آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان رئیس‌کارمند پارت ۱۵

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

در اتاقی رو باز کرد و من رو پرت کرد داخلش که حرفم نصفه موند با تعجب به اردلان خیره شده بود که در اتاق رو بست و قفل کرد بعدش بهم خیره شد دست به سینه و با جدیت پرسید :
_ میشنوم
_ اردلان ببین …
وسط حرفم پرید :
_ خیلی رک و راست بهم بگو ببینم چخبره فهمیدی ؟
_ چی رو بهت باید بگم آخه چرا انقدر زود قاطی میکنی چیزی نشده که …
با داد حرف من و قطع کرد
_ چیزی نشده ؟
ترسیده بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ اگه چیزی نشده چرل داشتی گریه میکردی هان ؟
دستم رو به معنی آروم باش بالا بردم بعدش با صدایی آهسته که سعی داشتم آرومش کنم گفتم :
_ باشه آرومش باش بهت میگم
خش دار گفت :
_ من آرومم
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم :
_ وقتی به عمه نگاه کردم لبخندش رو دیدم که بدون هیچ نفرت و کینه ای بود احساس خوبی بهم دست داد ، پرت شدم تو گذشته همه ی اینا باعث شد صورتم خیس اشک بشه ، باور کن نمیدونستم گریه کردم اردلان قسم میخورم همش همین بود
با اخم داشت بهم نگاه میکرد
_ مطمئن هستی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
_ خوبه
اومد سمتم دستش رو روی شونم گذاشت
_ طهورا
_ جان
_ دوست ندارم چشمهات رو اشکی ببینم میفهمی ؟
_ آره اما دست خودم نیست وقتی یاد گذشته میفتم باعث میشه قلبم درد بگیره
_ درک میکنم اما تو باید فراموش کنی
_ فراموش میکنم

دستم رو گرفت و گفت :
_ بریم مامان اینا منتظر ما هستند
_ بریم
همراه اردلان رفتیم پایین همه مشغول بودند هر کسی مشغول کار خودش بود ، عمه با دیدن ما به سمتمون اومد و گفت :
_ چیشده ؟
لبخندی بهش زدم که اردلان گفت :
_ چیزی نشده !
_ پس تو …
نگاهش که به لبخند من افتاد حرفش نصفه موند ، لبخندی زد و گفت :
_ خیلی خوشحالم که عروسم تو هستی و من و از این کابوس بیرون آوردید
خواستم چیزی بگم که صدای خدمتکار اومد :
_ خانوم
عمه به سمتش برگشت
_ بله
_ مهمون دارید
عمه متعجب بهش خیره شد :
_ من جز امیر و اردلان مهمون دیگه ای نداشتم که
امیر خندید
_ شاید مهمون ناخونده اس مامان
زیاد طول نکشید که اومد با دیدن آزاده چشمهام گرد شد بی اختیار دست اردلان رو محکم فشار دادم که آروم کنار گوشم زمزمه کرد :
_ آروم باش .
چشمهام رو روی هم فشار دادم صدای آزاده اومد :
_ چیشده جشن گرفتید بدون من !
عمه خیلی سرد گفت :
_ برای چی پا شدی اومدی اینجا ؟
آزاده چشمهاش گرد شد
_ مامان حالت خوبه ؟
دوست داشتم یه کشیده بخوابونم زیر گوشش دختره ی احمق به عمه میگه مامان
_ کاملا خوب هستم اما مثل اینکه تو خوب نیستی با این وضعیت پا شدی اومدی اینجا که چی اونم این وقت شب ؟.
_ مثل اینکه مزاحم هستم
_ کاملا
دیگه کاملا شکه شده بود چون عمه باهاش خیلی بد صحبت کرده بود

با شک پرسید :
_ مامان چیزی شده ؟
عمه دستش رو گرفت و اون رو همراه خودش کشید برد که به اردلان خیره شدم و گفتم :
_ نکنه چیزی فهمیده ؟
سرش رو تکون داد
_ نه
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم
_ پس چرا داشت اون شکلی تهدید آمیز صحبت میکرد انگار که یه چیزی شده باشه ، اردلان عمه …
وسط حرفم پرید :
_ مامان حواسش هست مطمئن باش خودش بلده چجوری این قضیه رو جمع کنه
سرم رو تکون دادم که صدای امیر بلند شد :
_ بیاین بشینید
رفتیم کنارش نشستیم اما من مدام استرس داشتم که نکنه آزاده فهمیده باشه و همه ی نقشه های ما نابود بشه .
نمیدونم چقدر طول کشید اما بلاخره عمه اومد نگاهی به صورت رنگ پریده من انداخت و گفت :
_ حالت خوبه ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
خندید
_ پس چرا اخمات رفته تو هم خوشگله
با شنیدن این حرفش نفسم رو لرزون بیرون فرستادم بهش خیره شدم و گفتم :
_ چیزی شد ؟
اومد نشست و خونسرد گفت :
_ نه
اردلان نگاهش رو به عمه دوخت :
_ برای چی اومده بود ؟
_ نمیدونم از کجا اما فهمیده بود امشب هممون اینجا هستیم برای همین اومده بود منم یه جوری باهاش حرف زدم که اصلا به چیزی شک نکرد
_ چی گفتید بهش ؟
این سئوال رو امیر پرسیده بود
_ بهش گفتم یه مدت مجبورم با طهورا خوب برخورد کنم تا بتونم بهش ضربه بزنم بفهمم نقطه ضعفش چیه و پسرم رو نجات بدم اون هم گفت باهام همکاری میکنه .
امیر خندید
_ عفریته تازه میخواسته همکاری هم بکنه یعنی دوست دارم سرش رو از تنش جدا کنم خیلی چندش این بشر
_ راستی طهورا
_ جان
_ امروز خواهرت اومد شرکت دیدن تو ؟
_ آره
_ حدس میزدم ، چی بهت گفت ؟
به اردلان خیره شدم که سرش رو تکون داد ، منم شروع کردم به تعریف کردن عمه با حرص گفت :
_ دختره ی احمق بلاخره انتقام پسرم رو ازش میگیرم .

نوشته رمان رئیس‌کارمند پارت ۱۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن