آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان رئیس کارمند

رمان رئیس‌کارمند

قسمتی از رمان رئیس‌کارمند

امروز بعد گذشت دو سال بود قرار بود اردلان شوهر غیابی ام رو ببینم ، کسی که وقتی داشتم قصاص میشدم بخاطر قتل داداشش درست اخرین لحظه که پای چوبه دار بودم من رو بخشید اما به شرط ازدواج باهاش ، من هیچوقت مرتکب قتل نشده بودم اما هیچکس جز من و تینا از این ماجرا خبر نداشت!
تینا خواهرم میخواست ازدواج کنه که یه شب اردوان مست کرده بود میخواست بهش ### کنه تینا هم برای دفاع از خودش مرتکب قتل غیر عمد شد!
بخاطر اینکه ازدواجش خراب نشه من قتل رو به گردن گرفتم تموم خانواده ام بخاطر این موضوع من رو طرد کردند ، عمه با فوت پسرش اردوان داغون شد و فقط تنها یه چیز میخواست قصاص من!
غرق افکارم بودم که یکی از پشت زد روی شونم و گفت:
_ ِچته غرق شدی !؟
به سمتش برگشتم چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_ چ مرگته تو باز عین جن سر و کله ات پیدا میشه!
پشت چشمی برام نازک کرد و با هیجان شروع کرد به تعریف کردن
_وای نمیدونی چیا شنیدم قراره رئیس جدید بیاد شنیدم هیکلش عین این مانکن هاست چهره اش شبیه بازیگرای هالیوودی اوووف نمیدونی چ جیگری قراره بیاد!
با تاسف سری تکون دادم و گفتم:
_خاک تو سرت جمع کن خودت و انگار تا حالا تو عمرت هیچوقت پسر ندیدی! انقدر ازش تعریف میکنی معلوم نیس چ انگلی قراره بیاد!
تا خواست چیزی بگه نگاهش به جلو افتاد دهنش عین ماهی باز و بسته شد
_چت شده تو خل شدی نکنه این رئیس جدید نیومده عقل و هوش تو یکی رو برده امیدوارم مثل دفعه قبل ریده نشه بهت یه پیرمرد کچل بیاد!

به سمت جلو برگشتم که با دیدن کسی که روبروم بود حس کردم رنگ از صورتم پرید
اردلان بود با یه تیپ کاملا رسمی حق با صدف بود زیاد از حد خوشتیپ شده بود البته اگه اخم غلیظ روی صورتش رو فاکتور میگرفتیم ، رسما بدبخت شده بودم اردلان به عنوان رئیس جدید شرکت اومده بود یعنی اون این شرکت رو خریده بود
مطمئن بودم اولین کاری که میکرد من رو اخراج میکرد بعد از اون ماجرا خانواده ام از همه نظر من رو طرد کرده بودند اگه از اینجا اخراج میشدم باید میرفتم کاسه گدایی تو خیابون دست میگرفتم!

با سقلمه ای که نیوشا بهم زد به خودم اومدم نگاهم به اردلان افتاد که با اخم داشت بهم نگاه میکرد ، نگاهم و ازش گرفتم سرم رو پایین انداختم بیش از حد تغیر کرده بود خوشتیپ تر از گذشته شده بود با رفتن اردلان به سمت اتاقش نیوشا به سمتم برگشت و گفت:
_وای عجب جیگیری بود طهورا دیدی!؟
ناله وار بهش خیره شدم و گفتم:
_آره
با اومدن منشی شرکت از سر جاش بلند شدم و به سمت اتاق کارم رفتم تا ترجمه ها رو بنویسم هنوز چند دقیقه از کار کردنم نگذشته بود که صدای زنگ گوشی اتاق بلند شد با دیدن شماره اتاق اردلان برداشتم و جواب دادم:
_بله !؟
صداش تو گوشی پیچید
_بیا اتاق
و صدای بوق تو گوشی پیچید لعنتی چقدر مغرور بود این بشر ، بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم که صدای بم و مردونه اش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم
به سختی لب باز کردم و گفتم
_رئیس با من کاری داشتید !؟
بلند شد به سمتم اومد با اخم بهم خیره شد و گفت:
_تو داخل شرکت من دقیقا چ غلطی میکنی !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم وا رفتم میدونستم الان که بگه اخراجی پس چرا باید جلوش موش میشدم قشنگ خودم رو خالی میکردم حداقل ، گستخانه زل زدم به چشمهاش و گفتم:
_کور که نیستی دارم اینجا کار میکنم
پوزخندی تحویلم داد و قشنگ به سمتم اومد حالا تقریبا بهم چسپیده بود دستاش رو دو طرفم گذاشت خیره به چشمهام شد و با همون اخم روی پیشونیش گفت:
_پس بلاخره قاتل برادرم رو دیدم
بعد مکث کوتاهی با لحن مسخره ای گفت:
_همسر غیابیم رو !
حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه با صدای لرزون شده ای گفتم
_دستت و بردار
پوزخندی زد و گفت
_چیه از من میترسی !؟ اون موقع که داشتی داداشم رو میکشتی نترسیدی ### خانوم الان ترسیدی آره !؟
با شنیدن ### داغ کردم من هر چی بودم اون حق نداشت انگ ### بودن بهم بزنه با خشم بهش خیره شدم و گفتم:
_### خودتی و ننه ی …
با تو دهنی محکمی که بهم زد ساکت شدم با عصبانیت داد زد:
_ اسم مامان من رو به زبون کثیفت نیار
با شنیدن صدای دادش از ترس موش شدم ساکت دوباره بهش خیره شدم نباید به مادرش فحش میدادم این اصلا درست نبود اما وقتی قاطی میکردم هیچی جلو دارم نبود

با شنیدن صدای در اتاق از من فاصله گرفت و گفت:
_بفرمائید
در اتاق باز شد و منشی اومد داخل که نفس راحتی کشیدم
_تو میتونی بری
با شنیدن این حرفش سریع از اتاق خارج شدم خداروشکر که هیچ اتفاق خاصی نیفتاد اما من تا کی میتونستم ازش فرار کنم اردلان برگشته بود تا انتقام بگیره اون من رو از پای چوبه دار نجات داد تا با زنده موندنم ازم انتقام بگیره ذره ذره ، تموم این سال ها ذره ذره زجر کشیدم توسط خانواده ام ، خانواده ای که من رو طرد کرده بودند فامیلی که یه روزی دوستم داشتند حالا چشم دیدن من رو هم نداشتند جز دوستم نگار هیچکس دیگه ای رو نداشتم همش هم بخاطر این بود که فکر میکردند من قاتل اردوان هستم ، واقعا نمیدونم اون شب چ اتفافی بین اردوان و تینا افتاد اما وقتی اومدم با صحنه قتلش مواجه شدم نمیتونستم بزارم خواهرم بدبخت بشه اون هم درست موقعی که میخواست به عشقش برسه خودم پیش قدم شدم و قتل رو به گردن گرفتم
ولی چقدر بد بود چون اولین کسی که من رو طرد کرد خواهرم تینا بود هیچوقت اون روز رو فراموش نمیکنم اما اگه باز هم برگردم به گذشته همون کار رو انجام میدم نمیزارم خواهرم بدبخت بشه.
بلاخره بعد از تموم شدن ساعت کاری به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم زیاد طول نکشید که اتوبوس اومد و سوار شدم ، خانواده پولداری داشتم اما از وقتی که طرد شده بودم هیچکدومشون هیچ چیزی بهم نمیدادن و تموم وسایلم رو ازم گرفته بودند
من هم مجبور شده بودم صبح تا شب کار کنم حتی گاهی وقت ها اضافه کاری وایمیستادم تا تو ماه پول کم نیارم آه تلخی کشیدم چقدر زندگی سخت شده بود.
_سلام
مامان نگاهش رو ازم گرفت ، صدای عصبی طاها بلند شد
_گمشو داخل اتاق اومدی اشتهای مامان رو کور کنی اینجا وایستادی عین آینه دق!؟
با شنیدن این حرفش سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس کردم سرم رو دزدیدم تا اشک داخل چشمهام رو نبینه سریع به سمت اتاقم رفتم داخل اتاقم که شدم در رو محکم بستم تند تند نفس عمیق میکشیدم دوست نداشتم گریه کنم من خودم این وضعیت رو درست کرده بودم پس گریه هیچ فایده ای نداشت
مامان بابا طاها محمد نیایش همه سر میز شام بودند و داشتند با عشق شام میخوردند اما من سال ها بود که دیگه حق نداشتم سر اون میز باشم.
سرم رو روی بالشت گذاشتم و سعی کردم بخوابم.
با شنیدن صدای قار و قور شکمم کلافه سر جام نشستم خیلی زیاد احساس گرسنگی میکردم از موقع نهار که فقط یه نون پنیر خورده بودم دیگه هیچ چیزی نخورده بودم داخل خونه هم حق نداشتم با بقیه سر میز شام باشم و چیزی بخورم
بلند شدم از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا یه چیزی بخورم ساعت دو نصف شب بود و همه خواب در یخچال رو باز کردم با دیدن کیک چشمهام برق زد سریع بیرون آوردمش و روی میز گذاشتم مشغول خوردن شدم که لامپ آشپزخونه روشن شد
نگاهم به بابا افتاد که داشت با خشم بهم نگاه میکرد
_ پسر خواهرم رو کشتی الان با خیال راحت نشستی داری کیک میخوری آره نمک نشناس
با شنیدن این حرفش چونم لرزید
_بابا
بابا عصبی فریاد زد
_ به من نگو بابا خفه شو فهمیدی
اشک تو چشمهام جمع شد چقدر سخت بود شنیدن این حرف ها بابایی که قبلا بهم کمتر از گل نمیگفت حالا جز توهین و فحش هیچ چیزی ازش نمیشنیدم
با شنیدن صدای داد و بیداد بابا صدای طاها اومد
_چیشده بابا !؟
_ این سلیطه همش تقصیر اینه
طاها با شنیدن این حرف بابا به سمتم اومد و با خشم محکم کوبید تو دهنم که شوری خون رو داخل دهنم احساس کردم با خشم بهم خیره شد و غرید
_ انقدر میزنمت تا جون بدی احمق با ### بازیات اردوان رو به کشتن دادی بهش تهمت زدی حالا میخوای بابا رو به کشتن بدی آره
پرتم کرد وسط آشپزخونه و شروع کرد به لگد زدن بیصدا فقط گریه میکردم و همین باعث میشد بیشتر من رو به باد کتک بگیره
وقتی خسته شد از کتک زدن من بهم خیره شد و گفت
_ گمشو داخل اتاقت نمیخوام ریختت رو بببنم کثافط
به سختی از روی زمین بلند شدم انقدر کتک خورده بودم که حتی نای راه رفتن هم نداشتم دستم رو به دیوار گرفتم و رد شدم نگاهم به بابا افتاد که بدون هیچ حسی داشت بهم نگاه میکرد چقدر بی رحم شده بودن من دخترشون بودم چجوری میتونستند انقدر بیتفاوت برخورد کنند

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پاذت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت۱۵ به زودی…

رمان فوق آنلاین بوده و زمان پارت گذاری هر ۳ یا ۲ روز یکبار میباشد

نوشته رمان رئیس کارمند اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن