آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان رئیس‌کارمند پارت ۵

رمان رئیس‌کارمند جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

نمیدونم چرا اما احساس میکردم اردلان میدونه من یه چیز هایی رو دارم پنهون میکنم اما نمیتونستم الان بهش حرفی بزنم شاید هنوز زمانش نرسیده بود خیره به چشمهاش شدم
_هنوز وقتش نشده!
با شنیدن صدای در اتاق ازش فاصله گرفتم منشی اومد داخل اتاق با تعجب به من و اردلان نگاهی انداخت که صدای سرد و خشک اردلان بلند شد:
_تو میتونی بری
با شنیدن این حرفش سریع از اتاق خارج شدم داخل اتاق خودم شدم نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم.
* * * *
با خوردن سیلی محکمی تو صورتم بهت زده دستم رو گوشه ی لب پاره شده ام گذاشتم و قبل از اینکه درک کنم چرا این سیلی رو خوردم صدای خشن اردلان بلند شد:
_میکشمت طهورا زنده ات نمیزارم کارت به جایی رسیده من رو بازی میدی آره میخوای دستم به خون تو آلوده بشه آره !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدای لرزون شده ای گفتم:
_از چی داری حرف میزنی اردلان من چیکار میکردم !؟
پوزخند عصبی زد و فریاد کشید
_دیگه میخواستی چیکار کنی ###
با شنیدن این حرفش حس سوزش داخل قلبم کردم نفس عمیقی کشیدم و با درد چشم هام رو باز و بسته کردم نمیدونستم اردلان از چی انقدر عصبی شده بود که داشت همچین فحش هایی میداد
_اردلان
با شنیدن این حرف من عصبی تر از قبل بهم خیره شد و فریاد کشید:
_اردلان و کوفت اردلان مرض!
چشمهام گرد شده بود چرا انقدر عصبی شده بود و داشت داد فریاد میکرد چی میشد این سکوت رو میشکست
دستش رو روی گردن من گذاشت و محکم فشار داد چشمهاش قرمز شده بود و رگ گردنش برآمده دستش رو محکم فشار میداد احساس خفه گی بهم دست داده بود چشمهام داشت از حدقه درمیومد با صدایی که از ته حلقم داشت بیرون میومد به سختی بریده بریده گفتم:
_اردلان دارم خفه میشم
عصبی لبخندی زد و گفت:
_چه بهتر دنیا از شر آدمای ### ای مثل تو پاک میشه!
و فشار دستاش رو بیشتر کرد داشتم جون میدادم که دستش رو برداشت به سرفه افتادم دستم رو روی گلوم گذاشتم و با چشمهایی که حالا داشت تار میدید بهش خیره شدم که صدای عصبیش بلند شد:
_میخواستم بکشمت و همینجا چالت کنم اما ارزش نداری که من دستام رو به خون کثیف تو آلوده کنم کثافط ### باوجود اینکه شوهر داری معلوم نیست قبلش و حتی الان با چند نفر بودی ، بگو ببینم خوب بهت حال میدادند
با شنیدن این حرفش مات و مبهوت بهش خیره شدم
_از چی داری حرف میزنی اردلان !؟
_ترمیم کرده بودی نه باهاشون چند بار رابطه داشتی آشغال !؟
_اردلان از چی داری صحبت میکنی من از حرفات اصلا چیزی نمیفهمم
با شنیدن این حرف من به سمتم اومد و با صدای گرفته ای گفت:
_پس نمیفهمی من چی دارم میگم آره الان نشونت میدم امشب کاری باهات میکنم عین سگ به گوه خوردن بیفتی
دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاق کشید داخل اتاق که شدیم من رو پرت کرد روی تخت سرم رو برگردوندم و با وحشت و ترس بهش خیره شدم داشت کمربند شلوارش رو باز میکرد با صدای لرزون شده ای گفتم:
_داری چیکار میکنی !؟
_میخوام نشونت بدم تاوان ### گی چیه تاوان خیانت کردن به من به شوهرت چیه!
به سمتم اومد
_اردلان داری اشتباه میکنی تو …
با خوردن تودهنی محکمی که بهم زد حرف تو دهنم ماسید با خشم تو صورتم غرید:
_امشب باید مثل سگ تمکین کنی فهمیدی جوری آدمت میکنم هیچوقت جرئت نکنی خیانت کنی.

وقتی ازم جدا شد با درد بهش خیره شدم اشکام تموم صورتم رو خیس کرده بودند تموم مدت داشتم التماس میکردم دست از سرم برداره اما اون اصلا انگار نه انگار داشت کار خودش رو میکرد رسما امشب بهم ### کرده
_هیچوقت امشب رو فراموش نکن از امروز اوضاعت همینه باید هر شب به وظیفه ات در قبال شوهرت عمل کنی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم
_فقط بهم بگو من چیکار کرده بودم که باهام اینجوری رفتار کردی هان !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید
_فقط خفه شو طهورا اگه دوست نداری امشب یه بلایی سرت دربیارم
با شنیدن این حرفش ساکت شدم چون ازش میترسیدم امشب به معنی واقعی وحشتناک شده بود
* * * *
بااحساس درد شدیدی زیر شکمم چشمهام رو باز کردم که با یاد آوری دیشب آه از نهادم بلند شد جای اردلان خالی بود نگاهی به ساعت انداختم ، ساعت سه بعد از ظهر بود مشخص بود اردلان زودتر از من بیدار شده رفته شرکت، به سختی بلند شدم به سمت حموم رفتم تا دوش بگیرم با هر قدمی که برمیداشتم احساس میکردم قراره بدنم تیکه تیکه بشه!
تازه یکساعت گذشته بود که صدای زنگ در خونه اومد رفتم کنار در نگاهی به کسی که اومد بود انداختم از داخل آیفون کسی نبود جز داداش بزرگ اردلان دکمه رو زدم که در باز شد
کنار در ایستادم اومد داخل امیر نگاه خیره ای به من انداخت و داخل شد در خونه رو بستم که صداش بلند شد:
_اردلان کجاست !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم انگار تازه از مسافرت اومده بود خیلی وقت بود خبری ازش نبود و هیچکس هیچ اسمی ارش نمیاورد از موقعی که زنش فوت کرده بود
_شرکت
رفت روی مبل نشست
_چیزی میخوری !؟
_نه!
کنارش روی مبل روبروش نشستم که صدای خشک و خش دارش بلند شد:
_تو با اردلان ازدواج کردی !؟
_آره
اشاره ای به سر و وضع من کرد و گفت:
_کتک خوردی !؟
با شنیدن این حرفش بغض کردم با صدای گرفته ای گفتم:
_نه
_دروغ خوبی نبود
سرم و بلند کردم نگاهم رو بهش دوختم و پرسیدم:
_برای چی داری این سئوالا رو از من میپرسی امیر فقط اومدی ببینی من کتک خوردم یا نه آره !؟
خونسرد بهم خیره شد
_چرا بخاطر خواهرت دروغ گفتی تو قاتل هستی !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم ایستاد خیلی یهویی این حرف رو زده بود اصلا اون از کجا میدونست شکه بهش خیره شده بودم و اصلا قادر به حرف زدن نبودم با دیدن صورت بهت زده ی من پوزخندی روی لبهاش نشست
_اشتباه کردی طهورا خیلی زیاد!

_تو از چی داری صحبت میکنی من اصلا حرفات رو …
وسط حرفم پرید و خیلی جدی گفت:
_نمیخواد انکار کنی یا چیزی من خیلی چیزا رو میدونم حتی چیزایی که تو از هیچکدومشون خبر نداری اما اینو بدون خیلی اشتباه کردی و وارد بد بازی شدی نباید بخاطر خواهرت خودت رو فدا میکردی همه چیز یه نقشه بود که از قبلا مشخص شده بود
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد با شک پرسیدم:
_تو چی میدونی امیر ؟!
نیشخندی تحویلم داد
_خیلی چیزا
_چرا داری میگی اشتباه کردم تو از کجا فهمیدی تو …
_مهم نیست من از کجا فهمیدم اما الان تنها خواسته ای که ازت دارم اینه از خواهرت فاصله بگیر همینطور آزاده اونا خیلی خطرناک هستند
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم خیره بهش شدم بیش از حد مرموز بود این مرد روبروم
_امیر میشه بگی چخبره گیج شدم با شنیدن این حرف هات اصلا بگو ببینم اردلان خبر داره !؟
_نه!
_پس تو از کجا خبردار شدی الان دقیقا اطراف من چخبر شده من …
بلند شد ایستاد من هم ایستادم بدون اینکه ازم چشم برداره گفت:
_فقط اومدم اینجا بهت تذکر بدم به هیچ عنوان اطراف این دونفر نبینمت طهورا اون دوباری هم که اطرافشون بودی خیلی بد تاوان پس دادی نتیجه اش هم این کتک هایی هست که از اردلان میخوری پس سعی کن ازشون فاصله بگیری اونا اصلا جوری نیستند که تو باهاشون بخوای درگیر بشی …
وسط حرفش پریدم
_امیر تو چی میدونی هان !؟
_قرار نیست تو از چیزی خبر داشته باشی طهورا تو فقط باید از اون دوتا دور بمونی
و به سمت در رفت دنبالش حرکت کردم اما هر چقدر اصرار کردم و خواستم بیشتر توضیح بده اون فقط سکوت کرد نفس عمیقی کشیدم واقعا گیج شده بودم مخصوصا با شنیدن حرف هاش اون از کجا فهمیده بود آخه!
با رفتن امیر مات و مبهوت داخل سالن نشسته بودم که صدای باز شدن در اومد به اردلان خیره شدم با دیدن من اخماش رو توهم کشید به سمتم اومد و گفت:
_امروز کی اومده اینجا !؟
_امیر
با شنیدن این حرف من ساکت شد کمی به مخش فشار آورد یهو چشمهاش برق زد میدونستم خیلی خوشحال شد از اینکه امروز امیر داداشش اومده بود
_الان کجاست !؟
_رفت
با شنیدن این حرف من عصبی بهم خیره شد

_چیکار کردی داداشم بدون دیدن من گذاشته رفته هان !؟
_من هیچ کاری انجام ندادم اردلان چرا انقدر بهم شک داری !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید سعی داشت خودش رو کنترل کنه میدونستم بیخود داره عصبی میشه از دیشب دنبال بهانه بود برای دعوا با من مخصوصا با کتک هایی که ازش خورده بودم اون هم بیگناه ، آه بیصدایی کشیدم که با خشم غرید:
_وای به حالت بفهمم کاری کرده باشی داداشم ناراحت شده باشه اون وقت زندگیت رو جهنم کنم فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و بدون ترس گفتم:
_من کاری انجام ندادم که ترسی داشته باشم ، و اگه کاری هم انجام داده بودم بدون ترس میگفتم شک نکن
با شنیدن این حرف من عمیق بهم خیره شد اما بعدش نگاهش رو از من گرفت و گذاشت رفت .
تقریبا نیمه شب بود که اردلان اومد اما چه اومدنی مست و پاتیل بود با نگرانی به سمتش رفتم و اسمش رو صدا زدم:
_اردلان
با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد یهو قبل از اینکه بفهمم سیلی محکمی روی گونه ام خوابوند که چشمهام گرد شد وحشت زده بهش خیره شده بودم که خمار بهم خیره شد و با صدای کشیده ای گفت:
_### چجوری جرئت میکنی همچین کاری کنی هان به من خیانت میکنی آره فکر کردی میتونی قصر در بری از دستم
با چشمهایی که حالا خیس از اشک بود بهش خیره شدم و نالیدم:
_من بهت خیانت نکردم اردلان
قهقه ای زد درست مثل دیوونه ها و با صدای خش دار شده ای داد زد:
_خفه شو!
ساکت شدم مست بود و عصبی خیلی خطرناک بود تو این حالت اگه باهاش کل کل میکردم اما دوست نداشتم به چشم یه ### بهم نگاه کنه من ### نبودم.
_فکر کردی باور میکنم تو قدیسه و پاک هستی !؟
وقتی سکوت من رو دید عصبی تر از قبل ادامه داد
_میدونی میخوام باهات چیکار کنم ، میخوام طلاقت بدم بفرستمت خونه بابات تا مجبورت کنه زن اون کفتار پیر صفت بشی.

قلبم داشت تیر میکشید هر لحظه احساس میکردم میخواد وایسته! به چشمهای بی رحمش خیره شده بودم که با سنگدلی داشت حرف میزد و قلب شکسته ی من رو بیشتر از قبل داشت خورد میکرد با صدایی که به سختی شنیده میشد گفتم:
_پشیمون میشی اردلان من وقتی زن تو شدم با هیچکس نبودم حتی قبل ازدواج هم با کسی دوست ساده نبودم الان بااین حرف هات داری بهم تهمت میزنی و حتی نمیزاری از خودم دفاع کنم
به چشمهام خیره شد و گفت:
_دفاع کنی خیلی خنده داره تو یه ### ای که بااین و اون شبت رو صبح میکردی حالا نشستی دم از دفاع کردن میزنی آره !؟
_نمیدونم این مزخرفات رو بهت کی گفته اما من حاضرم قسم بخورم تموم عمرم رو پاک زندگی کردم و میکنم من هیچوقت با هیچکسی نبودم ، همیشه دوست داشتم با کسی باشم که عاشقانه دوستش دارم و باهاش ازدواج کردم اما بخت با من یار نبود مجبور شدم همسر تو بشم که نه عاشقت هستم و نه حتی حسی بهت دارم ، تو هم من رو کردی وسیله ی انتقامت و هر کاری دوست داری انجام میدی اما بهت اجازه نمیدم بخاطر کاری که انجام ندادم من رو مجازات کنی فهمیدی !؟
به سمتم اومد روبروم ایستاد به چشمهام خیره شد و با صدای سردی گفت:
_ببین من کاری به حرف هایی که زدی ندارم اما فیلم هایی که ازت دیدم تنها یه چیز نشون میده اون هم خیانت کار بودن توئه پس فکر نکن به همین راحتی از دست من خلاص میشی هر روز شکنجه ات میکنم باید تقاص پس بدی هم بابت قتل برادر بیگناهم ، هم بخاطر ### بازیات که وقتی زن منی با بقیه بودی فکر کردی به همین راحتیه!؟
ساکت بهش خیره شده بودم اردلان من رو باور نداشت! اما حق هم نداشت من رو قضاوت کنه
_هر کاری دوست داری انجام بده هر بلایی دوست داری سر من بیار من نه از کتک خوردن میترسم نه از شکنجه شدن من تمام این چند سال که گذشت هر روز شکنجه شدم روحی و جسمی هر روز کتک خوردم از هیچکدوم اینا ترسی ندارم اما بهت اجازه نمیدم شخصیت من رو خورد کنی و بهم انگ ### بودن بزنی ، میگی بهت خیانت کردم مدرک بیار!
پوزخندی کنج لبهاش نشست و عصبی گفت:
_مدرک میخوای آره !؟
_آره
دستش رو روی گردنم گذاشت و محکم فشار داد چشمهام برای یه لحظه سیاهی رفت اشک تو چشمهام جمع شده بود داشتم خفه میشدم اما اصلا التماس نکردم دوست نداشتم خار و کوچیک بشم اون هم جلوی این مرد سنگدل و مغرور!
هر لحظه فشار دستاش بیشتر میشد و من احساس میکردم دارم به مرگ نزدیک میشم اما خیلی زود دستاش رو برداشت و باصدای گرفته ای گفت:
_فقط از جلوی چشمهام گمشو زود باش نمیخوام دستام به خون کثیف تو آلوده بشه!

چند روز گذشته بود رفتار اردلان خیلی باهام سرد شده بود البته من هم نمیخواستم دیگه باهاش روبرو بشم زیاد حتی داخل خونه ، ساعت کاری شرکت تموم شده بود و من بشدت احساس تنهایی میکردم دوست داشتم یه امروز رو تنها باشم و خلوت کنم بدون فکر کردن به چیزی لبخند تلخی کنج لبهام نشست قبلا چقدر آزاد بودم همیشه بیرون بودم و در حال تفریح کردن اما الان به کجا رسیده بودم
گوشی داغونم رو از کیفم بیرون آوردم و شروع کردم به تماشا کردن عکسای خانواده ام دوستام و خیلی از عکس هایی که گذشته رو برام یاد آوری میکرد گوشیم رو خاموش کردم و پرتش کردم داخل کیف ، مرور خاطرات گذشته فقط داشت من رو اذیت میکرد
تموم شب رو داشتم داخل خیابون شلوغ تهران قدم میزدم و مثل دیوونه ها اشک میریختم تا شاید آروم بشم اما حال دلم آشوب بود و حتی با گریه کردن هم آروم نمیشد!
گوشه ی خیابون نشسته بودم و داشتم دعا میکردم که صدای اذان اومد ، لبخند تلخی روی لبهام نشست چقدر زود صبح شده بود و من اصلا نفهمیده بودم
بلند شدم باید میرفتم خونه شک نداشتم وقتی پام برسه خونه از اردلان کتک میخورم اما ارزشش رو داشت حداقل برای یه شب هم که شده دور از شنیدن طعنه ها و نیش کنایه های اردلان و بقیه بودم.
* * * *
تموم لامپ های خونه خاموش بود خسته و داغون به سمت اتاق خواستم برم که یهو لامپ ها روشن شد و صدای سرد و آروم اردلان بلند شد:
_تا این موقع صبح کجا بودی !؟
ایستادم به سمتش چرخیدم به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_همون جایی که تو فکر میکنی بودم!
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت پوزخندی کنج لبهاش نشست به سمتم اومد و بالحن ترسناکی گفت:
_مثل اینکه از جونت سیر شدی!
با شنیدن این حرفش خسته بهش خیره شدم و بیتفاوت گفتم:
_خیلی زیاد
نمیدونم چرا اما اخماش بشدت توهم رفت و تودهنی آرومی بهم زد و گفت:
_این چه سر و ریختیه تا این وقت صبح کدوم گوری بودی الان این شکلی اومدی داری صحبت میکنی
_خسته شدم!
با شنیدن این حرف من همچنان با اخم و سئوالی بهم خیره شده بود که نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و گفتم:
_خسته شدم خیلی زیاد اردلان کاش میذاشتی همون روز من بمیرم باور کن اردوان خودش هم راضی نمیشد من اینجوری شکنجه بشم خیلی ظالم هستید.
_تو به دل مادر من رحم کردی میدونی هر شب چه عذابی میکشه پسرش رو که این همه سال باهاش زندگی کرده از دست داده از دل پر خون مادرم خبر داری از اشک هایی که خواهرم هر شب میریزه ….
_بسه اردلان
با شنیدن این حرف من ساکت شد و بهم خیره شد ، امشب دوست نداشتم سکوت کنم گیج و سرگردون بودم بابت حرف هایی که از امیر شنیده بودم بابت رفتار آزاده ای که عاشق اردوان بود و حالا شده بود عاشق اردلان ، بخاطر تینایی که بخاطرش جرم قتل رو به گردن گرفتم اما اون من رو تهدید کرده بود بخاطر تموم این سال ها از همه خسته بودم دیگه نمیخواستم سکوت کنم!
_من قاتل نیستم من اردوان رو نکشتم من فقط بخاطر تینا مجبور شدم قتل رو به گردن بگیرم ، تینا داشت ازدواج میکرد نمیدونم اون شب چیشد برای چی اردوان کشته شد اما اینو میدونم من قاتل نیستم من وقتی رسیدم اردوان کشته شده بود میفهمی خسته شدم از اینکه هر لحظه به چشم یه ### یا قاتل بهم نگاه کنید خسته شدم
و همونجا سر خوردم روی زمین نشستم گریه سر دادم.

_تو قاتل اردوان نیستی!
با شنیدن این حرف اردلان به چشمهای قرمز شده اش خیره شدم خیلی وحشتناک شده بود داشتم ازش میترسیدم اما مجبور بودم سکوت کنم نمیخواستم بیشتر از اینی که هست عصبیش کنم من خواسته یا ناخواسته وقتی عصبی شده بودم تموم واقعیت هایی رو که پنهون کرده بودم به زبون آورده بودم ، صدای فریاد اردلان من رو به خودم آورد
_با توام جواب من و بده تینا اردوان رو کشته آره !؟
با درد بهش خیره شدم و اسمش رو با عجز صدا زدم:
_اردلان
عصبی لبخندی زد و گفت:
_تموم این مدت من رو بازی دادید آره ، اون خواهرت داداشم رو کشته بود چرا این همه مدت سکوت کردی هان چرا گذاشتی بهت انگ قاتل بزنن باتوام
بدون اینکه جوابش رو بدم گفتم:
_امیر میدونست
با شنیدن این حرف من اخماش بشدت توهم رفت و با خشم غرید:
_چی
_امیر میدونست من قاتل نیستم اون از همه چیز خبرداشته تموم این مدت
اردلان جوری که انگار گیج شده باشه گفت:
_از چی داری صحبت میکنی هان !؟
اشکام با شدت روی گونه هام جاری شده بودند خیلی خسته شده بودم از اینکه هر روز یه ماجرای جدید رو دوره کنم
_اردلان خسته شدم میشه بس کنی !؟
_نه
بعدش به چشمهام خیره شد بازوم رو داخل دستاش گرفت و گفت:
_زود باش همه چیز رو برام تعریف کن همین الان میخوام تموم واقعیت هارو بفهمم
حالا که من لو داده بودم دیگه پنهون کردن واقعیت ها چه سودی داشت آخه ، تموم واقعیت هایی که اتفاق افتاده بودم رو براش تعریف کردم وقتی حرف هام تموم شد به چشمهام خیره شد و گفت:
_چرا این همه مدت سکوت کردی ؟!
_بخاطر خواهرم
نیشخندی زد
_پس چرا امشب دهن باز کردی برای گفتن این واقعیت ها !؟
_چون خسته شدم از اینکه هر روز بهم انگ ### بودن بزنی از اینکه هر روز مجبورم بشم ازت کتک بخورم من تحملم تموم شده بود بعدش هم ….
ساکت شدم که ابرویی بالا انداخت و خش دار گفت:
_بعدش چی !؟
باید این سکوت رو میشکستم
_خیلی سئوال هایی هست که ذهن من رو درگیر کرده ، اون شب اردوان چرا کشته شد ، چرا امیر میدونست من قاتل اردوان نیستم همه ی اینا بهم فشار آورده میفهمی !؟
_خواهرت باید تقاص پس بده
با شنیدن این حرف اردلان رنگ از صورتم پرید وحشت زده بهش خیره شدم و نالیدم:
_میخوای چیکار بکنی اردلان با خواهرم کاری نداشته باش!

با شنیدن این حرف من پوزخندی روی لبهاش نشست خم شد تو صورتم و با صدای خش دار و بمی گفت:
_خواهرت ذره ذره تقاص پس میده اما اونجوری که من میخوام ، خودش با زبون خودش میاد همه چیز رو اعتراف میکنه دونه دونه!
ترسیده بهش خیره شدم اون میخواست چیکار کنه اردلان هیچ حرفی رو بی دلیل نمیزد با صدای گرفته ای گفتم:
_خواهرم عمدی کاری رو انجام نداده باهاش کاری نداشته باش اردلان اون ….
وسط حرفم پرید و عصبی گفت:
_تو نمیخواد به فکر اون باشی براش دل بسوزونی اون اگه تو ذره ای براش مهم بودی این همه سال سکوت نمیکرد تا تو مجازات بشی حتی وقتی داشتی قصاص میشدی اون هم بیگناه اون سکوت کرده بود
اشک تو چشمهام جمع شده بود همه ی حرف های اردلان حقیقت داشت اما من با وجود دونستن همه ی اینا باز هم خواهرم رو دوست داشتم بهش خیره شدم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_اما من دوستش دارم
اردلان به چشمهام خیره شد سکوت کرده بود
_میخوای با من چیکار کنی طلاقم میدی !؟
با شنیدن اسم طلاق دوباره چشمهاش قرمز شد و رگ گردنش برآمده با خشم بهم خیره شد و گفت:
_مثل اینکه خیلی دوست داری طلاق بگیری آره !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_آره!
اما این اصلا واقعیت نداشت من دوست نداشتم از اردلان جدا بشم من دوستش داشتم عاشقش شده بودم برای همین بود که امشب همه چی بهم فشار آورد و باعث شد حقیقت رو بهش بگم
_ موهات هم رنگ دندونات بشه هم طلاقت نمیدم پس این فکر رو از سرت بنداز بیرون فهمیدی !؟
با شنیدن صدای عصبیش به چشمهاش خیره شدم آب دهنم رو به سختی فرو بردم لب تر کردم و گفتم:
_چرا من و طلاق نمیدی تو که همه ی واقعیت ها رو فهمیدی میدونی حالا من قاتل نیستم مگه بخاطر انتقام باهام ازدواج نکرده بودی حالا که واقعیت رو فهمیدی میخوای انتقام چی رو از من بگیری !؟
_حتی اگه این انتقام تموم هم بشه من باز هم دست از تو برنمیدارم تو از اون شب جسمت مال من شد روحت هم باید مال من باشه جز این هیچ چاره ای نداری تو خاندان ما رسم نیست زنمون رو طلاق بدیم فهمیدی !؟
_میخوای تا آخر عمرت با زنی زندگی کنی که دوستش نداری !؟
_به تو ربطی نداره
به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم من چقدر این نامرد رو دوست داشتم اما اینطور که معلوم بود اون حتی ذره ای هم من و دوست نداشت آه دلسوزی کشیدم که اردلان بلند شد از خونه رفت بیرون فقط داشتم دعا میکردم همه چیز درست بشه! درست مثل گذشته

_زود باش آماده شو امشب مهمون داریم
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم و پرسیدم:
_مهمون !؟
پوزخندی روی لبهاش نشست و در حالی که داشت خیره خیره نگاهم میکرد گفت:
_آره قراره خواهرت همراه شوهرش امشب دعوت کنم اینجا
با شنیدن این حرفش وحشت زده بهش خیره شدم و با ترس گفتم:
_میخوای چیکار کنی اردلان تو رو خدا با خواهرم کاری نداشته باش
با شنیدن این حرف من لبخندی کنج لبهاش نشست
_من با خواهرت کاری ندارم چرا انقدر ترسیدی
_اردلان انتقامت رو از من بگیر اما با خواهرم کاری نداشته باش اون ازدواج کرده …..
_داداش من هم میخواست داماد بشه اما خواهر تو بهش رحم نکرد
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با آرامش بهش خیره شدم باید تلاش میکردم تا بهش بفهمونم با خواهرم کاری نداشته باشه
_اون غیرعمد بود اردلان تینا نمیخواست عمدی داداشت رو بکشه اون فقط یه حادثه بود
پوزخندی روی لبهاش نشست عصبی بهم خیره شد و گفت:
_تو هم اینو باور کردی آره !؟
ساکت بهش نگاه کردم اون روز حتی من هم به این باور رسیده بودم که خواهرم غیر عمد اردوان رو کشته و این قتل رو به گردن گرفتم اما امروز شک داشتم مخصوصا با چیزی هایی که دیده بودم پس نمیتونستم خیلی مطمئن ازش دفاع کنم ، لب تر کردم و گفتم:
_میخوای باهاش چیکار کنی !؟
با شنیدن این حرف من لبخند محوی روی لبهاش نشست
_کاری میکنم خودش اعتراف کنه به کاری که کرده
نمیدونستم میخواد چیکار کنه اما اینو هم خیلی خوب میدونستم که اصلا نقشه ی خوبی تو ذهنش نیست نفس عمیقی کشیدم و خیره به چشمهاش شدم
_اردلان شاید تینا واقعا بیگناه باشه اون وقت تو پشیمون میشی
_اگه بیگناه باشه هیچ اتفاقی براش نمیفته اما اگه واقعا گناهکار باشه کاری میکنم روزی هزار بار آرزوی مردن کنه!
با شنیدن این حرفش احساس بدی بهم دست نمیدونم چرا اما احساس میکردم اصلا اتفاق های خوبی تو راه نیست
_طهورا
سئوالی بهش خیره شدم که لبخندی زد و گفت:
_خوشحالم از اینکه تو قاتل نیستی!
با شنیدن این حرفش تکونی خوردم و بهش خیره شدم یعنی اون هم نسبت به من احساسی داشت !؟ نه ممکن نبود اون به من احساسی داشته باشه اون جز حس تنفر چه احساسی میتونست نسبت به من داشته باشه درست بود فهمیده بود من قاتل اردوان نیستم اما اینو هم خوب میدونست که تینا قاتل اردوان پس چجوری میتونست من رو دوست داشته باشه باید این عشقی که نسبت بهش داشتم رو با خودم به گور میبردم این شکلی شاید آروم میشدم!

_من میخوام زن اردلان بشم باید کاری کنی تو رو طلاق بده و دست از این انتقام مسخره برداره تو حتی لیاقت نداری زن اردلان بشی باید تنها بمونی تا …..
وسط حرفش پریدم و خیره به چشمهای آرایش کرده اش شدم و گفتم:
_اگه من لیاقت همسری اردلان رو ندارم لابد تو داری آره !؟
با تنفر بهم خیره شد و گفت:
_تو باعث شدی عشقم کشته بشه حالا هم قصد داری اردلان رو از من بگیری نمیزارم به خواسته ات برسی اینبار تو …
_ببین نمیدونم قصد و نیت تو از اینکارا چیه اما اینو هم خوب میدونم که تو اردلان رو دوست نداری حتی عاشق اردوان هم نبودی انگار وگرنه انقدر زود برای ازدواج دوباره با اردلان که حتی ذره ای نسبت بهت احساس نداره خودت رو پاره نمیکردی
پوزخندی روی لبهاش نشست
_تو از کجا میدونی اردلان نسبت به من حسی نداره !؟
مثل خودش پوزخندی تحویلش دادم و خیره به چشمهای آرایش کرده اش شدم و گفتم:
_نیازی نیست کسی چیزی بگه من خودم دارم میبینم!
_دیشب اردلان خونه نبود درسته !؟
با شنیدن این حرفش اخمام رو توهم کشیدم و گفتم:
_منظورت چیه !؟
لبخند بدجنسی روی لبهاش نشست و خیره به چشمهای من شد و گفت:
_دیشب اردلان پیش من بود کنار من تو بغل من …
_خفه شو
خودمم هم متعجب شده بودم که با این لحن پر از تنفر باهاش حرف زده بودم اما هیچ مشکلی وجود نداشت حقش بود اون یه دختر عوضی بود که فقط قصد داشت من رو روانی کنه وگرنه مطمئن بودم اردلان هیچوقت همچین کاری نمیکنه که با اون رابطه داشته باشه
_چیه نکنه فکر کردی دارم دروغ میگم
_آره داری دروغ میگی چون اردلان انقدر پست و حقیر نشده که با وجود داشتن همسر بیاد سمت کسی مثل تو که یه مدت عاشق داداشش بودی و حالا فارغ شدی عاشق خودش فکر میکنی اردلان انقدر احمقه که چرندیات تو رو باور میکنه !؟
با شنیدن این حرف من عصبی به سمتم حمله ور شد که مچ دستش رو گرفتم و با خشم بهش خیره شدم
_بهتره دستت رو بیاری پایین من اون طهورا سابق نیستم یه بلایی سرت درمیارم شک نکن
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد توقع نداشت من بااین لحن باهاش صحبت کنم شاید هم چون همیشه آروم و خونسرد بودم و اینبار عصبی شده بودم ، عصبانیت من هم دلیل داشت دلیلش این بود که من عاشق شده بودم!

نوشته رمان رئیس‌کارمند پارت ۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن