیدم چی شد اما یه وقت به خودم اومدم که دیدم بدون اون و عشقش نمی تونم … یک دفعه شد جانانم!

-پس حسابی عاشق شدی؟

-اونم بدجور!

انگار این دو برادر عجیب کوه بودن رو بلد بودن. یه چیزایی رو باید بلد باشی مثل شناختن یه زن و کوه بودن براش.

-میدونی دلم برای چی تنگ شده؟

-چی؟

-گذشته، اون روستای دورافتاده، مامانم، کودکیم، اون روزهایی که من بودم و مامان بود و یه دنیا عشق … اما این روزها رو دوست ندارم. روزهایی که برام کابوسه؛ روزهای بدون مامان و پدری که اومد فقط یه کلمه گفت که بیگناه افتاده زندان.

من هیچی راجب گذشته نمیدونم. یه زمانی ندونستن خوبه که تو هیچیِ هیچی ندونی اما نمی فهمی ندونستن نصفه نیمه چه زجری داره …

هر کی از راه میرسه و اونطوری که دوست داره این نصفه نیمه دونستن رو کامل می کنه و تو حقیقت رو نمی فهمی.

تو لجنزار افکارت غرق میشی، اونقدر غرق که دست آشنا و غریبه رو از هم تشخیص نمیدی و فقط میخوای از اون لجنزار بیای بیرون. اما وقتی میای بیرون تازه می فهمی ای دل غافل، دوباره راه رو اشتباه اومدی!

-من تو اون باتلاق گیر کردم هاویر. خشمم باعث شد دست کسی رو بگیرم که یه زمانی بخاطرش هر روز آرزوی مرگ می کردم. همیشه کامل ندونستن خوب نیست چون غرق میشی.

دست هاویر روی شونه ام نشست.

-نمیدونم چرا این روزها همه ی سختی ها برای توئه اما میدونم تموم میشه … خیلی زود تموم میشه!

لبخند تلخی روی لبهام نشست.

-نظرت چیه بریم با دخترا خونه منو دکور کنیم؟

-باشه.

-پس بپوش منم میرم به دخترا خبر بدم.

هاویر از اتاق بیرون رفت. براش خیلی خوشحال بودم. آشو می تونست خوشبختش کنه و هاویر لایق این خوشبختی بود.

همراه هاویر و دخترها سوار ماشین شدیم.

فرانک: واجب بود این موقع شب ما رو ببری خونه ات؟

-از خداتونم باشه خونه ی منو ببینین!

فرانگیز: از خدامون که بله اما نه این موقع شب!

-اوووه چقدر غرغر کردین؛ منو باش به آشو گفتم بستنی بیاره دور هم بخوریم!

خونه ی هاویر چند کوچه بالاتر از خونه ی پیرمرد بود. یه خونه ی آپارتمانی با حیاطی بزرگ.

ماشین و تو پارکینگ پارک کردیم. با آسانسور به آخرین طبقه رفتیم.

با باز شدن در سالن نگاهم به خونه ی یه تازه عروس افتاد.

-تو که همه کارهاتو کردی!

-آره اما بازم استرس دارم.

فرانک: بس که لوسی؛ مثل من بیخیال باش.

لباسامونو درآوردیم و همراه هم شروع به کار کردیم

نوشته رمان دیازپام پارت ۶۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن