آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان شاهزاده خون پارت۴

رمان شاهزاده خون

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان شاهزاده خون از ابتدای صفحه بر روی قسمت بعد و یا قبل کلیک کنید و یا از اینجا وارد شوید

گذرها روزها حالا رنگ و بوی دیگری گرفته بودند، چمنزارها و غنچه‌ها شکفته میشدند همچنان که چیزی در درون او! اگرچه ذره‌ای از آن اضطرابها کم نشده بود ولی وقتی کم کم توانست تپش‌های کودکش را درخود حس کند تمام آن تنفر ذره ذره از میان رفت. دیگر نمیگفت چیزی به او سنجاق شده، حالا این جنین سه ماهه را مثل جزوی از بدن خودش حس میکرد
تائوس به همان زودی گهواره را آماده کرده بود، وقتی آن را می ساخت نهایت دقت و ظرافت را بخرج داده بود و نتیجه‌ی کار طوری بود که عشق و علاقه‌ی پدرانه‌اش را به وضوح نشان میداد! طرح‌های کنده‌کاری شده‌ی روی چوبش عقابها و پیچک‌ها را شامل میشدند و کرالن وقتی غافلگیر شد که طرح چشمان خود را درست بالای لبه‌ی عرضی مستطیل گهواره دید. باور نمیکرد تائوس میتواند اینقدر ظریف و ماهرانه روی چوب کار کند، وقتی میدید شوهرش در هر زمینه‌ای چقدر لایق و شایسته است از اینکه فرزند او را در شکم دارد خوشحال میشد!
روزهای اول از مواجه شدن با مردم شرم داشت ولی این هم به مرور زمان حل شد، آنها او را دوست داشتند. قبل از باردار شدنش او را دوست داشتندو حالا که بار ارزشمندی در خود داشت حتی بیشتر از قبل. اگر تائوس نبود از او مراقبت میکردند، شارومین و دیگر زنان باتجربه به عیادتش می آمدند و راهنمایی‌اش میکردند، حتی لوریانس و رمبیگ هم هرهفته به آنجا سر میزدند و لوریانس همیشه مثل یک خواهر از او میخواست اگر سوالاتی وجود دارد که از بیانشان برای زنان قبیله خجالت میکشد آنها را از او بپرسد
کرالن حتی نامه‌های تبریکی از طرف دوستانش نیکولاس ، هکتور و آرگوت دریافت کرده بود که همگی میگفتند بی نهایت مشتاق دیدن فرزند اویند!
یک هفته از ماه سوم بارداری میگذشت که شارومین نزد او امدو هدیه‌ای برایش آورد. یک دست لباس نوزادی بود، چیزی که اصلا بفکر او نمیرسید. از قرار معلوم دختر او ماه‌ اخر بارداری را میگذراندو شارومین بعنوان مادربزرگ لباسهای زیادی برای اولین نوه‌اش دوخته بود. در این میان مجالی هم یافته و برای فرزند تائوس و کرالن که درواقع از هر دو مادربزرگ بی نصیب بود اینکار را کرد. نتیجه‌اش آستین‌های کوچک و یقه‌ی ظریفی بود که بی اختیار بند دل کرالن را پاره کرد! درحالی که لنگه‌های سپید شلوار را که فقط کمی بلندتر از یک وجب بود از نظر می گذراندو بدن کودک را درونش تصور میکرد زیرلب گفت– ..یعنی پاهاش.. اینقدر کوچیکه؟..
شارومین لبخند زدو گفت– وقتی بدنیا میاد حتی از اینم کوچیکتره
نمیتوانست از تصور بدن کوچک نوزاد در این لباس دست بردارد، یا وقتی وقتی دستو پاهایش را تکان میداد و با لثه‌های بی دندانش لبخند میزد
شارومین– امروز حالتون خوبه؟ دیگه تهوع ندارین؟
نگاهش را بااکراه از لباس گرفت و به شارومین نگریست
شارومین– یکم رنگتون پریده
درواقع زیر شکمش از صبح کمی درد میکرد ولی بسیار خفیف بود و میشد آن را نادیده گرفت.
کرالن– یکم شکم درد دارم ولی از خانوما شنیدم که گاهی ممکنه پیش بیاد و موضوع مهمی نیست
شارومین سری به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت– بله گاهی پیش میاد، اما اگه شدید شد باید جدی بگیرید.. بعلاوه، خونریزی که ندارید نه؟
کرالن درحالی که پیراهن کودک را با ملایمت تا میکرد پاسخ داد– نه ندارم… و درباره‌ی این..
اشاره‌ای به لباس کردو ادامه داد– خیلی قشنگه‌، نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم
شارومین لبخند پررنگی زدو گفت– اوه تشکر لازم نیست، امیدوارم بارداری بی دردسری داشته باشید
پس از خداحافظی با شارومین یک دقیقه را هم معطل نکرد، برای نشان دادن لباس به تائوس صبر نداشت و او اکنون به جنگل رفته بود. جای دقیقش را میدانست چراکه قرار بود مقداری شاخه‌ی مارول برای مصرف بکند. لباسهای تا شده را بدست گرفت و در مسیر جنگل به راه افتاد، هوا آفتابی بودو نسیم خنکی می وزید، مردم این روزها فعالتر بودند و مراتع را برای کشاورزی آماده میکردند. از قبیله جدا شدو پس از کمی پیاده روی از حاشیه‌ی جنگل عبور کرد، میتوانست زودتر از اینها برسد ولی برای درد خفیفش مراعات میکرد و آرامتر قدم برمیداشت. پس از بیست دقیقه پیش روی در جنگل به محل مورد نظر رسید و تائوس را دید که درحال چیدن شاخه‌های نازکتر بود
کرالن– هنوز مشغولی؟
گیس کلفتش از پشت شانه‌های عریضش تا زیر کمر آویزان بود و بدن ورزیده‌اش از زیر پیراهن نازک بهاری‌اش سایه می انداخت. آنلحظه درحالی که پشت به کرالن و دستش بسوی یک شاخه‌ی بلند دراز شده بود گفت– دیگه آخراشه، اومدی دنبالم؟
کرالن– اومدم یچیزی بهت نشون بدم
این حرفش باعث شد تائوس شاخه را رها کندو بسوی او بچرخد.
تائوس– چی رو؟
کرالن قدم زنان به او نزدیکتر شدو وقتی درمقابلش ایستاد با اشاره به لباسی که در دست داشت گفت– اینو شارومین برام آورد، خودش دوخته.. برای بچه
همانطور که انتظارش را داشت دیدن چنین چیزی تائوس را ذوق زده کرد، خندید و دندانهای ردیف سفیدش به زیبایی ترکیب جذاب مردانه‌اش افزودند، پیراهن را از دست کرالن گرفت، تایش را باز کرد، آستین‌ها و طرح کوچک عقاب روی سینه‌اش را از نظر گذراند و سپس بوسه‌ای طولانی رویش زد
کرالن– ما اصلا بفکر لباساش نبودیم
تائوس درحالی که هنوز لبخند به لب داشت و لباس را به دست کرالن میداد گفت– هنوز وقت هست عزیزم، اون تازه سه ماهشه!.. گرچه بابا برای دیدن چشمای سبزش صبر نداره!
کرالن یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت– آخه کی گفت چشماش سبز میشه؟!
تائوس باره دیگر برای چیدن شاخه ها دست بلند کردو در همین حین گفت– نگو که نمیشه! باید شبیه تو باشه
دلش از این حرف او لرزید و چند لحظه‌ای با شیفتگی به شوهرش که درحال چیدن شاخه ها بود نگریست. دوباره لباس را در دستش مرتب کردو گفت:
کرالن– دلت میخواد پسر باشه یا دختر؟
تائوس خندیدو پاسخ داد– اگه بگم بهم غر میزنی!
کرالن نیمرخ خندان او را از نظر گذراندو گفت– غر نمیزنم.. بگو
تائوس چوبهای کوتاهی را که چیده بود دسته کردو همانطور که آنها را در سبدی میگذاشت گفت– هردوشو دلم میخواد. هم پسر هم دختر
داشت حرف از دو فرزند میزد و این باعث شد کرالن پوفی بکشد– باید حدس میزدم!
تائوس سبد را برداشت بسوی او چرخید:
تائوس– درواقع اگه از هرکدومش دوتا باشه بهتره، یعنی دوتا پسر و دوتا دختر
چشمان مشتاق تائوس را که رگه‌هایی از شیطنت درخود داشت از نظر گذراندو گفت– ببین خودت مجبورم میکنی غر بزنم!
تائوس که انتظار شنیدن این حرف را داشت خندیدو گفت– دیگه بریم
برای همقدم شدن با تائوس چرخید و چون حواسش به پیش رویش نبود پایش به ریشه‌ی یک درخت گیر کرد، البته تائوس به موقع بازوی او را گرفت و مانع زمین خوردنش شد ولی وقتی به خودش آمد دید دست آزادش را بی اختیار بر شکمش گذاشته تا اگر زمین خورد جنین را از خطر حفظ کند
تائوس آرام بازویش را رها کردو نگاهشان باهم تلاقی شد، دلیل لبخند محوی را که برلب تائوس نشسته بود میدانست، دست خود را از شکم برداشت و درحالی که صورتش کمی گلگون شده بود گفت:
کرالن– حواسم نبود.. ناخوداگاه اینکارو کردم
او در این مدت هیچگاه اعتراف نکرده بود که کودک را دوست دارد، درواقع اگرچه دلش نسبت به آن نرم شده بود ولی هنوز به نوعی احساسات دوگانه‌ای نسبت به جنین داشت
تائوس دستش را بالا آورد و با ملایمت گونه‌ی او را نوازش کرد.
تائوس– میدونم عزیزم.. اتفاقا دیشب یه لحظه بیدار شدمو دیدم پتو ازت کنار رفته، دستاتو دور شکمت حلقه کرده بودی تا گرم نگهش داری..مادرا اینجورین.. ناخوداگاه.. حتی برای بچشون میمیرن
لحن نرم و نگاه پرمهر تائوس باعث شد چند لحظه‌ای در سکوت باقی بماند و سپس زیر لب زمزمه کرد:
کرالن–..مادر..
چرا هیچ وقت حس نکرده بود که این کلمه چه آهنگ موزون و آرامش بخشی دارد؟ تلفظش درست مثل عشق تائوس گرم بود و دلپذیر
تائوس— اره مادر. تو مادرشی.. من عاشق مادرم بودم، هنوزم هستم! این بچه هم عاشق توء
نیازی به گفتنش نبود، کرالن عشقی را که او نسبت به مادرش داشت هربار نه از کلام بلکه از نگاهش حس میکرد. تائوس طوری درباره‌ی مادرش حرف میزد انگار او چیز مقدسی بوده، درست برخلاف کرالن که حتی یک خاطره‌ی زیبا از مادرش نداشت که چنین مواقعی به آن رجوع کند. نفسش را مأیوسانه بیرون دادو درحالی که سرش را به زیر می افکند زمزمه کرد:
کرالن–.. پس چرا مادر من اینجوری نیست؟.. اون همیشه چیزای مهمتر از من تو زندگیش داره..
این در تمام طول عمرش غصه‌ی بزرگی بود، کرالن مادرش را دوست داشت و وقتی مدام شاهد کم توجهی‌ها و خودخواهی‌های او بود دلش می شکست. همیشه از خود می پرسید آیا تمام مادران اینطورند؟ ایا آنها هم اگر در جایگاه ملکه بودند مقام و قدرت را به فرزندشان ترجیح میدادند؟ حالا باید این سوال را از خودش می پرسید، او ولیعهد بود و یک فرزند در شکم خود داشت.
تائوس– تو چی؟.. تو هم چیزای مهمتر از بچه‌ت تو زندگیت داری؟
نگاهی که به آن لباسهای روشن نوزادی دوخته شده بود داغ شد و خودش هم نفهمید چطور اشک به چشمانش دوید، نفس عمیقی کشید و درحالی که بغضش را قورت میداد به تائوس نگریست. او مثل همیشه آرام و مطمئن بنظر می رسید و دل کرالن را قرص میکرد.
کرالن– فکر کنم.. برای من فقط تو از بچه‌م مهمتری..
این را گفت و تمام آن عشق مادرانه‌ای که سعی داشت از خود مخفی کند مثل یک جریان گرم بسوی قلبش جاری شد. او این زندگی را دوست داشت، شوهرش، زناشویی‌اش و کودک در رحمش. او عاشق این زندگی آرام و بی‌سروصدا بود و آرزو میکرد کاش میتوانست قصر و ولیعهدی را برای همیشه فراموش کند. بازوان قوی تائوس دور او خزیدند و سپس با ملایمت کرالن را به سوی آغوش خود هل داد، موهایش را بوسید و درحالی که کمرش را مالش میداد گفت– شک ندارم که تو مادر بینظیری برای بچه‌هام میشی
کمی بعد از آغوش تائوس درآمد تا باهم به قبیله برگردند. نمیدانست برای سردتر شدن هوای نزدیک غروب است یا پیاده روی ولی درد شکمش کمی بیشتر شده بود و موقع راه رفتن رانهایش ضعف می رفت
کرالن– سرده یا من خیال میکنم؟
تائوس کمی به او نزدیک شدو درحالی که بازویش را دور شانه‌ی او می انداخت تا درجوار خود کمی گرمش کند گفت– بهار اینجوریه دیگه، بعضی شبا سرد میشه
دستی را که لباس کودک درآن بود به شکم خود مماس کرد تا سرما به آن قسمت نخورد و سپس درحالی که نگاهش به قدمهایش بود گفت:
کرالن— یچیزی بپرسم، قول میدی حقیقتو بگی؟
تائوس نیمرخ او را از نظر گذراندو گفت– مگه کِی بهت دروغ گفتم؟
کرالن اَبرویش را کمی کج کردو گفت– دروغ نه، ولی ممکنه صلاح ندونی راستشو بگی
تائوس که کمی کنجکاو شده بود باره دیگر به نیمرخ او نگریست گفت– من همیشه باهات رک بودم و هستم آلن
چند لحظه‌ای مکث کردو سپس همانطور که به قدمهایش درکنار تائوس می نگریست با تردید پرسید– این بچه رو بیشتر از من دوست داری آره؟..تو برای ازدواجمون به اندازه‌ی این بچه شوق نداشت
مثل اینکه تائوس انتظار شنیدن چنین سوالی را نداشت چراکه ابتدا با تعجب به کرالن نگریست و سپس خنده‌اش گرفت! حلقه‌ی بازویش را کمی دور او محکمتر کردو گفت– به وقتش واقعا مثل یه دختر ۱۵ ساله لوس میشی! من هیچی رو بیشتر از تو دوست ندارم، هیچی رو!
این را با لحنی قاطع گفت و سپس بوسه‌ای روی موهای او زد. دلگرم کننده بود، باعث میشد کرالن به درد شکمش بدبین نشود و درکنارش بی دغدغه قدم بردارد بااینحال ده دقیقه که گذشت قدم‌هایش سست‌تر شد، از اینکه بدنش از درد ضعف برود خسته شده بود و اگرچه هنوز میتوانست آن را تحمل کند ولی دلش میخواست مجالی برای استراحت داشته باشد. به سرش زد که موضوع را با تائوس درمیان بگذارد ولی پشیمان شد، او بیهوده شلوغش میکردو باعث تشدید نگرانی کرالن میشد. بعلاوه مطمئن بود تائوس دیگر اجازه نخواهد داد او با پاهای خودش راه برود و این درحالی بود که ابداً برای کرالن قابل قبول نبود پیش چشمان انهمه مردم در آغوش تائوس حمل شود!
از حاشیه‌ی جنگل که بیرون آمدند دیگر تقریبا شب شده بود، کرالن مضطرب بود و خداراشکر میکرد که تاریکی هوا رنگ پریدگی‌اش را پنهان می کند
هنوز از قبیله دور بودند با اینحال سایه‌ای از چادرها آنسوی چمنزار بچشم میخورد. آب دهانش را قورت دادو سعی کرد دست کم تا رسیدن به چادر نگرانی را از خود دور کند، چیزی نبود، فقط باید برمیگشت و کمی استراحت میکرد..
تائوس– .. اگه حوصله کنی یه روز میبرمت به قلمرو لوریانس و رمبیگ. اونجا خیلی قشنگه… آلن؟
زانوهایش لرزید و کم کم از قدم زدن بازماند، آن پایین لغزش چیز گرمی را حس کرده بود و حتم داشت که این خون است!
« شارومین– بله گاهی پیش میاد، اما اگه شدید شد باید جدی بگیرید.. بعلاوه، خونریزی که ندارید نه؟ »
قلبش فرو ریخت! ظرف تنها یک ثانیه تپش قلبش به هزار رسید و استرس به روح و روانش چنگ انداخت. آیا واقعا مشکلی پیش آمده بود؟
تائوس– چرا وایسادی؟ چیزی شده؟
به تائوس که در تاریکی چهره‌ی او را میکاوید نگریست و لب زد– ..هیچی.. بیا بریم
زانوهایش لرزید و کم کم از قدم زدن بازماند، آن پایین لغزش چیز گرمی را حس کرده بود و حتم داشت که این خون است!
« شارومین– بله گاهی پیش میاد، اما اگه شدید شد باید جدی بگیرید.. بعلاوه، خونریزی که ندارید نه؟ »
قلبش فرو ریخت! ظرف تنها یک ثانیه تپش قلبش به هزار رسید و استرس به روح و روانش چنگ انداخت. آیا واقعا مشکلی پیش آمده بود؟
تائوس– چرا وایسادی؟ چیزی شده؟
به تائوس که در تاریکی چهره‌ی او را میکاوید نگریست و لب زد– ..هیچی.. بیا بریم
درحالی که میکوشید نگرانی در رفتارش پیدا نباشد با قدمهایی سست دوباره به راه افتاد، تائوس درکنارش از قلمرو جنگلی تعریف میکردو کرالن مدام در خاطراتش بدنبال توضیحاتی از شارومین میگشت که این خونریزی را توجیه کند. به او گفته بودند که در بارداری گاهی لکه بینی و درد پیش می آید، ولی آیا اوضاع او کمی شدیدتر نبود؟
تا به چادر برسند اصلا یک کلام از حرفهای تائوس را نفهمید، فکرش تماماً درگیر بودو حالا درد شکمش آنقدر شدید میشد که بر پیشانی‌اش عرق سرد نشسته بود
تائوس– …آلن؟ اصلا حواست به من هست؟
بلاخره از چادر وارد شدند و آنموقع تائوس در پناه نور فانوس‌های آویخته بر تیرکها متوجه حالت منقلب و وحشت زده‌ی صورت کرالن شد
تائوس– هی.. حالت خوبه؟
نگاهش با تائوس گره خورده بود که باز آن لغزش چندش آور را حس کرد، اینبار دلش طاقت نیاورد و بی توجه به حضور تائوس لبه‌ی پیراهنش را کمی بالا کشید، بله، شلوارش کاملا خونی شده بود و حس میکرد از بدنش تَرَک‌های لخته خون خارج میشود، درحالی که بغض به گلویش مشت می کوفت و نگاهش به شلوارش بود با خودش زمزمه کرد:
کرالن–.. پس چرا خون میاد…
تائوس– چی شده..
سر بلند کردو به تائوس که چندقدم دورتر ایستاده بود نگریست. نگاه او هم به همین زودی رنگ یأس گرفته بود! آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که سعی داشت از پس اضطرابش بربیاید گفت:
کرالن– شکمم درد میکرد.. ولی حالا.. نمیدونم چرا داره خون میاد..
تائوس– درد میکرد؟.. از کِی؟
کرالن–..از..از صبح
تائوس–…از صبح؟
چشمان مأیوس تائوس رفته رنگ خشم گرفت و در نهایت تقریباً فریاد زد!
تائوس– .. اونوقت تو حالا میگی؟؟ درد داشتی و این همه راهو تا اومدی جنگل؟؟
از اخم‌های درهم رفته‌ی تائوس جا خورد! قدمی به عقب برداشت و من من کنان گفت:
کرالن– ..من.. من فکر میکردم چیز مهمی نیست.. یهو شدید شد..
تائوس منتظر ادامه‌ی توجیهات او نماندو بلافاصله از چادر خارج شد. کرالن ماندو سکوتی سنگین. چرا اینطور رفتار کرد؟ یعنی اگر مشکلی برای کودک پیش می آمد تقصیر او بود؟
آب دهانش را به سختی قورت دادو دستش به یکی از نرده‌های چادر زد تا درد تعادلش را بهم نزند، رفته رفته با خود حس میکرد زیر شکمش آتش روشن کرده اند!
حتی دو دقیقه هم طول نکشید که تائوس با شارومین برگشت، زن بیچاره وقتی وارد شد درست به اندازه‌ی آن دو نگران بود. با قدمهای سریع بسوی کرالن آمدو همانطور که پیشانی‌اش را لمس میکرد پرسید:
شارومین– خونریزی دارید؟ از کی شروع شده؟ دردتون شدیده؟
برای لحظاتی همانطور به حالت مضطرب صورت شارومین می نگریست، یعنی باید باور میکرد که خطری جدی رخ داده؟
کرالن– دردش کمتر از یک ساعته شدید شده، خونریزی هم تازه شروع شده..
شارومین– ..این روزا مثل قبل تهوع داشتید؟
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو به تائوس که کمی دور تر ایستاده و در سکوتی تلخ به آنها می نگریست خیره ماند
شارومین– ..خون چطوره؟.. لخته شده؟
شارومین با پرسیدن این سوال دوباره حواس او را به خود جلب کرد.
کرالن–.. بله.. این.. این یعنی چی؟
شارومین چشمان نگران او را با دلسوزی از نظر گذراندو پس از مکثی طولانی گفت– لازمه که شمارو معاینه کنم.. درواقع دهانه‌ی رحمو، چون احتمال سقط وجود داره
چشمانش بر لبهایی که این جملات از آنها جاری شده بود خیره ماندو دنیا دور سرش چرخید، پیش از اینکه با آن وضعیت زمین بخورد شارومین بازوی او را گرفت و تائوس نیز با چند قدم سریع خودش را به او رساند
همانطور که انتظارش را داشت دیگر اجازه نداد کرالن روی پاهایش بایستد، او را محتاطانه در بغل بلند کردو سپس همانطور که بسوی تشک می رفت گفت:
تائوس– شارومین لطفاً اون پتو رو کنار میزنی؟
تعدادی بالش زیر سرش گذاشتند و کمک کردند راحت دراز بکشد، هرکدام یک سمت او نشسته بودند، شارومین بالش‌ها را کمی جا به جا میکرد و تائوس بعد از اینکه چکمه‌های او را در آورد دست بر دکمه‌های شلوارش برد! همانموقع کرالن با هول و ولا به مچ او چنگ انداخت و درحالی که از شدت درد بسختی نفس‌هایش را مرتب میکرد گفت:
کرالن–.. چیکار میکنی.؟؟..
تائوس که بنظر می رسید امیدوار بوده بازهم با مخالفت کرالن مواجه نشود آنموقع با کلافگی گفت– میگه باید معاینت کنه آلن خواهش میکنم بازم شروع نکن! شارومین یه پزشکه اون همیشه اینکارو میکنه..
درحالی که راضی نمیشد مچ تائوس را رها کند سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– .. ولی من مثل بقیه نیستم اینو چند بار..
تائوس– آلن!!
بازهم سر او داد کشید و اینبار حتی عصبی‌تر از قبل بود! شارومین بلافاصله بسوی تائوس چرخید و گفت– اوه تائوس خواهش میکنم داد نزن اون الان خیلی حساسه..
تائوس هنوز عصبی بود، سرزنشگرانه به کرالن می نگریست و باعث میشد او احساس دلشکستگی کند
تائوس– مگه نگفتی هیچی از من و بچه‌ت برات مهمتر نیست؟ پس چی شد؟.. پای بچمون درمیونه و تو هنوز میخوای پشت شرم و خجالتت مخفی شی؟!
این دشوار بود. کرالن در جایگاه یک زن به کمک احتیاج داشت درحالی که عضوی مردانه روی بدنش بود. تائوس به نجات فرزند خود فکر میکرد، اهمیت نمیداد در قلب و ذهن کرالن چه میگذرد وگرنه مخالفت او را پای خودخواهی‌اش نمیگذاشت. شرم و خجالت فقط یک سمت ماجرا بود، اگر احساس خودش را کاملا نادیده میگرفت باز به این فکر میکرد که با نشان دادن آلت مردانه‌اش درواقع به شأن زنانه‌ی شارومین توهین میکند!
تائوس دیگر منتظر اجازه‌ی او نماند، دکمه ها را باز کردو شلوارش را کاملا از پایش در آورد. آنقدر شرم آور بود که حتی نمیخواست به این منظره نگاه کند! اشک در چشمانش دوید و تمام بدنش بخاطر قرار گرفتن در این شرایط کرخت شد
شارومین–.. لطفا سخت نگیرید، فکر کنید من مادرتونم.. فقط میخوام کمک کنم
شارومین کمی بسوی صورت او خم شده و این جملات را بیان کرد، کرالن میدید که چشمان او هم تر شده و سعی دارد تحمل تلخی این جریان را حدقل ذره‌ای برای او راحت کند
تائوس– شارومین لطفاً عجله کن! آلن بچشو دوست داره اون درک میکنه.. الان وقته دلداری دادن نیست!
شارومین بی توجه به خواهش تائوس برای لحظاتی به چشمان کرالن خیره ماند تا شاید کمی به او اطمینان خاطر بدهد و سپس با اکراه به معاینه‌ی بدنش اقدام کرد. اصلا نمیخواست و نمیتوانست شارومین را درحین اینکار ببیند، مشتهایش روی سینه و کنار بدن فشرده شدند و درحالی که نفسش را حبس کرده بود سعی داشت هیچ متوجه پایین تنه اش نباشد. اصلا نمیدانست پس از این چطور میخواهد با شارومین مواجه شود!
تائوس– .. آلن..
تائوس به او نزدیکتر شدو دستش را گرفت، قطعا میدانست با تندی‌هایش کرالن را دلگیر کرده بااینحال آن دو حالا مجال این را نداشتند که بخاطر رفتارشان یکدیگر را مؤاخذه کنند. به چشمان مضطرب کرالن نگریست و درحالی که سعی داشت کمی او را آرام کند گفت– تحمل کن.. باید بخاطر بچمون قوی باشی..
این را گفت و نگاهی به دست دیگر کرالن انداخت که آن لباس نوزادی هدیه‌ی شارومین را در مشت خود میفشرد
تائوس– ..دردش خیلی ناجوره؟..
از چشمان تائوس میدید که قلبش چطور بیتاب است، هم برای دردی که کرالن می کشید و هم برای کودکی که در این مدت با تمام وجود دوست داشته بود. نتوانست پاسخی به تائوس بدهد، اگر میگفت دردش کم است دروغ بود و اگر میگفت زیاد است انگار داشت بی‌طاقتی خود را بروز میداد
تائوس– شارومین چی شد؟ تورو بخدا یه جوابی به ما بده!
درحالی که هنوز دست کرالن را در دست داشت به شارومین رو کرد. او پاهای برهنه‌ی کرالن را با احتیاط جفت کردو گفت– عادت ماهیانه‌ی شما معمولا چطور اتفاق میفتاد؟
سوال را خطاب به کرالن پرسیده بود و او بدون اینکه بخواهد نگاهی به شارومین بیندازد با صدایی خفه پاسخ داد:
تائوس– ..گاهی یکسال فاصله میفته، گاهی هشت ماه.. اینجوریه.. درواقع هیچ نظم و قائده‌ای نداره..
سکوتی به جریان درآمد که کرالن را وادار کرد با شرم خود بجنگد و به صورت شارومین بنگرد:
کرالن–..چـ.. چی شده بانو شارومین؟..
ابتدا نتوانست پاسخی به کرالن بدهد، پس از معاینه حالت صورتش حتی مأیوس‌تر از قبل بود. آنجا سمت راست کمر کرالن نشسته بود و سرانگشتانش بخاطر معاینه کمی آغشته به خون بود. شرایط مشمعز کننده بنظر می رسید!
شارومین–..من فکر میکنم.. رحم شما توان پرورش دادن جنین رو نداره.. نمیتونه بیشتر از این نگهش داره..
انگار وزنه‌ای سنگین از قلبش جدا شدو به اعماق زمین سقوط کرد! دست تائوس که تابحال محکم دست کرالن را گرفته بود شل شدو با سردرگمی پرسید:
تائوس– …یعنی چی؟
شارومین پس از لحظاتی کلنجار رفتن با خود پلکهایش را برهم فشردو درحالی که نفس عمیق می کشید تا خودش را جمع و جور کند گفت– .. تائوس لطفاً برو سراغ ناراسی.. بهش بگو جعبه‌ی داروهامو با خودش بیاره..
تائوس که بنظر می رسید هنوز از پس تحلیل حرفهای شارومین برنیامده پس از مکثی طولانی از جا برخاست و سریعاً از چادر خارج شد. پس از رفتن او شارومین روی بدن برهنه‌ی کرالن پتو کشید و درهمین حین گفت– تب دارید.. ممکنه شدیدتر بشه..
انگار داشت با خودش حرف میزد، از جا برخاست و درحالی که خون دستانش را با دستمالی پاک میکرد ادامه داد– ‌میتونید حرکت کنید؟ بهتره که یکم راه برید..
تمام کمر و رانهایش از درد ضعف میرفت و کم کم لرزش خفیفی در استخوانهایش حس میکرد، باوجودی که عرق کرده بود تمام تنش سرد بود و بسختی بغضش را زیر گلو کنترل میکرد
کرالن– .. چه بلایی سرش اومده؟..
بچه را میگفت. او تا همین دیروز صحیح و سالم بود و حالا چه بر سرش می آمد؟
کرالن–.. واقعا.. نمیتونم نگه‌ش دارم؟..
پیش از اینکه شارومین پاسخش را بدهد تائوس به همراه دو زن دیگر بازگشت. یکی پیر بودو بیشتر موهایش سفید، و دیگری زن جوان حامله‌ای بود که شباهت زیادی به شارومین داشت
شارومین– .. اوه سیمات تو دیگه چرا اومدی؟..
سیمات که قطعا دختر شارومین بود درحالی که دستش را به کمرش زده بود تا با وجود بار سنگین شکمش بتواند راه برود همراه ناراسی پیش آمدو گفت– ..نگران شدم!.. چی شده مامان؟..
شارومین جعبه‌ی دارویش را از ناراسی گرفت و با آنها مشغول صحبت شد، تائوس که سر از حرفهای زنان درنمی آورد از کنارشان گذشت و دوباره به کرالن نزدیک شد. پیش از اینکه کاملا بر زانو بنشیند کرالن رو به او با بغض گفت–.. همش تقصیر منه.. میگه بدنم نمیتونه بچه رو نگه داره..
تائوس موهای او را نوازش کردو همانطور که سرش را نشانه‌ی منفی تکان میداد گفت– اینجوری نگو، شاید یه راهی باشه.. اگه.. اگه لازم باشه از شهر چن تا پزشک میارم، شاید اونا بتونن کاری کنن..
دستی بر پیشانی عرق کرده‌ی کرالن کشید و ادامه داد– ..فقط طاقت بیار عزیزم.. باشه؟..
کم کم صبرو تحمل دربرابر این درد دشوار میشد ولی نمیخواست ضعف نشان دهد طوری که انگار هیچ ارزشی برای زندگی کودکش قائل نبوده
همانطور که شارومین و ناراسی درحال مشورت بودند سیمات به بستر کرالن نزدیک شدو کنارش روی تشک نشست، از همان ابتدا دستمالی برداشته و عرق پیشانی کرالن را پاک میکرد، دلسوزانه به او می نگریست و طوری حرف میزد انگار از مدتها پیش دوست او بوده!
تائوس– ..مادرت درست جواب مارو نمیده سیمات، به تو چی گفته؟
سیمات نواری از موهای سیاهش را پشت گوش فرستادو رو به تائوس گفت– واقعا متاسفم تائوس، همسرت نمیتونه بارداری رو ادامه بده..
تائوس که بنظر می رسید دیگر از شنیدن جملات نامفهوم خسته شده پرسید– آخه یعنی چی؟ میگی الان باید چیکار کرد یا نه؟
شارومین– ..دخترم بیا اینطرف..
سیمات به مادرش نگریست و سپس با احتیاط برخاست، کمی آنسوتر کنار ناراسی ایستاد تا به شارومین فضای پیش امدن بدهد. او درحالی که پیاله‌ی کوچکی از یک مایع رقیق در دست داشت کنار کرالن نشست و همانطور که یک دستش را پشت کمر کرالن می فرستاد تا کمی بلند شود و بتواند بنوشد گفت– باید این دارو رو بخورید شاهزاده..
تائوس بازویش را دور شانه‌ی کرالن انداخت و همانطور که کمکش میکرد سرجایش بنشیند رو به شارومین پرسید– این چیه؟ کمکی میکنه؟
شارومین پیاله را برای نوشیدن به دهان کرالن نزدیک کردو گفت– این داروی گیاهی باعث میشه سقط زودتر اتفاق بیفته..
تائوس– سقط؟؟!
چشمان تائوس بر صورت شارومین میخکوب ماندو سپس درحالی که اخمهایش ذره ذره درهم می رفت با دست آزادش پیاله‌ای را که شارومین پیش آورده بود عقب راند!
تائوس– نه! معلومه چی میگی؟!
شارومین بلافاصله سعی کرد با توضیحی تائوس را قانع کند:
شارومین– تائوس تبش داره مدام شدیدتر میشه هرچی بیشتر بگذره سخت‌تر..
تائوس سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو درحالی که دوباره کرالن را سرجایش می خواباند با قاطعیت گفت– گفتم نه!.. الان میرم به شهر، تا وقتی با چن تا پزشک برگردم این زهرمارو نیار دوربرش فهمیدی؟
شارومین– ولی اون نمیتونه تائو..
تائوس– میتونه!
اینبار حتی صدایش را هم روی شارومین بالا برد! تماشای تائوس در این حالت قلب کرالن را سردو خالی کرد، انگار هیچ چیز جز آن کودک برایش مهم نبود! هرسه زن نگران و متحیر به او می نگریستند و تائوس بی توجه به آنها دوباره به کرالن رو کرد، گره اخمهایش باز شدو درحالی که مستقیماً به چشمان او می نگریست گفت– .. باید تلاشتو بکنی آلن، چند ساعت بهم وقت بده تا از شهر برگردم..
خم شدو درحضور بقیه لبهای کرالن را بوسید، برای آخرین بار صورت رنگ پریده‌ی او را از نظر گذراندو سپس از جایش برخاست. با عجله کتی روی لباسش کشید و بعد بدون اتلاف وقت از چادر خارج شد.
پس از رفتنش لحظاتی در سکوت گذشت. شارومین و دو زن دیگر به او می نگریستند ولی کرالن هوش و حواسش بسیار دورتر از اینها بود. با توضیحات شارومین او کار را تمام شده میدید، بنظر می رسید که دیگر امیدی برای حفظ فرزند وجود ندارد و آنچه اکنون برایش نگرانی بزرگتری ایجاد میکرد واکنش تائوس بود!
سیمات– ..اون چیکار کرد؟..واقعا.. رفت به شهر؟؟..
لحنش آمیخته به بغض و تعجب بود، جوری که انگار درست خط فکری کرالن را دنبال میکرد!
ناراسی– .. براش سخته، این اولین فرزندش بود!
ناراسی که از بقیه مسن‌تر و با تجربه‌تر بود با درک بیشتری اوضاع را می سنجید، قضاوتی که البته بلافاصله از طرف سیمات رد شدو او باز هم با صدایی بغض آلود گفت– .. ولی تا شهر چند ساعت راهه.. باید تا برگشتنش درد بکشه درحالی که منتظر موندن هیچ فایده‌ای نداره؟! اصلا.. اصلا اگه پزشکو آوردو بازم راضی نشد چی؟؟..
شارومین کوزه‌ی آبی را که روی یکی از صندوق‌ها یک گوشه‌ی چادر بود برداشت و همانطور که به سوی کرالن میرفت گفت– بس کن دختر! تائوس اینجوری نیست! به هرحال اون یه مردِ.. بچه برای اونا خیلی مهمه تو نمیتونی خودتو جای تائوس بذاری..
سیمات زهر خندی زدو زیر لب غرید– مردا براشون مهم نیست، به هرحال کسی که درد میکشه اونا نیستن!
شارومین بر بستر کرالن به زانو نشست، پارچه‌ای را که در دست داشت کمی در آب خیس کردو با ملایمت بر پیشانی او کشید
سیمات– تبش شدیده اره؟
سیمات نیز دست به کمر نزدیک شد و آنسوی کرالن نشست. مثل قبل بی‌پروا دَم به آشنایی میزد و انگار نه انگار که او غریبه و ولیعهد کشور دشمن است، با گوشه‌ی انگشتانش گونه‌ی گر گرفته‌ی کرالن را نوازش کردو گفت– هیچ وقت فکر نمیکردم تائوس..
مادرش شارومین خصمانه حرف سیمات را برید و گفت– اوه سیمات کافیه دیگه! بالای سرش نشستی و داری از شوهرش بدگویی میکنی؟
سرآخر مشاجره‌ای بین مادرو دختر رخ داد که با وساطت ناراسی خاموش گشت. هرچه میگذشت دردش شدیدتر میشد و کم کم تب و لرز هم به این مجموعه اضافه شد، کلامی حرف نمیزد، با خود تکرار میکرد همانطور که تائوس گفته باید قوی بماند
میدانست کودکی که در شکم دارد هنوز زنده و سالم است، شارومین گفته بود رحم او ضعیف است و این نشان میداد مشکل از اوست نه جنین. شاید تا برگشتن تائوس واقعا کورسویی باقی مانده بود، شاید پزشکان شهر واقعا راهی برای حل این بحران داشتند
پلکهایش را برهم گذاشته و درحالی که تمام تنش بخاطر تب می لرزید سعی داشت به نوعی ذهن خود را از سوزش شدید زیر شکمش منحرف کند
صدای گفتوگوی زنانی را که درحال مراقبت از او بودند می شنید، سیمات در هرفرصت نیشی به تائوس میزد و او را گناهکار میدانست. کرالن می کوشید افکارش را از قضاوت نابجا علیه تائوس پاک کند ولی درد و تب و فشار روحی مدام غیرقابل تحمل‌تر میشد و از خود می پرسید چرا تائوس زجر کشیدن او را نادیده گرفته و او را در این حال رها کرده تا بدنبال شانسی نامعلوم برای زنده نگاه داشتن یک جنین برود؟
نفهمید چه مدت گذشت، برای او که با آتشی سوزاننده در درونش دست و پنجه نرم میکرد انگار هر دقیقه یک روز بود! پلکهای داغش را تا نیمه گشود و به شارومین که درحال خنک کردن صورت او با یک دستمال مرطوب بود نگریست، از بین نفسهای کوتاه و بغض سنگ شده‌ی زیر گلویش لب زدو با صدایی بی رمق که بسختی شنیده میشد پرسید–.. نیومد؟..
بلافاصله پس از پرسیدن این سوال صدای شکسته شدن بغض سیمات را شنید بااینحال آنقدری درد و ضعف داشت که نتواند رویش را بسمت او بچرخاند و شاهد گریه‌ی ترحم برانگیزش برای کرالن باشد
شارومین با ملایمت دستی بر موهای او کشید و پاسخ داد— مطمئنم الان بیشتره مسیر برگشت رو گذروندن.. الاناست که بیاد..
ناراسی– آه گمونم صداشو شنیدم..
صدای ناراسی کم کم دور شدو این نشان میداد به سمت خروجی چادر می رود. یکی دو دقیقه بعد گفتوگوی چند نفر به گوش رسید سپس تائوس به همراه یک زنو مرد وارد شد
پیرمرد که بنظر می رسید ۷۰ سال را داشته باشد مو و ریش سپید بلندی داشت و کیف پزشکی‌اش را باخود حمل میکرد، همراه او زنی که احتمالا یک ماما بود و پس از دیدن شارومین شروع به پرسیدن سوالاتی کرد وارد شد. سیمات و شارومین از جا برخاسته و چند قدم دورتر با پزشک و ماما صحبت میکردند و تائوس بلافاصله بر بالین او نشست و کمی بسویش خم شد، دستش را بر صورت کرالن گذاشت و آهسته گفت– آلن اون مرد پزشک معروفیه، تو راه شرایطت رو براش توضیح دادم.. برام راحت نیست بذارم بدنتو ببینه ولی دیگه چاره‌ای نداریم.. شاید این تنها راه باشه و بعلاوه.. اون.. اون به هرحال یه پزشکه تموم عمرش با اینچیزا سروکار داشته..
آب دهانش را بسختی قورت دادو درپاسخ به تائوس گفت– ..باشه.. همینجا بمون..
تائوس باره دیگر بسوی او خم شدو پیشانی‌اش را بوسید، دستش را گرفت و سپس رو به پزشک گفت– پزشک یالون.. لطفا معاینه رو شروع کنید
سیمات و ناراسی چادر را ترک کردندو پزشک به همراه ماما و شارومین به بستر کرالن نزدیک شدند، پتو را کنار زدند و اتفاقا فانوسی کنار بدن برهنه‌‌اش گذاشتند که معاینه دقیق انجام شود. پزشک و ماما در حین بررسی وضعیت سوالاتی درباره‌ی بارداری کرالن از شارومین می پرسیدند و گهگاه با یکدیگر مشورت می کردند. تائوس همچنان دست کرالن را گرفته بودو درحالی که به آخرین امیدش چنگ می انداخت به پزشک چشم دوخته بود
پزشک یالون– اوایل بارداری مشکلی نداشت آره؟
شارومین– نه، همه چیز طبیعی بود
پزشک یالون– تو سه ماه اول بارداری هر زنی احتمال سقط زیاده ولی با وضعیتی که میبینم تشخیص شما درست بنظر میرسه خانوم
بنظر می رسید معاینه را به اتمام رسانده چراکه حالا از جا برمیخاست و روی صحبتش با شارومین و ماما بود
پزشک یالون– لزومی نداره خونریزی شدیدتر بشه و این تب کارو به تشنژ بکشونه. شما اینجا از داروهای خاصی استفاده می کنید؟
تائوس نیز از جا برخاست و قدمی بسوی پزشک برداشت، درمقابل او ایستادو پرسید–.. چی شد؟
پزشک که درحال مرتب کردن آستینش بود پاسخ داد– درطول سالهای طبابتم به چنین مواردی برخوردم. دوجنسه ها حالات متفاوتی دارن و اونچه که مسلمه عضو جنسی ناقصه. در همسر شما رحم ناقصه و نمیتونه جنین رو نگه داره، درواقع در این شرایط بارداری براش خطرناکه
تائوس–.. یعنی…
پزشک یالون– ایشون قادر به ادامه‌ی بارداری نیست، نه حالا نه هیچ وقته دیگه.
سکوت سنگینی به جریان درآمد. نگاه تائوس بر چهره‌ی پزشک سنگ شدو سایه‌ی یأس بر صورتش نشست. انگار سطلی آب سرد رویش ریخته بودند، نگاهش از همه چیز تهی گشته بود!
کرالن چشمانش را بست، دیدن صورت مأیوس تائوس از تحمل این درد سخت‌تر بود! تمام آن شور و اشتیاقی که در این مدت برای فرزندشان داشتند بی رحمانه از میان رفته بود. گهواره‌ای که تائوس با عشق ساخت هنوز در چادر بچشم میخورد و حالا به او خبر میدادند که همسرش هیچگاه قادر به متولد کردن فرزند نخواهد بود!
شارومین– تائوس!..تائوس صبر کن!..
چشمانش را که گشود شارومین درحال دویدن به دنبال تائوس بود که حتی پیش‌تر از پزشک از چادر خارج میشد، انگار دیگر تحمل این وضعیت را نداشت. پس از خروج آن دو پزشک و ماما هم درحالی که با یکدیگر گفت و گو میکردند از انجا خارج شدند
کرالن ماندو درد و سکوت و نفس بریدگی..
لحظاتی که آنجا تنها مانده بود با چشمان نیمه باز به سقف چادر زل زده و به صدای نفسهای نامرتبش می نگریست. بدنش بی وقفه زیر پتو می لرزید و تبش آنقدر شدید بود که انگار وسط سرمای زمستان می لرزید!
در آن لحظات گوشه گوشه‌ی خاطرات گذشته از ذهنش می گذشت و قلب او را بیشتر خالی میکرد..
« تائوس– اولش.. تردیدم برای این بود که میخواستم بچه داشته باشم. فکر میکردم باید بین تو و بچه یکی رو انتخاب کنم.. ولی حالا که تو خونریزی میکنی، این یعنی میتونی بچه بیاری..»
« تائوس– رآ دِم بنچیو ناسه؟
کرالن– اون چی بود؟
تائوس– ازت پرسیدم شما منو صاحب پنج فرزند می کنید؟ تو هم گفتی بله..»
« تائوس– هردوشو میخوام! هم پسر هم دختر.. درواقع اگه از هرکدومش دوتا باشه بهتره، یعنی دوتا پسر و دوتا دختر..»
دقایقی به همان منوال گذشت. دیگر از شدت درد و لرز و کلافگی داشت قبض روح میشد! آنقدر که حتی نمیتوانست سرجایش بند شود، به ساعد دستش تکیه زد و سعی کرد برخیزد، از کنار زدن پتو می ترسید، میدانست که تشک سپیدشان کثیف شده آنهم توسط چه خونی! دستو پاهایش برای برخاستن رمق نداشت و بخصوص که میدانست کودک سه ماهه‌اش هنوز زنده است و ناخوداگاه از فشار آوردن به خود اجتناب میکرد انگار که نگران بود کودکش درد را حس کند! به هرترتیب با هر جان کندنی که بود سرجایش نشست، درحالی که نفس نفس میزد و دستانش بشدت می لرزید پتو را از خودش کنار زد. نگاهی به عضوش و خون غلیظ رقت آوری که مثل بافت‌های چروکیده و لخته شده از او بیرون آمده و پرزهای سپید تشک را بهم چسپانده بود انداخت و در کسری از ثانیه حالش جوری منقلب شد که تهوع هم به مشکلاتش اضافه گردید! لبه‌ی پیراهنش را روی عضوش انداخت تا نگاهش به آن منظره نیفتد و سپس درحالی که می کوشید کمترین فشار را به شکمش وارد کند با تکیه به نزدیکترین تیرک که پای تشک بود از جا برخاست. سرش بشدت گیج می رفت و اگر دو دستی به تیرک نچسپیده بود حتما بشکل بدی زمین میخورد
خودش را کمی جمع و جور کردو حالا که راست ایستاده بود کوشید نفس عمیقی بکشد..
باره دیگر خون غلیظ از درونش لغزید و از گوشه‌ی رانش روان شد!
شارومین– بذارش همینجا، خودم میبرم
ناراسی– منم بیام؟
شارومین– نه. دیدی که چقدر معذب میشه.. وسایلو همینجا بذار خودم برمیدارم..
صدای گفت و گوی آن دو را بیرون چادر می شنید، بلافاصله نگاهی به پایین تنه‌ی برهنه‌ی خود انداخت. اگرچه شلوار به پا نداشت ولی پیراهنش آنقدری بلند بود که عضوش را بپوشاند
لبه‌ی چادر کنار رفت شارومین درحالی که وسایلی را با خود حمل میکرد برگشت، با دیدن او که برخاسته بود کمی دستپاچه شدو همانطور که وسایل را همان ابتدا رها میکرد گفت– کاش صبر میکردین من بیام، ممکنه زمین بخورین..
آمده بود تا دست کرالن را بگیرد ولی او سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو با صدایی بی رمق گفت– میتونم..
شارومین چند لحظه‌ای همان نزدیک ماند تا مطمئن شود او تعادلش بهم نمیخورد و سپس درحالی که دوباره سروقت وسایل و داروهایش می رفت گفت:
شارومین– دارو رو بخورید با این شرایط کمتر از یک ساعت دیگه اثر میکنه. بعد از سقط احتمالا یک تا دوهفته خونریزی دارید ولی دیگه مثل عادت ماهیانه‌ست و تحملش اینقدر سخت نمیشه
داشت پیاله‌ا‌ی دیگر از آن دارو درست میکردو در همین حین توضیح میداد:
شارومین– سختیش فقط دو سه روزه، بعد از شر این تب و لرز خلاص میشید
کرالن همانطور به تیرک تکیه زده و درحالی که هرازگاهی لغزش خون گرم را بر کناره‌ی رانهایش حس میکرد سعی داشت دربرابر درد شدیدش مقاومت کند و درمقابل شارومین ضعیف‌تر از این بنظر نرسد. او دارو را خیلی زود آمده کرد و سپس بسوی کرالن برگشت، صورت رنگ پریده‌ی او را با نگاهی مادرانه از نظر گذراند و گفت– لطفا بنوشید، بیشتر از این لفتش ندید
نگاهش برای لحظات طولانی به مایع تیره‌ی رقیق درون پیاله خیره ماند، تردید داشت و دست و دلش برای نوشیدن می لرزید
شارومین– شاهزاده کرالن..
به چشمان کشیده‌ی شارومین نگریست و پس از ثانیه‌ای مکث گفت– ..میدونم که نمیتونم نگهش دارم.. ولی.. ولی اگه اون اجازه نده نمیخورم.. نمیخوام فکر کنه.. در قبال بچه‌ش بی مسئولیت بودم..
هنوز صورت مأیوس تائوس را وقتی از چادر بیرون زد به خاطر داشت، نمیدانست او اکنون کجاست و چه حالی دارد، کرالن بااینکه خود را در این واقعه مظلوم میدانست و هنوز هم درحال زجر کشیدن بود نمیخواست توسط شوهرش به بی‌مسئولیتی محکوم شود
شارومین– اجازه داده، مطمئن باشید
شارومین این را با لحنی قاطع گفت و به چشمان کرالن نگریست تا او را مطمئن کند. میخواست کمی بی تفاوت بنظر برسد ولی سراخر نتوانست و درحالی که قلبش بی تاب حمایت تائوس بود پرسید:
کرالن–.. پس کجاست؟
شارومین بالحنی که میخواست خیال کرالن را راحت کند تا او سریعتر برای انجام کار راضی شود گفت:
شارومین– نمیدونم کجا رفته، بهتره یکم به حال خودش باشه به هرحال این چیز کمی برای یه مرد نیست..درست میشه.. لطفا الان بفکر خودتون باشین..
این را گفت و پیاله را کمی بالا آورد، هنوز چندان به دهانش نزدیک نکرده بود که باز با تردید پرسید:
کرالن– این دقیقا چیکار میکنه؟
شارومین پس از مکثی کوتاه پاسخ داد:
شارومین– باعث میشه رحم آخرین مقاومتشو از دست بده و جنین رو از خودش دفع کنه
چیزی در دلش پیچید و زانوهایش ناخوداگاه سست شد‌، درحالی که با یک دست تیرک را گرفته بود بی اختیار دست دیگرش را برشکمش گذاشت. برجستگی بسیار کوچکی بود، در واقع او تازه در این هفته‌ها توانسته بود کودکش را در خود حس کند
کرالن–..بچه‌م.. هنوز زنده‌ست درسته؟
بغض زیر گلویش گره خورد و پلکهایش داغ شد. میدانست که کودکش زنده و بسیار ضعیف است، او نتوانسته بود از این موجود معصوم آسیب پذیر محافظت کند
کرالن–..یعنی وقتی هنوز زنده‌ست و اینقدر کوچیکه.. از بدنم بندازمش بیرون؟..
صدایش لرزید و اشک در چشمانش جمع شد، او ابتدا اصلا نمیخواست وجود این کودک را باور کند ولی پس از گذشت مدتی آنقدر به آن ضربان تند که بقدر قلب گنجشکی ظرافت داشت عادت کرده بود که حس میکرد جدا شدن از آن برایش بسیار دشوار است!
شارومین که این روزها پا به پای او نگرانی کشیده و حرص خورده بود آنلحظه درست مثل کرالن بغض کردو باز پیاله را پایین آورد، بازوی او را لمس کردو درحالی که مستقیم به چشمان خیسش می نگریست گفت:
شارومین– منم یه مادرم.. میدونم چه حسی دارید، ولی این تقصیر شما نیست! اون بچه به هرحال سقط میشه.. هرچی بیشتر طول بکشه این شرایط سخت‌تر میشه.. دیگه چاره‌ای نداریم..
دستش هنوز مماس با شکمش بود، آن موجود کوچک چه گناهی داشت؟ حس میکرد که از خودش متنفر است!
شارومین– خواهش میکنم شاهزاده کرالن.. سلامتی شما الان مهمتره، باور کنید که اون بچه به هرحال سقط میشه.. ولی شما چی؟ این کشور و تائوس بدون شما چیکار میکنن؟..
کرالن– ..تائوس..
نام او را زیر لب زمزمه کردو سرش را مأیوسانه به زیر افکند، حتی شک داشت که با وجود نازا بودنش تائوس بازهم مثل قبل عاشقش بماند. او از همان ابتدا گفته بود که داشتن فرزند چقدر برایش مهم است!
شارومین برای سومین بار در آن چند ساعت دارو را به دهان او نزدیک کرد، چیزی نمیگفت ولی ملتمسانه به کرالن می نگریست. زن بیچاره را با غم و غصه‌ی خود گرفتار کرده بود! اینبار دست او را کوتاه نکردو بر یک تلاشِ بیهوده اصرار نورزید، چند جرئه‌ای نوشید، کمی تلخ و بدبو بود بااینحال شارومین تا تمام شدنش او را رها نکرد
شارومین– .. خیله خب.. از این به بعدش دیگه زیاد طول نمیکشه. یکم با من قدم میزنید و بعد شروع میشه..
درحالی که اینها را می گفت به آنسوی چادر رفت و بعد چهارپایه‌ی بلندی را که با خود آورده بود برداشت
شارومین– اینو ببینید، یه مخزن داره.. زمانش که برسه میشینید روی این..
چهارپایه‌ی چوبی را چند قدم دورتر گذاشت، کرالن تمام مدت دستش را روی شکمش نگه داشته بود و به این فکر میکرد که اکنون درونش و حوالی کودکش چه خبر است
شارومین– بعدش براتون آبگرم میارم و کمک میکنم بدنتونو بشورید.. لطفا نگران چیزی نباشید
پس از آماده کردن چهارپایه دوباره به کرالن نزدیک شدو خواست دست او را بگیرد تا برای قدم زدن کمکش کند. کرالن به صورت مهربان او که حالت مادرانه‌ای داشت نگریست و گفت– ..میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟
شارومین منتظر ماندو کرالن درحالی که سعی داشت درد روی لحن بیانش تاثیر نگذارد گفت– این چند ساعت خیلی بهم سخت گذشته.. حالا که دارو رو خوردم.. بذارید تنها باشم.. میخوام تنها اینکارو بکنم..
امیدوار بود شارومین سر این موضوع به او اصرار نکند چراکه دیگر بیشتر از این طاقت تحقیر و ترحم دیگران را نداشت. لحظاتی در تردید و سکوت گذشت و سپس شارومین درحالی که پیدا بود سعی دارد خود را قانع کند که کرالن را درک کند گفت– باشه.. اگه اینجوری راحتید من میرم بیرون. ولی همین نزدیکی میمونم، به محض اینکه حس کردین مشکلی وجود داره منو صدا بزنین..
کرالن بخاطر این فهم و درک از او ممنون بود و آنلحظه سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. پس از اتمام مکالمه شارومین برای لحظاتی همانطور با تردید به او می نگریست انگار دلش نمی آمد او را تنها بگذارد ولی درنهایت با اکراه به پشت چرخید و سپس خارج شد.
میدانست که باید برای تسریع کار قدم بزند، زانوهایش رمق نداشتند ولی با تکیه بر تیرکهای مرکزی چادر شروع به قدم زدن کرد. یک دستش هنوز بر شکمش بود، خودش هم نمیفهمید چکار میکند! باورش سخت بود که منتظر بود کودک از درونش خارج شود و بمیرد! وقتی تصور میکرد که جنین به آن کوچکی قرار است آغشته به خون غلیظ از درونش بیرون بلغزد دلش جوری ضعف می رفت که دنیا دور سرش می چرخید
همانطور که شارومین گفته بود گذر دقایق درد او را بیشتر کردو هرازگاهی باخود میگفت دیگر بیش از این توان راه رفتن ندارد. لبش را می گزید تا ناله نکند، نمیخواست اشکهایش جاری شود، نباید بدبخت‌تر از این بنظر می رسید!
سخت ترین قسمتش این بود که هربار به یاد می آورد اکنون کودکش تحت فشار است، این باعث میشد مدام به خودش لعنت بفرستد. کاش اکنون تائوس درکنارش بود، دلداری‌اش میداد و میگفت این تقصیر او نیست، دستش را می گرفت و با آن صدای بم جذابش مثل قبل قربان صدقه‌اش می رفت، میگفت برای او میمیرد و باعث میشد جای زانوهایش، قلبش بلرزد..
حالا بدون تائوس، چنان بی پشت و پناه بود که حس میکرد روی هوا قدم میزند و هرلحظه ممکن است سقوط کند. کودک را از دست داده بود و در این لحظات به خود میگفت هیچ بعید نیست تائوس را هم از دست بدهد! بزرگترین راز و نقطه ضعف زندگی خود را برای تمام میروتاش‌ها فاش کرده بود و حالا این ترس به جانش می افتاد که همگی به او پشت کنند!
کم کم به جایی رسید که دیگر توان یکقدم راه رفتن را نداشت، درحالی که صورتش از درد چین خورده بود خودش را به چهارپایه‌ی چوبی رساند و به زحمت رویش نشست. خداراشکر میکرد که چندان کوتاه نیست که مجبور شود برای نشستن بیش از حد خم شود و دردش را چند برابر کند
پس از نشستن پلکهایش را برهم فشرد و سعی کرد چند نفس عمیق بکشد. هنوز مصمم بود اشک نریزد و ناله نکند، دستهایش را روی رانهایش مشت کردو ناخوداگاه نگاهش به مخزن تاریکی که از لای شکاف نشیمنگاه چهارپایه‌ی مخصوص پیدا بود افتاد. جنین قرار بود در آن ریخته شود‌، چقدر رعب انگیز بود!
باید از شارومین می پرسید که آیا ممکن است جنین پس از سقط شدن تکان بخورد یا نه، او این را نمیدانست. اگر کودک ضعیف و ناقصش را مچاله شده در خون میدید درحالی که تکان میخورد، قطعا دیگر لحظه‌ای زنده نمی ماند!
چیزی مثل آتش در درونش زبانه می کشید و در ادامه حتی رانهایش به گز گز افتاده بود، درد کم کم جریانی متوالی به خود گرفت انگار که ناخوداگاه او را وادار به زور زدن میکرد. دستش را که بشدت می لرزید بالا آورد و مقابل دهانش فشرد تا مبادا آه و ناله کند، ترسیده بود بااینحال هیچ راه پس و پیشی نداشت. دردش اوج گرفت و ساکت ماندن را حتی مشکل‌تر از قبل کرد، نفسش بریده بود و حس میکرد قلبش انقدر بالا آمده که درست زیر گلویش می کوبد! درحالی که صورتش مچاله شده بود و بی اختیار با جریان زور زدن هم جهت میشد فشار بیشتری را در پایین تنه‌اش حس کردو چیز داغی از درونش بسمت بیرون هُل داده شد، حرکتش با دردی شدید آمیخته شدو چند لحظه بعد غلیظ و مشمئز کننده از او خارج گردید
صدای برخورد چندش آور خون و جنین و بافتهای دیگر با سطح مخزن زیر چهارپایه با نفس نفس زدنهایش درهم آمیخت و همانموقع درونش از آنهمه فشار، سبک شد. برای لحظاتی مثل جن زدگان همانجا نشسته و نفس نفس میزد، میدانست که انجام شده، جنین از او خارج شده و حالا کرالن به حد مرگ احساس سردرگمی و خستگی میکرد
آنجا نشست تا قدری به خودش بیاید‌‌، چقدر سخت گذشته بود! چند دقیقه‌ی بعد دستش را به تیرکی که سمت راستش بود تکیه زد و با احتیاط برخاست. هنوز خونریزی داشت ولی دیگر مثل قبل از سقط غلیظ نبود. شارومین به او گفته بود برای شستن بدنش آبگرم می آورد و او حالا باید صدایش میکرد، پیراهنش عضوش را پوشانده بود بااینحال میدانست که مخفی کردن این چیزها از شارومین در چنین شرایطی اجتناب ناپذیر است. سرش را کمی چرخاندو پیش از اینکه او را صدا بزند به چهارپایه نگریست، نگاهش بدون اینکه او بخواهد از شکاف نشیمنگاه گذشت و مخزن زیرش را کاوید..
او را آنجا میدید، پیچیده در چیزهایی مثل خون لخته شده، جنین کوچکی که شاید از ۳-۴ سانتیمتر تجاوز نمیکرد، مویرگهای کبودی از زیر پوست رنگ پریده‌اش منشعب بود و دستو پای کوچکش درهم جمع شده بودند..
نگاهش برای لحظاتی بر تصویر مقابل میخکوب ماندو سپس علیرغم آنهمه خودداری زد زیر گریه!
شدیدتر و نفس‌گیر تر از هرزمان دیگری، انگار یک بغض صدساله بترکد اشکهایش فقط ظرف چند لحظه تمام صورتش را خیس کردند
شارومین– اوه لوریانس خداروشکر که اومدی!
لوریانس– پس چرا شما بیرونید؟؟
شارومین– میخواست تنها باشه با من راحت نیست، خواهش میکنم تو برو پیشش..
لوریانس– کرالن میتونم بیام تو؟
گریه حتی اجازه‌ی نفس کشیدن نمیداد چه رسد به بیان کلمه‌ای! بلاخره لوریانس صبرکردن را کافی دانست و وارد چادر شد، با چند قدم سریع بسوی او آمدو درهمین حین گفت– آخه چرا اینجا تنها موندی.. خدایا دستتو بده به من..
چشمانش درحصار اشک بودو نمیتوانست درست صورت لوریانس را ببیند، ولی او دستانش را پیش آورد بازوان کرالن را گرفت تا مبادا در این شرایط زمین بخورد
لوریانس– .. شارومین اون انجامش داده، ما آب میخوایم..
شارومین از بیرون پاسخ داد– باشه همین الان میارم، میذارمش همینجا
حس میکرد که میتواند روی پاهایش بایستد، دستش را ارام از لوریانس عقب کشید و سپس با پشت انگشتانش اشکهای خود را گرفت
لوریانس–.. حالت چطوره؟..هنوز دردت شدیده؟..
به صورت لوریانس که حالا نگران و غمگین بنظر می رسید نگریست و گفت– .. تائوس کجاست؟..
لوریانس–.. ازش نپرسیدم کجا میره.. حالش خوب نبود..
به سرتاپای خود نگریست، بدنش هنوز می لرزید و باور نمیکرد چه رخ داده
کرالن– حال من خوبه؟.. چرا پیشم نیست؟ ..حالا که فهمیده بچه دار نمیشم دیگه منو نمیخواد؟..
این جملات را درحالی بیان کرد که قلبش از درد و رنج میسوخت و صدایش با خفگی از هنجره بیرون می امد
لوریانس بلافاصله سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو سعی کرد او را آرام کند:
لوریانس– اینجوری نگو.. این بی انصافیه! تو میدونی که اون عاشقته
اشکهایش باره دیگر از گوشه‌ی چشم جوشید و گفت– ولی من الان بهش احتیاج دارم.. الان میخوام کنارم باشه! این بچه‌ی منم بود.. منم دارم عذاب میکشم.. چرا تنهام گذاشته؟..
لوریانس که شاهد گریه‌ی دردناک و بی قراری او بود گفت– باشه همین الان به رمبیگ میگم اونو بیاره اینجا، خواهش میکنم آروم باش..
سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو درحالی که قدمی از لوریانس فاصله میگرفت گفت– دیگه چه فایده‌ای داره؟.. وقتی که باید دستمو میگرفت منو گذاشتو رفت.. حالا.. حالا بیاد و بهم ترحم کنه؟.. مثل همتون.. تو چشمای همتون ترحمه.. دوستی هیچکدومتونو نمیخوام..
بخودش آمدو دید در آغوش لوریانس قرار گرفته و بین بازوان او فشرده میشود
لوریانس‌– خواهش میکنم آلن اینجوری نگو..خودت میدونی که ترحم نیست!..
کرالن–.. من همه چیزو بهش گفته بودم.. گفته بودم ناقصم..
لوریانس– ناقص نیستی! داری اشتباه..
کرالن– خودش خواست ازدواج کنیم.. من صدبار بهش گفتم براش مناسب نیستم ولی خودش خواست!.. مگه انتخاب من بود که اینجوری متولد بشم؟؟..
خودش را از آغوش لوریانس بیرون کشید و درحالی که با گریه به اطرافش اشاره میکرد گفت– زندگیمو ببینید.. همه جا خون!..هرجا میرم همه چیزو به گند میکشم.. اینم از بچه‌م.. مثل یه آشغال متعفن ریخته اینجا.. اصلا شوهرم حق داره که بره.. واقعا حق داره
لوریانس که با بیچارگی و سردرگمی شاهد پریشان‌حالی کرالن بود و اصلا نمیدانست چطور او را آرام کند پیشانی خود را لمس کردو گفت– خواهش میکنم آلن یه لحظه به من گوش کن!
شارومین– لوریانس آب گرمو اینجا گذاشتم!
کرالن فرصت حرف زدن به لوریانس ندادو گفت– فقط لطفاً آبو برام بیارید داخل، بقیشو خودم میتونم..
برای اینکه ثابت کند میتواند به تنهایی از پس خودش بربیاید قدمی برای دور شدن از او برداشت، چشمش به لکه‌ی بزرگ خونی که روی تشک سپیدشان نقش شده بود افتادو باز آن سرگیجه‌ی لعنتی سراغش آمد
پلکهایش سنگین شدو زانوهایش که بنظر می رسید تا آن لحظه هم بیش از حد توان او را تحمل کرده بودند لرزیدند و لحظه‌ای بعد از هوش رفت…

• • •••❃••• • •

نسیم معطر سبکی صورتش را نوازش میدادو باعث میشد تارهای موهایش پیشانی‌اش را قلقلک بیاورد، چشمهایش هنوز بسته و در خواب و بیداری بود، کم کم هوشیارتر شد و فهمید درجای گرم و نرمی دراز کشیده، بدنش کمی تب داشت و کمرش گز گز میکرد بااینحال وضعیتش اکنون هزارمرتبه بهتر از زجرو عذاب ساعتی پیش بود. پلکهایش را به آرامی گشود، هنوز هم خسته و بی رمق بود و انگار توان تکان دادن خودش را نداشت. اکثر فانوس های چادر خاموش بودند، نسیم بامدادی از هواکش بالای چادر به داخل می خزید و عطر چمنزار را در فضا پراکنده میکرد
تکانی را از سمت راستش حس کردو چند لحظه بعد تائوس که انگار کنارش دراز کشیده بود بسویش خیز برداشت، درحالی که بر یک ساعدش تکیه زده بود با دست دیگرش به آرامی پیشانی او را لمس کردو بعد زیر لب گفت–.. تب نداری.. چرا بیدار شدی؟
در آن تاریک و روشن صورت تائوس را میکاوید تا اثری از بی‌مهری و دلزدگی پیدا کند. لحنش مثل قبل آرام بود، در رفتارش ملایمت نشان میدادو از نگاهش هم نمیشد چیز دقیقی فهمید
تائوس– ..دردت شدیده؟ نمیتونی بخوابی یا اینکه چیزی احتیاج داری؟..
پاسخی نداد‌، دلش نمیخواست با او حرف بزند. تائوس پتو را کمی روی او بالا کشید و در همین حین گفت– اگه چیزی میخوای بهم بگو.. یا اگه دستشویی داری..
پس از اینکه باز منتظر ماندو پاسخی از کرالن دریافت نکرد دوباره آرام کنار او دراز کشید. یک پهلو خوابیدو کرالن میدانست که نگاهش به اوست
به یاد می آورد وقتی که از هوش رفت در چه شرایطی بود، حالا لباس تمیزی به تن داشت و قطعاً تشک خونی را هم تعویض کرده بودند، از خودش می پرسید چه کسی بدن او را شسته و انجا را سروسامان داده، اگر اینها کار لوریانس بود کرالن از این بابت احساس شرمندگی میکرد. تائوس درست کنارش دراز کشیده و پیدا بود که در این مدت اصلا نخوابیده است بااینحال کرالن نمیخواست از او چیزی بپرسد، اصلا حوصله‌ی حرف زدن با او را نداشت، به بیان ساده تر، قهر کرده بود!
مدتی در سکوت گذشت و تائوس که میدید او بیدار است و بیهوده به سقف زل زده با صدایی آرام گفت:
تائوس‌– لوریانس یچیزایی بهم گفت.. درباره‌ی اینکه نباید اونموقع تنهات میذاشتم و دلتو شکستم..
باز هم سکوت، کرالن تظاهر میکرد که اصلا حرفهای او را نمی شنود
تائوس– ..نمیخوای باهام حرف بزنی؟
حالا که لحنش نرم و غمگین بود، کرالن را حتی بیشتر برای سرد بودن ترغیب میکرد. تنهایی و رنج چند ساعت پیش جوری دلش را سوزانده بود که حالا حس میکرد انتقام همه اش را باید از تائوس بگیرد!
تائوس– حالم خوب نبود آلن، داشتم خفه میشدم.. انتظار ندارم درکم کنی ولی..
البته که نمیخواست او را درک کند، حتی حاضر نبود توجیهاتش را بشنود! درحالی که پیشانی‌اش از درد چین میخورد کمی جابجا شد و به پهلو خوابید که تائوس نتواند او را ببیند، به نوعی میخواست کم محلی کند.
تائوس– بازم بهم پشت کردی؟..میدونی که از اینکارت بدم ..
فرصت نداد او جمله‌اش را کامل کند، با لحنی خشک حرف او را برید و گفت:
کرالن– خوابم میاد، راحتم بذار
تابحال اینطور به تائوس بی‌محلی نکرده بود، دلش داشت خنک میشد! اگرچه او دیگر چیزی نگفت ولی کرالن صدای حرکت کردنش را شنیدو فهمید به او نزدیک شده تا از پشت در آغوشش بگیرد، حتی فرصت نداد بازوی تائوس دور کمرش حلقه شود، با همان لحن سرد گفت– نکن! گفتم راحتم بذار
و تائوس مأیوسانه از او فاصله گرفت. میدانست هر حرف و حرکت اضافه‌ای بدخلقی کرالن را تشدید خواهد کرد به همین خاطر از آن پس سکوت پیشه کردو سرجای خود آرام گرفت
حتی روز بعد هم اوضاع همینطور بود، برای اولین بار زودتر از تائوس برخاست و احتمالاً دلیلش این بود که برخلاف کرالن، او تمام شب را نتوانسته بخوابد
در چادر هیچ خبری از کثیفی و بهم ریختگی نبود، کرالن پس از برخاستن اولین کاری که کرد بدنبال لباس نوازدی کودکش گشت و آن را تا شده روی یک صندوق دید
درد کمرش خیلی بهتر بود، خونریزی داشت ولی نه آنقدرها شدید، میتوانست قدم بزند به همین خاطر از چادر خارج شد. بسیاری از مردم بیدار شده و مشغول رسیدگی به کارهایشان بودند، مثل همیشه به او صبح بخیر گفتند و رفتارشان طوری بود انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. در مسیر شارومین را دید و وقتی او را مطمئن کرد که حالش خوب است به راهش ادامه داد
مسیر مزار تابین را پیش گرفت، آنجا دنج و سرسبز بود. احساس غمزدگی میکرد و دلش میخواست کمی تنها باشد، چیزهای زیادی از ذهنش میگذشت، کودکش، تائوس، ولیعهدی و تمام مکافات های آینده. قبلا دلش به حضور تائوس گرم بود ولی حالا کمی خالی شده بود. این را میدانست که تائوس هنوز او را دوست دارد ولی به اینکه احساسش چقدر پابرجا خواهد ماند شک داشت. درواقع تنهایی شب گذشته باعث شده بود بخش بزرگی از اعتمادو اطمینانش را از دست بدهد
تائوس– اینجایی؟.. الان حالت بهتره؟
سرش را چرخاندو تائوس را دید که ده قدم دورتر ایستاده و با تردید به او می نگرد. پاسخ کرالن بازهم نگاهی سرد و سکوت بود و چند لحظه بعد در سمت مخالف او قدم برداشت تا از آنجا برود، پیش از اینکه از کنار تائوس عبور کند او بازویش را گرفت و با لحنی که رگه‌هایی از التماس در خود داشت گفت:
تائوس–.. ببین.. میشه باهم حرف بزنیم؟
بالحنی سرد که موجب امیدواری او نشود گفت:
کرالن– درباره‌ی چی؟
نگاه سنگینی به چشمان تائوس انداخت و بازویش را پس کشید. اگر نگران نبود که تائوس بخواهد به همین زودی موضوع نازایی را مطرح کند امکان نداشت بماند و این دو کلمه را هم بیان کند!
تائوس– درباره‌ی.. درباره‌ی اینکه نمیخواستم دلتو بشکنم!.. فقط اعصابم خیلی بهم ریخته بودو بعلاوه میدونستم که شارومین مراقبته..
خیالش راحت شد که موضوع چیز دیگری ست و از همین رو ترجیح داد به ناز کردن ادامه دهد. باره دیگر نگاهش را از تائوس گرفت و بی توجه به اینکه او هنوز مشغول توضیح دادن است پشت کردو مسیر دیگری را پیش گرفت
تائوس– ..آلن خواهش میکنم یه لحظه بهم گوش بده!..
اهمیتی ندادو نخواست ادامه‌ی حرفهایش را بشنود. این وضع تا چند روز بعد هم ادامه داشت‌، تائوس کم کم از تکاپوی توجیه کردن خود دست کشید و مثل او سکوت پیشه کرد. هرکجا که کرالن می رفت پشت سرش می آمد و بدون اینکه کلامی بینشان ردو بدل شود همیشه مراقب او بود. پیدا بود که میخواهد صبور باشد تا کرالن به قدر کافی آرام شود بااینحال او به تائوس رحم نکرد و در اقدامی تمام کننده، جای خوابش را هم تغییر داد! تشکچه های دیگر موجود در چادر به اندازه‌ی تشک اصلی بزرگ نبودند ولی هنوز میشد رویشان خوابید، شبی که کرالن حتی نگاهی به تائوس نینداخت و روی یکی از انها خوابید درواقع هم قلب خودش و هم قلب تائوس را شکست ولی مصمم بود که همینطور ادامه بدهد. حس میکرد دچار افسردگی شده و سکوت و خفگی بر زندگی‌اش چمپاتمه زده، لباس نوزادی کودکش را که در صندوق پنهان کرده بود گهگاه درخلوتش بیرون می آوردو برای دقایق طولانی به آستین‌های کوچک و لنگه‌های شلوارش نگاه میکرد. هربار که تائوس او را در این حالت میدید میخواست سر صحبت را باز کند ولی کرالن آنقدر سرسنگین با او رفتار میکرد که پشیمان میشد و سر به زیر می انداخت
یک هفته‌ی تمام به همین ترتیب گذشت، زندگی‌شان آنقدر غرق در سرما و سکوت شده بود که حالا تائوس هم درست به اندازه‌ی کرالن افسرده بنظر می رسید
اوایل اصلا به تائوس نگاه نمیکرد تا مبادا چشمان گیرا و لشکر موهای سیاهش او را خلع سلاح و دلش را نرم کند، اما بعد کم کم همه چیز راحت‌تر شد. تائوس اگرچه همه جا همراه او بود ولی جوری در خودش فرو می رفت که کرالن میتوانست دقایق طولانی نگاهش کند بدون اینکه او حتی بفهمد!
آنروز هم لب رودخانه ایستاده و به جریان آب نگاه میکرد، از خودش می پرسید این اوضاع تا چه زمانی ادامه خواهد داشت؟ نفس عمیقی کشید و به پشت سرش نگریست، تائوس کمی دورتر کنار یک تخته سنگ بزرگ ایستاده بود، یک سمت شانه‌اش را به تخته سنگ تکیه زده و درحالی که دستانش را در جیب شلوار فرو برده بود در سکوتی یأس آور به چمن‌های نامرتب زیر پایش می نگریست
این روزها که هوا خوب بود پیراهن‌های نازک روشن می پوشید و بدن ورزیده‌اش از زیر آن سایه می انداخت، حوصله نمیکرد موهایش را ببافد و به همین خاطر همه اش در باد رها بود، صورت جذاب و نگاه مغرور مردانه‌اش غمگین بنظر می رسید و این سکوت او را بسیار تنها نشان میداد
در این مدت از کنار کرالن جم نخورده بود، با خودش میگفت اگر به این تنبیه ادامه دهد یکسال نشده هردویشان بقدر ده سال پیر خواهند شد! از دست تائوس دلگیر بود ولی نمیتوانست این را انکار کند که عاشق اوست. فرزندی که هر روز دلتنگش میشد از خون همین مرد بود و اصلا نگاه کردن به این چشمان سیاه شبگون بود که او را نسبت به بارداری مشتاق کرد
از لب رودخانه چرخید و قدم زنان بسمت تائوس رفت. او آنقدر درگیر افکار خود بود که ابتدا متوجه نزدیک شدن کرالن نشد
در دوقدمی تائوس ایستادو پس از مکثی کوتاه با لحنی که اگرچه سرحال نبود ولی سردی قبل را درخود نداشت گفت– ..شنیدم سیمات دیروز بچه‌شو بدنیا آورده..
تائوس سر بلند کردو به او نگریست، ابتدا انگار باور نمیکرد این کرالن باشد!
تائوس–.. آ..آره.. منم شنیدم..
اولین بار بود که میدید تائوس هول شده و حین حرف زدن من و من می کند. این حالته او کمی دلش را قرص کرد، داشت نشان میداد که توجه و عاطفه‌ی کرالن چقدر برایش مهم است
کرالن– میتونیم بریم دیدنش؟
تائوس لب زد تا چیزی بگوید ولی کلامی از دهانش خارج نشد، برای لحظاتی همانطور به چشمان کرالن می نگریست تا باور کند که او بلاخره کینه و قهر را کنار گذاشته، سرانجام دلش طاقت نیاورد و بازوان قوی‌اش را دور او حلقه کرد، کرالن را باملاحظه بسمت سینه‌ی خود هل دادو در آغوشش گرفت
آنقدر دلتنگ آغوش گرم و بوی ناب بدن تائوس بود که علیرغم آنهمه خودداری آخر اشکهایش روان شد، صورتش را به سینه‌ی ستبر او فشرد و عطروبویش را به مشام فرستاد
کرالن–.. چرا اونموقع اینکارو نکردی تائوس؟.. چرا.. اونموقع کنارم نبودی؟..
تائوس حلقه‌ی بازوانش را دور او تنگ‌تر کردو پس از اینکه چند بار متوالی موهایش را بوسید با لحنی نادم و پشیمان در گوشش نجوا کرد– متاسفم آلن.. واقعا متاسفم.. اصلا فکر نمیکردم رفتنمو پای کم شدن علاقم بذاری.. عزیزم.. باور کن من راضی به یه لحظه درد کشیدنت نبودم..
کمی به او فضا داد تا سرش را عقب بکشدو بتوانند به چشمان یکدیگر بنگرند، اشک روان او را با گوشه‌ی انگشتانش گرفت و ادامه داد:
تائوس– ..سیمات و شارومین منو مقصر دونستن ولی خواهش میکنم تو درکم کن.. باید اون پزشکو می آوردم که مطمئن بشیم و بعد از گذشتن چند سال مدام با خودمون فکر نکنیم که برای نجات بچمون هیچکاری نکردیم.. من.. من فقط نمیخواستم افسوس و پشیمونی برامون باقی بمونه..
بغضش را قورت دادو درحالی که سعی داشت صورت تائوس را از پس پرده‌ی اشک مقابل چشمانش ببیند گفت:
کرالن– .. درک کرده بودم.. ولی تو درست زمانی که پزشک گفت نمیتونم بچه دار بشم گذاشتی رفتی!..بد موقعی ترکم کردی تائوس.. دلم خالی شد..
تائوس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت:
تائوس– ببین.. بیا دیگه هیچ وقت درباره‌ی بچه حرف نزنیم.. ما همدیگرو داریم، نیازی به بچه نیست..
کرالن– ولی تو همیشه بچه میخواستی..
تائوس– تو برام مهم‌تری. دیگه بچه نمیخوام.. فقط خواهش میکنم.. خواهش میکنم دوباره بخند..
کرالن بدقت صورت و لحن بیان او را می کاوید تا تردید و دودلی بیابد، بعید نمیدانست که تمام اینها شعار باشد:
کرالن– ..تا کی میتونی اینقدر قاطع باشی؟
تائوس سرش را بسوی او خم کرد، بوسه‌ای بین ابروهایش زدو پاسخ داد:
تائوس– تا همیشه، قسم میخورم آلن.. دیگه به داشتن بچه فکر نمیکنم
این را گفت و باره دیگر کرالن را به آغوش خود فشرد، پشتش را مالش دادو زمزمه کرد– دوباره مثل قبل شو، بهونه گیری کن و غر بزن.. بیا اصلا فراموش کنیم که بچه‌ای وجود داشته.. ما قبل از این خوشبخت بودیم
بوسه‌ای روی موهای کرالن زدو صورتش را برای لحظاتی با سر او مماس نگه داشت
تائوس– بهم اعتماد کن آلن، مگه هیچ وقت بوده که بهت دروغ بگم؟.. تابحال زیر حرفم زدم؟
درحالی که سرش را بر سینه‌ی تائوس خوابانده و زیر دست نوازشگرش آرام گرفته بود پاسخ داد– نه نزدی، ولی این یکی فرق داره.. تو به این راحتی ازش میگذری؟
تائوس کمی بیشتر او را بخود فشردو گفت– راحت نیست، اصلا راحت نیست.. ولی برای ثابت کردن عشق حتماً نباید از درّه پرید
برای چندمین بار موهای کرالن را بوسید و ادامه داد– تو بخاطر من به مرگ راضی شدی و از درّه پریدی، منم بخاطر تو از بچه میگذرم.. میخوام بهت ثابت کنم چقدر برام مهمی
قلبش نرم نرمک گرم میشد، تائوس مثل قبل مطمئن حرف میزد، مثل تمام این سالهایی که در کنار کرالن بود و هیچ زمانی برای پشتیبانی و حمایت از او پا پس نکشید. نفس عمیقی کشید و بعد از اینکه از پس بغضش برآمد درحالی که به آرامی از آغوش او بیرون می آمد گفت– باید برای سیمات هدیه ببریم؟
تائوس گونه‌های خیس او را با ملایمت پاک کردو درهمین حین گفت– ما از این آداب و رسوما نداریم ولی اگه بخوای گهواره رو میبریم برای اونا. به هرحال دیگه بدرد ما نمیخوره
دلش کمی گرفت، تائوس چقدر برای خواباندن کودکش در آن گهواره اشتیاق داشت. حق با او بود، این وسیله دیگر بدردشان نمیخورد و بعلاوه بهتر بود دیگر جلوی چشم نباشد
پس از برداشتن گهواره بسوی چادر سیمات رفتند، کمی از انها دور بود، ده دقیقه‌ای پیاده روی داشت و تائوس درحالی که گهواره را در بغل گرفته بود کنار کرالن از میان مردم میگذشت
اینکه مردم گهواره را نادیده بگیرند دور از انتظار بود‌، انها نگاهی به صورت تائوس و گهواره می انداختند و سپس مأیوسانه سر به زیر می افکندند
کرالن– اونا میدونن من بچه دار نمیشم؟
تائوس– بعضیا میدونن.. بقیه هم به هرحال کم کم میفهمن، ولی کسی تورو مقصر نمیدونه
گهواره را کمی در بغل جابجا کردو سپس ادامه داد:
تائوس– این چیزا از اراده‌ی آدم خارجه. خواست خداست
کرالن نیمرخ او را از نظر گذراندو سپس با تردید گفت– یعنی.. اونا هیچ وقت تشویقت نمیکنن که بخاطر بچه یه زنه دیگه..
تائوس اخمهایش را بسوی او کج کردو گفت– ای خدا آلن ما اینجا تو زندگی شخصی همدیگه دخالت نمیکنیم.. یه زنه دیگه چیه!
کرالن نگاهش را به قدم‌هایش دوخت و زیرلب گفت– ولی تو رئیس قبیله‌ای.. جانشین میخوای
گویا این را بیش از حد آهسته بیان کرد چراکه تائوس واکنشی نشان ندادو انگار صدایش را نشنید. بلاخره وقتی به محل مورد نظر رسیدند تائوس در چند قدمی چادر ایستادو رو به کرالن گفت– من همینجا منتظرت میمونم، گهواره رو هم اینجا میذارم تو بلندش نکن.. هنوز کاملا خوب نشدی برات سنگینه..
کرالن لحظه‌ای در سکوت به او نگریست و سپس پرسید– مگه تو نمیای؟ چرا؟
تائوس که دستهایش بند نگه داشتن گهواره بودند با تکان سر موهایش را کمی کنار زدو گفت– سیمات بعد از اون شب دیگه به زور جواب سلاممو میده.. اون تازه زایمان کرده نمیخوام با دیدن من حرص بخوره
تعجب کرد! درحالی که هنوز نگاه پرسشگرانه‌اش را به تائوس دوخته بود گفت– .. آخه برای چی؟
تائوس پس چند لحظه مکث پاسخ داد– چی بگم.. میگه تو مظلوم بودی و من بهت ظلم کردم.. درواقع.. شارومینم دیگه باهام حرف نمیزنه
دلش بحال تائوس سوخت! از داشتن فرزند محروم شده بود و جای اینکه کسی دلداری‌اش بدهد تمام آن هفته از دوست و آشنا اخم و تخم میدیده! درواقع حالا که فکر میکرد دلخوری او هم زیادی بود، اگر خودش ترک کردن چادر را آنطور عجولانه تعبیر نمیکرد، درواقع تائوس هیچ بی‌محلی و رفتار تحقیر آمیزی از خود نشان نداده بود
– اینجارو ببین! مثل اینکه مهمون دارم
مرد جوانی از چادر خارج شده و با روی گشاده به آنها خوشامد گفت، کرالن او را شناخت یکی از دوستان نزدیک تائوس بود بااینحال نمیدانست که او شوهر سیمات است. یکی از همان مردان خوش قدو قامت برومند که تائوس میگفت در رقابتهای سوارکاری همیشه نفر برتر است
تائوس– بهت تبریک میگم شیگا، دیروز فرصت نشد که ببینمت
با یکدیگر دست دادند، کمی بسوی هم مایل شده و به نشانه‌ی صمیمیت سمت راست شانه‌یشان را بهم زدند
شیگا– روزبخیر شاهزاده کرالن، لطفاً بفرمایید داخل.. سیمات بیداره
شیگا بازوی تائوس را گرفت تا باهم وارد شوند ولی تائوس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– من بیرون میمونم، ممکنه ناراحت بشه
شیگا ابرویی کج کردو گفت– آاا کوتاه بیا مرد، زنا رو که میشناسی.. بیا بریم، باید بچمو ببینی.. نمیتونم بیارمش بیرون چون یکم باد میزنه
خلاصله با اصرار فراوان تائوس را نیز با خود همراه کرد و هرسه به اتفاق هم وارد شدند، فضای چادر سیمات و شیگا مطبوع و دلباز بود. از آنجایی که در فصل بهار بودند و به آتش نیازی نبود درست در جای آتش چند بوته گل کاشته بودند که توسط نورگیر بالای چادر تغذیه میشد، از تیرکهای اطراف چادر آویزهای تزئینی آویخته شده بود و محیط زندگیشان بسیار سرزنده و شاداب بنظر می رسید
سیمات که تازه دیروز زایمان را پشت سر گذاشته بود در رخته خواب نشسته و نوزادش را در اغوش داشت، خسته بنظر می رسید بااینحال پس از دیدن کرالن لبخند پررنگی زدو بااشتیاق گفت– اوه! سلام! فکر نمیکردم بیای دیدن من.. حالت خوبه؟
مثل دفعه‌ی پیش آنقدر صمیمی بود که انگار دوست دیرینه‌ی اوست و حتی کرالن را رسمی خطاب نمیکرد
کرالن– امیدوارم مزاحم استراحتت نشده باشیم
سیمات سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو همانطور که با دست آزادش به سمت راستش اشاره میکرد گفت– اوه نه! بیا پیش من.. خودمم دوست داشتم بیام دیدنت
تائوس درست کنار کرالن ایستاده بود بااینحال سیمات ابتدا او را نادیده گرفت، واقعا عجیب بود که میدید زنی در قبیله بخاطر او با رئیسش قهر کرده! در قصر هیچ وقت چنین اتفاقی نمی افتاد، آنجا چه کسی جرأت مخالفت کردن و قهر بودن با عالی‌رتبگان را داشت؟! میروتاش ها مردمان عجیبی بودند، آنها بجای یک اجتماع چندهزار نفری با واحدهای مجزا، بیشتر به خانواده‌ای بزرگ و متحد شباهت داشتند
تائوس– خسته نباشی سیمات، خداروشکر که هردوتون سالمین
حالا که مستقیم مورد خطاب قرار گرفته بود دیگر نتوانست تائوس را نادیده بگیرد و فقط زیرلب سلامی گفت. کرالن بسوی سیمات قدم برداشت و در همین حین شیگا رو به همسرش گفت– بداخلاقی نکن سیمات، اونا برامون یه گهواره‌ی قشنگ آوردن
سیمات درحالی که به کرالن اشاره میزد تا روی تشکش بنشیدند در پاسخ به شوهرش گفت– من که بداخلاقی نکردم
سمت راست سیمات نشست و چشمانش بی اختیار بسمت نوزادی که در بغل او بود کشیده شد. از میان آنهمه قنداق درهم پیچیده فقط سر و انگشتان مشت‌ شده‌ی یکی از دستان او دیده میشد، صورت کوچکش چروکیده و اخم‌آلود بود و غنچه‌ی پرآب لبهایش به سرخی خون. موهای کم‌پشت سیاهش بهم ریخته بنظر می رسید و پلکهایش را جوری با آرامش برهم گذاشته بود انگار پس از روزها خستگی به خواب رفته
سیمات– ببینم حالت بهتر شده؟ هنوز خونریزی داری؟
کرالن کمی بسوی نوزاد مایل شدو درحالی که با احتیاط گوشه‌ی قنداقش را کمی کنار میزد تا صورتش را کامل ببیند پاسخ داد– هنوز خون میاد ولی الان خیلی بهترم، مادرت بهم گفت ممکنه یک هفته‌ی دیگه هم ادامه داشته باشه
سیمات نفسش را باحالت خاصی بیرون دادو گفت– منم دیروز مکافات کشیدم تا این فندق بدنیا بیاد!
بخودش آمدو دید از حرف سیمات خنده‌اش گرفته، رویش را از تماشای نوزاد گرفت و همانطور که به صورت سیمات می نگریست گفت– فندق؟!
سیمات نیز متقابلا خندید و همانطور که برای ناز دادن کودکش دوسمت بینی‌اش را بطرز بامزه‌ای چین میداد گفت– آره نگاش کن با این سر فسقلی و گِردش درست مث فندق میمونه!
لحن شیرینش خنده‌ی کرالن را تشدید کرد، روزها از اخرین باری که اینطور خندید میگذشت! با وجود اصرارهای شیگا، تائوس قبول نکرد که بنشیند، قطعا دلیلش این بود که فکر میکرد سیمات از وجود او در چادرش ناراضی‌ست. آنها کمی دورتر از کرالن و سیمات به گفتوگو می پرداختند. چند دقیقه بعد شیگا به همسرش نزدیک شدو همانطور که نوزاد را از آغوش او می گرفت گفت– الان خوابیده، خیلی دختر آرومیه.. البته امیدوارم همیشه اینجوری بمونه چون مادربزرگش میگفت سیمات تو بچگی خیلی شیطون و پر سروصدا بود!
دخترش را با احتیاط دربغل گرفت و بسوی تائوس برد، تماشای نوزاد به آن کوچکی در آغوش قوی پدرش تصویر بسیار زیبایی بود. تائوس با اشتیاق به نوزاد نگریست و پس از اینکه بوسه‌ای بر انگشتان ظریفش زد گفت– ای خدا دماغ کوچولوشو ببین!
این را گفت و خندید. لبخندی که برلبش نشسته بود باعث شد کرالن هم لبخند بزند بااینحال دلش از تماشای این منظره گرفت. چه میشد که او هم میتوانست بچه‌ای بدنیا بیاورد و آن را دراغوش شوهرش ببیند؟
سیمات– اسمشو گذاشتیم روهِل، یجور گل خوشبو که گلبرگای روشن براق داره.. درواقع شیگا اصرار داشت که اسم بچه این باشه و منم قبول کردم..
اینها را خطاب به کرالن گفت و او بلاخره چشم از تماشای تائوس و شیگا که با نوزاد سرگرم بودند گرفت.
کرالن– اسم قشنگیه.. دوست دارم اون گلو ببینم
حالا که نوزاد در آغوش سیمات نبود کرالن میتوانست شکم برامده‌ی او را ببیند و کمی بیشتر به چشمان کشیده‌اش که درست شبیه چشمان مادرش شارومین بود دقت کند. گونه‌هایش بطرز خاصی گُر گرفته بود انگار که تمام شب را نخوابیده از همین رو کرالن گفت– خیلی خسته بنظر میرسی
سیمات به او لبخند زدو درحالی که کمی زیر پتو جابجا میشد و بالش دیگری به تکیه‌گاه پشت کمرش اضافه میکرد گفت– آره.. منتظرم مامان بیادو من یکم بخوابم، آخه اینجوری نگه داشتن روهل سخته. این اولین بچه‌ی ماست و بی‌تجربه‌ایم
کرالن– کمکی از من برمیاد؟
سیمات– بعضی وقتا بیا دیدنم، مطمئنم وقتی روهل شروع کنه به جیغ و لجبازی به یه دوست احتیاج دارم که براش غر بزنم
از صمیمیت سیمات خوشش می آمد، انگار او اصلا و ابداً، حتی ذره‌ای کرالن را بچشم یک مرد نمیدید. با او حرفهای زنانه میزد و اگر میخواست چیز بخصوصی بگوید صدایش را کمی پایین می اورد تا فقط خودش و کرالن بشنوند و به گوش تائوس و شیگا نرسد. هیچگاه در عمرش زنی با او اینطور رفتار نکرده بود و حالا حس میکرد اینکه یک نفر او را بعنوان یک زن کامل پذیرفته برایش دلگرم کننده است
شیگا– نوبت شماست شاهزاده، میخواید بغلش کنید؟
شیگا آرام بسوی او خم شدو پیش از اینکه کرالن فرصت سرهم کردن جمله‌ای را بیابد روهل را به آغوشش داد. این اولین بار بود که نوزادی را بغل میکرد، درواقع اولین بار بود که حتی نوزادی را از نزدیک میدید! ابتدا نگران بود که مبادا کودک را درست دربر نگیرد و باعث شود او آسیب ببیند اما کم کم قلق اینکار بدستش آمدو نوزاد را روی ساعد دو دست و مماس با سینه‌اش نگه داشت. نرم و ظریف و گرم بود و هرازگاهی در عالم خواب دهان سرخ کوچکش را بیهوده غنچه میکرد
سیمات– اون بهت چیزی درباره‌ی بچه نگفت؟
سرش را کمی به گوش کرالن نزدیک کرده و با صدایی آرام این را پرسید
سیمات– تو به همین زودی بخشیدیش؟
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– اون اونجوری که تو فکر میکنی نیست.. خواهش میکنم باهاش سنگین رفتار نکن، اینروزا خیلی ناراحته..
سیمات لحظاتی در سکوت به او نگریست و پس از اینکه نفس عمیقی کشید گفت– عشق از ما زنا یه احمق میسازه!
لحن بیانش و نگاهی که لحظه‌ای بسمت شوهرش شیگا چرخید، ابتدا باعث تعجب کرالن شدو عاقبت هردو به خنده افتادند!
نوزاد در اغوشش پیچ و تابی خورد و اعلام کرد که درحال بیدار شدن است، کرالن کمی بسمت سیمات مایل شد تا روهل را در بغلش بگذارد، وقتی اینکار را میکرد کاملا به صورت سیمات نزدیک بود و دلش خواست گونه‌ی او را ببوسد. انجامش داد، بوسه‌ی آرامی روی گونه‌ی او زدو همان لحظه سیمات نیز متقابلا او را بوسید
پیش از این کرالن هیچ وقت حتی با زنان دست نمیداد چراکه آنها او را بعنوان یک مرد می شناختند، ولی سیمات هیچ تردیدی از خود نشان ندادو پس از اینکه کودکش را تحویل گرفت باز مثل قبل به کرالن لبخند زد
تائوس– عزیزم اگه میخوای بیشتر بمونی من میرم به کارم برسم
رو کرد به تائوس و همانطور که برمیخاست گفت– نه، منم میام.. سیمات میخواد استراحت کنه
پس از خداحافظی با سیمات و شیگا از آنجا خارج شدند، تائوس دست او را گرفت و همانطور که کنار هم قدم میزدند گفت– دیدم که بوسیدیش
کرالن نفسش را بیرون دادو گفت– شک داشتم.. ترسیدم ناراحت بشه، ولی مثل اینکه اون درک کرده من چی‌یم
تائوس لبخند زدو دست او را کمی فشرد:
تائوس– حالا اینجا یه دوست داری. هروقت با گروه به شکار میرم و تو تنها میمونی نگران میشم.. از این به بعد وقتی منو شیگا نیستیم شما میتونین باهم وقت بگذرونین
درحالی که نگاهش به قدمهایش بود پس از مکثی کوتاه با تردید گفت:
کرالن– اون بچه خیلی شیرین بود..
تائوس– صورتش به مادر شیگا رفته، البته تو اونو ندیدی چند سال پیش فوت کرد
نتوانست دنباله‌ی حرفش را بگیرد بااینحال وقتی سکوتش طولانی شد تائوس بازویش را دور شانه‌ی او حلقه کردو همانطور که او را کمی بسمت خود می کشید گفت– چرا ساکت شدی؟
کرالن– متاسفم..
تائوس نیمرخ او را از نظر گذراندو پرسید– برای چی؟
کرالن بدون اینکه چشم از قدمهایش بردارد گفت– برای اینکه وقتی ازدواج میکردیم بهت قول دادم تورو پدر کنم.. ولی نتونستم..
تائوس حلقه‌ی بازویش را کمی تنگ کردو با خنده گفت– من هنوز باید تورو بزرگ کنم آلن.. بچه نمیخوام

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

نفسش را با لذت از نسیم معطر بهاری مملو کردو درحالی که بین پاهای تائوس روی چمن‌ها نشسته بود گفت– چه هوای خوبی..
خودش را آرام به عقب مایل کرد و به سینه‌ی ستبر تائوس تکیه زد. از پشت در آغوش او رها شد و خودش شخصاً دو دست تائوس را به جلو مایل کرد تا به او بفهماند که میخواهد درآغوش گرفته شود
کرالن– اشکالی نداره که اومدیم اینجا؟ یکم از قبیله دوره ممکنه کسی کارت داشته باشه
تائوس بازوانش را دور کمر کرالن حلقه کردو درحالی که با آرامش به درخت قطوری تکیه کرده و همراه همسرش از آفتاب بهاری لذت میبرد گفت– نه، چند ساعتی میمونیم و برمیگردیم
برای گشت و گذار به یکی از چمنزارهای آنسوی قبیله آمده بودند، محلی دنج و خلوت که بستر گسترده‌ای برای رویش گلها بود و اتفاقا تائوس درهمان حوالی غنچه‌های سپید گل روهل را برای اولین بار به او نشان داد
کرالن– یچیزی بپرسم؟
این را درحالی که با آسودگی سر بر سینه‌ی تائوس خوابنده و به پهنه‌ی نیلگون آسمان می نگریست گفت. تائوس صدای ارامی از گلو درآوردو سپس کرالن پرسید:
کرالن– تو دلت میخواد من لباسای زنونه بپوشم؟
سوالش باعث خنده‌ی تائوس شد، حلقه‌ی بازویش را دور کمر او کمی تنگ کردو پس از اینکه بوسه‌ای روی موهایش زد گفت– چی بگم.. راستش اینکه تو چجوری راحت‌تری برای من از لباسی که تنته مهمتره. دلم نمیخواد بین مردم معذب باشی
کرالن نفس عمیقی کشید و گفت– دیروز سیمات ازم پرسید تاحالا به این فکر کردی که مثل زنا لباس بپوشی.. نمیدونم!.. موضوع اینه که من با لباسای زنونه احمقانه بنظر میرسم..
سینه و سرشانه‌های خود را از نظر گذراندو درحالی که انگار داشت با خودش حرف میزد گفت– .. بدنم مثل اونا نیست.. زنا شونه‌های ظریف و بازوهای قشنگی دارن..
تائوس یکی از دستانش را به ارامی بالا آورد و همانطور که بازوی راست کرالن را در مشت می مالاند گفت:
تائوس– حرف از بازوهات نزن آلن.. تصورشم نمیکنی چقد دلم میخواد گازشون بگیرم!
حرف غافلگیرکننده‌اش باعث خنده‌ی کرالن شدو او درحالی که سرش را به بالا مایل میکرد تا صورت تائوس را ببیند گفت– چی؟؟
از آن زاویه گریبان و زیر چانه‌ی تائوس پیش چشمانش بود. استخوان‌ بندی خوش تراش در زمینه‌ی پوست گرم قهوه‌ای رنگش! جداً که وجب به وجب این مرد برایش جذاب و وسوسه کننده بود. تائوس نیز کمی سرش را پایین آوردو پس از تماشای صورت روشن و چشمان سبز او گفت:
تائوس– تو خیلی سفیدی! خیلی خوشمزه‌ای بچه!..
این را گفت و دلش طاقت نیاورد، کمی بیشتر بسمت کرالن مایل کرد و ابتدا گونه و سپس لبش را بوسید. انگار به قصد یک بوسه‌ی کوتاه پیش آمده بود ولی وقتی لبش بر لب کرالن نشست وسوسه شد که ادامه دهد! بوسه‌ی گرمی را آغاز کردند و این درحالی بود که تائوس با حالت خاصی بدن کرالن را مالش میداد و بیشتر به خود می چسپاند. لب او را کمی مکید و کم کم کرالن سفت شدن عضو قطور که او را از پشت کمرش که با بدن تائوس مماس بود حس کرد. لبش را آرام از کام او دراورد و درحالی که به ریتم نامنظم نفس کشیدن او می خندید گفت:
کرالن– از وقتت گذشته آره؟
تائوس حتی بیشتر از قبل او را به خود و درواقع به عضوش فشردو در همین حین گفت– میگم.. اینجا خیلی خلوته نه؟
ابتدا متعجب شدو وقتی دید تائوس حتی ذره‌ای فضای دور شدن به او نمیدهد گفت:
کرالن– اوه تائوس کوتاه بیا اینجا یکی میبینه!
تائوس اشاره‌‌ای به محیط خلوت اطرافشان کردو درحالی که سعی داشت هرطور شده او را راضی کند گفت–کی؟ هیچکس نیست!
کرالن دست بر حلقه‌ی بازوی تائوس برد تا خودش را از چنگ او دربیاورد و گفت– لجبازی نکن.. بذار برای شب!
تائوس پوفی کشید و با حالتی بهانه جویانه گفت– ولی من الان میخوام!
آنجا یک محیط باز بود، هیچ تضمینی وجود نداشت که ده دقیقه‌ی بعد سروکله‌ی یک شکارچی یا کودکانی که برای چیدن گل می آیند پیدا نشود! اگرچه حالا تائوس داغ بودو به این چیزها فکر نمیکرد ولی کرالن نمیتوانست چنین چیزی را نادیده بگیرد
کرالن– ای خدا تائوس بچه نشو آخه این وسط که نمیشه!
تائوس بدن او را در آغوش خود مچاله کرد، مستانه در انحنای گریبان او نفس کشید و با لحنی پرنیاز که قلب کرالن را می لرزاند گفت:
تائوس–خواهش میکنم.. خواهش میکنم!
اصلا دلش نمیخواست همسری باشد که در برابر نیازهای شوهرش سرد و بی توجه است، میدانست که این صحیح نیست و قلب تائوس را خواهد شکست ولی هرطور که حساب میکردو هرچه به اطراف می نگریست میدید این محیط اصلا مناسب عشقبازی نیست! سرآخر بالحنی که اشتیاق تائوس را کور نکند و باعث دلسردی او نشود گفت:
کرالن– ببین.. اگه صبر کنی تا برگردیم، امشب اونکاری که دوست داری برات میکنم..
همانطور که انتظارش را داشت این حرف باعث شد تائوس کمی بفکر فرو برود و خودش را از اطراف کرالن شل کند:
تائوس–… ولی تو که میگفتی چندشت میشه و اصلا تو دهنت جا نمیگره..
کرالن کمی به بالا مایل شد، بوسه سبکی زیر چانه‌ی او زدو گفت– بهونه بود!.. به هرحال امتحانش ضرری نداره
درواقع هنوز شک داشت که از پس چنین چیزی بر می اید یا نه ولی تائوس هیچ وقت به او سخت نمیگرفت و بعلاوه امتحانش واقعا ضرری نداشت!
تائوس– ..واقعا اینکارو میکنی؟
بیشتر از هشت ماه از ازدواجشان می گذشت و در این مدت تائوس نتوانسته بود کرالن را برای انجام اینکار راضی کند، حالا تعجب میکرد که خودش چنین پیشنهادی میدادو شاید عادی بود که فکر کند او فقط قصد گول زدنش را دارد!
تائوس– اگه برگشتیم و زدی زیرش؟ باید قول بدی
کرالن ضربه‌ای به پیشانی خود زدو درحالی که خنده‌اش گرفته بود گفت– قول میدم تائوس! دیوونه.. ما اینهمه باهم میخوابیم ولی انگار تورو هیچ جوری نمیشه سیر کرد هنوز مثل پسرایی که تازه اینکارو شروع کردن زود تحریک میشی!
تائوس موهای او را بوسید و بالحنی حق به جانب گفت– مگه میشه از تو سیر شد بچه؟
کرالن آرام از آغوش او درآمد و کمی فاصله گرفت، روی چمن‌ها و درست مقابل او نشست و گفت– فاصله‌مون رو تا برگشتن به قبیله حفظ کنیم
نگاهش با نگاه تائوس تلاقی کردو هردو خندیدند. حالا که مقابل او نشسته بود یک دل سیر آن بدن ورزیده‌ی درشت را تماشا کردو گفت– وقتی این پیراهن نازکو میپوشی با خودم میگم کاش همه‌ی دخترای قبیله‌ت کور بودن!
تائوس اشاره‌ی کوتاهی به آغوش گرم و قوی خود کردو درحالی که لبخند کج جذابی برلب داشت گفت– اینجا فقط جای خودته خوشگله
چند لحظه‌ای همانطور خیره به صورت کرالن نگریست و بعد از اینکه آب دهانش را با حالت خاصی قورت داد، درحالی که نفس عمیقی می کشید گفت– با اون لبات.. جدی جدی اگه بخوریش من بیهوش میشم!
معلوم بود که مدام درحال تصور چنین چیزیست و اشتیاق او کرالن را به خنده انداخت! هنوز مشغول تماشای شوهرش بود که سایه‌ای از بالای سرشان گذشت و ریوِن در گستره‌ی آسمان پدیدار شد
تائوس– ..موضوع چیه پسر..
تائوس درحالی که چشمانش را باریک کرده و به محور دایره‌وار پرواز ریوِن می نگریست این را زیرلب زمزمه کرد
کرالن– چیزی شده؟
تائوس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه عزیزم.. ولی باید برم، میخواد یچیزی رو بهم نشون بده. احتمالاً بازم شکارچیای غریبه
پیش از برخاستن به کرالن نزدیک شد، گونه‌ی او را بوسید و گفت– من تا نیم ساعت دیگه برمیگردم، اگه حوصله‌ت سرنمیره همینجا باش تا بیام
کرالن به او لبخند زدو زیرلب باشدی گفت. بمحض اینکه تائوس چند قدم دور شد عقاب پایین‌تر آمدو عاقبت بر یک سمت شانه‌‌اش نشست. تماشای مرد خوش قدو قامتی که گیس کلفتی تا زیر کمرش آویزان بود و عقاب باشکوهی بر شانه‌ی عریضش نشسته بود باعث شد بی‌اختیار لبخند تحسین‌آمیزی برصورتش نقش بزند. همانطور با شیفتگی به دور شدن تائوس نگریست تااینکه دیگر از دیده محو شد، کرالن نفس عمیقی کشیدو خود را با آرامش بر چمنهای پشتش رها کرد. میتوانست تا برگشتن تائوس چرتی بزند و از این هوای مطبوع بهاری لذت ببرد..
لوریانس– .. بیداری؟..
هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که صدای لوریانس او را از چرت نیم روزی‌اش درآورد، همانطور که به ساعدش تکیه میزد و سرجایش می نشست او را دید که همراه گرگ سیاهش با تمأنینه پیش می آمد
رمبیگ از نظر جسه به طرزی مضطرب کننده اندازه‌ای بین خرس و اسب داشت و اشعه‌های مستقیم خورشید خز یکدست سیاهش را برق می انداخت
لوریانس– امیدوارم خلوتتو بهم نزده باشیم
موهای خرمایی رنگ نه چندان بلندش در وزش نسیم روی سرشانه‌هایش می رقصید و بخاطر هوای بهاری لباس سبک و روشنی به تن داشت که تا نزدیک زانوهایش می رسید
کرالن به او لبخند زدو گفت– اتفاقا حوصلم داشت سر می رفت
لوریانس آنقدری پیش آمد که بتواند کنار او بنشیند، سمت راست کرالن نشست و مانند او به درخت تکیه زد:
لوریانس– میخواستم باهات حرف بزنم، رمبیگ بوی تو و شوهرتو از اینطرف ردگیری کرد
رمبیگ نیز آنسوی لوریانس برشکم خوابیدو سر بزرگش را روی پاهای او گذاشت. چشمانش را با آرامش بست تا همانطور که درحال نوازش شدن است آفتاب بگیرد.
کرالن– تائوس چند دقیقه پیش رفت، ریوِن اومد دنبالش..
لحظه‌ای مکث کردو سپس درحالی که پاهایش را مثل لوریانس دراز میکرد گفت:
کرالن–.. گاهی فکر میکنم میتونه باعقابا حرف بزنه
لوریانس– شاید واقعا اینکارو میکنه
این را درحالی گفت که با محبت و علاقه به سر رمبیگ می نگریست و نقش لبخندی بر نیمرخش نشسته بود.
کرالن بلاخره پس از مدتها تردید را کنار گذاشت و پرسید– شما چطور؟
لوریانس به او نگریست و پاسخ داد– گمونم دیگه خودت فهمیدی
سکوت کرد. درواقع میشد گفت از مدتها پیش فهمیده بود تفاوتی اساسی بین حیواناتی مثل رمبیگ و ریون با دیگر جانوران وجود دارد و حالا لوریانس مستقیماً به آن اشاره میکرد
کرالن– ولی چطور این اتفاق میفته؟.. دور از عقله
لوریانس‌– دیگه اصیل‌زاده‌های زیادی روی زمین باقی نموندن.. ولی هنوز هستن.. رمبیگ و ریوِن هم اصیل‌زاده‌ن
کرالن همانطور در سکوتی جاهلانه به نیمرخ لوریانس می نگریست. او متعجب و سردرگم شده بود.
لوریانس– طبیعت رازهای بزرگ زیادی تو خودش داره کرالن، باید روحتو از بند دنیا پاک کنی تا اونارو بهت نشون بده
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو همانطور که لبخند میزد گفت– میدونید بانو لوریانس، من هیچ وقت سر از کار شما درنمیارم
لوریانس نفس عمیقی کشید و همانطور که سرش را بر تنه‌ی درخت خوابانده و نگاهش را کمی بسمت کرالن مایل میکرد متقابلا به او لبخند زدو گفت– تعجبی نداره. امروز برای مردم دنیا خیلی سخته که گذشته رو به یاد بیارن.. حقایق فراموش شده و طمع جاشو گرفته
دستش را با ملایمت بر خز نرم بالای سر رمبیگ کشید و ادامه داد– رمبیگ مدتها پیش به من گفته بود، از وقتی انسانها بیمار شدن.. تاریخ اجدادشون رو از یاد بردن
کرالن نیز سرش را بسوی لوریانس چرخاندو درحالی که به چشمان عمیق بلوطی رنگش می نگریست پرسید– چی میخواید به من بگید بانو لوریانس؟
لوریانس– چیزایی که لازمه بدونی. درواقع میخواستم خیلی پیش‌تر بهت بگم ولی لازم بود صبر کنم تا بعد از اون سقط دردناک کمی بهبود پیدا کنی
بلافاصله پس از شنیدن کلمه‌ی سقط، ماری در درونش لولید و نگاهش به نگاه لوریانس گره خورد.
کرالن–… چه چیزایی؟
لوریانس نگاهش را از کرالن گرفت و به گرگ با شکوهی که زیر دست نوازشگرش آرام گرفته بود نگریست، نسیم بهاری باره دیگر عطر چمنزار را حوالی‌شان پراکنده کردو چند لحظه بعد لوریانس گفت:
لوریانس– این درباره‌ی تاریخه.. درباره‌ی قرنها پیش، که انسانها و حیوانات اصیل کنار هم زندگی میکردن.. اونموقع بشر درک درست و کاملی از ذات طبیعت داشت. حیوانات و انسانها زبون همدیگه رو میفهمیدن و در صلح زندگی میکردن
مکثی کوتاه به جریان درآمد. بنظر می رسید لوریانس کمی تردید دارد ولی بلاخره با خود کنار آمدو ادامه داد:
لوریانس– اما به مرور زمان اوضاع عوض شد، کم کم تمدن شهری در گوشه گوشه‌ی زمین شکل گرفت و زیاد طول نکشید که مردم اولین مادرشون طبیعت رو از یاد بردن.. ثروت، قدرت و فتح زمین. این زندگی جدید انسانها بود، چیزی که بعدها تحت عنوان تمدن به بهانه‌های مختلف توجیه شد..
کرالن اندک توجهی را که به مناظر اطرافش داشت از دست دادو درحالی که با برگ کوچکی که در دستش بود ور می رفت تمام حواسش را به حرفهای لوریانس داد
لوریانس– انسانها با قطع درختا، شهرک سازی و شکار بی رویه، بسیاری از نژادهای اصیل حیوانات رو منقرض کردن و باقی مونده‌ی اونا به جنگلهای دور دست و جزایر دور افتاده پناه بردن. قرنها از دوران شکوه و جلال خاندان‌های اصیل گذشت، تا اینکه ۱۵۰ سال پیش ارتش بزرگ و قدرتمندی توسط انسانهای شهرنشین تجهیز شد و برای اینکه زمینهای حاصلخیز شرق رو ضمیمه‌ی تمدن شهری کنه حرکت کرد… اونا مستقیم بسمت سرزمینی اومدن که مردمش هنوز بعد از اونهمه فرازو نشیب، سنت‌های کهن طبیعت رو حفظ کرده بودن و درکنار ۱۸ خاندان اصیل از حیوانات زندگی می کردن..
تعداد جنگجوهای قبایل بومی شرق نسبت به ارتش شهری خیلی کم بود. اگه هر پنج قبیله باهم متحد میشدن بازم نفرات ارتش ده برابر از اونا بیشتر بود برای همین خیلیا تصمیم گرفتن پیش از اینکه جنگی دربگیره تسلیم بشن… و اگه این اتفاق می افتاد.. اگه اونا تسلیم میشدن، انسانها ۱۸ خاندان اصیل رو هم از بین میبردن… ولی اینطور نشد
لوریانس چند لحظه‌ای مکث کرد. نفس عمیقی کشیدو سپس ادامه داد:
لوریانس–.. یه شخص بود.. یه مرد بومی که نخواست زیر بار ظلم بره.. معتقد بود بشر بعد از این همه طمع ورزی به طبیعت مدیونه، معتقد بود اگر قراره سرزمینشون تصرف بشه و ارتش شهری، ۱۸ خاندان اصیل رو سرنگون کنه… پس دربرابر چنین فاجعه‌ای زنده موندن دیگه براش ارزشی نداره
کرالن ور رفتن با آن برگ را کافی دیدو به نیمرخ لوریانس نگریست:
لوریانس–.. پس یک تنه در مقابل ارتش ایستاد، میخواست یه نقطه‌ی سفید در تاریخ سیاه بشر باشه.. تا روزی که انسانها همه چیز رو با دست خودشون نابود کردن و نگاهی به عقب انداختن، اثری از شجاعت در تاریخ اجدادشون پیدا کنن.. اون میخواست بجای تسلیم شدن، با شجاعت مبارزه کنه و برای حفظ بقاء گنجینه‌ی طبیعت کُشته بشه
لوریانس نیز رویش را بسوی کرالن چرخاندو درحالی که به چشمانش می نگریست ادامه داد:
لوریانس– ..و این خیلی زود اثر کرد. اون مرد با شجاعت و فراستش قبایل رو متحد کرد و در صف اول مقابل دشمن قرار گرفت. اون ده هزار سرباز داشت که از زن و مرد، پیر تا جوان بسیج شده بودن.. درحالی که تعداد نفرات دشمن،.. صدهزار نفر بود..
نمیدانست که لوریانس این مسائل فراموش شده را از کجا میداند ولی بی‌اختیار رفته بود به ۱۵۰ سال پیش و مدام در نگاه لوریانس سرنخ های بیشتری را می کاوید
لوریانس– همگی اونا میدونستن که شانسی ندارن و کشته میشن ولی میخواستن بجنگن. چون این جنگ فرصت کافی رو برای ۱۸ خاندان ایجاد میکرد که پیش از انقراض، کوچ کنن و دنبال محل امن‌تری دور از انسانها بگردن. برای اونا امید چندانی وجود نداشت ولی مصمم بودن که اخرین تلاششون رو بکار ببندن، و میدونی درنهایت چی شد؟
مکث کوتاهی شکل گرفت و پس از اینکه لوریانس دستی برسر رمبیگ کشید ادامه داد:
لوریانس– اونا ارتش صدهزارنفره‌ی دشمن رو شکست دادن.. عجیب بنظر میرسه نه؟ شهرنشینا برای زمین و طلا میجنگیدن، ولی مردم بومی برای افتخار.. برای زنده نگه‌داشتن آبروی بشر دربرابر حماقت‌های خودش. اونا متحد و شجاع بودن و توسط مردی رهبری میشدن که از هیچی نمیترسید.. جنگیدن.. همینطور کشته شدن و جنگیدن.. خون‌های زیادی ریخته شد.. پدر جلوی چشم پسر، خواهر جلوی چشم برادر، مرد و زن پشت به پشت هم جنگیدن و خون دادن.. هزاران نفر سلاخی شدن تااینکه روز به سر رسید و شب شد. اونموقع بود که مسیر جنگ تغییر کرد، چون مردم بومی وجب به وجب سرزمینشون رو حتی تو تاریکی شب میشناختن و این براشون امتیاز بزرگی بود..
رمبیگ آرام جا به جا شدو سپس سرش را بلند کرد، با چشمان کشیده‌ی کهربایی رنگش به لوریانس نگریست، خرناسی از گلو کشید و سپس از جا برخاست. لوریانس حرکات او را در سکوت تعقیب کردو بعد از اینکه رمبیگ بسوی دیگری چرخید و با تمأنینه از آنها دور شد، اینطور ادامه داد:
لوریانس– ..نمیخوام وارد تشریح استراتژی‌ جنگی و جزئیات دیگه بشم ولی مطمئنم که اون جنگ هیچ وقت از حافظه‌ی تاریخ پاک نمیشه.. تو باید اینو بدونی، مردی که باعث شد ۱۸ خاندان زنده از اون حمله بیرون بیان و جایی برای پناه گرفتن پیدا کنن ، میروتاش بود. اون پنج قبیله رو باهم متحد کردو اولین شخصی بود که حاضر شد برای دفاع از طبیعت درمقابل هم‌نژادهای خودش بایسته.. قبیله‌ی میروتاش درواقع بازمانده‌ی همون پنج قبیله‌ست. نوادگان میروتاش تو این سالها این اتحاد رو حفظ کردن و مثل تائوس رهبر قبیله بودن
نگاهش را از تعقیب رمبیگ گرفت و درحالی که حالا به صورت کرالن می نگریست گفت:
لوریانس–.. و در مقابل، کسی که اون ارتش صدهزار نفره رو به شرق هدایت میکرد، پادشاه ویلهِلم، پنجمین جد تو بود کرالن
اینجا بود که چیزی در درونش تکان خورد و کم کم اضطراب در سینه‌اش ریشه دواند. پس این تاریخ مربوط به او بود! لوریانس از بازگو کردن این رخدادها هدفی داشت که در نهایت به کرالن ختم میشد!
لوریانس– شاید فکر میکنی نبردو تصاحب قبیله‌ی میروتاش مربوط به پونزده سال پیشه، ولی نه اینطور نیست. اجداد تو ۱۵۰ سال دنبال فتح این سرزمین بودن و نتونستن.. ۱۵۰ سال کرالن!.. کشمکش تموم این سالها ادامه داشت، مردم این قبیله از زن و مرد سوارکاری و تیراندازی یاد گرفتن تا مثل نیاکانشون دربرابر حملات اجداد تو سرزمینشون رو حفظ کنن، از پس اینکار براومدن، اونا قدرتمند و متحد بودن، تااینکه دوره‌ی سلطنت پدرت گُردن شروع شد.. پونزده سال از پیروزی پدرت گذشته، ولی ما هنوزم نمیدونیم پادشاه گُردن چطور تونست میروتاشها رو شکست بده..
درحالی که نگاهش به لوریانس بود در ذهنش خاطرات گذشته را می کاوید، حرفهای محتاطانه‌ی پدرش و جزئیات استراتژی جنگی که هیچگاه برای کرالن فاش نکرد!
« پادشاه گُردن– تو از قدرتشون بیخبری. نمیدونی متحمل چه مکافاتی شدم که اون جنگ رو پیروز بشم.. این حتی به تصورتم نمیگنجه پسرم! من کاری رو به انجام رسوندم که اجدادم سالها توش ناکام مونده بودن..»
لوریانس– اما به هرحال، این چیزیه که اتفاق افتاده و نمیشه تغییرش داد. ولی مسئله‌ی خیلی مهمتری هم هست، مسئله‌ای که باعث شده پدرت نسبت به قبیله‌ی میروتاش رفتار محتاطانه‌ای داشته باشه و بهشون سخت نگیره. مطمئنم که تو خودتم اینو فهمیدی.. اینکه پادشاه از شورش اونا میترسه. اون از قدرت و اتحاد این مردم خبر داره، اتحادی که فقط در یک صورت شکسته میشه و این راهِ غلبه‌ی نهایی به سرزمین‌های شرقه..
افکارش را از حوالی حرفهای پدرش دور کردو باره دیگر بر لوریانس دقیق شد:
لوریانس– اولین عاملی که باعث اتحاد پنج قبیله شدو اونا رو قوی کرد، میروتاش بود. هرپنج قبیله سوگند خوردن که تاابد تحت رهبری میروتاش و نوادگانش متحد باقی بمونن چراکه شجاعت و درایت این شخص بهشون ثابت شده بود. بنابراین ریاست قبیله بعد از میروتاش نسل به نسل به نوادگانش رسید تا به امروز که تائوس این ریسمان رو بدست گرفته
کمی بیشتر بسمت کرالن چرخید تا با او رو در رو شود و سپس ادامه داد– به حرفام دقت کن کرالن… اتحاد این قبیله تا زمانی پابرجاست که میروتاش وارثی داشته باشه. خون میروتاش برای این مردم نماد قدرت و شهامته و بهش پایبندن، زمانی که این ریسمان قطع بشه.. اتحاد این پنج قبیله هم از بین میره. اونا ضعیف و آسیب پذیر میشن.. و این درست اون چیزیه که پدرت میخواد
جا خورد! البته تضعیف قدرت میروتاشها واقعا همان چیزی بود که پادشاه میخواست ولی لوریانس طور دیگری او را به ماجرا ربط داده بود، طوری که برای کرالن مبهم بنظر می رسید!
کرالن– پدرم؟.. ریاست و وراثت این قبیله مستقل از خواستو اراده‌ی پدرم پیش میره.. اون.. اون که تو این مسئله دخالتی نداره..
لوریانس در سکوتی معنادار به کرالن خیره ماند، انگار داشت با خودش کلنجار می رفت و درنهایت چند لحظه بعد گفت:
لوریانس– پدرت یه سیاست مدار به تمام معناست. اون از همه چیز باخبره کرالن… اولش شک داشتم.. من نمیدونستم اون چرا اینکارو میکنه.. نمیفهمیدم چطور موفق شده بعد از اینهمه سال میروتاش رو شکست بده، هنوزم نمیفهمم!.. نمیدونستم چرا اون عهدنامه رو امضا کردو چرا تائوس رو به قصر برد.. ولی حالا کم کم همه چیزو درک میکنم.. اون میخواست ضربه‌ی نهایی رو به این قبیله بزنه، میخواست میروتاش رو از درون متلاشی کنه. و با تو، با تو اینکارو کرد!
کم کم داشت سرمای آزار دهنده‌ای در سینه‌اش حس میکردو افکار وحشتناکی به ذهنش سرازیر میشد. لوریانس بازوی او را لمس کردو درحالی که مستقیم به چشمانش می نگریست گفت:
لوریانس– کرالن پدرت میدونست تو مرد نیستی.. ساده‌تر بگم، اون میدونست تو نازایی. عمداً کاری کرد باهم بزرگ بشید و بینتون عشق و وفاداری شکل بگیره.. پدرت اینکارو کرد تا تائوس هیچ وقت فرزندی نداشته باشه، و به این ترتیب، ریسمان نسل میروتاش قطع بشه.. چون فقط در این صورت قدرت و اتحاد این قبیله از بین میره
فرو ریخت! قلبش درهم پیچید و استخوانهایش سست شد. نگاهش مثل دیوانه‌ها به صورت لوریانس دوخته شده بود و نمیتوانست کلامی بگوید!
لوریانس– من از شرایطی که توش بزرگ شدی چندان خبر ندارم، ولی تو حدقل در طول زندگیت باید به این شک کرده باشی که چطور پدرت از چیزی که هستی خبر نداره.. یعنی وقتی بچه بودی اون هیچ وقت تورو لخت ندید؟ هیچ وقت از خودش نپرسید چرا ریش درنمیاری و با پزشکت حرف نزد؟ یعنی اون به هیچی شک نکرد؟ این یکم دور از عقله نه؟
لوریانس میدید که او چطور مبهوت و خلع سلاح شده، مواجه شدن با چنین حقایقی ابداً آسان نبود!
لوریانس– هکتور همیشه میگه سیاست یعنی ریسک. پدرت تائوس رو پیش تو آورد و روی این ریسک سرمایه گذاری کرد.. و حالا.. خودتم میبینی که این ریسک همون نتیجه‌ای رو داشت که پدرت میخواست..
دستش را از بازوی کرالن پایین آورد و بالحنی آرام گفت:
لوریانس– تائوس به عشقت وفاداره و دیگه بچه دار نمیشه. نسل میروتاش منقرض میشه و کار مردم این قبیله هم دیگه تمومه
روح و جسمش ضعف رفته بود و هنوز نمیتوانست این را پیش خود تحلیل کند. یعنی پدرش تمام این سالها مشکل او را میدانسته؟ یعنی با جیمز راسل در ارتباط بوده و حتی از تجاوزهایش خبر داشته؟ یعنی او باز هم مثل همیشه از کرالن به عنوان دست آویزی برای رسیدن به هدفش استفاده کرده؟
آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که سعی داشت بیچارگی‌اش را در صدایش بروز ندهد رو به لوریانس گفت–..شما اینو از کجا میدونید؟
لوریانس نواری از موهایش را پشت گوش فرستاد و پس از مکثی کوتاه گفت– اولش از هیچی مطمئن نبودم.. بعد از اینکه نتونستی بچه رو نگه داری اینو فهمیدم. اونموقع دلیل همه‌ی تصمیمات پدرت برام روشن شد.. موضوع اصلی اینه که رمبیگ زمان حمله‌ی پادشاه ویلهلم دو ساله بود. اون از بوی تو و پدرت خیلی چیزارو تشخیص داد.. خوده رمبیگ بود که ازم خواست اینچیزارو بهت بگم
معده‌اش از اضطراب به سوزش افتاده بود و آنلحظه درحالی که بی‌اختیار با سرانگشتانش معده‌اش را لمس میکرد پرسید:
کرالن– تائوسم اینچیزارو میدونه؟
لوریانس– اون از تاریخ سرزمینش و حساسیت جانشینی نوادگان میروتاش باخبره، مطمئنم که اونم فهمیده
سرش را پایین گرفت و با دلشکستگی زمزمه کرد:
کرالن– پس چرا چیزی بهم نگفت..
سکوت کوتاهی شکل گرفت و سپس لوریانس گفت:
لوریانس– چون عاشقته، نمیخواست با دونستن اینچیزا قلبت بشکنه و خودتو مقصر بدونی.. منم اینو نمیخواستم. ولی خیلی بهش فکر کردم و دیدم این حقته که حقیقت رو بدونی و بیشتر از این دست آویز نباشی
لحظه‌ای تائوس و تمام عشقی که نسبت به او داشت را به یاد آورد، پلکهایش داغ شدو درحالی که بسختی بغضش را فرو میداد گفت– خیله خب.. اگه برای پایداری اتحاد قبایل تائوس باید جانشین داشته باشه.. میشه یه فکری براش کرد.. از بین این همه مردم حتماً یه معتمد پیدا میشه که بچشو به ما بده.. تظاهر میکنیم اون بچه از خون تائوسه و..و..
لوریانس با لحنی آرام که بیش از این برای کرالن آزاردهنده نباشد گفت:
لوریانس– ببین کرالن.. تابحال از خودت پرسیدی دلیل نزدیکی دسته‌ی عقابا به تابین و تائوس چیه؟ اصیل‌زاده ها عمر درازی دارن، ریوِن بیشتر از ۱۷۰ سالشه! اون دوست صمیمی میروتاش بود.. عقابا سند اصالت نواده‌های میروتاشن، بوی خونشو تشخیص میدن. اونا برای مردم این قبیله مقدس و قابل احترامن. دسته‌ی عقابا به جانشینی که از خون میروتاش نباشه اعلام وفاداری نمیکنن و این باعث میشه مردم حقیقت رو بفهمن
نفسش داشت از شنیدن آنهمه چیز نامطلوب می‌گرفت! بی توجه به اینکه دستش می لرزد اینبار شقیقه‌هایش را لمس کردو با صدایی خفه خطاب به لوریانس گفت:
کرالن– انتظار دارید من چیکار کنم بانو لوریانس؟؟
از تصور سپردن تائوس به دیگری تمام تنش سرد شده بود و قلبش را درست زیر گلویش حس میکرد. لوریانس اصلا از واکنش او تعجب نکرد، نگاهش را به زیر انداخت و پس از سکوتی کوتاه گفت:
لوریانس– منم مثل تو مردی رو توی زندگیم دارم که عاشقشم.. من میدونم به چی فکر میکنی و این تحملش چقدر سخته.. ولی همیشه تو این دنیا چیزای بزرگتر و مهمتری وجود داره که باید بخاطرشون گذشت کرد
با خودش می گفت ابداً کسی نمیتواند شرایط او را درک کند، پدر و مادرش که هیچ، حالا قرار بود به نوعی شوهرش را هم از دست بدهد!
کرالن– ..اگه شما جای من بودین.. اگه این جانشینی درباره‌ی لرد هکتور بود.. بازم حرف از گذشت میزدین؟
سکوت سنگینی ایجاد شد، لوریانس سر بلند کردو مستقیم به چشمان او نگریست، لحظاتی در فکر فرو رفت و سپس با لحنی مطمئن گفت:
لوریانس– اگه هکتور جای تائوس بود، اگه وجود جانشین اینقدر برای خودش و مردمش ضروری بود، بله من گذشت میکردم.. چاره‌ای جز این نداشتم
چاره‌ای جز این نداشت. او درست میگفت، دیر یا زود با این حقیقت مواجه میشد که درواقع چاره‌ای جز گذشت ندارد! شاید هم این نه تنها گذشت، بلکه‌ وظیفه‌اش در قبال این مردم بود. پدران او ده‌ها سال به این مردم ظلم کرده بودند و حالا توسط او کاری ترین ضربه را میزدند، این وظیفه‌ی کرالن بود که دینش را به میروتاش‌ها ادا کند. به مردمی که در این مدت جای کینه توزی فقط و فقط به او لطف کرده بودند
لوریانس– ..شاید بعد از این تو ازم کینه به دل بگیری، ولی قسم میخورم که قصدم چیزی جز مطلع کردن تو نیست. اینکه چه تصمیمی میگیری به خودت مربوطه ولی همه‌ی جوانب رو در نظر بگیر
جداً نمیدانست بابت بازگو کردن این حقایق از او متنفر شود یا تشکر کند، مغزش فلج شده بود!
لوریانس– من یه بخشی از عمرمو بین انسانها زندگی کردم و بخش دیگه‌ای رو در جنگل وحشی. یچیز مشترک تو تموم این دنیا وجود داره و اون اینه که احساسات به تنهایی زندگی رو پیش نمیبرن. منطقی فکر کن کرالن. اجدادت نسل به نسل این مردم رو سلاخی کردن، پدرت زمینای اونارو گرفت و حالا آینده‌شون بستگی به تصمیم تو داره.. منطقی باش و نه به امروز و فردا، بلکه به بیست سال دیگه فکر کن.. به زمانی که تائوس پیر میشه و جانشینی نداره.. اونموقع اونقدر احساس گناه میکنی که دیگه چیزی از عشق یادت نمیمونه. فکر میکنی اونموقع هنوزم تائوس همینجوری نگات میکنه؟ نه کرالن، دنیا بی‌رحم تر از این حرفاست
انگار کسی قلبش را در مشت میفشرد، سینه‌اش از این غم درد گرفته بود. بازهم زندگی روی سختش را به او نشان میداد و انگار این تازه شروعه کار بود!
لوریانس– مثل اینکه دارن میان
خط نگاه لوریانس را دنبال کردو تائوس را دید که در کنار رمبیگ بسمتشان پیش می آمد. بلافاصله با دیدن قدو بالای او بغض کردو قلبش لرزید، چقدر او را دوست داشت! مثل پاره‌ای از تنش، مثل روشنی چشم، مثل نفس! حس میکرد مرگ و زندگی‌اش به عشق تائوس گره خورده و مدام از خود می پرسید چطور باید راضی شود که او را به دیگری… پلکهایش را برهم فشرد و سینه‌اش تیر کشید. حتی نمیتوانست به چنین چیزی فکر کند!
تائوس– روزبخیر! امیدوارم خیلی دیر نکرده باشم
لوریانس مثل همیشه که احترام ویژه‌ای نسبت به تائوس قائل بود از جا برخاست و سرش را کمی بسوی او خم کرد
لوریانس– همه چیز مرتبه؟
رمبیگ از کنار تائوس گذشت و بسوی لوریانس آمد، تائوس نیز لبخند زدو پاسخ داد:
تائوس– مشکل جدی نبود، چن تا ماهیگر شهری که حوالی رودخونه چادر زدن
به کرالن که هنوز روی چمنها نشسته و درواقع رمق برخاستن نداشت نگریست و پرسید– بریم عزیزم؟
کرالن نفس عمیقی کشید تا روی صدا و رفتار خود مسلط باشد و سپس گفت– اشکالی داره یکم دیگه بمونیم؟
تائوس– نه. چه اشکالی؟
سپس رو کرد به لوریانس و رمبیگ و گفت– شما میرین؟
لوریانس دست بر گردن رمبیگ انداخت و پاسخ داد– اومده بودم با کرالن صحبت کنم، دیگه کارم تموم شد
پس از یک خداحافظی کوتاه لوریانس و رمبیگ از آنجا دور شدند و تائوس درحالی که یک سمت کرالن می نشست پرسید– موضوع خاصی بود؟
جای اینکه مثل قبل بنشیند و به درخت تکیه بزند، روی چمن‌ها دراز کشید و سرش را بر پای کرالن گذاشت. چشمش به چشمان سیاه عقابی تائوس گره خورد و به او لبخند زد. صورت او را که میدید بی‌اختیار دلش غنج میزد! دستش را با ملایمت بر موهای سیاه او کشید و زیر لب گفت–..تائوس؟..
تائوس دستو پایش را با آرامش بر چمنها رها کردو همانطور که توسط کرالن نوازش میشد پلکهایش را بست:
تائوس–..هوم؟
کرالن– اشکالی داره ازت بپرسم.. مادرت چطور مُرد؟
تائوس که انتظار نداشت در چنین روز بانشاط و با چنین شرایط مطلوبی این سوال از او پرسیده شود دوباره چشم گشود و به صورت کرالن نگریست:
تائوس– چرا میپرسی؟
دلش گرفته بود، همین که داشت روحیه‌اش را پیش چشم تائوس حفظ میکرد و همان وسط زار نمیزد خود تلاش بزرگی می طلبید! خود را باره دیگر وادار به لبخند زدن کرد و گفت– فقط میخوام بدونم. همیشه میخواستم بدونم.. ولی تو هیچ وقت نگفتی
تائوس چند لحظه‌ای در سکوت باقی ماندو بعد همانطور که دست نوازشگر کرالن را مماس با صورتش نگه میداشت گفت– اون تو جنگ کشته شد.. درواقع، مرگ چندان راحتی نداشت.. ده تا کماندار باهم بهش تیراندازی کردن..
نفسش را با پس از مکثی کوتاه بیرون دادو سپس زیرلب گفت:
تائوس– ..درست جلوی چشمم بود..
کرالن– یکی از اون جنگایی که پدرم راه انداخت درسته؟
پس از پرسیدن این سوال سکوتی طولانی بینشان به جریان در آمد، کرالن پاسخ سوال خود را میدانست و تائوس که پیدا بود نمیخواهد او را ناراحت کند سکوت کرده بود
کرالن– ..چرا ازم متنفر نیستی؟
این را گفت و اشک در چشمانش دوید. پادشاه مادر تائوس را پیش چشمانش سلاخی کرد، او را اسیر گرفت و ۱۲ سال در قصر زندانی نمود، حتی نگذاشت پدرش را در واپسین لحظات پیش از مرگ ببیند و با این همه تائوس همیشه برای پسر چنین پادشاهی یک دوست و پشتیبان واقعی بود
تائوس به او لبخند زد، دستش را کمی بالا آورد و همانطور که با ملایمت سرانگشتانش را بر گونه‌ی او می کشید گفت:
تائوس– اولش بودم.. از شهر و هرچیزی که به خانواده‌ی سلطنتی مربوط میشد متنفر بودم. پدرت دستمو گرفت و منو راست آورد پیش تو.. پیش یه بچه‌ی پنج ساله‌ی دست و پا چلفتی که چشمای درشت سبزش تو صورت روشنش برق میزد.. از همون اولش تا اومدی یه قدم به سمتم برداری گوشه‌ی ردا زیر پات گیر کردو خوردی زمین..
به یاد اوردن این خاطره لبخندش را پررنگتر کردو او را به خنده انداخت. آوای بم خوش اهنگ خنده‌ی ارامش که آن سینه‌ی گرم مردانه را کمی تکان داد باعث شد قطره‌ای از کنج دل کرالن چکه کند و حسرتش را بیشتر!
تائوس– با خودم گفتم ای خدا این قراره دشمن من باشه؟!
دست تائوس را که درحال ور رفتن با سمت راست گونه‌اش بود گرفت و لبش را بر انگشتان او گذاشت
تائوس– تو پاک بودی.. هنوزم هستی.. پاکی هیچ اثری از تنفر باقی نمیذاره آلن. من هیچ وقت تورو بابت کارای پدرت و اجدادت مقصر ندونستم. چون این واقعا تقصیر تو نیست، نقشی تو هیچکدومش نداشتی
کرالن هنوز دست او را مماس با لبش نگه داشته بود، درواقع می ترسید اگر آن را از خود جدا کند چانه‌اش بلرزد و گریه‌اش بگیرد.
تائوس– نگفتی چرا اینچیزارو پرسیدی؟..
پاسخی نداد، فکرش مشغول بودو ابتدا توجهی به تائوس نداشت تااینکه گرمی مطبوعی سبک و نرم کنار نافش نشست، نگاهش را که پایین آورد دید تائوس سرش را بسوی شکم او چرخانده و آنجا را از روی لباس بوسیده. باز به کرالن لبخند زدو گفت– حواست کجاست بچه؟
لبخند دردمندی زدو درپاسخ گفت–.. حواسم.. حواسم به اینه که چرا اینقدر دوسِت دارم..
تائوس بلافاصله با لبخندی پررنگ، دندان‌های ردیفش را بیرون انداخت و گفت– بس که جذابم!
به ساعدش تکیه زدو آرام بسوی صورت کرالن بالا آمد، نفس گرمش به گریبان او خورد و عطر خوش آشنایش دلپذیرتر از نسیم بهاری در مشامش پیچید
ابتدا بوسه‌ی نرمی بر چانه‌ی کرالن زدو بعد لب او را مکید، آرام و عمیق به اینکار ادامه داد و درحالی که به بالا و پایین لب کرالن زبان می زد کم کم بازوی ازادش را پشت کمر او فرستاد. قولی را که به تائوس داده بود به یاد داشت، میدانست که از حالا بی‌صبر همین است و میخواهد به نوعی عطش خود را نشان دهد. اینبار بدون لج و بهانه بدن مردانه‌ی او را بغل گرفت و بخودش فشرد، لبش را پس کشید و پس از اینکه گونه و کناره‌ی پیشانی او را بوسید با مهربانی درگوشش گفت– برگردیم، حتماً که نباید شب باشه
تائوس بازویش را دور او تنگ کردو پس از اینکه نفس صدادارش را بیرون داد گفت– ببین.. حالا من یچیزی گفتم.. اگه خوشت نمیاد اصرار نمیکنم که..
بوسه‌ی دیگری بر موهای او زدو حرفش را برید– نه، میخوام امتحانش کنم
پیش از این شک داشت ولی حالا مطمئن بود، میخواست پیش از اینکه چیزی بینشان خراب شود ذره ذره‌ی او بچشد و نوازش کند. دستش را گرفت و باهم بسمت قبیله برگشتند، تائوس با او حرف میزد و کرالن با لبخند پاسخش را میداد. سعی داشت آن روز زیبا را برای تائوس خراب نکند ولی درواقع قلبش در آتش میسوخت! بغض از زیر گلویش کنار نمی رفت و هیچک یک از لبخندهایش به عمق نمی رسید
از میان مردم گذشتند و به چادر برگشتند، پایشان که به داخل رسید تائوس دست او را فشردو نفسش را طور خاصی بیرون داد
تائوس‌– .. رسیدیم!
کرالن نیمرخ مشتاق او را که به رخت خوابشان دوخته شده بود از نظر گذراندو برای اینکه کمی سر به سرش بگذارد گفت– خب که چی؟
لبخند بر لب تائوس خشکید و مثل شکست خورده ها به کرالن نگریست:
تائوس– نگفتم میزنی زیرش!
دلش نیامد بیشتر از این او را بازی دهد، درحالی که بسوی رخت خواب قدم برمیداشت دست او را کمی کشید و با خود همراه کرد
کرالن– فقط امیدوارم خرابکاری نکنم
پس از اینکه به تشک رسیدند کرالن از او لب گرفت و در همین حین کمی سینه‌اش را به عقب هل داد تا دراز بکشد. اینبار میخواست خودش بر او غالب باشد، درواقع آنقدر از حرف‌های لوریانس شوکه و غمگین بود که هیچ شهوتی در خود حس نمیکردو تنها هدفش این بود که تائوس لذت ببرد
تائوس کمی از بی‌پروایی او متعجب شد ولی چیزی نگفت چراکه از این بی‌شرمی شهوتناک خوشش می آمد. پیراهن تائوس را از روی سینه بالا زدو درحالی که خودش را روی بدن او می کشید شروع به بوسیدنش کرد. جای جای پوست سینه‌ی او را بین لبهای کلفتش فشرد و به نوک سینه‌اش زبان زد
تائوس داغ و ملتهب بود و نفس‌های نامنظمش عضلات سینه و شکمش را منقبض میکرد
صدای نفس‌هایش، گرمایش و حرکات بی قرار عضلاتش همه پیش چشمان کرالن بی نهایت زیبا بود و شیفتگی‌اش را دو چندان میکرد..
تائوس–.. آخ بچه.. بدجوری عاشقتم..
این را درحالی گفت که نفسش در سینه گره خورده بود و انگشتانش را آرام لای موهای کرالن فرو میبرد
لبهایش را بر دوسمت پهلوی او کشید و اطراف نافش را با زبان نوازش داد، حالا که او خلع سلاح شده و همانطور زیر بوسه‌ها و نوازش‌های کرالن نفس نفس میزد، آنقدر آرام و پرنیاز بنظر می رسید که عشق و علاقه‌ی او را دوچندان میکرد
با ملایمت ادامه دادو درحالی که به زیر شکم او لب میزد دست بر شلوارش برد، استرس نداشت، آنقدر غمگین بود که استرس در میانش گم میشد!
ذهنش درگیر حرفهای لوریانس، جانشینی و مرور خاطرات تلخ و شیرینش با این مرد بود..
« تائوس– ‌میگم قربونت بشم بچه! یعنی برات میمیرم، همون معنی رو میده ولی یکم شدیدتر!.. حالا فهمیدی چی میگم؟ »
شلوار را کمی پایین کشید و عضو او را به آرامی بیرون آورد، سفت و داغ بود. قطور و مستحکم از بین رانهایش راست شده و در قله به سرخی می گرایید
تائوس–.. آلن..
سرش را کمی بلند کردو به چشمان بی قرار تائوس نگریست:
تائوس– .. گازم نگیری.. دندون بزنی چشمم سیاهی میره..
به نگاه ملتهب و لحن شهوتناک او لبخند زدو پیش از اینکه شروع کند به سوی صورت او خیز برداشت، برای لحظاتی از نزدیک به چشمان سیاه مست و نفس‌های پرحرارتی که از لای لبهای پررنگش می وزید نگریست، گونه‌ی او را با ملایمت بوسید و بالحنی پرمهر گفت– .. حواسم هست.. درسته که بی‌تجربه‌م ولی اونقدر دوسِت دارم که هیچ وقت امکان نداره بهت صدمه بزنم..
این را گفت و سپس به ارامی لبهای تائوس را مکید، بی اختیار خلوتهای گرمشان را به یاد می آورد، تمام لحظات نابی که برای اولین بار با او تجربه کرده بود
« تائوس– از هرچی شراب مست‌کننده‌تر.. تو منو مست میکنی.. انگار دارم با یه فرشته عشقبازی میکنم..»
تائوس لبهای او خیس کردو در همین حین دکمه‌های پیراهن او را گشود، وقتی سینه‌های گردو سپید کرالن بیرون افتاد لبهای او را رها کردو یک دل سیر به سینه‌هایش نگریست. کرالن نیز در رفتارش آرامش و صبر بخرج می داد تا تائوس را از هرآنچه میخواهد سیر کند. وقتی دوباره به عقب برمیگشت از بدن تائوس فاصله‌ی چندانی نگرفت و به این ترتیب عمداً عضو او را از لای سینه‌های خود گذراند
مردانگی قطور و آتشینش بین سینه‌های نرم او مالیده شدو نفس تائوس را که شاهد این ماجرا بود حبس کرد!
پس از آن کرالن حواسش را به عضو او جمع کرد، ذره‌ای تردید نداشت، با صبر و حوصله از پایین شروع کردو بدون اینکه برایش چندش آور باشد بوسید و زبان زد. چرا باید چندشش میشد؟ این قسمتی از تائوس بود، قسمتی از زندگی‌اش! نوک زبانش را بر رگ برجسته‌ای که از انتهای عضو او بسمت قله منشعب میشد نشاندو روی همان خط آرام تا بالا نوازش داد
آه شهوتناک ملاحضه‌گرانه و آرامی از بین نفس‌های صدادار تائوس رها شد و قلب کرالن را لرزاند..
کم کم تمام دیواره را به لبهایش مالید، انگار عضوش لحظه به لحظه داغ‌تر و پرخون‌تر میشد! شک داشت که بتواند آن را در دهانش جا کند ولی با احتیاط امتحانش کرد، ابتدا قلّه را کمی بین لبهایش فشرد و با زبانش خیس کرد، اینکارش برای لحظه‌ای تائوس را از خود بی خود کردو باعث شد موهای او را در انگشتانش مشت کند، سرش را بلند کردو رو به تائوس گفت:
کرالن– ..اگه موهامو بکشی که نمیتونم..
تائوس بلافاصله دستش را به نشانه‌ی تسلیم عقب بردو نفس زنان گفت– ببخشید.. ببخشید!..ادامه بده..
دستش را از سمت راست کمر تائوس بر تشک گذاشت و برای اینکه هم هیجان او را کنترل کند و هم به او محبت نشان دهد گفت:
کرالن–.. دستتو بده به من عزیزم..
تائوس که بی تاب ادامه‌ی کار بود دست به دست کرالن دادو او نیز کارش را از سر گرفت. با عضو تائوس مثل چیز ظریف شکننده‌ای رفتار میکرد، مثل چیزی باارزش، چراکه به هرحال این به احساسات تائوس مربوط میشد و کرالن میخواست به او عشق و آرامش بدهد
علیرغم اینکه قطور بود آن را با احتیاط به دهان خود فرستاد، لبهایش دور عضو تائوس حصار شدو دست کرالن را در دست خود فشرد
« تائوس– چقدر شیرینه که بچمو توی شکم تو تصور کنم..»
به هیچ طریقی نمیتوانست ذهن خود را فکر کردن به آینده صاف کند. او حالا عضو تائوس را در کام خود نوازش میداد، واقعا قرار بود خود را قانع کند که زن دیگری با تائوس خلوت کند و او را در این حال ببیند؟ زن دیگری او را ببوسد، در آغوش بگیرد و لحن خوش آهنگش را در حین آه کشیدن بشنود؟ این خلوت و این لذت فقط متعلق به همین دو نفر بود چطور می توانست شخص دیگری را به آن راه دهد؟
« تائوس–.. آلن قلب منم گاهی میشکنه.. تو چشمام نگاه کن و بگو ما دوتا تو این دنیا جز همدیگه کی رو داریم؟.. واقعا کی رو داریم؟ »
اگر آن زن قلب او را می شکست، به قدر کافی دوستش نمیداشت و او را درک نمیکرد چه؟
« تائوس– هیچ وقت حالم خوب نبود.. هیچ وقت!.. ولی اینو به هیچکس نتونستم بگم، چون همه میخواستن آخرین بازمانده‌ی میروتاش رو قوی و مغرور ببینن..»
انگشتان دست تائوس را بین انگشتان دست خود نوازش میداد، عضو او را کمی بیشتر به عمق دهان خود هل داد، نمیخواست در اینکار زیاده روی کند چون ممکن بود عق بزند یا او را گاز بگیرد به همین خاطر بیشتر احتیاط میکرد و آرام پیش می رفت
« تائوس– .. گفتی همیشه همراهمی.. هرجوری که باشم.. هرکاری که بکنم.. حالا.. میتونی ثابت کنی؟ »
بغض کرد آنهم در چه شرایطی. عضو او را آرام از دهانش درآورد تا بغضش را فرو بدهد و خود را جمع و جور کند
تائوس‌– .. آلن اگه نمیتونی.. خودتو اذیت نکن..
این را گفت ولی از لحن و نفس زدن هایش کاملا پیدا بود که دلش میخواهد ادامه دهد و البته که کرالن نمیخواست او را در این حالت رها کند
پس از مکثی کوتاه کارش را از سر گرفت و برای اینکه این وقفه را جبران کند ابتدا کمی نوک عضو او را مکید. میدانست که قطعا او قبلا چنین چیزی را تجربه کرده، در همان حرمسرا! با به یاد اوردن نیامی دلش بهم پیچید و قلبش فشرده شد، او که حتی پیش از ازدواجشان نمیتوانست رفت و آمد تائوس به حرمسرا را تحمل کند چطور میخواست با زن دیگری کنار بیاید؟!
بی‌قراری تائوس کمی بالا گرفت و کرالن نفسش را حبس کرد تا بتواند عمیق‌تر ادامه دهد، میدانست دیگر چیزی نمانده و فقط باید کمی دیگر تحمل کند
تائوس در این لحظات آخر مراعات را کنار گذاشت و درحالی که کمرش کمی بسمت بالا منقبض شده بود اینبار با دست چپ موهای کرالن را مشت کردو سر او را به عضو خود فشرد. کم کم داشت سخت میشد، نمیتوانست نفس بکشد و چون تائوس راه عقب رفتن به او نمیداد دیگر چیزی تا عق زدن نمانده بود
بااینحال این لحظات زیاد طول نکشید، مایع داغ و غلیظی به انتهای گلویش پاشیده شدو مشت حریصانه‌ی تائوس از موهایش شل شد
او همه‌ی آن مایع را به دهان کرالن ریخته بود و حالا بوی خاصی در مشامش میپیچید، سرش را با احتیاط عقب کشید و چون آن مایع انتهای گلویش بود بدون اینکه بخواهد همه‌اش را یکجا قورت داد!
تائوس ضربه‌ای به پیشانی خود زدو درحالی که هنوز نفس نفس میزد و از طرفی خنده‌اش گرفته بود گفت–.. متاسفم!.. یهویی شد..
ابرویش را بسوی تائوس کج کردو گفت– حتماً باید خودتو یجای من خالی کنی آره؟
تائوس نفس عمیقی را فرو داد و با لذت و آرامش بیرون فرستاد، پیدا بود که از همه چیز راضی بوده و حالا مثل همیشه پس از ارضاء شدن استراحتی کوتاه میخواست
تائوس– امیدوارم اذیتت نکرده باشم.. ولی.. تو یجوری انجامش دادی انگار آخرین باره!..
همانطور که کنار کمر تائوس نشسته بود و به لب خیس خود دست میکشید او را برانداز کرد، قد بلند و بدن ورزیده‌ی قشنگش، پیراهنی که تا سینه بالا رفته و عضوی که هنوز بیرون بود، تائوس با خستگی نفس میکشید و هنوز دست کرالن را در دست داشت
چرا او نمیتوانست فرزند این مرد را بدنیا بیاورد؟ چرا این حس شیرین باید نصیب دیگری میشد؟ چطور میخواست ذره ذره مایل شدن او به زنی دیگر را ببیند و زنده بماند؟
چانه‌اش لرزید و عاقبت به گریه افتاد، تائوس نگاهش به سقف چادر بود و کرالن درحالی که اشک‌هایش پیوسته جاری میشد سرش را پایین گرفت تا او گریه‌اش را نبیند
بغض با سرسختی خود را به کنج گلوی او میفشردو انگار میخواست گریه‌اش را شدیدتر کند، جگرش از غصه میسوخت و از همین حالا با فکر کردن به ازدواج دوباره‌ی تائوس نفسش بند می آمد
تائوس–..هی آلن .. چی شده؟..
بلاخره او را دید و انقدر برایش غیرمنتظره بود که مبهوت ماند! به ساعدش تکیه زدو درحالی که بسمت او بلند میشد با دستپاچگی گفت:
تائوس– ..آخه.. من که بهت گفتم مجبور نیستی اینکارو بکنی..
دست دیگرش را بسمت شلوارش برد تا آن را بالا بکشد و تمام مدت نگاهش به صورت خیس از اشک کرالن بود
تائوس-.. چون موهاتو گرفتم ناراحت شدی؟.. یچیزی بگو.. متاسفم آلن نمیخواستم..
کرالن مچ دست او را پیش از اینکه عضوش را به شلوار بفرستد گرفت و درحالی که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان می داد گفت:
کرالن– .. نه.. چیزی نیست..

تائوس– پس چرا گریه میکنی؟؟
به چشمان سیاه تائوس که حالا با عذاب وجدان به او دوخته شده بود نگریست و موج جدیدی از اشک در چشمانش جوشید:
کرالن– ..من فقط.. فقط خیلی دوسِت دارم..
تائوس مکثی کردو سپس با حالتی که پیدا بود هنوز قانع نشده گفت– این گریه داره؟
کرالن لبش را گزید و درحالی که سعی داشت بغضش را قورت دهد دوباره به آرامی او را برای دراز کشیدن هل دادو گفت– چیزی نیست تائوس.. بخواب..
تائوس از خواسته‌ی او تبعیت کرد ولی هنوز از این گریه‌ی ناگهانی شوکه بود و با سردرگمی گفت– آخه یعنی چی..
کرالن پاسخ او را نداد، برخاست و همانطور که بسمت کوزه‌ی آب میرفت فین فین کنان گفت– صبر کن، باید تمیزت کنم.. تفی شدی..
کمی آب و دستمال تمیز لطیفی برداشت، عضو تائوس را از تف‌مالی خود پاک کردو درحالی که تمام مدت اشک می ریخت آن را به آرامی به شلوار برگرداند، پیراهن تائوس را پایین کشید و مرتب کرد، چکمه‌هایی را که بخاطر عجله و هیجان نکنده بود از پایش درآورد و تمام مدت تائوس شوکه و سردرگم به کارهای او می نگریست
بلاخره وقتی کارش تمام شدو کنار تائوس دراز کشید او نتوانست بیش از این سکوت کندو گفت:
تائوس– محض رضای خدا یچیزی بگو!
کرالن بسوی او چرخید و همانطور که در اغوشش فرو می رفت گفت– چیزیم نیست.. زیادی عاشقتمو دارم دیوونه میشم..
نباید بیشتر از این گریه میکرد، حس خوب و لذت تائوس را تحت تاثیر قرار داده بود! بازوان قوی‌اش را دور کرالن حلقه کردو او را آرام روی سینه‌ی خود کشید، درحالی که پشت کمرش را با ملایمت مالش میداد بوسه‌ای روی موهایش زدو زیرلب گفت:
تائوس–.. ولی مطمئنم یچیزیت هست..
کرالن از روی لباس سینه‌ی او را بوسیدو زمزمه کرد– ..بیشتر بغلم کن..
تائوس بازوانش را دور او تنگتر کردو کرالن چشمانش را بست:
کرالن– .. بگو دوسم داری..
تائوس او را حتی بیشتر از قبل به خود فشردو پس از اینکه بوسه‌ای طولانی برموهایش زد گفت:
تائوس— دوسِت دارم عزیزم.. نفسِ شوهرتی..

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

روهل را از این سمت آغوشش به سمت دیگر سوق دادو درحالی که همقدم با سیمات بسوی محلی خلوت‌تر پیش می رفت گفت– ولی انگاری خوابش میاد

روهل حالا سه ماهه بود و روز به روز شیرین‌تر میشد، چشمهای درشت سیاهش در زمینه‌ی پوست گندمگونش برق میزد و لپ‌های پرآبش از دوسمت صورت آویزان بود. کرالن و سیمات خیلی از اوقات را باهم می گذراندند و به همین خاطر او حالا دیگر به راحتی کودک را بغل میکردو حتی گاهی میخواباند
سیمات که بخاطر جهت مستقیم تابش خورشید چشمانش را کمی باریک کرده بود گفت– بایدم اینطور باشه تموم دیشب نذاشت هیچکدوممون بخوابیم.. شیگا که کم مونده بود فرار کنه!
کرالن شانه‌ی ظریف کودک را به ارامی مالش دادو گفت– مثل اینکه پیش بینی شیگا درست بود و دخترت مثل بچگی خودت بازیگوشه
سیمات چشمانش را قاب چرخاندو با خنده گفت– از قرار معلوم همینطوره
کم کم روهل لپ نرمش را بر شانه‌ی کرالن گذاشت و درحالی که پشتش نوازش میشد ارام گرفت.
سیمات– گفتی میخوای یچیزی ازم بپرسی
کرالن که نگاهش به چمنزار پیش رویش بودو آرام قدم میزد گفت– راستش یک ماهه که میخوام بپرسم.. ولی آسون نیست
سیمات درحالی که نوار پریشان در نسیم موهایش را پشت گوش می فرستاد به نیمرخ او نگریست و گفت– مشکلی پیش اومده؟
ابتدا نتوانست پاسخی بدهد، با اینکه یک ماه تمام با خود کلنجار رفته و هر راهی را بررسی کرده بود هنوز هم تردید داشت. لب و بینی‌اش را با گریبان ظریف و معطر روهل مماس کردو پس از اینکه او را بوسید گفت– .. تو این دختره.. آلارین رو میشناسی نه؟..
سیمات که حواسش به کرالن بود سری به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت– آره میشناسم، چطور مگه؟
درحالی که کم کم به حاشیه‌ی یک مزرعه‌ی ذرت می رسیدند و از همان خط به قدم زدن ادامه میدادند پرسید:
کرالن– هنوزم همه‌ی خواستگاراشو رد میکنه آره؟
سیمات پس از وقفه‌ای کوتاه با حالتی معذب گفت– .. ام.. خودت که میدونی.. اون قبلا یه قراری با تائوس داشت و خب یجورایی انگار..
جمله‌اش را ادامه ندادو بعد منظورش را در مسیر دیگری کشید تا به کرالن برنخورد– هیچ قول و قرار جدی بین اونا نبود، فقط بزرگترا باهم حرف زده بودن.. چی بگم.. حالا چرا در اینباره پرسیدی؟
کرالن نیمرخ سیمات را از نظر گذراندو گفت– اون چجور آدمیه؟ شناختی ازش داری؟.. یا بنظرت دختری مناسب‌تر از اون تو قبیله هست؟
سیمات– چیزای عجیبی میپرسی!
کرالن نفسش را چون آهی بیرون دادو با یأس گفت– خودت میدونی سیمات.. میدونی که چرا میپرسم
قدم‌های سیمات کم کم سست شدو کرالن نیز از سرعتش کاست، پس از اینکه هردو ایستادند با اکراه بسوی سیمات چرخید و دید که صورت او هم در سایه‌ی یأس افتاده
سیمات– ..جداً.. میخوای اینکارو بکنی؟..
کرالن–.. چاره‌ی دیگه‌ای دارم؟
این را با صدایی گرفته گفت ولی درواقع انگار داشت نقص و ناتوانی‌اش را فریاد میزد. سیمات چند لحظه‌ای به او خیره ماندو سپس نگاهش را به زیر انداخت، نفس عمیقی کشید و سپس با ناراحتی گفت:
سیمات– این قضیه‌ی جانشینی… راستش.. منو مامان میدونستیم که آخرش به این نتیجه میرسی..
باز لحظه‌ای مکث کردو سپس طوری که انگار تمام انرژی و نشاط خود را با شنیدن حرف کرالن از دست داده گفت– میدونی.. در اینباره نمیشه کسی رو مقصر دونست.. نه تو.. نه تائوس.. نه مردم.. انگاری سرنوشت مقدر کرده
کرالن زهرخندی زدو گفت– نه سیمات، اتفاقا مقصر واقعی کاملا مشخصه و اون اجداد طمعکار من هستن.. تاوانشم خودم دارم پس میدم..
باره دیگر سرشانه‌ی کوچک روهل را بوسید و درحالی که تپش‌های تند و ظریف قلب او را در بدن نرم و لطیفش حس میکرد ادامه داد:
کرالن– از این گذشته، تو این مدت هربار به تائوس نگاه میکردم و با خودم میگفتم اون سالم و کامله.. حتی اگه قضیه‌ی جانشینی مطرح نبود اون حق داشت که بچه داشته باشه..
به چشمان سیمات نگریست و دید که از جوشش اشک برق میزند، بااینحال گریه نکردو پس از اینکه بغضش را قورت داد گفت:
سیمات– تو داری گذشت بزرگی در حق این مردم میکنی.. از خدا میخوام که بهت صبر بده
کرالن نمیخواست در چنین مرحله‌ای سست شود، پیش از اینکه بغض سیمات در او اثر کند دوباره قدم زدن را آغاز کردو گفت– به سوالم جواب ندادی
سیمات که پیدا بود هنوز تحت تاثیر تصمیم کرالن است با صدایی آرام پاسخ داد– اون یک سال از من کوچیکتره.. ۱۹ سالشه.. جدا از زیبا بودنش، دختر آروم و مهربونیه.. درواقع اینجوری بهت بگم که نمیشه ایرادی ازش پیدا کرد
باز همان حس تنفر در درونش لولید و ذهنش را بهم ریخت. نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرامش و منطقی را که در این یک ماه به خود تحمیل کرده بود باز پروری کند. نباید بیهوده استحکام خود را از دست میداد و ضعیف میشد، لحظاتی در سکوت گذشت و سپس از آنجایی که نسبت به سیمات احساس صمیمیت و نزدیکی میکرد گفت:
کرالن– راستشو بخوای.. خودم اصلا ازش خوشم نمیاد. من همیشه میدونستم اون عاشق تائوسه.. ولی خب.. تو این مدت سعی کردم اجازه ندم احساساتم رو عقل و منطقم تأثیر بذاره. با خودم گفتم حالا که این ازدواج بلاخره باید اتفاق بیفته.. بهتره اون شخص کسی باشه که نسبت به زندگی تائوس دلسوزه. نه اینکه فقط به مقام و منصبش طمع کنه..
خودش شخصاً یکبار به آلارین هشدار داده بود که فکر تائوس را از سر بیرون کند و حالا غرورش را زیر پا می گذاشت، این بسیار دشوار بود ولی مصمم بود که شایسته‌ترین شخص را برای متولد کردن جانشین تائوس پیدا کند، روزها بفکر فرو رفت و هربار به این نتیجه رسید دلیل اصلی تنفرش نسبت به آلارین این است که خودش هم میداند او واقعا دختر کامل و از هرلحاظ شایسته‌ایست
کرالن– اون دختر.. به هرحال هرچی که هست.. تو این مدت ثابت کرده واقعا به تائوس..
جمله‌اش را کامل نکرد، بر زبانش نمی چرخید که چنین چیزی را اعتراف کند
سیمات– میفهمم.. لازم به هیچ توضیح بیشتری نیست
لحظاتی در سکوت گذشت، درحالی که کم کم به انتهای مرتع می رسیدند نفس عمیقی کشید دوباره به قدم‌هایش چشم دوخت:
کرالن– .. من نمیدونم چطور اینکارو بکنم، هنوز با تائوس حرف نزدم.. باید به چن تا بزرگتر بگم نه؟.. افراد زیادی رو اینجا نمیشناسم

سیمات که پس از شنیدن تصمیم کرالن بسیار مأیوس و معذب بنظر می رسید پاسخ داد:
سیمات– بهتره به تاکورا و یاکوب بگی.. اونا بین مردم نفوذ دارن، میدونم الان کجان
سیمات او را بسمت میانبری که به یکی از پیچ‌های رودخانه می رسید هدایت کرد. آن ناحیه برای جریان تند آب مثل فشار شکن عمل میکردو از همین رو صید ماهی را راحت‌تر میساخت. البته میروتاش ها در بهار که فصل تخم ریزی بود به ندرت صید میکردند ولی همیشه تعدادی در آن نهایه سرکشی میکردند تا مانع حضور احتمالی صیادان غریبه شوند
تاکورا و یاکوب را همانجا یافتند، کمی جلوتر از پیچ، در حاشیه‌ی آرام رودخانه ایستاده و به گفت و گو مشغول بودند
کرالن تاکورا را که گیس بلند سپیدی داشت می شناخت، اون همان شخصی بود که پیمان ازدواجش را جاری کرد. درباره‌ی دیگری پرسید و سیمات پاسخ داد:
سیمات– یاکوب نماینده‌ی یکی از پنج قبیله‌‌ی متحده. پدرشوهرمه.. اون مرد خوش قلبیه
پس از اینکه کمی پیش‌تر رفتند یاکوب و تاکورا متوجه حضور آنان شدند و بسویشان برگشتند. یاکوب بلافاصله پس از دیدن سیمات و کودکی که در بغل کرالن بود لبخند پررنگی زدو گفت– اینجارو ببین.. دخترای من اومدن
روهل که تاکنون در اغوش کرالن چرت میزد بطرز تعجب برانگیزی نسبت به صدای پدربزرگش واکنش نشان دادو هشیار شد، درحالی که بخاطر استخوان بندی ظریف و نرمش کمی تلو تلو میخورد از آغوش کرالن بسوی یاکوب چرخید و با یک لبخند شیرین لثه‌های بی دندانش را بیرون انداخت
یاکوب دستش را برای در آغوش گرفتن روهل دراز کردو در همین حین تاکورا رو به کرالن و سیمات گفت– برای قدم زنی اومدید؟ این مسیر طولانیه
سیمات سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه جناب تاکورا، با شما کار داشتیم… درواقع شاهزاده کرالن با شما کار داشت
یاکوت که سرگرم ناز دادن روهل بود گفت– ولی اینجور که پیداست نوه‌ی قشنگ من حسابی خوابالوده
سیمات– اومده بودم که شاهزاده رو به شما برسونم، خودم دیگه برمیگردم تا بچه رو بخوابونم
یاکوب برای چندمین بار موهای کم پشت روهل را بوسید و سپس درحالی که کودک را به مادرش تحویل میداد رو به کرالن گفت– مشکلی پیش اومده؟
کرالن چهره‌های جا افتاده و باتجربه‌ی آن دو را از نظر گذراندو گفت– نمیدونم شما اسمشو مشکل میذارید یا نه، ولی به چندتا بزرگتر احتیاج دارم
سیمات کودکش را دراغوش گرفت و پس از اینکه برای اخرین بار نگاهی به کرالن انداخت گفت– بعداً میبینمت.. خدانگهدار
کرالن سری بسوی او تکان دادو سپس دوباره به آن دو نگریست
کرالن– راستش درباره‌ی تائوسه، نمیدونم شما اطلاع دارید من نمیتونم بچه دار بشم یا نه
یاکوب در سکوت با نگاهش دور شدن عروسش را تعقیب میکرد و تاکورا نیز صبورانه به او گوش میداد. تا اینجای کار واکنش خاصی نشان نداده بودند و این ثابت میکرد که از نازایی او با خبرند
کرالن– مدتیه فکرم مشغول قضیه جانشینشه..
پس از بیان این جمله بلاخره یاکوب چشم از عروسش برداشت و به او نگریست. کرالن برای ادامه‌ی حرفش مردد ماند، حالا که میخواست در حضور آن دو چنین چیزی را مطرح کند آینده پررنگ‌تر از قبل پیش چشمانش نقش می بست
تاکورا– با تائوس در اینباره صحبت کردید؟
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– تائوس بهم گفت بچه نمیخواد، ولی از قرار معلوم این قضیه بزرگتر از خواست و اراده‌ی شخصیه و به تموم قبیله مربوط میشه
یاکوب نفس عمیقی کشید و پس از مکثی پر معنا گفت– پس اون گفته بچه نمیخواد. میشنوی تاکورا؟.. تابین کجاست که این روزا رو ببینه
در لحنش سرزنشی پدرانه داشت و هیچ بنظر نمی رسید در صدد تحقیر کسی باشد، تاکورا که با افکاری مشغول به چمنهای حاشیه‌ی رودخانه می نگریست گفت– میدونید شاهزاده کرالن، ما از وقتی بچه بودیم یاد گرفتیم که فقط برای خودمون زندگی نمیکنیم. این موضوع.. موضوع جانشینی خیلی برای مردم ما مهمه
کرالن سعی کرد با درک و منطق پیش برود و به همین خاطر گفت– اینو میدونم. بعلاوه مطمئنم که تائوسم میدونه.. اون الان بخاطر من کوتاه اومده ولی قطعا خودشم میدونه باید یکاری بکنه
یاکوب سری به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت:
یاکوب– ما همه مطلعیم که تائوس نسبت به شما علاقه‌ی زیادی داره، اتفاقا هرچی میگذره همگی بیشتر به انتخابش آفرین میگیم چون شما واقعا شخص قابل احترامی هستین و این البته هیچ ربطی به ولیعهد بودنتون نداره.. بااینحال اون باید عشق به همسرش و مسئولیتی رو که در قبال قبیله داره بدرستی مدیریت کنه. این وظیفه‌ی تائوسه
کرالن ضمن تایید حرف یاکوب، توضیح داد:
کرالن– اینکارو میکنه. مطمئنم که الان بخاطر این مسائل خیلی تحت فشاره چون میدونه باید یه جانشین داشته باشه و از طرفی نمیخواد دل منو بشکنه.. برای همین لازم بود من پیش قدم بشم.. به هرحال این آشفتگی و نگرانی بخاطر من ایجاد شده و بهتره خودم حلش کنم
سکوت کردو لحظه‌ای سرش را به زیر افکند، با تردید خود جنگید و پس از اینکه نفس عمیقی کشید دوباره سر بلند کرد تا مستحکم و راضی بنظر برسد و شک و تردیدی باقی نگذارد:
کرالن– .. با ازدواج مجددش.. درواقع.. مشکلی ندارم. به هرحال با چنین شرایطی مصلحت اینه
تاکورا و یاکوب بدقت رفتار او را زیر نظر داشتند، آنلحظه نگاه معناداری بین هم ردو بدل کردند و سپس یاکوب گفت:
یاکوب– شما انسان بزرگ منشی هستید شاهزاده کرالن
حال و حوصله‌ی تشکر و تعارف را نداشت، چه بسا بنظر نمی رسید آن دو هم دنبال تعریف و تمجید بیخود باشند
تائوس– ..آلن؟ تو هم اینجایی؟
هرسه سرشان را بسمت چپ چرخاندند و تائوس را دیدند که دستهایش را در جیب شلوار فرو برده و از حاشیه‌ی جنگل بسوی آنها می آید. تاکورا خطاب به او پرسید:
تاکورا— اونطرف خبری نبود؟
تائوس سری تکان دادو درحالی که حالا از ده قدمی‌شان پیش می آمد پاسخ داد– نه. همه چیز مرتبه
پس از اینکه به انها رسید کنار کرالن ایستاد و گفت– اتفاقی افتاده که اینجا جمع شدین؟
یاکوب در پاسخ به او گفت– همسرت اومد اینجا تا خیال مارو درباره‌ی قضیه‌ی جانشینی راحت کنه
مکثی طولانی ایجاد شدو سپس تائوس زیر لب گفت–..جانشینی؟..
یاکوب و تاکورا دوباره به کرالن رو کردند و سپس تاکورا با لحنی مطمئن گفت– از فهم و درک بالای شما سپاسگذارم شاهزاده کرالن، بقیه‌ی کارا رو بسپرید به ما
کرالن که تمام وقت میکوشید با تائوس چشم در چشم نشود آخرین جملات خود را خطاب به تاکورا و یاکوب بیان کرد:
کرالن–.. درباره‌ی اون شخص، من فکر میکنم آلارین مناسب باشه.. بااینحال شما اگه دختر شایسته تری رو سراغ دارید.. هرطور صلاحه عمل کنید
نگاه معذبش را بین آن دو گرداندو سپس به پشت چرخید تا از آنجا دور شود. امیدوار بود تاکورا و یاکوب موضوع را کامل به تائوس توضیح دهند و هیچ اصرار و انکار اضافه‌ای برای او باقی نماند بااینحال به محض اینکه چند قدم از انها فاصله گرفت متوجه شد تائوس پشت سرش می آید و اتفاقا نمیتواند بیشتر از این ساکت بماند
تائوس– این یعنی چی آلن؟
کرالن نایستاد و قدم‌هایش را تندتر کرد به همین خاطر عاقبت تائوس بازوی او را گرفت و بسمت خود چرخاند تا وادار به ایستادن شود
تائوس–..میخوای ترکم کنی؟؟
چشمان سیاه عقابی‌اش با حالتی شوکه به صورت او دوخته شده بود و طوری به کرالن نگاه میکرد انگار به او خیانت شده!
تائوس– مگه چیکار کردم؟؟.. گفتم که بچه برام مهم نیست چرا باید از هم جدا شیم؟!
حواسش نبود و بازوی کرالن را کمی محکم می فشرد، نگاهی به تاکورا و یاکوب که از کمی دور تر بسمت دیگری می رفتند تا آن دو را تنها بگذراند انداخت و سپس رو به تائوس گفت:
کرالن– مگه گفتم از هم جدا شیم؟؟
تائوس با حالتی که انگار هیچ سر از حرف‌های کرالن در نمی آورد بازوی او را رها کردو درحالی که خیره خیره نگاهش میکرد گفت–دیوونه شدی آلن؟
چشمانش را درقاب چرخاندو با کلافگی گفت:
کرالن– خیلی از لطفت ممنون تائوس. دارم خودمو میکشم که درکت کنم.. واکنشی عاقلانه‌تر از این نمیتونستی نشون بدی نه؟
تائوس دستانش را با حالتی که او را دعوت به سکوت میکرد مقابل خود بالا گرفت و گفت– خیله خب! یه لحظه صبر کن! پس داری میگی نمیخوای ازم جدا شی و از طرفی داری پیشنهاد میدی دوباره ازدواج کنم!
صدای آواز سینه‌سرخ و وزش نسیم در سکوت سنگین مابینشان لولید و سپس تائوس که مستقیماً به چشمان کرالن می نگریست پرسید:
تائوس– چی باعث شده فکر کنی میتونی یه زن دیگه رو تو زندگیمون تحمل کنی؟
کرالن نگاهش را از او گرفت و درحالی که نفسش را با کلافگی بیرون میداد برای چندمین بار گفت:
کرالن– چاره‌ی دیگه‌ای دارم؟
تائوس بلافاصله با لحنی حق به جانب پرسید— مگه تاحالا کسی حرفی بهت زده؟!
کرالن آهی کشید و درحالی که سرش را مأیوسانه تکان میداد گفت:
کرالن– الان نه.. ولی کم کم شروع میشه. الان هیچکس چیزی نمیگه، بگو ببینم دلیلش این نیست که شارومین و سیمات.. و چند نفری که از نازایی من باخبرن، دارن راز داری میکنن؟..
این را کم کم از زیر زبان سیمات بیرون کشیده بود، کسانی که از نازایی کرالن خبر داشتند این را نزد خود حفظ کرده و برای اینکه آشفتگی ایجاد نشود به اشخاص دیگری نگفته بودند.
آنلحظه هم تائوس علیرغم اینکه هنوز شوکه و ناباور بود نتوانست پاسخی بدهد و نگاهش را از صورت کرالن بسمت دیگری کشید
کرالن– تو فهمیده بودی پدرم از مشکلم خبر داره نه؟.. تائوس من باید این چیزارو از لوریانس میشنیدم؟ میخواستی بذاری همینجور مثل یه احمق زندگی کنم؟.. چند سالی بگذره و وقتی من خیالم راحت شده که نازا بودنم تأثیری تو زندگیمون نداره اونموقع قضیه‌ی میروتاش و عقابا رو بفهمم و شوک بزرگتری رو تحمل کنم؟.. چرا حقیقتو بهم نگفتی؟ چرا نگفتی وجود جانشین اینقدر تو این قبیله ضروریه؟ چرا جلوم ایستادی و بیخودی قسم خوردی که دیگه به داشتن بچه فکر نمیکنی؟..
تائوس قدمی از او فاصله گرفت و با صورتی درهم و صدایی خفه گفت– توروبخدا بس کن آلن.. یجوری نگام نکن انگار مقصرم!..
نفس عمیقی کشید و درحالی که یک دستش به کمرش بود و با دست دیگرش پیشانی‌اش را لمس میکرد، آشفته و ناچار گفت:
تائوس– تو اینهمه سختی تو زندگیت کشیدی.. چطور میتونستم اینچیزارو هم بهت بگم؟.. دیگه حتی خودمم نمیدونم چیکار کنم!
دستش را از پیشانی‌اش پایین اوردو ادامه داد– بعد سقط بچمون یک هفته‌ی تموم حرف نمیزدی و حتی تو چشمام نگاه نمیکردی.. جای خوابتو ازم جدا کردی مثل یه جنایتکار باهام رفتار میکردی تو همچین وضعی من چطور میتونستم اینچیزارو هم بهت بگم؟.. چند باری خواستم باهات حرف بزنم تا شاید یه راه حلی پیدا کنیم ولی ترسیدم مثل قبل بشی.. بهم حق بده!
از نگاه تائوس پیدا بود تمام فشار و دل‌مشغولی این مدت را بیرون ریخته است و حالا کرالن با دیدن چشمان آشفته‌ی او از خود شاکی میشد که چرا نتوانسته برای او سنگ صبور باشد و اوضاع را بیشتر برایش سخت کرده
تائوس– اگه هیچکس تو این دنیا نتونه درکم کنه، لاقل تو باید بتونی! تو باید بفهمی این خواست من نبود که وارث میروتاش باشم! ولی حالا شده.. میدونی آلن من عمو و پسرعمو داشتم، کسایی که هم خونم بودن و میتونستن جانشینم باشن.. ولی همشون تو اون جنگای فرسایشی به عمد کشته شدن. حالا تو بگو من چیکار کنم؟
سکوتی طولانی بینشان به جریان درامدو تائوس کم کم از تک و تا ایستاد. نفس دردمندش را بیرون دادو با ناچاری گفت– به خودم گفتم دستتو بگیرمو از اینجا بریم، فراموش کنیم کی هستیم و دیگران چه انتظاری ازمون دارن.. خیلی بهش فکر کردم آلن.. ولی چطور؟ چطور وقتی میدونم با رفتنم زندگی هزاران نفر آشوب میشه اینقدر بی مسئولیت باشم؟
سرش را پایین گرفت، درحالی که افکارش به هم گره خورده بود به چمنهای زیر پایش نگریست و سپس زمزمه کرد:
کرالن– پس حتی به این فکر کردی که باهم فرار کنیم
تائوس باکلافگی آهی کشید و نجوا کرد– آره..
بخودش آمدو دید لبخند میزند، حتی در این اوضاع هم ابراز علاقه‌ی تائوس قلب او را قلقلک میداد! به چشمان سیاه او که رنگ غم گرفته بود نگریست و عاشق‌تر از همیشه درحالی که لبخند میزد بغض کرد
کرالن– به این فکر کردی که به خاطر من.. از قبیله‌ت بگذری؟
اینبار نوبت تائوس بود که مأیوسانه سر به زیر بیندازد. کرالن آرام به او نزدیک شدو درحالی که به صورت غمگینش می نگریست با ملایمت بر سرشانه‌های عریضش دست کشید. تائوس هم مثل سیمات شده بود، بعد از شنیدن تصمیم کرالن جوری بود انگار تمام انرژی‌اش را به یکباره از دست داده. درواقع آنها سعی داشتند این حقیقت تلخ را از کرالن مخفی نگه دارند و حالا که میدیدند او در اوج ناچاری با آن مواجه شده تحت تاثیر قرار گرفته بودند
بوسه‌ی ارامی بر بالای سینه‌ی ستبر تائوس زد و پیشانی‌اش را به زیر گریبان او مماس کرد
تائوس– .. میخواستم خوشبختت کنم.. میخواستم جوری زندگی کنیم که تموم درد و رنج گذشته‌ت رو یادت بره..ولی حالا تورو هم شریک مشکلات خودم کردم
کرالن عطر گرم بدن مردانه‌ی او را به مشام فرستادو زمزمه کرد– اگه بعد از اینکه بچه دار شدی.. بازم همینقدر دوسم داشته باشی من خوشبختم
بوسه‌ی دیگری بر سینه‌ی او زدو سرش را بالا گرفت تا صورتش را ببیند، با سرانگشتانش گوشه‌ی بالا کشیده شده‌ی ابروی او را لمس کردو گفت:
کرالن– چرا همچین مردی نباید بچه داشته باشه؟.. من خیلی دوسِت دارم.. باید بجای خودخواه بودن به این فکر کنم که تو چجوری خوشحال‌تری.. اگه پدر بشی خوشحالی..
درحالی که اشتیاق تائوس را زمانی که خبر بارداری او را شنید به یاد می آورد بی‌اختیار لبخند زدو گفت:
کرالن– یا وقتی وروجکه بابا مدام تو دست و پات بچرخه.. بغلش کنی و با اون انگشتای کوچیکش موهاتو بکشه.. تو اینجوری خوشحال میشی نه؟
چشمان تائوس هنوز غمگین بود ولی لبخند مهربان کرالن بر صورتش متجلی شد و سپس بازوانش را دور او فرستاد، کرالن را بسمت آغوش خود سوق دادو سردر گریبانش فرو برد. او را محکم بخود فشردو درگوشش نجوا کرد– نمیذارم هیچی مارو از هم جدا کنه آلن.. تو همه چیزه منی
این را گفت و کرالن را حریصانه تا مرز خفگی به آغوش گرم و قوی خود فشرد..

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

تائوس– چرا آلارین؟
درحالی که به گذر جریان شفاف آب از لای انگشتان پایش می نگریست زیرلب گفت:
کرالن– چطور؟
تائوس بدون اینکه نگاه خیره‌اش را از نقطه‌ای نامعلوم در آنسوی رودخانه بگیرد گفت:
تائوس– تو از اون خوشت نمی اومد
روی تخته سنگی لب رودخانه نشسته و پاهایشان را در آب خنک آن انداخته بودند. آنقدر بی‌حوصله بودند و آنقدر افکار مغشوشی داشتند که ابتدا دقایقی طولانی در سکوت گذشت و عاقبت تائوس درباره‌ی آلارین پرسید
کرالن– دلیل برای انتخاب اون زیاده
تائوس– مثلا؟
کرالن به ارامی پاهایش را تکان داد تا با فشار جریان آب بازی کند و در همین حین گفت:
کرالن–.. به هرحال داریم اینکارو میکنیم که یه شخص ارزشمند بدنیا بیاد.. نباید سرسری باشه.. یه مادر لایق، یه پدر لایق.. و در نتیجه فرزند لایق. اون باید پسرتو بزرگ کنه، رفتار و منش و عشقی که برای تربیتش میذاره خیلی مهمه.. اون دختر میتونه اینکارو درست انجام بده
برای اولین بار در این دقایق تائوس سرش را بسوی او چرخاندو با حالتی پرسشگرانه به نیمرخش نگریست، کرالن همچنان به جریان آب می نگریست تا با او چشم در چشم نشود:
تائوس– ای خدا.. تو واقعا به اینچیزا فکر کردی؟
کرالن نیشخندی زدو گفت– بهم نمیاد؟
تایوس سری تکان دادو درحالی که رویش را دوباره بسمت رودخانه می چرخاند گفت– انگار با یه آلن دیگه طرفم.. چی به سر اون آدم لجوج اومد؟
کرالن نفسش را باحالتی ناچار بیرون دادو آهسته گفت– احتمالا دارم بزرگ میشم
باز سکوتی طولانی و آزار دهنده به جریان درآمد که حتی صدای شرشر آب و آواز پرندگان هم تاثیری بر آن نداشت. چند روزی بود که اوضاع به همین شکل می گذشت، آن دو دائم کنار هم بودند ولی اوقات زیادی را در سکوت و سردرگمی می گذراندند. کرالن اغلب اوقات سرش را پایین می گرفت، نمیخواست با نگاه های مردم مواجه شود، حالو حوصله‌ی دلداری شنیدن نداشت و چیزی غیر از نشستن و برخاستن درکنار تائوس نمیخواست. نمیشد گفت آرام است بااینحال سعی داشت آشفتگی و اضطراب را از خود دور کند، مصمم بود که اوضاع را درک کند و نسبت به سرنوشت و خوشبختی تائوس لجوج نباشد.
کرالن– اون کجا قراره زندگی کنه.. منظورم اینه که.. چادر مشترکتون..
تائوس که تاکنون در سکوت با تکه چوب کوچکی که در دست داشت ور می رفت زمزمه کرد– نمیدونم..
کرالن–.. تو چند شب پیش اون میمونی و چند شب پیش من؟
تائوس–..نمیدونم..
پوفی کشید و باز با جریان آب مشغول شد.
کرالن– که اینطور
از دور صدای شیگا به گوش میرسید که برسر کودکان بازیگوشی که جلسات تمرین جنگی را جدی نمیگرفتند فریاد میزد، پشت سرشان کمی دورتر، درست مثل هرروز زندگی جریان داشت و مردم شاداب بودند. بااینحال اگر کسی به آن دو می نگریست، ظاهرشان درست شبیه افراد شکست‌ خورده بود
تائوس–.. احمقانه‌ست
کرالن– چی؟
تائوس– همه چی
پای چپش را جمع کرد تا شلوارش را کمی بیشتر بالا بزند و مانع خیس شدنش شود:
کرالن– قراره مراسم خاصی برای ازدواج برگذار کنن؟
تائوس نیم نگاهی به او انداخت و گفت– دختره که هنوز جواب نداده
کرالن چشمانش را با حالت خاصی در قاب چرخاندو گفت– اون قبول میکنه، این همه سال منتظرت بوده.. خودتم میدونی که بخاطر تو همه‌ی خواستگاراشو رد میکنه
و بازهم سکوت. پایش را دوباره به آب خنک رودخانه فرستادو نگاهی به تائوس انداخت، باهمان تکه چوب ور می رفت و فکرش مشغول بود. آستین‌های تا زده‌ی پیراهن روشنش رگ‌های برجسته‌ی ساعدش را بیرون انداخته بود و موهای لَخت سیاهش روی سرشانه‌های عریضش برق میزد. صورتش مردد و گرفته بود، در این مدت زیاد به چشمان کرالن نگاه نمیکردو بنظر می رسید نسبت به او احساس شرم میکند
کرالن– تو اونو دوس داشتی
جمله‌اش سوالی نبود و باعث شد تائوس فکر کند اشتباه شنیده!
تائوس– چی؟!
کرالن با لحنی که مؤاخذه گرانه نبود و قصد سرزنش کردن او را نداشت گفت:
کرالن– آره داشتی. هنوز اولین باری که بهم نشونش دادی یادمه.. وقتی نگاش میکردی چشمات برق میزد
همه چیز را مو به مو به یاد می آورد، حتی لبخند مشتاقانه‌ی تائوس وقتی درباره‌ی چال زیر گونه‌ی آلارین حرف میزد
تائوس– شاید ازش خوشم می اومد، ولی هیچ وقت حس محکمی نبود… بعدش تو تموم توجهم رو بخودت جلب کردی، فراموش کردم که اصلا آلارینی وجود داره!
برای اینکه نشان دهد قصد کنایه زدن به او را نداشته دستش را پیش بردو بر دست او گذاشت، انگشتانش را لمس کرد و به او فهماند جای ور رفتن با آن تکه چوب، دست او را بگیرد
کرالن– من به علاقه‌ت شک ندارم تائوس، درباره‌ی الان حرف نمیزنم ولی میگم تو قبلا اونو دوست داشتی.. خلاصه قرار بوده باهم ازدواج کنین
تائوس نفسش را با حالتی کلافه بیرون دادو پرسید– منظورت از این حرف چیه آلن؟
کرالن شانه‌ای بالا انداخت و گفت– نمیدونم!.. فقط دارم فکر میکنم.. هرچی بیشتر سخت بگیریم..
مکث کردو سپس به نجوا گفت:
کرالن– فراموشش کن.. منظوری نداشتم
تائوس بدون اینکه دست کرالن را رها کند از کناره‌ی تخته سنگ خود را بسمت چمن‌ها سوق دادو همانطور که برمیخاست گفت– بیا بریم یکم بخوابیم
کرالن به او که اصلا خوابالود بنظر نمی رسید نگریست و گفت– ولی من خوابم نمیاد
تائوس دست او را برای برخاستن کمی کشید و گفت– من خوابم میاد، بیا بریم
پوفی کشید و با اکراه از جا برخاست. هیچیک حوصله نکردند که چکمه‌هایشان را به پا کنند، آنها را زیر بغلشان زدند و درحالی که دست یکدیگر را گرفته بودند به راه افتادند
هنوز بیست قدمی نرفته بودند که متوجه شدند شخصی به سویشان می آید. دختر جوان زیبایی که چشمان درشت سیاه داشت و انتهای موهای بلندش روی چمن‌ها کشیده میشد. آلارین بود!
دلش از دیدن ظرافت و زیبایی او گرفت و درحالی که بی‌اختیار دست تائوس را باحالتی مالکانه میفشرد سرش را به زیر انداخت تا چشمش به آن صورت رویایی نیفتد
آلارین–.. سلام..
صدای ملایم و آرامش و وقار دخترانه‌ای که هنگام بیان این کلمه داشت بغض و حسادت را بیشترو بیشتر در درون کرالن پیچاند!
تائوس ایستادو چون دست کرالن را در دست داشت هردو متوقف شدند. آلارین دو قدم دورتر ایستاده بود و کرالن بجای اینکه با او رو در رو شود به چمن‌های اطراف می نگریست
تائوس– سلام.. دنبال ما میگشتی؟
لحن بیان تائوس عادی بود و آلارین را درست مثل دیگر مردم قبیله مخاطب قرار میداد. یک آن به خودش آمدو دید شش دانگ حواسش را جمع کرده که ذره‌ای محبت و توجه منظوردار در لحن و رفتار تائوس پیدا کند تا همان لحظه درک و منطق را کنار بگذارد و زمین و زمان را بهم بریزد!
آلارین در پاسخ به سوال تائوس پس از مکثی کوتاه گفت:
آلارین– راستش.. جناب یاکوب گفته بود امروز میاد تا جواب خواستگاری رو از پدرم بگیره، من میخواستم قبل از هرکسی به شما بگم که موافقم.. درواقع امیدوار بودم این خواستگاری پیشنهاد شما دو نفر بوده باشه نه بزرگترا..
در لحنش کمی اضطراب مخفی بود، کرالن با خود میگفت او هنوز باور نکرده صبرش بلاخره نتیجه داده است!
تائوس– انتخابه کرالن بود. بعلاوه تموم این ماجرا از روی مصلحته..
آلارین– همه چیزو میدونم. شرایطو درک میکنم
سکوتی که به جریان در امد باعث شد کرالن سرش را بلند کندو بلاخره نگاهی به آلارین بیندازد. آرام و باوقار، همانجا ایستاده بودو حتی مستقیماً به تائوس نگاه نمیکرد. بااینکه قرار بود همسر دوم باشد هیچ نارضایتی در خود نداشت و حتی چشمانش کمی نگران بود
تائوس اشاره‌ی کوتاهی به کرالن کردو گفت– و درباره‌ی همسرم..
آلارین با همان صدای ملایم و لطیف که بیشتر به نجوا شباهت داشت حرف او را برید و گفت:
آلارین– میدونم. اون کسیه که عاشقشی، و من کسیم که باید بچه بیاره
جواب بزرگ منشانه‌ای بود، انگار هیچ غروری نداشت!
تائوس که برای لحظاتی در سکوت به او می نگریست نفس عمیقی کشید و سپس بالحنی که به نوعی دلسوزانه بنظر می رسید گفت:
تائوس– چرا اینکارو میکنی آلارین؟ تو مجبور نیستی. تو این قبیله پسرای شایسته‌ی زیادی هستن که میتونن خوشبختت کنن، چرا میخوای وارد زندگی بشی که برای همیشه تورو توی سایه نگه میداره؟
دخترک به تائوس نگریست و بغض کرد. همان بغض پرحسرت عاشقانه‌ای که قبلا یکبار به کرالن نشان داده بود. بسیار یکرنگ و صادق و بی‌تاب بنظر می‌رسید، نگاهش به تائوس طوری بود انگار به یک رویا می نگرد! دخترک رنج کشیده‌ی بیچاره، چقدر کرالن از او متنفر بود، از آن لحن گوش نواز و نگاه شیفته‌اش، از گونه‌هایی که بخاطر شرم صورتی شده بود، از آن چشمان سیاه درشتی که از پرده‌ی اشک می درخشید، کاش میتوانست چشمان عاشق معصوم او را از کاسه دربیاورد! چطور میتوانست اینقدر زیبا و پاک و دلنشین باشد؟ او علاقه‌ی تائوس را دچار تزلزل میکرد و کرالن میدانست، میدانست که نخواهد توانست با او در صلح بماند! از همین حالا میخواست او را تکه تکه کند، میخواست او را از موهای بلندش دار بزند و فریاد بکشد که حق نداشته کامل و بی‌نقص باشد درصورتی که او نازاست!
آلارین– من شیش ساله که منتظرتم، هیچ وقت نتونستم کسی رو بهت ترجیح بدم.. برام مهم نیست که دوسم نداری، اگه مهم بود اینهمه مدت صبر نمیکردم .. وقتی کسی تصمیم میگیره تا آخر عمرش پای یه عشق یکطرفه بمونه، دیگه خودخواهی براش معنایی نداره
لحظه‌ای بغض صدایش را شکست و برای اینکه خودش را جمع و جور کند مکث کرد. نفس عمیقی کشید و سپس رو به تائوس گفت:
آلارین– صادقانه میگم که ازدواجت قلبمو شکست، یه زمانی ما قرار بود ازدواج کنیم، من کلی امیدو آرزو داشتم.. ولی تو یهو نظرت عوض شدو منو نخواستی.. از دور حواسم بهت بود.. میدیدم که کنار شاهزاده کرالن چقدر خوشحالی.. الانم فقط همینو میخوام، میخوام خوشحال باشی.. به خودم فکر نمیکنم
نواری از موهای پرپشتش را پشت گوش فرستادو اینبار رو به کرالن گفت:
آلارین– ..میدونم اصلا ازم خوشتون نمیاد، ولی اینو از حالا میگم که هیچ وقت قصد ندارم جاتونو بگیرم یا آزارتون بدم… آدمه اینکار نیستم.
سرش را پایین گرفت، زیرلب خداحافظی کردو سپس با قدم‌هایی آهسته از آنها دور شد. کرالن که با نگاهش دور شدن او را تعقیب میکرد گفت:
کرالن– عالی شد. از حالا داره میگه آدم خوبه خودشه!
تائوس دست او را فشردو زمزمه کرد– بریم
کرالن که تمام مدت تائوس را می پایید تا مبدا میلی کششی اشتیاقی یا چیز حسادت برانگیز دیگری در او بیابد حالا با نوعی خاطرجمعی نسبی همراهش به راه افتاد.
تائوس– مجبور نبودین یه دختر باکره رو انتخاب کنین.. آدم از خودش خجالت میکشه
این را درحالی گفت که نگاهش به قدم‌هایش بودو سرش به نشانه‌ی تاسف تکان میداد. کرالن چشمانش را در قاب چرخاندو بالحنی نه چندان دوستانه گفت:
کرالن– طرف از خداشه! جوری میگی انگار بهش ظلم شده
تائوس– اون هنوز خیلی جوونه، متوجه نیست
کرالن نیمرخ تائوس را از نظر گذراندو گفت:
کرالن– اون فقط یک سال ازم کوچیکتره!
تائوس– منو تو با بقیه فرق داریم آلن.. ما با مشکلات بزرگ شدیم
کرالن پوفی کشیدو گفت– برای همه‌ی دخترا اینقدر دلسوزی میکنی؟
تائوس نگاه سنگینی به او انداخت و با دلخوری گفت:
تائوس– از حالا طعنه زدنو شروع کردی؟
کرالن چشم غره‌ای حواله‌ی او کردو پاسخ داد:
کرالن– دختره میخوادت.. حالا ک میگه یا تو یا هیچکس، بذار ببینیم تا کجا طاقت میاره
سکوت معناداری بینشان به جریان درآمد و سپس تائوس زیرلب گفت– ..خدا بخیر کنه!
تصمیمات گرفته شدو چند روز باقی مانده هم به سرعت باد گذشت. پیش از ازدواج، چادر مشترک تائوس و آلارین را نیز بیست قدم دورتر بپا کردند. البته دراینباره نظر کرالن را پرسیدند ولی او طبق معمول به انها گفت که هرطور صلاح میدانند عمل کنند، درواقع قبل از هراقدامی از خواستگاری گرفته تا برگزاری ازدواج ابتدا نظر او را می پرسیدند و جواب کرالن نیز هردفعه همان یک جمله بود. نه اینکه بخواهد طبع بلند خود را نشان دهد، درواقع اعصاب همکاری کردن درباره‌ی این مسائل را نداشت
هر روز و هر روز به اطرافش نگریست و این حقیقت پیش چشمانش پررنگ‌تر شد که شوهرش قرار است ازدواج کند! هربار که او را دور و بر خود میدید مثل جنون زدگان در سکوت به قدو قامت و قدم زدن و کوچکترین حرکاتش خیره میشد، انگار میخواستند تائوس را از او بگیرند، طوری به او زل میزد انگار آخرین نگاه است
بزرگترها به تائوس میگفتند تا پیش از ازدواج هرازگاهی به آلارین سر بزند و کمی با او وقت بگذراند چراکه به هرحال همه چیز برای دخترک ناگهانی اتفاق افتاده بود، بااینحال تائوس نمی رفت. بیشتر اوقات کنار کرالن بود و بااینکه چندان صحبتی هم بینشان ردو بدل نمیشد همیشه دست او را در دست میفشرد، بغلش میکرد، با او به جنگل می رفت تا در خلوت قدم بزنند و خلاصه حتی ذره‌ای فضای تنهایی به او نمیداد.
بااینحال هرچقدر هم که آن دو سعی داشتند کنار هم بمانند گذر زمان را چاره‌ای نبود و بلاخره روزی فرا رسید که به دنبال تائوس آمدند و او را برای برگزاری مراسم ازدواج بردند
سرد بود. سرد، سرد..!
تائوس پیشانی او را بوسیدو بدون اینکه کلامی بینشان ردو بدل شود همراه تعدادی از بزرگان از چادر بیرون رفت. از او خواستند که در مراسم شرکت کند ولی این یکی دیگر از تحملش خارج بود! ساعتها مثل دیوانگان در چادر اینسو و آنسو رفت و سعی کرد لرزش بدنش را کنترل کند و درست نفس بکشد
تپش قلبش را زیر گلو ولی بسیار دور حس میکرد، زانوهایش ضعف می رفت و هرازگاهی تیرک های چادر را می گرفت تا تعادلش را حفظ کند
نهار نخورد، شام نخورد، هیچ چیز نخورد
آنها جشن گرفته بودند! بخودش میگفت ایرادی ندارد، به هرحال آلارین دختر جوانی بود و خانواده‌اش میخواستند او یک مراسم درست و حسابی داشته باشد
رئیس قبیله‌ی کهن میروتاش حالا داماد آنها بود، شوهر او، زندگی او، دلیل نفس کشیدن او حالا داماد آنها بود. حق داشتند که جشن بگیرند!
حالا لابد پاهای بلند خوش تراشش را خم کرده مقابل آلارین زانو زده بود، با آن شانه‌های عریض و سینه‌ی ستبر، با آن نگاه نافذ و صورت جذاب مثل یک مجسمه‌ی اسطوره‌ای پیش پای آلارین زانو زده و پیمان ازدواج را میخواند
لب داغ و نرمی را که کرالن جانش را برای آن میداد روی انگشتان ظریف آلارین می میگذاشت و او را می بوسید. او را می بوسید! دست آلارین را می بوسید!
دکمه‌های بالای پیراهنش را باز کرد و چند نفس پیاپی عمیق کشید، بغض داشت خفه‌اش میکرد. انگار کسی به سینه‌اش چنگ می انداخت و میخواست روحش را از کالبدش بیرون بکشد! دیگر نتوانست آن فضای بسته را تحمل کندو از چادر خارج شد، میدانست که محل مراسم آن نزدیکی نیست، آنها جایی در مرکز قبیله تجمع کرده بودند و کرالن بدون اینکه نگاهی به آنسو بیندازد با قدمهایی سریع بسمت چمنزاری که کنار رودخانه بود رفت. بخیالش می خواست آنجا کمی آرام بگیرد ولی باز بدون اینکه بخواهد شروع کرده بود به بیهوده قدم زدن
آنقدر به اینکار ادامه داد که کم کم از رمق افتاد و به ناچار روی تخته سنگی نشست. هوا خوب بود ولی احساس سرما میکرد، عطر چمن‌زار شبنم زده که توسط نسیم جابه جا میشد هیچ حس مطبوعی به او نمیداد، آوای جریان روان آب رودخانه برایش گوش‌نواز نبود، جیرجیرکها او را عصبی میکردند، ستارگان درخشان بستر آسمان شب پیش چشمانش بی فروغ بودند و یک آن به خودش آمدو دید باز خون دماغ شده
زیرلب لعنتی به زمین و زمان فرستادو لب رودخانه زانو زد تا خون را از صورتش پاک کند. سرش بشدت درد میکردو پشت پلکهایش میسوخت
چه مرگش شده بود؟ از همین حالا کم آورده بود چطور میخواست با ادامه‌اش کنار بیاید؟
نفس عمیقی کشید و باخود گفت آنشب قرار است به اندازه‌ی یک سال طول بکشد!
آلارین–.. شاهزاده کرالن؟..
تازه آبی به صورتش زده و میخواست از لب رودخانه برخیزد که صدای آرام او را از پشت سرش شنید. سرش را چرخاند و دو جفت چکمه را چند قدم دورتر دید، هردویشان آنجا بودند!
آلارین–..آم.. مراسم تموم شده..
برخاست و درحالی بسوی آن دو چرخید که اصلا حتی لحظه‌ای به تائوس نگاه نمیکرد. آلارین لباس روشن سبکی به تن داشت که طرح‌های زربافتش در تاریک و روشن شب برق میزد، موهایش از یک سمت شانه رها بود و آرایش عقاب گوشه‌ی چشمش جلوه‌ی بسیار زیبایی داشت
کرالن– خب..تبریک میگم..
این را هم درحالی که سعی داشت لحنش چندان سرد نباشد خطاب به آلارین گفت. جرأت نمیکرد به تائوس نگاه کند‌، اگر او را میدید دست و پایش شل میشدو دیگر نمیتوانست ظاهرش را اینطور حفظ کند
آلارین– راستش.. اینجور مواقع رسمه که قبل از رفتن به چادر مشترک.. از شما اجازه بگیریم..
چقدر احمقانه. این قطعاً زجرآور ترین تشریفات دنیا بود!
آلارین– هیچ اصراری به اینکه ما به این زودیا به چادر مشترک بریم نیست…
نگاه معذبش را بین کرالن و تائوس که سمت راست ایستاده بود چرخاندو سپس با شرم ادامه داد:
آلارین– .. از قرار معلوم هیچکس آمادگیشو نداره..
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– اینکه شما آماده هستین یا نه به من ربطی نداره. هرطور صلاح خودتونه عمل کنید
مثلا میخواستند مراعات احساسات او را بکنند، از نظر او این بی معنی و مسخره بود.
کرالن– شما به هرحال دیگه ازدواج کردید و دلیلشم مشخصه. جانشین!.. هرچی بیشتر به تعویق بندازین احتمال اینکه همه‌مون پشیمون بشیم بیشتره. بقیه‌ش با خودتون
به چشمان آلارین که شرم دخترانه‌ای در خود داشت نگریست و دراخر گفت:
کرالن– شب بخیر
میخواست دوباره بسمت رودخانه بچرخد تا آنها هرچه زودتر گورشان را از جلوی چشمان او گم کنند و به چادر مشترکشان بروند که تائوس گفت:
تائوس–..آلن..
هنوز هم مصمم بود که به او نگاه نکند، حتی شنیدن صدایش چیزی را با شدت در درونش پیچانده بود چه رسد به اینکه به او بنگرد و صحبت کند!
سرش را پایین گرفت و قدمی به عقب برداشت بااینحال قبل از اینکه بتواند کاملا به آنها پشت کند تائوس بازوی او را گرفت. مثل نوعی فوران ناگهانی، تاب محکمی به دستش دادو طوری بازوی خود را از دست تائوس بیرون کشید انگار او دشمن منفوری‌ست!
کرالن– گفتم شب بخیر!
درحالی که سعی داشت نفس‌هایش را از آن حالت عصبی خارج کند و دوباره عقل و منطق را برخود حاکم سازد پلکهایش را برهم فشردو در همین حین گفت– برید دیگه.. من حالم خوبه.. خودم برای ازدواجتون پا پیش گذاشتم
تائوس– آلن خواهش میکنم یه لحظـ…
کرالن– تائوس راحتم بذار، گفتم خوبم!
سکوت به جریان درآمدو مدتی بعد صدای قدم‌های آرام آنان را پشت سرش شنید. میرفتند؟؟ با تردیدش جنگید و محتاطانه به پشت سرش نگریست، آلارین پیش‌تر و تائوس هم با قدم‌هایی مردد پشت سرش می رفت. چکار میکرد؟! چرا داشت می رفت؟ باید می ماندو ناز او را می کشید، باید قربان صدقه‌اش میرفت، از دستش کتک میخورد و او را آرام میکرد! چرا داشت میرفت؟؟
آه که شانه‌های عریض و قد بلندش نفس کرالن را بند می آورد! این مرد متعلق به او بود، روح و قلبش را نزد کرالن جا گذاشته، پشت سر کدام غریبه می رفت؟
قدم‌های تائوس سست شدو کم کم ایستاد، کرالن فهمید حواس او هم درست مثل خودش از همه چیز پرت است! پیش از اینکه سر بچرخاندو چشمان منتظر کرالن را ببیند او فوراً دوباره بسمت رودخانه برگشت و تظاهر کرد نسبت به دور شدن او بی تفاوت است. نباید بچگی میکردو همه چیز را بهم می ریخت، اینکه او ازدواج کند پیشنهاد خودش بود، باید محکم باقی می ماندو تائوس را درک میکرد
اگر این نقشه‌ی پدرش بود، اگر پادشاه گُردن این عشق را در سر و قلب و روح آنها انداخته بود تا نسل میروتاش را منقرض کند پس کرالن باید استقامت بخرج میداد تا نقشه‌ی کثیف پدرش را خنثی کند
ایستادو برای خود بهانه تراشی کرد، دلیل آوردو عقل و منطق را برخود چیره ساخت..

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته رمان شاهزاده خون پارت۴ اولین بار در رمان خونه. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن