آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان رئیس‌کارمند پارت ۸

رمان رئیس‌کارمند جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

اردلان عصبی من رو به سمت خودش کشید و گفت :
_ مگه حرف های من رو نمیشنوی که داری اینجوری رفتار میکنی ، من اصلا عاشقش نیستم دوستش ندارم حتی ازش متنفر هستم اما مجبور اون زن رو عقد کنم میفهمی !؟ باید یه سری از حقایق رو فاش کنم .
با بغض نالیدم :
_ با ازدواج باهاش میخوای حقیقت اون شب رو پیدا کنی اردلان ، خیلی راه ها هست که میشه فهمید اما تو عمدا حس میکنم این راه رو انتخاب کردی چون دوستش داری و من نمیتونم هیچ اعتراضی کنم من یه زن قراردادی هستم که تاریخ انقضا دارم .
اردلان اینبار عصبی فریاد کشید :
_ خفه شو طهورا
ساکت شدم با چشمهای خیس شده از اشک بهش خیره شدم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ چرا داری من و عصبی میکنی آخه !؟
_ تو همیشه عصبی هستی نیاز نیست من عصبیت کنم ، الان هم دوست ندارم به بقیه حرفات گوش بدم حرفی که باید رو گفتی ما دیگه حرفی برای گفتن نداریم اردلان .
اومدم بلند بشم که اردلان محکم دست من رو کشید و باعث شد پرت بشم تو بغلش بهت زده بهش چشم دوختم که دستش رو تنگ تر کرد دور کمرم و با صدای گرفته ای گفت :
_ چرا بهم اعتماد نداری طهورا !؟
با شنیدن صدای پر از عجزش حس کردم چیزی تو قلبم تکون خورد اشک تو چشمهام جمع شد ، به چشمهاش زل زدم و گفتم :
_ چون تو دوستش داری .
_ ندارم .
لبخندی تلخی روی لبهام نشست
_ اگه دوستش نداشتی نمیخواستی باهاش ازدواج کنی یه راه حل دیگه پیدا میکردی من خیلی خوب تو رو میشناسم اردلان تو اون و دوست داری وگرنه نمیخواستی باهاش ازدواج کنی .
عصبی لبخندی زد :
_ من و نمیشناسی طهورا اگه میشناختی اینجوری حرف نمیزدی من اصلا ذره ای نسبت به اون دختر احساسی ندارم که حالا بخوام بخاطر بدست آوردنش نقشه ازدواج فراهم کنم ، اگه دوستش داشتم بدون هیچ ترسی اینو اعلام میکردم و بهش پیشنهاد ازدواج میدادم ‌.
نمیتونستم بیشتر از این به حرف هاش گوش کنم حتی اگه واقعیت هم نداشته باشه و اون هیچ حسی نسبت بهش نداشته باشه باز هم این واقعیت وجود داشت که میخواست باهاش ازدواج کنه و همین داشت قلب من رو تیکه تیکه میکرد
_ چی داره اذیتت میکنه طهورا !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ هیچی
_ دروغ نگو !
به چشمهاش زل زدم الان توقع داشت من واقعیت رو بهش بگم اینکه داشتم از ازدواجش با آزاده آتیش میگرفتم اینکه یه حسی مثل حسادت افتاده بود به جون من چرا همیشه من باید سختی میکشیدم و عذاب میکشیدم پس کی اینا تموم میشد دلم یه زندگی آروم و بدون دردسر میخواست ‌

_ اردلان لطفا دستت رو بردار .
با شنیدن این حرف من فشار دستش رو کمتر کرد اما دستش رو برنداشت در حالی که به چشمهام خیره شده بود گفت :
_ نمیخوام دیگه هیچوقت تو رو این شکلی ببینم طهورا ، این ازدواج صوری و من قصد ندارم ببینم تو بخاطرش ذره ای اشک ریختی .
بعدش دستش رو برداشت که سریع بلند شدم خواستم به سمت اتاقم برم اما پشیمون شدم به سمتش برگشتم و با صدای لرزون شده ای گفتم :
_ کاش میشد همه ی اینا یه خواب باشه .!
بعدش به سمت اتاقم رفتم ، داخل اتاق که شدم در رو قفل کردم روی تخت دراز کشیدم و بدون صدا شروع کردم به گریه کردن نمیدونم چقدر گذشت که بی حال شدم و چشمهام بسته شد .
* * * * *
امروز هم یه روز گند دیگه بود مثل تموم روز هایی که گذشت هر لحظه منتظر اومدن آزاده بودم ، میدونستم امروز میاد تا زهره خودش رو بریزه عادت هر روزش شده بود قصدش رو هم از اینکارا نمیدونستم سری تکون دادم تا به این افکار آزار دهنده پایان بدم .
_طهورا
با شنیدن صدای منشی سرم و بلند کردم بهش خیره شدم
_ جان
_ ترجمه ها رو آماده کردی !؟
سری به نشونه ی تائید تکون دادم که اومد برگه ها رو برد اتاق اردلان انگار لازم داشت ، با دیدن اینکار هم بغضم گرفت همیشه من ترجمه ها رو میبردم اما امروز منشی برد چون لابد اردلان نمیخواسته من برم اتاقش و یهو آزاده سر برسه ببینه ، ناخونام رو محکم کف دستم فرو کردم .
دوباره خودم رو با یه سری ترجمه مشغول کردم تا فکر و خیال بیخود به سرم نزنه .
_ خیلی بیچاره ای میدونستی !؟
با شنیدن صدای آزاده سرم و بلند کردم بهش زل زدم که داشت با پوزخند مسخره ی روی لبهاش خیره خیره به من نگاه میکرد
_ برو بیرون .
با شنیدن صدای سرد من پوزخندش عمیق تر شد و گفت :
_ نمیخوای خبر جدید رو بشنوی !؟
با شنیدن این حرفش عصبی بهش خیره شدم و گفتم :
_ من وقتی برای شنیدن مزخرفات تو ندارم پس زود باش گورت رو گم کن .
_ آهسته یواش این چه وضع صحبت کردن با زن رئیس ات هست نکنه دوست داری اخراج بشی !؟
میدونستم فقط اومده بود تا امروز حال من و خراب کنه اما من نباید میذاشتم به خواسته اس برسه ، خیلی محکم گفتم :
_ من به دستور تو استخدام نشدم که بخوام اخراج بشم ، بعدش زن رئیس این شرکت من هستم نه تو .
قهقه ی بلندی زد :
_ خیلی باحال بود
اخمام بشدت تو هم بود این زن انگار به هدفش رسیده بود .

ساکت شد با چشمهاش که حالا از شدت شادی داشت برق میزد به چشمهام خیره شد و بدجنس گفت :
_ میدونستی من دارم با شوهر تو ازدواج میکنم اونم در عرض کمتر از دو هفته و خیلی زود بعد ازدواج مجبورش میکنم تو رو طلاق بده و دست از انتقام برداره چون تو ارزش انتقام گرفتن هم نداری .
دستام مشت شد تموم فقط ساکت بهش خیره شده بودم و اون داشت حرف های خودش رو میزد ، با صدای گرفته ای گفتم :
_ برو بیرون .
پوزخندی زد
_ چیه زبونت کوتاه شده !؟
با شنیدن این حرفش با چشمهای قرمز شده از عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم :
_ همین الان گمشو بیرون دوست ندارم با زنی مثل تو اصلا صحبت کنم ، زنی که یه روزش عاشق یه روز فارغ حتی میدونی چیه من شک دارم تو عاشق اردوان بوده باشی مخصوصا با دیدن رفتار های الانت .
رنگ از صورتش پرید و با صدای لرزون شده اش گفت :
_ تو چی داری میگی !؟
اینبار پوزخند روی لبهای من نشست .
_ واقعیت !
چند دقیقه گذشت تا به خودش اومد با خشم غرید :
_ اینکارت رو بی جواب نمیذارم .
پوزخندی تحویلش دادم و گفتم :
_ هر غلطی دوستی داشتی بکن الانم هرری .
کلمه آخر رو خیلی بلند گفتم که باعث شد کمی بترسه و از اتاق من بره بیرون ، با بیرون رفتنش نفس عمیقی کشیدم و روی صندلی نشستم سرم رو محکم بین دستام فشار میدادم نمیدونم چند ساعت گذشته بود که صدای باز شدن در اتاق اومد بدون اینکه سرم و بلند کنم با صدای گرفته ای گفتم :
_ فعلا نمیتونم صحبت کنم برید بیرون .
_ سر درد داری !؟
با شنیدن صدای امیر سرم و بلند کردم با عجز بهش خیره شدم که اومد نشست و گفت :
_ با این حالی که داری چرا اومدی شرکت !؟
به سختی بلند شدم رفتم روبروش نشستم و گفتم :
_ صبح حالم خوب بود اما ….
وسط حرفم پرید :
_ اما آزاده اومد و باعث شد عصبی بشی به این حال و روز بیفتی درسته !؟
با شنیدن این حرفش بیشتر از قبل متعجب شدم و گفتم ؛
_ تو از کجا میدونی آزاده اومده پیش من !؟
_ چند دقیقه پیش اتاق اردلان دیدمش و میدونستم قبلش حتما اومده اتاق تو تا یه نیش بهت بزنه .
آهی کشیدم و گفتم :
_ خسته شدم .
یه تای ابروش بالا پرید
_ به این زودی جا زدی !؟
_ جا نزدم اما خسته شدم خیلی زیاد هیچکس منو درک نمیکنه الان چه احساس بدی دارم مخصوصا حالا که آزاده و ارلان میخوان با هم ازدواج کنند .
_ میدونی یه ازدواج صوری !؟
پوزخندی بهش زدم
_ صوری هم که باشه باز باعث نمیشه من بخوام شوهرم رو با کسی شریک بشم مخصوصا اون .

_ دوستش داری !؟
با شنیدن این حرف امیر جا خوردم چند دقیقه طول کشید تا به خودم بیام ، با صدای لرزون شده گفتم :
_ چه ربطی داره من ….
وسط حرفم پرید و خیلی محکم گفت :
_ دوستش داری وگرنه چه دلیلی داشت این همه حسادت کنی و حالت خراب باشه برای ازدواج دوباره اردلان ، اگه دوستش نداشتی پس انقدر حساسیت به خرج نمیدادی .
ساکت شدم حق با امیر بود اون میدونست من نسبت به اردلان یه احساسی دارم مخصوصا بعد شنیدن حرف هام پس نمیتونستم بهش بگم واقعیت نداره .
_ با این حرف ها میخوای چی رو ثابت کنی !؟
لبخندی روی لبهاش نشست
_ فقط دوست داشتن تو رو .
کلافه گفتم :
_ میشه تمومش کنی امیر !؟
با شنیدن این حرف من جدی شد و گفت :
_ من اومدم تا با تو درمورد مسئله مهمی صحبت کنم .
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چیزی شده !؟
_ آره
نگران بهش خیره شدم که شروع کرد به حرف زدن :
_ من از خیلی چیزا باخبر هستم که به تو به عقلت هم نمیرسه اما اینو بدون اردلان نباید با آزاده ازدواج کنه چون اگه باهاش ازدواج کنه هیچوقت نمیتونه از شر این ازدواج خلاص بشه ، بعدش تا جایی که میتونه باید از آزاده و خواهرت تینا دور باشه .
با شنیدن حرف هاش بهت زده گفتم :
_ چرا داری اینارو میگی آخه !؟
_به حرفام گوش کن طهورا تو ….
در اتاق باز شد و اردلان اومد داخل اتاق که حرف امیر نصفه موند اردلان با چشمهای ریز شده به داداشش خیره شد و گفت :
_ تو اینجا چیکار میکنی !؟
امیر خونسرد بهش چشم دوخت و گفت :
_ داشتم به طهورا میگفتم که تو باید از آزاده و بیتا دور باشی و ازدواج تو با آزاده سر نمیگیره .
اردلان اخماش رو تو هم کشید و عصبی گفت :
_ امیر حالت خوبه !؟
_ آره
_ ما قبلا صحبت کرده بودیم و تو نباید تو کار من دخالت کنی شنیدی !؟
امیر بلند شد رفت روبروش ایستاد و گفت :
_ نمیتونم ساکت باشم ببینم تو داری زندگیت رو نابود میکنی اون هم با ازدواج با کسی که ….
ساکت شد دستی داخل موهاش کشید و با خشم اینبار ادامه داد :
_ اردلان صبر منو لبریز نکن من یکبار داداشم رو از دست دادم نمیزارم اینبار برای تو اتفاقی بیفته کافیه بهش نزدیک بشی اونوقت کاری که نباید رو انجام میدادم خوب به حرفام فکر کن .
بعدش خواست بره که اردلان گفت :
_ اما من بهت گفته بودم ….
حرفش رو قطع کرد :
_ تو حرفات رو گفتی اما من هیچکدوم رو قبول ندارم پس سعی نکن دوباره همون بحث تکراری رو راه بندازی کاری که بهت گفتم رو انجام بده سعی نکن با اعصاب من بازی کنی وگرنه یه کاری میکنم هیچوقت فراموش نکنی میدونی که …..

ساکت شد کلافه دستی داخل موهاش کشید نگاهی به صورت اردلان انداخت و گفت :
_ چرا کاری من عصبی بشم آخه مگه من بهت نگفتم از آزاده فاصله بگیر اما تو رفتی نقشه ی ازدواج باهاش ریختی اصلا به من اعتماد نداری فکر میکنی میخوام یه کاری کنم زندگی تو نابود بشه آره !؟
با شنیدن این حرفش ارلان سری به نشونه ی منفی تکون داد و خیلی محکم گفت :
_ همچین فکری نکردم .
_ پس چرا میخواستی باهاش ازدواج کنی !؟
_ برای فهمیدن واقعیت ‌.
امیر پوزخندی زد
_ مگه تو احمقی اردلان فکر کردی به همین راحتی میتونی واقعیت رو بفهمی آره !؟
_ نه ، اما بلاخره که میفهمیدم وقتی آزاده ….
امیر وسط حرفش پرید :
_ اگه باهاش ازدواج کنی نه واقعیت رو میتونی بفهمی نه چیزی ، زندگی خودت رو هم نابود میکنی پس ازشون فاصله بگیر این کار رو به من بسپار دارم به واقعیت اون شب نزدیک میشم اردلان .
_ تو چی میدونی که من نمیدونم هان !؟
با شنیدن این حرف اردلان نفس عمیقی کشید و گفت :
_ به زودی میفهمی .
_ چخبره !؟
با شنیدن صدای شکه و متعجب من امیر به سمتم برگشت و گفت :
_ چیزی نیست نمیخواد فکرت رو درگیر کنی این وسط تو بیشتر از همه آسیب دیدی مواظب خودت باش طهورا نزار شوهرت به آزاده نزدیک بشه چیزی که مال تو شده رو نگه دار برای خودت شوهرت رو با کسی شریک نشو .
نمیدونستم منظور امیر از این حرف ها چیه اما اینو هم خیلی فهمیده بودم که ازدواج اردلان با آزاده باعث میشه زندگی اردلان نابود بشه و من اصلا نمیتونستم بزارم همچین اتفاقی بیفته ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ نمیزارم .
_ طهورا
به اردلان که اسمم رو صدا زده بود خیره شدم ، من دنبال یه بهانه بودم که امیر دستم داده بود و حالا عمرا اگه میذاشتم حتی اردلان بهش نزدیک بشه ، صدای عصبی اردلان که مخاطبش امیر بود بلند شد :
_ ببین چیکار کردی حالا مغز طهورا رو شست و شو میدی آره !؟
امیر لبخندی بهش زد :
_ من برای داداشم هر کاری میکنم یکبار اشتباه کردم مواظب اردوان نبودم باعث شد از دستش بدم اما نمیزارم تو هم از دست بری به هیچ قیمتی .
اردلان با مهربونی به امیر خیره شد میدونستم چقدر همدیگر رو دوست دارند مخصوصا بعد از مرگ اردوان که باعث شد یه ترس همیشه همراهشون باشه ، ترس از دست دادن .
* * * *
_ طهورا
میدونستم چی میخواد بگه بهش خیره شدم و گفتم :
_ اصلا نمیخوام حتی درموردش صحبت کنم پس میشه تمومش کنی !؟
با شنیدن این حرف من ساکت شد به چشمهام خیره شد بعد از گذشت چند دقیقه گفت :
_ بخاطر حرف های امیر ….
حرفش رو قطع کردم :
_ من نمیزارم با آزاده ازدواج کنی اردلان پس بیخود نمیخواد این حرف تکراری رو بگی و خودت رو خسته کنی ‌.

_ چرا نمیخوای من زودتر واقعیت رو بفهمم !؟
به چشمهاش خیره شدم و صادقانه جوابش رو دادم :
_ اولش کاری نداشتم احساس بدی داشتم خیلی زیاد از ازدواج تو و آزاده میدونی شاید این ازدواج صوری باشه و تو هیچ حسی نسبت بهم نداشته باشی اما تو با وجود اینا شوهر من هستی نمیتونم با هیچکس تو رو شریک بشم میفهمی !؟
با لحن خاصی گفت :
_ حسادت میکنی !؟
_ اسمش رو هر چی میخوای بزار اما من نمیخوام تو کنار آزاده باشی تحمل ندارم هر کاری لازم باشه انجام میدم اما نمیزارم بهش نزدیک بشی شنیدی !؟
_ آره
بلند شدم و خواستم برم که اردلان اسمم رو صدا زد :
_ طهورا
با شنیدن صداش ایستادم که اون هم بلند شد به چشمهام خیره شد و با صدای خش دار شده اش گفت :
_ کجا داری میری ؟!
_ اتاق
به سمتم اومد و قبل از اینکه بفهمم لبهاش رو روی لبهام گذاشت با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم که چشمهاش رو بسته بود و خیلی آروم لبهام رو به بازی گرفته بود و داشت میبوسید ، بدنم گر گرفته بود چرا اردلان داشت اینجوری رفتار میکرد چرا رفتار هاش انقدر غیر متعادل بود ، وقتی ازم جدا شد با صورت قرمز شده از خجالت بهش خیره شدم و به سختی گفتم :
_ چیکار کردی اردلان .
لبخندی روی لبهاش بود که باعث میشد بیشتر خجالت بکشم با لحن گیرایی گفت :
_ میخواستم حس مالیکتی که من بهت دارم رو نشونت بدم ‌گیج بهش خیره شدم منظورش چی بود از این حرف انگار سئوالی من رو فهمید چون به سمتم اومد لبهاش رو روی لبهام گذاشت و بوسه ی کوتاهی زد
خش دار در گوشم آروم زمزمه کرد :
_ این یه نوع احساس که من بهت دارم درست مثل حس حسادت تو !
بعدش از من جدا شد نگاه خیره ای بهم انداخت و رفت ، مات و مبهوت سر جام ایستاده بودم یعنی اردلان هم من و دوست داشت که این حرف و زد ، سرم رو تکون دادم این غیر ممکن بود اگه دوستم داشت بهم میگفت رک و راست دلیلی نداشت اینجوری حرف بزنه ، اما حرف هاش پس چرا این شکلی بود خدایا داشتم دیوونه میشدم نمیتونستم درک کنم اردلان و .
دستم رو روی لبهام گذاشتم و چشمهام رو بستم هنوز هم گرمی لبهاش رو روی لبهام احساس میکرد ، خدایا من دیوونه شده بودم انگار چرا داشتم الان به اینا فکر میکردم سرم رو تکون دادم و به سمت اتاق حرکت کردم .
* * * * *
_ برای جشن عقد تو رو هم دعوت میکنم .
با شنیدن این حرف آزاده خونسرد بهش خیره شدم و بیتفاوت از کنارش رد شدم جوری که انگار اصلا نشنیدم چی گفت میدونستم با این حرکت من اون دیوونه میشه
_ هی تو
با شنیدن صدای عصبیش اینبار ایستادم به سمتش برگشتم و بدون توجه به حرفی که زده بود گفتم :
_ الان اگه مزخرفاتت تموم شد زود باش بزن به چاک شنیدی اصلا وقتی برای شنیدن حرف های مفت و بی اساس تو ندارم .

_جرئت پیدا کردی طهورا خیلی بد داری با من حرف میزنی انگار یادت رفته حرف های چند دقیقه پیش من رو که گفتم من دارم با اردلان ازدواج میکنم .
پوزخندی بهش زدم و گفتم :
_ میدونم که داری با اردلان ازدواج میکنی اما یه چیز رو انگار نمیدونی تو که من اصلا ترسی ندارم و هر طوری دلم بخواد باهات صحبت میکنم ، الان هم زود باش گورت رو گم کن اصلا دوست ندارم باهات حرف بزنم .
عصبی به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت :
_ گستاخ
_ آزاده تو اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن صدای اردلان ساکت شد به سمتش برگشت و گفت :
_ اومده بودم تا طهورا رو برای جشن عقدمون دعوت کنم اما مثل اینکه خوشش نیومد که با من داشت دعوا میکرد .
پوزخندی بهش زدم چقدر این بشر بدبخت بود آخه حتی نمیشد براش افسوس خورد
اردلان خیلی سرد گفت :
_ بیا اتاق من آزاده همین الان .
و خودش رفت آزاده متعجب از شنیدن صدای سرد اردلان پشت سرش حرکت کرد ، لبخندی روی لبهام نشست الان خیلی دیدنی میشد چهره ی دیدنی آزاده بعد شنیدن اینکه اردلان بهش بگه عقد بهم خورده از ته قلبم ذوق داشتم واسه این موضوع و اصلا نمیتونستم قائم کنم .
_ طهورا
با شنیدن صدای ساناز از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه !؟
_ آره
_پرونده هایی که مربوط به جلسه قبل رو آماده کردی برای یه سری دیگه پرونده لازم دارم اومدم ببینم آماده شده یا نه !؟
_ آره همشون ترجمه شدند الان برات میارم وایستا .
پرونده ها رو براش آوردم دادم دستش که صدای باز شدن یهویی در اتاق اردلان اومد با چشمهای گرد شده به آزاده خیره شده بودم که با عصبانیت از اتاق خارج شد و رفت بیرون لبخندی کنج لبهام نشسته بود واقعیتش خیلی خوشحال شده بودم .
اردلان شوهر من بود چطور میتونستم با یکی دیگه شریک بشم اون رو
صدای متعجب ساناز اومد :
_ چش شده !؟
شونه ای بالا انداختم و بیتفاوت گفتم :
_ بیخیال این دختره دیوونه اس
ساناز سری به نشونه ی تاسف تکون داد رفت ، کنجکاو به سمت اتاق اردلان رفتم تقه ای زدم وقتی صدایی ازش نشنیدم در اتاق رو باز کردم سرش رو روی میز گذاشته بود ، بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت :
_ مگه بهت اجازه دادم اومدی داخل اتاق !؟
_ نه
با شنیدن صدای من سرش رو بلند کرد
_ پس چرا اومدی !؟
_ نگرانت شده بودم .
پوزخندی زد :
_ نگران حال من شده بودی یا کنجکاو بودی بفهمی به آزاده چی گفتم !؟
_ جفتش ، ولی میبینم حالت خیلی خراب شده انگار عاشق اون دختره بودی که به این حال و روز افتادی .

عصبی سرش رو بلند کرد نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ چجوری جرئت میکنی با من این شکلی صحبت کنی تو خودت رو چی فرض کردی طهورا ، نکنه فکر کردی من عاشقت هستم که هوا برت داشته هان !؟
خشک شده داشتم به حرف هاش گوش میدادم اصلا قادر نبودم صحبت کنم حرف هاش باعث شده بود تو شک برم اون تا این حد آزاده رو دوست داشت یعنی ! چشمهام پر از اشک شده بود اما اون بدون اینکه توجهی به چشمهای پر از اشک من بکنه از سرجاش بلند شد به سمتم اومد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ اگه تا امروز بهت چیزی نگفتم و ساکت موندم فقط بخاطر این بود که دوست نداشتم قلبت رو بشکنم پس پرو نشو و فکرای بیخود نکن الانم گمشو بیرون زود باش نمیخوام جلوی چشمهام باشی .
باورم نمیشد اینی که جلوی چشمهام ایستاده بود همون اردلان مهربون و خوش قلبی بود که تا دیشب باهام خیلی خوب رفتار میکرد پس یهو چیشد که باهام این شکلی بد شد یعنی من کار اشتباهی انجام داده بودم یا شاید هم اون عاشق آزاده شده بود و رفتار بدی که داشت برای همون بود احساس کردم قلبم داره تیر میکشه
بدون اینکه به چشمهاش نگاهی بندازم گفتم :
_ خیلی سخت شنیدن حرف هات اردلان من قصد بدی نداشتم یا کاری انجام ندادم که این حرف های زشت و بد رو بهم نسبت بدی خیلی قلبم شکست با شنیدن حرف هات .
بعدش ازش فاصله گرفتم و از اتاق خارج شدم داخل اتاق خودم که شدم اجازه دادم اشکام سرازیر بشن اما من چرا داشتم گریه میکردم بخاطر شنیدن حرف هایی که اردلان بهم زده بود یعنی من انقدر خار و خفیف بودم !
* * * * *
اصلا حتی یه کلمه هم باهاش حرف نزدم اردلان باعث شده بود قلب من شکسته بشه با شنیدن حرف هاش به این پی بردم که اون آزاده رو دوست داره و برای از دست دادنش عصبی شده پس من باید ازش جدا میشدم تا اون به عشقش برسه من نمیتونستم برای دوست داشتن یکطرفه خودم خودخواهی کنم و باعث بشم اردلان عذاب بکشه .
_ اردلان میخوام باهات صحبت کنم .
با چشمهای بی احساس و سردش بهم خیره شد و گفت :
_ بگو میشنوم .
از شنیدن صدای سردش قلبم گرفت اما به روی خودم نیاوردم و با صدایی که سعی میکردم هیچ لرزشی نداشته باشه گفتم :
_ من میخوام طلاق بگیرم .
اردلان پوزخندی کنج لبهاش نشست و گفت :
_ باشه !
و بعدش در مقابل چشمهای گشاد شده از بهت من گذاشت رفت بدون اینکه حتی یه کلمه دیگه حرفی بزنه دستم رو روی قلبم گذاشتم باورم نمیشد اون خیلی راحت قبول کرد فقط گفت باشه یعنی انقدر از من بیزار بود و میخواست زود از شرم خلاص بشه که فقط گفت باشه کاش امشب خدا نفسم رو ازم میگرفت خیلی سخت بود امشب دووم بیارم

اردلان تا صبح خونه نیومد و من با همون حال بد وسط سالن نشسته بودم و تا خود صبح داشتم اشک میریختم اون باشه اردلان داشت عذابم میداد خیلی احمق بودم خیلی زیاد که فکر میکردم اردلان نسبت به من یه احساسی داره اون چه احساسی میتونست نسبت به من داشته باشه آخه من یه دختر طرد شده بودم !
به سختی بلند شدم و به سمت اتاق رفتم روی تخت دراز کشیدم چشمهام داشت سیاهی میرفت نمیدونم چیشد که چشمهام گرم شد و دنیا تیره و تار شد جلوی چشمهام .
با احساس سرگیجه شدیدی که داشتم چشمهام رو باز کردم اتاق تاریک بود لامپ رو روشن کردم نگاهی به ساعت انداختم که دوازده شب رو داشت نشون میداد من چرا اینقدر خوابیده بودم و حتی شرکت هم نرفته بودم کمی به مخم فشار آوردم که تموم اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد ، دوباره اشک تو چشمهام جمع شد اما سریع پسش زدم بس بود هر چقدر گریه کرده بودم اصلا مگه برای اون مهم بود !
اصلا از دیشب تا حالا کجا بود پوزخند عصبی زدم خوب مشخص بود کجا بوده پیش آزاده بخاطر بهم خوردن ازدواجش با اون عصبی شده بود .
بلند شدم و از اتاق خارج شدم بدون اینکه وضعیت داغون خودم رو درست کنم میدونستم چشمهام بخاطر گریه و خوابیدن زیاد ورم کرده
لباس هام که چروک شده بود و خیلی افتضاح ، به سمت آشپزخونه خواستم برم که صدای بم اردلان اومد :
_ از دیشب تا حالا خواب بودی !؟
دستام مشت شد پس حتی صبح هم تا شب خونه نیومده بدون اینکه جواب سئوالش رو بدم راهم رو به سمت آشپزخونه کج کردم یه قرص آرامبش همراه با اب خوردم خواستم از آشپزخونه خارج بشم که اردلان سر راهم قرار گرفت بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم :
_ برو کنار
_ از دست من ناراحت هستی !؟
سرم و بلند کردم عصبی لبخندی زدم و گفتم :
_ چرا باید از دستت ناراحت باشم مگه چه کاری انجام دادی !؟
_ بخاطر طلاق !
_ من گفتم طلاق میگیریم و تو هم گفتی باشه این وسط چیزی وجود نداره که باعث ناراحتی من شده باشه الان هم برو کنار اردلان خسته ام میخوام برم بخوابم .
بدون اینکه از سر راه من بره کنار گفت :
_ به چشمهام نگاه کن !
به چشمهاش زل زدم چشمهاش پر از حرف بود ، پر از حرف های نگفته که نمیدونستم میخواد درمورد چی صحبت کنه
_ برو کنار .
_ باشه
از سر راهم کنار رفت کمی متعجب شدم اما اصلا به روی خودم نیاوردم اومدم که برم بی هوا دستش روی دستم نشست و من رو به سمت خودش کشید که پرت شدم تو بغلش دستش دورم حلقه شد و محکم داشت من رو به خودش فشار میشد ، بی اختیار چشمهام بسته شد و نفس عمیقی کشیدم بوی خیلی خوبی داشت بدنش داشتم بیهوش میشدم ، صداش مثل لالایی کنار گوشم بلند شد :
_ من هیچوقت قصد طلاق دادن تو رو ندارم طهورا بار ها هم بهت گفته بودم تو همیشه همسر من باقی میمونی .

بی اختیار پوزخندی کنج لبهام نشست خیلی خنده دار بود حرفش اون خیلی راحت قبول کرد من رو طلاق بده و حالا حرفش رو پس گرفته بودم عصبی تقلا کردم دستش رو برداره اما اون حلقه دستش رو دورم تنگ تر کرد و با صدای خش دار شده گفت :
_ انقدر تقلا نکن نمیزارم بری .
_ چرا تو که تا چند دقیقه پیش خوب داشتی حرف میزدی از طلاق دادن من پس چیشد یهو منصرف شدی نکنه سرت به جایی خورده یا آزاده خانوم به شما پشت کردن !؟
_ دیگه داری مزخرف میگی طهورا خودت هم خوب میدونی من هیچ علاقه ای نسبت به آزاده ندارم .
عصبی پوزخندی بهش زدم و گفتم :
_ من از کجا باید بدونم که تو علاقه ای به آزاده نداری مخصوصا با کار هایی که انجام دادی بعدش اردلان اصلا مهم نیست چون ازدواج ما با عشق نبوده که …
دستش رو روی لبم گذاشت که ساکت بهش زل زدم نفس عمیقی کشید و گفت :
_ حرفی نزن که بعدا پشیمون بشی !
_ از چی باید پشیمون بشم اردلان ، لطفا دستت رو بردار میخوام برم دارم اذیت میشم .
_ اما باید حرف های من و بشنوی .
_ حرف !؟
پوزخند عصبی زدم و گفتم :
_ بنظرت حرفی بین ما باقی مونده اردلان تو دیشب خیلی عادی گفتی باشه طلاق میگیریم .
_ چرا انقدر بابت شنیدن موافقت من عصبی شدی ، تو عاشقم شدی !؟
با شنیدن این حرفش دست از تقلا کردن برداشتم خشک شده بهش خیره شدم ، نفس عمیقی کشیدم باورم نمیشد اون همچین چیزی داشت از من میپرسید ، من واقعا عاشقش بودم اما اون که نمیدونست و نباید هم میفهمید نمیخواستم ### تمسخرش بشم مخصوصا اون که هیچ علاقه ای نسبت به من نداشت و آزاده رو دوست داشت با یاد آوری آزاده با سردی تمام گفتم :
_ من هیچوقت عاشق یکی مثل تو نمیشم‌ !
با شنیدن این حرف من چشمهای اردلان بخ بست جوری که ترسیدم از حرفی که زده بودم کاش این حرف رو اصلا نمیزدم ، ولی دیگه دیر شده بود .
اردلان دستش رو برداشت و سرد گفت :
_ برو
پشیمون از حرفی که زده بودم گفتم :
_ اردلان من …
حرفم رو قطع کرد و با صدای بلندی داد زد :
_ گفتم برو .
ترسیده از شنیدن صدای داد بلندش دستم رو روی قلبم گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم داخل اتاق که شدم روی تخت نشستم و اجازه دادم اشکام صورتم رو خیس کنند بابت حرفی که بهش زده بود خیلی ناراحت بودم اما چاره چی بود من که نمیتونستم به عشقم پیشش اعتراف کنم و اون هم عاشق آزاده بود
امروز دیدم بخاطر اون حالش چقدر خراب شده بود من هیچوقت شانس نداشتم همیشه بدبختی نصیب من میشد .

نوشته رمان رئیس‌کارمند پارت ۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن