آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان رئیس‌کارمند پارت ۱۴

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

خیلی سرد گفتم :
_ حالت رو دیدم بنظر خوب میای پس پرسیدن نداره .
خندید :
_ میدونم بخاطر اینکه شوهرت ازت ناراحت نشه انقدر سرد برخورد میکنی اما من باید یه چیزی رو بهت بگم طهورا ، من دارم ازدواج میکنم تو رو هم فراموش کردم میدونم که تو ازدواج کردی و شوهرت رو دوست داری همینطور شوهرت تو رو خیلی دوست داره فکر کردن به یه زن متاهل گناه پس من نمیتونم بهش فکر کنم .
_ خوشبخت بشی !
بعدش از اتاق خارج شدم و نفسم رو آسوده بیرون فرستادم پس بلاخره امیرارسلان هم داشت ازدواج میکرد و این خیلی خوب بود چون حداقل دست از سر من برمیداشت و باعث ناراحتی من نمیشد
_ طهورا
با شنیدن صدای عصبی تینا متعجب سرم و بلند کردم بهش خیره شدم ، پس اومده بود اینجا که دق و دلیش رو سر من خالی کنه اما کور خونده بود من دیگه اون طهورا سابق نیستم که در برابر حرفاش سکوت کنم نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ بله ؟
_ میخوام باهات صحبت کنم
بعدش بدون اینکه منتظر جواب من باشه به سمت اتاقم رفت منم پشت سرش رفتم همین که داخل شدم رو بهم گفت :
_ با عمه چیکار کردی ؟
ابرویی بالا انداختم
_ منظورت چیه با عمه چیکار کردم ؟
عصبی گفت :
_ خودت و به اون راه نزن بهم بگو چیکار کردی که عمه دیدش نسبت بهت عوض شده ، نکنه واقعیت رو بهش گفتی آره ؟
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن وقتی خندم تموم شد خونسرد گفتم :
_ اگه منظورت از واقعیت کشتن اردوان بهتره بهت بگم نه من چیزی بهش نگفتم چون اگه بهش گفته بودم تو الان جلوی من نبودی بلکه تو زندان بودی
با شنیدن این حرف من دندون قروچه ای کرد
_ خفه شو
_ وایستا ببینم نکنه خودت هم به خودت قبولوندی که من اردوان رو کشتم آره ؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ بسه هی این جمله رو تکرار نکن
_ چیه عصبی میشی ؟
_ نه
_ پس برای چی تکرار نکنم شاید عذاب وجدان میگیری ؟ اما نه تو انقدر پست و سنگدل هستی که من همچین فکری نمیکنم .
ساکت شد خونسرد به در اشاره کردم :
_ برو بیرون
نفس عمیقی کشید :
_ امروز رو هیچوقت فراموش نکن .

نیشخندی بهش زدم و خیلی تلخ گفتم :
_ باشه فراموش نمیکنم تو اصلا نگران نباش
ساکت شد چیزی نگفت با تنفر نگاهی به من انداخت و گذاشت رفت گاهی تو کار اینا میموندم خدایی چرا آخه ؟ من بخاطر اون داشتم مجازات میشدم بخاطر کاری که هیچوقت انجام نداده بودم حتی داشتم اعدام میشدم جای اینکه بهم مدیون باشه ازم متنفر هست ! دست تو رو رو میکنم باید همه بفهمن چه آدم کثیفی هستی دیگه به هیچکدومتون رحم نمیکنم همونطور شماها که با نقشه بهم رحم نکردید و من بازیچه شدم .
_ طهورا
با شنیدن صدای منشی از افکارم خارج شدم و گفتم :
_ بله
_ رئیس باهات کار داره
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم :
_ باشه
بعد اینکه منشی رفت سرم رو تکون دادم تا به افکار آزار دهنده ای که داشت تو مخم رژه میرفت خاتمه بدم بعدش به سمت اتاقش راه افتادم همین که داخل شدم صدای اردلان بلند شد :
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ تینا چی بهت میگفت ؟
عصبی خندیدم :
_ داشت یه مشت اراجیف میگفت چی میخواستی بگه ؟ مثل اینکه عمه سگ محلش کرده ترسیده چیزی بهش گفتم یا نه گاهی خیلی عجیب تو کارش میمونم اردلان
_ چرا ؟
_ من بخاطر اون خودم رو فدا کردم اما اون اصلا براش مهم نیست حتی از من متنفر هم هست دلیل این کینه چی میتونه باشه ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ نمیدونم
بعدش به سمتم اومد دستش رو دورم حلقه کرد و با آرامش کنار گوشم زمزمه کرد :
_ تو آروم باش خودت رو اذیت نکن عشق من !
با شنیدن کلمه عشق من که خیلی یواش گفته بود و من شنیده بودم لبخندی روی لبهام شکل گرفت چند دقیقه بود تو بغلش بودم که با شنیدن صدای زنگ موبایل اردلان بی میل ازش جدا شدم و اون جواب داد :
_ بله
چند ثانیه مکث کرد و بعدش گفت :
_ باشه خداحافظ
وقتی گوشی رو قطع کرد به سمتم برگشت
_ مامان بود گفت شب شام دعوتیم خونش امیر هم هست

با لبخند به عمه خیره شده بودم بلاخره بعد گذشت این سه سال که گذشت حالا لبخند عمه با آرامش بهم بود با مهربونی چون میدونست من قاتل پسرش نیستم یه حس خیلی خوبی داشتم ، درست بود عمه خیلی من رو اذیت کرده بود اما من درکش میکردم چون از دست دادن بچه خیلی سخت هست مخصوصا برای یه مادر اردوان برای همه ی ما خیلی عزیز بود برعکس اردلان که خیلی خشک و سرد بود و یه مدت خارج بود از فامیل دور اردوان یه پسر خیلی شیطون و شوخ بود که همه دوستش داشتند بخاطر همین بود که بعد از مرگش همه از من متنفر شدند مخصوصا بابا و مامان که هیچوقت نمیتونستم ببخشمشون اونا من رو اگه طرد میکردند ناراحت نمیشدم تا این حد اما باعث شدند قلب و روح من شکسته بشه دوست دارم قیافشون رو ببینم وقتی دیدند من بیگناه هستم و مقصر اصلی تینا هست !
نمیدونم چقدر تو افکارم غرق شده بودم و گونه هام خیس شده بود که صدای اردلان باعث شد از افکارم خارج بشم و بهش خیره بشم که گفت :
_ خوبی ؟
_ آره
چشمهاش رو ریز کرد
_ پس چرا داری گریه میکنی ؟
با شنیدن دستی به صورتم کشیدم و آه از نهادم بلند شد ، تموم مدت که غرق گذشته بودم داشتم گریه میکردم بدون اینکه بفهمم ، با گفتن ببخشید به سمت دستشویی رفتم تا دست و صورتم رو بشورم وقتی دست و صورتم رو شستم چند تا نفس عمیق کشیدم و خارج شدم ، اردلان با اخم پشت در ایستاده بود
_ اردلان
با شنیدن صدام بهم خیره شد بعدش دستم رو گرفت و من رو همراه خودش کشید که چشمهام گرد شد :
_ کجا داریم میریم
با شنیدن این حرف من با عصبانیتی که سعی داشت خودش رو کنترل کنه گفت :
_ جایی که بهم توضیح بدی حال خرابت و
_ اردلان من حالم خوبه وایستا زشته چرا …

نوشته رمان رئیس‌کارمند پارت ۱۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن