آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان شاهزاده خون پارت۲

رمان شاهزاده خون

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان شاهزاده خون از ابتدای صفحه بر روی قسمت بعد و یا قبل کلیک کنید و یا از اینجا وارد شوید

آرگوت– ببین کرالن، درباره‌ی حرفایی که حدس میزنم ماروین به تو گفته باید یچیزایی رو بهت توضیح بدم
کرالن بالحنی بدور از دلخوری به او اطمینان داد:
کرالن– راستش برام دور از ذهن نبود که دوشیزه لارا راضی به ازدواج نباشه
درواقع دلیل اصلی انتخاب کرالن نیز همین بود! او امید داشت که اگر نتوانست با ازدواج مخالفت کند و سراخر وادار به اینکار شد با لارا از در دوستی وارد شود و از او بخواهد در خلوتشان مثل دو دوست باشند نه زن و شوهر
آرگوت– لارای ما هنوز کم سن و سال و حساسه. بعلاوه مواجه شدن با این شرایط برای اونم ناگهانی بود، اگه منو نیکولاس شناخت کاملی از تو نداشتیم و مطمئن نبودیم چه پسر خوش قلب و نجیبی هستی امکان نداشت به این زودیا بفکر شوهر دادنش بیفتیم
کرالن– بخاطر اعتمادتون ممنونم جناب آرگوت ولی من ابداً دلم نمیخواد دوشیزه لارا رو برنجونم. امیدوارم قبل از شروع ضیافت فرصت بشه باهاش حرف بزنم و اینو بهش بگم
آرگوت حاشیه‌ی کت سیاه خوش دوختش را به دوطرف کنار زدو دستانش را درجیب شلوارش فرو برد:
آرگوت– اون نگرانه، فکر میکنه چون اینجاست ممکنه ما برای ازدواج مجبورش کنیم
کرالن سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو گفت– درک میکنم. ماروین اینو بهم گفت
چشم و ابروی خوش‌نقش سیاهش که در زمینه‌ی پوستی شفاف و روشن خودنمایی میکرد به نگاه کرالن گره خورد و درحالی که لبخندی اطمینان بخش برچهره داشت گفت – برای منو نیکولاس همه چیز بستگی به نظر تو و لارا داره و بعد تصمیمتون هرچی که باشه ما حمایت میکنیم. از هردوتون! چون میدونم که الان توهم تحت فشاری
دوباره شروع به قدم زدن کردند و درحالی که همان مسیر را برمیگشتند آرگوت ادامه داد:
آرگوت– بااینحال پسرم، اینم بهت بگم که واقعا خوشحال میشم اگه شما دوتا باهم به تفاهم برسید و تو داماد ما بشی
پس از اینکه باره دیگر به مقابل طاق قوسی رسیدند کرالن درحالی که سعی داشت لحنش عادی بنظر برسد گفت– به دوشیزه لارا حسادت میکنم که همچین خانواده‌ای داره
آرگوت باحالتی اطمینان بخش بازوی کرالن را فشردو درحالی که به چشمانش می نگریست گفت– مارو از خودت بدون کرالن. منو و نیکولاس از حالا به پادشاه آینده اعلام وفاداری میکنیم
حالا که هم ماروین و هم آرگوت به او درباره‌ی نارضایتی لارا گفته بودند بنظر می رسید لازم است چند کلمه‌ای با او حرف بزند. پس از خداحافظی با آرگوت، ملازمی را بدنبال او فرستادو خودش هم کنار همان طاق قوسی منتظر ایستاد
تمام آن یک هفته را در اضطراب و التهاب طی کرده بود. در دعوتنامه‌ای که برای تائوس فرستاد ذکر کرد که آنشب قرار است چه رخ دهد، حالا تائوس میدانست او چه اوضاع خطرناکی دارد و کرالن با خود میگفت حتماً اینبار برای دلگرم کردن او می آید
افکارش حوالی قبیله‌ی میروتاش می چرخید که دوشیزه لارا نیز رسید. دخترک چشمان سبز و موهای طلایی پدرش را به ارث برده بود و کرالن درهمان نگاه اول سایه‌ای از گریه‌هایی را که ماروین حرفشان را میزد برچهره‌ی او دید.
لارا دختر نجیب و مهربانی بود، از آنهایی که میشد در حضورش بی‌دغدغه درددل کرد. کرالن او را به باغ بردو سعی کرد اطمینان دهد که برای او هم همه چیز اجباری بوده و قصد آزارش را ندارد. گرچه لارا دختر غرغرویی نبود و حتی ذره‌ای به کرالن اعتراض نمیکرد ولی چشمان غمگینش پس از شنیدن تمام توضیحات او بازهم تغییری نکرد
کرالن در او دقیق شدو کنج نگاهش درد و رنج یک عاشق را دید، درست مثل خودش که بی تاب وصال تائوس بود او این بی‌تابی را در لارا هم میدید
نمیدانست شخص مورد نظر لارا کیست، با خود گفت شاید ماروین باشد ولی در این صورت چه لزومی به آنهمه غم بود؟ ماروین پسر لردهکتور بود و قطعا مانعی برای ازدواجش با لارا وجود نداشت!
کنجکاوی درباره‌ی او را کنار گذاشت و برای دلگرم کردنش چند لحظه‌ای دست او را گرفت. تازه میخواست با چند جمله‌ی دوستانه او را دلداری بدهد که لارا با شرمساری دستش را پس کشید. کرالن نتوانست مانع لبخند زدن خود شود، دختر بیچاره به خیالش توسط یک مرد لمس شده بود!
حالا که لارا عاشق بود بسیار خودخواهانه بنظر می رسید که کرالن انتظار بدارد او زندگی خود را به پای راز او تلف کند و به یک ازدواج سوری تن بدهد. اصلا از همان ابتدا هم نباید این دختر را درگیر مشکلات خود میکردو آرامشش را بهم میزد. پیش از شروع ضیافت به اتاقش برگشت تا لباس فاخری بپوشد و تاجش را برسر بگذارد. هرچه بیشتر زمان می گذشت اضطرابش بیشتر میشد و اینبار وقتی پارچه‌ی دور سینه‌اش را محکم میکرد نفس کشیدن برایش دشوار شده بود. تمام این سه سال را با آن پارچه‌ها سر کرده بود چراکه دیگر تائوس را درکنار خود نداشت تا احساس امنیت کند.
قصر کم کم شلوغتر شدو پس از تاریکی هوا دیگر هیچ بخش خلوتی را نمیشد یافت. وارد مجلس شدو درحالی که با گوشه‌ی چشمش در میان میهمانان بدنبال تائوس میگشت بسوی پدرش رفت. طبق معمول باید انواع تبریکات چاپلوسانه را تحمل میکرد و به همه ادب و احترام نشان میداد
ضیافت به میانه رسید و هنوز هم هیچ خبری از تائوس نبود. دیگر بسختی میتوانست بغض خود را فرو بدهد و با آن خفگی آزاردهنده کنار بیاید
موسیقی پیانو که نواختن گرفت پادشاه به او فهماند که باید از دوشیزه لارا برای رقص دعوت کند. کرالن ابتدا از این موضوع شانه خالی کرد چراکه سردرد داشت و بغضش رفته رفته با خشم امیخته میشد. گرما، فشاری که در قفسه‌ی سینه حس میکرد، انتظار بیهوده‌ی آمدن تائوس، درهم لولیدن اشراف زادگان و صدای آزاردهنده‌ی پدری که مدام در گوشش از مصلحت حرف میزد!
اینبار وقتی بسوی لارا رفت مصمم بود، میخواست به این اجبار احمقانه فیصله بدهد و جوری اینکار را میکرد که تمام اشراف زادگان حاضر در مجلس این را بفهمند
بنابراین او دوشیزه لارا را که ناچاراً برای رقص با او همراه شده بود به میان مجلس برد و درست وسط رقص با بی ملاحظگی رهایش کرد!
از این حرکت خلاف اخلاقه او موسیقی پیانو قطع شدو آه از نهاد تماشاگران برخاست! لارا اشراف‌زاده‌ بودو خانواده‌ی قدرتمندی داشت از همین رو کرالن میدانست که با اینکار چیزی از ارزش او کم نخواهد کرد، درعوض کاملا عمدی خودش را در معرض خشم و سرزنش دیگران گذاشته بود. درحالی که نگاه همه بسوی او بود با قدم‌های محکم از مجلس خارج شدو مستقیماً بسوی خروجی قصر رفت
پشت پلکهایش می پرید و از زور این فشاری که بر او تحمیل کرده بودند فاصله‌ای تا انفجار نداشت. این سالها را فقط و فقط بخاطر حضور تائوس تحمل کرده بود و حالا میدید بدون او حتی نفس هم برای خروج از ریه‌اش اکراه دارد
پادشاه– کرالن!
صدای قدم‌های چند نفر را پشت سرش می شنید، نشنیده گرفت و حتی اخم‌هایش بیشتر درهم رفت
پادشاه– کرالن با توام!
پدرش درست روی پله‌هایی که خروجی قصر را به حیاط مرتبط میکرد به او رسیدو به بازویش چنگ انداخت
پادشاه– این دیگه چه کاری بود؟ اصلا حواست هست که منو تو چه شرایطی قراردادی؟؟…
بازویش را خصمانه از چنگ پدرش دراورد و بسمت او چرخید. لردنیکولاس و آرگوت پشت سر پدرش بودند و بسیار خشمگین! کرالن ابداً قصد نداشت به آن دو بی احترامی کند ولی دیگر صبرش سر امده بود! قدمی از پدرش فاصله گرفت و درحالی که اخم‌هایش درهم گره خورده بود گفت– دست از سرم بردارین پدر! دیگه از دست همه‌تون خسته شدم
پادشاه باحالتی هشدار دهنده گفت– صداتو بیار پایین و درست حرف بزن!
کرالن بدون ذره‌ای عقب نشینی گفت– کاش مثل برادرم میمردم و مجبور نبودم شما و این زندگی رو تحمل کنم..
حرفش هنوز تمام نشده بود که طعم شور چیزی را در دهانش حس کردو متوجه شد رنگ نگاه آن سه نفر تغییر کرده. از بینی‌اش خون می آمدو سردردش مدام شدیدتر میشد، پیش از اینکه باره دیگر او را متوقف کنند به انها پشت کردو قدم بر پله‌ها گذاشت
پادشاه– کرالن کجا میری؟؟
بدون اینکه متوقف شود و بسوی آنان برگردد فریاد زد– جهنم پدر جهنم! دنبالم میاین؟؟
با قدم‌های سریع بسوی استبل رفت، اسبش را تحویل گرفت و بدون لحظه‌ای تردید بسمت درهای عظیم حیاط قصر تاخت
ابتدا هیچ مقصدی در ذهن نداشت و فقط میخواست از همه چیزو همه کس دور شود ولی زمانی به خود آمدو دید درمسیر شرق است
درقصر که بود آنقدر احساس خفقان میکرد که بدنش در حرارت کلافه‌کننده‌ای میسوخت ولی حالا که درمسیر خلوت و تاریک شرق می تاخت تازه سوز سرمای زمستانی را حس میکرد
هنوز هم درونش از خشم در غلیان بود و میخواست پس از رسیدن به تائوس تمام عصبانیتش را بر او خالی کند. سردرد و سرما کم بود، میانه‌های مسیر باران شدیدی هم به این مجموعه اضافه شدو فقط ظرف چند دقیقه او را خیس آب کرد
تصمیم داشت اگر بازهم تائوس با او غریبگی کرد برود و خودش را گوشه‌ای از این دنیا گم و گور کند تصمیم داشت دیگر هیچ اهمیتی به درباریان و کشور و مردم و وظایفش ندهد
حالا که دنیا هیچ اهمیتی به او نمیداد چرا باید خودش را برای آبادانی‌اش فدا می کرد؟
از قصر تا دشت میروتاش‌ها را یکسره تاخت. وقتی قلب‌های روشن از آتش درون چادرهای بیشمار قبیله را از دور دید هنوز هم باران می بارید
تاریکی نیمه شب بر گستره‌ی دشت سایه انداخته بود و وقتی کرالن اسبش را متوقف کرد تنها صدای بارش بی امان باران بود که به گوش می رسید
از اسب پیاده شد و چند لحظه‌ای همانطور به چادرها خیره ماند
او آنجا از سرما و خشم و تنهایی می لرزید و تائوس در یکی از آن چادرهای گرم، آسوده خاطر به خواب رفته بود
درحالی که قطرات سرد باران پیاپی از سرو صورتش روان بود با تردید پیش رفت و کم کم به چادرها رسید. این وقت شب سراغ کدامشان باید می رفت؟
آنقدر سردش شده بود که حتی نفس‌هایش می لرزید و همانطور مثل بدبخت ها به خیل چادرها خیره مانده بود
– هی.. تو کی هستی؟..
به پشت چرخید و دو مرد بومی را دید که محتاطانه به او نزدیک می شوند و درتاریکی چهره‌اش را می کاوند.
کرالن قدمی بسوی انها برداشت و پرسید– تائوس کجاست؟
چندلحظه‌ای طول کشید تا آنها کرالن را بشناسند و سپس درحالی که تند قدم برمیداشتند تا بیشتر از این زیر باران خیس نشوند او را به سمتی که احتمالا چادر تائوس قرار داشت هدایت کردند
حالا که فاصله‌ای تا یافتن او نداشت این ترس به جانش افتاده بود که پس از گذشت این سه سال تائوس زن و حتی فرزند داشته باشد!
– تائوس…تائوس صدامو میشنوی؟..
یکی از مردان این جملات را درحالی که سرش را به چادر نزدیک و صدایش را بلند کرده بود تا در این بارندگی به گوش تائوس برسد گفت
بلاخره پس از لحظاتی لبه‌ی چادر کنار رفت و او بیرون آمد! چند جمله‌ای با مرد بومی ردوبدل کرد و سپس همانطور که سعی داشت در تاریکی و درهجوم بی‌امان باران او را ببیند نزدیکتر آمدو بالحنی آمیخته به تعجب پرسید– آلن؟.. این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟!..
در یک قدمی کرالن ایستاده بودو او فقط سایه‌ی بلندقامت و چهارشانه‌ی سیاهی میدید بااینحال صدا همان صدا بود. صدای بم و لحن مردانه‌ای که قلبش را لرزاندو چشمانش را حتی باوجود باران، داغ کرد
تائوس– هی..آلن.؟..
کرالن– نامه‌ای که هفته‌ی پیش برات فرستادم.. به دستت رسید؟..
این جمله را درحالی بیان کرد که بغض خشکی درگلویش گیر کرده بود و اخمهایش بی‌اختیار درهم گره میخورد. تائوس که هنوز درمقابل او ایستاده بود پس از لحظه‌ای مکث گفت– آره
تمام دلخوری و دلتنگی سه ساله‌اش ظرف ثانیه‌ای بسمت مچ و انگشتانش دوید و لحظه‌ای بعد دست راستش با نهایت قدرت بسمت صورت او نواخته شد! سیلی محکمی به صورت تائوس زد که قطرات باران را به اطراف پراند! بااینحال دلش تنها به همین یک سیلی قانع نشدو وقتی دست دیگرش را هم برای زدن بالا آورده بود تائوس مچ او را گرفت و گفت– بس کن!
کرالن– خفه شو!
صدایش از خشم و بغض لرزید و ضربه‌ی دیگرش هم توسط تائوس خنثی شد
تائوس– آلن بس کن! بیا بریم تو اینجا سرده..
درحالی که می کوشید مچ دستانش را از دست تائوس بیرون بکشد مغرضانه گفت– برات مهمه؟؟..اصلا مرده و زنده‌ی من برات چه فرقی داره؟؟..
در آن تاریکی حتی صورت تائوس را نمی دید و نمیدانست بارندگی و هجوم بغض چقدر از صدایش را به گوش او می رساند بااینحال آنقدر در این سه سال گلایه‌هایش را درخودش حبس کرده بود که حالا کنترلی روی رفتارش نداشت
کرالن– تو یه عوضی به تمام معنایی تائوس! میشنوی؟ یه عوضی!..مگه.. مگه بهم قول نداده بودی همیشه پشتمی؟ پس چی شد؟.. ها؟؟ چی شد؟؟
تائوس– خیله خب! بذار بریم یجای گرم هرچقدر میخوای بدوبیراه..
کرالن– گفتم خفه شو!!.. فکر میکردم بخاطر مرگ پدرت احتیاج به زمان داری ولی دیگه سه سال شد! سه سال شد تائوس سه سال!..
هنوز درتلاش بود مچ‌هایش را از دست تائوس درآورد ولی او رهایش نمیکرد و اینبار برای اینکه کرالن را از زیر باران به داخلش چادرش بکشد به زور متوصل شد
پس از اینکه لبه‌ی چادر را کنار زدو او را کشان کشان وارد کرد دیگر نسبت به کنترل او سماجت نورزید و دستانش را رها گذاشت تا هرطور که میخواهد خودش را تخلیه کند.
داخل چادر گرمای مطبوع آتش جریان داشت و کرالن حالا درپناه نور نارنجی رنگ شعله‌ها تائوس را تمام و کمال مقابل خود میدید
بالاتنه‌ی ورزیده‌اش که حتی در این فصل هم برهنه بود و چشمان سیاه مقتدرش که به او دوخته شده بود. پس از گذشت این سه سال تائوس حتی پرجذبه‌تر از قبل بنظر می رسید و تماشایش بند دل کرالن را پاره کرد
چقدر دلتنگ او بود! آنقدر که می توانست ساعتها بنشیندو مثل یک دیوانه‌ به حرکت مژگان، انحنای عضلات سینه و پیچ و تاب رگهای بازوان کلفت او خیره شود
حالا که چشمانش بر او بود دیگر اصلا دستانش برای کتک زدن یاری نمی کردند و فقط درحالی که آب از سرو رویش می چکید به تائوس خیره مانده بود

تائوس– اگه فکر میکنی کتک زدن و فحش دادن دیگه کافیه.. بیا بریم نزدیک آتیش
صدای بم مردانه‌اش آرام در حریم گرم چادر چرخیدو باعث شد اشک در چشمانش بجوشد. هنوز از تائوس دلگیر بود، نمیخواست گریه کندو به همین خاطر نگاهش را از او دزدید. چند لحظه‌ای درسکوت گذشت و سپس تائوس درحالی که محتاطانه از مقابل او میگذشت گفت– اگه ممکنه این لباسای خیسو دربیار.. نمیخوام سرماخوردگیتو هم گردن من بندازی
میدید که کرالن نمیخواهد با او رو در رو شود از همین رو بسوی آتش رفت و پشت به او ایستاد تا موهای بلند نمدارش را خشک کند.
کرالن نگاه دقیقی به اطرافش انداخت،
فضای پنج ضلعی داخل بزرگ بود و احتمالا بیشتر از ۱۵ متر وسعت داشت. پنج تیرک کلفت و قوی به ارتفاع سه متر در هر یک از کُنج‌ها کاشته شده و توسط چادری ضخیم روکش میشد. درست در امتداد هر تیرک، درجایی که نزدیک مرکز چادر بود، پنج تیرک دیگر نیز تعبیه شده بود که حریمی پنج متری برای افروختن آتش محیا میکرد. در بالا نیز برای خروج دود آتش محدوده‌ای دایره فرم را باز گذاشته بودند که توسط چتری با ساختار باریک چوبی پوشش داده میشد تا درحین بیرون راندن دود، مانع ورود قطرات باران به داخل شود
کف چادر با گلیم دست‌دوز بزرگی که آراسته به نقوش بومی و خصوصاً عقاب‌ها بود پوشیده میشد و از آنجایی که این گلیم در فصل سرما قادر نبود رطوبت زمین را خنثی کند تشک‌های روشن لطیفی دوخته شده از خز و پوست برروی تخت‌های چوبی کم ارتفاعی قرار داشت که شاید فقط کمی بیشتر از دو وجب از سطح زمین فاصله می گرفتند
کرالن با وسواس بیشتری اطراف را برانداز کرد، همه‌ی گوشه کنارها و تشک‌های گرم و نرمی که دایره‌وار حول آتش چیده شده بودند و بزرگترینشان که تقریبا به اندازه‌ی یک تخت دونفره بود
هوشیارانه بدنبال اثری از وجود یک زن میگشت، لباسی، دستمالی، عطری که با عطر تائوس بیگانه باشد و یا هرنشان دیگری! با اینحال خیالش رفته رفته راحت میشد، محیط گرم و یکدست و آشنا، حتی هوایش آمیخته به عطر وجود تائوس بود. بدون هیچ ناخالصی!
وقتی دلش از بابت ازدواج نکردن تائوس قرص شد سرش را پایین گرفت و نگاهی به چکمه‌های گل‌آلودش انداخت. هنوز از لباسهایش آب می چکید و گلیم را خیس کرده بود. در فضا اثری از سرمای بیرون وجود نداشت بااینحال او هنوز هم کمی می لرزید و نوک انگشتانش کرخت بود
تائوس– آلن…با من لج کردی یا خودت؟
این را درحالی که دستانش را مقابل آتش گرفته بود گفت. بلاخره او هم این مکث طولانی را تمام کردو با قدم‌هایی آرام، طوری که از نظر تائوس مشتاق بنظر نرسد پیش رفت. چندان نزدیک او و آتش نرفت، با کمی فاصله سمت چپش ایستادو پس از اینکه تردیدش را کنار گذاشت کت مخمل بلندش را درآورد
باید آن لباس‌ها را خشک میکرد وگرنه تا صبح حتماً دچار سرماخوردکی میشد. سراغ دکمه‌های نقره‌ای پیراهنش رفت و گهگاهی به تائوس می نگریست تا مطمئن شود نگاهش هنوز بسوی آتش است و به او نمی نگرد.
تائوس– نمیخوای بگی چه اتفاقی افتاده؟
درحالی که پیراهنش را از سرشانه پایین می لغزاند نیمرخ تائوس را از نظر گذراندو گفت– تظاهر نکن که برات مهمه
تائوس نفسش را با حالت خاصی بیرون دادو زیر لب گفت– مثل قبل لجباز
کرالن سری به نشانه‌ی تاسف تکان دادو همانطور که دست بر سنجاق پارچه‌ی پیچیده دور سینه‌اش میبرد گفت– باورم نمیشه حالا اینطور حق به جانبی
وقتی این را میگفت قلبش از به یاد آوردن تنهایی و دلتنگی این سه سال فشرده شد و بغض زیر گلویش یکبار دیگر برای ترکیدن مشت کوفت
پارچه که کاملاً خیس بود را از دور سینه‌اش شل کرد، آنقدر محکم بسته بود که حالا رد حاشیه‌ی پارچه بر سرسینه‌اش به سرخی می گرایید
تائوس– اونارو ننداز اونجا.. بده خشکش کنم
بدون اینکه رویش را بسمت کرالن بچرخاند دست چپش را برای تحویل گرفتن لباس بسوی او بلند کرده بود. نگاه کرالن بی اختیار به دست او خیره ماند، از مسیر رگ‌های برجسته‌ای که از ساعد بسمت بازویش می رفت و آنجا درمیان برامدگی عضلاتش پیچ و تاپ میخورد رد شد و بر ریتم منظم نفس‌هایش که آن سینه‌ی ستبر قوی را آرام حرکت میداد لغزید
عشق و بغض و دلتنگی بیشترو بیشتر درونش لولید
بدون تائوس چقدر بر او سخت گذشته بود و حالا پس از سه سال دوری و بی‌تفاوتی هنوز بودن در کنارش آنقدر به او احساس امنیت میداد که به همین راحتی بالا تنه‌اش را برهنه کرده بود
پارچه را رها کردو بدون اینکه اهمیتی به واکنش تائوس بدهد دستش را به آرامی در دست او گذاشت. لرزش خفیف و سردی انگشتانش مماس با دست گرم و مردانه‌ی تائوس محو شدو او هنوز برای اینکه کرالن را معذب نکند بسویش نمی نگریست. حتی واکنشی هم به حرکت کرالن نشان ندادو فقط صبورانه منتظر ماند، چشمانش از حس مطبوع لمس تائوس داغ شدو قلبش بی‌تاب‌تر
او آشفتگی‌های قصر را پشت سر گذاشته بود تا توسط این مرد به آرامش برسد و تمام مدت چیزی در درونش گواهی میداد که این امیدواری بیهوده نیست
حالا که تائوس آرام و گرم و صبور بود لزومی نداشت نگران باشد، قدمی به پیش برداشت و اینبار هیچ توجهی به اینکه چشمان تائوس به بدن او خواهد خورد یا نه نکرد، بازوانش را دور کمر مردانه و گرم تائوس حلقه کردو خودش را بسمت او سوق داد..
چشمانش را بست و خود را با بدن گرم تائوس مماس کرد. سینه‌های برهنه‌ی نرمش به بدن او فشرده شد و اینبار دیگر به این فکر نکرد که شاید این برای تائوس چندش آور باشد
او یک دلتنگی سه ساله را با خود حمل میکرد و دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت
بدن کرالن خیس و سرد بود و تائوس گرم و قدرتمند. ابتدا هیچ واکنشی به این حرکت او نشان نداد ولی چند لحظه بعد بازوانش را به سبکی دور او حلقه کرد
پیدا بود که نمیخواهد بخاطر این نزدیکی حس ناامنی به کرالن بدهد
تپش قلب و گرمای بدن تائوس را مماس با صورت و سینه‌ی خود حس میکرد و کم کم اشکهایش جاری شدند. قسمتی از وجودش هنوز از تائوس گلایه داشت و قسمتی دیگر از عشق او میسوخت. احساس دوگانه‌اش باعث میشد اشک‌هایش شدت بگیرد و درنهایت همانطور که بیشترو بیشتر خودش را به او می چسپاند با صدایی خفه از بین گریه‌اش گفت:
کرالن– ..تو وضعمو میدونی..چطور اینقدر بی رحم شدی.. که منو بین اون آدما تنها گذاشتی تائوس؟..
نمیدانست هنگام بیان کردن این جملات چقدر بدبخت و ترحم‌برانگیز بنظر می رسیده ولی باعث شد تائوس هم تردید را کنار بگذارد و بازوانش را دور او محکم کند
آغوشش را آرام تنگ‌تر و تنگ‌تر کرد، او را مثل یک جسم بی‌جان رنجور، با بی‌رحمی دلچسبی بخود فشرد
آنقدر بر او سخت گرفت که چند لحظه بعد سینه‌اش از اوقاتی که پارچه می بست تنگ‌تر شدو دلش از آن خفگی و فشار ناب ضعف رفت!
حس میکرد این تمام آن چیزی بوده که او در این سالها میخواست. آرامش محض! چنانکه که اگر تمام دنیا هم بسیج شوند نخواهند توانست او را از آغوش امن تائوس بیرون بکشند
چند لحظه بعد بوسه‌ای بر موهای خیس کرالن زدو بدون اینکه او را از خود جدا کند برایش توضیح داد– تو دیگه بیست سالته آلن.. باید بتونی مشکلتو مدیریت کنی. من ازت فاصله گرفتم تا رو پای خودت بیاستی
بازوانش را کمی شل کردو کرالن توانست ذره‌ای فاصله بگیرد، نگاهش را بسمت چشمان سیاه او بالا کشید و به صورت پراعتمادش نگریست
تائوس– و اگه اتفاق امشبو در نظر نگیریم.. تو خیلی خوب از پس همه چیز بر اومدی
تائوس با احتیاط، طوری که به احساسش لطمه نخورد او را رها کردو درحالی که با مهربانی بر موهایش دست می کشید کمی فاصله گرفت
کرالن هنوز مقابل او ایستاده بود، خودش را مخفی نمیکرد و نگاه خیس از اشکش بر نگاه اطمینان بخش تائوس خیره بود. چیزی در درونش او را برای برهنه بودن آزاد گذاشته بود و میخواست حداقل بخشی از شرمی را که همیشه باعث عذابش میشد به تائوس نشان دهد
و او نگریست! معنی مکث کرالن را درک کردو نگاهش آرام از گریبان او بسوی برجستگی سینه‌هایش لغزید. چند لحظه‌ای در سکوت گذشت و سپس تائوس درحالی که سرخی باقی مانده بر سپیدی پوست سینه‌ی او را از نظر می گذراند با لحنی دلسوز و بدور از کنایه پرسید– ..بازم اون پارچه رو به خودت بستی؟
پس از بیان این سوال نگاه کردن به بدن او را کافی دانست و به چشمانش نگریست. کرالن بغضش را قورت دادی درحالی که اشکش را از گونه میگرفت تا خود را از شر گریه خلاص کند زیرلب گفت– آره.. وقتی تو کنارم قدم نمیزدی حس میکردم همه بهم زل زدن.. مجبور شدم ببندمش.. محکم‌تر از قبل
تائوس نفسش را باحالتی دردمند فرو دادو با افکاری مشغول به شعله‌های آتش نگریست. کرالن سینه‌های خود را از نظر گذراند، نوک صورتی رنگشان و انحنای نرمی که بر بدن تائوس فشرده شده بود
تازه پس از پشت سر گذاشتن آن لحظات داشت خجالت زدگی را حس میکرد. کمی خود را از دیدرس تائوس عقب کشید و گفت– ..یچیزی بهم میدی بپوشم؟
تائوس سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو با تمأنینه بسوی صندوقچه‌ی چوبی منبتکاری شده‌ای که در یکی از کنج‌ها بود رفت.
تائوس– لباسای من که اندازه‌ت نیست. کاش حدقل قبل از اومدن با خودت میاوردی
تعجبی نداشت! او که نمیدانست کرالن با چه وضعی قصر را ترک کرده
یک پالتوی کلفت که از خز مرغوب و لطیفی دوخته شده بود درآورد و درحالی که اصلا به کرالن نمی نگریست آن را روی یکی از تشکها انداخت
تائوس– این اونقدری برات بلند هست که بتونی شلوارتو دربیاری… همینطور اون چکمه‌ی کثیفو
خم شدو پالتو را برداشت، آن را پوشید و درحالی که نگاهش در تعقیب تائوس بود با تردید پرسید– میتونم چند روز پیشت بمونم؟
تائوس بسوی آتش خم شدو درحالی که چند تکه چوب جدید درونش می ریخت گفت– تو به زندگی تو این محیط عادت نداری
حواسش بود که در حین کندن چکمه و شلوار تائوس بسویش نچرخد و او هم ابداً اینکار را نکرد. پالتو تا نزدیکی زانوهایش را پوشش میداد، خودش را بیشتر در آن پیچید و گفت– میخوام بمونم
تائوس– تا هروقت که اینجا دَووم بیاری میتونی بمونی
درحالی که حاشیه‌ی پالتو را بیشتر به بدن خود میفشرد باره دیگر اطراف را از نظر گذراندو زیرلب گفت– نباید سخت باشه
از محیط تمیز و دنج چادر خوشش آمده بود و حس میکرد زندگی در آن آنطور که تائوس فکر میکند برایش دشوار نیست. هنوز ایستاده بود و به اطراف می نگریست که تائوس گفت– بیا اینجا.. هنوز سردته؟
او پتوی خزی را که بر روی بزرگترین تشک کشیده شده بود کنار زدو منظر ایستاد تا کرالن بیاید و در زیرش فرو برود
کرالن– نه..
درحالی که پیش می آمد و با احتیاط، طوری که پالتو از کنار رانهایش بالا نرود، روی تشک می نشست ادامه داد– ولی گرسنمه
تائوس برای اینکه خیال او را راحت کند پتو را کاملا روی پاهایش بالا کشید و گفت– هنوز نمیخوای بگی چی شده؟
نگاهش را از تائوس که بالای سرش ایستاده بود دزدید و به خز لطیف و خاکستری رنگ پتو خیره ماند:
کرالن– هیچی.. فقط دیگه نتونستم تحمل کنم.. از اونجا زدم بیرون.. البته گمونم نیکولاس و آرگوت ازم دلخور شدن
تائوس چند لحظه‌ای در سکوت به او که با پرزهای بلند پتو ور می رفت نگریست سپس درحالی که بسوی آتش می چرخید و کنارش زانو میزد گفت– اونا آدمای خوبی‌ین..درک میکنن
کرالن زمزمه کرد– ..امیدوارم..
تائوس پارچه‌ی روشنی را که چیزی درونش بسته بندی شده بود روی پای او گذاشت و گفت– کنار آتیش گذاشته بودمش که گرم بمونه
کرالن لبه‌ی پارچه را کنار زدو تعدادی کلوچه‌ که مخصوص بومی‌های میروتاش بود و مغزش را با گردو و نوعی بلوط پر میکردند پیدا شد. با دیدن انها بی‌اختیار لبخند برلبش نشست، به یاد می آورد که وقتی کودک بود و همراه تائوس به قبیله می آمد همیشه تابین تعدادی از اینها به دستشان میداد و بعد برای بازی به حاشیه‌های سرسبز رودخانه می رفتند
تائوس– حالا پدرت میدونه اینجایی یا باید مخفیت کنم؟
این را درحالی گفت که لحنش آمیخته به شوخی بود و همانطورکه کوزه‌ای شیر و یک پیاله‌ بدست داشت و کنار کرالن می نشست. آنجا به راحتی برای خوابیدن هردویشان جا بودو کرالن امید داشت او همانجا کنارش بماند. به یکی از کلوچه‌ها گاز زدو با دهان پر گفت– نگفتم کجا میرم ولی خودش میدونه میام اینجا.. حالم اونقدری بد بود که ..چند روزی منو به حال خودم بذاره تا بهتر شم..
حواسش جمع بلعیدن حریصانه‌ی کلوچه‌ها بود که متوجه نگاه خیره‌ی تائوس شد. سرش را بسوی او چرخاند و تازه آنلحظه از لبخند پررنگی که برلب تائوس نشسته بود فهمید زیادی عجولانه رفتار کرده
تائوس– اینجارو ببین.. مثلا کلی مربی و ندیمه دورت بود که یادت بدن چطور مناسب شأن یه شاهزاده غذا بخوری
کرالن چشمانش را درقاب چرخاند و با بی تفاوتی خودش را بسوی بازوی راست تائوس مایل کرد. به او تکیه زدو درحالی که کلوچه‌ی دیگری را گاز میزد گفت– شیر
تائوس همانطور که سعی داشت طوری دستانش را حرکت دهد که تعادل کرالن بهم نخورد گفت– از قحطی برگشتی آره؟
پیاله‌ی شیر را بدست کرالن داد و کوزه‌ را جایی کنار تشک گذاشت:
تائوس– اگه خیلی گرسنه‌ای میتونم برات کباب آماده کنم… بخاطر سرمای هوا.. میشه گوشت شکارو چند روزی نگه داشت
کرالن پس از سر کشیدن شیر درحالی که به خودش مهلتی برای نفس تازه کردن میداد گفت– دیگه سیر شدم..
پیاله‌ی خالی و اضافه‌ی کلوچه‌ها را بسوی او گرفت و گفت– ممنون
نگاهش برای لحظاتی با نگاه تائوس تلاقی کرد. هنوز هم طرز نگاه کردن تائوس در چنین مواقعی حمایتگرانه و اطمینان بخش بود. آنها را از کرالن گرفت و درحالی که برمیخواست گفت– نخواب تا موهاتو خشک کنم
حالا که درآن جای گرم و نرم نشسته و تا کمر زیر پتو بود نفسی از روی آسودگی خاطر کشید و به آتشی که با دوقدم فاصله از تشک، افروخته شده بود خیره ماند. بستری که برای آتش ترتیب داده بودند به نوعی در یک گودال قرار داشت و دورش را طوری سنگ چیده بودند که به اطراف سرایت نکند
هنوز حواسش به اتش بود که تائوس برگشت و باره دیگر کنارش نشست. دستمالی پشمی را روی موهای او گذاشت و درحالی که با مالش هایی نرم خشکش میکرد گفت– حالا میخوای چیکار کنی آلن؟
کرالن زمزمه کرد– چی رو؟
تائوس– میدونی که با چند روز اینجا موندن مشکل حل نمیشه. به هرحال پدرت از تو یه پسر میخواد
کرالن پوفی کشید و گفت– بذار حدقل تا اینجام به این موضوع فکر نکنم
تائوس پس از اتمام کارش باحالتی صمیمی موهای کرالن را بهم ریخت و گفت– خیله خب بچه. بگیر بخواب.. چیزی به صبح نمونده
داشت دوباره برمیخاست که کرالن بازوی او را گرفت و گفت– کجا؟
تائوس که در نیمه‌ی راه برخاستن بود نگاهی به او انداخت و گفت– راحت باش.. اینقدر اون لباسو بخودت پیچیدی که میترسم خفه شی
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– همینجا بمون. من راحتم!
درواقع هنوز با یکی از دستانش دولبه‌ی پالتو را روی سینه محکم نگه داشته بود تا ناخوداگاه کنار نرود حتی بااینکه همین نیم ساعت پیش بدنش را به او نشان داده بود!
از آنجایی که درست وسط تشک نشسته بود کمی خود را بسمت راست کشید و ادامه داد– بیا

تائوس دست بر انحنای گردن خود گذاشت و درحالی که دوباره سرجایش برمیگشت بالحنی خسته گفت– باهات بحث نمیکنم.. خیله خب!
پتو را کاملا بسمت کرالن هل داد تا نشان دهد قرار نیست وارد حریم او شود و سپس سمت چپ دراز کشید. کرالن چند لحظه‌ای همانطور نشست و به بدن درشت ورزیده‌ی او و موهای بلند سیاهش که بر سطح تشک پراکنده شده بود نگریست. تائوس رویش را بسوی او چرخاندو تصویر چشمان سیاهش درکادر آن صورت جذاب که در محاصره‌ی گیسوان پرپشتش قرار داشت زیبا‌تر از هرزمان دیگری بنظر می رسید
تائوس– تا کی قراره زل بزنی به من بچه؟
لبخند پررنگی برلب کرالن نشست و گفت– به اینم کار داری؟ سه ساله ندیدمت!..
تائوس پوفی کشید و پیش از اینکه کرالن دوباره شروع به غر زدن کند گفت– باشه! میتونی تا صبح بیدار بمونی.. از من شب بخیر!
نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. ابتدا دلش میخواست حرف بزند و کمی سر به سر او بگذارد ولی بعد پشیمان شد، حالا که او اینطور ساکن و آرام پلک‌ برهم گذاشته بود کرالن می توانست یک دل سیر تماشایش کند
پیشانی بلندش، ابروهایی که مقتدرانه از گوشه به بالا کشیده میشد، خط منظم مژگانش، ترکیب استخوانی جذاب صورتش و آن لبهای کلفت پررنگ در زمینه‌ی پوستی که با رنگ گرم بینظیرش حرارت آتش را تداعی می کرد
بخودش آمد و دید لحظاتی طولانی را صرف زل زدن به لب او کرده. بی اختیار لب خود را زبان کشید و به این فکر کرد که بوسیدن لب یک شخص چه حسی دارد
آیا نرم است، داغی‌اش ملموس است و آیا خیسی دهان یک شخص دیگر حس نامطبوعی ایجاد نمیکند؟ نمیتوانست چیز بدی باشد چراکه مردم از این کار خوششان می آمد. کرالن تابحال لب کسی را نبوسیده بود، او حتی نمیدانست این کار چه حسی دارد. درواقع تصور بوسیدن دیگران برایش مشمئز کننده بود اما تائوس فرق داشت. لمس تائوس او را فقط و فقط کنجکاوتر میکرد
پلکهایش را برهم فشرد و سعی کرد از این افکار درآید. خیره شدن به لبهای او را کنار گذاشت و نگاهش را از گردن کلفت او بسوی عضلات سینه و شکم لغزاند، باز ناخوداگاه داشت به این فکر میکرد که سینگینی وزن او چقدر است و آغوشش چقدر میتواند پرحرارت باشد
کمی پایین‌تر، ران‌های درشتش درآن شلوار تیره‌ی تنگ، و آن برجستگی کلفت بینشان…
این یکی اجازه‌ی خیال‌پردازی بیشتر را به او نداد، تصور آن چیز بلافاصله مردانگی بزرگ جیمز راسل را به یادش انداخت و قلبش تیر کشید. پس از گذشت سه سال او هنوز آنهمه درد و وحشت و خون را با تمام جزئیات بخاطر داشت. اضطراب حاصل از این خاطرات ضربان قلبش را تند کردو باعث شد سرش را پایین بگیرد. آب دهانش را قورت دادو پس از دراز کشیدن طوری چرخید که دیگر چشمش به بدن تائوس نیفتد
خودش را بیشتر در پتو و پالتو مچاله کردو کوشید بجای فکر کردن به آن خاطرات آزار دهنده کمی بخوابد

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

تائوس– … ببینم زنده‌ای؟..آی بچه باتوام! نزدیک ظهره!..
پلکهای خسته‌اش را بااکراه باز کردو درحالی که ابتدا دید چشمانش تار بود نگاهی به تائوس انداخت. او پیش آمدو در حالی که سینی چوبی بزرگی را کنار کرالن می گذاشت گفت– دیگه داشتم فکر میکردم بیهوش شدی
موهای بلندش را بافته بود و یک جلیغه‌ی قهو‌ه‌ای رنگ ضخیم به تن داشت که بر سینه‌اش طرح عقابی با بال‌های افراشته دوخته شده بود. صورت خوابالود کرالن را از نظر گذراندو گفت– لباسات خشک شده، بپوشو اگه خواستی بیا بیرون.. هوا خوبه
این را گفت و سپس دوباره از چادر خارج شد. بدون اینکه از پتو بیرون بیاید بسمت سینی صبحانه گردن کشید. عطر شیر گرم و نان محلی و کره درهم آمیخته بود و ظرف عسل، مغز گردو و کلوچه‌ی داغ نیز این مجموعه را کامل میکرد
از زیر پتوی گرم و نرمش درامد و سرجایش نشست. خداراشکر میکرد که تائوس رفته بیرون چون دیشب آنقدر زیر پتو وول خورده بود که پالتو از یک طرف بازویش سر خورده و درواقع فقط از روی آرنج دست دیگرش آویزان بود
بدن روشن برهنه‌ی خود را نظر گذراندو درحالی که دوباره پالتو را دور خود می پیچید از جا برخاست. بهتر بود قبل از صبحانه خوردن لباسش را بپوشد و خیالش راحت شود
لباس‌ها تا شده و خشک روی تشکی کمی آنسوتر بود. آنها را درحالی که مدام حواسش به لبه‌ی برهم آمده‌ی چادر بود تا کسی وارد نشود پوشید و اینبار به دور سینه‌اش پارچه نبست.
کمی عسل قاطی شیر خود کردو درحال نوشیدنش بود که سایه‌ی تائوس را پشت چادر دید
تائوس– آلن؟
کرالن باصدایی کمی بلند گفت– میتونی بیای
تائوس درحالی که محفظه‌ی دایره‌ای شکل چوبی بزرگی را زیر بغلش زده بود وارد شدو گفت– قرار بود امروز با پسرا برم شکار..
کرالن بلافاصله با ناباوری حرف او را برید– نه!! لااقل چند روزی که اینجام پیش من باش!
تائوس درحالی که محفظه‌ی چوبی را تحویل او میداد گفت– باشه میمونم.. اینو بگیر.. مطمئنی میتونی ازش استفاده کنی؟ تو به اینچیزا عادت نداری..
کرالن درحالی که محفظه‌ی دستشویی را با وسواس چک میکرد تا مطمئن شود تازه ساخته شده است گفت– تو مدام میخوای به یه بهونه‌ای منو برگردونی قصر آره؟ کور خوندی!
به واسطه‌ی رفت و امدهایی که کرالن قبلا به قبیله داشت روش حمام کردن و اجابت مزاج آنها را میدانست. در کنار چادراصلی هر خانواده، چادر دیگری قرار داشت که وسعتش یک پنجم اندازه‌ی چادر اصلی بود. آنجا را خشک و تمیز نگه میداشتند و برای رفع کارهای شخصی استفاده می کردند، هر شخص محفظه‌ای درپوش دار، شبیه یک صندلی کوتاه داشت که میتوانست رویش بنشیند و کارش را انجام دهد. البته این بیشتر برای فصل سرما بود و حتی در همین هوای سرد هم محفظه باید انتهای هر روز در گودالی حفر شده در جنگل تخلیه میشد و پس از شست و شو در رودخانه به چادر بازمی گشت
کرالن قبلا درباره‌ی اینکه چرا از سیستم فاضلاب استفاده نمی کنند با انها حرف زده بود ولی از قرار معلوم میروتاش ها با انباشته کردن کثافت در دل زمین آن‌هم برای مدت طولانی بشدت مشکل داشتند و معتقد بودند با توجه به سبک زندگیشان اینکار در محیط ایجاد آلودگی خواهد کرد
به هرحال استفاده از دستشویی‌های کوچک سیار باعث میشد انها زود به زود بفکر تمیز کردنش بیفتند و این درواقع تنها به مواردی مربوط میشد که مردم بخاطر سرما، کهولت سن و یا بیماری قادر نباشند به محیطی خلوت بروند و پس از حفر چاله‌ای در زمین مستقیماً کارشان را آنجا انجام دهند!
اوایل، وقتی کرالن فهمید که بومی‌ها به این روش بَدَوی کارشان را انجام میدهند متعجب شد و حتی تائوس را مسخره کرد ولی وقتی به مرور زمان بیشترو بیشتر آنها را شناخت و فهمید چقدر روی نظافت محیط و پیشگری از بیماری‌ها وسواس دارند نظرش عوض شد. به هرحال نمیشد هم خواستار زندگی کردن در دل طبیعت وحشی بود و هم تشکیلات شهری را به آن وارد کرد! تعبیه‌ی سیستم فاضلاب شهری که باعث تجمع موش و مگس میشد و مستعد شیوع بیماری طاعون و وَبا بود در چنین محیطی مخرب بنظر می رسید
تائوس خم شدو درحالی که هیمه‌های نیم سوخته‌ی آتش را جا به جا میکرد گفت– ‌با تو هیچ جوره نمیشه کنار اومد نه؟
کرالن جرئه‌ی دیگری از شیرعسلش نوشید و گفت– بهم ازون تیکه چوبای خوشبو بده
تائوس درحالی که لبخند برلب داشت کمرش را راست کردو گفت– ‌اگه بخوای میبرمت جنگل و درختشو بهت نشون میدم
کرالن سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت– میخوام!
خروجش از چادر با کمی اضطراب همراه شد چراکه مردم از حضور او آگاه نبودند. گرچه میروتاش‌ها هیچ وقت نسبت به او رفتار بدی نشان نمیدادند ولی کرالن همیشه در درون خود بخاطر سلطه‌ی زورگویانه‌ی پدرش نسبت به آنان شرم داشت
حضور او کمی برایشان غیرمنتظره بود، عده‌ای با تعجب نگریستند و بعد کم کم همه چیز به روال عادی برگشت. گهگاه که حس میکرد عده‌ای به او زل زده‌اند ناخوداگاه در حین قدم زدن به تائوس نزدیک میشد و خودش را می پایید، اینقدر به اینکار ادامه داد که درنهایت تائوس با تعجب به او نگریست و گفت– هی.. هیچ معلومه تو چته؟
کرالن درحالی از گوشه‌ی چشم به اطراف می نگریست غرغرکنان گفت– تقصیر توء که نذاشتی اون پارچه رو ببندم!.. اینجوری خیلی افتضاحه..
تائوس چشمانش را در قاب چرخاندو گفت– مردم من اونقدر بیکار نشدن که زل بزنن به بدنت آلن!
بااینحال به غر زدن ادامه داد تا اینکه از میان چادرها گذشتند و در حاشیه‌ی خلوت رودخانه شروع کردند به قدم زدن. پس از پشت سر گذاشتن باران شدید دیشب، حالا آسمان صاف بود و تکه ابرهای سپید پنبه‌ای در زمینه‌ی نیلگونش طنازی می کردند. ابتدا کمی سردش بود ولی پس از دقایقی قدم زدن به هوا عادت کردو بعلاوه هرازچندگاهی که سرش را می چرخاندو به نیمرخ تائوس می نگریست دلش بیشتر و بیشتر آرام می گرفت
کرالن– یچیزی بپرسم؟
این را درحالی گفت که نگاهش به قدم‌هایش بود. تائوس چیزی نگفت و در سکوت منتظر ماند، کرالن چند لحظه‌ای با خود کلنجار رفت و سپس پرسید– اون دختره چی شد؟
تائوس باحالتی حساسیت ‌برانگیز گفت– آلارین؟
از اینکه او بلافاصله منظورش را فهمید و نام دخترک را آورد خوشش نیامد، پوفی کشید و گفت– همون.. من فکر میکردم بعد از سه سال..
میخواست درباره‌ی اینکه او چرا ازدواج نکرده بپرسد ولی می ترسید با این سوال ناخواسته او را ترغیب کند. تائوس که متوجه منظور او شده بود دستانش را درجیب شلوارش فرو برد و گفت– اتفاقاتی که افتاد خیلی برام ناگهانی بود.. هم چیزایی که درباره‌ی تو فهمیدم، هم مرگ پدرم.. هم ریاست قبیله.. درواقع اونقدر تحت فشار بودم که نمیتونستم تو همچین شرایطی به ازدواج فکر کنم.. زمان لازم بود تا به خودم بیام
کرالن نیم نگاهی به او انداخت و با تردید پرسید– امیدوارم شوهرش داده باشن… آره؟
لبخند محوی برلب تائوس نشست و درحالی که از حاشیه‌ی رودخانه وارد مسیری جنگلی می شدند گفت– نه. هنوز ازدواج نکرده.. درواقع خواستگارای زیادی داره ولی همه رو رد میکنه
کرالن آهی از روی کلافگی کشید و با حرص گفت– عالی شد! مردای اینجا برای دختراشون ابوهت ندارن نه؟
تائوس نگاه سرزنشگرانه‌ای به او انداخت و گفت– ما دخترامونو مجبور نمیکنیم بچه.. بعلاوه هیچ مردی دلش نمیخواد یه عروس ناراضی رو وارد زندگیش کنه و تا آخر عمرش با بی‌مهری و بی‌توجهی زنش بگذرونه…
کرالن غرغرکنان حرف او را برید– باشه باشه فهمیدم! اون منتظر توء همینو میخواستی بگی دیگه نه؟..
لبخند پررنگی بر لب تائوس نشست و همانطور که با صمیمیت موهای او را بهم می ریخت گفت– لزومی نداره درباره‌ی اینچیزا حرف بزنیم. فراموشش کن
میدانست که تائوس عمداً قصد آزار دادن او را نداشته ولی فکر کردن به آلارین ناخوداگاه باعث کلافگی او میشد. تائوس حالا دیگر ۲۷ ساله بود و بعلاوه رئیس یک قبیله‌ی اصیل کهن. قطعا همه از او انتظار داشتند مانند پدرانش تشکیل خانواده دهد و فرزندانی برای آینده باقی بگذراند، او هم درست مثل کرالن اینکار را به تعویق انداخته بود
جنگل وسیع کنار دشت میزبان انبوهی از درختان قطور پیر بود و درکنار صدای جوش و خروش روخانه، آوای گوش‌نواز سینه‌سرخ ها نیز از اعماق جنگل منعکس میشد
حتی باوجودی که زمستان بود و اکثر درختان بی‌برگ، هنوز هم آرامش محضی که درمحیط جریان داشت با نسیمی سردو سبک آمیخته میشد و حسی بسیار مطبوع ایجاد میکرد
تائوس– ببین.. یکیش اونجاست..
کرالن خط نگاه او را دنبال کردو به درختی کهنسال رسید که شاخه‌های انبوه منشعبش خالی از برگ بودند. تنه‌ی درخت مماس با تخته سنگ هموار بزرگی روییده بود و پس از گذر از ارتفاع یک متری تخته سنگ، بقدر یک مرد بالا تر می رفت و سپس شاخه‌هایش مثل چتری عریان باز شده بودند
بومی‌ها آن را درخت مارول می نامیدند و چوبش خاصیت ضد عفونی کنندگی داشت. درواقع این همان چیزی بود که بومی ها قرنها برای تمیز کردن دهان و دندان بکار می بردند. شاخه‌های باریک را می شکستند و پس از کمی جویدن الیافش را مثل مسواک روی دندانهای خود می کشیدند، چوب درخت عطربوی خوبی داشت و بعلاوه پس از مصرف دهان را سبک میکرد
درحالی که روی تخته سنگ بزرگ هموار کنار درخت می نشست بازوهای کلفت بیرون زده از جلیغه‌ی تائوس را از نظر گذراند و پرسید– سردت نیست؟
تائوس نیز سمت راست کرالن نشست و گفت– نه. ولی تو اگه سردته میتونیم برگردیم
کرالن همانطور که با تکه‌ی باریکی از چوب مارول در دهانش ور می رفت گفت– لباسه من کامله. ولی تو..
تائوس کمی روی تخته سنگ خود را عقب کشید تا پشتش به تنه‌ی درخت برسد و سپس زیرلب گفت– من سرمایی نیستم
پس از اینکه به تنه‌ی درخت تکیه زد پلکهایش را نیز با آرامش برهم گذاشت. نفس عمیقی کشید و چند لحظه بعد آهسته گفت– اگه رئیس قبیله نبودم.. میرفتم به جنگل و تا اخر عمرم تنها زندگی میکردم..
کرالن همانطور که نشسته بود کمی بیشتر خود را بالا کشید و بسوی تائوس چرخید تا بتواند او را کامل ببیند. گیس کلفت و سیاهش از سمت راست سرشانه رها بود و طوری آرام نفس می کشید که گویی در بستری گرم و نرم است
چند لحظه‌ای صرف تماشای او کردو سپس چوب را از دهانش دراورد. نگاهش را از تائوس گرفت و درحالی که به آن تکه چوب نازک در دستش می نگریست اهسته گفت– ..تائوس؟
تائوس بدون اینکه چشم بگشاید و از آن حالت خارج شود صدایی از گلوی خود دراورد– ..هوم؟..
کرالن– بوسیدن آدما چجوریه؟
لحنش درحین بیان این جمله عادی بود و هنوز به همان تکه چوب می نگریست بااینحال تائوس تعجب کردو پرسید– چی؟!
کرالن– لب گرفتن.. منظورم اینه که چه حسی داره..
رویش را بالا آورد. چشمان سیاه تائوس هنوز آمیخته به تعجب به او دوخته شده بود
کرالن– تو اینکارو زیاد کردی مگه نه؟.. بگو چجوریه..
با سرانگشتانش بی اختیار گوشه‌ی لب خود را لمس کردو ادامه داد–.. تف مالی شدن چندش آور نیست؟..
تائوس یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت– ببینم سرت بجایی خورده؟
کرالن پوفی کشید و مأیوسانه سرش را به زیر افکند:
کرالن– برای تو احمقانه بنظر میرسه.. ولی من فقط کنجکاوم
تعجب تائوس کم کم آمیخته به لبخند پررنگی شدو بالحنی شوخی‌امیز گفت– ببین جناب ولیعهد چه دغدغه‌هایی داره!
کرالن کمی اخم کردو بادلخوری گفت– این جناب ولیعهد کوفتی که یه تیکه سنگ نیست نه؟
تائوس درحالی که هنوز لبخند میزد با حالتی صمیمی و دور از تمسخر ضربه‌ی ارامی به بازوی او زدو گفت– باور کن این چیزا اونقدری تو زندگی مهم نیست که حسرتشو بخوری
سپس اشاره‌ای به خودش کرد و چشمک زد:
تائوس– منم سه ساله از این کارا نکردمو با کمال تعجب دیدم که هنوز زنده‌م!
چند لحظه‌ای را همانطور درسکوت به گوشه و کنار تخته سنگ خیره ماند. میدید که تائوس هنوز حواسش به اوست به همین خاطر بدون اینکه به او بنگرد گفت– تو با من فرق داری.. هروقت که بخوای میتونی یه زندگی عادی داشته باشی
نمیخواست بچشم تائوس ترحم‌برانگیز باشد، به دنبال جلب دلسوزی او هم نبود بااینحال گاهی در زندگی درد دل کردن لازم بنظر می رسید
کرالن– ..ولی کسی مثل من هیچ وقت نمیتونه اینچیزارو تجربه کنه..
تائوس نفس عمیقی کشید و درحالی که نگاهش به چهره‌ی مأیوس کرالن بود با لحنی منطقی و البته رک گفت– اینجوری نیست که نتونی.. اگه موضوع فقط رفع شهوت و ارضا شدن باشه زنای زیادی هستن که اینکارو برات میکنن. اونا اهمیت نمیدن کی هستی و چیزی که تو شلوارته چجوریه.. پول میگیرن و کارشونو انجام میدن. اتفاقا خیلی‌یم خوب انجامش میدن
پیشانی‌اش از شنیدن حرف‌های تائوس چین خورد و گفت–.. کی حرف از زنا زد؟!..
تائوس– پس از مردا خوشت میاد؟
نگاهشان با هم تلاقی کردو سپس کرالن با شرمساری سرش را به زیر انداخت. چند لحظه‌ای در سکوت گذشت، تائوس بالحنی بدور از کنایه و طوری که برای کرالن آزاردهنده نباشد پرسید– اون عوضی باعث شده حس کنی بدنت به یه مرد احتیاج داره؟
تجاوز‌های جیمز راسل درست از زمان بلوغ کرالن آغاز شدو حالا تائوس فکر میکرد به همین خاطر بدن او به مردان خو گرفته است. برای پاسخ دادن به تائوس دو دل بود ولی درنهایت بدون اینکه به او بنگرد زیر لب گفت– اون نه. تو باعث شدی اینطور حس کنم
مکث طولانی بینشان ایجاد شد، ضربان قلب کرالن پس از این اعتراف تند شده بود و در صورتش احساس گُر گرفتگی میکرد
کرالن– درضمن این بخاطر شهوت نیست.. حدقل برای من اینطور نیست
تمام تجربیات جنسی کرالن ختم میشد به هیولایی بنام جیمز راسل و این قطعاً باعث شده بود او از شهوت و شهوت‌رانی بیزار شود. شاید فکر کردن به موضوعات جنسی برای مردم امری عادی بود ولی در ذهن او که هر نوع فکرو خیال شهوتناکی در نهایت به خاطرات و تهدید‌های جیمزراسل ختم میشد این موضوع فرق داشت
تائوس هیچ واکنشی به حرف او نشان نداد، باز لحظاتی در سکوت گذشت و سپس با لحنی بدور از دلخوری خطاب به کرالن گفت– بیا برگردیم رفیق.. دیگه وقت نهاره
تائوس پشتش را از تنه‌ی درخت جدا کردو خود را برای برخاستن از روی تخته سنگ به جلو سوق داد ولی کرالن به موقع بازوی او را گرفت و گفت– نمیخوام الان برگردم. یکم دیگه بمونیم
تائوس لحظه‌ای با تردید به او نگریست و دلش نیامد مخالفت کند. دستی برموهای او کشیدو درحالی که بهم‌ریخته ترش میکرد گفت– باشه بچه.. فقط این قیافه رو بخودت نگیر
کرالن لبخندی تصنعی به او تحویل داد، دست او را که درحال بهم ریختن موهایش بود گرفت و روی پای خود نگه داشت. دستش را با هر دو دست خود گرفت چراکه او گرم بود و انگشتان کرالن سرد، حالا که نگاه میکرد دستان سپید او چقدر با دست قوی مردانه‌ی تائوس فرق داشت، چقدر از اینکه میدید او قوی و گرم است خوشش می آمد
درحالی که مشغول لمس خطوط روی کف دست تائوس بود گفت– این همه حاشیه رفتی و آخرش جواب منو ندادی
به صورت او نگاه نمیکرد، با این حال صدای او را میشنید که صبورانه و با صمیمیت پاسخ میداد:
تائوس– جواب چی رو؟
کرالن– اینکه بوسیدن چه حسی داره
تائوس– بستگی داره
کرالن– به چی؟
تائوس– به اینکه چقدر از اون شخص خوشت میاد
لحظه‌ای به لب اشخاص دیگر غیر از تائوس فکر کردو دید این واقعا مشمئز کننده است!
کرالن– اگه خوشت بیاد چه حسی داره؟
پاسخ تائوس اینبار با مکثی کوتاه همراه بودو سپس صدای بم مخملینش مثل نجوایی گوش‌نواز بر خلوت آرامش‌بخش حوالی‌شان سوار شد
تائوس– گرم..لطیف.. مثل یجور نوازش که قلبو قلقک میده.. وقتی عمیق و طولانی باشه.. حتی تو سرمای زمستون تموم تنتو داغ میکنه..
بخودش آمدو دید ناخوداگاه حرکت سرانگشتانش بر دست تائوس متوقف شده. حواسش به جملات او بود و چشمانش کاملا بی منطق داغ میشد
پس از چند لحظه سکوت زیر لب زمزمه کرد– که اینطور..
تائوس– تو دل آدمو خون میکنی..
انتظار شنیدن این جمله را که دلسوزانه بیان شد نداشت. سرش را بلند کردو به تائوس نگریست، دلش برای او سوخته بود و حتی این را پنهان نمیکرد! ناراحت شد! دست او را رها کردو گفت– اینارو نگفتم که برام ترحم کنی.. دیگه.. دیگه حتی نمیشه باهات درد دل کرد آره؟
اخم کردو درحالی که بغضی بی منطق به گلویش مشت می کوفت گفت– چون میدونی ناقصم دلیل نمیشه اینجوری…
تائوس حرف او را برید و گفت– تو ناقص نیستی آلن فقط فرق داری
کرالن روی حرفش پافشاری کرد– به هرحال این منو از بقیه‌ی مردم جدا میکنه.. حتی خودتم از من چندشت میشه!
تائوس نیز با قاطعیت تاکید کرد– چند مرتبه بگم چندشم نمیشه؟
کرالن دو دستش را به نشانه‌ی اینکه کلافه شده و میخواهد این بحث را تمام کند بالا آوردو گفت– خیله خب! خیله خب اصلا فراموشش کن!
رویش را از تائوس گرفت و به سطح جنگل که در برخی قسمتها بخاطر باران دیشب گل‌الود بود نگریست. کمی عصبی بود که لحظاتی بعد از بین رفت و درانتها فقط آن بغض باقی مانده بود
آفتاب از لابه لای شاخه‌های عریان درخت بر انها چتر می انداخت و عطر خوش شاخه‌های باران خورده و چمن‌های حاشیه‌ی رودخانه به مشام می رسید. وقتی باره دیگر به تائوس نگریست او هم بیهوده به گوشه‌ای زل زده و افکارش مغشوش بود
کرالن– دیشب تولدم بود.. هنوز بهم هدیه ندادی
تائوس لبخند زدو بدون اینکه به او بنگرد گفت– چی میخوای؟
کرالن– هرچی که بخوام؟
تائوس نفس عمیقی کشید و رویش را به او کرد. سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو اهسته گفت– آره بچه.. هرچی که بخوای
باز ضربان قلبش تند شده بود و نگاهش بی اختیار بر اعضای صورت تائوس خصوصا لبهایش می چرخید. درحالی که با تردیدش دست و پنجه نرم میکرد چشمان سیاه تائوس را از نظر گذراندو گفت– خب من.. میخوام که یه دقیقه همینجوری بمونی و.. تکون نخوری
میخواست او را ببوسد و بنظر می رسید خود تائوس هم این را فهمیده. یقیناً او هنوز با خودش کنار نیامده بود که نباید کرالن را برادرش بداند بااینحال پیدا بود که نمیخواهد دل او را بشکند. چند لحظه‌ای معذب به چشمان کرالن نگریست، دهان باز کرد تا چیزی بگوید ولی درنهایت منصرف شد و سکوت کرد. میدید که تائوس به اینکار راضی نیست ولی بخودش حق داد که کمی خودخواه باشد و بعلاوه قطعا یک بوسه نمیتوانست لطمه‌ی چندان بزرگی به روحیه‌ی مردی چون او بزند!
کمی بیشتر بسویش چرخید و با دو دلی خود را بسمت لبهای او بالا کشید، یک وجب مانده نگاهش به نگاه او گره خورد..
چه غلطی میکرد؟ این تائوس بود! پس از این همه بی آبرویی حالا میخواست این یکی را هم به لیست اضافه کند؟ میخواست یک مرد را درحالی که ناراضیست ببوسد؟ این برایش تحقیر آمیز بود!
درحالی که نگاهش به نگاه تائوس گره خورده بود چشمانش داغ شدو در دل بخود ناسزا فرستاد. چرا مدام خودش را لو میداد؟
پس از مکثی چند ثانیه‌ای سرش را به زیر افکند و زمزمه کرد– متاسفم..
انتظارش را نداشت ولی تائوس به آرامی او را میان بازوان خود گرفت و درآغوش فشرد. بوسه‌ای بر موهایش زدو او را روی بازوی راستش کمی به عقب مایل کرد تا بتواند صورتش را ببیند،
برای لحظاتی به چشمانش که در حصار اشک بود نگریست و سپس پیشانی‌اش را بوسید
کمی پایین‌تر، آرام و با تمأنینه اینبار لبش را بر گونه‌ی او گذاشت، گرم بود و بلافاصله جایش شکوفه زد
و سپس، چند ثانیه‌ بعد لبانش بر غنچه‌ی لبهای کرالن نشست..
حس کرد زمین از چرخش بازایستاده، انعکاس آواز سینه‌سرخ در گوشش طنین انداخت و نسیم خنکی که حوالی‌یشان در چرخش بود با وزش گرم نفس‌ تائوس برصورتش آمیخته شد
شاید فقط پنج ثانیه بود و خیلی هم سطحی، تائوس آرام لبش را پس کشید و ملاحظه گرانه بازوانش را از دور او شل کرد
برای لحظاتی نگاهشان بی اختیار بر یکدیگر خیره بود و درنهایت تائوس با تردید گفت– آلن؟
قلبش تند میزد و جای اینکه گرم شود سینه‌اش سرد بود! پس از چند لحظه من من کنان گفت– تو الان.. منو بوسیدی… چرا؟!..
تائوس پس از مکثی کوتاه گفت– چون..خودت خواستی!
کم کم داشت به خودش می آمدو دستپاچگی‌اش را حریف میشد، آب دهانش را قورت دادو گفت– آره ولی فکر میکردم تو نمیتونی.. درواقع.. مگه خودت نگفتی اونجوری نگام نمیکنی؟!..
تائوس بلافاصله دو دستش را با حالت خاصی در مقابلش بالا آوردو گفت– اوه خدایا آلن خواهش میکنم سختش نکن! من فقط فکر کردم…
و سکوت کرد. وقتی لحظاتی گذشت و سکوتش طولانی شد کرالن پرسید– ..فکر کردی چی؟
نگاهش را لحظه‌ای از چشمان تائوس نمی گرفت انگار که میخواست زبان مردمک چشمان او را بفهمد! هیجان زده بود و هیچ چیز از گرفتاری‌های زندگی‌اش به یاد نمی آورد!
تائوس پس از چند ثانیه دو دلی، پلکهایش را برهم فشردو خنده‌اش گرفت. نفس عمیقی کشید و سپس مثل قبل مردانه و باوقار، کاملا بدور از هیجانی که کرالن را دربر گرفته بود توضیح داد– در واقع به این فکر کردم که تو به هرحال پسر نیستی و بعلاوه.. لبت خوش رنگه..
کرالن–.. لبم خوش رنگه! ..
تائوس سری به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت– آره.. خوش رنگه
عجب دلیلی سرهم کرده بود، حتی کرالن هم خنده‌اش گرفت! میدانست علت اینکار تائوس چیست، فقط ترحم بود. ترحم! دلش از اینکه کرالن حسرت یک بوسه را داشته باشد میسوخت. بااینحال از نظر او این میتوانست نشانه‌ی خوبی باشد چراکه درهرصورت ثابت میکرد تغییر دادن احساس تائوس چندان هم سخت نیست.
تائوس– خیله خب بیا دیگه برگردیم
خودش را از از لبه‌ی تخت سنگ به جلو سوق دادو برخاست، لبخند از چهره‌ی کرالن محو شدو صورتش درهم رفت:
کرالن– هنوز دوساعت نشده که اومدیم چقدر عجله داری
تائوس دستش را بسوی او دراز کردو گفت– بلند شو.. من باید جایی باشم که مردم راحت پیدام کنن. ناسلامتی رئیسم
او درقبال مردمش وظایفی داشت و کرالن باید این را درک میکرد. گرچه با اکراه ولی بلاخره دست تائوس را گرفت و او هم برخاست. یک قدم که برداشتند تائوس میخواست دست او را رها کند ولی کرالن نگذاشت و به او نزدیکتر شد
دلش از اینکه کنار او قدم برمیداشت غنج میزد و هرلحظه آن بوسه را مرور میکرد. چندقدم که پیش رفتند دو دلی را کنار گذاشت و درحالی که نگاهش به سطح جنگل بود گفت:
کرالن– غافلگیر شدم.. راستش چیزی حس نکردم جز تعجب…
تائوس– آلن خواهش میکنم بچه نشو!
قدم‌هایش را کند کردو سپس ایستاد، از انجایی که هنوز مصرانه دست تائوس را گرفته بود او هم مجبور شد بایستد و سپس درمقابل کرالن قرار گفت. اینبار نگاه تائوس او را معذب نکرد، دیگر اوضاع بسختی قبل نبود!
کرالن–.. تو چی؟.. تو چی ازم حس کردی؟..
تائوس چند لحظه‌ای به چشمان منتظر او نگریست سپس پاسخ داد– اینکه هنوز بوی بچگیاتو میدی.. وقتی ۵-۶ سالت بودو مدام زمین میخوری..
باانگشت اشاره‌ی دست آزادش لحظه‌ای گوشه‌ی لب کرالن را لمس کردو در ادامه گفت– برای اینکه آروم شی اینجاتو میبوسیدم
کرالن– ده دقیقه بیشتر بمونیم
درواقع چندان حواسش به حرف‌های تائوس نبود. آن بوسه را به یاد می آورد و لبهای او را از نظر می گذراند!
تائوس– آلن!
سرش را به عقب چرخاندو جایی را که چند دقیقه پیش بر آن نشسته بودند از نظر گذراند، در کسری از ثانیه تصمیم گرفت برگردد و سپس تائوس را هم بدنبال خود کشید
تائوس– دیگه باید از تنها بودن با تو ترسید آره؟
باید حتماً می نشستند چون نمیخواست ناز تائوس را برای اینکه سرش را خم کند بکشد! بعلاوه می ترسید اگر بین این بوسه و بوسه‌ی بعدی فاصله‌ی طولانی بیفتد باز همه چیز مثل قبل برایش سخت شود
تائوس کمی اکراه داشت ولی با او مخالفت نمیکرد تا ذوق او را کور نکند، با هدایت کرالن دوباره هردو روی تخته سنگ نشستند و او درحالی که نفس عمیقی می کشید تا هیجانش را کنترل کند به لبهای تائوس خیره بود. درنهایت رفتارش باعث شد تائوس خنده‌اش بگیرد!
اخم کردو با دلخوری گفت– هی بهم نخند!
تائوس سری به نشانه‌ی مثبت تکان دادو با لحنی بدور از تمسخر گفت– باشه بچه. ولی این بازیا رو بیشتر از ده دقیقه طولش نده
کمی بیشتر بسوی تائوس چرخید و دستش را به آرامی بر گونه‌ی او گذاشت:
تائوس– دستت چقدر سرده!
کرالن چشمانش را در قاب چرخاندو زیرلب گفت– درواقع همه جام سرده
دستپاچه بود و به همین خاطر سرانگشتانش به سردی می گرایید. خودش را کمی به جلو سوق دادو تائوس برای اینکه سربه سر او بگذارد بازوانش را اهرم کردو خود را روی تخته سنگ عقب کشید! کرالن پوفی کشید و باز به او نزدیک شد، اینبار تائوس آنقدر عقب رفت که پشتش به تنه‌ی درخت بخورد!
از دست او حرصش گرفته بود و به همین خاطر ضربه‌ای به سینه‌اش زد
تائوس– منو نزن!
کرالن پایش را از لبه‌ی تخته سنگ بالا کشید و کاملا به سوی او چرخید، ضربه‌ی نسبتاً محکم دیگری به سینه‌اش زدو گفت– میزنم! هرچقدر که بخوام میزنم..
تائوس مچ دو دست او را گرفت و گفت– خیله خب لجبازی نکن.. بیا اینجا
کرالن را بسمت خود کشید، طوری که از مقابل روی رانهایش بنشیند و برای بوسیدنش مسلط‌تر باشد
درحالی که مچ‌هایش هنوز در دستان تائوس بود خودش را برانداز کرد
زانوهای خم شده‌اش دو سمت ران‌های تائوس باز بود و فقط چند وجب تا سینه به سینه شدن با او فاصله داشت. کمی خجالت کشید، او تابحال در این حالت قرار نگرفته بود!
حالا که ارام گرفته بود و بنظر می رسید دیگر قصد کتک زدن ندارد تائوس دستان او را رها کرد.
به صورت جذاب و پراعتماد او نگریست و قلبش به نوسان افتاد، دست راستش را بالا آورد و به ارامی لب تائوس را لمس کرد، نرم و داغ بود
درحالی که میکوشید به چشمان او نگاه نکند سرش را به آرامی پیش برد، ذره ذره نزدیک شدو درجایی که حرارت نفس‌های تائوس بر صورتش می وزید توقف کرد
پس از ثانیه‌ای مکث پلکهایش را بست و درحالی که سرش را کمی به راست مایل کرده بود لبش را بر لب او گذاشت. مثل این بود که لمس آن ناحیه با لمس تمام قسمت های بدن فرق دارد، لطافت و حرارتش متفاوت بود و آنطور که نفس‌هایشان درهم می آمیخت و گرما را دوچندان میکرد حس بی‌نظیری داشت
چند لحظه درهمان حالت ماندو کم کم برایش راحت‌تر شد، پلکهایش را آرام گشود و درحالی که حواسش به لب تائوس بود صورتش را از او جدا کرد
کف دستش را مماس با گونه‌ی او گذاشت و اینبار برای یک بوسه‌ی آرام لبش را کمی غنچه کرد، این لذت بخش تر از قبلی بود چراکه وقتی لبش را برمیداشت صدای ضعیف موزونی از بوسه‌اش درامد که قلبش را قلقلک دادو اشتیاقش را بیشتر
برای دومین و سومین بار اینکار را تکرار کردو رفته رفته بجایی رسید که دیگر دلش نمیخواست از لب او جدا شود
چیزی در درونش می لولید و او را بااینکه بی‌تجربه بود بطور غریزی برای ادامه هدایت میکرد، کلفتی بالای لب او را بین شکاف لبهایش فشرد، و بعد پایینی را
گوشه‌ی بالایش و تمام زوایا و کنج‌ها را
همه به یک اندازه داغ و لطیف بودندو ضربان قلب او را تندتر می کردند
تائوس آرام بود و واکنش منفی از خود بروز نمیداد، حتی چند لحظه بعد دستش را بر کمر کرالن گذاشت و او را کمی بسوی خود هل داد. به این ترتیب بدن‌هایشان باهم مماس شد و حالا گرمای بیشتری انجا به دام افتاده بود. نفس تائوس را که عمیق و ارامش بخش بود بر صورتش حس میکرد، ضربان قلب او را مماس با سینه‌اش، حرکات شکم‌هایشان حین تنفس، این نزدیکی انقدر خوشایند بود که کرالن حتی خودش را بیشتر به او فشرد
و اینبار، مردانگی کلفت او را بین رانهایش حس کرد که لحظه‌ای با عضو او مماس ماند!
برایش غافلگیر کننده بود و بی‌اختیار لبش را پس کشید، بدون اینکه زیاد از او فاصله بگیرد نگاهی به آن پایین انداخت..
تائوس– گمونم بیشتر از ده دقیقه شد نه؟
لحن بیان تائوس عادی بود درحالی که کرالن بسختی نفس‌های خود را مرتب میکرد. دستی بر موهای کرالن کشید و درحالی که لبخند محوی برلب داشت با لحنی پرمحبت گفت– میدونی آلن.. نمیخوام بیخودی دلسردت کنم ولی اگه اینکارارو شروع کنی دیگه کنترلش خیلی سخت میشه
اشاره‌ای به عضو‌هایشان و لحظه‌ای که کرالن خود را عقب کشیده بود کردو ادامه داد– مثل اینکه برای خودتم راحت نیست. پس دیگه بیشتر از این جلو نرو
گرچه تائوس از روی صمیمیت این حرفها را زده بود ولی باعث شد کرالن مأیوس شود. او پس از سالها آشفتگی، چیز دلپذیر لذت بخشی را شناخته بود، از آنکار خوشش می آمد، بوسیدن لبهای تائوس را دوست داشت و میخواست بازهم آن را تکرار کند
تائوس–.. بریم؟
کرالن با اکراه سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو کم کم از او جدا شد، وقتی هردو از روی قطعه سنگ پایین آمدند و شروع کردند به قدم زدن او هنوز هم گرم بود و حتی دکمه‌ی بالای لباسش را باز کرد
نیم نگاهی به تائوس که کنارش قدم میزد انداخت و گفت– راست میگفتی.. وسط زمستونم آدمو داغ میکنه.. حتی بااینکه عمیق نبود
نقش لبخندی پررنگ بر نیمرخ تائوس نشست و بازویش را دور شانه‌ی کرالن انداخت، او را به آغوش خود نزدیک کردو به با لحنی شوخی‌امیز گفت– از اونایی هستی که نباید زیاد باهات ور رفت
چشمانش درحدقه گرد شدو با تعجب پرسید– چی؟! داری میگی میخواستی باهام ور بری؟!
تائوس اخم کردو درحالی که بطور معناداری از او فاصله می گرفت گفت– چرت و پرت نگو بچه!
کرالن شرورانه به او نزدیک شد و مشتی به بازویش زد– خودتو لو دادی! اعتراف کن!
تائوس نگاه چپی به او انداخت و سپس درحالی که باحتیاط از روی یک چاله‌ی گل عبور میکرد گفت– آره آره! همین دو دقیقه‌ی پیش دیدیم کی داشت با کی ور می رفت! خوب شد خوده من بودم که جلوتو گرفتم..
برایش مفرح بود! کنار تائوس قدم میزد و پس از هر حرفی مدام خاطره‌ی آن بوسه را از زیر به رو می کشید، سربه سر او می گذاشت و دلش از تماشای چشم غره‌هایش غنج میزد!
کرالن– با اونکار فقط داشتی اعتمادمو جلب میکردی!..حالا فهمیدم! وای خدا تو دیگه چقدر آشغالی!
تائوس یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت– هی بچه فکر کردی من از اونام که واسه عیاشی جون میدن؟.. تو این سه سال عین خیالم نبوده..
کرالن پوزخند معناداری زدو باز شرورانه گفت– عین خیالت نیستو اونجا چیزت داشت شلوارو پاره میکرد آره؟
اینبار تائوس ایستاد و درحالی که نمیتوانست مانع خندیدنش شود ناباورانه به کرالن نگریست:
تائوس– یه لحظه لب رو لبم گذاشتی و به کل شرم و حیا یادت رفت آره؟!
کرالن نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت– ببین کی حرف از شرم و حیا میزنه!
تائوس پوفی کشید و سپس زمانی که کاملا از او قطع امید کرد دوباره به راه افتادو گفت– خیله خب بریم
کرالن چند لحظه‌ای با خنده به دور شدن او نگریست و سپس گفت– هی الان درواقع حرفمو تایید کردی دیگه نه؟
درونش پیوسته تحت تأثیر حس خوش جدیدی بود، انگار که شراب نوشیده در بدنش گرمای مطبوعی جریان داشت. هرلحظه که سکوتی ایجاد میشد ناغافل آن لحظات را به یاد می آورد و فوراً دلتنگ بوسیدن تائوس میشد. گشت و گذار که تمام شدو به چادر برگشتند او بازهم چند باری تائوس را بوسید، درواقع میشد گفت در هر کنجی که او را گیر می اورد خلاصه به طریقی لبش را به لب او می رساند تا لحظه‌ای آن حرارت و لطافت وسوسه کننده را حس کند
خوبی ماجرا این بود که تائوس مانعش نمیشد و فقط گهگاهی به او می خندید، بااینحال اوایل عصر تعدادی دنبال تائوس آمدند و او را برای رسیدگی به موضوعی بردند. این واقعا سخت بود! حس میکرد یک لحظه هم نمیخواهد از او دور بماند و درانتها غیبت او تا شب طول کشید.
کت و چکمه‌اش را در آورد و روی تشک نشست، پتو را روی پاهایش بالا کشیدو در سکوت به آتش افروخته‌ی رو به رویش خیره ماند
یکی دو ساعت دیگر تائوس می آمد، بدن ورزیده و گرمش درست کنار کرالن آرام می گرفت و او تا صبح وقت داشت با لبهایش بازی کند. اینبار میخواست مکیدن را امتحان کند و ببیند چشیدن شهد دهان او چه طعمی دارد. نمیتوانست چیز بدی باشد، حتی تصورش باعث میشد ضربان قلبش تند شود!
در همین فکرها بود که تائوس برگشت، درحالی که برای فرار از سرمای بیرون چادر مستقیم بسمت اتش می آمد گفت– هنوز نخوابیدی؟.. امیدوارم شام خورده باشی گفته بودم برات بیارن..
کرالن بالاتنه‌ی لخت و گیسوان رهای او را از نظر گذراندو گفت– تو این سرما مجبوری لخت بگردی؟
تائوس با حالتی خسته سمت راست گردن خود را لمس کردو پاسخ داد– اصلا فکر نمیکردم کارمون تا شب طول بکشه.. عصر اونقدرا سرد نبود
نگاهش را از تائوس گرفت و به پرزهای بلند پتوی لطیفش نگریست.
تائوس– قیافت مثل دختر بچه‌هایی شده که اسباب بازیشونو ازشون گرفتن!
لحن شوخی امیز تائوس باعث شد لبخند پررنگی برلب او هم بنشیند و سپس درحالی که هنوز نگاهش به پتو بود گفت– الانم منتظرم اسباب‌بازیمو بهم برگردونی.. وگرنه اینجوری خوابم نمیبره
خنده‌ی آرام و گوش‌نواز تائوس در گوشش طنین انداخت و چند لحظه بعد وقتی از آتش دل می کند و سمت او می آمد گفت– نگفتی شام خوردی یا نه؟
سمت چپ کرالن با اندکی فاصله نشست. کرالن سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو پرسید– بچه‌م که همش نگران گرسنه موندنمی؟
تائوس پاهای بلندش را روی تشک دراز کردو درحالی که بازوانش را به عقب مایل میکرد تا به انها تکیه بزند گفت– نیستی؟
کرالن ریتم نفس کشیدن، سرشانه‌ها و آبشار سیاه روان از پشت سر او را از نظر گذراندو گفت– خسته‌ای آره؟
تائوس پس از شنیدن این حرف روی تشک وا رفت و نالید– خیلی!
نگاهی به بازوان کلفت تائوس که از دو سمت بدن ورزیده‌اش باز شده بود انداخت و از شدت عشق و علاقه بی‌اختیار لبخند برلبش نشست
تائوس پلک‌هایش را برهم گذاشته و آرام نفس می کشید، بسوی او خیز برداشت و ابتدا برای لحظاتی حاشیه‌ی موها و کشیدگی دوسمت ابروهایش را لمس کرد، از آن فاصله‌ی نزدیک تماشای صورت زیبایش لذت بخش بود. درحالی که کناره‌ی انگشتانش را با ملایمت بر گونه‌ی او می کشید زمزمه کرد– هیچ وقت بهت گفتم چقدر از رنگ پوستت خوشت میاد؟
بدون اینکه پلک بگشاید لبهای پررنگش لحظه‌ای از هم وا شد و نجوا کرد– ..نه..
از تماشای حرکت لبهای او به وسوسه افتادو سرش را پایین‌تر برد، اینبار نه یک بوسه، بلکه از همان ابتدا لب بالای او را به کام گرفت و کمی فشرد
ثانیه‌ای آن را همانجا ابتدای شکاف لبهای خود نگه داشت و سپس آرام مکید،
کمی بیشتر..
و حالا اینقدر عمیق شده بود که به خیسی درونش برسد
آن را با فشاری نرم از بین لبهایش بیرون لغزاندو باز حریصانه عمیق‌تر به درون فرستاد
نوک زبانش را پیش برد و کنجکاوانه آن مهمان کلفت و نرم غریبه را نوازش کرد، آنقدر دلپذیر بود که دلش نمی امد رهایش کند!
لحظه‌ای نفس پرحرارتش را بیرون دادو لبش را از لب تائوس جدا کرد
چشمان سیاهش باز بود و درحصار آن گیسوان پرپشت پراکنده بر تشک برق میزد، نگاهشان باهم تلاقی کردو سپس کرالن باره دیگر لب بر لب او گذاشت، اینبار پایینی را به کام گرفت و لحظه‌ای از حس اینکه گوشه‌ی بالای لبش بین لبهای تائوس فشرده شد دلش ضعف رفت..
از آن پس دیگر آرام و دلچسپ، تائوس هم او را همراهی میکرد
آوای درهم آمیختن لبهای خیسشان در پیچ‌وتاب نفس‌هایی پرحرارت، حالا بسیار پررنگتر از صدای سوختن هیمه‌ی آتش به گوش می رسید
خودش را بی‌اختیار بی سینه‌ی ستبر تائوس می فشردو میخواست بیشترو بیشترو در طعم ناب دهان او غرق شود. برخلاف تصورش این خیلی با تف مالی شدن فرق داشت، گرم بود و لغزنده، حرکاتی نرم و آرام که گرچه برای بیشتر چشیدن ترغیب می کرد ولی گویی هیچ سیرایی در آن وجود نداشت و فقط عطش را بیشتر میکرد
دقایقی طولانی گذشت و کرالن که متوجه جوشش این عطش در درون خود بود برای لحظاتی مکث کرد. حرکت لبهایش را متوقف کردو درحالی که صورتش مماس با صورت تائوس بود پلک برهم گذاشت. حالا صدای نفس‌های نامرتب خود را بهتر می شنید و همینطور کوبش‌های قلب تائوس را!
لبش را از او جدا کردو نگاهی به چشمان ناآرامش انداخت، تائوس لبخند صمیمانه‌ای به او زدو اهسته گفت– بهت گفته بودم اگه شروع کنی دیگه کنترلش سخته
کرالن بی‌تابانه در گریبان او فرو رفت و درحالی که عطر گیسوان پرپشتش را به مشام می فرستاد نجوا کرد– ..ولی من هنوز میخوام بازی کنم..
دستان تائوس را بر کمر خود حس کردو چند لحظه‌ بعد درمیان بازوان کلفتش قرار گرفت، بوسه‌ای روی موهای کرالن زدو گفت– بازی کن.. من میتونم تا هروقت که بخوای صبور باشم ولی آلن فکر آخرشو کردی؟.. بخاطر خودت میگم..
پیش از اینکه یادآوری تائوس تمام آن گرمای مطبوع را از بین ببرد به ارامی از گریبانش درآمدو درحالی که مستقیم به چشمان او می نگریست زمزمه کرد– گرممه..
گرم بود ولی درواقع کرالن از این گرما بعنوان بهانه‌ای برای ادامه‌ی سرخوشی‌اش استفاده میکرد. درحالی که هنوز روی سینه‌ی تائوس بود و به چشمانش می نگریست گفت– به تنم نگاه نکن.. باشه؟..
منتظر پاسخ او نماند و دست بر دکمه‌های پیراهنش برد، همانطور که حواسش به چشمان تائوس بود کمی از بدن او فاصله گرفت تا بتواند دکمه‌ها را تا انتها باز کند، دو لبه‌ی پیراهن را کنار زدو سپس وقتی باره دیگر بر بدن گرم و قوی او خوابید درست مثل این بود که با تک تک ذرات بدنش درحال لمس اوست
گردی سینه‌ها و شکمش کاملا با او مماس ماند، اینبار بدون هیچ مانعی او هم برهنه بود. حالا که تائوس اینقدر گرم و عضلاتش اینطور سفت بود کرالن حتی نرمی بدن خود را بیشتر از قبل حس میکرد، نوسان نفس‌های پرحرارتشان باعث میشد تن‌هایشان برهم بلغزد و باره دیگر لبهایشان درهم گره بخورد
تائوس اینبار پرهیزکاری را کنار گذاشت، درحالی که لبهای او را می مکید برای درآوردن پیراهن کمکش کرد و سپس حریصانه بدن برهنه‌ی او را در اغوش داغ و قدرتمندش فشرد. پشت کمرش را مالش داد، بیشتر و بیشتر در لبهایش فرو رفت و کم کم کرالن حس کرد او را از خود بیخود کرده
لحظاتی بعد بدون اینکه تن سپید و گُر گرفته‌ی کرالن را ذره‌ای از خود جدا کند آرام بسمت راست چرخید تا اینبار خودش بر او مسلط باشد
حس نابی داشت، از صدای نفس‌های آمیخته به عطش تائوس خوشش می آمد، اینکه کمی حریصانه لبهایش را می مکید و طوری او را دربر گرفته بود انگار صاحبش است لذت میبرد..
خودش را مست چشیدن طعم دهان او کرده بود که انگشتان تائوس بر یکی از سینه‌هایش مشت شدو آن را کمی فشرد، فشارش اصلا آزاردهنده و بی‌ملاحظه نبود ولی فقط در کسری از ثانیه کرالن را از آن حس و حال جدا کرد!
این حرکت برایش آشنا بود چراکه کرالن عادت داشت پس از آن یه عالم درد و تحقیر تحمل کند. انگار نه انگار که این تائوس است، حس میکرد جیمز راسل سینه‌اش را فشرده! مشت شدن سینه در یک دست مردانه در ذهن او اینطور ثبت شده بود آنلحظه هم کاملا ناخوداگاه لبش را از لب تائوس بیرون کشید و درحالی که نگاهش آمیخته به اضطراب بود گفت– بسه!
مچ دست تائوس را گرفته بود تا او را از سینه اش جدا کند، حتی خودش هم نفهمید کی اینکار را کرده! بدنش این حرکت تائوس را نوعی هشدار و علامت خطر تحلیل کرده و بی‌اختیار به آن واکنش نشان داده بود. بااینکه سه سال از مرگ جیمز راسل می گذشت او ناگهان به درجه‌ای از استرس رسیده بود که انگار تائوس هم مثل آن مردک مخالفت او را نادیده خواهد گرفت!
تائوس– … چی شد؟..
دستش را از سینه‌ی کرالن جدا کردو درحالی که هنوز نفس‌هایش ملتهب بود به چشمان او نگریست. کرالن پس از لحظه‌ای مکث درصدد توجیه وضعیت برامدو درحالی که آب دهانش را قورت میداد من من کنان گفت– من..فکر کنم.. دیگه کافی باشه.. خسته‌م..
اینکه خسته است بهانه‌ی بسیار احمقانه‌ای بنظر می رسید چراکه تا همین چند لحظه پیش عطش او از تائوس بیشتر بود!
از طرز نگاه کردن تائوس پیدا بود که او هم فهمیده خستگی فقط یک بهانه است، مدتی در سکوت به اضطراب ناگهانی کرالن نگریست و سپس با تردید گفت– فکر نمیکردم از اینکار بدت میاد.. متاسفم..
این را هم فهمیده بود که واکنش ناگهانی او بخاطر فشرده شدن سینه‌اش است، گرچه هنوز سردرگم بود ولی به ارامی از روی کرالن کنار رفت و درحالی که دوباره سرجایش دراز می کشید گفت– مثل اینکه عجولانه رفتار کردم..
قلبش هنوز تند میزد و از اینکه به تائوس بنگرد اکراه داشت. پتو را تا زیر گلویش بالا اورد و پلکهایش را برهم فشرد تا کمی خود را آرام کند
جای دست تائوس روی سینه‌اش سرد شده بود و آزارش میداد، زیرلب شب بخیری گفت و درحالی که بیشتر خود را در پتو می پیچید به پهلو چرخید تا نگاهش به تائوس نخورد
از دست او دلخور نبود، میدانست که تائوس گناهی نداشته، او باید از کجا میفهمید کرالن چنین حساسیت‌هایی دارد؟ مشکل از خودش بود. این کرالن بود که روح و روانش از شر آن خاطرات رها نمیشد.
لحظاتی گذشت و کم کم آرام گرفت، قلبش به حالت عادی برگشت و با خودش تکرار کرد که هیچ خطری او را تهدید نمیکند. تائوس پس از دیدن تشویش او بلافاصله خود را عقب کشیده و عذرخواهی کرده بود، هیچ دلیلی وجود نداشت که حالا احساس ناامنی کند
تائوس– ..آلن؟..
نام او را با تردید نجوا کرد. کرالن پاسخی ندادو چند لحظه بعد تائوس اهسته گفت– اخه چرا بهم پشت کردی؟.. من کار اشتباهی کردم؟..حدقل بهم بگو..
دلش لرزید. لحن تائوس مثل همیشه پرمحبت و اطمینان بخش بود، ناگهان دلتنگ او شدو همانطور که تا گردن زیر پتو بود بسویش چرخید
تائوس نیز به پهلو چرخیده و پیدا بود تمام مدت مأیوسانه به او می نگریسته. درحالی که سعی داشت چهره‌اش عادی بنظر برسد به تائوس لبخند زدو گفت– دیوونه شدی؟ چه اشتباهی؟.. راستش فقط یهو دستپاچه شدم.. یجورایی برام غیرمنتظره بود
تائوس پس از لحظاتی مکث دستش را بسوی او دراز کردو همانطور که با ملایمت موهایش را نوازش میکرد گفت– درک میکنم.. ما دوتا قبلا هیچ وقت باهم اینجوری نبودیم، تصورشم نمیکردم این اتفاقا بینمون بیفته..
کرالن دست او را گرفت مماس با صورتش نگه داشت، بوسه‌ای بر مچ او زدو نفس عمیقی کشید:
کرالن– حالا بخوابیم؟
تائوس کمی خود را بسوی او مایل کردو پس از آن که پیشانی او را بوسید گفت– شب بخیر بچه.. تو خواب از سرم پروندی وگرنه تاحالا باید بیهوش میشدم
چشمان سیاه آرامش بخش تائوس را از نظر گذراندو به شوخی گفت– پس از قرار معلوم این تویی که نباید زیاد باهات ور رفت
لبخند پررنگی برلب تائوس نشست و با بالحنی آمیخته به صمیمیت گفت– مشکل اینجاست که فکر نمیکردم اینقدر خوش مزه باشی
چند کلامی حرف زدند و پس از اینکه لبخندهایشان عمیق و از ته‌دل شد، وقتی که خیالشان از بابت رفع کدورت‌ها راحت شد کم کم به خواب رفتند. کرالن پلکهایش را درحالی برهم گذاشت که دیگر لزومی بر پیچیدن پتو بدور خود نمیدید و تائوس با سرانگشتانش صورت او را نوازش میکرد
فضای چادر بسیار گرم شده بود، شعله‌ی آتش، تشکی از خز مرغوب و پتوی بزرگی که حرارت را بیشترو بیشتر حوالی‌اش حبس میکرد
چشمهایش بسته و درخلسه‌ی خواب بود که کم کم از این گرمای شدید احساس خفگی کردو هوشیار شد. ابتدا حتی انقدر در خود انرژی نمیدید که پلکهایش را کامل باز کند، روی شکم خوابیده و از حرارت به دام افتاده در تشک که به بدنش منتقل میشد کلافه بود
تازه میخواست تکانی بخودش بدهد و جا به جا شود که متوجه حرکت تائوس شد، پیش آمدو بوسه‌ای بر پشت سر کرالن زد. از طرز نفس کشیدنش پیدا بود که هوشیار است انگار که اصلا از اول نخوابیده بود!
لبش را از سر او برداشت و بعد آرام و با ملایمت بر شانه‌‌اش گذاشت. بوسه‌ی سبکش کمی او را قلقلک داد ولی بازهم به همان حالت باقی ماند و تظاهر کرد که خواب است، لحظه‌ای بعد پشتش بطرز نامطلوبی سنگین شد، بدن داغ و سنگین مردانه‌ای بر شانه‌اش چیره گشت و نفسش را بند آورد!
ضربان قلبش ظرف یک ثانیه به هزار رسید و عرق سرد بر پیشانی‌اش نشست، او از قرار گرفتن در این حالت متنفر بود
از اینکه بدن درشت مردی را پشتش حس کند متنفر بود!
باز تمام آن خاطرات به ذهنش سرازیر میشد، باز ذهنش سنگینی و گرمایی را که پشت شانه‌ حس میکرد نوعی هشدار تحلیل کرده بود
به ناگاه ساعد دو دستش را ستون کرد تا از زیر او دربیاید اما پشتش به سینه‌ی ستبر تائوس خورد و نتوانست! انگار آنجا حبس شده باشد احساس خفگی میکرد، بغض و خشم و وحشت در گلویش پیچید و همانموقع تائوس از رویش کنار رفت
درواقع کل این ماجرا چند ثانیه هم نشده بود و درنهایت وقتی کرالن توانست برخیزد و سرجایش بنشیند تائوس با تعجب به او می نگریست
تائوس–.. هی چیه؟..
آرنج دست راستش را ستون کرده و با چشمان باریک شده به تشویش کرالن می نگریست. صورتش کاملا نشان میداد که تمام شب بیدار بوده! ولی چرا؟ کرالن به یاد می آورد که او گفت خواب از سرش پریده و این بخاطر تحریک شدن بود، آیا او تمام این ساعات را بیدار مانده و بیمارگونه به بدن کرالن می نگریست؟!
درحالی که نگاه بدبین و مضطربش بی اختیار به تائوس دوخته شده بود پرسید–.. چیکار میکردی؟..؟..
آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که بالاتنه‌ی لختش را بیشتر در پتو می پیچید گفت–.. چرا.. چرا اومدی رو پشتم؟..
تائوس که هنوز با حالتی سردرگم به واکنش ناگهانی کرالن می نگریست گفت— فقط میخواستم بغلت کنم..
درحالی که نگاهش به کرالن بود آرنجش را اهرم کردو سرجایش نشست:
تائوس– ..ترسیدی؟!..
هنوز با بدبینی به تائوس می نگریست و وقتی فکر میکرد تمام مدت حریصانه به بدنش می نگریسته بیش از پیش آشفته میشد:
کرالن–.. این همه ساعت بیدار موندی که بغلم کنی؟..
سردرگمی و تعجب تائوس به او ظاهری حق به جانب داده بود ولی کرالن نمیتوانست آن لحظه را فراموش کند. او لبش را بر سرشانه‌اش گذاشته بود و بعد پشتش سنگین شد، چه لزومی داشت نیمه شب اینکار را بکند؟ لابد تمام شب با شهوت خود جنگیده و درنهایت تسلیمش شده بود. کرالن این را قبلا دیده بود، دیده بود وقتی مردان کنترل امیال خود را از دست بدهند چقدر بی‌رحم می شوند!
تائوس–..خب.. نتونستم بخوابم..
کرالن– .. چرا؟!..
لحن تندش که آمیخته به اتهام بود باعث ایجاد سکوتی سنگین شدو اخم‌های تائوس کم کم درهم رفت:
تائوس– اصلا معلومه تو چته؟
از این حالت حق به جانب تائوس خوشش نیامد، او هم اخم کردو درحالی که صدایش از هجوم بغض گرفته بود گفت– من یا تو؟!
لحنش طلبکارانه بود و لحظه‌ای چشم از تائوس نمی گرفت. تائوس با کلافگی نفسش را فرو دادو گفت– فقط میخواستم بغلت کنم آلن این رفتارا واسه چیه؟؟.. چشماتو باز کن حتی زیر پتوت نیومدم..
دستی بر موهای خود کشید و سپس از جا برخاست، با قدم‌های مصمم بسوی صندوق چوبی انسوی چادر رفت و درحالی که عصبانیت در حرکاتش پیدا بود گفت– وقتی اومدی اینجا حتی نمیخواستم شب تو این چادر بمونم چه برسه به اینکه کنارت بخوابم و …
یک کت چرمی در آوردو همانطور که آن را به تن می کرد بسوی کرالن چرخید:
تائوس– تو خواستی بمونم.. تو خواستی ببوسمت، همه‌ی اینارو خودت خواستی! حالا جوری باهام رفتار میکنی انگار یه متجاوز کثیفم
این را گفت و سپس با برافروختگی از چادر خارج شد!
او ماندو یک دنیا پریشانی و سردرگمی!
برای لحظاتی طولانی گیج و منگ نشسته بودو به شعله‌های آتش می نگریست. این همه بی اعتمادی به مطمئن‌ترین شخص زندگی‌اش ناگهان از کجا آمد؟! این قدر در این دنیا تنها بود که حتی به تائوس هم اطمینان نداشت؟ اصلا او چرا عصبی شدو چادر را ترک کرد؟ باید می ماند و نازش را می کشید، باید مدام تاکید میکرد قصد آزارش را نداشته، باید با وجودی که بیگناه بود عذرخواهی می کرد، او را دراغوش می گرفت و به بدوبیراه‌هایش گوش میداد..
او را در این حالت رها کردو رفت که چه؟
قلبش داشت از غصه می‌ترکید و به همین زودی سرش درد گرفته بود. مدام خودش را بازخواست میکرد و می پرسید آیا حق داشته به تائوس شک کند یا نه؟ اصلا آیا این شک درست بود یا نه؟
بخشی از وجودش به او یادآوری میکرد که این شخص ۱۲سال سنگ صبورش بوده و به هرطریقی از خطرها حفظش کرده،
بخش دیگر هشدار میداد که تائوس هرچقدر هم مطمئن باشد بلاخره یک مرد است و به راحتی می تواند تسلیم غریزه‌اش شود
نفهمید چقدر گذشت، او همانطور پیچیده در پتو نشسته و به هیمه‌های نیم سوخته‌ی آتش می نگریست. چشمانش داغ بود و بغض سنگی گلویش را درد می آورد، تائوس برنگشت و کم کم سپیده دم رسید
هنوز از دست تائوس خشمگین بود، هنوز با یادآوری احساس بدی که ساعتی پیش زیر سنگینی وزن او داشت بی نهایت بدبین میشد ولی بطرزی بی‌منطق فقط و فقط میخواست او را ببیند
– شاهزاده کرالن، میتونم بیام داخل؟
صدای جوانکی را از پشت چادر می شنید، بغضش را قورت دادو پس از اینکه مطمئن شد بالاتنه‌اش کاملا در پتو مخفی شده گفت– بفرمایید
پسری که شاید ۲-۳ سال از او کوچکتر بود درحالی که سینی صبحانه را حمل میکرد وارد شد، نگاهی به کرالن انداخت و گفت– آتیش داره خاموش میشه، رو به راهش کنم؟
کرالن با بی‌حالی پاسخ داد– احتیاجی نیست، ممنون
سینی را روی تشکی نزدیک کرالن گذاشت و چرخید تا بیرون برود.
کرالن– تائوس کجاست؟
پسرک برگشت و پاسخ داد– نزدیک رودخونه.. سرحال بنظر نمیرسید..
تردید در کلامش مشهود بود و نشان میداد فهمیده اتفاقی بین آن دو افتاده است. کرالن در شرایطی نبود که به شک و تردید دیگران اهمیت بدهد، مأیوسانه سرش را به زیر انداخت تا جوشش اشک‌هایش را پنهان کند. پسرک نیز لحظه‌ای در سکوت به او نگریست و سپس خارج شد
از قرار معلوم تائوس حس میکرد به او توهین شده و برای اولین بار در این سالها حالت قهر به خود گرفته بود! کرالن هنوز هم مطمئن نبود، هنوز هم احتیاج داشت توجیهات و عذرخواهی‌های زیادی بشنود، برای اینکه دلش آرام بگیرد باید مورد توجه قرار می گرفت
سرش را با اکراه بسمت سینی صبحانه چرخاند، بغض و اندوه راه گلویش را بسته بود و نمی گذاشت حالت متعادلی داشته باشد، پتو را کنار زدو درحالی که حالا مثل قبل با تنفر به بدن خود نگاه میکرد پیراهنش را پوشید، دست بر دکمه ها برد و به یاد دیشب افتاد
خودش به آغوش تائوس رفته و انها را باز کرده بود
چه کثیف و منزجر کننده!
او هم مثل جیمز راسل تن به شهوت داده بود، اصلا تقصیر او بود که تائوس هم به این وضع دچار شد
حس میکرد از این غریزه‌ی حیوانی بیزار است!
چطور دیشب در آغوش تائوس از آن تف‌مالی ها خوشش امده بود؟ حالا که به یاد می آورد حالت تهوع می گرفت و از خودش خشمگین میشد
درحالی که اخم‌هایش درهم گره خورده بود چانه‌اش از بغض لرزید و چشمانش از اشک داغ شد
نمیخواست گریه کند، نمیخواست بدبخت و ضعیف بنظر برسد، چند نفس عمیق کشید و بعد پیاله‌ی شیر را برداشت، چند جرئه‌ای نوشید تا به کمک آن بغضش را هم فرو دهد
تلاشش بیهوده بود، پیاله را به درون سینی برگرداندو بلافاصله به گریه افتاد. سردرد و خشم و پشیمانی روحش را درهم می سایید! میخواست توسط تائوس آرام شود ولی هنوز نمی فهمید آن حرکات برای چه بوده. چرا تمام شب نخوابیده بود، چرا شانه‌اش را انطور مخفیانه بوسید، چرا آنطور او را دربر گرفت…
دیوانه شده بود!
هیچکدام از اینها دلیل نمیشد که تائوس میخواسته به او دست درازی کند. باید از شر این بدبینی خلاص میشد و حالا که تائوس خودش اینکار را نمیکرد او باید به سراغش می رفت
از جایش که برخاست سردردش آنقدر شدید بود که ابتدا سرش گیج رفت. چند لحظه‌ای مکث کرد تا تعادلش را بدست آورد و سپس قدم برداشت
صبح زمستانی سردی بود، افتاب می تابید بااینحال آنهمه حرارت دیشب بدن کرالن را بدعادت کرده بود
تازه گریه کرده بود و قطعا نمیتوانست چشمان سرخش را از مردم مخفی کند بااینحال میخواست تائوس را ببیند
سرش را پایین گرفت و درحالی که می کوشید کمترین توجه را بخود جلب کند بسمت رودخانه رفت
از میان مردم گذشت و پس از اینکه از اجتماع دور شد سرش را بالا گرفت تا نگاهی به حاشیه‌ی رودخانه بیندازد. او را میدید که کمی دورتر رو به جریان خروشان آب ایستاده، دستانش را در جیب شلوارش فرو برده و ریوِن عقاب باشکوه پدرش سمت راست شانه‌اش نشسته بود. گیسوان بلند سیاهش در وزش نسیم سرد زمستانی می رقصید و تماشای قامت بلندو عرض شانه‌هایش قلب کرالن را در سینه به نوسان انداخت. به خودش آمدو دید در بیست قدمی او ایستاده و پیش‌تر نمی رود. میخواست برود و چه بگوید؟ خودش هنوز از دست او دلگیر بود آنوقت باید می رفت و ابراز پشیمانی میکرد؟
سرما درد شقیقه‌هایش را شدیدتر کرده بود و حاشیه‌ی پلکهایش میسوخت، درنهایت کلنجار رفتن با خودش را کنار گذاشت و پیش رفت. با تردید به تائوس نزدیک شد و سمت راستش رو به رودخانه ایستاد. آنجا بخاطر جریان آب حتی سردتر هم بود
حرفی برای گفتن نداشت، تلاش بیهوده‌ای برای فرو دادن بغضش کردو درحالی که فکرش بشدت مشغول بود به جوش و خروش رودخانه خیره ماند
لحظاتی گذشت و سپس تائوس آهسته گفت– هرچی فکر میکنم.. نمیفهمم اگه اینقدر بهم بی اعتماد بودی چرا اصلا اومدی اینجا
دلخوری در لحنش مشهود بود و حتی به کرالن نمی نگریست. او هم پس از مکثی کوتاه مأیوسانه پاسخ داد– کجا میرفتم؟
ریون از شانه‌ی تائوس پرکشید و او درحالی که پرواز پرنده را با نگاهش تعقیب میکرد گفت– از من میپرسی؟
کرالن سرش را پایین گرفت و درحالی که به چمن‌های گلی شده‌ی دور و بر چکمه‌اش می نگریست با صدایی خفه گفت– چرا اونکارو کردی؟
تائوس نفسش را با کلافگی بیرون دادو درحالی که نگاه تندش را به سوی نیمرخ کرالن می چرخاند گفت– کدوم کار آلن؟ میخواستم بغلت کنم! بغل کردن اینقدر چیز وحشتناکیه؟
کاملا بسوی کرالن برگشته بود و از همین رو او هم مجبور شد رویش را به تائوس کند، درحالی که با نگاهش چشمان سیاه تائوس را می کاوید گفت– چرا تموم شب خوابت نبرد تو که گفتی خیلی خسته‌ای!؟
تائوس که ناباورانه به او می نگریست سری به نشانه‌ی تاسف تکان دادو گفت– آخه این چه سوالیه نخوابیدم چون فکرم مشغول بود! پناه برخدا آلن دیوونه شدی؟! برای همچین چیز مسخره‌ای نشستی گریه کردی؟؟
گیسوان سیاهش را با کلافگی پشت گوش فرستادو ادامه داد– اگه اینجوری خیالت راحت میشه اصلا دیگه بهت دست نمیزنم باشه؟
این دیگر چه راه حلی بود! بجای اینکه او را مورد نوازش قرار دهد و درآغوش بگیرد میگفت دیگر لمسش نخواهد کرد. باره دیگر چشمانش از هجوم اشک داغ شدو نگاهش را از تائوس دزدید:
کرالن–.. تو نمیفهمی
تائوس بلافاصله گفت– پس بگو تا بفهمم!
بغضش را قورت دادو زمزمه کرد– ..فراموشش کن..
این را گفت و چرخید که از تائوس دور شود ولی او قدمی به جلو برداشت و برای اینکه متوقفش کند در مقابلش ایستاد:
تائوس– اینجوری نمیشه آلن.. جای فرار کردن باهام حرف بزن
سردرد امانش را بریده بود و بغض سنگی زیر گلویش داشت خفه‌اش میکرد، آب دهانش را بسختی قورت دادو گفت– انتظار داری چی بگم؟!.. خیله خب معذرت میخوام اشتباه از من بود..
تائوس بلافاصله حرف او را برید و گفت– عذرخواهی بدرد ما دوتا نمیخوره! میخوام بدونم چرا بهم اعتماد نداری چرا فکر میکنی ممکنه بهت…
ادامه‌ی حرفش را فروخورد و سکوت کرد. بنظر می رسید حتی بیان چنین جمله‌ای برایش دشوار است. برای کرالن هم اصلا راحت نبود درباره‌ی آن تجاوزها حرف بزند، دلش نمیخواست مظلوم نمایی کند و ترحم تائوس را برانگیزد ولی در نهایت اشکی از چشمش روان شدو با صدایی خفه گفت– همچین فکری درباره‌ت نمیکنم.. ولی دیشب.. اون دست خودم نبود!.. جیمز راسل از وقتی ۱۴ سالم…
صدایش زیر سنگینی بغض در گلویش دفن شدو جمله‌اش نیمه‌تمام ماند، تائوس چیزی نگفت و همانطور منتظر ماند تا او بتواند حرفش را ادامه دهد
کرالن بی‌اختیار با سرانگشتان سردش جای سوزش بغض را زیر گلویش لمس کردو چند لحظه بعد ادامه داد– درسته که اون دیگه زنده نیست..ولی هیچ کدوم خاطراتش از ذهنم پاک نشده.. حتی اگه خودم بخوام فراموش کنم یچیزی تو وجودم نمیذاره.. هیچکدوم اون لحظه هارو یادم نمیره.. یادم نمیره زیرش مثل سگ جون میدادم..
از نگاه خیره‌ی تائوس شرم کرد. اشک روان از چشمانش را که در وزش نسیم زمستانی بر گونه‌اش نیش میزد با خشونت گرفتو سپس ادامه داد– فکر میکردم تو برام با بقیه‌ی مردا فرق داری ولی.. دیشب وقتی تحریک شدنتو دیدم بدون اینکه خودم بخوام بازم احساس خطر کردم.. بعد یهو تو نصفه شب از پشت بهم نزدیک شدی و منو یاد..
تائوس دست راستش را باحالتی که میخواست او را به سکوت وادارد بالا آوردو سپس گفت– پس به خیالت چون یه عوضی باهات اونکارارو کرده ما مردا همه یه مشت حیوونیم که هیچ کنترلی رو رفتارمون نداریم آره؟
کرالن نگاهش را از او گرفت و باز بسوی رودخانه چرخید.
تائوس– هرچند که حتی حیوونا هم اینکارو نمیکنن
لحن تند و مؤاخذه گرانه‌ی تائوس دیگر برایش غیرقابل تحمل شده بود، چانه‌اش لرزید و درحالی که دیگر تلاشی برای پنهان نگه داشتن گریه‌اش نمی کرد با حرص گفت– با من اینجوری حرف نزن!
تائوس بلافاصله با لحنی سرزنشگرانه گفت– تو حق نداری سر این قضیه منو مقصر بدونی آلن! من از کجا میدونستم چی تو سرت میگذره؟ وقتی راهنماییم نمیکنی از کجا بفهمم چطور باهات رفتار کنم؟ علم غیب که ندارم نه؟
بسمت تائوس چرخید و مشت یخ زده‌اش را با حرص به سینه‌ی ستبر او کوبید، درحالی که اشک چشمانش روان بود گفت– برای تو که مهم نیست راحت ترین راهو انتخاب کردی.. منو تنها گذاشتی و ازم قهر کردی.. با کمال وقاحت تو روم نگاه میکنی میگی باشه دیگه بهت دست نمیزنم.. خیلی گستاخی تائوس!…
دید چشمانش پشت پرده‌ی اشک تار شدو درحالی که کینه‌توزانه قدمی از تائوس دور میشد گفت– چون میدونی دوسِت دارم سرم منت میذاری.. میدونی طاقت بی‌توجهی کردنتو ندارم برام بداخلاقی میکنی..
نگاهشان با هم تلاقی کردو سکوت سنگینی به جریان درآمد. قلبش از غصه فشرده میشد و بااینکه اخم کرده بود با حسرت به تائوس می نگریست. سرمای هوا درجوار رودخانه بسیار آزار دهنده شده بود و کم کم پهلوها و کمرش را هم به مجموعه‌ی دردهایش اضافه میکرد
تائوس برای لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشردو نفس عمیقی کشید، خودش را آرام کردو سپس آهسته گفت– خیله خب.. اینجا سرده بیا برگردیم..
کرالن از جایش تکان نخورد، بیهوده لج کرده بود تا بلاخره به طریقی توجه او را جلب کند
تائوس– آلن.. بیا بریم.. باید بیشتر حرف بزنیم
کرالن– تنهام بذار.. حوصله ندارم
اینبار دیگر تائوس صبورانه رفتار نکردو محکم بازوی او را گرفت سپس درحالی که کرالن بدنبال خود می کشید با لحنی قاطع کرد– مثل بچه‌ها! دیگه نمیدونم با تو چیکار کنم آلن
کرالن که درتقلای رها کردن بازویش بدنبال او می رفت گفت– ولم کن تائوس میخوای اینجوری بریم بین مردم؟؟
تائوس بالحنی جدی گفت– ولت میکنم بشرطی که بازی درنیاری
پس از بیان این جمله ایستادو نگاه دقیقی به کرالن انداخت:
تائوس– خب؟
کرالن چشم غره‌ای به او زدو پاسخی نداد. درد جوری در پهلوهایش می پیچید که شقیقه‌هایش را از یاد برد. دست آزادش را به کمرش زد و سعی کرد نفس‌هایش را مرتب کند، اینبار بدون اینکه احتیاجی به اصرار تائوس باشد قدم برداشت و او هم درکنارش به راه افتاد. سرما و درد لرزش خفیفی در استخوان‌هایش ایجاد کرده بود و دلش میخواست سریعتر به محلی گرم بروند بااینحال وقتی وارد اجتماع شدند و از میان چادرها می گذشتند مجبور شدند ده دقیقه‌ای برای گفتوگو با کسانی که بسمت تائوس می آمدند صبر کنند. کرالن حاشیه‌ی کتش را از دوسمت به جلو مایل کرد تا کمی جلوی سرما را بگیرد، درد پهلو کم کم به رانهایش هم سرایت میکرد
بلاخره وقتی دوباره وارد چادر شدند آتش کاملا خاموش بود و سینی صبحانه کنار پتوی نامرتبش روی تشک بزرگ انسوی چادر بچشم میخورد. کرالن برای فرار از سرما مستقیماً بسمت تشک قدم برداشت و سپس درحالی که بسختی می نشست پتو را بدور خود پیچید
تائوس در مقابل آتش زانو زدو درحالی که هیزم جدید می گذاشت و روشنش میکرد گفت– حالت خوب نیست؟
کرالن پاهایش را روی تشک دراز کردو درحالی که پهلوهایش را مالش میداد بالحنی سرد زیرلب گفت– گمونم به کمرم سرما زده
تائوس آهسته گفت– تعجبی نداره
پس از افروختن آتش برخاست و از بازوی راست به یکی از نرده های کلفت حول آتش که مقابل کرالن بود تکیه زد. دستانش را در جیب شلوارش فرو برده و در سکوت به کرالن می نگریست:
تائوس– پس من راحت‌ترین راهو انتخاب کردم
کرالن که هردو دستش را زیر پتو دور پهلوهایش حلقه کرده بود آهسته گفت– برای تو که اهمیتی نداره..
لحنش آمیخته به دلخوری بود و حالت سنگینی که در نگاهش داشت باعث شد تائوس چشمانش را درقاب بچرخاند و پوفی بکشد
تائوس– پس اینجوریه اره؟
کرالن به او نگریست و اخم ریزی کرد:
کرالن– چجوری؟ باز میخوای طعنه بزنی؟
تائوس با لحنی حق به جانب گفت– تو دیگه چه آدمی هستی! عادت کردی همیشه منو مقصر بدونی.. انتظار داری تموم توهینا و غر زدناتو تحمل کنمو بعدش بدون هیچ اعتراضی فقط قربون صدقه‌ت برم؟
کرالن بدون لحظه‌ای وقفه سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت– آره همینطوره. همینه که هست
تائوس از جدیت او برای بیان این دلیل بی‌منطق کمی جا خورد و سپس گفت– کم کم داری اخلاقای زنونتو رو میکنی
اینبار کرالن بود که از حرف او تعجب کرد! تائوس نگاهش را از او گرفت و به شعله‌های پا گرفته از میان هیمه‌ها نگریست، چند لحظه‌ای سکوت کردو سپس باحالتی که انگار با خودش حرف میزند گفت:
تائوس– حالا که فکرشو میکنم..تو همیشه همینطور بودی.. خودت بهونه گیری میکردی، بداخلاقی میکردی و باز انتظار داشتی من نازتو بکشم.. باخودم میگفتم این بچه چه مرگشه که مدام برام رئیس بازی درمیاره..
لبخند محوی برلبش نشست و پس از ثانیه‌ای مکث ادامه داد:
تائوس– حالا میفهمم.. پس دختر ما عاشق بود
اینبار به صورت متعجب کرالن نگریست و آهسته گفت– درواقع فقط میخواستی خودتو برام لوس کنی. آره؟
لب زد تا پاسخی بدهد اما نتوانست. آنچه در چهره‌ی تائوس میدید نه تمسخر بود نه شوخی ولی با کمال آرامش داشت درباره‌ی زنانه بودن اخلاق او حرف میزد
کرالن_ ..اینارو ..داری به من میگی؟
لبخند تائوس از تماشای چهره‌ی متعجب و گلگون شده‌ی او پررنگتر شدو دندان‌های ردیف سفیدش در آن ترکیب استخوانی مردانه‌ی جذاب به زیبایی خودنمایی کرد :
تائوس– پس به کی میگم؟
این را گفت سپس درحالی که باره دیگر خم میشد تا آتش را مرتب کند ادامه داد– من میرم بیرون یکم کار دارم. تو همینجا بمون… معلومه که طاقت سرمارو نداری
پس از رفتن تائوس او هنوز با سردرگمی به آن نرده زل زده بود. همان نرده‌ای که تائوس به آن تکیه زده و با لحنی گرم و بدور از تمسخر او را دختر خطاب کرده بود! آنقدر برایش تازگی داشت که تمام درد و دلخوری‌اش را فراموش کرد! یعنی بدون اینکه بخواهد رفتارهای زنانه از خود بروز داده بود؟ پس زنان چنین عادتهایی داشتند؟ آنها میخواستند مدام مورد توجه مرد موردعلاقه‌یشان قرار بگیرند و اگر اینطور نمیشد مدام بداخلاقی می کردند؟
فضای چادر کم کم گرم شدو گریبانش عرق کرد، درحالی که فکرش هنوز به حرفهای تائوس مشغول بود پتو را از خودش کنار زدو با تکیه به نرده‌ای که زیر تشک یک قدم دورتر بود از جا برخاست
نمیدانست بخاطر سرمازدگی‌ست یا اینکه درحال بیمار شدن است ولی کمر و رانهایش طوری از درد ضعف می رفت که انگار زیر پوستش اتش روشن کرده اند
کتش را در اورد و با بی حوصلگی به گوشه‌ای انداخت. پس از پشت سر گذاشتن آن همه سرما حالا بطرز کلافه گننده‌ای گرمش شده بود. دو دکمه‌ی بالای پیراهنش را باز کردو ناخودآگاه چشمش به شکاف بین سینه‌هایش افتاد، روی تنش مو نداشت و سینه‌ی سپیدش موزون با ریتم نفس‌هایش بالا و پایین میرفت، به یاد شب گذشته و غنچه‌ی لبهای تائوس افتاد، اگر او آنطور واکنش نشان نمیداد لابد کمی بعد لبهای تائوس لای سینه‌هایش فرو می رفت..
دلش از این فکرها غنج زدو برای آغوش مردانه و قوی تائوس دلتنگ شد.
دردی که برای لحظاتی آرام گرفته بود دوباره زیر شکمش پیچید و اینبار کم کم برایش آشنا آمد. حالا که دیگر در معرض سرما نبود و بدنش نمی لرزید آن را حس میکرد، قبلا هم اینطور شده بود و چه مشمئزکننده و شرم آور!
در عین اینکه بدنش بین دو جنسیت در نوسان بود گاهی رفتارهای هردو جنس را از خود بروز میداد. عضوش می توانست مثل مردان راست شود و مایعی از خود ترشح کند و در عین حال از کمی پایین‌تر او مثل زنان خونریزی میکرد.
البته این برای او تفاوت‌هایی داشت، میدانست که زنان هرماه این خونریزی را ترجبه می کنند ولی کرالن اینطور نبود. بین هر عادت ماهیانه‌ی او ۶-۷ ماه و حتی گاهی یکسال فاصله می افتاد! طوری که گاهی فراموشش میکردو با خود می گفت دیگر تکرار نخواهد شد ولی زمان میگذشت و باز…
همان وسط ایستاده بود و در دل به خودش و چیزی که بود ناسزا می فرستاد. در چنین مکانی، با این شرایط چطور میخواست این یکی را پشت سر بگذارد؟
او احتیاج به یک خلوت دور از چشم تائوس و مقدار زیادی پارچه‌ی تمیز داشت، امکان نداشت بتواند چنین چیزی را برای او بگوید، از خجالت می مُرد! او حتی هردفعه نمی دانست خونریزی‌اش چند روز طول خواهد کشید، گاهی پنج و گاهی تا ده روز ادامه می یافت! درد شدیدی را تحمل میکرد و احساس چندش آور ترشح خون از همان حفره‌ی پنهانی که نقطه ضعفش بود
سرش را پایین گرفت و نگاهی به شلوار روشن کرم رنگش انداخت، حس میکرد از همین حالا شروع شده و قطعا هم به زودی از شلوار عبور می کرد
باز مضطرب و نگران شده بود و قلبش تند میزد. به خودش میگفت این همه پریشانی لزومی ندارد به هرحال دیگر تائوس از مشکل او باخبر بود و درکش میکرد ولی از طرفی حتی با این وجود هم برایش بسیار شرم آور بود که چنین چیزی را با او درمیان بگذارد
پلکهایش را برهم گذاشت و چند نفس عمیق کشید، اگر کت بلندی می پوشید میتوانست محتاطانه از چادر خارج شود و تائوس را پیدا کند…
تائوس– آلن بیداری؟
صدای تائوس را از آنسوی چادر شنید و بلافاصله گفت– آ..آره تائوس بیا تو.. الان میخواستم بیام دنبالت..
باره دیگر صدای تائوس را شنید که خطاب به چند نفر گفت– خیله خب آقایون بیاید داخل..
نفسش در سینه حبس شدو پیش از اینکه بتواند چیزی بگوید تائوس به اتفاق چهار مرد دیگر پا به درون چادر گذاشت! ابتدا مثل مجسمه همانجا وسط چادر سنگ شده بود و بعد تنها کاری که توانست بکند بستن دو دکمه‌ی بالای پیراهنش بود
تائوس اشاره‌ای به همراهانش کردو گفت– این آقایون مسئول ذخیره کردن مواد غذایی ما برای زمستون و پاییزن و میخوان باهات درباره‌ی میزان…
مکث کردو لحظه‌ای در سکوت به صورت کرالن خیره ماند.
تائوس– حالت خوبه آلن؟.. رنگت.. بدجوری پریده
آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که سعی داشت عادی بنظر برسد گفت– نه ..مشکلی نیست..
بلافاصله آن چهار مرد را از نظر گذراندو گفت– .. درباره‌ی مالیاته؟.. نکنه مأمورای تحویل مالیات ازتون بیشتر میگیرن؟
باز ریزش خون را حس کردو رنگش بیش از پیش پرید. سعی داشت توجه آنان را به حرفهایش جلب کند تا اگر خون از شلوارش گذشت به چشم آنان نیاید
یکی از مردان که سنش نسبت به بقیه بیشتر بود و در گیس بافته‌اش تارهای سفید دیده میشد گفت– میدونید که ما هیچ وقت برای پرداخت مالیات خلاف وعده عمل نکردیم بااینحال… بااینحال..
جمله‌اش را با حالتی معنادار نیمه تمام گذاشت و قلب کرالن فرو ریخت!
میدید که نگاه‌های حیرت زده‌ی هر پنج مرد بسمت شلوارش کشیده میشود
گرچه نگاه هرپنج نفرشان بطرز شرم آوری روی شلوار او بود بااینحال خودش جرأت نمیکرد سرش را پایین بیاورد ببیند اوضاعش تا چه حد خراب است
بی اختیار یک قدم به عقب رفت و درحالی که بغض زیر گلویش می جوشید با حالتی پناه‌جویانه گفت–.. تائوس!..
قلبش داشت از سینه‌اش بیرون میزد و بسختی جلوی خودش را گرفته بود تا هق هقش بلند نشود. همراهان تائوس پس از چند لحظه سردرگمی درحالی که سعی داشتند خودشان را جمع و جور کنند نگاهشان را از کرالن گرفتند و به یکدیگر نگریستند
تائوس– گمونم باید بذاریمش واسه یه وقت دیگه
او این را خطاب به مردانش گفت و آنها نیز پس از اینکه سری به نشانه‌ی تایید تکان دادند بی سرو صدا از چادر خارج شدند. او ماندو تائوس! گریه‌اش گرفت و انگشتان دست راستش را باحالتی که انگار میخواست خودش را شکنجه دهد در ریشه‌ی موهایش فرو برد
تائوس– این همون چیزیه که فکرشو میکنم؟.. زخمی که نشدی هان؟
اول از اینکه به چشمان او نگاه کند شرم میکرد ولی در لحن تائوس ذره‌ای تشویش و نگرانی پیدا نبود و اتفاقا خیلی هم آرام بنظر می رسید
تائوس–… چرا گریه میکنی بچه؟
هم شرمندگی قرار گرفتن در این اوضاع، و هم از لحن آرام و بی دغدغه‌ی تائوس حرصش گرفته بود!
با تمأنینه بسمت کرالن قدم برداشت و درحالی که نگاهش راست به خشتک او بود بی هیچ ملاحضه‌ای گفت– یعنی تا این حد دختری؟.. اعتراف میکنم که انتظارشو نداشتم!
در دو قدمی کرالن ایستادو نه تنها چشم از تماشایش برنداشت بلکه طوری دستانش را هم در جیب شلوارش فرو برد انگار نمایش جذابی می بیند! لبخند کجی برلب داشت و در نهایت بی خیالی‌اش اخم‌های کرالن را درهم گره زد. درحالی که اشک چشمانش روان بود با دلخوری خطاب به تائوس گفت– میخندی تائوس؟؟.. اصلا فهمیدی چی شد؟؟ مردمت منو دیدن و لابد میفهمن…
تائوس نگاه سرزنشگرانه‌ای به او انداخت و حرفش را برید – خب که چی؟ اتفاقا خوب شد که فهمیدن.مگه چیه آلن؟ تا کی میخوای از خودت فرار کنی؟
کرالن ناباورانه او را از نظر گذراندو گفت– ما خیلی باهم صمیمی بودیم الان دو شبه تو یه چادر میخوابیم اصلا برات مهم نیست پشت سرت چی میگن؟؟.. بعلاوه اگه این خبر پخش بشه و به قصر برسه من چیکار کنم؟!.. بدبخت شدم یعنی رسماً نابود شدم..
تائوس با حالتی که میخواست به او بفهماند بیهوده شلوغش کرده آهی کشید و حرف او را برید:
تائوس– مشکلت اینه؟ به اینچیزا فکر نکن، ببین آلن… منو مردمم یه خانواده‌ایم همدیگرو درک می کنیم.. بعلاوه اینم میدونی که با شهر در ارتباط نیستیم پس نگران این نباش که رازت برملا بشه. همه چیز اینجا تو قبیله‌ی میروتاش میمونه..
کرالن با این حرفها آرام نمیشد، هم آبرویش رفته، هم رازش فاش شده و هم بدنش کثیف بودو درد میکرد. حرف زدن با تائوس را بیهوده دید، درحالی که هنوز گریه می کرد برای اولین بار نگاهی به شلوارش انداخت، با آن رنگ روشنی که داشت البته که دیده میشد. لکه‌ی بزرگی از خون تازه کم کم قسمت بیشتری را رنگین می کرد
درحالی که صدایش از گریه می لرزید زیرلب باخود غرغر کرد– لعنت به من.. این کثافت کاری رو ببین.. آخه لعنت به من..
بازهم تائوس با همان لحن بی دغدغه که سعی در آرام کردن او داشت گفت– آااه..اینجوری نگو آلن مگه چی شده؟.. ببین..
پیش آمدو دوسمت شانه‌ی او را لمس کرد، به چشمان اشک آلودش نگریست و بالحنی اطمینان بخش گفت– نگران چی هستی؟ الان میگم برات آب گرم و پارچه‌ی تمیز بیارن.. اگه دردت شدیده برات جوشونده دم میکنم.. تو فقط استراحت کن، بهت قول میدم هیچ مشکلی پیش نمیاد..
دستی بر موهای کرالن کشید و ادامه داد– دارم میگم بهت قول میدم.. باشه؟
لحن ارامش بخش و نگاه مهربانش باعث میشد کرالن بی اختیار دلش بخواهد بیشتر توجه او را جلب کند بااینحال این دیگر زیاده روی بود. حالا که تائوس قول میداد اتفاق بدی نخواهد افتاد او باور میکرد، پس از چند لحظه مکث سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو سعی کرد دیگر اشک ریختن را تمام کند
تائوس با ملایمت کناره‌ی انگشتانش را بر گونه‌ی او کشیدو اشکش را کنار زد. دلش فرو ریخت! تابحال اینکار را نکرده بود!
تائوس– الان میرم و میگم هرچی لازمه برات بیارن، تا یکی دوساعت دیگه هم برنمیگردم که راحت باشی
در انتها لبخند اطمینان بخشی به کرالن زدو از او فاصله گرفت سپس درحالی که از چادر خارج میشد گفت:
تائوس– تنتو همینجا بشور اون یکی چادر سرده
پس از رفتنش کرالن برای لحظاتی همانطور ایستاده بود و به لبه‌ی برهم آمده‌ی چادر می نگریست. رفتار تائوس برایش عجیب بود، البته او همیشه در این سالها از کرالن پشتیبانی میکرد ولی اکنون طرز حرف زدن و نگاه کردنش فرق داشت. دیگر او را برای اینکه چرا ضعف نشان میدهد و مردانه رفتار نمیکند مؤاخذه نمیکرد، دیگر پس از دیدن اشکهایش نمی گفت گریستن شرم‌آور است! بنظر می رسید او حتی راحت‌تر از خود کرالن با دوجنسیتی بودنش کنار آمده و حالا با محبت‌هایش دنیای تاریک او را روشن میکرد. به خودش نگریست و دید وقتی شخصی چون تائوس در زندگی‌اش است، به رویش لبخند میزند و آرامش میکند، حتی گذراندن عادت ماهیانه هم میتواند چیز لذت بخشی باشد!
– لطفا بذارش همینجا.. خیلی ممنون خودم میبرمش داخل
سایه‌ی دو شخص را نزدیک چادر می دید و از صدایشان پیدا بود که یکی مردو دیگری زن است. ابتدا دستپاچه شد که مبادا هردو ناگاه وارد شوند ولی لحظه‌ای بعد صدای زنانه‌ی خوش آهنگی را شنید که خطاب به او گفت– شاهزاده کرالن.. میتونم بیام داخل؟
صدا برایش آشنا بود ولی هرچه فکر میکرد به یادش نمی آمد آن را کجا شنیده، باز چند قدمی عقب رفت تا به اندازه‌ی کافی از ورودی چادر دور باشد و سپس گفت– بله بفرمایید
لبه‌ی چادر کنار رفت و تازه کرالن فهمید چرا آن صدا برایش آشنا بوده. آلارین بود! اخم‌هایش بی اختیار درهم رفت و زیرلب ناسزایی حواله‌ی تائوس کرد. چرا او را فرستاده بود؟ میدانست که کرالن چقدر از این دختر متنفر است! با آن گیس کلفت سیاهش که تا نزدیک پاهایش می رسید و آن چشمان درشت براق، در نظر هر مردی اغوا کننده می آمد
آلارین– براتون.. یچیزایی آوردم..
دخترک با تردید و خجالت نگاهی به او انداخت و سپس چند قدم پیش آمد. تعدادی پارچه‌ی روی هم تا شده را بر نزدیک‌ترین تشک گذاشت و دوباره بیرون رفت، اینبار وقتی برمی گشت ظرف نسبتاً بزرگی از آب گرم همراهش بود که بخار از سطحش پراکنده میشد
از رفتار آلارین پیدا بود که قضیه را میداند بااینحال اصلا چشم بسوی او نمی جنباند و بیهوده کنجکاوی نمیکرد. درواقع کرالن دفعه‌ی پیش هم هیچ رفتار نامطلوبی از او ندیده بود و تنها دلیلی که باعث میشد از او بدش بیاید این بود که به تائوس علاقه داشت!
پس از اینکه آبگرم را هم نزدیک آتش گذاشت لحظه‌ای مکث کردو سپس گفت– چیز دیگه‌ای احتیاج ندارین؟
مستقیم به کرالن نگاه نمیکردو پیدا بود که نمیخواهد او را معذب کند، در عوض او لحظه‌ای چشم از آلارین نمی گرفت و بدون اینکه بخواهد به رویش اخم کرده بود!
وقتی سکوت کرالن طولانی شدو جوابی به آلارین نداد بلاخره او نگاهش را کمی بالا کشید و بالحنی آمیخته به تردید گفت– آممم.. پدرم یچیزایی بهم گفت و… اگه شما درباره‌ی مسائل زنونه کمکی خواستید من..
کرالن که حس میکرد تاکنون نیز بیش از حد صبر بخرج داده با لحنی که اصلا دوستانه بنظر نمی رسید حرف او را قطع کردو گفت– تو اونو دوست داری؟
آلارین که اصلا انتظار قرار گرفتن در این موقعیت را نداشت ابتدا جا خورد و نتوانست پاسخی بدهد!
کرالن– بهم گفته که تموم خواستگاراتو رد می کنی. بخاطر تائوسه؟
دخترک نفس عمیقی کشید و کمی رنگ به رنگ شد، بااینحال لحظاتی بعد خودش را جمع و جور کردو پاسخ داد– منو تائوس..
اسم تائوس که از زبان آلارین جاری شد پشت پلک کرالن از حرص و خشم پرید و بلافاصله با لحنی تند گفت– جناب تائوس! اون رئیسته و بعلاوه هیچ نسبتی باهات نداره.. حق نداری اینجوری خطابش کنی
آلارین از لحن توهین امیز او ناراحت شده بود بااینحال بازهم واکنش منفی نشان ندادو فقط پس از مکثی کوتاه گفت– منو جناب تائوس سه سال پیش قرار بود ازدواج کنیم.. اما ایشون خیلی ناگهانی نظرشون عوض شد.. باخودم گفتم.. شاید لازمه یکم صبر کنم..
کرالن با حالتی قاطع گفت– یکم صبر؟ دیگه سه سال گذشته، تو بیخود منتظرشی
بااینکه فاصله‌یشان دور بود ولی دید که چشمان درشت سیاه آلارین کمی سرخ شدو پس از اینکه بغضش را قورت داد گفت– برام مهم نیست چقدر طول بکشه
لحن اندوهگینش که اینطور عاشقانه از بغض شکست باعث شد او خشمگین‌تر شود و اخم‌هایش بیشتر به هم گره بخورد!
کرالن– باشه. اونقدر منتظر بمون که پیر شی
آلارین سرش را کمی پایین گرفت و زمزمه کرد– اینم برام مهم نیست.. من از وقتی ۱۳ سالم بود عاشقش شدم
زهرخندی برلب کرالن نشست. او چه میدانست؟ حرف از ۱۳ سالگی میزد درحالی که کرالن تمام عمرش حتی از کودکی شیفته‌ی تائوس بود!
برای کسی که قصد داشت در دوستی را باز کند اصلا گفتوگوی خوبی از آب درنیامده بود و آلارین صلاح را در این دید که بیشتر از این آنجا نماند! به عقب چرخید تا برود که اینبار کرالن بالحنی تندتر و قاطع‌تر از قبل به او هشدار داد:
کرالن– من برای تائوس مثل برّه رامم.. ولی درمقابل کسایی که بهش طمع دارن از گرگ وحشی‌ترم
آلارین پس از شنیدن تهدید او لحظه‌ای مکث کردو سپس بدون اینکه چیزی بگوید از آنجا خارج شد. حتی با وجود این همه تندی هنوز دلش آرام نشده بود و از شدت خودخوری دوباره سردرد گرفته بود. اینکه آلارین آنطور بی‌پروا عشقش را اعتراف کرد نشان از جدیت او داشت و این موضوع کرالن را بر می آشفت
نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش بیاید، بین چیزهایی که آلارین آورده بود شلوار تمیز هم بود. درحالی که ورودی چادر را می پایید شلوارش را درآورد و نگاهی به خط کشیده شدن خون روی رانهایش انداخت
حالش بهم میخورد!
حتی عضو پسرانه‌اش هم کمی خونی شده بود، نگاهش ناخوداگاه به آن قسمت خیره ماند. آلارین مثل او نبود. آلارین یک بدن ظریف زنانه‌ی کامل داشت اما کرالن…
اصلا آن چیز دراز بین پاهایش چکار میکرد؟ چه تنفرانگیز بنظر می رسید، آنقدر که دلش میخواست آن ببُرد و بیندازد کنار!
پارچه‌ای را در ابگرم فرو بردو سپس با احتیاط بدنش را تمیز کرد، در این فکر بود که پس از اتمام کارش این چیزهای کثیف را کجا گم و گور کند. اصلا دلش نمیخواست تائوس آنها را ببیند!
خداروشکر که شلوار جدید درست اندازه‌اش بود و ده دقیقه بعد وقتی دید اوضاع ظاهری‌اش دیگر مثل چند دقیقه قبل شرم آور نیست نفس راحتی کشید
ظرف اب خونی و لباس کثیفی را که روی گلیم کف چادر افتاده بود را از نظر گذراندو آهی کشید
امکان نداشت بتواند آن ها را بدون جلب توجه از چادر خارج کند!
در نهایت بااین امید که شاید مردم برای صرف نهار به چادرهایشان رفته باشند با احتیاط لبه‌ی چادر را کنار زدو نگاهی به بیرون انداخت
تائوس– ‌چیزی میخوای؟
تائوس که کمی آنسوتر کنار دوستانش بود بلافاصله او را دید و بسویش آمد. حتی فرصت نداد کرالن چیزی بگوید، وقتی دید او لباسش کامل است وارد چادر شد!
سرتاپای کرالن را از نظر گذراندو پرسید– کارت تموم شد دیگه؟
کرالن پلکهایش را برهم فشرد و با ناچاری گفت– آخه چرا همینجوری یهو میای داخل؟؟..
این حرفش باعث شد تائوس یکبار دیگر با تردید سرتاپای او را از نظر بگذراند:
تائوس– .. فکر کردم شاید ..چیزی میخوای..
کرالن باحالتی آب از سر گذشته نفسش را فرو دادو گفت– نمیدونم اونارو چجوری ببرم بیرون.. خیلی آدم اونجاست؟
تائوس درحالی که خط نگاه او را دنبال میکرد گفت– چرا تو ببری؟ یکم بخواب. خودم اینو یکاریش میکنم..
داشت بسمت محلی که آب خونی و لباس لکه‌دار کرالن افتاده بود قدم برمیداشت که کرالن با دستپاچگی به بازوی او چنگ انداخت و گفت– نه نه! نرو اونطرف! میگم خودم میبرم..
تائوس نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت– نمیخوای این مسخره بازیارو تموم کنی آلن؟ مث دخترایی شدی که اولین بارشونه!
از این حرف او خوشش نیامد، انتظار داشت بیشتر از این‌ها درک شود. گرچه این اولین بارش نبود ولی به هرحال این شرایط تازگی داشت. او عادت کرده بود همه‌ی این ها را مخفیانه و به تنهایی حل کند، همیشه از طرز برخورد دیگران و نگاهشان وحشت داشت و حالا تائوس درست مقابل او بود. مقابل خصوصی‌ترین مسائلش. میدانست که این شخص برایش اهمیت قائل است و کمکش خواهد کرد ولی باز هم نباید اینطور با بی‌ملاحظگی رفتار میکرد
بازوی تائوس را رها کردو با صدایی گرفته زیرلب گفت– اولین بارم نیست ولی قبلا این چیزا جلوی چشم کسی نبود…
فهمید که کرالن را ناراحت کرده، لحظه‌ای سرش را پایین گرفت و نفس عمیقی کشید. چند ثانیه‌ای سکوت کردو اینبار وقتی به او می نگریست لبخند محوی بر چهره داشت و لحنش اطمینان بخش بود
تائوس– معذرت میخوام.. نمیخواستم بهت بی‌احترامی کنم.. ولی یچیزی رو بهم بگو.. منو تو دیگه رازی بین هم نداریم نه؟
چشمان کرالن را از نظر گذراندو پس از لحظه‌ای مکث ادامه داد– یچیزایی فرق کرده.. میخوای از این به بعد باهم چجوری باشیم؟..
به تائوس که منتظر پاسخ او بود نگریست و با تردید گفت– منظورت چیه؟
تائوس– دو تا دوست، مثل قدیم… یااینکه تو قبول داری رابطمون مثل قبل نمیشه.. نه حدقل تا وقتی که مزه‌ی لباتو یادمه
اصلا انتظار شنیدن این حرف را نداشت و بی‌هوا صورتش گلگون شد! تائوس به چهره‌ی گُر گرفته‌ی او خندید و گفت– بهت حق میدم از یسری چیزا خجالت بکشی ولی لطفا مدام جلومو نگیر… باشه؟
این را گفت و سپس از مقابل کرالن چرخید، بسوی محلی که کرالن سعی داشت پنهان کند رفت و پس از اینکه نگاهش به آب و پارچه و شلوار خونی افتاد برای لحظاتی طولانی درحالی که لبخند پررنگی برلب داشت به آنها خیره ماند و سپس درحالی که پشتش به کرالن بود گفت– چطور این همه سال اینو مخفی نگه داشتی.. یعنی هرماه؟..

درحالی که هنوز با شرمساری به آن منظره می نگریست بااکراه پاسخ داد– هرماه نه.. گاهی خیلی طول می کشید. ولی خب.. باید یجوری مخفیش میکردم دیگه.. چاره‌ای نداشتم
تائوس که کاملا حواسش به آن چیزهای رقت‌آور بود و با کمال حیرت، مشتاقانه نگاهشان میکرد گفت– با این حساب پس تو میتونی بچه بدنیا بیاری
چه میگفت؟ رفتارش مدام بیشترو بیشتر کرالن را متعجب میکرد! درحالی که پیشانی‌اش بخاطر حرف عجیب تائوس چین خورده بود گفت– ..بچه؟!..
تائوس با حالتی که گویی انتظار مواجه شدن با این واکنش را داشت گفت:
تائوس– آره بچه! اون چیز برای همینه دیگه… اگه تو خونریزی میکنی پس رحم داری.. اون برای بچه درست کردنه! اگه اشتباه میکنم بهم بگو.. بنظر می رسه هم خودت هم بدنت به زن بودن بیشتر گرایش داره
لب زد تا چیزی بگوید ولی نتوانست جمله‌ی مناسبی سرهم کند. او هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بود، در طول عمرش همه از او انتظار داشتند یک پسر باشد و به همین خاطر نهایت تلاشش این بود قسمت‌های مغایر با مردانگی خود را پنهان کند و بد بداند. چطور در چنین شرایطی میتوانست به این فکر کند که وجود رحم و خونریزی یعنی اینکه بدنش قادر است بچه‌ای در خود پرورش دهد؟ این نه تنها جالب و دلپذیر نبود بلکه او را به وحشت می انداخت!
تائوس چشم دوختن به آن وسایل خونی را رها کردو درحالی که دستانش را در جیب شلوارش فرو میبرد با تمأنینه بسوی او چرخید. همانطور که آرام قدم برمیداشت و پیش می آمد نگاهش طور خاصی به کرالن بود و نقشی از یک لبخند کمرنگ بر چهره‌اش بچشم میخورد:
تائوس– اگه بخوای… باهم ازدواج میکنیم
این یکی آنقدر برایش غیرقابل باور بود که ابتدا به شنوایی‌اش شک کرد! درحالی که ضربان قلبش به هزار رسیده بود و کم کم سرانگشتانش سرد میشد با حالتی متحیر گفت– ..چی؟؟!..
لبخند تائوس از تماشای شوک زدگی کرالن پررنگتر شد بااینحال لحظه‌ای بعد نفس عمیقی کشید و سعی کرد حالتی جدی برای بیان منظورش داشته باشد تا کرالن فکر نکند این یک شوخی‌ست و میخواهد سر به سرش بگذارد!
تائوس– اصلا نپرسیدی دیشب که خوابم نمیبرد تو فکر چی بودم.. همین بود، اینکه عاقبت رابطه‌ی ما چیه.. آلن من نمیخوام این فقط چند دقیقه خوشگذرونی مخفیانه باشه.. مطمئنم خودتم کم کم میفهمی اینکه هروقت تنها بودیم به لب همدیگه بچسپیم درواقع هیچ معنی نداره… آخرش که چی؟
تائوس به چشمان متحیر او می نگریست و منتظر پاسخ بود ولی دریغ از یک کلام!
تائوس– مگه نگفتی عاشقمی؟.. هم سه سال پیش.. هم تو همین چند روز! خب حالا منم با این موضوع کنار اومدم.. درواقع سه سال وقت داشتم به این فکر کنم که تو برادرم نیستی.. سه سال وقت داشتم به خودم حالی کنم که پسر نیستی.. اولش.. تردیدم برای این بود که میخواستم بچه داشته باشم. فکر میکردم باید بین تو و بچه یکی رو انتخاب کنم..
اشاره‌ی کوتاهی به آب خونی که کمی آنسوتر بود کردو درحالی که باره دیگر لبخند محوی برلبش نشسته بود گفت– شاید تو از این چندشت میشه ولی برای من وقتی دیدمش انگار دنیارو بهم دادن. حالا که تو میتونی یه زن باشی.. چرا ازدواج نکنیم؟
آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که چشمانش درحدقه گرد شده بود رو به تائوس گفت– وای خدا.. تو پاک عقلتو از دست دادی! آخه چطور این حرفو میزنی!؟ میتونم یه زن باشم؟؟ تو حتی نمیدونی بدنم چجوریه.. تو که ندیدی تائوس!..
تائوس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– برام مهم نیست اونجا چی داری… چون این یکی خیالمو راحت کرده. وقتی تو حتی میتونی بچه بیاری چرا باید ذهنمو درگیر چیزای کوچیک کنم؟
کرالن بلافاصله با حالتی شتابزده گفت– ولی این کوچیک نیست تائوس من هیچ وقت زن کاملی نمیشم.. آخه.. آخه بچه؟.. داری حرف از بچه داشتن میزنی؟.. تو دیدی که دیشب چی شد! دیدی که نمیتونم…
تائوس که همواره با نگاهی مطمئن به او می نگریست اینبار هم سعی کرد به او بفهماند مشکلاتشان قابل حل است:
تائوس– این چیزا کم کم درست میشه، همه‌ی نگرانیات برطرف میشه.. تو فقط بگو منو میخوای یا نه، بقیه‌ی چیزارو بسپر به خودم
کرالن با هول و ولا سعی داشت او را سر عقل بیاورد ولی تمام بهانه‌هایش پشت سر هم توسط تائوس رد میشد!
کرالن– اینقدر سرسری برخورد نکن تائوس تو هنوز بدنمو ندیدی!.. من مثل زنایی که تو خوشت میاد نیستم.. من..
تائوس حرف او را قطع کرد– جداً؟.. ولی دیشب که تو بغلم فشارت میدادم و لبتو می‌مکیدم دلم میخواست درسته قورتت بدم!..
حرارتی بی‌قدمه در درونش لولید و دلش را لرزاند. درحالی که دهانش برای بیان جمله‌ای نیمه باز مانده بود با صورتی گلگون شده به تائوس می نگریست. چطور ناگهان این حرف از دهانش درآمد؟ حالا هم اینطور با آن صورت جذابش راست به چشمان کرالن زل زده بودو لبخند محوی که بر لب داشت او را درست شبیه مردانی میکرد که درحال اغوای معشوقه‌ی خود هستند
قدم دیگری بسوی کرالن برداشت و حالا فقط یک وجب تا سینه به سینه شدن باهم فاصله داشتند، میخواست چشمان کرالن را وادار کند برای نگاه کردن به صورتش آن سینه‌ی ستبر و شانه‌های قوی عریض را از نظر بگذراند و سپس وقتی سرش را بقدر کافی بالا گرفت نفس‌های گرم و عمیق تائوس به صورتش می وزید
تائوس– بوی تنت.. گُر گرفتنت.. مزه‌ی لبات.. چقدرم سفید و نرم بودی.. یا اون دوتا چیز خوشمزه‌ی گِرد که نذاشتی بهشون دست بزنم… آه ببین.. همین الانم آب دهنم راه افتاد..
خلع سلاح شده بود!
به چشمان سیاه گیرای تائوس می نگریست و انگار داشت در گرمای لحن مردانه‌اش ذوب میشد! چیزی مدام در سینه‌اش بهم می پیچید و او را دربرابر تائوس ضعیف‌تر میکرد
سرش را آرام بسمت کرالن خم کردو موهای سیاه لَختش از روی شانه‌اش سُر خوردند، نفس پرحرارتش را عمداً بر صورت کرالن بیرون دادو سپس با نجوایی وسوسه کننده گفت– بگو منو میخوای یا نه..
مثل احمق‌ها محو و بی دفاع شده بود! آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که سعی داشت خودش را جمع و جور کند صدایش را صاف کرد:
کرالن– ..همینکارارو میکردی که زنای حرمسرا برات غش و ضعف میرفتن آره؟..
و تائوس باره دیگر با آن نگاه خیره و لحن داغش نجوا کرد– همین که دل تو داره ضعف میره برام بسه..
اینبار دیگر طاقت نیاورد و با سینه‌ای بی‌تاب به آغوش او فرو رفت، صورتش را به انحنای زیر گردن تائوس چسپاندو نفسش با حالتی صدادار بریده بریده درآمد
تائوس بازوان قدرتمندش را دور او حلقه کرد و بالحنی تعلق‌گرانه گفت– مال من میشی
پلکهایش را برهم فشردو درحالی که لبش مماس با خط مابین عضلات سینه‌ی تائوس بود زمزمه کرد– نه..
تائوس بازوانش را کمی دور او محکم‌تر کردو زیرگوشش گفت– ..میشی..
کرالن عطر بدن او را به مشام کشید و زیرلب گفت– ..نمیتونم..
در حصار پرحرارت آغوش او به دام افتاده بود، تائوس دستش را بر انحنای کمر او گذاشت و او را بیشتر به بدن خود فشرد. مست شده بود و درد غلیظی از زیر کمرش موج می گستراند
تائوس–..بگو که میشی..
کرالن– .. نمیشم..
تائوس– .. میشی..
کرالن– ..بیشتر فشارم بده..
عجیب بود که درهم آمیختگی شهوت و خونریزی، دردی لذت بخش در درونش ایجاد میکرد. تائوس گره بازوانش را تنگتر کردو پلکهای کرالن از این لذت آمیخته به درد برهم افتاد
تائوس– ..میدونی آلن..
کرالن– .. بیشتر..
تائوس–.. تو خیلی وقته مال منی..
کرالن– ..آه..
عضو کلفت و یاغی تائوس که در شلوارش محصور بود به زیر شکمش فشرده میشد، دردو لغزیدن خون و بدن آتشین تائوس او را در لذتی بیمارگونه فرو برده بود. آغوش تائوس آنقدر تنگ بود که بسختی نفسش بیرون می آمد ولی نمیتوانست از آن دل بکند، در نهایت باز این خود تائوس بود که قرار گرفتن در این فشار جنون آمیز را کافی دانست و آرام رهایش کرد. گونه‌هایش داغ و پیشانی‌اش بطرز شرم آوری خیس از عرق بود، تائوس که برعکس او مثل قبل آرام بنظر می رسید با ملایمت دستی بر موهایش کشید و گفت– برو استراحت کن.. من خیلی زود برمیگردم پیشت..خب؟
چشمان مجذوب کننده‌ی تائوس را از نظر گذراندو با اکراه از او جدا شد. دستی بر پیشانی خیس خود کشید و درحالی که حالا حس میکرد درد کمرش آزار دهنده شده بسوی تشک گرم و نرم بزرگشان که آنسوی چادر بود رفت. هنوز با فکر اینکه تائوس خرابکاری‌اش را جمع و جور کند شرم می کرد ولی دیگر چیزی نگفت، چکمه‌هایش را کندو پس از دراز کشیدن بر تشک پتو را تا کمر روی خود بالا آورد. تائوس بی سروصدا ظرف آب و شلوار لک شده‌ی او را بیرون برد
درحالی که گرمای مطبوعی حوالی‌اش جریان داشت و تنها صدایی که به گوشش می رسید ترق ترق هیمه‌ی درون آتش بود یک پهلو خوابید و به جای خالی تائوس نگریست. با او از ازدواج حرف زده بود، از اینکه تا آخر عمر در آغوشش باشد.. ولی چطور می شد؟ همه چیز آنقدر غیرمنتظره بود که دلش میخواست فرار کند! ولی در این صورت هم از غصه‌ی دوری تائوس می‌مُرد!
بخاطر بدنش از تائوس خجالت می کشید، او هیچ وقت نمیتوانست مثل زنان عادی یک همسر باشد. وجود او بین مرد و زن در نوسان بود و بعلاوه اگر هم میخواست زنانگی را بر خود غالب کند وظایفش در قصر او را سر جای اول برمیگرداندند
ازدواج رئیس قبیله‌ی میروتاش با ولیعهد کشور زیباندو!
این اصلا شدنی نبود!
چیزی در درونش بطرزی آزار دهنده هشدار میداد که این وصلت شدنی نیست و از طرف دیگر با تصور اینکه میتواند به تائوس تعلق یابد بطرزی ضعف‌آور قلبش در سینه ذوب میشد..
افکارش آشفته و سینه‌اش ملتهب بود، انتظار تائوس را می کشید تا مسائلی را با او درمیان بگذارد که کم کم پلکهایش داغ شدو کمی بعد بخواب رفت..
نامه را از جلوی چشمش پایین آورد و با کلافگی دستی بر موهایش کشید، تائوس که کمی آنسوتر با زِه کمانش ور می رفت نیم نگاهی به او انداخت و پرسید– چی شد؟
کرالن پلکهای خوابالود خود را برهم فشرد و درحالی که دوباره سرجایش دراز می کشید گفت:
کرالن– ‌چن تا قتل زنجیره‌ای تو نِوادا… میگه مسئولین منطقه نتونستن سرنخی پیدا کنن و اگه اوضاع اینطور پیش بره بهتره من یسری به اونجا بزنم
صدای تائوس را از آنسوی چادر شنید:
تائوس– چرا تو؟
کرالن کف دست خود را با حالتی مثل ماساژ دادن زیر شکمش کشید و پاسخ داد:
کرالن– مردم ترسیدن و درخواست کردن یکی از مقامات شخصاً رسیدگی کنه، میگه باید قبل از اینکه جو متشنژ بشه من به اوضاع رسیدگی کنم
تازه از خواب برخاسته بود که تائوس آمدو گفت فرستاده‌ای آمده و نامه‌ای از طرف پادشاه گُردن آورده است. این بدترین خبری بود که در این شرایط میتوانست بشنود!
کرالن– ‌اون میتونست یکی از نماینده‌هاشو بفرسته درواقع اینکارو کرده که منو سرجام برگردونه. میبینی تائوس؟ اونوقت تو حرف از ازدواج میزنی
کمرش هنوز درد میکرد و به همین خاطر پتو را روی خود بالا کشید. به این می اندیشید که پادشاه گردن با این نامه درواقع به او فهمانده تا دو هفته‌ی دیگر باید به قصر برگردد. بااینحال حتی با وجود چنین شرایطی هم هنوز تائوس اندکی نگران و پشیمان بنظر نمی رسید و هنوز سعی داشت او را آرام کند
تائوس– منو تو از اولشم قرار نبود یه زندگی عادی داشته باشیم. چه باهم چه بدون هم، بلاخره ما رهبریم.. اتفاقا این باعث میشه بیشتر همدیگرو درک کنیم
کرالن پوفی کشیدو زیرلب گفت:
کرالن– خیلی خوشبینی
درحالی که کمان بلند زِه شده را در دست داشت بسوی کرالن آمدو همانطور روی تشکچه‌ای سمت راست او می نشست تا راحت‌تر به گفت و گو ادامه دهند گفت:
تائوس– خوشبینی نیست، منطقیه! میدونم که احتمالا همیشه نمیتونیم کنار هم باشیم ولی گاهی من میام پیشت و گاهی تو پیش من.. زندگی ما اینجوریه، به مشکلات مردممون گره خورده. ولی دست کم میتونیم باعث آرامش همدیگه باشیم
کرالن آهسته به پهلو چرخید و همانطور که صورت مطمئن و ارام تائوس را از نظر می گذراند گفت:
کرالن– میدونی که من نمیتونم تو قصر همیچین چیزی رو اعلام کنم.. اصلا نشدنیه!
تائوس کمان را کنارش گذاشت و درحالی که برای راحتتر نشستن دوبازویش را پشت‌سر اهرم میکرد گفت:
تائوس– لزومی نداره اونا بفهمن. بهت گفتم اگه تو نخوای چیزی از این قبیله بیرون نمیره
کرالن پس از مکثی کوتاه پرسید:
کرالن– خودت چی؟ واقعا برات سخت نیست که درباره‌ی این وصلت به مردمت توضیح بدی؟
تائوس– آلن با دیدن خونریزی‌ت، اونا دیگه حتما تا الان فهمیدن یچیزایی بین ما هست. بعلاوه زنونگی تو هیچ مشکلی نداره که ازدواج ما خطا باشه..حتی میتونم برات یه جشن درست و حسابی بگیرم..
چشمان کرالن در حدقه گرد شدو درحالی که طوری به تائوس نگاه میکرد انگار او دیوانه است گفت:
کرالن– شوخیت گرفته؟!
تائوس به صورت متعجب او خندید و گفت– خیله خب، نمیخواستم یه روزی آرزو به دلت بمونه
کرالن پوفی کشید و زیرلب گفت:
کرالن– به من باشه میگم یجوری اینکارو بکنیم ک اصلا هیچکس جز ما دوتا نفهمه
تائوس– الان درواقع بهم “بله” رو دادی دیگه آره؟
نگاهش به نگاه تائوس گره خورد و سکوت معناداری بینشان به جریان درآمد. نقشی از یک لبخند پیروزمندانه برچهره‌ی تائوس نشست و سپس برای اینکه این جو سنگین را برای کرالن از بین ببرد گفت:
تائوس– به هرحال ازدواج چن تا شاهد میخواد. که البته اونم اگه تو راضی باشی خودم حلش میکنم
کرالن چرخید و به پشت خوابید، درحالی که نگاهش به پنج ضلعی بلند و عریض سقف چادر بود نفسش را با کلافگی بیرون دادو گفت:
کرالن– هنوزم باورم نمیشه اینکار شدنی باشه.. توی قصر.. اونا بلاخره مجبورم میکنن که ازدواج کنم..با یه دختر!.. و خوده تو..تکلیف اون دختره چیه؟
داشت به آلارین اشاره میکرد و این برای خودش هم عجیب بود، تائوس که کمی آنسوتر نشسته و او را زیر نظر داشت با لحنی موزیانه پرسید:
تائوس– برات مهمه؟
کرالن نگاه چپی به او انداخت و گفت– برای من نه، ولی گویا تو منظوری داشتی که فرستادیش سراغم
تائوس یک تای ابرویش را بالا انداخت و با حالتی حق به جانب گفت‌– کاره من نبود! بهم تهمت نزن! پدرش همون مردی بود که میخواست باهات حرف بزنه و دید خونریزی داری.. قصدش این بود که کمکت کنه! اونا آدمای خوبی‌ین آلن
کرالن که با به یاد آوردن گفت و گوی کوتاهش با آلارین بی اختیار اخم کرده بود گفت– دختره با کمال وقاحت تو چشمام نگاه میکنه میگه تا هروقت لازم باشه منتظرت میمونه!
لبخند تائوس پررنگتر شدو با لحنی آمیخته به تعجب گفت– خدایا آلن دختر بیچاره رو اینجا گیر انداختی بهش چی گفتی؟؟
پتو را باحالتی معنادار روی خود بالاتر کشید و طوری به پهلو چرخید که نگاهش به تائوس نیفتد و سپس غرغرکنان گفت:
کرالن– چه گستاخی هستی!
تائوس باحالتی که میخواست توجه او را جلب کند گفت:
تائوس– بازم که بهم پشت کردی آلن.. ببین وقتی ازدواج کنیم همه چیز حل میشه اون دخترم دیگه تکلیف خودشو میفهمه…
کرالن پاسخی به او ندادو به همان حالت پشت کرده باقی ماند. تائوس باره دیگر بالحنی نرم‌تر گفت– هی آلن.. مجبورم نکن بیام زیر پتوت!..
از این حرف او بی‌اختیار خنده‌اش گرفت و وقتی بلاخره بسوی تائوس برگشت او هم می خندید. چون دو دستش در پشت بر روی تشکچه ستون شده بود برامدگی و رگ‌های متورم بازویش بیش از پیش به چشم می آمد و او را بسیار جذاب و قوی نشان میداد
کرالن–.. تائوس..
نام او را با تردید زیرلب بیان کرد. تائوس درحالی که لبخند محوی برچهره داشت و با مهربانی به او می نگریست گفت– .. هوم؟..
برای گفتنش مردد بود، وقتی مکثش طولانی شد تائوس این را فهمید و گفت:
تائوس– ‌هرچی هست بگو..
نگاهش را از صورت تائوس گرفت و همانطور که بیهوده به پرزهای بلندو لطیف تشک می نگریست گفت– اگه.. اگه باهام خوابیدی و ازم خوشت نیومد چی.. این برای مردا خیلی مهمه نه؟.. یا اگه بعدش دیگه اصلا منو نخواستی..
تائوس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– دارم باهات ازدواج میکنم که بفهمی اگه میخوامت فقط برای یه شب نیست.. آلن.. میدونم ذهنیت بدی درباره‌ی مردا داری ولی زندگی که فقط شب و عشقبازی نیست، چیزای خیلی مهمتری وجود داره
کرالن آهی کشید و آهسته گفت– جوری حرف نزن.. انگار که منو تو میتونیم مثل زنو شوهرای عادی باشیم.. هیچ چیزه ما عادی نیست
تائوس پاسخی به این حرف او ندادو به لبخندی بسنده کرد. چند لحظه بعد بسوی کرالن خیز برداشت و همانطور که کنارش دراز می کشید گفت– از وقتی پیشنهاد ازدواج مطرح شد تو همش نگرانی.. اگه قراره این آرامش تورو بهم بزنه من دیگه اصراری ندارم
تازه بعد از شنیدن این جمله فهمید که اصلا دلش نمیخواسته تائوس دست از اصرار بر ازدواج بردارد! نگاهش بر چشمان سیاه تائوس که حالا درست در چند وجبی‌اش بود انداخت و لب زد–.. به همین.. راحتی؟..
تائوس دستش را بسوی صورت او پیش برد و درحالی که با ملایمت بر گونه‌اش می کشید گفت– پس میتونیم چند روز دیگه اینکارو بکنیم، وقتی خوب بهش فکر کردی، دردت بهتر شد و حوصله داشتی. همونجور که تو میخوای یه ازدواج بی سروصدا در حضور چندتا شاهد.. و بعدش.. باهم میریم نِوادا و یه سری میزنیم..
کم کم به کرالن نزدیک شدو او را دربر گرفت:
تائوس– برمیگردیم قصر، یکی دو روز اونجا می مونیم تا پدرت به چیزی شک نکنه.. وقتی ببینه رابطمون خوبه خیالش از بابت عهدنامه هم راحت میشه.. سخت نیست آلن.. همه‌ی کارارو باهم انجام میدیم.. مثل قدیم که همیشه کنار هم بودیم
خط نگاهش راست به گریبان تائوس بود و وقتی او حرف میزد کرالن به حرکات موزون اعضای گردن او می نگریست، نفسش در همان فضا به دام می افتادو کم کم خودش را بیشتر به آغوش او سوق میداد
غنچه‌ی لبهایش را به انحنای گردن او رساندو بوسه‌ای برآن زد. تائوس بازویش را پشت او فرستادو به آغوش گرم خود نزدیکترش کرد
تائوس– هر مشکلی که پیش بیاد.. باهم حلش میکنیم.. باهم.
باره دیگر لبانش را بر سطح گریبان او نشاندو اینبار برای لحظاتی طولانی در آن حالت باقی ماند. باز هم کمرش درد گرفته بود

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

«یک هفتـه بعـد»

درحالی که مضطرب و کلافه برای هزارمین بار از اینسوی چادر به آنسو قدم برمیداشت چند نفس عمیق کشید و سعی کرد خود را آرام کند. فایده‌ای نداشت! هرچه سعی میکرد خودش را دلداری دهد بی‌نتیجه بود. طبق تصمیمشان قرار بود امروز باهم پیمان ازدواج ببندند با اینحال هرچه زمان می گذشت کرالن بیشترو بیشتر به غلط کردن می افتاد. تائوس نیم ساعت پیش او را ترک کرد تا به ملاقات کسانی برود که قرار بود بعنوان شاهد در مراسم ازدواج حضور داشته باشند. کرالن حتی نمی دانست آنها کیستند، او افراد زیادی را در این قبیله نمی شناخت.
تائوس به هرچه که او میخواست عمل کرده بود، با اینکه هزاران نفر در قبیله مشتاق برگزاری مراسم باشکوهی برای ازدواج رئیسشان بودند او فقط به این خاطر که کرالن معذب نباشد برگزاری چنین جشنی را نپذیرفته بود. او حتی به کرالن گفت اگر بخواهد به روش سنتی کشورش ازدواج کند از شهر کشیش می آورد ولی کرالن این را هم قبول نکرد، ترجیح میداد همه چیز طبق آیین میروتاش‌ها انجام یابد و هرچه سریعتر تمام شود. قرار شد هیچ خبری از جواهرات و حلقه‌ی ازدواج نباشد چون به هرحال کرالن نمیتوانست از آنها استفاده کند، درواقع دلش میخواست این پیمان در قلبشان جاری شود تااینکه تاثیری در ظاهر داشته باشد!
– شاهزاده کرالن میتونم بیام داخل؟
صدای زنی را می شنید، این یکی نمیتوانست آلارین باشد! وسط چادر توقف کردو درحالی که سعی داشت اضطرابش او را شبیه یک احمق نشان ندهد گفت– بفرمایید
لبه‌ی چادر کنار رفت و زنی که احتمالا ۴۰ ساله بود وارد شد. کرالن او را شناخت، تائوس قبلا یکبار گفته بود که این زن بهترین تیرانداز قبیله است.
– تائوس گفت یک ساعت دیگه میاد دنبالتون
چشمان سیاه زن حالتی باریک و کشیده داشت و لبخند که میزد صورتش بطرز دلنشینی مهربان و شاداب بنظر می رسید. همراه خود چیزهایی آورده بود که بنظر می رسید لباس باشد، درحالی که کمی پیش‌تر می آمد ادامه داد— من کمکتون میکنم آماده شید
لباس‌های تا شده‌ای که بدست زن بود همگی سپید بودند و لحظه‌ای این ترس به جان کرالن افتاد که تائوس انتظار داشته باشد او لباس عروس زنانه بپوشد! با این حال چند لحظه بعد وقتی لباس‌ها را از نزدیک دیدو توضیحات زن را شنید کمی خیالش راحت شد. پارچه‌ای که برای دوخت لباس از آن استفاده شده بود جنسی لطیف داشت و به رنگ سفید بود، پیراهن تا روی زانویش می رسید و البته شلوار سفیدی را هم شامل میشد، حتی چکمه‌ی خوش دوختی از چرم هم بود که دو سمتش طرح‌ زیبایی از عقاب با نخی زرین نقش شده بود. و به عنوان تکمیل کننده‌ی این مجموعه، پالتوی بلند باشکوهی که خز لَخت سپیدش به لطافت پرهای قاصدک بود و یقه‌اش به گونه‌ای اشرافی حول گریبان را دربر میگرفت روی لباس‌ها پوشیده میشد.
زن برای اینکه او لباس‌هایش را عوض کند بیرون ماندو سپس وقتی برگشت نگاه تحسین آمیزی به سرتاپای او انداخت. درواقع برایش راحت نبود، پوشیدن این لباس‌ها، آماده شدن برای اینکه پیمان ازدواج ببندد! مواجه شدن با آینده‌ای مبهم و غیرقابل پیش بینی درحالی که همه چیز می توانست به قیمت جانشان تمام شود!
به این فکر میکرد که در میان این همه مخالفت پوشیدن این لباس شاید تنها خواسته‌ی باقی مانده‌ی تائوس باشد و به همین خاطر آن کار را انجام داد. حاشیه‌های پالتو را کمی بیشتر به جلو سوق داد چراکه لباس زیرش روشن و لطیف بود و می ترسید برجستگی سینه‌اش را در چشم بیندازد، زن به او نزدیک شدو گفت– چند دقیقه بشینید.. یکم کار داریم
کرالن با سردرگمی به او نگریست و گفت–.. چه کاری؟..
زن کیف کوچکی همراه خود داشت و درحالی که چیزهایی از درونش در می اورد گفت– رسمه که طرح یه عقاب کنار چشم عروس و داماد باشه
خداراشکر که منظورش آرایش صورت نبود! کرالن به رفتارهای زن می نگریست و آنطور که او را ذوق زده میدید مثل این بود که قرار است پسر خودش ازدواج کند! میدانست مردم قبیله همه علاقه‌ی عمیقی نسبت به تائوس دارند آن لحظه از خود می پرسید آیا اکنون همه‌ی آنها اینطور مشتاقند؟
زن از او خواست چشمانش را ببندد و سپس با ظرافت از گوشه‌ی چشم راستش طرحی زیبا از عقابی با بال‌های افراشته کشید که تا نزدیک پیشانی‌اش ادامه می یافت. موهای او را نیز با شانه‌ای به دقت مرتب کردو چند نخ از زیر ابروهایش چید
حس افتضاحی بود!
تمام عمر به شخصی می گویند که باید مرد باشد و سپس اینطور ناگهانی در جایگاه یک زن قرار می گیرد!
اضطرابش آنقدر بر او غالب بود که حتی دیگر از زن سوال نمیکرد در حال انجام چه کاریست، قلبش تا زیر گلو بالا آمده بود و ماری مدام در معده‌اش می لولید. مدتی بعد درحالی که با افکار مغشوش خود دست و پنجه نرم می کرد زن گفت:
– تموم شد، چه صورت روشنی.. میروتاش فقید صدها ساله که عروس به این روشنی نداشته
این را گفت و لبخند مهربانش پررنگ‌تر شد. سپس درحالی که دوباره وسایلش را به کیف باز می گرداند اضافه کرد– شما اون جمله رو بلدید؟ چون پیمان ازدواج به زبون بومی بیان میشه
کرالن درحالی که توضیحات تائوس در ذهنش مرور میکرد و بدنبال جمله‌ای به زبان بومی می گشت با تردید گفت– چه جمله‌ای؟..
زن نگاه صمیمانه‌ای به چهره‌ی نگران او انداخت و توضیح داد– یه جمله که زن باید در جواب به مرد بگه.. حتما تائوس نمیخواسته شما به زحمت بیفتین برای همین نگفته
کرالن– اون جمله چیه؟
زبان بومی میروتاش‌ها باآنچه اکنون از آن استفاده میکردند فرق داشت. حالا دیگر آن زبان آنقدر بین مردم غریبه بود که فقط در زمان‌هایی مثل بستن پیمان ازدواج و یا دعا خواندن استفاده میشد.
زن– ناهِمو سِمْکای
به حرکت لبهای زن در حین بیان لغات توجه کرد. سخت نبود، سعی کرد بعد از زن آن را تلفظ کند. چند باری تکرار کردو وقتی مطمئن شد در خاطرش می ماند پرسید– معنی این جمله چیه؟
زن باره دیگر به روی او لبخند زدو پاسخ داد– پرواز خواهیم کرد..
سکوت کرد. نمیتوانست تصور کند تائوس قرار است چه چیزی را بیان کند که این باید پاسخ او باشد. زن پس از اتمام کارش به او گفت هرزمان کمک و یا راهنمایی بخواهد او درخدمت است و سپس از آنجا خارج شد
یکبار دیگر تنها شدو هزاران نوع فکرو خیال نامطلوب به ذهنش هجوم آوردند. نفس عمیقی کشید و از جا برخاست، تازه میخواست بدنبال تائوس برود که صدای او را شنید:
تائوس– آلن میتونم بیام داخل؟
لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشردو آب دهانش را بسختی قورت داد:
کرالن– بیا.. داشتم می اومدم دنبالـ…
لبه‌ی چادر کنار رفت و چشمان کرالن بر تائوس که درحال ورود بود خیره ماند. پالتوی بلند تیره‌ای درست شبیه همانی که کرالن به تن داشت پوشیده بود که خز مرغوبش روی شانه‌های عریض و قوی او کلفت میشد و حالتی مقتدر ایجاد میکرد. موهای سیاهش را جمع کرده محکم بالای سر بسته بود و ادامه‌ی لَختش از یک سمت شانه روان میشد، آنجا درست کنار ابروی راستش که بشکل جذابی بسمت بالا کشیده شده بود طرح یک عقاب بچشم میخورد، این مدل مو و نقاشی چنان به حالت پرابوهت ترکیب صورت او می آمد که کرالن را دستپاچه کرد! حاشیه‌ی دوسمت پالتو از جلوی بدنش کمی به طرفین کنار رفته بود و از همین رو خط عضلات سینه و شکم او را در زمینه‌ی پوست قهوه‌ای جذابش درچشم می انداخت
و کمی پایین‌تر، برجستگی کلفت بین رانهایش که زیر آن شلوار چرم به تنگ آمده بود باعث شد نفس در سینه‌ی کرالن حبس شود!
تائوس– چقدر خوشگل شدی..
دهانش را که نیمه باز مانده بود بست و خودش را جمع و جور کرد. تائوس درحالی که لبخند دلفریبی برلب داشت به او می نگریست. چند قدمی پیش آمد، وقتی درست مقابل کرالن ایستاد لحظاتی را صرف تماشای چشمان سبز او کردو سپس گفت– بلاخره روی صورت یه عروس.. انگار عقاب داره بالای چمنزار پرواز میکنه..
نگاهش خیره به نگاه او بود که گرمایی لای انگشتانش خزید و تائوس دست او را گرفت– ..بریم؟
کرالن– بهم قول دادی خلوت باشه.. فقط درحضور چن تا شاهد..
تائوس‌ سری به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت– اونا منتظرن.. اگه لفتش بدیم به شب میخوره و هوا سرد میشه، چیزی به غروب نمونده
بلاخره بااکراه برای خروج قدم و برداشت و همان ابتدا پرسید– بیرون چادر شلوغه؟
تائوس کمی دست او را فشردو گفت– همه چیز مثل روزای عادیه آلن، اینقدر نگران نباش
نفس عمیقی کشید و سرش را پایین گرفت تا حتی اتفاقی هم چشمش به کسی نیفتد. نسیم سرد زمستانی به صورتش خورد و درحالی که تمام حواسش به قدم‌هایش بود کنار تائوس به راه افتاد
کرالن– چن تا شاهد داریم؟
تائوس– پنج تا
کرالن– اونا کی هستن؟
تائوس– دوستای قابل اعتمادمون
برای اولین بار سرش را بلند کردو نیم نگاهی به او و مسیری که پیش گرفته بودند انداخت. اطرافشان آنقدرها شلوغ نبود، کرالن به مردم نگاه نمیکردو خیلی زود هم از اجتماع بیرون آمدند. کمی در دشت پیش رفتندو کم کم تپه‌ای که قبر تابین در آن قرار داشت از دور پیدا شد، چشمانش را باریک کرد تا افرادی را که آنجا بودند ببیند.
باورش نمیشد آنها کیستند! بجز مرد مسنی که جزو ریش سپیدان قبیله بود، او لرد نیکولاس، آرگوت، لوریانس و گرگ سیاه تنومندش رمبیگ را هم آنجا میدید!
درحالی که نگاهش به بالای تپه خیره بود قدم‌هایش سست شدو ایستاد. تائوس انتظار این واکنش را داشت از همین رو برایش توضیح داد:
تائوس– همه چیزو از قبل بهشون گفتم، مثل همیشه مارو حمایت میکنن. برای من و تو.. اونا قابل اعتمادترین اشخاصن
با کلافگی پیشانی خود را لمس کردو سپس رو به تائوس گفت– ‌من حتی هنوز بخاطر اون جشن سلطنتی ازشون عذرخواهی نکردم..
تائوس بالحنی اطمینان بخش گفت– حالا دیگه میدونن تو چرا اونکارو کردی و سرزنشت نمیکنن
کمی طول کشید تا خودش را آرام کند، درواقع اصلا آرامشی درکار نبود و او فقط به باید زانوهایش را برای قدم برداشتن قانع میکرد. چیزی به غروب نمانده بود بااینحال آخرین اشعه‌های گرم و طلایی آفتاب از جانب مغرب بسوی تپه‌ی چمن پوشی که پیش رویشان بود می تابید و آنجا کسانی که قرار بود شاهد جاری شدن پیمان ازدواج بین آن دو باشند حضور داشتند
بابت هرقدمی که برمیداشت اضطرابش بیشتر میشد، او هیچ چیز از زنانگی نمیدانست و قرار بود همسر مردی چون تائوس شود! از او انتظار داشتند در بدنش جنینی پرورش دهد و فرزند بدنیا بیاورد،
و در کنار تمام اینها کابوسی بنام پادشاه گُردن و دربار سلطنتی قرار داشت که هیچ گریزی از آن نبود
بغض زیر گلویش پیچید و درحالی که تسلیم و مطیع درکنار تائوس پیش می رفت چشمانش داغ شد احساس بی کسی و ناامنی میکرد و این میان کسانی که او را بدنیا آورده بودند از همه غریبه‌تر بنظر می رسیدند.
حتی دوستانش که لبخند برلب داشتند و تائوس که آرام و مطمئن بود، آنها هیچیک نمی توانستند درک کنند او چه حالی دارد. کرالن تنها بود. هیچکس خبر از قلب ملتهب او نداشت. کسی نمیفهمید روح و روانش تحت چه فشار سنگینی درحال مچاله شدن است!
نیکولاس– بلاخره زحمت کشیدن و اومدن! خوب شد با خودم یه کت گرم آوردم نه؟
دو مرد بلندقامت، مثل همیشه برازنده و سرحال به آنها سلام گفتند. موهای مواج طلایی نیکولاس باز بودو در وزش نسیم آرام می رقصید، بخاطر نور خورشید صورت بورش جلوه‌ی خاصی پیدا کرده بود طوری که حتی آرگوت با آن ظاهر خیره کننده هم گاهی با شیفتگی به نیکولاس می نگرست.
آرگوت– بهتره بگی خوب شد من مجبورت کردم یه کت گرم بپوشی!
پس از خوش و بشی کوتاه لوریانس که مثل همیشه کنار گرگش ایستاده بود رو به کرالن گفت– هکتور ازتون عذرخواهی کرد که نتونست بیاد، باید به ملاقات پادشاه می رفت
کرالن که همواره سعی داشت شرم و اضطراب خود را از قرار گرفتن در این شرایط نشان ندهد لبخند سپاسگذارانه‌ای به آنان زدو گفت– میدونم که همگی مشغله‌های زیادی داشتین.. ممنون که اومدین..
درواقع هزار مرتبه خدارا شکر میکرد که کسی سوال بیجایی از او نمی پرسد و کنجکاوی نمیکند. همه‌ی آنها بطرز قابل تقدیری با درک و منطق رفتار میکردند و حتی بنظر نمی رسید بخاطر این همه سال پنهان کاری از او دلخور باشند
پس از خوش و بشی کوتاه که البته برای کرالن کاملا تصنعی بود تائوس از پیرمردی که تاکورا نام داشت خواهش کرد مراسم را آغاز کند. درحالی که شاهدین چند قدم دورتر در سکوت به تماشا ایستاده بودند تائوس در فاصله‌ی یک قدمی مقابل کرالن قرار گرفت و لبخند اطمینان بخشی به او زد
آفتاب پرزهای بلند و لطیف پالتوی تائوس را برشانه‌های عریضش برق می انداخت و نسیم زمستانی تارهای بلند گیسوان او را برخود سوار می کرد، لحظاتی گذشت و عقاب باشکوه تابین هم وارد جمع شد. بال‌های بزرگش را راست روی شانه‌ی تائوس بست و گردن افراشته‌اش را بسوی نیمرخ او چرخاند. عجیب بود که تائوس هم لحظه‌ای بسوی او نگریست و نگاهشان طوری باهم تلاقی کرد که گویی این عقاب نه یک پرنده بلکه موجودی هوشمند و دارای ادراک پیچیده است
تاکورا سمت راست آندو ایستاده بود و پس از کسب اجازه شروع به بیان جملاتی به زبان بومی شد. بخودش آمد و دید واقعا درحال انجام آن کار است، داشت ازدواج میکرد آنهم با یک مرد! تائوس مقتدر و محکم درمقابلش ایستاده بود و با آن چشمان سیاه گیرا به چشمان مملو از تشویش کرالن می نگریست
تاکورا– آردِکو نیرو؟
تائوس به تاکورا نگریست و گفت– مِناکیدو
تاکورا دست راستش را با حالتی که انگار تائوس را دعوت به نشستن می کند به جلو سوق دادو گفت– سیلا نادوت
نمی فهمید آنها چه می گویند! حتی این را هم نمیدانست تائوس بااینکه سالهای زیادی از عمرش را در قصر بوده چگونه زبان بومی قبیله‌اش را به این خوبی بلد است!
نمیدانست به کجای سوگند رسیده اند بااینحال رفتار تاکورا و تائوس کاملا رسمی بود و نشان میداد که ردو بدل شدن این جملات نیز جزو آیین ا‌ست
ریوِن که تا کنون برشانه‌‌ی تائوس نشسته بود پرکشید و کمی آنسوتر روی ساعد لوریانس فرود آمد. باره دیگر نگاه اطمینان بخشی به کرالن انداخت و سپس آرام در مقابلش زانو زد. نوعی ادای احترام بنظر می رسید، دیگر لازم نبود برای نگاه کردن به صورت او سرش را بالا بگیرد، مردی که شکوه و جلالش زبان را بند می آورد حالا خاضعانه در برابرش زانو زده بود. میشد گفت این اولین بار در تمام این سالهاست! تائوس هیچ وقت روی این حساب که او ولیعهد است بسویش سرخم نکرده بود ولی حالا که او را در جایگاه همسری میخواست درمقابلش به زانو می نشست!
سرش را هم کمی بسوی کرالن خم کردو سپس درحالی که صدای بم جذابش حالتی نرم و پراطمینان بخود گرفته بود گفت:
تائوس– مِهاسه دُریتو کارا
مهاسه دامی ریبونا
مهاسه آرتیبو نامیدا
دِ لابین آربیگادو تاسکاری رآ پرسیمو
سکوت کوتاهی به جریان درآمدو اینبار تائوس نگاهش را بالا گرفت تا صورت او را ببیند، یک دستش را با حالتی محترمانه بسوی کرالن پیش برد مثل اینکه منتظر است او درخواستش را پذیرفته و دست در دستش بگذارد
تائوس– رآ پاروم باتیک سِ گاردینو بن ناهو سِمْکای؟
متوجه حالت سوالی آخرین جمله‌ی او شد، میدانست تائوس انتظارش را ندارد ولی او به یاد داشت که باید چه بگوید. بااینحال هنوز ثانیه‌ای از بیان سوال تائوس نگذشته بود که نیکولاس از آنسو گفت– البته حمل بر بی‌احترامی نباشه، ولی اگه یه مشت بدوبیراه هم حواله‌ی ما کرده باشی نفهمیدیم. بهت تبریک میگم مرد!
نتوانست مانع لبخند زدنش شود، میدید که حتی تائوس هم خنده‌اش گرفته. درحالی که هنوز دستش بسوی کرالن دراز بود و با آن چشمان سیاه دلفریبش به اعماق نگاه او نفوذ میکرد اینبار سوگند را به زبانی که برای همه قابل فهم باشد تکرار کرد:
سوگند به بارش بارور کننده‌ی باران..
سوگند به گرمی پرورش دهنده‌ی آفتاب..
سوگند به جریان هستی بخش جاری در هوا..
که خداوند به برکت وجود شما،
مرا سرور زمین گرداند..
آیا همراهم ..در فرازو فرود آسمان زندگی،
به پرواز درخواهید آمد؟
فکر نمیکرد آن جملات چنین مفهومی داشته باشند. از لحن گرم تائوس در حین بیانشان قلبش نرم شده بود، حالا کم کم تمام آن اضطراب در حاله‌ای از شیفتگی محو میشد و حس میکرد هیچ چیز جز آن چشمان کشیده‌ی مغرور پیش رویش نمی بیند
دستش را ارام در دست او گذاشت و آهسته گفت:
کرالن–.. ناهِمو سِمْکای..
همانطور که فکرش را میکرد تائوس ابتدا متعجب شدو سپس لبخند پررنگی برلبش نشست. نگاهشان برای لحظاتی طولانی درهم گره خورده بود، کرالن منتظر بود که او برخیزد ولی اینکار را نکردو چند لحظه بعد باز تاکورا گفت– راسا بِنچیو کاته؟
تائوس درحالی که هنوز درمقابلش زانو زده و دستش را بدست داشت سرش را کمی بسوی تاکورا خم کردو زیرلب گفت– دِم بنچیو.. رآ..
اینبار وقتی به کرالن می نگریست طور خاصی لبخند میزد، حتی تاکورا هم به حالت پدرانه‌ای آن دو را از نظر گذراندو خندید
تائوس– رآ دِم بنچیو ناسه؟
این سوال را درحالی که هنوز همان لبخند خاص را برلب داشت رو به کرالن پرسید. چند لحظه‌ای با سردگمی به تائوس نگریست تااینکه او زیرلب گفت–.. باید بگی ” کاعه ” ..
ابتدا مردد ماندو سپس زمزمه کرد– ..کاعه..
لبخند تائوس پررنگ‌تر شدو اینبار مروارید‌های ردیف دندانش نیز بچشم آمد. کرالن سردر نمی آورد ولی تاکورا نیز مثل تائوس باحالت صمیمانه‌ای می خندید و باره دیگر با اشاره‌ی دست تائوس را به انجام امری هدایت کرد. تمام مدت از خود می پرسید چرا تائوس هنوز دستش را رها نکرده و آنلحظه دید دلیلش این بود که او باید دست همسرش را ببوسد. غنچه‌ی لبهایش را به ارامی بر انگشتان او گذاشت و بوسه‌ی سبکی بر آن زد، با اینحال به همین یکی بسنده نکردو چهار مرتبه‌ی دیگر اینکار را تکرار کرد. بنظر می رسید آن لبخند‌ها، این پنج بوسه و جمله‌ای که کرالن معنایش را نفهمید دلیل مشترکی داشتند به همین خاطر درنهایت دلش طاقت نیاورد و پرسید— اون چی بود؟
تائوس از جایش برخاست و درحالی که دوباره مقابل کرالن می ایستادو با لحنی فاتحانه گفت– پرسیدم شما منو صاحب پنج فرزند می کنید؟ و تو هم گفتی بله!
چشمانش درحدقه گرد شدو با حالتی ناباورانه به تائوس و تاکورا نگریست. احساس میکرد سرش را کلاه گذاشته اند!
نیکولاس– پنج تا! پنج تا آره؟ عجب مرد خوش اشتهایی هستی
با اتمام مراسم سوگند ازدواج شاهدان برای تبریک گفتن بسویشان می آمدند. نیکولاس ضربه‌ای به بازوی تائوس زدو گفت– اما نه، ببین پسر از من نصیحت بشنو. تو گرفتاریای یکیش موندم چه برسه پنج تا!
آرگوت ابرویی بسمت نیکولاس انداخت و رو به تائوس گفت– داره دعا میکنه حدقل دومی پسر باشه
شوخی‌های مردان آزار دهنده بود! فرزندآوری چیزی نبود که برای کرالن کمتر از کابوس باشد بااینحال شخصی دست او را گرفت و وقتی رویش را چرخاند لوریانس درمقابلش بود. چشمان میشی زلالش برق میزدو لبخندی مشتاق بر چهره داشت، خودش را بی‌پروا در آغوش کرالن انداخت و گفت– بهت تبریک میگم کرالن. با بینظیر ترین مرد دنیا ازدواج کردی..
سعی کرد با خوش رویی پاسخ لوریانس را بدهد. متقابلا به او لبخند زدو با حالتی صمیمی گفت– اینو به لرد هکتورم گفتین بانو لوریانس؟
لوریانس چشمکی به او زدو گفت– هر مردی برای زنش منحصر بفرده ولی تو این دنیا دیگه هیچ نمونه‌ای مثل تائوس وجود نداره
پس از اینکه عرض تبریک تمام شد و از دوستانشان خداحافظی کردند دیگر خورشید غروب کرده و تاریکی کم کم بر محیط سایه می انداخت. بلاخره وقتی تائوس دست او را گرفت و باهم از شیب آرام تپه پایین می آمدند دیگر رسماً ازدواج کرده بودند!
کرالن– تموم شد آره؟
این را درحالی گفت که سرمای منجمد کننده‌ی سینه‌اش از نسیم زمستانی هم شدیدتر بود! تائوس باحالتی اطمینان بخش دست او را فشردو پاسخ داد:
تائوس– تموم شد عزیزم
بی‌اختیار سرش را بسوی تائوس چرخاندو با تعجب گفت– ..عزیزم..؟!..
لبخند پررنگی بر نیمرخ تائوس نقش بست و تکرار کرد– بله عزیزم؟..
تائوس مثل همیشه باآرامش و سرخوشی از شرم او سواستفاده میکردو سر به سرش می گذاشت. کرالن ادامه ندادو سکوت کرد، امیدوار بود که بی سروصدا و جلب توجه به چادر برگردند بااینحال وقتی به صف اولین چادرها نزدیک می شدند با اینکه هوا رو به تاریکی می رفت هنوز مردم زیادی آنجا بودند که مدام بر تعدادشان افزوده میشد
درحالی که با نگاه نگرانش جمعیت را می کاوید خطاب به تائوس پرسید– چه خبره.. تائوس..
تائوس– چیزی نیست. فقط ادای احترام به ازدواج ما
هنوز به جمعیت نرسیده بودند که آوازی شروع شد. نوعی هم‌آوایی که رفته رفته درمیان مردم به راه افتادو بعد آنقدر منسجم شد که انگار در آن خلوت و سکون شبانگاهی از تمام دشت منعکس میشد..
از سرزمین نیاکانش گذشت و دنباله روی شجاعان شد
شبحی در باد او را بسمت پدرانش فرا میخواند
خون برادرانت هدایتگر توباد میروتاش
نواده‌ی نور و آب و آسمان
آنجا که اصیل زادگان از پهنه‌ی زمین درافتند
عقاب‌های گستره‌ی کوهستان به شجاعتت سوگند یاد کنند
آوازه‌ی جوانمردی تو را به دور دست‌ها برده‌اند
خون برادرانت هدایتگر توباد میروتاش
آسوده از جهان درگذر که ما حافظ میراث توایم
درود بر نوادگانت که وارث شکوه و عدل و اقتدارند
آسوده از جهان درگذر که ما حافظ میراث توایم
تاابد به سروری و شجاعتت شهادت خواهیم داد
خون برادرانت هدایتگر توباد میروتاش..
بیشترو بیشتر از چادرهایشان خارج شدند، گستره‌ی دشت میزبان هم‌آوایی هزاران نفر بود و درحالی که همراه تائوس در میان آنان قدم برمیداشت همگی از گوشه و کنار بسوی آن دو ادای احترام می کردند
تائوس دست او را گرفته بود و محکم و مقتدر آنچنان که شایسته‌ی یک رهبر است در میانشان پیش می رفت
بلاخره وقتی بقدر کافی پیش رفتند و به جایی رسیدند که درست وسط قبیله بود تائوس ایستادو با صدایی رسا خطاب به مردم گفت:
تائوس– من تائوس، پانزدهمین نواده از جد بزرگم میروتاش، به لطف خداوند در این روز مبارک همسری برگزیدم و از این پس او را عضوی از این خانواده اعلام میکنم. باشد که ریسمان نیاکانم دنباله یابد و بر شکوه تاریخ کهن مردمانم افزوده شود
پس از بیان این جملات به کرالن که کنارش ایستاده بود نگریست. چشمان سیاهش به تاریکی شب طعنه میزد و نگاهش عمیق و مغرور بود..
قرار گرفتن در این شرایط باعث شده بود از همیشه آسیب پذیرتر باشد، آنجا در میان میروتاش ها، قومی که توسط پدرش به آنها ظلم شده بود مورد احترام قرار گرفت و بعنوان همسر رئیس قبیله پذیرفته شد. به عنوان یک زن! به تائوس که نگاه میکرد کمی با او غریبه میشد، حالا که ازدواج کرده بودند جای اینکه مثل قبل مشتاق آغوشش باشد دلش میخواست از او فرار کند!
تائوس– حالا دیگه واقعا تموم شد.. اگه بخوای برمیگردیم
درحالی که سعی داشت از نگاه‌های مردم بگریزد سرش را پایین گرفت و زیرلب گفت– آره..بریم
تائوس که متوجه حال نامطلوب او بود دستش را فشرد و برای برگشت قدم برداشت. درمسیر که بودند هرازگاهی دوستان تائوس صدایش میزدند و اداهایی درمی آوردند که همگی مربوط به شب ضفاف بود. تائوس به آنها می خندید، ناسزا می گفت و گاهی تهدید میکرد که به موقع حسابشان را خواهد رسید. برای تائوس و مردمش که از یک خانواده بودند همه چیز مفرح بنظر می رسید، این میان فقط کرالن بود که خود را بیگانه میدانست و چیزی نمانده بود از اضطراب پس بیفتد! تمام مسیر سرش را پایین گرفته و درسکوت به شوخی‌های بیشرمانه‌ی دوستان تائوس که میگفتند اینقدر عجله نکند گوش میداد
درنهایت وقتی به چادرشان رسیدند دستش عرق کرده و بدنش رسماً می لرزید، بغض کرده و تنها تلاشش این بود که خودش را جمع و جور کند و در چنین شبی به گریه نیفتد. بلاخره وقتی همراه تائوس پا به درون چادر گذاشت همانجا در ابتدای ورود خشکش زد!
آنجا تغییر بسزایی کرده بود، گلیم تازه‌ای که طرح‌هایش شادتر از قبلی بود کف چادر بچشم میخورد تشکچه‌ها و تشک بزرگشان عوض شده از خز مرغوبی به رنگ سپید روکش میشدند، تعدادی پالشتک سیاه و سفید با پرزهای لطیف اطراف تشک بچشم میخورد و حاشیه‌های پتو را بشکلی هنرمندانه با نخ‌های زرین دوخته بودند. پنج بازوی کوچک ظریف از پنج تیرک قطور مرکزی بیرون زده بود که بر هرکدامش مشعل خوش‌نقش جمع و جوری آویخته شده بود که درونشان ذغال‌های ملتهب قرار داشت و گیاهان خوشبوی خشک شده‌ای که روی زغالها ریخته بودند عطر مطبوعی به اطراف می پراکند. چه بی رحمانه فضا را برای ضفاف آماده کرده بودند، کرالن اصلا آماده‌ی چنین چیزی نبود!
تائوس که متوجه نگاه خشک شده‌ی او نبود درحالی که گردنش را برای رفع خستگی به طرفین مایل می کرد کمی پیش رفت و بیشتر به آتش نزدیک شد تا گرمایش را حس کند.
تائوس– بهش میگن شکوفه‌ی روهِل. بوی خوبی داره نه؟
منظورش همان عطری بود که از مشعل‌ها ساطع میشد. وقتی سکوت کرالن طولانی شد تائوس نگاهی بسویش انداخت و با تردید پرسید– ..رو به راهی؟
نگاهش با نگاه تائوس تلاقی کردو سپس درحالی که سعی داشت نفس عمیقی بکشدو خودش را جمع و جور کند زیرلب گفت–.. اره.. خوبم
چشمانش را از تائوس دزدید تا او نفهمید چیزی نمانده اشکهایش جاری شود و سپس بی سروصدا به راه افتاد. در یکی از کُنج‌ها چند صندوق منبت‌کاری شده‌ی جدید می دید، برای اینکه حواس خود را کمی پرت کند بسوی آنها رفت و مقابلشان زانو زد، در بزرگترینشان به قدر کافی لباس تاشده قرار داشت، یکی دیگر با وسایل مورد نیاز زنانه مثل شانه‌ای با دسته‌ی ظریف، سرمه‌ی چشم، پارچه‌های روشن تمیز برای خونریزی ماهیانه و چند نوع عطر ملایم جامد که بلافاصله مشام کرالن را پر کرده بودند. سومین صندوق خالی بود و او می توانست وسایلی را آنجا بگذارد، اولین فکری که به ذهنش رسید این بود لباس‌هایی را که آنروز به تن کرده بودند آنجا نگه دارد تا برای یادگاری باقی بماند. هنوز مشغول وارسی آن وسایل بود که تائوس گفت– گرسنه‌ت نیست؟
به محض شنیدن صدای تائوس باز استرس در درونش لولید! درحالی که سعی داشت بسمت او نگاه نکند پالتویش را درآورد و اینبار تظاهر کرد که حواسش به تا کردن و قراردادن آن درون صندوق است و درهمین حین زیرلب گفت– ..نه.
تائوس– من اشتباه میکنم یا تو واقعا داری نگاتو ازم میدزدی؟
نفس عمیقی کشیدو بسوی تائوس چرخید تا مثلا به او نشان دهد که اشتباه فکر کرده.
کرالن– اون پالتو رو دربیار..
تائوس از کنار آتش چرخید و درحالی که بسوی او می امد پالتویش را دراورد و سپس بسوی او گرفت. از انجایی که تائوس مستقیم به چشمانش نگاه میکرد او باز حواس خود را به تا کردن پالتو جمع کردو اینبار وقتی آن را کنار پالتوی خودش در صندوق می گذاشت گفت– چکمه‌هاتم همینطور..
گرچه به پشت سرش نمی نگریست ولی متوجه بود که تائوس پس چند لحظه مکث روی تکشچه‌ای که نزدیک او بود نشست و شروع کرد به باز کردن بندهای چکمه‌اش.
تائوس– اصلا متوجه شدی نیکولاس و آرگوت نه اسب همراهشون بود نه کالسکه؟
کرالن که درحال درآوردن چکمه‌های سفید خودش بود بالحنی که میخواست طبیعی بنظر برسد گفت– جدی؟ حواسم بهشون نبود
تائوس– حتی ازشون خواستم تا صبح بمونن و تو سرمای شب برنگردن ولی نیکولاس مسخره بازی درآوردو گفت نیازی نیست ما پرواز کردن بلدیم!
کرالن– که اینطور
تائوس– بیا..
به پشت چرخید تا چکمه‌ها را از او تحویل بگیرد، تائوس که لبخند کج موزیانه‌ای برلب داشت گفت:
تائوس– ..میخوای شلوارم دربیارم؟
دستش نیمه‌ی راه تحویل گرفتن چکمه متوقف شدو به چشمان سیاه سرمست تائوس خیره ماند. اگر به او چشم غره میزد، در چنین شبی زیاده روی بنظر می رسید چراکه به هرحال این حق داماد بود. اگر بغضش می شکست و اشکهایش جاری میشد نیز بسیار احمقانه بود چراکه خوده او در ابتدا عشقش را به تائوس اعتراف کرد. درواقع اصلا نمیدانست چطور واکنشی نشان دهد به همین خاطر درنهایت چمکه را گرفت و بی سروصدا مشغول مرتب کردن وسایل درون صندوق شد
باز چند لحظه‌ای در سکوت گذشت و سپس تائوس گفت– ببین یک ساعته چسپیدی به اون صندوق چیکار داری میکنی؟
کرالن پوفی کشید و درحالی که بااکراه از آنجا برمی خاست گفت– یک ساعت؟ ما تازه ده دقیقه‌ست اومدیم اینجا
از کنار تائوس گذشت اینبار خودش بود که برای فاصله گرفتن از او بسمت آتش می رفت.
تائوس– رفتارت شبیه کساییه که به زور بله دادن و ازدواج کردن.. اگه من مجبورت کردم لااقل بگو خودم بدونم!
از این حرف خوشش نیامد، اخم‌هایش درهم رفت و درحالی که باز پشت پلکهایش داغ شده بود رو به تائوس گفت– انتظار داری چیکار کنم؟؟
تائوس بلافاصله بالحنی حق به جانب گفت– هیچی! هیچ انتظاری ندارم ولی نمیفهمم چرا ازم فرار میکنی
اعصابش بهم ریخته بود و احساس گرما میکرد، نگاهش را بین مشعل های افروخته‌ی آویزان بر تیرکها چرخاندو زیرلب غرغر کرد– لعنت.. چقدر گرمه..
تائوس– یچیزی بپوش بریم بیرون قدم بزنیم.. بااینجا موندن فقط داری کلافه‌تر میشی
کرالن بالحنی تند گفت– نمیام!
تائوس لحظه‌ای در سکوت به او نگریست سپس درحالی که مأیوسانه از جا برمیخاست زیرلب گفت– باشه.. خودم میرم
سرش را پایین گرفت و بدون اینکه نگاهی به کرالن بیندازد با بالاتنه‌ی برهنه از آنجا خارج شد. میدانست بااین بداخلاقی‌ها زیاده روی کرده ولی اصلا دست خودش نبود! اتفاقا وقتی تائوس او را تنها گذاشت تازه توانست نفس راحتی بکشد و کمی خود را آرام کند. بسوی تشک جدیدشان رفت و وقتی رویش دراز کشیدو کم کم به یاد آورد چقدر خسته است. درواقع آن روز فعالیت خاصی نداشت ولی ذهنش آنقدر درگیر بود که لحظه‌ای آرام نمی گرفت و به نوعی مدام منتظر رخ دادن اتفاق بدی بود.
به پهلو چرخید و به جای خالی تائوس نگریست. یاد چشمان زیبا و لحن مخملینش در زمان بیان سوگند ازدواج، بی اختیار لبخند برلبش نشست. دیگر هیچکس نمیتوانست او را از تائوس جدا کند.
نفهمید چقدر گذشت، یک ساعت و یا بیشتر. تائوس برنگشت و این باعث شد کرالن از خودش عصبی شود. نباید در چنین شبی اینطور رفتار میکرد و او را از خود می‌راند. کم کم داشت دلتنگ تائوس میشد، پتو را کنار زدو سرجایش نشست. به این فکر میکرد که در این سرما او حتی لباس مناسبی نپوشیده و حتما حالا باد سرد زمستانی به بدن خوش‌تراشش می وزد..
انگشتانش را بی‌هدف در پرزهای بلندو لطیف پتو فرومیبرد و در همین فکرها بود لبه‌ی چادر به آرامی کنار رفت و تائوس وارد شد. فکر نمیکرد کرالن بیدار باشدو آنلحظه با دیدن او گفت– امیدوار بودم خوابیده باشی
چشمانش طوری سرشانه‌های پهن و عضلات سینه‌ی او را از نظر گذراند که گویی نه دوساعت بلکه دو هفته است او را ندیده. لبخند کمرنگی برلبش نشست و گفت:
کرالن– اینجوری اعصابتم بهم نمی ریختم اره؟
تائوس نیز متقبلا به او لبخند زدو سپس همانجایی که ایستاده بود مشغول بازکردن گره محکم بالای سرش شد. درحالی که به جاری شدن گیسوان براق و راه او از روی شانه‌هایش می نگریست گفت– خیلی عادت بدی داری که ازم قهر میکنی و میری
تائوس که درحال مالش دادن ریشه‌ی موهایش بخاطر آن گره محکم بود گفت– قهر نکردم آلن، ولی بهتر بود یکم تنهات بذارم.. ترسیده بودی
کاملا به دروغ اخم‌‌های خود را درهم کردو گفت:
کرالن– کی گفته ترسیده بودم؟!
تائوس نگاه سنگینی حواله‌ی او کردو پاسخی نداد. او کرالن را مثل کف دستش می شناخت، امکان نداشت بتواند احساساتش را از او مخفی کند
کرالن– متاسفم..
این را درحالی گفت که باره دیگر سرش را پایین گرفته بود به پتو می نگریست:
کرالن– زیادی بداخلاقی کردم
تائوس– کاش یه روزی بفهمی دلم میخواد جای عذرخواهی کردن بهم بگی چی اذیتت میکنه
آهی کشید و باره دیگر روی تشک وا رفت:
کرالن– حالا که آروم شدم تو قراره غر بزنی؟
تائوس– نه.. من به یه جای خواب قانعم!
نیم نگاهی به او انداخت، کنار تشک ایستاده بود و برای خوابیدن از کرالن اجازه می خواست. خنده‌اش گرفت!
تائوس– البته اگه برات سخته اونطرف میخوابم..
کرالن– نه.. بیا اینجا
بلاخره وقتی با رعایت فاصله سرجایش دراز کشیدو به پشت خوابید، نفس عمیقش را فرو دادو زیرلب گفت:
تائوس– خدایا شکرت.. فکر میکردم امشب باید بیرون تو سرما بخوابم..
باز هم خنده‌اش گرفت و اینبار خودش بود که بسوی آغوش او خیز برداشت. ابتدا تردید داشت ولی تائوس لبخند اطمینان بخشی به رویش زد و بازوی کلفتش را پشت کمر او فرستاد تا درآغوشش بگیرد. پس از اینکه سرش را روی سینه‌ی گرم و قوی تائوس خواباند و امنیت و آرامش او را حس کرد نفسی از روی خیال جمعی کشید. این تائوس بود. چرا فکر میکرد قرار است مثل جیمز راسل با او رفتار کند؟
حتی بااینکه اکنون کرالن در اغوشش بود هیچ حرکت اضافه‌ای نمیکرد و فقط با ملایمت بر موهای او دست می کشید
کرالن–.. تائوس..
تائوس از گلو صدای آرامی درآورد– هوم؟
کرالن– تو واقعا فکر میکنی من میتونم پنج تا بچه بیارم؟
سینه‌ی تائوس لحظه‌ای بخاطر خنده‌ی ارامش به نوسان افتادو سپس گفت– من به یکی دوتا هم قانعم.. تازه برای اونم عجله‌ای نداریم
منظور او را از عجله نداشتن فهمید. درواقع داشت می گفت برای آغاز روابط جنسی به او فشار نمی آورد. حالا که سرش را بر سینه‌ی او خوابانده و باهم چشم در چشم نمیشدند راحت‌تر می توانست حرف بزند، همانطور که با سرانگشتانش طرحی نامرئی بر بدن او میزد باره دیگر با تردید پرسید:
کرالن– وقتی میگی عجله‌ای نداریم.. یعنی چقدر؟
تائوس بوسه‌ی سبکی برموهای او زدو آهسته گفت– هرچقدر که تو بخوای.. یک سال، دوسال، سه سال،..
انتظار این یکی را نداشت! فکر نمیکرد تائوس اینقدر صبور باشد! سرش را کمی بالا گرفت و درحالی که صورت او را از نظر می گذراند با تعجب پرسید– ..واقعا؟!
تائوس نیز بلافاصله پاسخ نداد– نه!.. حالا من یه تعارفی زدم حیای تو چی شد؟ ناسلامتی ازدواج کردیم! آخه یکی دوسال؟!.. یعنی یکی دوسال..
کرالن چشمانش را درقاب چرخاندو درحالی که مأیوسانه سرش را در انحنای گریبان او می انداخت حرفش را برید– خیله خب فراموشش کن.. چه انتظاری از مردا دارم!..
حرفش باعث شد تائوس به خنده بیفتد و بوسه‌ی دیگری بر موهای او بزند:
تائوس– شوخی کردم.. هرچقدر که لازمه منتظر میمونم عزیزم

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته رمان شاهزاده خون پارت۲ اولین بار در رمان خونه. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن