آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان رئیس کارمند پارت۱۹

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

طاها پوزخندی زد و با لحن بدی گفت :
_ زنت ؟ بهتر نیست بگی قاتل داداشت این اسم براش …
_ بسه !
با شنیدن صدای داد عمه طاها ساکت شد و متعجب بهش خیره شد که عمه خودش ادامه داد :
_ دوست ندارم هیچ بی احترامی امشب به طهورا بشه اون الان عروس منه و زن اردلان پس هر کسی بهش توهین کنه جوابش رو میشنوه حتی اگه اون شخص تو باشی طاها
طاها بهت زده گفت :
_ عمه
_ من حرفام و گفتم تو باید خیلی خوب متوجه شده باشی بهت چی گفتم درسته ؟
طاها فقط سرش رو تکون داد :
_ شنیدم
بعدش به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت :
_ بیا آقاجون منتظرت هست
همراهش به سمت آقاجون رفتم اشک تو چشمهام جمع شده بود آقاجون با مهربونی دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت :
_بیا پیش من خیلی وقته منتظرت هستم .
همین حرفش باعث شد برم تو بغلش شروع کردم به گریه کردن و آقاجون هم داشت من رو نوازش میکرد چشمهام شده بود کاسه خون ازش جدا شدم و با بغض نالیدم :
_ کاش هیچوقت نمیرفتید آقاجون
فقط لبخند تلخی زد که صدایی اومد :
_ سلام
با شنیدن صدای آزاده بهت زده به سمتش برگشتم باورم نمیشد اون هم امشب اومده بود ، اردلان به خودش اومد و با غیض گفت :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
آزاده لبخندی تحویلش داد و گفت :
_ منم امشب دعوت بودم عشقم !
صدای مامان اومد :
_ من دعوتش کردم اون زن توئه اردلان پس اقاجون باید میدیدش
با شنیدن این حرف من احساس کردم چیزی تو وجودم شکست یعنی تا این حد براش بی ارزش شده بودم حتما شده بودم که همچین کاری انجام میداد .
بعدش آزاده اومد کنار اردلان ایستاد و دستش رو دور بازوش حلقه کرد
آقاجون ناراحتی من و دید برای همین خیلی محکم گفت :
_ من میخوام با طهورا صحبت کنم تنها شما مشغول باشید .
بعدش بدون توجه به بقیه دست من رو گرفت و همراهش به سمت اتاق رفتیم همین که داخل شدیم آقاجون با تاسف سرش رو تکون داد
_ باورم نمیشد مامانت امشب همچین کاری انجام داده باشه خیلی نسبت بهت دیدش عوض شده وای به حال روزی که حقیقت فاش بشه اون وقت چجوری میخواد تو چشمهات نگاه کنه !.

با شنیدن این حرف آقاجون چند دقیقه خشک شده بهش خیره شدم بعدش با صدای گرفته گفتم :
_ شما از همه چیز خبر دارید ؟
بدون توجه به این حرف من رفت نشست بعدش بهم اشاره کرد بشینم رفتم روبروش نشستم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ بعد مرگ اردوان خیلی شکه و ناراحت شده بودم برای همین حالم بد شد سکته کردم مریض شدم بابات و بقیه من و فرستادند مشهد تا دور از همه باشم و حالم عوض بشه اما تموم مدت فکرم پیش تو بود همش میدونستم اذیتت میکنند هر بار بهشون میگفتم میگفتند نه از هیچ چیزی خبر نداشتم مادر بزرگت هم خیلی بیقراری میکرد خیلی سخت گذشت تا اینکه عمت باهام تماس گرفت همه چیز رو تعریف کرد و گفت به کمکم نیاز داره برگردم منم اومدم بدون اینکه به هیچکس چیزی بگم .
با بغض گفتم :
_ کاش زودتر میومدید
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید :
_ دوست داشتم زودتر برگردم اما یه سری اتفاقات افتاد که نشد ولی حالا برگشتم و کنارت هستم به هیچ عنوان دیگه قصد ندارم ترکت کنم
_ آقاجون
_ جان
_ هیچوقت نمیتونم مامان و بابام رو ببخشم اونا بدتر از بقیه من رو مجازات کردند ، طرد کردند وقتی با اردلان ازدواج کردم بار ها سعی کردند اردلان من رو طلاق بده و پرتم کنه بیرون از خونش ، باشه دلیل طرد کردنشون مشخص حق داشتند اما چرا تا این حد نسبت به من کینه داشتند مگه چیکارشون کرده بودم ؟
با شنیدن این حرف من نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و گفت :
_ یه روزی اونا هم پشیمون میشند دخترم پس تا رسیدن اون روز منتظر باش
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ پشیمونی سودی نداره اونا باعث شکسته شدن قلب من شدند
_ میدونم درک کنم چه حس و حالی داره اما فراموش کن و سعی کن دوباره زندگیت رو بسازی
با شنیدن این حرف چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ دارم تلاش میکنم زندگیم رو از نو بسازم !

نوشته رمان رئیس کارمند پارت۱۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن