آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان رئیس‌کارمند پارت ۱۲

رمان رئیس‌کارمند جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

با نفرت به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ میدونی چی باعث شده انقدر نترس باشم ؟ همش بخاطر اینه که میدونم تو یه قاتل عوضی هستی و نه غیر عمد بلکه عمدی اردوان رو کشتی و با وقاحت تمام هر بار میای پیش من تهدید میکنی ، امروز هم بدون اینکه خجالت بکشی اومدی میگی از شوهرت فاصله بگیر واقعا خیلی عالی داری پیش میری اما حواست باشه یهو گند نزنی و ریده بشه بهت .
دیگه داشت دود از سرش میزد بیرون اما اصلا مهم نبود ، اولین قدم رو برداشتم که عصبی از پشت سرم داد زد :
_ حرفای امروزت رو اصلا فراموش نکن طهورا بابت همشون تقاص پس میدی !
واینستادم بیشتر به حرف هاش گوش بدم ، به سمت شرکت رفتم همین که داخل شدم منشی گفت برم اتاق اردلان تقه ای زدم و داخل شدم دست به سینه بهم خیره شد و گفت :
_ کجا بودی ؟
_ پارک پیش تینا .
متعجب پرسید :
_ برای چی رفته بودی دیدنش ؟
رفتم روی مبل نشستم و گوشیم رو از کیفم بیرون کشیدم صدای ضبط شدمون رو براش گذاشتم وقتی تموم شد اردلان گفت :
_ دیگه شک ندارم آزاده هم تو این قضیه دست داره
_ واقعا دست داره پس وگرنه چه دلیلی داره تینا از من بخواد ازت فاصله بگیرم بعدش اون خودش متاهل
_ درسته قضیه خیلی پیچیده است
_ باید هر چه زودتر حلش کنیم اردلان من خیلی میترسم از همشون مخصوصا که تینا امروز تهدید هم کرد
اردلان دستی داخل موهاش کشید
_ اصلا نگران نباش من حواسم به همه چی هست
_ اردلان
خش دار گفت :
_ جان
_ بنظرت میتونیم واقعیت رو بفهمیم ؟
سرش رو تکون داد و گفت :
_ نمیدونم چقدر طول بکشه اما همیشه مخفی نمیمونه میفهمیم خیلی زود ، مخصوصا که امیر هم بشدت داره پی این قضیه رو میگیره تا بفهمه اصل ماجرا چیه
_ انشالله میفهمیم
_ راستی طهورا
_ بله
_ از کجا به عقلت رسید صداش رو ضبط کنی ؟
_ نمیدونم اما خواستم حالا هر قراری که باهاش دارم رو ضبط میکنم چون میدونم یه روز به درد میخوره درسته ؟
اردلان خندید و گفت :
_ مثل اینکه تو هم باهوش از آب در اومدی فکر نکنم به عقل خواهرت رسیده باشه همچین کاری کردی ، اون صدا رو برای منم بفرست باید یه جایی ذخیره کنم و برای پلیس هم به عنوان مدرک بفرستم .
چشمهام گرد شد
_ پلیس ؟
_ آره پلیس چون باهاشون درارتباط هستیم و همه چیز رو برنامه ریزی کردیم اونا هم دنبال یه سر نخ هستند
_ اگه بفهمن یا شک ….
وسط حرفم پرید و خیلی محکم گفت :
_ اصلا نیاز نیست بترسی طهورا همه چیز تحت کنترل و ما حواسمون هست
سرم رو تکون دادم
_ امیدوارم همون شکلی که تو میگی باشه

_ چیشده چرا عصبی هستی ؟
_ باز اون ارسلان سگ پدر رو دیدم نشسته برای من میگه من عاشقش هستم من دوستش دارم تو نمیتونی خوشبختش کنی طلاقش بده باهاش ازدواج میکنم ، مرتیکه ی عوضی باید همونجا دخلش رو میاوردم وقتی داشت این مزخرفات رو بهم میگفت باید فکش رو میاوردم پایین .
با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم و گفتم :
_ ارسلان و دیدی ؟
اینبار عربده کشید :
_ آره
ترسیده از فریاد اردلان ساکت شدم چرا انقدر عصبی شده بود خوب مگه ارسلان بهش چی گفته بود ، با ترس و لرز پرسیدم :
_ چرا انقدر عصبی هستی دعواتون شد ؟
عصبی خندید
_ باید فکش رو میاوردم پایین مرتیکه بیناموس
چشمهام گرد شد
_ اردلان زشته چرا داری فحش میدی مگه چیکار کرده باهات ؟
با عصبانیت بازوم رو داخل دستش گرفت و فشار داد
_ اومده داخل شرکت زن من رو از خودم خواستگاری میکنه
شکه بهش خیره شدم یعنی ارسلان واقعا بهش اون حرفا رو زده بود و از من خواستگاری کرده بود
_ اشتباه میکنی اردلان مگه همچین چیزی ممکنه ؟
_ حالا که ممکن شده اون بیناموس به خودش اجازه داده و اومده روبروی من نشسته همچین گوهی خورده
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم
_ بین ما همه چیز تموم شده اردلان من خیلی وقته ازش خبری ندارم حتی باهاش صحبت هم نمیکنم پس چرا …
_ طهورا خفه شو
ساکت شدم ترسیده بهش خیره شدم مثل سگ داشت پاچه میگرفت اینطور که مشخص بود بیش از حد تصور قاطی کرده بود ، داشت داخل خونه راه میرفت اما اصلا آروم نمیشد اومدم برم داخل اتاق جلوی چشمهاش نباشم که داد زد :
_ کجا
ترسیده ایستادم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ داخل اتاق
_ اصلا نیازی نیست همینجا وایستا باید تکلیفت رو مشخص کنم .
ایستادم وقتی اروم شد ایستاد بهم خیره شد اما یهو به سمتم اومد که باعث شد ترسیده به سمت عقب برم .

_ ببینم تا با اون عوضی تا حالا حرف زدی بهش امید دادی ؟
چشمهام گرد شد با بهت گفتم :
_ چی داری میگی من چرا باید همچین کاری بکنم ؟
_ پس چرا اومده تو شرکت تو رو از من خواستگاری میکنه حتما یه چیزی شده پس وگرنه لزومی نداشت ….
وسط حرفش پریدم :
_ اردلان کافیه دیگه داری به من تهمت میزنی من هیچوقت همچین کاری انجام ندادم به اون پسره رو ندادم تا به خودش اجازه بده بیاد من و از تو خواستگاری کنه شنیدی ؟
نیشخندی زد
_ از کجا معلوم ؟
چشمهام گرد شد ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ خیلی وقیح هستی
بعدش خواستم از کنارش رد بشم که من رو به سمت خودش کشید و خیلی خشن بغلم کرد
_ ولم کن اردلان
_ هیس اروم بگیر توله سگ
با بغض نالیدم :
_ چجوری تونستی همچین چیزی رو به زبون بیاری فکر میکنی من بهت خیانت کردم آره ؟
_ نه
_ پس چرا همچین چیزی رو به زبون آوردی برام توضیح بده زود باش اگه تو …
نتونستم ادامه بدم بغض بدی به گلوم چنگ زده بود
_ اومده بود شرکت همه چیز رو میدونست میگفت بخاطر انتقام باهات ازدواج کردم و حالا باید دست از سرت بردارم اون ### دوستت داره میخواد خوشبختت کنه نتونستم در مقابل حرفاش سکوت کنم .
_ پس چیکارش کردی ؟
_ یه مشت خوابوندم تو دهنش
چشمهام رو با درد باز و بسته کردم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ بعدش چیشد ؟
_ بهم گفت تو رو به دست میاره تو دوستش ….
ازش جدا شدم به چشمهای قرمز شده اش خیره شدم و شمرده شمرده گفتم :
_ من دوستش ندارم !
_ یعنی ….
بین حرفش پریدم :
_ آره من دوستش ندارم باهاش جایی نمیرم شاید قبلا دوست داشتم اما الان نه همه چیز تو گذشته موند اون اگه
من و دوست داشت هیچوقت من رو ترک نمیکرد من نمیتونم همچین آدمی رو دوست داشته باشم تو هم به این چیزا فکر نکن لطفا
_ باشه
_ اردلان
خش دار گفت :
_ جان
_ تو به من شک داری ؟
کلافه چنگی تو موهاش زد
_ نه
پوزخندی بهش زدم
_ چرا دروغ میگی اردلان تو تا چند دقیقه پیش عصبی شده بودی داشتی مثل سگ پاچه میگرفتی الان میگی نه ؟
_ دلیلش یه چیز دیگه بود
_ چی ؟
_ حالا من از تو میپرسم بهم اعتماد داری ؟
بدون مکث گفتم :
_ آره
لبخندی محوی زد
_ پس صبر کن وقتش بشه بهت میگم !

از ارسلان بشدت متنفر شده بودم نمیدونستم چیکار کرده بود که باعث شده بود اردلان اون شب اونقدر از دست من کفری بشه ، البته حرفاش رو که اردلان گفته بود اما میدونستم خیلی بیشتر از اونی بود که اردلان میگفت ولی چه میشد کرد باید یه مدت ساکت باشم و سکوت کنم
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ چرا اومدی پشت بوم شرکت ؟
لبخندی بهش زدم
_ نمیدونم دلم گرفته بود اومدم اینجا
_ اومدی تا دلت باز بشه ؟
_ شاید
_ بخاطر اون شب هنوز از دست من ناراحت هستی ؟
_ از دست تو نه چون بهت حق میدم من زن تو هستم تو هم شوهرم هستی قطعا بی غیرت یا سیب زمینی نیستی معلوم نیست هم اون عوضی چی بهت گفته !
به صورتم خیره شده بود
_ عوضی ؟
به چشمهاش زل زدم :
_ آره چون یه آرم عوضی و کثافط میتونه به یه زن شوهر دار چشم داشته باشه
_ حالا آروم باش
_ من آروم هستم اردلان نیاز نیست بترسی نمیخوام با ارسلان درگیر بشم .
_ نمیترسم اما نگرانت هستم !
_ نگران من ؟
_ آره
قهقه ای زدم و گفتم :
_ باورم نمیشه نگران من باشی
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ چرا باورت نمیشه میشه بفهمم ؟
_ آره
_ خوب بگو میشنوم ؟
_ چون تو اون شب تا سر حد مرگ من رو ترسوندی و اصلا نگران حال من نبودی حالا نگرانم شدی ؟ خیلی خنده داره
با حرص گفت :
_ اصلا هم خنده دار نیست
دستام رو به نشونه ی تسلیم بالا بردم و گفتم :
_ باشه
_ من امشب خونه نمیام .
_ میری پیش آزاده ؟
_ آره
_ باشه
اردلان عصبی گفت :
_ نمیدونم کی قراره از شرش راحت بشم !
_ با وجود بچه تو شکمش ؟
_ باور میکنی هیچ احساسی نسبت به اون بچه ندارم ؟
با ناراحتی بهش خیره شدم
_ اما اون بچه ی توئه
_ درسته اما من هیچ احساسی نسبت بهش ندارم
_ نمیدونم چی بهت بگم
_ نیاز نیست چیزی بگی طهورا !

اردلان امشب قرار بود آزاده باشه بابت اردلان خیالم راحت بود اما از آزاد میترسیدم ، ساعت ۱ شب بود که با شنیدن صدایی چشمهام رو باز کردم صدای چند تا مرد داشت میومد
_ پس دختره کجاست خانوم گفت بهش ### کنیم بعدش فیلمش رو براش ببریم .
چشمهام گرد شد ، وحشت زده دستم رو روی دهنم گذاشتم سریع گوشیم رو برداشتم و رفتم زیر تخت شماره اردلان رو گرفتم که خاموش بود با یاد آوری امیر سریع شماره اش رو گرفتم که جواب داد :
_ بله
خیلی آروم گفتم :
_ امیر چند نفر اومدن خونه زود باش بیا کمک تو رو خدا
امیر نگران گفت :
_ باشه الان میام نگران نباش
با باز شدن در اتاق احساس کردم روح از تنم خارج شد ، صدای زمخت یه مرد اومد :
_ دختره که اینجا نیست
_ درست بگردید پیداش میکنید
سعی میکردم حتی نفس هم نکشم ترسیده بودم خیلی زیاد داشتم دعا میکردم هر چه زودتر پیداش بشه دل تو دلم نبود حالت تهوع بهم دست داده بود .
نمیدونم چقدر گذاشت اما دیگه هیچ صدایی ازشون نیومد با خیال اینکه رفتند از زیر تخت بیرون اومدم که چشمم بهشون افتاد دوتا مرد کنار در اتاق ایستاده بودند ، ترسیده جیغی زدم که مرد لبخند زشتی زد و به سمتم اومد و گفت :
_ به به خوشگل خانوم کجا قایم شده بودی ؟
_ به من نزدیک نشو
_ چیه میترسی ؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم ؛
_ از اینجا گمشید باهام چیکار دارید
_ قراره خوش بگذرونیم
تا خواست دستم رو بگیره صدای پلیس اومد
_ دستا بالا
جفتشون ترسیده به پلیس خیره شدند ، نگاهم به امیر افتاد به سمتش پرواز کردم من رو تو بغلش گرفت و گفت :
_ خوبی ؟.
_ نه امیر اصلا خوب نیستم من حرفاشون رو شنیدم یه خانومی بهشون گفته به من ### کنند
پلیس دستگیرشون کرد و گفت :
_ شما هم آماده بشید باید بیاید کلانتری
_ باشه
آماده شدم رفتیم کلانتری و تموم چیزایی که شنیده بودم رو تعریف کردم مثل بید داشتم از ترس میلرزیدم وقتی رسیدیم خونه با صدای بلندی شروع کردم به گریه کردن که امیر گفت :
_ طهورا آروم باش
_ اگه نیومده بودی معلوم نبود چی میشد ، آخه چرا من مگه چیکارشون کرده بودم که میخواستند همچین بلایی سرم بیارن
_ هیس آروم باش

نمیدونم چقدر تو بغلش بودم و داشتم گریه میکردم که صدای باز شدن در خونه اومد و بعدش صدای عصبی اردلان پیچید :
_ امیر تو اینجا چه غلطی میکنی ؟
امیر من و از خودش جدا کرد بلند شد رفت روبروی اردلان ایستاد ، آزاده هم همراهش اومده بود میدونستم صورتم از شدت گریه سرخ شده بود ، امیر با خشم فریاد کشید :
_ در اصل من باید از تو بپرسم کدوم گوری بودی برای چی زنت رو اینجا ول کردی هان ؟
_ من پیش آزاده بودم طهورا میدونست .
امیر عصبی خندید
_ میدونی امشب اینجا چیشده بود ؟
اردلان شکه و متعجب شده بود از صورتش مشخص بود
_ چیشده بود ؟
امیر مثل دیوونه ها شروع کرد به خندیدن وقتی خنده اش تموم شد گفت :
_ به خونه حمله کرده بودند میخواستند زنت رو بی آبرو کنند میفهمی ؟
اردلان چشمهاش قرمز شد با عصبانیت فریاد کشید
_ چی داری میگی ؟
_ لابد الانم حرف من و باور نداری نه ؟ پس بهتره خودت بری از زنت بپرسی چیشده بود
اردلان به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت :
_ اینجا چخبر شده بود ؟
با گریه براش تعریف کردم چه اتفاق هایی افتاده بود وقتی حرفام تموم شد ، اردلان به سمت آزاده برگشت و خشمگین فریاد کشید :
_ تو چه غلطی کرده بودی هان ؟
آزاده ترسیده با چشمهای پر از اشک بهش خیره شد و گفت ؛
_ بخدا من هیچ تقصیری ندارم اردلان
_ پس برای چی خواستی برگردیم خونه تا من چهره اصلی زنم رو ببینم تو بهشون گفتی آره ؟
با چشمهای گشاد شده به آزاده که داشت با ترس به اردلان نگاه میکرد خیره شدم باورم نمیشد همچین کاری کرده بود دستم رو روی قلبم گذاشتم و داشتم نفس عمیق میکشیدم کاش میتونستم بهش یه درس درست حسابی بدم
اردلان به سمتش حمله ور شد و دوتا سیلی محکم کوبید تو صورتش که امیر گفت :
_ سیلی کمه باید زنده زنده دفنش کنی
آزاده با گریه گفت :
_ اردلان من حامله ام .
اردلان دندون قروچه ای کرد و گفت :
_ شانس آوردی حامله هستی وگرنه زنده ات نمیزارم ، اون آدما اگه اسمت رو اعتراف کردن میندازمت زندان پدرت و درمیارم راحت از اینکارت نمیگذرم حالا گمشو از جلوی چشمهام .
ازاده با ترس از خونه خارج شد ، اردلان به سمتم اومد کنارم نشست و من رو تو بغلش کشید
نمیدونم چند ساعت گذشته بود و حالم بهتر شده بود کمی همش بخاطر ترس بود
_ طهورا
با شنیدن صدای امیر نگاهم رو بهش دوختم
_ جان
_ حالت بهتره ؟
_ ممنون امیر شاید اگه تو گوشیت رو جواب نمیدادی نمیومدی من …
وسط حرفم پرید :
_ این چه حرفیه طهورا تو دختر دایی من هستی برام عزیز هستی مثل خواهر خودم و از همه مهمتر ناموس داداش من ناموس منم به حساب میاد حتی اگه زن من هم بود جای تو اردلان بهش کمک میکرد پس دیگه اینو نگو و امشب رو فراموش کن خاطره های بد رو تو خاطرت جمع نکن .

وقتی امیر رفت اردلان به من خیره شد و گفت :
_ معذرت میخوام طهورا شاید نباید میذاشتم تنها باشی من اشتباه کردم باز هم گول اون رو خوردم اما از این به بعد میفهمم که همه ی کاراش دروغ نه خودش برام مهمه نه اون توله سگی که تو شکمش هست .
_ اما اردلان اون بچه ی ….
بین حرفم پرید و خیلی جدی گفت :
_ به هیچ وجه سعی نکن ازش دفاع کنی شنیدی ؟
ناچار سرم رو تکون دادم از آزاده خوشم نمیومد حتی بخاطر کاری که امشب میخواست باهام انجام بده ازش متنفر شده بودم اما دلم برای بچه ی تو شکمش میسوخت اون معصوم و بیگناه بود نباید تاوان کار های بد مادرش رو پس میداد ، آهی کشیدم
_ طهورا
_ جان
من رو بیشتر به خودش فشار داد و گفت :
_ هیچوقت نمیتونم امشب رو فراموش کنم ، امشب میتونست بدترین کابوس زندگی من باشه اگه برات اتفاقی میفتاد من زنده نمیموندم .
_ منم
_ شاید خواست خدا بود که امیر اومد
اشک تو چشمهام شد با صدای لرزون شده نالیدم :
_ خیلی سخت بود اردلان اصلا نمیتونستم اون لحظه هایی که گذشت رو فراموش کنم ، باهات تماس گرفتم اما گوشیت خاموش بود برای همین با امیر تماس گرفتم مشخص بود خواب بوده ، خدا بهم رحم کرد .
خشن گفت :
_ میکشمش اون پتیاره رو نمیزارم یه آب خوش از گلوش پایین بره باید تاوان اینکارش رو پس بده
ازش جدا شدم با چشمهای پر از اشک به چشمهاش که شده بود کاسه ی خون خیره شدم و گفتم :
_ اردلان من دوست ندارم سر و صدا کنی میفهمی ؟ این قضیه رو بی سر و صدا حلش کن بعدش ما باید هر چه زوتر بفهمیم قاتل اردوان کی بوده برای چی اینکارو کردن ؟ آزاده که عاشقش بود چرا اومد سمت تو شاید بعدش به همه ی جواب هامون برسیم .
اردلان عصبی گفت :
_ نمیتونم صبور باشم طهورا وقتی یادم میفته اون حروم زاده ها میخواستند ….
ساکت شد حتی با حرف زدنش هم عصبی میشد ، بلند شد که منم بلند شدم دستش رو گرفتم و با التماس بهش خیره شدم و گفتم :
_ تو رو خدا آروم باش .
_ من آرومم
_ میدونم عصبی هستی غیرت داری نمیتونی تحمل کنی اما به هدف جفتمون فکر کن و آروم باش
_ اگه برات اتفاقی میفتاد ؟
به چشمهاش خیره شدم باورم نمیشد چشمهاش نمدار شده بود ، با بهت اسمش رو صدا زدم :
_ اردلان
من رو پس زد و از خونه خارج شد همونجا نشستم و سرم رو میون دستام گرفتم ، چی میشد همه ی این اتفاق ها خیلی زود تموم میشد من دیگه اصلا تحملش رو نداشتم میخواستم یه زندگی آروم داشته باشم اما مگه میشد
با شنیدن صدای زنگ موبایل برش داشتم با دیدن شماره امیر اتصال رو زدم :
_ بله
_ اردلان کجاست ؟
با صدای لرزون شده ای گفتم :
_ نیست رفت بیرون
_ حالش بد بود ؟
قطره اشکی روی گونم چکید
_ داغون شده بود

_ میرم ببینم کجاست باهاش حرف میزنم میدونم چقدر براش سخته
گرفته گفتم :
_ تنهاش نزار انقدر عصبی هست که میترسم کار دست خودش بده .
_ نگران نباش برو استراحت کن من باهاش صحبت میکنم .
_ ممنون امیر
بعدش خداحافظی کوتاهی کردم و گوشی رو قطع کردم سرم خیلی درد میکرد داشت بهم فشار میومد
همونجا روی مبل گرفتم خوابیدم .
* * *
_ نمیخوای دست از سر زندگی این دوتا عاشق برداری ؟
نیشخندی زدم :
_ مگه نگفتید دیگه پسری به اسم اردلان ندارید پس برای چی اومدید ؟
با شنیدن این حرف من به من من افتاد
_ من اصلا ….
وسط حرفش پریدم :
_ ببین عمه میدونم از من متنفری و هیچوقت نمیتونی من و دوست داشته باشی ! اما یه چیزی رو همیشه بخاطر بسپار من عاشق اردلان هستم و به هیچ وجه از دستش نمیدم .
عمه عصبی گفت :
_ تو بیجا میکنی عاشق پسر من باشی .
_ شوهرمه
با خشم بهم خیره شد
_ پسرم میخواد کنار آزاده یه زندگی جدید شروع کنه دست از سرش بردار میفهمی چرا هی میخوای اذیتش کنی ، کشتن اردوان بست نبود ؟
با شنیدن این حرفش با عصبانیت خواستم چیزی بگم که صدای اردلان از پشت سرم اومد :
_ مامان
عمه به سمتش برگشت و عصبی گفت :
_ تا کی میخوای من و دق بدی ؟
اردلان نگاه سردی بهش انداخت :
_ برای چی اومدید ؟
عمه با شنیدن این حرف اردلان جا خورد
_ چی ؟
_ پرسیدم برای چی پا شدید اومدید شرکت ؟
_ شرکت پسرمه نباید بیام ؟
_ مگه اون روز نگفتید هیچ پسری ندارید دیگه ؟
_ پسرم من …
_ هیس !.
عمه ساکت شد که اردلان با دستش به در اتاق اشاره کرد
_ برو مامان دیگه هیچوقت دوست ندارم ببینمت حتی اگه اون روز زنده زنده من و دفن کنند .
اشک تو چشمهای عمه جمع شد
_ اردلان من …
اردلان فریاد کشید :
_ زندگی من و نابود کردی مامان یه ### رو وارد زندگیم کردی هیچوقت نمیتونم ببخشمت ، حالا لطفا دست از سرم بردار میخوام به زندگیم برسم !
عمه ساکت شد فقط داشت با چشمهای پر از اشک بهش نگاه میکرد
_ مامان فقط برو
عمه با صدای گرفته ای گفت :
_ نمیخواستم اینجوری بشه همش تقصیر طهوراست اون باعث شد پسرم کشته بشه اون ….
_ من پسرت نیستم مامان ؟ امیر چی اونم پسرت نیست ؟
عمه چشمهاش گرد شد

_ یعنی چی پسرم منظورت چیه ؟
اردلان عصبی خندید
_ مامان تو بخاطر کشته شدن اردوان عزادار شدی میفهمم درد خیلی بزرگ بود اونم میفهمم اما چرا ما رو فراموش کردی مامان میدونی چقدر دوستت داشتیم ؟ تو باعث شدی من از خودم متنفر بشم ، باعث شدی با یکی مثل آزاده ازدواج کنم
عمه با گریه گفت :
_ من فقط میخواستم خوشبخت بشی پسرم
اردلان عصبی گفت :
_ من با آزاده خوشبخت نمیشم مامان حداقل تو اینو بفهم من رو درک کن
_ اما پسرم من فقط بفکر شما بودم
_ نبودی مامان
منم گریم گرفته بود کاش اصلا اون روز به اتاق تینا نمیرفتم و اون وقت من قاتل جلوه داده نمیشدم ، بخاطر خوشبختیش از خودم مایه نمیذاشتم اونم وقتی که قتل عمد بوده نه غیر عمد
_ طهورا ازت نمیگذرم نفرینت میکنم هیچ ….
_ بسه
با فریادی که اردلان کشید حرف عمه نصفه موند ، شکه به اردلان که صورتش از شدت عصبانیت قرمز شده بود خیره شد و گفت :
_ بخاطر این داری سر من داد میزنی آره ؟
_طهورا زن منه مامان بفهم
_ دیگه نمیشناسمت تو واقعا عوض شدی
_ نه به اندازه شما
عمه با عصبانیت از اتاق خارج شد شد ، اردلان عصبی دستی داخل موهاش کشید ، با صدای گرفته ای گفتم :
_ حالت خوبه ؟
به سمتم برگشت
_ تو چی فکر میکنی ؟
_ بخاطر حرف هایی که عمه بهت زد عصبی شدی میدونم اما سعی کن آروم باشی خونسرد باشی همیشه داد و بیداد نکن بلاخره که واقعیت کشف میشه حداقل تا اون روز تحمل کن
_ نمیتونم میفهمی
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم
_ پس برو با همشون دعوا کن فهمیدی ؟
یه تای ابروش بالا پرید
_ تو چرا انقدر عصبی هستی ؟
_نیستم
خواست چیزی بگه که صدای موبایلش بلند شد بدون نگاه کردن به شماره جواب داد :
_ بله بفرمائید
نمیدونم اونی که پشت خط بود چی بهش گفت که اخماش رو تو هم کشید و یهو فریاد کشید
_ ببند دهنت و زنیکه
دستم رو روی قلبم گذاشتم و با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم داشت با کی اینجوری حرف میزد بهش فحش میداد ، بعد چند ثانیه دوباره گفت :
_ ببین آزاده حتی در حال مرگ هم بودی باهام تماس نگیر نه تو برام مهمی نه اون توله سگی که تو شکمت هست بهتره شرش کنده بشه .
بعدش گوشیش رو قطع کرد
_ اردلان
نگاهش رو بهم دوخت چشمهاش شده بود کاسه خون جرئت نداشتم چیزی ازش بپرسم خیلی عصبی بود .

عصبی خندید
_ باهام تماس گرفته میگه بیا من حالم خیلی بد شده حال بچمون بده بیا پیش من بهت نیاز دارم ، کثافط چجوری جرئت میکنه به من زنگ میزنه فکر کرده من عاشق چشم و ابروش هستم همین که زنده اش گذاشتم بره خداروشکر کنه قیافش که بیشتر شبیه میمون هست عجوزه
_ اردلان زشته
به سمتم اومد و بی هوا محکم بغلم کرد ، شالم رو از سرم کشید گیره موهام رو باز کرد و سرش رو بین موهام برد نفس عمیقی کشید که مور مورم شد
_ داری چیکار میکنی ؟
_ بهم آرامش میدی طهورا
با شنیدن این حرفش احساس خوبی بهم دست داد ، لبخندی گوشه ی لبهام نشست ، چقدر خوب بود داشتن کسی مثل اردلان اون هم به من آرامش میداد ، با باز شدن در اتاق هینی کشیدم و خودم رو تو بغل اردلان قایم کردم که صدای خنده امیر اومد
_ تو اتاق شرکت جای اینکاراس آخه داداش من
اردلان با حرص بهش توپید :
_ گمشو بیرون
وقتی از اتاق خارج شد اردلان ازم جدا شد و گفت :
_ سر و وضعت رو درست کن بیا اتاق من مثل اینکه امیر خبر های جدیدی داره .
_ باشه
وقتی اردلان از اتاق خارج شد ، دستی به گونه های سرخم کشیدم ، شک نداشتم از شدت خجالت قرمز شده .
به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم و داخل شدم جفتشون نشسته بودند و داشتند صحبت میکردند
_ سلام

نوشته رمان رئیس‌کارمند پارت ۱۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن