آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان رئیس کارمند پارت۲۴

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

اردلان پوزخندی زد و گفت :
_ تنها شما نه هممون و بازی دادند بعدش کار اونا همینه بازی دادن بقیه اما من کاری میکنم باهاشون که هیچوقت فراموش نکنند بشینید و تماشا کنید
عمه نگران بهش خیره شد :
_ اردلان دیوونه نشو قرار شد همه با هم بفهمیم ، یه وقت کاری انجام ندی باعث بشه اتفاقی واست بیفته
اردلان سرش رو تکون داد :
_ خیالت راحت مامان
_ راستی بنظرت پیشنهاد من و قبول میکنه ؟
اردلان با شنیدن این حرف من خندید
_ آره
_ شک دارم قبول کنه ندیدی چقدر عصبی شده بود .
_ هر چقدر عصبی بشه باز هم میاد قبول میکنه اون قبل ما دنبال قاتل بوده پس به همین راحتی بیخیال نمیشه و میاد فردا جواب مثبت میده به اون پیشنهاد
صدای عمه بلند شد :
_ چه پیشنهادی !؟
اردلان جوابش رو داد ؛
_ اینکه یه کاری کنه تینا عاشقش بشه !.
عمه چشمهاش گرد شد بهت زده داد زد :
_ چی ؟
_ مامان آروم باش فقط یه مدت قراره به تینا نزدیک بشه تا اون عاشقش بشه بعدش بفهمه قضیه ی قتل اردوان چی بوده فقط همین
عمه اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ ببینم شما دوتا دیوونه شدید ؟
_ نه
_ پس عقلتون رو کامل از دست دادید که اومدید روبروی من نشستید و دارید همچین چیزی میگید باشه تینا دشمن ما اما اون یه زن متاهل هست نمیشه همچین چیزی گناه کبیره هست !.
اینبار من گفتم :
_ متاهل نیست
عمه با صورت اخم آلودش بهم خیره شد :
_ یعنی چی متاهل نیست دیوونه شدی ؟
_ نه

_ پس چی داری میگی ؟ خواهرت ازدواج کرد مگه تو نمیدونی ؟
_ میدونم ازدواج کرده بود بعد اینکه من زندان افتادم اما این و هم میدونم که زیاد طول نکشیده و طلاق گرفته هیچکس هم نمیدونه چون دوست داشت همیشه مجردی زندگیش رو بگذرونه
عمه چشمهاش گرد شد :
_ همچین چیزی اصلا امکان نداره پس چرا خانواده ات تا حالا متوجه این موضوع نشدند
_ اتفاقا همچین چیزی امکان داره و هست ، بعدش میمونه خانواده من چرا خبردار نشدند چون تینا خیلی باهوش این مسئله رو هم یه جوری نشون داده شک ندارم بعدش عمه من مطمئن هستم طلاق گرفته .
_ اصلا بگو ببینم خود تو از کجا فهمیدی ؟
به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ یه مدت پیش تو مهمونی شنیدم طلاق گرفته از بهترین دوستش چون مست بود خیلی راحت میگفت حرفاش و
عمه با حرص گفت :
_ این دختر واقعا یه شیطان هست چجوری تونسته این همه مدت همچین کار هایی انجام بده .
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام شکل گرفت و گفتم :
_ اون خیلی راحت میتونه همچین غلطایی بکنه بدون هیچ ترسی ، پس این بهترین راه هست که امیر بهش نزدیک بشه و کاری کنه عاشقش بشه !.
_ وقتی تینا انقدر زرنگ طلاق گرفته و سال ها هیچکس نفهمیده ، پسر من و کشت انداخت گردن تو چجوری انقدر احمق هست عاشق امیر میشه ؟
_ چون نقطه ضعف تینا پسر هست ، بعدش اون اگه عاشق بشه چشمهاش کور میشه و عقلش همینطور بعدش شک ندارم امیر خیلی خوب میتونه اینکارو انجام بده .
عمه با بهت سرش رو تکون داد :
_ من هنوز تو شک حرفایی که شنیدم هستم ، نمیدونم هر کاری خودتون میدونید خوبه بکنید اما تینا خیلی خطرناک اگه متوجه بشه ؟
_ تا تینا بخواد متوجه بشه کار ما باهاش تموم شده پس به این چیزا فکر کنید .
اردلان رفت کنارش مادرش نشست دستش رو دور شونه اش حلقه کرد و گفت ؛
_ مامان آروم باش نیاز به ترس نیست به ما اعتماد کن !

امیر اومده بود خونه ی ما تا درمورد تصمیمش بهمون بگه میدونستم موافقت میکنه ، جفتمون کنار هم نشسته بودیم امیر هم روبروی ما نشسته بود کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ باشه من به تینا نزدیک میشم تا عاشقم بشه اما بعدش فکر کردید تینا چجوری میاد واقعیت رو بهم میگه ؟ اون برای اینکه من و از دست نده هر کاری میکنه پس …
حرفش رو قطع کردم :
_ میدونی چیه وقتی عاشقت شد یه شب کاری کن مست بشه همه چیز رو میگه
چشمهاش گرد شد
_ بیینم طهورا تو زده به سرت میفهمی چی داری میگی ؟
_ من میفهمم دارم چیکار میکنم از این به بعدش با تو هست که چیکار میکنی .
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ باشه قبول
لبخندی روی لبهام نشست که ادامه داد :
_ اما میدونم این نقشه اصلا جواب نمیده !.
اردلان به امیر خیره شد و گفت :
_ فقط مواظب باش خودت عاشقش نشی !.
امیر اخماش رو تو هم کشید
_ من چرا باید عاشقش بشم مگه دیوونه شدم ؟
اردلان خونسرد بهش خیره شد :
_ نه دیوونه نیستی اما عشق دست خود آدم نیست یهو میاد
امیر با غضب بهش خیره شد :
_ من هیچوقت به قلبم اجازه نمیدم عاشق یه قاتل بشه اون هم یه زن مثل تینا که اصلا ملاک من نیست و مهم تر از همه من عاشق نگار هستم و …
ساکت شد من و اردلان با چشمهای ریز شده بهش خیره شدیم که دستی لای موهاش کشید و هول شده گفت :
_ منظورم اینه که …
وسط حرفش پریدم :
_ تو منظورت رو خیلی خوب گفتی !
اردلان با خنده گفت :
_ مبارک باشه داداش کی عاشق شدی ما نفهمیدیم ؟
امیر با حرص اسمش رو صدا زد :
_ اردلان
اردلان دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت :
_ باشه حالا عصبی نباش فقط یه سئوال پرسیدم

با شیطنت پرسیدم :
_ نگار کیه امیر ؟
به سمتم برگشت نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت :
_ نگار دختریه که عاشقش هستم قرار شده بعد تموم شدن این ماجرا برم خواستگاریش اما حالا باید بشینم نقش بازی کنم تا تینا عاشقم بشه ، باید به نگار بگم چیه قضیه وگرنه فکر میکنه بهش خیانت میکنم و …
اردلان وسط حرفش پرید :
_ فعلا نباید بهش چیزی بگی امیر
امیر به سمتش برگشت و گفت :
_ چرا نباید چیزی بهش بگم مگه چیشده ؟
با شنیدن این حرفش نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت :
_ چون ممکنه به گوش تینا برسه یا واکنش خوبی نشون نده .
_ اما …
_ حق با اردلان امیر این موضوع خیلی حساس اصلا شوخی بردار نیست نباید هیچکس خبردار بشه بعدش اگه نگار چیزی فهمید خودم بهش توضیح میدم که البته فکر نمیکنم تا پایان این قضیه چیزی بفهمه چون خودی نیست از کجا میخواد بفهمه ؟
_ اتفاقا خودی هست !
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد با بهت گفتم :
_ دختر عمه ؟
سرش رو تکون داد
_ آره
اردلان بلند شد دستاش رو تو جیبش فرو کرد و گفت :
_ با این وجود این نقشه کنسل میشه
_ نه نمیشه
جفتشون به من خیره شدند و همزمان گفتند :
_ چرا !؟
_ چون من با نگار حرف میزنم و بهش میگم بعدش نگار دختر عاقلی هست میشناسمش اون هیچوقت آدمی نیست که بره جایی چیزی بگه
امیر دو دل بهم خیره شده بود
_ باهاش تماس بگیر بیاد اینجا
_ میخوای باهاش حرف بزنی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ اره
_ مطمئنی طهورا ؟
به سمت اردلان برگشتم و گفتم :
_ چاره ی دیگه ای نداریم اردلان باید امتحان کنیم اینم یه ریسک هست .

نوشته رمان رئیس کارمند پارت۲۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن