آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان رئیس‌کارمند پارت ۱۳

رمان رئیس‌کارمند جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

امیر خیلی گرم جوابم رو داد رفتم کنار اردلان روی مبل دو نفره نشستم و گفتم :
_ چیشده
_ چیزی نشده نیاز نیست بترسی
_ نمیترسم من اما میخوام بفهمم چیزی فهمیدی خبری شد یا نه هنوز مثل قبل ؟
با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ هنوز که چیزی نشده
_ واقعا ؟
_ آره
با ناراحتی به اردلان خیره شدم که دستش رو دور شونم حلقه کرد و گفت :
_ بلاخره میفهمیم نیاز نیست ناراحت باشی ‌
_ فقط
جفتمون به امیر خیره شدیم که گفت :
_ آزاده هیچوقت عاشق اردوان نبوده
چشمهام گرد شد
_ این غیر ممکن اردوان واقعا عاشقش بود به خودم گفته بود حتی من کمک کردم به هم برسن پس چجوری میگی عشقی در کار نبوده ؟
_ نمیگم اردوان عاشق نبوده !
_ پس ….
ساکت شدم چشمهام گرد شد با شک گفتم :
_ یعنی آزاده هیچوقت عاشق نبوده همش یه دروغ بوده ؟
_ آره
_ باورم نمیشه
_ باید باور کنی
_ اما آزاده همیشه بهم میگفت عاشق اردوان برای رسیدن بهش لحظه شماری میکنه پس همه چیز دروغ بود ؟
_ آره
_ اما چرا برای چی باید همچین کاری میکرد ؟
_ تا به خواسته اش برسه
با بهت بهش خیره شدم و گفتم :
_ خواسته اش چی بود مگه ؟
_اردلان

چشمهام گرد شد بهت زده داد زدم :
_ چی ؟
_ هیس چخبره طهورا دوست داری همه صدای ما رو بشنون که داری داد میزنی ؟
ساکت شدم تند تند داشتم نفس میکشیدم تا به خودم مسلط بشم اما این خبر انقدر شکه کننده بود که اصلا نمیتونستم حتی به خودم مسلط بشم چجوری تونسته بود اون همه مدت به من دروغ بگه اصلا چرا من و وارد این بازی کثیف خودش کرده بود !.
_ چرا این همه مدت به من دروغ گفت ؟ اگه اردلان رو دوست داشت چرا همون موقع اعتراف نکرد مگه چه دشمنی باهامون داشت من دوستش بودم چند سال بود با هم رفیق بودیم چجوری تونست همچین کاری در حق من بکنه ؟
_ آروم باش طهورا
خم شدم سرم رو میون دستام گرفتم ، چجوری میتونستم آروم باشم پسر عمه ی من کشته شده بود این وسط من شده بودم قاتل حالا باید آروم میشدم مگه با آروم شدن من چی درست میشد خدایا خودت بهم صبر بده .
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان سرم و بلند کردم و با چشمهایی که پر از اشک شده بود به چشمهای قرمز شده اش خیره شدم و گفتم :
_ دارم دیوونه میشم اردلان
_ به هیچ وجه گریه نکن طهورا !
با شنیدن این حرفش قطره اشکی روی گونم چکید که با دستش پاک کرد و گفت :
_ برای چی داری گریه میکنی ؟
_ چون احساس خیلی بدی دارم میفهمی ؟ چون دارم دیوونه میشم اردلان من تموم این مدت به بازی گرفته شده بودم ، حتی خواهر خودم کسی که از گوشت و خون خودم هست هم بهم خیانت کرده بود .
اردلان عصبی خندید :
_ من به حساب همشون میرسم ، کاری میکنم همشون مجازات بشن اونا نمیتونند قسر در برند از این کاری که انجام دادند .
_ به من گوش کنید !
با شنیدن صدای امیر جفتمون به سمتش برگشتیم و بهش خیره شدیم که ادامه داد :
_این حرفا نباید جایی گفته بشه شنیدید ؟
_ آره
_ از جفتتون میخوام صبور باشید تا یواش یواش همه چیز رو بفهمیم و مدرک جمع کنیم مطمئن باشید همه چیز تا همیشه مخفی نمیمونه ، طهورا تو هم خودت رو کنترل کن دوست نداری که همه چیز خراب بشه ؟
_ نه
اردلان با صدای خش دار و گرفته گفت :
_ امیر بهتره هر چه زودتر همه چیز رو پیدا کنی من نمیتونم بیشتر از این اون آزاده رو تحمل کنم .
امیر با تاسف سرش رو تکون داد
_ مامان چرا همچین بلایی سر تو آورد ؟
اردلان عصبی بلند شد که لبخند تلخی روی لبهام نشست
_ بخاطر من !
اردلان با خشم گفت :
_ طهورا
_ نیاز نیست عصبی بشی اردلان تو بخاطر من مجبور شدی همچین خفتی بکشی پس الان نمیخواد خودت رو اذیت کنی اونی که مقصر هست مثل همیشه من هستم .

اردلان عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ اصلا اینطور نیست دوست ندارم همش به چیز های بیخود فکر کنی تو اصلا مقصر نیستی و کاری نکردی همش بخاطر تینا فدا شدی .
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم
_ باز هم من نباید همچین کار هایی انجام میدادم کاش همون موقع به اندازه الان عقل داشتم .
امیر بلند شد
_ نیاز نیست ناراحت باشید بلاخره دیر یا زود همه چیز مشخص میشه اونی هم که باید ناراحت باشه ما نیستیم شخص دیگه ای هست
ابرویی بالا انداختم و با صدای خش دار گفتم :
_ میشه بفهمم مقصر کیه ؟
سرش رو تکون داد و گفت :
_ خودت میدونی مقصر کیه طهورا پس نیاز نیست بپرسی .
بعدش گذاشت رفت با ناراحتی به مسیر رفتنش خیره شده بودم که اردلان دستش رو روی شونم گذاشت
_ طهورا
_جان
_ غصه نخور درستش میکنم .
به سمتش برگشتم به چشمهاش زل زدم :
_ من بهت اعتماد دارم اردلان میدونم که درست میشه .
خیلی آروم خندید
_ امیدوارم همیشه بتونم بهت کمک کنم .
چشمهام رو ریز کردم
_ منظورت چیه ؟
ازم جدا شد و گفت :
_ منظور خاصی ندارم .
خواستم چیزی بگم دوباره که منصرف شدم ، ازش فاصله گرفتم و گفتم :
_ بریم خونه ؟
سرش رو تکون داد
_ آره
همراه اردلان از شرکت خارج شدیم بعد گذشت چند دقیقه طولانی سکوت بینمون رو شکستم و اسمش رو صدا زدم :
_ اردلان
_ جان
لبخندی بهش زدم :
_ من میتونم یه سئوال ازت بپرسم ؟
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ آره
_ بعد به دنیا اومدن بچت چیکار میکنی ؟
دستش دور فرمون مشت شد خیلی زیاد ، بعدش با صدایی عصبی گفت :
_ من نه اون بچه نه آزاده رو نمیخوام
با ناراحتی به صورتش خیره شدم
_ بچت بیگناه اردلان اون هیچ تقصیری نداره پس عاقلانه بهش فکر کن باشه ؟
سرش رو تکون داد
_ نمیخوامش طهورا بهتره بیشتر درموردش بحث نکنیم !
_ اما من دوستش دارم
ماشین ایستاد به سمتم برگشت نگاه وحشتناکی حواله ام کرد و داد زد :
_ چی ؟
بااینکه ترسیده بودم اما ساکت نشدم و گفتم :
_ من بچه ی تو رو دوست دارم .
_ تو گوه خوردی اون بچه رو دوستش داری من اصلا اون توله سگ رو نمیخوام هر چیزی که به آزاده مربوط باشه رو نمیخوام نه زنده اش نه مرده اش اصلا برام اهمیتی نداره .

_ ببین طهورا اصلا دوست ندارم باهات جر و بحث کنم پس خیلی خوب همیشه این موضوع رو بخاطر داشته باش من اصلا اون توله سگ رو دوست ندارم شنیدی ؟
_ اما …
با داد حرف من رو قطع کرد
_ شنیدی یا نه ؟
غمگین بهش خیره شدم چرا بچه ی خودش رو دوست نداشت اون معصوم بود ، هیچ گناهی داشت حتی هنوز به دنیا هم نیومده بود
_ آره
با صدای خش داری گفت :
_ دوست ندارم ناراحتت کنم پس درموردش دیگه حرف نزن حله ؟
_ باشه اردلان
ماشین دوباره راه افتاد و اینبار تا رسیدن به خونه ساکت بودیم ، همین که رسیدیم با دیدن ماشین پلیس کنار خونه چشمهام گرد شد به سمت اردلان برگشتم و با بهت گفتم :
_ پلیس اینجا چیکار داره ؟
اخماش رو تو هم کشید
_ نمیدونم تو پیاده نشو برم ببینم چخبره .
_ باشه
ارلان رفت پایین و مشغول صحبت باهاشون شد اصلا نمیدونستم حتی دارند درمورد چی صحبت میکنند بعد گذشت نیم ساعت که اونا رفتند اردلان اومد دوباره سوار شد و ماشین رو حرکت داد ، با تعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ کجا داری میری اردلان ؟
_ وقت تسویه حساب !
_ منظورت چیه ؟
پوزخندی زد :
_ میدونی برای چی اومده بودند ؟
با شک پرسیدم :
_ برای چی ؟
_ برای گرفتن تو مامان شکایت کرده منم بهشون توضیح دادم که تو آزاد هستی و نمیتونند ببرند داخل چون رضایت داده شده با ازدواج من اونا هم گذاشتند رفتند .
چشمهام گرد شد
_ اردلان داری شوخی میکنی ؟
_ نه
اشک تو چشمهام جمع شد
_ عمه خیلی سنگدل شده
اردلان با عصبانیت مشتش رو به فرمون کوبید و داد زد :
_ سنگدل نشده کور شده انتقام باعث شده چشمهاش رو روی همه چیز ببنده و فراموش کنه من چیکاره اش هستم تو با من چه نسبتی داری باشه بهش حق میدم پسرش مرده اما به منم اعتماد نداره ؟
با بغض گفتم :
_ اون هنوز فکر میکنه من قاتل هستم پس حق داره هر فکری راجب من بکنه شنیدی ؟
با خشم فریاد کشید :
_ اون هیچ حقی نداره هیچ حقی
با ترس به صورت عصبیش خیره شدم و گفتم :
_ باشه تو آروم باش
دستی داخل موهاش کشید
_ من آروم هستم
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ الان داری کجا میری ؟
_ خونه مامان !
_ برای دعوا ؟
_ نه میخوام برای همیشه باهاش قطع رابطه کنم .
_ چی میگی تو اردلان نکنه دیوونه شدی و عقلت رو از دست دادی مگه میشه همچین چیزی ؟

_ آره دیوونه شدم عقلم رو از دستت دادم پس باهام کلنجار نرو میفهمی ؟
_ من نمیتونم بهت همچین اجازه ای بدم تو الان عصبی هستی نمیتونی درست تصمیم بگیری اونی که داری درموردش حرف میزنی و میگی میخوای باهاش قطع رابطه بکنی مادرت هست میفهمی ؟
با عصبانیت فریاد کشید :
_ آره میفهمم مادری که قصد داره از پسرش انتقام بگیره ، زندگیش رو جهنم کرده یه آدم عوضی رو زنش کرده تا آدم بفرسته سر ناموسش بهش ### کنند من همچین مادری رو نمیخوام بفهم نفهم .
بغض کرده بودم ساکت شدم و اردلان هم دیگه هیچ حرفی نزد ، با سرعت داشت به سمت خونه عمه میرفت از شدت استرس حالت تهوع بهم دست داده بود
میدونستم باز هم قراره این وسط من گناهکار بشم همیشه همینطور بود ‌.
با ایستادن ماشین اردلان پیاده شد منم پشت سرش پیاده شدم نمیتونستم تنهاش بزارم داخل شد
منم پشت سرش داخل شدم با دیدن خونه ی عمه یاد قدیم میفتادم که چقدر همه چیز خوب بود برعکس الان
همش تقصیر تینا و آزاده بود که زندگیمون جهنم شده بود .
_ چخبره اردلان ؟
با شنیدن صدای عمه اردلان به سمتش رفت و فریاد کشید :
_ تو چی از جون من میخوای هان ؟
عمه با تعجب بهش خیره شد و گفت :
_ چی داری میگی دیوونه شدی ؟

اردلان کلافه یه دور تو خونه چرخید بعدش به عمه خیره شد و گفت :
_ آره دیوونه شدم بخاطر شما مامان من قراره خونم رو عوض کنم میرم با زنم جایی که نه شما باشید نه آزاده جفتتون با هم خوش باشید نقشه بکشید اون بچه هم باشه برای خودتون من نمیخوامش چون اصلا یادم نیست اون شب چیشده .
_ پسرم تو …
اردلان با عصبانیت شمرده شمرده گفت :
_ به من نگو پسرم
نفس عمیقی کشید
_ چرا اینجوری میگی ؟
_ چون تو مادر من نیستی میفهمی ؟
عمه چشمهاش گرد شد
_ چجوری میتونی همچین چیزی رو به زبونت بیاری حالا من مادرت نیستم آره ؟
اردلان خیلی محکم داد زد :
_ آره
_ همش بخاطر این دختره ی شوم ؟
_ میدونی چیه مامان بزار یه چیزی رو برات روشن کنم خیلی صبر کردم جلوی خودم و بگیرم اما نشد نمیشه شما دارید خیلی کثیف بازی میکنید ، طهورا قاتل اردوان نیست بلکه کسایی تو قتلش نقش دارند که عزیز شما و دوست شما هستند خیلی زود هم همه چیز رو میفهمیم اون وقت که شما پشیمون میشید اما پشیمونی فایده ای نداره .
عمه بدون اینکه پلک بزنه بهت زده داشت به اردلان نگاه میکرد
_ تو چی گفتی ؟
_ من حرفام و گفتم کافیه یکبار دیگه …
عمه وسط حرفش پرید :
_ اگه اون قاتل اردوان نیست پس ….

اردوان به مادرش خیره شد و خیلی قاطع گفت :
_ اگه دوست داری قاتل پسرت پیدا بشه پس بهتر سکوت کنی و اصلا این قضیه رو جایی بازگو نکنی مامان ، فکر نکن من دشمنت هستم یا حتی طهورا که خودش قربانی شده تو این ماجرا میفهمی ؟
عمه با شک پرسید :
_ اردلان من اصلا نمیفهمم چی داری میگی ، درست توضیح بده ببینم چیشده چخبره ؟
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و گفت :
_ مامان …
عمه عصبی اینبار وسط حرفش پرید :
_ اردلان
اردلان دستی داخل موهاش کشید و شروع کرد به تعریف کردن تموم اتفاق هایی که افتاده بود ، عمه چشمهاش گرد شده بود ، با بهت و تعجب به اردلان خیره شده بود بلاخره بعد گذشت چند دقیقه به خودش اومد و پرسید :
_ اردلان تو واقعیت رو گفتی ؟
_ آره مامان حتی اگه به من شک داری میتونی از امیر بپرسی اون هم خودش تموم مدت قبل من پیگیر بوده و از همه چیز خبر داشته .
عمه چشمهاش پر از اشک شد به سمتم اومد
_ پس چرا دروغ گفتی تو قاتل هستی هان ؟ فقط بخاطر خواهرت تینا ؟ به ما فکر نکردی به خانواده ات …
با صدایی که از شدت بغض داشت میلرزید گفتم ؛
_ به همشون فکر کردم اما نمیتونستم خوشبختی خواهرم رو نادیده بگیرم مجبور شدم جرم رو به گردن بگیرم من تینا رو بیشتر از خودم دوست داشتم عمه .
_ اما اون تو رو دوست نداشت !
تلخ خندیدم
_ اشتباه کردم بعد ازدواج با اردلان متوجه شدم .
عمه با گریه گفت :
_ من بعد اون همه بلایی که سرت آوردم اونم به ناحق بعد اون همه نقشه ای که پشت سر پسرم کشیدم چجوری میتونم خودم رو ببخشم ؟
دستش رو گرفتم که به چشمهام خیره شد
_ من هیچ کینه ای از شما به دل نگرفتم عمه شما حق داشتید هر رفتاری باهام داشتید ، من خودم اعتراف به قتل کرده بودم مگه میشد متنفر نباشید ؟ اردوان پسر شما بود غم از دست دادن پسرتون خیلی سخت بوده من درک میکنم برای همین من از شما کینه ای ندارم من فقط از اعضای خانواده ام ، فامیل و دوستایی که بهم طعنه زدند خوشحال بودند دلگیر هستم و دوست ندارم ببینمشون .
عمه با تاسف سرش رو تکون داد :
_ من و بخشیدی ؟
_ آره
_ فکر میکردم ازم متنفر باشی .
_ نیستم
اردلان به سمتم اومد دستم رو گرفت و رو به مامانش کرد و گفت :
_ هر چیزی که باید رو بهت گفتم مامان ، دوست نداشتم بهت چیزی بگم تا مشخص شدن قضیه میترسیدم گند بزنی اما مجبور شدم حالا هم هر سئوالی داشتی از امیر بپرس فقط این قضیه اصلا نباید لو بره .
عمه شرمنده به اردلان خیره شد :
_ میخوای من و ترک کنی ؟
اردلان با چشمهای سرد و بی روحش بهش خیره شد
_ نمیتونم شما رو ببخشم مامان
_ چرا ؟
_ شما باعث شدید من از خودم متنفر بشم
عمه اشک تو چشمهاش جمع شد
_ ببخشید
اردلان طاقت دیدن اشکای مادرش رو نداشت به سمتش رفت و بغلش کرد ، سعی داشت آرومش کنه با دیدن این صحنه لبخندی روی لبهام نشست حالا هر چقدر از دستش دلگیر بود اما دوست نداشت بیقرار باشه و ناآروم .

عمه حالا آرومتر شده بود و کمتر بیقراری میکرد ، نشسته بودیم داخل هال عمه به اردلان خیره شد و گفت :
_ چرا وقتی فهمیدید چیزی بهم نگفتید ؟
اردلان دستی داخل موهاش کشید
_ مامان این قضیه نباید جایی گفته بشه تا همه چیز مشخص بشه و قاتل اصلی پیدا حتی هنوز نمیدونیم خود تینا اردوان رو کشته یا شخص دیگه .
_ آزاده چی ؟
اردلان با تاسف به عمه خیره شد :
_ متاسفانه مامان آزاده هم نقش مهمی تو این موضوع داره و از همه چیز خبر داره ، شما ناخواسته باعث شدید من تو این جریان درگیر بشم من از اون متنفر هستم اما شما کاری کردید اون از من حامله بشه .
عمه با صدای گرفته ای گفت :
_ من معذرت میخوام پسرم هیچوقت دوست نداشتم همچین چیزی بشه ، انتقام چشمهام رو کور کرده بود وگرنه من اصلا نمیتونم ناخواسته بهت صدمه ای برسونم تو که من رو میشناسی .!
_ آره مامان شما رو میشناسم برای همین از دستتون ناراحت شدم میتونید درک کنید من چه حس و حال بدی داشتم ؟
_ پسرم عمدی نبود من …
وسط حرفش پرید :
_ مامان لطفا !
عمه ساکت شد و با ناراحتی نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ چرا انقدر ساکت هستی ؟
_ ساکت نیستم اما یخورده دلگیر هستم
با درد بهم خیره شد :
_ چرا ؟
_ خیلی سختی کشیدم تا شما واقعیت رو فهمیدید ، عمه خیلی سخت بود برای من شنیدن واقعیت ها
دستی به چشمهاش کشید
_ میدونم در حقت خیلی بد کردم اما من فکر میکردم تو قاتل پسرم هستی ، غم از دست دادن اردوان من رو نابود کرد خیلی میخواست داماد بشه عاشق شده بود میخواستم برم براش خواستگاری نمیدونستم اون شب برای همیشه از دست میدمش .
بلند شدم رفتم کنارش دستم رو دورش حلقه کردم و گفتم :
_ عمه انقدر گریه نکنید دارید خودتون رو نابود میکنید

_ اشکام دست خودم نیست من همینجوریش هم دارم داغون میشم ، غم از دست دادن پسرم داره من و نابود میکنه میفهمی ؟
_ آره
_ نمیفهمی چون نمیتونی من و درک کنی که چه حس و حال بدی دارم ، من شرمندت هستم باعث شدم همه رو از …
حرفش رو قطع کردم :
_ عمه شما باعث نشدید من کسی رو از دست بدم اونی که باعث شد خواهر خودمه که خیلی زود حساب کار هایی که باهام کرد رو پس میده .
_ میبخشیش ؟
_ نه
اردلان بلند شد :
_ مامان ما باید بریم فقط بهم قول دادی یادت که نمیره ؟
عمه دستی به صورت خیس شده اش کشید
_ با اینکه سخت هست تظاهر کنم اما نه قولی که دادم رو یادم نمیره تا موقعی که قاتل پسرم پیدا بشه .
اردلان با صدایی خسته گفت ؛
_ پاشو طهورا باید بریم
بلند شدم نیم نگاهی به عمه انداختم :
_ مواظب خودتون باشید عمه .
لبخندی بهم زد :
_ هستم عزیزم تو هم مراقب خودت باش احتیاج به کمک اگه داشتی بهم خبر بده باشه ؟
_ چشم
همراه اردلان از خونه عمه خارج شدیم ، دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم :
_ حالت خوبه ؟
با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد :
_ حالم خیلی خرابه دارم دیوونه میشم طهورا میفهمی ؟
با آرامش بهش خیره شدم :
_ از دست مامانت دلخوری ؟
_ نه
_ پس دلیل این حال خرابت چیه ؟
نگاهش رو از من گرفت به روبروش دوخت و با صدای خش داری گفت :
_ آزاده !
با شنیدن این حرفش بی اختیار اخمام تو هم رفت
_ آزاده چیشده ؟
_ دوست دارم نابودش کنم میفهمی ؟
_ ببین اردلان تو الان عصبی هستی پس اول قشنگ فکر کن بعدش صحبت کن ، میدونم از آزاده متنفر هستی اما کاری از دستت برنمیاد و یه بچه تو شکمش هست که پدرش تو هستی ، اون بچه معصوم و بیگناه
_ من اون ### رو نمیخوام .
چشمهام گرد شد با بهت بهش خیره شدم داشت به بچه ی خودش میگفت ### رسما دیوونه شده بود .

_ ببینم دیوونه شدی اردلان داری به بچه ی خودت میگی ### تو اصلا معنی حرفی که زدی رو درک میکنی ؟
_ طهورا ساکت شو میفهمی ؟
با شنیدن این حرفش چند ثانیه بدون حرف به چشمهاش که شده بود کاسه خون خیره شدم ، بعدش ساکت شدم اون فعلا نیاز داشت به این سکوت شاید حالش بهتر میشد پس بهتر بود من حالش رو خرابتر از این که هست نکنم پس سکوت رو ترجیح دادم فعلا ، نگاهم ازش گرفتم و به روبروم خیره شدم که نیم نگاهی بهم انداخت نفس عمیقی کشید و گفت :
_ ببخشید
بعدش راه افتاد ، اینبار جفتمون ساکت فقط به روبرو خیره شده بودیم و ترجیح میدادیم ، سکوت کنیم تا اینکه حرفی بزنیم و دلخوری پیش بیاد !
بعد یکساعت رسیدیم پیاده شدم اما با دیدن آزاده که داخل حیاط ایستاده بود چشمهام گرد شد این کلید رو از کجا آورده بود که خودش اومده بود داخل شک نداشتم اردلان زنده اش نمیذاشت مخصوصا امروز که خیلی از دستش شکار بود آزاده عصبی به سمتم اومد و داد زد :
_ همیشه نحس بودی
چشمهام گرد شد
_ تو چی داری میگی ؟
چشمهاش پر از اشک بود و همین باعث میشد متعجب بشم چرا این شکلی شده بود
_ دارم میپرسم چرا دست از سر زندگی من برنمیداری ؟ چرا همیشه قصد خراب کردن زندگی من و داری هان ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد با صدایی که بشدت گرفته بود گفتم :
_ ببین آزاده بهتره همین الان راحت و بکشی بری من امروز رو دوست ندارم باهات سر و کله بزنم ، اگه هم میبینی مراعات حالت رو میکنم فقط و فقط بخاطر اون توله سگی هست که داخل شکمت وگرنه پشیزی برام ارزش نداری شنیدی ؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد
_ تو …
_ تو اینجا چه غلطی میکنی ؟
با شنیدن صدای عصبی اردلان نگاهش رو بهش دوخت و گفت :
_ اومدم با این زنیکه تسویه حساب کنم !
اردلان زد زیر خنده که آزاده با چشمهایی متعجب بهش خیره شد ، بعد گذشت چند دقیقه اردلان ساکت شد نگاهش رو به آزاده دوخت و گفت :
_ ببینم تو دیوونه شدی ؟
آزاده سرش رو تکون داد
_ من دیوونه نشدم اما شماها دیوونه شدید
اردلان به سمتش هجوم برد یقه اش رو تو دستش گرفت که آزاده با ترس گفت :
_ داری چیکار میکنی ؟

با خشم تو صورتش غرید :
_ اگه همینجا زنده زنده دفنت کنم هیچکس حتی روحش هم خبر دار نمیشه من کشتمت پس بهتره وقتی با من صحبت میکنی اولش خوب فکر کنی ببینی چی میخوای زر زر کنی ، تو اومدی با زن من تسویه حساب کنی ؟ تو خر کی باشی …
به سمتش رفتم بازوش رو گرفتم و سعی کردم از آزاده جداش کنم ، نه اینکه دلم به حالش بسوزه فقط بخاطر بچه اش نگران بودم همین اون طفل معصوم هیچ گناهی نداشت نباید تقاص گناه مادرش رو پس میداد
_ اردلان بیا کنار اون حامله اس
اردلان ترسناک گفت :
_ بزار هم خودش هم اون توله سگ حرومیش جفتشون با هم به درک واصل بشن ، پشیزی واسم ارزش نداری .
آزاده با گریه نالید :
_ خیلی پستی اردلان
اردلان با شنیدن این حرف آزاده دیوونه شد ، یقه اش رو ول کرد و سیلی محکمی زد تو گوشش که باعث هینی بکشم و دستم رو روی دهنم قرار بدم رسما دیوونه شده بود ، آخه این چه کاری بود داشت انجام میداد بعدش با عصبانیت فریاد کشید :
_ آره من پست هستم که اجازه دادم زنده باشی و نفس بکشی اونم شخصی مثل تو که باعث شد گوه زده بشه به زندگیم ، فکر کردی دوستت دارم یا عاشقت هستم ؟ هیچکدوم تو از نظر من یه زن ### و چندش هستی که خودت رو انداختی بهم من حتی یادم نیست اون شب چه شکلی باهات رابطه داشتم که حاصلش شده این .
آزاده فقط داشت اشک میریخت
_ پشیمون میشی
اردلان جنون وار گفت ؛
_ چیه اینبار قصد داری چیکار کنی هان ؟ فکر کردی همین شکلی از گناهت میگذرم تو میخواستی زن من بی آبرو بشه پس به بدترین شکل ممکن تقاص اینکارت رو پس میدی منتظر باش آزاده من اینکارت رو بی جواب نمیذارم ، حالا گورت رو گم کن تا یه بلایی سرت درنیاوردم .
آزاده نگاه پر از نفرتی به من انداخت و گذاشت رفت بعد رفتنش اردلان به سمتم اومد که از ترس بی اختیار یه قدم به عقب رفتم باعث شد اخماش تو هم فرو بره با صدای خش داری گفت :
_ خوبی ؟
_ آره
_ از من ترسیدی ؟
با شنیدن این حرفش آروم شدم با صدایی آهسته گفتم :
_ ترسناک شده بودی خیلی زیاد .

به سمتم اومد محکم بغلم کرد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ از من نترس طهورا من هیچ خطری برای تو ندارم ، وقتی اون زن رو میبینم عصبی میشم دست خودم نیست درکم میکنی ؟
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ نیاز نیست توضیح بدی من تو رو خیلی خوب میشناسم میدونم امروز عصبی بودی و حالت خوش نبود
اردلان خسته بهم خیره شد
_ بریم بخوابیم ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم و همراهش به سمت خونه راه افتادیم ، اردلان حالش خوب نبود و من باید بهش کمک میکردم تا حالش بهتر بشه
وقتی تو بغلش خوابیدم سرش رو بین موهام فرو برد نفس عمیقی کشید :
_ موهات خیلی خوش بوئه
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و چشمهام با آرامش بسته شد ، خیلی زود چشمهام گرم شد و خوابم برد .
* * *
_ چیشده اردلان ؟
دستی داخل موهاش کشید :
_ تینا !
_ تینا چی ؟
_ امروز رفته پیش مامان
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم ؛
_ برای چی رفته پیش عمه ؟
_ برای چی باید بره رفته مثلا مخش رو نسبت به تو پر کنه
_ عمه چی بهش گفتهو؟
_ بنظرت مامان من میتونه اون و دوست داشته باشه اونم حالا با فهمیدن واقعیت هایی که براش آشکار شده
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ نه نمیتونه اما …
وسط حرفم پرید :
_نگران نباش بلاخره همه چیز درست میشه
_ انشاالله
با شنیدن صدای در اتاق اردلان سرد گفت :
_ بیا داخل
در اتاق باز شد با دیدن امیرارسلان چشمهام گرد شد اون اینجا اومده بود چیکار ؟ یادم هست آخرین بار اردلان بخاطر اون چقدر باعث رنجش من شده بود ، به سمت اردلان برگشتم و گفتم :
_ عزیزم کاری باهام نداری ؟
_ نه
_ پس فعلا
بعدش خواستم از کنارش رد بشم که اسمم رو صدا زد :
_ طهورا
ایستادم بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ قبلا یه حالی میپرسیدی اما الان هیچ !.

نوشته رمان رئیس‌کارمند پارت ۱۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن