آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان شاهزاده خون پارت۶

رمان شاهزاده خون

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان شاهزاده خون از ابتدای صفحه بر روی قسمت بعد و یا قبل کلیک کنید و یا از اینجا وارد شوید

آلارین اینبار سمت دیگر شانه‌ی ظریفش را که از زیر لباس روشنش به چشم میخورد کمی بالا انداخت و زیرلب گفت:
آلارین–..دلیلی برای تنفر نیست
کرالن– اینکه تائوس عاشقمه دلیل محکمی نیست؟
این را بالحنی قاطع گفت و انتظار داشت بلاخره حسادت آلارین تحریک شود و واکنشی نشان دهد، ولی اینطور نشد. او همانطور غصه دار سکوت کردو کمی بعد گفت:
آلارین– من همیشه میدیدم که شما برخلاف پدرتون با مردم و بچه ها مهربونید.. به بزرگترا احترام میذارید و هیچ غرور و خودبرتر بینی نسبت به ما ندارید.. بعلاوه چشماتون خیلی قشنگه و پوست روشنه..
هنگام بیان جملات اخر بی اختیار لبخند زدو حرفش را نیمه تمام گذاشت. نفس عمیقی کشید و برجستگی ظریف سینه‌اش آرام بالا و پایین رفت
آلارین– وقتی با تائوس ازدواج کردید.. بازم از شما متنفر نشدم. میدونید.. وقتی کسی به اندازه‌ی کافی شایسته‌ست، آدم نمیتونه بخودش اجازه بده حسادت کنه.. شما خیلی شایسته‌اید
شایستگی! او هیچ نمیدانست که کرالن چه وضع تأسف باری دارد! نفسش را مأیوسانه بیرون دادو گفت:
کرالن– تو هیچی درباره‌ی من نمیدونی
قدمی از آلارین فاصله گرفت و به پشت چرخید تا به پیاده روی‌اش ادامه دهد. امیدوار بود آلارین دیگر سراغ آن گلها نرود چراکه در این صورت او مجبور میشد موضوع را با تائوس درمیان بگذارد.
تازه چند قدم برداشته و از میان درختان سیب می گذشت که صدای قدم‌های الارین را پشت سرش شنید، انگشتان نرم و ظریفی لای انگشتانش خزید و بعد با کرالن همقدم شد. کرالن نگاهی به نیمرخ او انداخت، گوشه‌ی چشمانش هنوز بخاطر گریه کمی سرخ بود و حالا همانطور که دست کرالن را گرفته و کنار او راه می رفت با حالتی معذب نگاهش را به قدم‌هایش دوخته بود. بنظر می رسید قصد دارد خودش را به نوعی در قلب کرالن جا کند، رفتارش باعث شد بی اختیار پوزخندی بر لب او بنشیند. دست الارین را نگرفت ولی خود را نیز پس نکشید، مدتی در سکوت گذشت و سپس پرسید:
کرالن– حسش میکنی؟
کودک را میگفت، این روزها هروقت که آلارین را میدید دوران کوتاه ولی شیرین بارداری خودش را به یاد می آورد
آلارین بدون اینکه نگاهش را از قدم‌هایش بگیرد با لحن ملایمش که رگه‌هایی از خجالت در خود داشت پاسخ داد:
آلارین– چیز قابل توجهی نیست.. فقط استرس دارم
کرالن– طبیعیه.. همه‌ی زنا اینجور وقتا استرس دارن
درحالی که با نگاهش مسیر چمن‌پوش میانه‌ی باغ را می کاوید متوجه شد که آلارین برای لحظات کوتاهی سرش را بسوی او چرخاندو با تردید نگاهش کرد
آلارین–..میتونم.. بعضی وقتا بیام پیش شما؟..
درمسیرِ سراشیبی ملایمی که به تپه‌ی نه چندان بلندی ختم میشد و از باغ میوه بیرون می آمد قرار گرفتند، درحالی که با نگاهش شاخه‌های پربار درخت هلو را می کاوید پاسخ داد:
کرالن– نمیدونم. من همیشه خوش اخلاق نیستم
این حرفش باعث شد آلارین سکوت کندو باز سرش را پایین بیندازد. از شیب که بالا می رفتند باد گستاخ تابستانی که آغشته به عطر میوه‌های تروتازه‌ی باغ بود بسویشان وزید و لباس نازک آلارین را به بدنش فشرد، بدن ظریف و خوش تراشش بیشتر در چشم افتاد و حالا برامدگی خفیفی در شکمش دیده میشد. یک تائوس بندانگشتی در درون او رشد میکردو تصور چنین چیزی باعث شد کرالن بی اختیار لبخند بزند
کرالن– تائوس تورو با این لباس دیده؟
یک دستش که به دست آلارین بود و بنظر نمی رسید بخواهد رهایش کند، دست دیگرش را در جیب شلوارش فرو برد و انگشتانش به کیسه‌ی کوچک گلها خورد
آلارین– نه..
کرالن– اون اصلا از این طرز لباس پوشیدن خوشش نمیاد
درحالی که دیگر فاصله‌ی چندانی تا روی تپه نداشتند آلارین با لحنی آمیخته به تردید گفت:
آلارین– ..فکر نکنم اون اهمیتی بده
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– اون به همه‌ی زنا و دخترای قبیله‌ش اهمیت میده
با این حرف میخواست به آلارین بفهماند که فکر نکند حساسیت تائوس از روی حس خاصی‌ست. انگار عادت کرده بود دخترک را مأیوس کند، آلارین سرش را به زیر افکند و زیرلب گفت– اها..
دیگر به پالای تپه رسیده بودند، آنسویش چمنزار و سپس رودخانه بود و به همین دلیل نسیم خنکی می وزید. کرالن قدمهایش را آرام کرد تا کمی همانجا بایستد، آلارین که هنوز دست راست او را گرفته بود نیز توقف کرد.
آلارین–…ناجوره؟
چشمانش را از رودخانه گرفت و به آلارین نگریست. داشت به لباسش نگاه میکرد
کرالن– میشه تموم تنتو دید
صورت دخترک کمی گلگون شدو بالحنی آمیخته به خجالت گفت:
الارین– ..آه.. یکم گرمایی هستم..
کرالن– آره.. از عرق دستت معلومه
دستش داغ و خیس عرق شده بود، تازه آنموقع گونه‌اش گُر گرفت و دست کرالن را رها کرد
آلارین– ..ببخشید..
لب اَبری پررنگش را با حالتی شرمگین گزید و گوشه‌ای از لباسش را با دست عرق کرده‌اش مشت کرد. حالا که درست مقابل کرالن و در یک قدمی‌اش ایستاده بود دوباره از اینکه مستقیماً به صورت او بنگرد پرهیز میکرد و نگاهش را به اینطرف و آنطرف می کشید. مثل کسانی بود که کلی حرف برای گفتن دارند ولی از شخص مورد نظرشان خجالت می کشند.
پرتو طلایی رنگ خورشید که از پشت اَبر رهگذری سرک می کشید روی پوست گندمگون آلارین نور می انداخت، موهای سیاهش برق میزد و در بستر زلال چشمان درشتش رگه‌های بلوطی رنگی دیده میشد. نگاهشان با هم تلاقی کرد، کرالن با آسودگی به او می نگریست و آلارین معذب و شرمگین
آلارین– شما..
کرالن– تو..
اینهمه در سکوت گذشته بود و حالا هردو همزمان دهان گشودند. کرالن ادامه نداد تا او حرفش را بزند ، آلارین هم مکث کرد تا او ابتدا بگوید.
کرالن– چی؟
آلارین– نه..شما بگید
کرالن مثل او معذب نبود و اتفاقاً حوصله‌ی اصرار کردن هم نداشت به همین خاطر در سکوت به او خیره ماند تا بفهماند که باید حرفش را ادامه دهد
آلارین– ..فقط میخواستم بگم..
بازهم شانه‌ی راستش را با ظرافت به بالا مایل کرد، نگاهش را از کرالن گرفت و حرفش را ادامه نداد. حرکاتش شیرین بود، همان حرکات دخترانه‌ای که کرالن هیچ وقت جرأت انجامش را نداشت. آلارین خوشبخت بود که میتوانست مثل یک دختر کامل رفتار کند. درمقابل کرالن معذب بود ولی نمیدانست قلب او را نرم کرده، پیدا بود که مدام فکر میکند ممکن است بازهم ناخواسته باعث خشم او شود
درحالی که با نگاهش حرکات آلارین را زیر نظر داشت لبخند محوی زدو گرچه دلش نمیخواست اعتراف کند ولی گفت:
کرالن– چقدر بَده که تو خوشگلی. باید یه دختر زشت برای تائوس انتخاب میکردم
چشمان درشتش لحظه‌ای روی کرالن خیره ماند تا باور کند او با آن لحن صمیمی این حرف را زده، و بعد لبخند خجلی روی صورت آلارین هم نشست، زیر گونه‌اش چال شدو همانطور که سمت دیگر شانه‌اش را بالا می انداخت گفت:
آلارین– ..منم میخواستم بگم شما خیلی خوشگلید..
بلافاصله پس از بیان این حرف باز گونه‌هایش گُر گرفت و باعث شد لبخند کرالن پررنگ‌تر شود. همه‌ی دختران و زنان ۱۹ ساله اینطور بودند؟
دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و پس از اینکه از لبخندش تنها سایه‌ی محوی باقی ماند نفس عمیقی کشید، نگاهی به افق انداخت و گفت:
کرالن– ظاهراً من و تو همش دنبال عیب و ایراد همدیگه میگردیم
به صورت آلارین نمی نگریست ولی صدای او را شنید که آهسته گفت:
آلارین– از نظر من شما هیچ ایرادی ندارین
او نیز پس از مکثی کوتاه زمزمه کرد:
کرالن– تو هم هیچ ایرادی نداری
شاید برای اینکه کرالن نگاهش به افق بود توانست کمی خود را رها کند، به هرحال هرچه که بود بسمت کرالن مایل شدو آرام به آغوش او خزید. بازوانش را دور کمر کرالن حلقه کردو بدن ظریفش را کمی به او فشرد. انتظار چنین چیزی را نداشت، متعجب شد ولی آلارین را از خود دور نکرد. گذاشت چند لحظه‌ای همانطور بماند، مثل اینکه وقتی میدید کرالن برعلیه او جبهه نمیگیرد اضطرابش فروکش میکرد. سرش را روی شانه‌ی کرالن خواباندو بالحنی آمیخته به افسوس گفت– ..چرا نمیتونیم دوست باشیم؟
همیشه میدانست که آلارین بدذات نیست، ولی او به هرحال همسر تائوس بود. کسی که ممکن بود روزی تائوس به چشم معشوق نگاهش کند، چطور میتوانست با او صاف شود و پیمان دوستی ببندد؟
توضیحی برای این حرفش نداشت ولی زمزمه کرد:
کرالن– نمیدونم.. نمیشه دیگه
آلارین با اکره حلقه‌ی بازوانش را شل کرد، کمی از آغوش او فاصله گرفت و درحالی که به گریبان کرالن نگاه میکرد تا با او چشم در چشم نشود گفت:
آلارین– وقتی بچه بدنیا بیاد.. اون که دیگه شوهرم نیست.. اون موقع هم نمیتونیم دوست باشیم؟
ردیف مژگان پرپشت او را که بالای مردمک سیاه و عمیق چشمش می لغزید از نظر گذراندو آرام از او فاصله گرفت. این برایش سخت بود ولی نمیگذاشت تائوس اینطور به احساسات آلارین صدمه بزندو او را کنار بگذارد. چند سال پیش کرالن باعث بهم خوردن نامزدی آن دو شدو قلب آلارین را شکست، نمیخواست یکبار دیگر هم این بی انصافی تکرار شود. میدانست تائوس برای اینکه به او وفادار بماند چنین شرطی گذاشته، فقط خوده او هم میتوانست نظر تائوس را تغییر دهد
کرالن– ..بیا برگردیم
آلارین اینبار مخالفت نکرد، کرالن به راه افتادو او هم بدنبالش. باز تا همقدم شدند دست کرالن را گرفت! با خودش میگفت اگر سیمات آن دو را در این حالت ببیند چه خواهد گفت!
کرالن– پس گفتی تائوس زیاد به تو میل نشون نمیده؟
آلارین سری به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت– اون همیشه شمارو میخواد
کرالن– ولی اون با منم نمیخوابه.. تو این چند ماه با تو هم که فقط دو سه بار بوده.. چه غلطی داره میکنه؟ ادم به شک میفته!
پیش از رسیدن به قبیله از آلارین جدا شد، نمیخواست مردم او را در کنار هوویش ببینند! تمایل نداشت بیش از این با آلارین صمیمی شود با اینحال او تا زمانی که همراه کرالن بود دست از پرسیدن سوالهای گوناگون برنمیداشت، از حرفهایی که میزد کاملا پیدا بود که نسبت به بارداری‌اش نگران است. به هرحال او اولین بارداری اش را میگذراندو عجیب نبود که کمی مضطرب باشد. به یاد می آورد خودش هم زمان بارداری دغدغه‌های بسیاری داشت بااینحال او توجه و محبت شوهرش را تمام و کمال دریافت میکرد و این باعث میشد نگرانی‌اش خیلی زود رفع شود، درباره‌ی آلارین اینطور نبود. تائوس ابداً به اندازه‌ی کرالن به او توجه نمیکردو دخترک بسیاری از شبها در چادرش تنها بود، با این وضع تعجبی نداشت که اینقدر مضطرب باشد
اتفاقا آنشب هم قرار بود تائوس گروهی را برای شکار شبانه رهبری کند و به این ترتیب هردو همسرش تنها می ماندند. کرالن روی تشک نشسته و دستش را دراز کرده بود تا شعله‌ی فانوسی را که کمی انسوتر نور می پراکند تنظیم کند که لبه‌ی چادر کنار رفت و تائوس وارد شد
کرالن– هنوز نرفتین؟
تائوس همانطور که پیش می آمد و پیراهنش را از بالای سر در می آورد پاسخ داد:
تائوس– یک ساعت دیگه میریم، احتمالا تا سپیده دم طول میکشه
پیراهنش را گوشه‌ای انداخت و درحالی که بسیار خسته بنظر می رسید بصورت کج روی تشک دراز کشید، سرش را روی رانهای کرالن خواباندو جای اینکه چکمه‌هایش را دربیاورد پاهایش را از گوشه‌ی تشک بیرون انداخت
کرالن– مثل اینکه بدجوری خسته‌ای
تائوس نفس عمیقی از روی خستگی کشید و پاسخ داد– آره. تموم روز با پسرا تو مرتع مشغول بودیم
با شیفتگی بدن ورزیده‌ی او را از نظر گذراندو سپس شروع کرد به نوازش دادن موهای سیاهش:
کرالن– به آلارین گفتی امشب نیستی؟
تائوس پلکهایش را با ارامش برهم گذاشت و آرام صدایی در گلو درآورد–..اوهوم..
نوارهای رها و براق موهای تائوس را با ملایمت روی رانهای خود ریخت و همانطور که سرگرم تماشای شوهر جذابش بود گفت:
کرالن– خیلی کم میری پیشش
تائوس بدون اینکه پلک بگشاید بالحنی خسته و خوابالود پاسخ داد– من که مرتب بهش سر میزنم.. از این بیشتر برم خودت شاکی میشی
لبخند زدو یکتای ابرویش را بالا انداخت:
کرالن– یعنی بخاطر من نمیری؟
تائوس باحالتی که انگار رانهای کرالن بالش است به پهلو چرخید و پاسخ داد:
تائوس– قرار بود جانشینو بدنیا بیاره، الانم حامله‌ست.. دیگه برای چی مدام دور و برش باشمو زندگیمونو بهم بریزم؟
کرالن دست از نوازش او کشید و بازوانش را دو سمت خود روی تشک اهرم کرد و به آنها تکیه زد. به به پلکهای بسته‌ی تائوس نگریست و گفت:
کرالن– واقعا بعد از بدنیا اومدن بچه میخوای بذاریش کنار؟
تائوس چشمانش را گشود و لحظه‌ای به صورت کرالن خیره ماند، پیدا بود که انتظار شنیدن این حرف را نداشته. نفسش را مأیوسانه بیرون دادو گفت:
تائوس– قرار نبود فعلا اینو به کسی بگه
کرالن پوزخندی زدو گفت– اونهمه لاف عدل و انصافتو میزدی و میگفتی نمیخوای بهش ظلم کنی همین بود؟
تائوس– من هیچ ظلمی بهش نکردم آلن. اون خودش شرطو پذیرفت
کرالن نگاه دقیقی به صورت تائوس انداخت، قاطع بنظر می رسید. مثل اینکه جداً قصد داشت پس از تولد کودک از آلارین جدا شود
کرالن– چرا میخوای اینکارو بکنی؟
سرش را از روی رانهای کرالن کمی پیش کشید، با حالتی تشنه درست روی عضو کرالن را از روی شلوار بوسید، بعد گوشه‌ی رانش و بعد لبش را روی شکم او فشرد. پس از اینکه لبش را بااکراه از شکم کرالن جدا کرد درحالی که دوباره سرش را روی رانهای او میخواباند بالحنی که لبخند برلب کرالن نشاند گفت:
تائوس– من فقط زن قشنگ خودمو میخوام
بسیار شرم‌آور بود ولی عضو کرالن از این حرکت بی‌مقدمه‌ی او راست شدو باعث شد خجالت بکشد! هم او خنده‌اش گرفته بود هم تائوس با اینحال نمیتوانست مانع گُر گرفتن صورتش شود!
تائوس نفس عمیقی کشید و از حالت یک پهلو خارج شد، نگاهش را به هواکش بالای چادر دوخت و پس از مکثی کوتاه گفت:
تائوس– آلارین دوست داشتنیه، آدم نمیتونه دوسش نداشته باشه. خودم وقتی بهش نگاه میکنم که گرفتار زندگی من شده ناراحت میشم، اون دختر لیاقتش بیشتر از اینا بود…داره حیف میشه
این چندمین بار بود که تائوس چنین حرفی میزد، دلیلش این بود که هنوز نمیخواست بپذیرد آلارین چقدر دلبسته‌ی اوست.
کرالن– میدونی تائوس، زنا زمانی حیف میشن که عاشق شوهرشون نباشن. آلارین تموم عمرش عاشق تو بوده، حالا به چیزی که همیشه میخواست رسید. سخت یا آسون، قلبش بعد از اونهمه انتظار آروم گرفته. اون حیف نشده
باز اَبرویش را با حالت خاصی بالا انداخت و سپس ادامه داد:
کرالن– البته اگه تو نذاریش کنار!
تائوس سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت:
تائوس– من باید یچیزایی رو مدیریت کنم. آرامش تو، اینکه دوباره سردرد و خون دماغت شروع نشه، اینکه روز بعد یه خنجر رو تشکت پیدا نکنم برام از همه چیز مهتره
تا اینجای گفتوگو خوب پیش رفته بودند، او توانسته بود بدون اینکه خشمگین و حساس شود درباره‌ی آلارین حرف بزند و امیدوار بود این حالت ادامه داشته باشد، نگاه چپی به تائوس انداخت و درحالی که پوزخند معناداری می زد گفت:
کرالن– آها.. پس داری جدا شدنتو میندازی گردن من
تائوس به ساعدش تکیه زد تا از حالت درازکش خارج شود و بنشیند:
تائوس– نه. فقط دارم میگم برای چیزی که از تحملت خارجه اصرار نکن
پوفی کشید و چشمانش را درقاب چرخاند:
کرالن– کنایه میزنی؟ تو جای من نیستی
تائوس سمت مخالف کرالن نشست تا بتواند با او رو در رو شود و سپس گفت:
تائوس– نه آلن کنایه نیست، ولی منطقی باش. اوله این ماجرا برای ازدواج پیش قدم شدی و خودت آلارین رو انتخاب کردی، ولی بعد نتونستی تحمل کنی. روزگار هممون رو سیاه کردی حتی میخواستی ترکم کنی! یادت که نرفته به همین نرده بستمت
دستش را کمی بالا آوردو با انگشت شصتش را به تیرکی که دو قدم دورتر درست پشت سرش بود اشاره کرد.
تائوس– حالا به خیالت میتونی با اینکه الارین برای همیشه همسرم باشه کنار بیای؟
چشمان گیرا و مقتدر تائوس و سینه‌ی ستبرش را از نظر گذراندو دلش کمی گرفت. شانه‌ای بالا انداخت و آهسته گفت:
کرالن– باید عادت کنم.. اون زن خوبیه. حقش نیست مدام کنار گذاشته بشه
تائوس شروع کرد به نرمش دادن بازوی راستش و در همین حین با صورتی که از خستگی درهم رفته بود گفت:
تائوس– بچه رو که بدنیا بیاره، میذارم هرجوری که دلش بخواد زندگی کنه. اگه همینجا بمونه احترامش سرجاست چیزی براش کم نمیذارم ولی طبق قرارمون دیگه نباید به عنوان شوهر روم حساب کنه
آرنجش را بطور متناوب بازو بسته می کرد و به این ترتیب عضله‌ی بازویش بیشتر ورم میکرد. چقدر جذاب و دلپذیر بود.
تائوس– اگرم بخواد برای خودش زندگی تشکیل بده رسماً ازش جدا میشم، بچه‌شم ازش نمیگیرم، میتونه بچه رو خودش نگه داره به هرحال ما همه تو همین قبیله هستیم و باهم در ارتباطیم. مطمئنم به محض جدا شدن آلارین کلی خواستگار داره
ایده‌ی عادلانه‌ای بنظر می رسید اما به شرطی که از عشق و علاقه‌ی آلارین صرف نظر میکرد.
کرالن– اون تورو میخواد، نه هیچکسه دیگه. وگرنه هیچ دختر احمقی قبول نمیکنه همسر دوم بشه یه بچه بدنیا بیاره و بعد بره پی کارش. اون درواقع خودشو فدای تو کرده تائوس
تائوس نرمش بازویش را کنار گذاشت و نگاه سنگینی به کرالن انداخت:
تائوس– آلن من که مجبورش نکردم، خودش همه‌ی این شرایطو قبول کرد!
پس از بیان این حرف از جا برخاست تا آماده ی رفتن شود، درحالی که بسوی محلی که صندوقچه‌های وسایل شخصی‌یشان قرار داشت قدم برمیداشت گفت:
تائوس– این حرفات یعنی چی؟ مگه خودت نبودی که زمین و زمانو سر اینکه پیشونیشو بوسیدم بهم ریختی؟!
بسوی صندوق خم شدو درش را گشود، کرالن ابرویی بالا انداخت و بالحنی آمیخته به شیطنت گفت:
کرالن– آها. پس برای همین این همه وقت فقط دو سه بار باهاش خوابیدی
تائوس گشتن در صندوق را رها کردو سرش را بسوی کرالن چرخاند، صورتش با انزجار درهم رفت و با دلخوری گفت:
تائوس– ای خدا چرا درباره‌ی اینچیزا باهم حرف می زنید؟؟
از واکنش تائوس خنده‌اش گرفت. چشمانش را به روی او باریک کردو ادامه داد:
کرالن– چیه میترسی دستت رو بشه؟
تائوس چشم غره‌ای نثارش کردو درحالی که سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان میداد گفت:
تائوس– داری توطئه چینی میکنی؟
کرالن بدون ذره‌ای عقب نشینی بالحنی حق به جانب گفت:
کرالن– خب نمیفهمم! نه با من میخوابی نه آلارین.. ببینم تیری تبَری چیزی به کمرت خورده؟
تائوس کشی از صندوق شخصی‌اش درآورد و همانطور که دوباره برمیخواست گفت:
تائوس– تا وقتی تکلیف آلارین روشن بشه نه سمت اون میرم نه تو
سرش را به چپ مایل کردو همانطور که به تائوس می نگریست پرسید– یعنی چی؟
تائوس موهای پرپشت سیاهش را بسمت بالای سر جمع کردو همانطور که با کش می بست گفت:
تائوس– وقتی باور کردی از اون جدا شدم اونوقت میتونیم مثل قبل باشیم
کرالن مردمک چشمانش را درقاب چرخاندو گفت– اون نمیخواد جدا بشه
تائوس پوفی کشید و باناچاری گفت:
تائوس– آلن اصلا همه‌ی تصمیمات پای تو، خودت پیش قدم شدی و انتخابش کردی، خودتم تصمیم بگیر میتونی قبولش کنی یا نه
کرالن پس از مکثی کوتاه نفسش را بیرون دادو زمزمه کرد– سخته.. ولی میتونم
تائوس پیراهنی را که دقایقی پیش روی گلیم کف چادر انداخته بود برداشت و تکانی داد تا دوباره به تن کند:
تائوس– خودت میدونی. یک سال، دوسال، سه سال.. چمیدونم! تا هروقتی که هردوتون مطمئنم کنید باهم کنار اومدید فاصله‌مون رو حفظ میکنیم
کرالن برش‌های جذاب عضلات سینه و شکم او را که به نوبت زیر پیراهن می رفت از نظر گذراندو گفت:
کرالن– خیلی پررویی. مثلا داری تنبیه میکنی؟
تائوس پس از پوشیدن پیراهن بسوی نرده‌ای که کمان و محفظه‌ی پیکان هایش بر آن آویخته شده بود چرخید و گفت:
تائوس– نه.. ولی میدونم، به محض اینکه یک ساعت با اون خلوت کنم کلی فکرو خیال میاد تو سرتو دوباره به هم میریزی. خیالت راحت باشه با هیچکدومتون نمیخوابم
قاطع و مردانه. از پشت به شانه‌های عریض تائوس می نگریست و بخاطر قاطعیتی که در مدیریت زندگی مشترکشان داشت بی‌اختیار لبخند برلبش نشست. تیرو کمان را برداشت و برشانه‌اش گذاشت
با شیفتگی به قدو بالای او نگریست و وقتی دوباره بسویش چرخید تا خداحافظی کند کرالن پیش دستی کرد:
کرالن– میدونی تائوس، وقتی میگی تا تکلیف آلارین روشن نشه سمت هیچکدومتون نمیرم یعنی اونقدرام کم میل نیستی. فقط منتظری من یجوری راضی شم
تائوس به او نگریست و بسختی مانع لبخند زدن خود شد. لحظه‌ای نگاه گستاخش را که گهگاه در هر مردی دیده می شود به سمت دیگری کشید و سپس گفت:
تائوس– متأسفانه مردا از تنوع بدشون نمیاد. تنها چیزی که از تنوع مهمتره، اعصابِ آرومه
این را گفت و بنظر می رسید خداحافظی را هم فراموش کرد! کرالن دور شدن و خروج او را با نگاهش تعقیب کردو سپس بر تشک رها شد. هم بشدت خنده‌اش گرفته بود و هم دلش میخواست از حرص، چشمان تائوس را از کاسه در بیاورد!
از قرار معلوم مردها هرچقدر هم که مدبّر و باانصاف بودند بلاخره یکجایی آن گوشه‌ی یاغی و درگیر هوس درون خود را نشان میدادند. مردک راست به چشم کرالن نگریسته و گفته بود اگر تصمیم جدا شدن از آلارین را گرفته برای این است که با کرالن جنگ اعصاب نداشته باشد، وگرنه به هیچ وجه از زناشویی با آلارین بدش نمی آید، چراکه مردهای لعنتی تنوع طلب هستند! مردهای لعنتی! موجودات هوس‌باز زورگوی جذاب که دنیا بطرز غیرقابل توجیهی بدون آنها به مفت نمی ارزد. کرالن می خندید و مدام از خود می پرسید چرا حتی از گستاخی شوهرش هم خوشش آمده!
برای مدت طولانی با افکار آشفته‌اش درگیر بود، از این پهلو به آن پهلو غلت میزد و نگاهش روی جای خالی تائوس خیره می ماند. جوره خاصی از گستاخی او حرص میخورد، جوری که تمام تنش داغ شده بود و دلش میخواست لب او را حین مکیدن گاز بگیرد!
بلاخره وقتی خوابش برد دیگر شب از نیمه گذشته بود، آنقدری خسته بود که تا صبح یکسر غرق خواب بودو حتی یکبار چشم نگشود
رایحه‌ی شیرین ناآشنایی به مشامش خزید، نفس‌های سبکی نرم نرمک بسوی صورتش روانه میشد، در خلسه‌ی خواب و بیداری بود و ابتدا اهمیتی نداد ولی کم کم هوشیارتر شدو پلکهایش را با اکراه گشود
صورت معصوم و زیبای آلارین پیش چشمانش بود، سر جای تائوس خوابیده و خودش را بسوی کرالن جمع کرده بود. آنجا چکار میکرد؟! از کی آمده بود که حالا اینطور غرق خواب بود؟
درحالی که نگاهش خیره به آلارین بود به ساعدش تکیه زدو سرجایش نشست. بدن ظریفش در لباس نسبتاً گشادی پوشیده شده بود و موهای بلندش روی شانه و تشک رها بود. یک دستش را دور شکمش حلقه کرده و صورتش کمی رنگ پریده بنظر می رسید. بی سرو صدا از جا برخاست و دستی به موهایش کشید، صورتش را شست و درحالی که تکه‌ای چوپ مارول می جوید از چادر خارج شد. آفتاب طلوع کرده بود بااینحال بنظر نمی رسید گروه شکار بازگشته باشند
بیرون چادر یک سینی پر از خوراکی‌های گرم برای صبحانه قرار داشت. بااینکه کرالن بارها گفته بود میخواهد مثل مردم عادی کارهایش را خودش انجام دهد ولی هنوز آنها وعده‌های غذایی را درست و کامل حاضر کرده و برایش می آوردند. سینی را برداشت و دوباره به داخل برگشت‌، صورت خسته‌ی تائوس و اینکه با وجود خستگی تمام شب با گروه بوده مدام پیش چشمش بود و او را دلتنگ و نگران میکرد. اشتهای خوردن نداشت، سینی را روی جای خالی خودش بر تشک گذاشت تا آلارین پس از برخواستن بخورد، خودش نیز برخاست و درحالی که افکارش حول دیر کردن تائوس می چرخید به یکی از تیرکها تکیه زد و به آلارین خیره ماند
دقایقی گذشت، تازه میخواست برود و سری به سیمات بزند که پیشانی آلارین چین ظریفی خورد، صورتش کمی درهم رفت و همانطور که رنگ پریدگی اش بیشتر شده بود و پلکهای خوابالودش را گشود
بی‌رمق و بااکراه آرنجش را اهرم کردو بمحض اینکه سرش جایش نشست عق زد! البته چیزی بالا نیاورد ولی دستش را با شرمساری مقابل دهانش گرفت و وقتی دید کرالن یک قدم آنسوتر درست مقابلش ایستاده صورتش از خجالت گلگون شد
آلارین– ..وای.. ببخشید..
کرالن دستانش را در جیب شلوار فرو بردو گفت– از کی اینجایی؟
آلارین نگاهش را به زیر افکند و درحالی که هنوز دستش را روی شکمش نگه داشته بود گفت:
آلارین– .. دقیقا نمیدونم.. وسطای شب بود.. نمیخواستم بی اجازه بیام، شمارو صدا زدم ولی جواب ندادین.. متاسفم
حالا که کمی هوشیار شده بود نگاهی به موهای نامرتب خود انداخت و دامنش را که از روی پاهایش کنار رفته بود پیش کشید
کرالن– برای چی اومدی؟
آلارین با صدایی ضعیف پاسخ داد– حالم یجوری بود.. شکمم درد میکرد.. هنوزم دردمیکنه..
لباسش را روی شکم مشت کردو با آن چشمان درشتش که حالا کمی رنگ اضطراب گرفته بود به کرالن نگریست:
آلارین– ..راستش یکم ترسیدم.. برای همین اومدم پیش شما
برای لحظاتی به صورت آلارین نگریست، ترحم‌برانگیز بنظر می رسید و عجیب بود که به همسر اول شوهرش پناه می آورد.
کرالن– فکر نمیکنم مشکل مهمی باشه، این نشونه‌ها عادیه
تکیه‌اش را از نرده برداشت و همانطور که بسوی خروجی می رفت ادامه داد:
کرالن– با اینحال برای اطمینان بهتره شارومین یه نگاهی بهت بندازه
کارش به جایی رسیده بود که داشت از هوویی که فرزند شوهرش را حامله بود نگهداری میکرد. پوفی کشید و وقتی از چادر خارج شد تا به دنبال شارومین برود بی اختیار سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان میداد. شارومین را نزدیک رودخانه درحال شستن تعدادی لباس یافت، با دیدن کرالن کارش را نیمه تمام گذاشت و همراهش به چادر برگشت. هیچیک نمیخواستند اتفاقی که زمان بارداری کرالن افتاد دوباره تکرار شود. شارومین از دیدن آلارین در آنجا متعجب شد بااینحال چیزی نگفت و به معاینه‌ی او پرداخت. سوالاتی پرسید و همانطور که کرالن انتظار داشت آلارین فقط علائم عادی بارداری را میگذراند و جای نگرانی نبود
تا پایان معاینه در دوقدمی آنها ایستادو سپس سمت چپ الارین لبه‌ی تشک نشست. داشت سینی صبحانه را که پشت سرش بود کمی به عقب هل میداد تا راحت بنشیند که شارومین گفت:
شارومین– اولش شک داشتم، ولی حالا دیگه یجورایی مطمئنم
نگاهش را به شارومین که داشت لبخند میزد دوخت و پرسید:
کرالن– چی رو؟
شارومین اشاره‌ای به شکم آلارین کرد و گفت– نبضش فرق داره. فکر میکنم دوقلو بارداره
انگار معده و قلبش درهم پیچید و فشرده شد! دو قلو؟ او حتی از پس یکی هم برنیامده بود و حالا آلارین میتوانست دو فرزند را باهم متولد کند؟ باز حسادت و تنفر در درونش زبانه کشید، قلبش به زیر گلویش چسپید و به خون تائوس تشنه شد! فقط دوسه بار با آلارین هم‌آغوش شده و آنوقت او را دوقلو حامله کرده بود؟
نه، نباید دیوانگی میکرد. دوقلو شدن فرزند که دست تائوس یا آلارین نبود. خداوند چنین چیزهایی را مقدر میکرد. خداوند… خداوندی که انگار تا دَم مرگ با کرالن سر ناسازگاری داشت!
شارومین– شکم درد زمانی خطرناک میشه که خونریزی کنی و بعلاوه دیگه هیچکدوم از علائم بارداری مثل تهوع رو نداشته باشی. درحال حاضر همه چیز مرتبه
سپس رو کرد به کرالن و گفت:
شارومین– من دیگه میرم
کرالن به سختی لبخندی تصنعی به روی او زدو سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. نگاهش را بیهوده به تعقیب شارومین فرستاد، او رفت و کرالن هنوز بیهوده به خروجی چادر می نگریست. دقایقی طولانی در سکوت گذشت تااینکه آلارین یکبار دیگر عق زدو او را به خودش آورد، سرش را به راست چرخاند و به آلارین نگریست. اصلا رو به راه بنظر نمی رسید! رنگ پریدگی به کنار، انگار حتی پلکهایش هم رمق باز ماندن نداشتند. لبهای‌ اَبری‌اش سرخی قبل را نداشت و بنظر می رسید چیزی نمانده که به گریه بیفتد. هرکاری کرد نتوانست به آن صورت معصوم نگاه کند و بی‌تفاوت باشد، او که گناهی نکرده بود . کرالن نباید انتقام سرنوشت خود را از او می گرفت.
بسمت سینی صبحانه چرخید و همانطور که قاشقی عسل در پیاله‌ی شیر می ریخت گفت:
کرالن– نگرانی آره؟
آلارین با نفس‌های بی‌رمق و نامرتب، همانطور که گلوی سنگین خود را لمس میکرد آهسته گفت– ..اوهوم..
کمی به الارین نزدیک شدو درحالی که پیاله را به دستش میداد گفت:
کرالن– چرا یکم با مادرت حرف نمیزنی؟ اون میتونه راهنماییت کنه
ضعف کرده بود و دستش هنگام گرفتن پیاله‌ی شیر کمی می لرزید. آب دهانش را بسختی قورت دادو طبق عادت دلنشینی که داشت حتی با وجود ضعف جسمانی‌ شانه‌ی راستش را کمی بالا اندخت با صدایی گرفته گفت:
آلارین– مادر ندارم.. سه سال پیش از دنیا رفت
نگاهش بر ردیف مژگان دخترک که روی چشمان معصومش می غلطید خیره ماندو دلش سوخت. بی دلیل نبود که در چنین شرایطی به کرالن پناه می آورد.
کرالن– یکم بخور، شیرعسل معمولا حال آدمو بهم نمیزنه
چند جرعه‌‌ای نوشید، لرزش دستش گاهی احتمال ریختن ایجاد میکرد و به همین خاطر کرالن در نگه‌ داشتن پیاله کمی به او کمک کرد. بااینحال نتوانست مقدار چندان زیادی بخورد و صورتش درهم رفت. ظرف شیر را از او گرفت و کنار گذاشت، آلارین سرش را به جلو مایل کردو پیشانی‌اش‌ را روی شانه‌ی او خواباند، هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که لبه‌ی چادر کنار رفت و تائوس وارد شد
لحظه‌ای نگاه هرسه باهم تلاقی کردو بعد آلارین خیلی زود خودش را جمع و جور کرد. روی موهای نامرتبش دست کشید و چین‌های ناموزون لباسش را باز کرد
کرالن– سلام. خسته نباشی
تائوس از دیدن آلارین درانجا متعجب شده بود و آلارین از دیدن او دستپاچه! این میان فقط کرالن بود که حالتی عادی داشت و به روی تائوس لبخند زد. حالا که میدید صحیح و سالم بازگشته خیالش راحت شده بود
تائوس–.. مشکلی پیش اومده؟
داشت به صورت رنگ پریده‌ی آلارین می نگریست، کرالن از جا برخاست و همانطور که سینی صبحانه را از روی تشک برمیداشت و روی گلیم می گذاشت گفت:
کرالن– یکم ناخوشه. چند دقیقه پیش شارومین اومد دیدش
پس از جا به جا کردن سینی، بسوی تائوس رفت. بسیار خسته بنظر می رسید و چشمانش از بی‌خوابی کمی ملتهب بود
تائوس– خب؟ چیزیش شده؟
این را درحالی پرسید که به کرالن می نگریست، او نیز همانطور که به تائوس کمک میکرد تا تیرو کمانش را از دوش دراورد گفت:
کرالن– نه. حالش خوبه، درواقع.. شارومین خبر خوشی داشت
هرچقدر که برای کرالن تلخ بود، داشتن دو فرزند قطعا تائوس را خوشحالتر میکرد. نمیخواست این خوشی را از او بگیرد به همین خاطر تندی نکرد، درعوض همانطور که تیرو کمال تائوس را سرجایش روی تیرک می آویخت رو به آلارین گفت:
کرالن– خودت بهش بگو
تائوس– مگه چی شده؟
آلارین پاسخی ندادو نگاهش را از تائوس دزدید. با اینهمه خجالت چطور با او خوابیده بود؟! کرالن بسوی تائوس چرخید و چند قدمی نزدیک شد، گرچه به رویش لبخند میزد ولی انگار کسی قلبش را در مشت گرفته بود و بی رحمانه فشار میداد. به چشمان شبگون زیبای او که حالا خسته بنظر می رسید نگریست و بالحنی آمیخته به ارامش و اطمینان گفت:
کرالن– چیزی نشده، ولی از قرار معلوم آلارین دوقلو بارداره
تائوس لب زد تا چیزی بگوید ولی دهانش نیمه باز ماندو نگاهش روی چشمان کرالن خشکید. چند لحظه‌ای همانطور در سکوت به کرالن زل زده بود و سپس بالحنی که رگه‌هایی از ناباوری در خود داشت زمزمه کرد– ..دو قلو؟
کرالن سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو بی‌اختیار پشت پلکهایش داغ شد. نگاهش را کمی پایین گرفت و گفت– اره..دوقلو. بهت تبریک میگم
وقتی مطمئن شد بغضش را کنترل کرده تا در صورتش چیزی پیدا نباشد دوباره به تائوس نگریست
تائوس– که اینطور..
این را گفت و گوشه‌ی لب کلفتش را گزید که لبخندش چندان پررنگ نشود. شاید بخاطر کرالن مراعات میکرد ولی بخود اجازه نداد اشتیاقش بیش از این به چشم بیاید، نفس عمیقی کشید و رو به کرالن گفت:
تائوس– بدجوری خسته‌م
کرالن اشاره‌ای به رخت خواب کردو گفت– میدونم، بیا یکم بخواب.. قیافت خیلی درب و داغون شده
تائوس به را افتادو کرالن هم پشت سرش. آلارین هنوز یک سمت تشک نشسته بود و آنلحظه خواست که برخیزد ولی کرالن گفت– اشکالی نداره. همینجا بمون
آلارین نگاه شرمگینی به کرالن و تائوس انداخت و گفت– دیگه مزاحم نمیشم.. از لطفتون ممنون..
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– الان اگه بلندشی سرت گیج میره. یکم همینجا استراحت کن
تائوس آنقدر خسته بود که وقتی میخواست کمرش را خم کند و بنشیند صورتش کمی چین خورد. بلاخره روی تشک نشست و چون دمپایی‌های تابستانه‌ی مخصوصش را نکنده بود پاهایش را از آن حریم بیرون انداخت. کرالن این عادت او را می شناخت، وقتی که خیلی خسته بود خودش را لوس میکرد تا کرالن کارهای شخصی‌اش را انجام دهد. کنارش زانو زدو مشغول باز کردن ریسمان چرمی دمپایی که تا بالای مچ پایش ادامه می یافت شد
تائوس– رنگت بدجوری پریده
داشت با آلارین حرف میزد. کرالن دمپایی را از پای او دراورد و سراغ ریسمان‌های پای دیگرش رفت
الارین–.. آره.. ولی بهم گفتن چیز مهمی نیست
صورت آلارین را نمیدید ولی مطمئن بود هنگام پاسخ دادن گونه‌هایش گلگون شده. پس از کندن دمپایی‌ها با زانو روی تشک آمد و بسوی تائوس مایل شد تا پیراهنش را بکند و در همین حین گفت:
کرالن– صبح که بیدار شدم پیشم بود. مثل اینکه از دیشب حالش خوب نبود
پیراهن را بسوی بالا جمع کردو با همکاری تائوس از سرش دراورد. تائوس بعد از اینکه از شر لباس و دمپایی خلاص شد خودش را روی تشک رها کردو آه غلیظی از روی خستگی کشید. کرالن خنده‌اش گرفت، معمولا در چنین مواقعی بدن او را برایش ماساژ میدادو بوسه باران میکرد ولی حالا که آلارین انجا بود نمیتوانست اینکار را بکند. سمت چپ تائوس لب تشک نشست و بسوی سرش خیز برداشت تا کشی را که محکم موهایش را بالای سر جمع کرده بود باز کند و در همین حین خطاب به آلارین گفت– دراز بکش آلارین. اشکالی نداره، اون که غریبه نیست
میدانست که دخترک خجالت کشیده، به هرحال اکنون دو همسر عاشق تائوس را دوره کرده بودند. با اجازه‌ی کرالن، پس از لحظاتی تردید آلارین کنار تائوس دراز کشید. البته تشک بزرگ بود و آن دو فاصله‌ای قابل توجه داشتند ولی حالا در این چادر همه چیز حالت متفاوتی داشت!
موهای تائوس را باز کردو کش را به کناری انداخت، او به همین زودی پلکهایش را برهم گذاشته و ارام گرفته بود. کرالن برای لحظاتی طولانی همانطور آنجا نشسته بود و تائوس را تماشا میکرد. شوهر عزیزش، پاره‌ی تنش، دلش میخواست فدای وجب به وجب او شود. حالا آلارین کنار او روی یک بستر بود، این میتوانست همیشگی باشد. او قرار بود فرزند بدنیا بیاوردو عزیز کرده شود! داشت به خودش تلقین میکرد که میتواند با وجود الارین کنار بیاید، مردم چطور اینکار را میکردند؟ چطور زنانی با وجود همسران متعدد شوهرشان کنار می آمدند؟ این نشدنی نبود، پس حتماً او هم می توانست..
تائوس مرد مقتدر و باانصافی بود، او عدالت را بینشان رعایت میکردو… ولی کدام عدالت؟ مگر میشد عشق را تقسیم کرد؟ اگر او تائوس را فقط برای خودش میخواست دلیلش طمع و خودخواهی نبود، بلکه فکر میکرد هیچکسه دیگر جز خودش نمیتواند تائوس را آنطوری که شایسته است عاشقانه و با تمام وجود دوست بدارد
ولی آلارین… او ثابت کرده بود که حقیقتاً عاشق و شایسته است، کرالن هیچ تردیدی درباره‌ی عشق آلارین نداشت ایا میتوانست او را بپذیرد؟ اگر میتوانست، پس چرا حالا که او را کنار شوهرش در یک بستر میدید، بااینکه تمام حدو حدود رعایت شده و خودش هم انجا بود، قلبش داشت از غصه هزار تکه میشد؟
نفس دردمندش را بیرون دادو آنقدر دلتنگ تائوس شد که نتوانست بیش از این از او فاصله بگرد، ارام بسمت او مایل شد و سر بر سینه‌ی ستبرش گذاشت، پلکهایش را بست و تپش‌های قلب او را حس کرد. لحظه‌ای بعد بازوان تائوس دور او حلقه شدو موهایش را نوازش داد، امیدوار بود آلارین چشمهایش را بسته باشد تا دلش از دیدن آنها نگیرد، کرالن جداً به محبت تائوس نیاز داشت. کودکان در شکم الارین بودند، انهم دو کودک! آلارین در آینده از توجه تائوس بهره مند میشد ولی برای کرالن شاید این آخرین دفعات بود..
آلارین– شما دوتا کنار هم ..خیلی خوشبخت بنظر می رسید..
این را با صدای ملایم و خوش آهنگش نجوا کردو باعث شد کرالن سرش را از سینه‌ی تائوس بردارد و به او بنگرد. تائوس هم چشم گشوده و سرش را بسوی آلارین چرخانده بود
دخترک دست راستش را روی شکم گذاشته و گرچه چشمانش از پرده‌ی اشک می درخشید ولی به آن دو نگاه میکردو لبخند مهربانی برچهره داشت
آلارین– فکر کنم.. دلم میخواد شمارو همیشه اینجوری ببینم..
بغضش را قورت دادو سپس درحالی که نگاهش را بین تائوس و کرالن می گرداند ادامه داد:
آلارین– جدا بشیم.. ولی لطفاً این بین خودمون سه نفر بمونه. میخوام نزدیک شما باشم..
پیش از اینکه آلارین حرفش را کامل کند تائوس بالحنی آمیخته دلسوزی و شرمساری گفت:
تائوس– آلارین.. بخاطر همه چیز متاسفم.. وقتی تورو برای ازدواج مجدد پیشنهاد کردن من مخالفت نکردم.. این انتخاب آلن بود، نمیخواستم هیچ‌کجای این قضیه دخالت کنم، نگران بودم آلن فکر کنه خودمم اشتیاقی دارم.. ولی حالا پشیمونم، اون شخص نباید تو میبودی..
دستش را بسوی آلارین دراز کردو دست او را گرفت:
تائوس– تو باید.. بچه‌ها‌ی مردی رو بدنیا می آوردی که عاشقته. مردی که خوشبختت کنه
آلارین که حالا به دست خود در دست تائوس می نگریست و گونه‌هایش صورتی شده بود گفت:
آلارین– نه.. من خیلی خوشحالم که اینجا کنار شمام. اگه همینجور ازت دور میموندم اخرش دق میکردم.. ولی الان حالم خوبه، الان که میبینم خوشبختین.. قلبم آروم شده..
نگاهش را بسوی کرالن و تائوس کشید و درحالی که باره دیگر چشمانش از هجوم اشک برق میزد باصدایی ضعیف گفت:
آلارین–..هردوتونو خیلی دوس دارم..
برای اینکه گریه نکند نفس عمیقی کشید سینه‌ی ظریفش ارام بالا و پایین رفت:
آلارین– دوسته هم میشیم.. بچه‌هارو هم باهم بزرگ می کنیم..
این را گفت و لبخند مهربانی به آنها زد:
آلارین– بدون اینکه زنو شوهر باشیمم میتونیم مثل یه خانواده زندگی کنیم
تائوس دست او را کمی فشردو با لحنی آرام و دلسوز گفت:
تائوس– ولی اینجوری همه‌ی عمرت هدر میره.. تو هنوز خیلی جوونی باید زندگی کنی.. قلبتو روی زندگی نبند، باورکن من بهترین مرد دنیا نیستم… کسایی رو میشناسم که خیلی از من شایسته‌ترن، ولی تو حتی نمیخوای به کسی یه فرصت کوچیک بدی
شاید نظرت عوض شد
از روی مصلحت این حرف را زده بود ولی کرالن میدانست که برای یک زن چه مفهومی دارد. تائوس با پیش کشیدن مردان دیگر درواقع داشت به الارین میگفت هیچ تعصب عاشقانه‌ای نسبت به او ندارد و هنوز هم تنها عشقش کرالن است
آلارین– نظرم عوض نمیشه تائوس.. هفت سال گذشته ولی نظرم حتی یذره هم عوض نشده
این را گفت و علیرغم آنهمه تلاش اشکی از گوشه‌ی چشمش روان شد، بااینحال باز نفس عمیقی کشید و لبخند زد
آلارین– چرا فکر میکنی عمرم هدر میره؟ میخوام پیش کسایی که دوسشون دارم زندگی کنم.. پیش شما و بچه‌هام.. اینجوری خوشبختم
کرالن نگاهی با تائوس ردو بدل کرد. تأسف‌آور بود! تأسف آور بود که نه طاقت اشک‌های آلارین را داشتند و نه میدانستند باید چکار کنند!
کرالن– هنوز روزای خیلی زیادی فرصت داریم درباره‌ی همه چیز فکر کنیم و همدیگرو بیشتر بشناسیم.. برای حرف زدن درباره‌ی جدایی خیلی زوده

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

تائوس نواری از موهای سیاهش را پشت گوش فرستاد، رویش را از درّه گرفت و بسوی کرالن چرخید
تائوس— الان دیگه تقریباً هشت ماهه اصلا به قصر نرفتی.. میخوای همینطور ادامه بدی؟
کرالن مردمک چشمانش را مأیوسانه درقاب چرخاندو درحالی که دو سمت کتش را بیشتر بخود میفشرد تا باد پاییزی آزارش ندهد گفت:
کرالن– میبینی که پادشاه اصلا سراغی ازم نمیگیره. واقع بین باش، من دیگه اونجا کاری ندارم
تائوس دستانش را درجیب شلوار فرو بردو کنار کرالن مسیر بازگشتن به قبیله را پیش گرفت.
تائوس– ولی مادرت پشت سرهم نامه میفرسته
اخم‌های کرالن درهم رفت:
کرالن– اون ک نگران من نیست ..برای به خطر افتادن موقعیتش حرص میخوره
تائوس نفس عمیقی کشید و درحالی که نگاهش به پیش رو بود گفت:
تائوس– یچیزی شده آلن. مگه نگفتی پادشاه بهت گفته ملکه بارداره؟ پس چی شد؟ هیچ خبری از بارداری و زایمان به بیرون درز نکرده
سرش را با سردرگمی تکان دادو گفت:
کرالن– نمیدونم تائوس! تنها چیزی که میدونم اینه که من دیگه هیچکاری تو قصر ندارم. خونه‌ی من اینجاست.. پیش تو
ابرویش را بسمت تائوس کج کردو بالحنی آمیخته به کنایه ادامه داد:
کرالن– هرچند که سرم هَوو آوردی
تائوس درحالی که از لحن شیطنت آمیز کرالن لبخند میزد بازویش را دور شانه‌ی او انداخت و به آغوش خود نزدیکش کرد. بوسه‌ی محکمی روی موهایش زدو گفت:
تائوس– موهات داره بلند میشه.. خوشگل من!.. آخه چقدر خوشگلی بچه!
این را گفت و باحالتی که انگار دیگر طاقت ندارد بازوی دیگرش را پشت رانهای او فرستاد و با قدرت مردانه‌اش به راحتی از زمین کند. کرالن را طوری روی بازوانش حمل میکرد انگار کودکی را در آغوش گرفته!
کرالن–..منو با اسباب بازی اشتباه گرفتی آره؟..بذارم زمیـ..
نتوانست جمله‌اش را کامل کند چراکه تائوس داشت لبهایش را می مکید! در این مدت روی حرفش مانده و با هیچیک از همسرانش هم آغوش نشده بود. نسبت به کرالن دائم عطش داشت، بخصوص شبها در رختخواب بسیار شیطنت میکرد با اینحال چون به عنوان یک مرد میخواست حرف خود را زیرپا نگذارد خودش را کنترل میکرد. آنلحظه هم وقتی در مکیدن لبهای کرالن عمق گرفت قدم‌هایش سست شدو ایستاد، پیش از اینکه شهوتش بیش از این بالا بگیرد لبش را جدا کردو نفس عمیقی کشید. کرالن را آرام از آغوش خود پایین گذاشت و گفت:
تائوس– میخورمت آلن.. آخرش درسته قورتت میدم!
از این حرف خنده‌اش گرفت و درحالی که سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان میداد گفت:
کرالن– داری هار میشی رئیس تائوس!
تائوس پوفی کشید و پاسخ داد– تو منو هار کردی! نه قبول میکنی از آلارین جدا شم.. نه تحمل میکنی زنم باشه! آخه من باتو چیکار کنم؟!
نگاهش را از تائوس گرفت و دوباره شروع به قدم زدن کرد.
کرالن– درسته که میگه با جدایی کنار میاد ولی مطمئنم بدجوری ضربه میخوره.. اون بعد از ۶-۷ سال انتظار..
تائوس حرف او را برید و بالحنی منطقی گفت– آخرش که چی آلن؟ خلاصه باید یه تصمیمی گرفت همینجوری که نمیشه
کرالن دست او را گرفت و درحالی که نگاهش به قدم‌هایش بود گفت– الان وقتش نیست.. نزدیک زایمانشه نباید ذهنشو بهم بریزیم
تائوس– .. اون یاکوبه؟..
سواری از غرب به سمتشان می تاخت. ابتدا شناختنش دشوار بود ولی وقتی کمی پیش‌تر آمد توانستند یاکوب را واضح‌تر ببینند. کرالن نگاهی با تائوس ردو بدل کردو هردو ایستادند، آمدن یاکوب آنهم با این سرعت قطعاً بی دلیل نبود.
سرعت اسب را نزدیکی آنان کم کردو همانطور که پیاده میشد گفت:
یاکوب– زودتر برگردین قبیله، وقت زایمان رسیده
باز هم آن حس تکان دهنده‌ی نامطبوع! وزنه‌ای از کنج قلبش سقوط کردو تمام تنش سرد شد!
تائوس– بیا بریم آلن
تائوس بدون اتلاف وقت سوار اسب شدو دستش را بسوی کرالن دراز کرد. احساسات دوگانه‌ای داشت، میل به فرار کردن و گم و گور شدن درونش می لولید و بشدت سردرگم بود ولی تا به خودش امد دید دست تائوس را گرفته و با کمک او روی اسب نشسته است. بسوی قبیله تاختند و مسیر انگار کوتاه‌تر از حد معمول بود چراکه تا کرالن به خودش آمد دید که رسیده اند!
به محض پیاده شدن از اسب، شیگا و دونفر دیگر از دوستان تائوس بسویشان آمدند و درحالی که آن دو را بسمت محل مورد نظر هدایت میکردند شیگا گفت:
شیگا– دردش نیم ساعت پیش شروع شد، شارومین به ما گفت دیگه وقتشه و یکی رو فرستاد دنبالت
تائوس– به پدر و برادرش خبر دادین؟
شیگا– اره.. گمونم الان دیگه همونجان
دور و بر چادر آلارین شلوغ نبود، تعدادی از مردان با فاصله‌ای ملاحظه‌گرانه از چادر کمی دورتر ایستاده بودند که کرالن از بینشان تاکورا، پدر و برادر آلارین را شناخت. تائوس و دوستانش نیز به دیگر مردان پیوستند ولی نگاه کرالن به چادر بود، قلبش درست زیر گلویش می کوبید و شک نداشت که رنگو رویش از اضطراب پریده!
ناراسی– اوه شاهزاده کرالن اومدید؟
سرش را به چپ چرخاندو ناراسی را دید که تعداد زیادی پارچه‌ی تمیز در دست داشت و بسمت چادر می رفت، پس از دیدن کرالن مسیرش را بسوی او منحرف کردو گفت– مدام سراغ شمارو میگیره.. بیاید بریم
پیش از اینکه فرصت کند چیزی بگوید ناراسی پارچه‌ها را به یک بغل هدایت کردو با دست دیگرش مچ کرالن را گرفت.
ناراسی– البته حالش خوبه، داره خوب پیش میره ولی ترسیده و یکم بی قراری میکنه. خلاصه برای اولین شکم، دوقلو زاییدن سخته..
او را بدنبال خود سمت چادر می کشید و توضیحاتی میداد بااینحال پیش از ورود توقف کردو بازوی ناراسی را فشرد
کرالن– شاید نخواد تو این حالت ببینمش
ناراسی سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه، خودش میخواست شما اینجا باشین
به کرالن فرصت بیشتر مخالفت کردن ندادو او را پیش از خود به داخل هدایت کرد! بجز شارومین، زن مسن دیگری نیز برای کمک انجا بود. دیگ بزرگی از آب روی آتش درست در مرکز چادر قرار داشت و آلارین بیچاره روی تشک دراز کشیده بود و تقلا میکرد. لباسش را تا روی سینه بالا زده و به این صورت شکم گنده‌اش که میزبان دو فرزند بود بیرون افتاده بود. پاهایش را از هم باز کرده بودند شارومین مدام وضعیت را بررسی میکرد
از همان ابتدا آنقدر از دیدن آن منظره منقلب شد که میخواست برگردد و از چادر خارج شود ولی پیش از اینکه حرکتی بکند ناراسی درحالی که پارچه‌ها را به شارومین می رساند گفت:
ناراسی– ببین دخترم.. شاهزاده کرالنم اومد..
نگاه آلارین بسوی او چرخید و قلب کرالن مچاله شد. اشکهایش روان بودو چشمان مضطربش را به کرالن دوخته بود، دستش را بسوی او که همانجا آستانه‌ی چادر ایستاده بود دراز کردو گفت:
آلارین–..اومدین؟.. وای من چقدر ترسیدم..
صدای ملایم و نگرانش پیاپی از ضعف و گریه می شکست و دستش همانطور بسوی کرالن دراز بود:
آلارین–.. آخه اولش اومدم پیش شما ولی نبودین..
با دیدن گریه‌ی آلارین او هم بغض کرده بود، بسویش قدم برداشت و طوری کنارش نشست که نگاهش حتی اتفاقی هم به قسمت‌های برهنه‌‌ی بدن او نیفتد، میدانست که چقدر خجالتی ست. دست آلارین سرد بود و بشدت می لرزید، آن را در دو دستش فشردو درحالی که میکوشید به بغض خودش راه ندهد گفت:
کرالن– متاسفم.. ما فکر میکردیم هنوز چند هفته مونده
موهای سیاهش با آشفتگی روی تشک پراکنده بود و پیشانی‌اش خیس عرق، نفس نفس میزد و صورت معصوم و ظریفش از درد چین میخورد
دستی روی پیشانی و موهای آلارین کشید و خطاب به شارومین پرسید:
کرالن— بانو شارومین همه چیز مرتبه؟
صدای شارومین را شنید که پاسخ داد– مشکلی نیست، تا یک ساعت دیگه زایمان میکنه
آلارین که تاکنون سعی کرده بود لب بگزد و کمی خوددار باشد باره دیگر چشمانش پر از اشک شدو همانطور که گریه‌ی آرامش به هق هق تبدیل میشد گفت:
آلارین–.. یک ساعت؟؟..واهاهاهایی..من دیگه نمیتونم!..
پیرزنی که همراه شارومین مشغول بود بالحنی سرزنشگرانه گفت– الارین جای اینکارا زور بزن. مگه داری کوه میکنی هرکدوم از ما که اینجاییم چن تا بچه بدنیا آوردیم! میبینی که همه صحیح و سالمیم
رگی روی پیشانی آلارین ملتهب شده بودو با بالا گرفتن فشارو زور تمام صورتش سرخ میشد، دست کرالن را میفشردو از درد به خودش می پیچید
آلارین– ..چرا تموم نمیشه؟؟.. جونم.. جونم اومد به لبم!..
درد و رنج آلارین را با تمام تارو پودش حس میکرد، نگاهش روی صورت بی‌قرار او بود، درد را او می کشید، فرزند را او متولد میکردو آنوقت تائوس متعلق به کرالن بود؟ این نمیتوانست عدالت باشد!
آنجا نشسته بودو به چشم میدید که آلارین تا پای مرگ پیش می رود، آنوقت انها میخواستند پس از تولد کودکان از تائوس جدایش کنند و قلبش را باره دیگر بشکنند!
جیغ بلند آلارین و صورتش که از درد کبود و مچاله شد قلبش را تکان دادو مو به تنش راست شد!
شارومین– آاااا اینم از اولی!.. خدای من ببینش یه پسره..
سرش داشت گیج می رفت! چشمانش روی آلارین که هنوز درد می کشید خشک شده بود و صدای ونگ ونگ نوزاد در سرش می پیچید. اگر این پسر متعلق به شوهر او بود، چرا از شکم زنی دیگر متولد میشد؟ چرا او نمیتوانست برای بدنیا آوردن فرزند شوهرش درد بکشدو به خودش ببالد؟ چرا او آنجا بالای سر هووی زیبا و بی‌نقصش نشسته بود؟ چرا قلبش داشت از جا کنده میشد و چرا همه چیز اینقدر دشوار بود؟
دست آلارین را رها کردو بدون اینکه به هیچ‌کجا و هیچکس نگاه کند از چادر بیرون آمد، نفسش تنگ بود و زانوهایش سست، اصلا بسمت محلی که تائوس و بقیه ایستاده بودند نگاه نکرد، آنها حتماً صدای شیون نوزاد را شنیده بودند و حالا به تائوس تبریک می گفتند
خودش را سرپا نگه داشت و به راه افتاد،
صدای جیغ کشیدن آلارین را از پشت سرش می شنید، بابت هرقدمی که برمیداشت بیشترو بیشتر از خودش متنفر میشد
او حرامزاده بود، حتی خانواده‌اش هم او را نمیخواستند! در جنسیتش نقض وجود داشت و حتی نمیتوانست فرزندی برای شوهرش بدنیا بیاورد! نقش او در این دنیا چه بود؟ چکار میکرد؟ حالا که نه شاهزاده‌ی مردمش بود، نه نقش مفیدی در اجتماع میروتاش‌ها داشت و نه حتی همسر مناسبی برای شوهرش بود، چرا نفس میکشید و چطور هنوز آنقدر پررو و گستاخ بود که میتوانست زنده باشد و روی زمین راه برود؟
تائوس–..آلن؟..
داشت بسوی محل نگهداری اسبها می رفت تا اسبش را بردارد و برود که صدای تائوس را پشت سرش شنید. میدانست که به دنبال او می آید ولی اهمیتی ندادو قدم‌هایش را تندتر کرد
تائوس– باتوام! چی شده؟!
کرالن باره دیگر صدای او را نشنیده گرفت و به راهش ادامه داد. چرا اینکار را میکرد؟ چرا دنبال او می آمد؟ او که ناز نکرده بود! آنقدر از خودش متنفر بود که نمیتوانست به خودش حق ناز کردن بدهد!
تائوس– کجا؟ آلن؟ میگم کجا میری؟
صدای تائوس را بسیار نزدیک به خودش می شنید و به همین خاطر عاقبت مجبور شد بسویش بچرخد و پاسخی بدهد
کرالن– دنبال من نیا.. برو پیش اون
تائوس مقابلش ایستادو درحالی که نفسش را با کلافگی بیرون میداد گفت:
تائوس– خدایا باورم نمیشه تو همچین روزی داری..
دو دستش را برای ساکت کردن تائوس بالا گرفت و بالحنی قاطع گفت:
کرالن– نه! نمیخوام دوباره حرفای قشنگ بشنوم و به حماقت ادامه بدم!
لحظه‌ای با نگاهش بسمت قبیله اشاره کردو ادامه داد:
کرالن– اونا اونجان.. زنو بچه‌ت! صحیح و سالم! دست از سر من بردار
تائوس یک دستش را به کمرش زدو دست دیگر را باحالتی عصبی روی موهای خود کشید:
تائوس– بازی درنیار.. یهو چت شد مگه من چیکار کردم؟؟
نمیفهمید چرا تائوس فکر کرده او دارد خودش را لوس میکند! با موجه‌ترین لحنی که میتوانست به تائوس پاسخ داد:
کرالن– هیچی! چرا نمیفهمی این مربوط به خودمه، تو و بقیه هیچ اشتباهی نکردین.. تصمیم خودمه!
اخم‌های تائوس درهم رفت و کم کم خشم هم چاشنی کلافگی‌اش شد:
تائوس– تصمیم خودت؟؟ تو غلط میکنی بدون من برای زندگیمون تصمیم میگیری!
از اینهمه اصرار و انکار خسته شده بود. بالحنی محکم و نگاهی تند خطاب به تائوس گفت:
کرالن– من برای خودم تصمیم گرفتم نه زندگی تو!
برای اینکه عصبانیتش تشدید نشود و بر کرالن خشم نگیرد پلکهایش را برهم فشردو نفس عمیقی کشید:
تائوس– تو بخشی از زندگی منی فهمیدنش اینقدر سخته؟؟
انگار اصلا نمیتوانست به او بفهماند! نمیتوانست شدت تنفر و انزجارش از این وضعیت را نشان بدهد! چانه‌اش از بغض سنگینی که داشت خفه‌اش میکرد لرزید و با حرص گفت:
کرالن– زورگویی نکن تائوس! حالم خوب نیست.. دیگه واقعا خسته شدم!
تائوس اشاره‌ای بسوی خود کردو لحنی که بسختی خشم را درخود کنترل میکرد پاسخ داد– منم خسته شدم! خسته شدم از اینکه ببینم اینقدر راحت برای هرچیزی منو و زندگیتو ول میکنی و میگی میخوام برم!
سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو بغضش را بسختی فرو خورد. به چشمان سیاه و برآشفته‌ی تائوس نگریست گفت:
کرالن– خیله خب..حالا که هردومون خسته شدیم بذار تمومش کنیم!
نگاهشان باهم تلاقی کردو سکوت تلخی به جریان درآمد..
کرالن– خیله خب..حالا که هردومون خسته شدیم بذار تمومش کنیم!
این را گفت و اشک به چشمانش دوید. نگاه تائوس برای لحظه‌ای به نگاه او گره خورد و نفسش را با کلافگی بیرون داد. مکث کوتاهی بینشان شکل گرفت، کرالن مثل کسی که بلاخره بزرگترین شکست زندگی‌اش را پذیرفته به تائوس می نگریست و درعوض آنچه در تائوس میدید تشویش و کلافگی بود که مدام بیشترو بیشتر بالا می گرفت
تائوس– میخوام برم بچه‌هامو ببینم، محض رضای خدا این بحثو بذار برای بعد!
تعجبی نداشت، خوده کرالن هم میدانست تمام حواس او اکنون پیش نوزادان تازه متولد شده‌اش است
کرالن– منم بهت گفتم برو پیششون، تو مثل دیوونه‌ها افتادی دنبالم!
این را گفت و قدمی به عقب برداشت، آخرین نگاهش را به تائوس انداخت و سپس به پشت چرخید تا سراغ اسبش برود
تائوس– آلن! بسه دیگه چرا تمومش نمیکنی؟؟
دوباره به دنبال او راه افتاده بود و وقتی دید کرالن با حرف متوقف نمی شود به بازویش چنگ انداخت و با تندی گفت:
تائوس– مگه با تو نیستم؟! از جات تکون نمیخوری!
کرالن بازویش را کشید تا از چنگ او رها شود و در همین حین با حرص گفت:
کرالن– من زندونی تو نیستم!
انگار باور نمیکرد کرالن واقعا قصد رفتن دارد، حالا که اینطور مصمم بود و می کوشید بازویش را از چنگ تائوس درآورد او را رفته رفته خشمگین میکرد
تائوس– داری صبرو طاقت منو سر میاری! یدفه گفتم لجبازی بسه!
به هشدار و خشم تائوس اهمیتی ندادو اینبار دست خود را محکمتر از قبل کشید
کرالن– ولم کن تائوس!.. چرا به خودت اجازه میدی تو هرچیزی دخالت کنی؟؟
اخم‌های تائوس درهم رفت و مشتش دور بازوی کرالن محکمتر شد!
کرالن– آا..قصد کردی دستمو بشکنی؟؟ ولم کن وحشی!
بدون اینکه ذره‌ای رحم نشان دهد و فشار مشت قدرتمندش را کم کند با حالتی تهدیدآمیز به او نزدیکتر شدو درحالی که نگاه خشمگینش را مستقیم به چشمان کرالن دوخته بود گفت:
تائوس– یکاری نکن واقعا وحشی‌گری رو بهت نشون بدم آلن
قلبش داشت از جا کنده میشد و نفسش از بغض و کلافگی در نمی امد. دلش میخواست بنشیند و همان جا زار زار گریه کند!
کرالن– فکر کردی حالا دیگه برام مهمه چیکار میکنی؟؟
تائوس هُل محکمی به بازوی او دادو طوری به جلو مایل شد که انگار میخواست به کرالن حمله کند! نگاهش روی رگ‌های متورم گردن و بازوان او خیره ماند! تاکنون چشمان تائوس را اینطور وحشی ندیده بود، بدنش جوری سفت و سخت شده بود انگار یک کوه به حرکت درآمده و میتواند هرچیزی را از بین ببرد!
سیمات–هی..هی چه خبره؟!
ناباورانه به زبانه‌های خشم تائوس می نگریست که صدای فریاد سیمات را شنید و ناگهان او را سمت راست خود دید که سعی داشت تائوس را عقب براند!
سیمات– تائوس چیکار میکنی ولش کن!!
تقلای سیمات بی نتیجه بود، نه بازوی کرالن را رها میکردو نه از آن گارد حمله خارج میشد!
سیمات– ولش کن! تائوس مگه دیوونه شدی؟؟
احساس میکرد دیگر خون در بازویش جریان ندارد، تائوس آنقدر محکم فشارش میداد که کاملا بی حس شده بود! سیمات نمیتوانست حتی ذره‌ای تائوس را دور کند و کرالن کم کم از درد بازویش ضعف میرفت. عده‌ای به سویشان می دویدند، شیگا و دو تن دیگر از دوستان تائوس بودند. جای اینکه بلافاصله او را عقب بکشند یکقدم دورتر ایستادند و به آنها نگریستند تا بفهمند اوضاع از چه قرار است
شیگا– سیمات بیا اینطرف
سیمات بلافاصله سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو درحالی که هنوز سعی داشت تائوس را از کرالن دور کند گفت:
سیمات– نه! مگه نمیبینی؟؟..
شیگا که برخلاف همسرش مضطرب نبود و فقط داشت قدری اوضاع را آرام کند گفت:
شیگا– به ما ربطی نداره اونا زن و شوهرن
سیمات– یعنی چی؟؟ چون شوهرشه میتونه هرکاری بکنه؟..
شیگا– بهت میگم بیا اینطرف
سیمات– داره آلنو اذیت..
فریاد قاطع و خشمگین شیگا او را از جا پراندو ساکت کرد!
شیگا– سیمات!!
نگاه تندش روی سیمات قفل شده بود و باحالتی تهدیدآمیز به سیمات اشاره زد که از آنجا برود
شیگا– زودباش!
دستهای سیمات لرزید و از بازوی تائوس شُل شد، نگاه مضطربانه‌ای به کرالن انداخت و سپس با اکراه از آنان دور شد. پس از رفتن سیمات، شیگا و آن دو نفر دیگر محتاطانه به تائوس نزدیک شدند، هریک از سویی بازوی او را گرفتند و سعی کردند آرامش کنند
شیگا– بیا اینطرف رفیق.. دستشو ول کن..
– هی مرد..دیگه کافیه..
انگشتان سنگ شده اش را پس از مکثی طولانی از بازوی او شل کرد و با به جریان درآمدن خون در رگها، چشمان کرالن از درد سیاهی رفت! با دست دیگر بازوی خود را لمس کردو صورتش از درد چین خورد
نفس‌های تائوس هنوز تندو نامنظم بود، اخم‌هایش درهم گره خورده و در چشمان سیاهش انگار گردابی از خشم می لولید. قدرت و قاطعیتش بیش از هرزمان دیگری به چشم میخورد، جوری که برای هیچکس جرأت مخالفت باقی نمیگذاشت
تائوس– پاتو یه قدم اونطرف‌تر بذاری، دیگه مراعاته هیچی رو نمیکنم
موج دردی که از بازویش منتشر میشد رنگو رویش را پرانده بود و تائوس هنوز با حالتی تهدید آمیز به او می نگریست. نه اینکه بخاطر ترس باشد، نه اینکه کتک خوردن یا بسته شدن با ریسمان یا هر تنبیه دیگری از تحمل زندگی‌اش دشوارتر باشد، ولی موضوع این بود که چیزی در ناخوداگاهش هشدار میداد، چیزی در درونش به او میگفت حالا که مردانی اطرافشان ایستاده و شاهد این جریانند او نباید به خودش اجازه دهد از شوهرش نافرمانی کند. شوهری که انگار حاضر بود همسرش را همانجا بکشد ولی نگذارد قدمی از او دور شود!
تائوس– برگرد تو چادر و تا اجازه ندادم بیرون نیا
درحالی که هنوز از درد لب میگزیدو بازوی خود را مالش میداد، سر به زیر انداخت و به راه افتاد. دو قدم که از تائوس فاصله گرفت چانه‌اش لرزید و پلکهایش داغ شد. تعدادی از زنان با روی خندان از چادر آلارین بیرون می آمدند، دسته‌ی عقابها به رهبری ریوِن یکی پس از دیگری فرود می آمدند و کم کم مردم بیشتری جمع میشدند که نوادگان تازه متولد شده‌ی میروتاش را ببیند. فرزندان شوهر او را، فرزندانی که باید توسط او زاده میشدند، از همسریِ تائوس باید غرور نصیبش میشد نه اینکه اینطور نگاهش را از جمعیت بدزدد و با بغضی سنگ شده در گلو به کنج چادرش پناه ببرد
به محض ورود در همان آستانه‌ی چادر ایستادو دستش را از بازویش رها کرد. قلبش سرد بود و حال جسدی را داشت که از گور بلند شده و بدنبال زندگی میگردد
– آااا ببینین.. بلاخره رئیس بزرگ اومد..
– پسرات صحیح و سالمن تائوس! اونا حرف ندارن..
– امروز برای همه‌ی ما روز بزرگیه، باید جشن بگیریم..
تائوس – بلاخره میتونم برم داخل یا نه؟
صدایش را که شنید قلبش مچاله شد! اثری از خشم در لحن و صدایش نبود، حالا با اشتیاق حرف میزد و بی‌تاب دیدن فرزندانی بود که همیشه آرزوی داشتنشان را داشت. تائوس حالا دیگر پدر شده بود و قطعا زندگی را طور دیگری میدید، طوری که کرالن هیچ وقت نمیتوانست درکی از آن داشته باشد
زانوهای سستش را حرکت دادو چیزی در ناخوداگاهش او را بسمت یکی از صندوق‌های بزرگ آنسوی چادر هدایت کرد. صندوقی که کرالن یادگاری های باارزش زندگی اش را درآن نگهداری میکرد. پالتوها و چکمه‌هایی که روز ازدواجشان به تن کرده بودند، و لباس روشن تا شده‌ای با آستین های ظریف و لنگه‌های شلوار بسیار کوچک، لباسی که قرار بود روزی به تن نوزاد خودش باشد..
همانجا روی گلیم سرد کف چادر نشست و لباس را روی زانویش گذاشت، به گلدوزی لطیف روی یقه‌‌اش دست کشید، یقه‌اش بسیار کوچک بود، جایی که گریبان ظریف و نرم نوزاد را دربر می گرفت، دستهایش را در آن آستین‌ها تکان میداد و با چشمان براق سیاهی که درست شبیه چشمان پدرش بود به کرالن نگاه میکرد. گرچه بارداری او از سه چهار ماه بیشتر طول نکشیده بود ولی هنوز جزء جزء آن احساس دلچسپ را به یاد داشت، اوقاتی که دستش را روی شکم خود میگذاشت و کودکش را نوازش میداد، اوقاتی که تمام حواسش را جمع میکرد تا ضربانهای تند قلب کوچک او را بشنود، اوقاتی که به بدن ورزیده و شانه‌های عریض تائوس می نگریست و دلش غنج میزد از اینکه پسر برومندی چون او داشته باشد…
نگاهش خیره بر لباس بود که لبه‌ی چادر کنار رفت و سیمات داخل شد. چشمانش سرخ بودو معلوم بود که گریه کرده. کرالن لباس نوزادی را از چشم او مخفی نکرد، اصلا هیچ واکنشی نشان نداد، دیگر چیزی برای پنهان کردن از دیگران نداشت
نگاهی به کرالن انداخت و سپس بدون اینکه چیزی بگوید بسویش قدم برداشت. سمت راست او درست کنارش نشست و زانوهایش را بغل گرفت. برای لحظات طولانی هردو در سکوت بودند، کرالن باغصه به لباس کودکش می نگریست و سیمات به نقطعه‌ای نامعلوم در آنسوی چادر خیره بود
سیمات– ..دستت ..خیلی درد گرفت؟..
این را درحالی گفت که درصدایش بغض خفه‌ای داشت. کرالن که با سرانگشتانش آستین لباس کودکش را لمس میکرد به نجوا گفت:
کرالن–..من نمیخواستم براش ناز کنم.. فقط میخواستم برم..
سیمات نیمرخ او را از نظر گذراندو گفت–میدونم.. مردا اینچیزارو نمیفهمن..
نفسش با حالتی منقطع از سینه‌اش که درگیر بغض بود خارج شد و سپس با صدایی مأیوس و ضعیف ادامه داد:
سیمات– ..خاک برسرشون.. فقط بلدن قلدری کنن..
با یادآوری رفتار تندو خشن تائوس دلش از اضطراب به هم پیچید و با غمزدگی گفت:
کرالن– متاسفم.. من باعث شدم شیگا سرت داد بزنه
سیمات که حالا مثل او به لباس نوزادی می نگریست با صدایی گرفته و لحنی صمیمی که میخواست کمی کرالن را دلداری بدهد گفت:
سیمات– تقصیر تو نیست.. اونا هوای همدیگرو دارن.. مردا همیشه پشت هم درمیان
باز مکثی ایجاد شدو سپس کرالن با تردید پرسید–.. آلارین و بچه ها رو دیدی؟
سیمات نگاهش را با تلخکامی به سوی دیگری کشید و زیرلب گفت:
سیمات– ..خیلی حوصلشو دارم که برم ببینمش؟
صدای قدم‌های کسی را نزدیک چادر شنیدند و بعد کسی کنار ورودی ایستاد. با فکر اینکه تائوس آمده قلبش به زیر گلویش چسپید ولی آنچه به گوش رسید صدای شیگا بود. بالحنی آرام، بدور از خشونت دقایقی پیش، همسرش را صدا زد:
شیگا–..سیمات، عزیزم اینجایی؟..
و ناگهان سیمات مثل تیری که از چله رها شود درحالی که درست کنار کرالن نشسته بود با خشم جیغ کشید:
سیمات– به من نگو عزیزم مردیکه‌ی زورگوی حیوون!!
آنقدر خشم و فریادش ناگهانی بود که ابتدا کرالن را ترساند! هم چشمانش پر اشک شده و هم اخم‌هایش در هم گره خورده بود. نفس نفس میزد و جوری نگاهش به آنسوی چادر بود انگار شیگا را میبیند!
شیگا–..باشه.. میذاری این حیوون یه لحظه تورو ببینه؟
سیمات باره دیگر با حرص فریاد زد– بروگمشو شیگا دورو برم ببینمت هرچی دم دستم باشه میکوبم تو فرق سرت حالیت شد؟؟
شیگا که بنظر می رسید انتظار همه‌ی این واکنش‌ها را داشت بالحنی آرام و آمیخته به محبت گفت:
شیگا– آره عزیزم.. حالیم شد.. پس من همین بیرون منتظرت میمونم.. تازه هوا سردم هست..
میخواست از سرمای پاییز استفاده کرده و رحم و دلسوزی سیمات را برانگیزد اقدامی که البته بیهوده بود و او بلافاصله با تندی گفت:
سیمات– به درک!..هرجا میخوای بمون! اصلا برو با اون دوست قلدرت خودتو از قله پرت کن پایین
شیگا– سیمات.. عزیزدلم، با من بداخلاقی نکن..
کرالن به نیمرخ سیمات نگریست و دید که دوباره گریه‌اش گرفته و چانه‌اش می لرزد با اینحال از خشم خود نکاست و دوباره سر شوهرش داد زد:
سیمات– آخه چقدر پررویی! خودت سرم داد زدی!
شیگا بالحنی مهربان و صبور گفت– ولی تو الان ده برابر بیشتر سرمن داد کشیدی! هنوز تلافی نشده؟
سیمات پاسخی نداد چراکه حالا گریه‌اش کمی شدت گرفته بودو اگر حرف میزد صدایش می لرزید
شیگا–..معذرت میخوام، عزیزم تو میدونی متنفرم از اینکه باهات بداخلاقی کنم.. ولی درست نیست تو اینجور چیزا دخالت کنی..
اینبار طاقت نیاورد و اهمیتی به لرزش صدایش نداد:
سیمات– ولی اون میخواست آلنو بزنه!!
شیگا– سیمات مطمئن باش تو بیشتر از تائوس آلنو دوست نداری. ولی بعضی وقتا مردا مجبورن قاطع باشن.. دوباره داری گریه میکنی؟..
سیمات جوابی به او ندادو همانطور که می گریست به لبه‌ی روی هم آمده‌ی چادر خیره ماند
شیگا– بذار بیام پیشت.. دلم به همین زودی برات تنگ شده..
سیمات سرش را کمی پایین گرفت و درحالی که اشکهایش جاری بود زیرلب گفت–.. ای خدا.. چرا اینقدر ساده لوحم..
قلبش نرم شده بود، کرالن این احساس را می شناخت. بارها این قهر و آشتی ها را تجربه کرده بود. در زندگی سیمات و شیگا این قهرو آشتی ها هنوز شیرین بودند و کرالن آرزو میکرد همیشه همینطور بمانند. برای سیمات خوشحال بود. او شوهرش را عاشقانه دوست میداشت و کرالن بسیار خوشحال بود که او مجبور نیست مرد زندگی‌اش را با زن دیگری، هرقدر هم مهربان و نجیب، شریک شود. حاضر بود اگر ذره‌ای خوشبختی و خوشحالی در زندگی‌اش باقی مانده آن را به دیگر زنان عاشق دنیا بدهد و درعوض مطمئن باشد هیچکدامشان مجبور نیستند این حس تلخ را مانند او تجربه کنند..
بلاخره وقتی سیمات دست از پرخاشگری برداشت، شیگا لبه‌ی چادر را کنار زدو وارد شد. نگاهی به آن دو که مثل شکست خورده‌ها کنج چادر نشسته بودند انداخت و سپس پیش‌تر آمد
شیگا– دستتون آسیب جدی ندیده؟
این را درحالی گفت که آرام مقابل سیمات به زانو می نشست، کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو زیرلب گفت:
کرالن– نه.. مشکلی نیست
سیمات سرش را پایین گرفته و باانگشتان خود ور می رفت، شیگا محتاطانه دستش را پیش برد و دست او را گرفت
شیگا–.. عزیزم..
سیمات پاسخی به او ندادو سرش را هم بلند نکرد. شیگا موهای او را نوازش دادو در همین حین گفت:
شیگا– ما مردا.. برای چیزایی اینجوری عصبانی میشیم که برامون خیلی مهمن
درواقع این را خطاب به کرالن گفت و میخواست رفتار دوستش را توجیه کند:
شیگا– من هیچ توضیحی برای این اوضاع ندارم شاهزاده کرالن، ولی اینو میدونم که تائوس خیلی به شما وابسته‌ست
کمی ماندو با سیمات حرف زد، بلاخره او را راضی کرد که برخیزد چراکه هردو آنجا بودند و دختر کوچکشان در چادر خواب بود. پس از اینکه برخاستند و از کرالن خداحافظی کردند بانگاهش دور شدن آنها را تعقیب کرد. بسوی زندگی گرمشان رفتند درحالی که او آنجا نشسته بود و مأیوسانه لباس کودک از دست رفته‌اش را نوازش میکرد
اشکی از گوشه‌ی چشمش روان شدو درست روی آستین لباس کودکش ریخت. انگار خشم فرو خورده‌ای که نسبت به خود داشت به آنی بالا گرفت، لباس روشن به آن تمیزی را با اشکش کثیف کرده بود. اخم‌هایش درهم رفت و چشمانش از هجوم اشک تار شد، قطرات بیشتری روی لباس ریخت و جای اینکه بغض سنگین خود را کنترل کند بی اختیار لباس را به چشمان و صورت خود فشردو زد زیر گریه
حرف‌های شیگا درست بود، او میدانست که برای تائوس بسیار اهمیت دارد اما چه سود؟ حالا به جایی رسیده بود که درک میکرد دوست داشتن به تنهایی کافی نیست، اگر کرالن خواست قبیله و شوهرش را ترک کند به همین خاطر بود، برای اینکه میدید حتی با وجود عشق تائوس، آنچه نصیبش میشود فقط و فقط تحقیر شدن است. حتی پیش نفْس خودش هم تحقیر شده بود و هرچه فکر میکرد نمیفهمید چگونه است که آلارین باید از این زندگی برود و درعوض او همسر تائوس باقی بماند
حالا او آنجا بود، کنار زن و بچه‌اش، از این به بعد روزهای بیشتری را کنارشان می گذراندو کم کم باور میکرد زنی که برایش یک خانواده‌ی گرم ساخته آلارین است نه کرالن. کسی که شایسته‌ی همسری‌ست آلارین است نه کرالن. و به این صورت پاییز ابدی زندگی او آغاز میشد و پس از گذر روزها و سالها مثل وزش یک باد مسافر، بدست فراموشی سپرده میشد
– اونارو دیدی آره؟
-حرف ندارن!..یکیشون درست چشمای تائوسو به ارث برده
صدای گفت و گوی مردمی را که از ملاقت پسران تائوس می آمدند می شنید، حالا دیگر بیشتر از یکساعت میشد که کرالن در چادر چمپاتمه زده و با بغض و گریه‌اش درگیر بود. بازویش هنوز از درد ضعف می رفت و آنقدر اشک ریخته بود که پلکهایش میسوخت. یک ساعت به دوساعت کشید و تنهایی او از سه ساعت گذشت. شروع کرده بود به قدم زدن در چادر، هنوز بی اینکه حواسش باشد لباس نوزادی را در مشت میفشردو بابت هرقدمی که برمیداشت فکرش در چادر آلارین می چرخید. مطمئن بود حالا دیگر تائوس او را به دیده‌ی تحسین نگاه میکند، کم کاری نبود، او دو پسر صحیح و سالم بدنیا آورده و تائوس را به رویایش رسانده بود، باید هم مورد احترام قرار می گرفت
حالا کرالن انتظار چه چیزی را میکشید؟ تائوس نگاهش به نوزادانش بود و حتی به یاد نمی آورد کرالنی وجود دارد!
ایستادو لباس کودکش را به سینه‌ی دردمندش فشرد، خسته و دلشکسته و از همه ی دنیا ناامید بود. داشت از دلتنگی برای شوهرش تلف میشد! فقط چند ساعت از آن دعوا و مشاجره میگذشت ولی او حالی داشت که انگار سالهاست تائوس را از دست داده. حال کسی که پاره‌ی تنش را از او جدا کرده‌اند و بدون او نمیتواند نفس بکشد! چطور فکر کرده بود میتواند برود و بدون او زندگی کند؟ بدون آن چشمان سیاه مقتدر و لحن بم مردانه..
با تردید بسوی خروجی چادر قدم برداشت، شاید اگر بیرون می رفت او را آن دورو بر میدید و دلش کمی آرام میشد. در یک قدمی خروجی ایستاد، نمیتوانست بیرون برود، تائوس گفته بود تا اجازه نداده نباید از آنجا خارج شود و بعلاوه او هنوز داشت اشک می ریخت، با این قیافه نمیتوانست خودش را به مردم نشان دهد
دستی آرام لبه‌ی چادر را کنار زدو کرالن با دیدن تائوس که درست در یکقدمی‌اش ایستاده بود تمام بدنش سِرو شُل شد. قدوقامت بلندش، شانه‌های عریض و خط عضلات سینه‌اش که از لای دکمه‌های باز پیراهنش پیدا بود، موهای سیاه لَخت و چشمان نافذ عقابی‌اش که به کرالن دوخته شده بود
تائوس– میتونم بیام تو؟
بااینکه زانوهایش شُل شده بود پس از مدتی مکث قدمی به عقب برداشت تا تائوس وارد شود، او نیز درحالی که بانگاه آرامش رد اشکهای کرالن را دنبال میکرد قدم به داخل گذاشت و درهمین حین گفت:
تائوس– ..از اون موقع داری گریه میکنی؟
صدای بم گرمش مهربان بود، آنطور که همیشه از کرالن دلجویی میکردو حسی در درون او ایجاد میشد که انگار دلش میخواست با تمام ذرات بدنش برای تائوس ضعف برود
آنلحظه هم باملاحظه بسویش می آمد تا نوازشش کند ولی کرالن قدمی عقب رفت و سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد
تائوس– آلن..
چشمهایش پر از اشک بود و تائوس را تار میدید، پلک زدو قطرات داغی پشت سر هم از چشمانش غلطیدند، دستش را کمی بالا گرفت تا به تائوس نشان بدهد نمیخواهد در آغوش گرفته شود، او از همان ابتدا هم قصدش این نبود که خودش را برای تائوس لوس کند!
کرالن– نه.. ببین.. من نمیخواستم برات ناز کنم یا چمیدونم رفتنم از حسودی نبود..
بغضش را بسختی فرو دادو با صدایی گرفته گفت:
کرالن– ..ولی دیگه اصلا دلیلی برای موندن پیدا نمیکنم..
تائوس در یکقدمی او ایستاده بودو از آنجایی که میدید کرالن حال مساعدی ندارد برای نزدیک‌تر شدن اصرار نورزید
تائوس– یعنی دیگه منو دوست نداری؟
امیدوار بود بتواند اینبار با دلایلش تائوس را قانع کند، علیرغم اینکه بغض راه درست حرف زدن به او نمیداد گفت:
کرالن– چرا..ولی ..
تائوس حرف او را برید و درحالی که به چشمان اشک آلودش می نگریست گفت:
تائوس– اینکه دوسم داری دلیل محکمی برای موندنت نیست؟ آلن ما ازدواج کردیم چرا اینقد سرسری از پیمان ازدواجمون میگذری؟
کرالن– آره ازدواج کردیم ولی حالا خودتم میبینی که برای هم مناسب نیستیم..
این را گفت و اشاره‌ای بسوی خود کرد، درواقع منظورش این بود که خودش برای زندگی مشترک مناسب نیست. تائوس همانطور در سکوت به او می نگریست، به اشکهای روان و به بغضی که صدایش را می شکست
کرالن– ..اوایل فکر میکردم دارم آلارینو وارد زندگی مشترکمون میکنم و اون قراره برای همیشه مزاحم باشه… ولی حالا میبینم که همه چیز برعکس شده.. این منم که تو زندگی شما دو تا مزاحمم، چرا باید بمونم؟.. اون از هرلحاظ لایق‌تره..
لحظه‌ای مکث کرد، بخود فرصت نفس کشیدن دادو سپس گفت:
کرالن– تو هردفعه یجوری منو نگه میداری ولی تائوس از اینکه میبینم به هیچ دردی نمیخورم مدام دارم بیشتر و بیشتر تحقیر میشم..
تائوس نفسش را با کلافگی بیرون دادو گفت:
تائوس– یعنی چی که به هیچ دردی نمیخوری؟ چرا همش حرف از لیاقت میزنی مگه تو چه ایرادی داری؟
کرالن مأیوسانه سری تکان دادو اینبار بی هیچ مراعاتی نواقص خود را پشت هم ردیف کرد:
کرالن– باور نمیکنم فرق بین منو خودتو ندونی.. نه پدر و مادر درستی دارم، نه جنسیت درستی دارم، نه میتونم برات خانواده بسازم، نه حتی..
تائوس دست راستش را کمی بلند کرد تا او را متوقف کندو حرفش را برید:
تائوس– صبر کن.. یه سوال ازت میپرسم.. فقط درست بهش فکر کن و جوابمو بده
مکث کوتاهی بینشان شکل گرفت. نگاهشان درهم گره خورده بود و تائوس هنوز سعی داشت او را ارام کند:
تائوس– اگه من پدر و مادر درستی نداشتم، اگه رئیس قبیله نبودم، اگه عقیم بودم.. تو عاشقم نمیشدی؟..اونموقع دوستم نداشتی؟
لب زد تا چیزی بگوید ولی نتوانست، چه توجیهی برای این سوال داشت؟ نگاهش روی چشمان شبگون زیبای او بود، روی درستی و شرافتی که به ذاتش برمیگشت نه مقام و منصب و چیزهای دیگر. کرالن او را بخاطر خودش دوست داشت نه هیچ چیز دیگری
کرالن– علاقه‌ای که من بهت دارم بخاطر اینچیزا نیست ولی..
تائوس–ولی چی؟؟ منم مث تو آدمم آلن چرا فکر میکنی عشقو یجوره دیگه میبینم؟ برای منم اینچیزا اصلا مهم نیست فقط خودتو میخوام..
نتوانست چیزی بگوید، قلبش لرزیده بود. درچشمان تائوس میدید که چطور سعی دارد عشقش را به او بفهماند، چطور سعی دارد کرالن را کنار خود نگاه دارد
نگاهش را از تائوس گرفت و بسمت پایین کشید، گلویش از بغض می سوخت و تا می آمد برای توجه و علاقه‌ی تائوس دلش غنج برود به یاد آلارین و پسرانش می افتادو سینه‌اش سرد میشد
تائوس– بذار بازوتو ببینم..
دستانش را با ملاحظه بسمت پیراهن کرالن پیش آورد تا دکمه‌هایش را بگشاید و ببیند چه بلایی سر او آورده
کرالن مانع او نشد ولی زیر لب گفت– چیزی نیست..
تائوس چند دکمه‌ی ابتدایی لباس او را گشود و آرام از روی شانه‌ی راستش به پایین سُر داد، جای مشت محکم تائوس روی سپیدی بازویش بصورت خون‌مردگی پیدا بود. کرالن به صورت تائوس می نگریست که با دیدن بازوی او رنگ یأس گرفته و خم اَبرویش شکست. بخاطر آن بداخلاقی و کبودی بازویش از دست او دلگیر نبود، درواقع اگر آرام می گرفت و میگذاشت که کرالن برود، آنموقع بود که نمیتوانست او را ببخشد. جفت مردمک‌های سیاهش روی اثر ملتهب بازوی کرالن می چرخید و انگار دلش نمی آمد به آنجا دست بزند. درحالی که به چشمان زیبای او می نگریست بالحنی که اثری از دلخوری درخود نداشت زمزمه کرد:
کرالن– میخواستی منو بزنی؟
تائوس آرنجِ او را لمس کردو آرام بالا آورد تا نقاط دیگر را ببیند و در همین حین باصدایی آرام پاسخ داد:
تائوس– گمونم آره.. اگه به موقع جلومو نمیگرفتن..
بااینکه نگاهش با دیدن کوفتگی بازوی کرالن رنگ شرم گرفته بود ولی بنظر می رسید این سوال را گستاخانه پاسخ داد و باعث شد کرالن نیز باوجود بغض سنگینش لبخند محوی از روی شیفتگی بزند
کرالن– خجالت نمیکشی؟
تائوس نگاهش را از بازوی او گرفت و به چشمانش نگریست، آرنجش را با احتیاط رها کردو در همین حین گفت:
تائوس– تو نباید برای هرچیزی بذاری بری.. بخدا دیگه نمیدونم اینو چجوری حالیت کنم
کرالن نگاهش را کمی پایین کشید و همانطور که به ریتم آرام نفس کشیدنش و تکان‌های سینه‌ی ستبرش می نگریست گفت:
کرالن– اگه به حرفت گوش دادم و نرفتم، از ترس کتک خوردن نبود.. میدونی که تو زندگیم چیزای دردناک‌تر از کتک خوردن تجربه کردم
دیگر گریه نمیکرد اما مژگانش هنوز خیس بود و پلکهایش کمی میسوخت، نگاهش با نگاه تائوس گره خورده بود و دلش میخواست او را درآغوش بگیرد
تائوس– بخاطر چی بود؟
گرچه این سوال را پرسید ولی از نگاه آرامش پیدا بود که جواب را میداندو فقط میخواهد آن را از زبان کرالن بشنود. شانه‌های عریض او را با شیفتگی از نظر گذراندو زمزمه کرد:
کرالن– بخاطر اینکه.. شوهرمی
تائوس که نگاهش را به صورت کرالن دوخته بود با لحنی آرام گفت– آفرین.. این دلیل از هرچیزی کافی‌تره
لحظاتی طولانی در سکوت گذشت، به یکدیگر می نگریستند و گرچه افکار هردونفرشان مغشوش بود ولی آنچه حوالی خود حس میکردند گرمای عشق و اطمینان بود
تائوس سرش را با تردید خم کردو بوسه‌ی آرامی روی سرشانه‌ی راست کرالن زد، همان سمتی که بازویش خون‌مرده شده و درد میکرد. باره دیگر محتاطانه آرنج کرالن را لمس کردو زیرلب گفت:
تائوس– امیدوارم شارومین برای این مرهم داشته باشه
کرالن دست دیگرش را روی دست تائوس گذاشت و گفت:
کرالن– چیزی نیست.. کوفتگی خودش خوب میشه
تائوس– ولی درد داره..
کرالن– اره.. درد داره.. از دردش خوشم میاد
تائوس نگاهی با او ردو بدل کردو سپس دوباره به بازویش نگریست. مردمک چشمانش را پایین‌تر لغزاندو بلاخره لباس نوزادی کودکشان را دید که کرالن هنوز در دست راستش نگه داشته بود
بدون اینکه چشمانش را از لباس مشت شده در دست کرالن بگیرد، جوری که انگار خودش آنجا و حواسش جای دیگر است آهسته گفت:
تائوس– پسرا.. اونا خیلی..
حرفش را نیمه تمام گذاشت، انگار کلمه‌ی مناسبی برای توصیف پسرانش پیدا نمیکرد. لبخند کمرنگی بر چهره‌اش نقش بسته بود و چیزی در کنج نگاهش برق میزد.
کرالن– آلارین چطوره؟
این را با اکراه پرسید، فقط به این دلیل که انگار ادب حکم میکرد بپرسد. تائوس نفسی کشید و سپس درحالی که زل زدن به لباس را کنار می گذاشت و به کرالن نگاه میکرد گفت:
تائوس– خوبه.. خیلی خسته‌ست ولی خوبه..
مکثی کوتاه ایجاد شد، تائوس برای لحظه‌ای نگاهش را از او دزدید و باحالتی که انگار برای گفتن چیزی تردید دارد به لبهایش زبان کشید. کرالن در سکوت منتظر ماندو او سپس گفت:
تائوس– نمیخوای اونارو ببینی؟
سرش را به زیر انداخت و با صدایی گرفته گفت:
کرالن–..نه
تائوس– همیشه میگفتی دوس داری بچه‌ی منو ببینی
کرالن نفسش را مأیوسانه بیرون دادو دستی را که لباس کودکش درآن بود کمی بالا آورد تا دوباره بتواند نگاهش کند:
کرالن– آره.. دوس داشتم ببینم.. ولی نه نتیجه‌ی زحمت یکی دیگه رو
تائوس– ولی من دلم میخواد تو اونارو دوس داشته باشی
لحن نرم و مشتاقش که آمیخته به رگه‌هایی از تردید بود باعث شد کرالن چشم از لباس بردارد به او بنگرد، اینبار تائوس نخواست نگاهش با او تلاقی کند، سرش را کمی پایین گرفت و گفت:
تائوس– بعد از اینکه بچمونو از دست دادیم.. سر قضیه‌ی جانشینی، فکر میکردم هیچ وقت نمیتونم بچه‌ای رو که کسی غیر از تو بدنیا میاره دوست داشته باشم..
مکث کردو پس از اینکه نفسش را بیرون داد بالحنی که برای کرالن تازگی داشت گفت:
تائوس– ولی امروز به محض اینکه چشمم به اون وروجکا افتاد..
بازهم نتوانست مانع لبخند زدن خود شود و لحن پر از محبت پدرانه‌اش را مخفی کند:
تائوس– عاشقشون شدم.. انگار درست از کنج قلبم جدا شدن و بیرون از من نفس میکشن..
داشت به مرد جذابش نگاه میکرد، مرد مقتدر و محکمی که پیدا بود با فکر کردن به کودکان تازه متولد شده‌اش دلش غنج میزند. تماشای او در این حالت قلب کرالن را مچاله میکرد، ولی نمتوانست انکار کند که اکنون تائوس بسیار زیبا بنظر می رسید. اینطور که چشمانش رنگ محبت گرفته و برق میزد، لبخند آمیخته به اشتیاقش، لحن بم مردانه‌اش که نرم و دلسوز شده بود، انگار وقتی از کودکانش حرف میزد حتی نفس کشیدنش هم فرق میکرد..
کرالن– ..پس همچین حسی داره
این را درحالی زمزمه کرد که باز اشک زیر پلکهایش می دوید و بااینکه دلش سوخته بود به تائوس لبخند میزد. تائوس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو درهمین حین گفت:
تائوس– آره.. خیلی عجیبه.. شبیه هیچ حس دیگه‌ای نیست
چانه‌اش لرزید و سرش را پایین گرفت تا ریزش اشکهایش به چشم تائوس نیاید. او هم یک کودک داشت، او هم میتوانست این حس را درک کند اگر خداوند فقط کمی به او لطف میکرد..
تائوس– اینارو نمیگم که قلبتو بشکنم.. فقط میخوام باهات روراست باشم، ادا درنمیارم که بچه‌هام برام مهم نیستن..
کرالن اشک خود را برگونه گرفت اگرچه چشمانش کمی سرخ شده بود ولی دوباره به تائوس نگریست، به رویش لبخند زدو با صدایی که تحت تاثیر بغض کمی گرفته بود گفت:
کرالن– میدونم.. بهت تبریک میگم. اوضاع جالبی برای من نیست، ولی واقعا برات خوشحالم.. کاش من میتونستم باعث بشم اینجوری چشمات برق بزنه ولی به هرحال.. بهت تبریک میگم..
تائوس نتوانست چیزی بگوید، ابتدا چشمان اشک آلود او و بعد لباس نوزادی کودک را از نظر گذراند. بدون اینکه چیزی بگوید دوباره پیراهن او را از سرشانه‌اش بالا کشید و دکمه‌هایش را بسیار کُند بست. فکرش مشغول بود و بلاخره پس از بستن آخرین دکمه با لحنی که هنوز کمی تردید در خود داشت گفت:
تائوس– با من تا یه جایی میای؟
نمیخواست تائوس را ناراحت کند ولی امیدوار بود او بتواند این را درک کند که ملاقات آلارین و نوزادانش برای او دشوار است. تائوس معنی سکوت او را فهمید و گفت– اونجا نه.. میخوام یچیزی رو بهت نشون بدم
تردید را کنار گذاشت، زیرلب باشدی گفت و سپس همراه تائوس از چادر خارج شد. چندان تمایلی به تماشای اطرافش نداشت، مردم قطعا فهمیده بودند او در این ماجرا واکنش نامطلوبی داشته و تائوس را بسیار عصبی کرده. بعداز ظهر جای خود را به عصر داده و با وجود آفتاب، وزش‌های پاییزی محیط را سرد میکرد. نپرسید کجا می روند، سرش را به زیر انداخته و همقدم با تائوس قدم برمیداشت. از آنجایی که تائوس میدانست کرالن نسبت به سرما حساس است بازوی راستش را دور او حلقه کرده و بسمت آغوش خود هدایتش کرد. به رفتن ادامه دادند، از حاشیه‌ی جنگل گذشتندو پیش‌تر رفتند
به اطرافش نگریست، این مسیر جنگلی را میشناخت، قبلا با تائوس به آنجا آمده بود و هرچه فکر میکرد از آن حوالی چیز خاصی به یاد نمی آورد که جالب توجه باشد
کرالن– چرا اومدیم اینجا
تائوس بوسه‌ای روی موهای او زد و آهسته گفت– یکم دیگه صبر کن
از مسیرهای دنج و خلوت جنگلی گذشتند، صدای آواز سینه‌سرخ‌ها از دور دست منعکس میشد و برگهای زرد و نارنجی درختان پس از جدا شدن از شاخه‌های بلند در هوا میرقصیدند و نرم نرمک کف جنگل را رنگین میکردند. کم کم به محلی رسیدند که درخت مارول پیری پشت یک تخته سنگ جا خوش کرده بود، آنجا را می شناخت. روی همین تخته سنگ نشسته و به درخت تکیه زده بودند که تائوس برای اولین بار او را بوسید، اینجا شروع بسیاری از آن احساسات ناب بود و آنلحظه هم کرالن با دیدنش ناخوداگاه لبخند زد
تائوس دست او را گرفت و باهم تخته سنگ را دور زدند، از کنار درخت گذشتند و بعد به محل تروتمیزی رسیدند که انگار برگهای خشکیده‌ی درختان از رویش جمع شده بود. محیطی جمع و جور، در فاصله‌ی سه چهار متری بین دو درخت کاملیا، تپه‌ی کوچکی که با سنگ‌های سیقلی ریز و درشت پوشیده شده بود بچشم میخورد. بلافاصله پس از دیدنش بدون هیچ توضیحی دلش ضعف رفت و تمام بدنش سِر شد، نیازی به پرسیدن سوال نبود، او میدانست که این قبر کوچک برای کیست…
تائوس در یک قدمی قبر ایستادو کرالن که زانوهایش سست بود از او تبعیت کرد
کرالن– این.. این چیه؟
بدون اینکه بخواهد لب زدو این از دهانش خارج شد. او هنوز لباس این مُرده‌ی کوچک را در دست داشت، فراموش نکرده بود که وقتی از این دنیا رفت به زحمت ده سانتی‌متر قد داشت و حتی نمیتوانست دستو پاهای آسیب پذیرش را تکان دهد
تائوس– میدونستم که اون.. اون به هرحال هنوز خیلی کوچیک بود و نیازی به یه قبر نداشت.. ولی هرکاری کردم دلم نیومد همینجوری یجا ولش کنم..
صدای تائوس گرفته بود و جملات را ارام بیان میکرد. پس این چیزی بود که برای گفتنش تردید داشت.
قدم به پیش گذشت و بی اهمیت به اینکه زمین مرطوب است کنار قبر کودکش نشست. به او گفته بودند جنین نارس است و گوشه‌ای تجزیه‌ خواهد شد، همه جوری رفتار کرده بودند که فراموشش کند، او هیچ وقت فکرش را نمیکرد که کودکش قبری داشته باشد و حالا که درست کنارش نشسته و نگاهش میکرد بغض جوری در گلویش یخ بسته بود که راه نفسش را می گرفت
کرالن–.. هیچی درباره‌ی اینجا بهم نگفتی..
تائوس به او نزدیک شد و آرام پشت سرش نشست، خودش را بسوی کرالن مایل کردو بدن بی‌رمق و سردش را بین بازوان خود گرفت، موهایش را بوسید و درحالی که دستانش را به جلو سوق داده بود تا خودش هم آن لباس را لمس کند گفت:
تائوس– ..نمیخواستم همش بیای اینجا و حالت بدتر بشه.. ولی از قرار معلوم نمیخوای این لباسو از خودت جدا کنی
آغوشش را باحالتی اطمینان بخش کمی بدور کرالن تنگ کردو سپس آهسته گفت:
تائوس– ..بعضی وقتا خوابشو میبینم.. یه دخترکوچولو که مثل تو چشمای درشت سبز داره.. ولی یجاهایی از صورتش شبیه مادر خودمه.. مثل فرشته‌هاست.. رو پاهام میشینه تا موهاشو ببافم..
بااینکه صورت تائوس را نمیدید ولی بغض خفته در سینه‌ی مردانه‌اش را حس میکرد که گاهی صدایش را تحت تاثیر قرار میداد. باره دیگر موهای کرالن را بوسید و سپس بالحنی اطمینان بخش گفت:
تائوس–..آلن تو هیچی برای من کم نذاشتی.. همه‌ی تلاشتو کردی که مرد خوشبختی باشم، و همینطورم هستم.. من واقعا خوشبختم که تورو دارم

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•
مقابل آتش زانو زدو چند تکه چوب درونش ریخت، مدتی همانجا برزانو نشست و به پا گرفتن شعله‌های جدید چشم دوخت. شبهایی که تائوس برای سرکشی یا شکار با گروهش می رفت، او باید هرازگاهی برمیخواست و آتش چادر را کنترل میکرد. آنشب هم یکی از همان شبها بود، البته برای خوابیدن هنوز بسیار زود بود و کرالن پس از سروسامان دادن به آتش در پناه نور نارنجی رنگی که شعله ها به پنج گوشه‌ی چادر می پراکندند کمی دور و بر را تمیز کرد. داشت به این فکر میکرد که از تائوس بخواهد گلیمی جدید با یک رنگ بندی متفاوت برای چادر تهیه کنند، گرچه در چنین شرایطی فکر کردن به مسائل ظاهری کمی احمقانه بنظر می رسید ولی کرالن فقط میخواست ذهن خود را کمی از مشکلاتش منحرف کند
تائوس– هنوز بیداری؟
لبه‌ی چادر کنار رفت و موجی از باد سرد پاییزی همراه تائوس به چادر خزید، کرالن که درحال بُرُس کشیدن بر خز یکی از تشکچه ها بود نگاهی به او انداخت و گفت:
کرالن– فکر کردم دیگه رفتین
تائوس درحالی که دنباله‌ی گیس بافته‌اش را از کُت ضخیمش درمی آورد گفت:
تائوس– میخواستیم بریم، الانم گروه معطل من شده
بُرس را روی تشکچه رها کردو درحالی که از جا برمیخواست گفت:
کرالن– برای چی؟
تائوس– آلارین تنهاست، اگه ازت بخوام امشب پیشش میمونی؟
یک هفته از زایمان آلارین می گذشت و کرالن در این مدت نه به عیادت او رفته بود نه به دیدن نوزادان. او حتی درباره‌ی آنها کوچکترین سوالی هم از تائوس نمی پرسید و همین که میدید شوهرش شبها کنار خودش می ماند برایش کافی بود. البته میدانست که تائوس اوقات زیادی از روز را به آنان سر میزند و با کودکانش وقت می گذراند ولی از آنجایی که نمیخواست کرالن را آشفته کند هیچ حرفی درموردشان نمیزد.
تائوس– این مدت شارومین و مادربزرگش شبا پیشش میموندن و کمکش میکردن.. الان دیگه خوب شده میتونه کاراشو انجام بده ولی خب شب تنها موندن با دوتا بچه‌ی چند روزه سخته
ابتدا ناباورانه به صورت تائوس نگریست و سپس اخم‌هایش درهم رفت!
کرالن– شوخیت گرفته؟!
تائوس درحالی که به او می نگریست سرش را کمی به چپ مایل کردو بالحنی که رگه‌هایی از خواهش درخود داشت گفت:
تائوس– چه شوخی؟ بچه‌ها خیلی خسته‌ش میکنن شب اگه خواب بمونه ممکنه آتیش خاموش شه..
نه! مثل اینکه او جداً فکر کرده بود میتواند کرالن را راضی کند که برودو از هوویش نگهداری کند!
کرالن– به من چه!
تائوس– آه آلن تو که دلت نمیاد بچه‌های به اون کوچیکی سرما بخورن
درحالی که حرص و جوش میخورد دوباره روی تشکچه زانو زدو برای اینکه بیخیال بنظر برسد بُرس را برداشت و بجانش افتاد:
کرالن– به من ربطی نداره.. برو دوباره مادربزرگشو بیار
تائوس– مادربزرگش که نمیتونه همش بیاد پیشش! آلن اون مادر و خواهر نداره اینجوری تنهاش نذار.. آخه شما که باهم خوب بودین!
درحالی که باخشونت روی پرزهای نرم بُرس می کشید نگاه تندی به تائوس انداخت و گفت:
کرالن– انتظار داری برم کلفتی هوومو بچه‌هاشو کنم؟؟
تائوس پوفی کشید و چشمانش را درقاب چرخاند:
تائوس– چرت و پرت نگو! فقط ازت کمک خواستم.. تو بازم بیخودی لج کردی وگرنه میدونی که بین من و آلارین چیزی نیست
دوباره نگاهش را معطوف به بُرُس‌کشی کردو درحالی که حرصش را روی تشکچه در می آورد زهرخندی زدو گفت:
کرالن– اونموقع هم ادعا میکردی بهش میل نداری، اونوقت دوقلو حامله‌ش کردی!
به تائوس نگاه نمیکرد ولی او بلافاصله با لحنی آمیخته به سرزنش گفت:
تائوس– پناه برخدا ببین چی میگه.. دوقلو شدنش که دیگه دست من نبود!
آنقدر روی آن خز را با خشونت برس کشیده بود که پرزهایش دیگر داشت درمی آمد بااینحال هنوز هم دست بردار نبود!
کرالن– حالا هرچی.. برو دست از سرم بردار
تائوس– باشه، پس من گروهو بفرستم و امشب خودم پیش آلارین بمونم..
بلافاصله بسوی تائوس چرخید و نگاه تندی حواله‌اش کرد! تائوس یک دستش را به کمرش زدو با ناچاری گفت–..دِ آخه خودت بگو چیکار کنم!
سینه‌اش از حرص و حسادت بی‌منطقی می جوشید، برس چوبی را بسوی تائوس پرت کردو آنهم راست خورد به سینه‌اش!
کرالن– برو هرغلطی میخوای بکن!
تائوس برای لحظاتی مأیوسانه به او نگریست، نفسش را بیرون دادو سپس با اکراه از چادر خارج شد. پس از رفتن تائوس برخاست و چند نفس عمیق کشید تا خودش را جمع و جور کند. میدانست زیاده روی کرده ولی اصلا پشیمان نبود، نمیخواست جوری رفتار کند که در آینده باعث سواستفاده‌ی تائوس شود، اگرچه که شک داشت او اهل سواستفاده کردن باشد!
بُرس را از روی گلیم برداشت و در صندوق گذاشت، بخودش آمدو دید بیخودی در چادر اینطرف و آنطرف می‌رود درحالی که همه چیز مرتب است. پلکهایش را برهم فشرد و درحالی که خودش هم نمیدانست از دست چه کسی شاکی‌ست زیرلب گفت:
کرالن– چه مرگته کرالن..آخه آلارینه بدبخت چه گناهی کرده که اینجوری میکنی.. هه.. اون دوتا پسر از شوهرت داره، تویی که بدبختی احمق
باکلافگی دستی روی موهای خود کشید و بسوی رخت‌خواب چرخید، هنوز قدمی برنداشته بود که صدای قدم زدن افرادی را از بیرون شنید و چند لحظه بعد تائوس لبه‌ی چادر را کنار نگه داشت تا آلارین درحالی که هردو نوزادش را در بغل گرفته بود وارد شود!
بازهم وزش سردی از پشت سر تائوس و آلارین به داخل خزید و شعله‌های آتش را کمی حیران کرد‌، کرالن هم چندقدم دورتر ایستاده بود و در سکوتی سنگین به آنها می نگریست!
هرکدام از نوزادان پوشیده در قنداق روی یکی از دستان مادرشان قرار داشتندو اکنون تائوس کمی رویشان خم شده بود تا مطمئن شود باد سرد بیرون چادر قنداق را از صورتشان کنار نزده باشد
کرالن– تائوس!
و اینبار پیش از اینکه کرالن فرصت کند برای او غر بزند تائوس اخم کردو نگاه تندی به او انداخت! تائوس اغلب اوقات مرد آرام و صبوری بود و کم پیش می آمد چنین حالت جدی برای او بگیرد بااینحال در چنین مواقعی کرالن دیگر جرأت مخالفت و لجبازی به خود نمیداد و آنموقع هم برخلاف میلش ساکت شدو ادامه نداد!
تائوس– سعی میکنم امشب زودتر برگردم، وقتی هم که اومدم همه چیز باید بینتون آروم باشه.. متوجه هستین؟
اینبار نگاهش را بین هردوی آنها چرخاندو سپس از چادر خارج شد. وقتی بااین لحن حرف میزد درواقع یعنی هشدار میداد که دیگر بیشتر از این صبور نخواهد ماند! کرالن آهی کشید و نگاهش را مأیوسانه به گوشه‌ای از چادر دوخت، امان از اوقاتی که شوهران قلدری می کردند!
آلارین–.. مزاحم شدم آره؟..
صدای ملایم و آمیخته به شرمساری آلارین به گوشش رسید و بلاخره بااکراه به او نگریست. سه‌چهار قدم دورتر ایستاده بود، از موهایش فرق باز کرده و دنباله‌اش را بافته بود، شکمش هنوز به میزان قابل توجهی برجستگی خود را داشت و احتمالا مدتی طول می کشید به حالت قبل بازگردد. چشمان درشتش که همیشه برق میزد حالا خسته بنظر می رسید و با تردید به کرالن نگاه میکرد
آلارین– آم.. من نمیخواستم بیام اینجا.. گمونم برای همین مارو دعوا کرد..
میخواست طوری رفتار کند انگار تندی تائوس بخاطر رفتار او بوده نه کرالن. به خیالش بااینکار غرور کرالن را حفظ میکرد.
کرالن– داشت منو دعوا میکرد نه تورو
این را رک گفت، از نظرش هیچ ایرادی نداشت که تائوس جلوی چشم او برایش بداخلاقی کند. او شوهر کرالن بود و به وقتش توجه و عشق خود را نیز پیش چشم دیگران نشان میداد. آلارین پیام حرف او را گرفت و نگاهش را بسمت دیگری کشید، باز لحظاتی در سکوت گذشت و سپس آلارین کوشید از راه دیگری سر صحبت را باز کند
آلارین– متاسفم.. آخه از وقتی اینا بدنیا اومدن اونقدر خسته میشم که شبا خوابم سنگینه.. مادربزرگم.. یکمی مریض شده بودو میخواست استراحت کنه..
بازوی راستش کمی لرزید، اول کرالن فکر کرد اشتباه دیده ولی او ساعد دستش را با احتیاط بالا کشید تا کودکش را بهتر کنترل کند و آنموقع باز سمت راست شانه‌اش لرزید و پیشانی‌اش کمی چین خورد
کرالن– هی.. چی شده؟..
نگاهش بر نوزاد بود که مبادا از آغوش او بیفتد و درهمین حین قدمی بسویش برداشت، همان موقع نوزادی که سمت چپ آغوشش بود نیز درقنداق تکانی خوردو حواس مادر کمی پرت شد، پیدا بود که کنترل دو نوزاد همزمان برایش سخت شده و اینبار دیگر ذهن کرالن به سمت اینکه این زن هوویش است آن نوزادان را نیز هوویش متولد کرده نرفت.
به آلارین نزدیک شد تا یکی از نوزادان را بگیرد و او نیز با کمال میل سمت چپی را به آغوش کرالن سوق داد و درهمین حین بالحنی که کمی دستپاچگی درخود داشت گفت:
آلارین–.. آخه هردوشونو باهم بغل میکنم شیر میدم.. دستم دیگه قوت نداره..
به محض اینکه دست راستش سبک شد آن را چند مرتبه باز و بسته کردو نفس عمیقی کشید.
آلارین–.. نمیدونم چرا باهم میخوابن و باهم بیدار میشن.. اینجوری آدمو خسته میکنن..
تپش‌های قلبش تند شده بود و زانوهایش سست بود. او جداً آن نوزاد را در آغوش گرفته بود! گرمای بدن کوچکش را مماس با ساعد و سینه‌ی خود حس میکرد، گرچه قندان حتی صورتش را هم پوشانده بود ولی کمی خودش را تکان میداد و باعث میشد قلب کرالن هم تکان بخورد. این نوزاد، از خون تائوس بود. مثل یک معجزه بنظر می رسید، ذره‌ای از جان تائوس در درون آلارین رشد کرده و اکنون زنده و تپنده در آغوش او بود! او هم اگر کمی لیاقت داشت، اگر عرضه‌ی چند ماه دیگر نگهداری کردن از کودکش را داشت میتوانست چنین چیزی متولد کند، میتوانست خالق یک معجزه با عطرو بوی تائوس باشد..
بغض کرده بود، پلکهایش داشت داغ میشد و نگاهش همانطور روی بدن ظریف و کوچکی که در قنداق پیچیده بود می غلتید.
آلارین– ..شما.. چرا با من قهر کردین؟
صدای الارین بلاخره باعث شد او سرش را بالا بگیرد، حالا که درست در مقابل او بود خستگی را بیشتر در صورتش میدید و با غصه به کرالن نگاه میکرد
کرالن– قهر نکردم
این را درحالی گفت که سعی داشت بغضش را فرو بخورد و مثل قبل عبوث بنظر برسد، بااینحال تا به صورت آلارین نگاه میکرد لحظات زایمانش را به یاد می آورد، موقعی که گریه میکرد و مظلومانه دست کرالن را فشار میداد، درد میکشید درحالی که میدانست هیچ سهمی از تائوس نخواهد داشت. هرچه میکوشید از او متنفر باشد درنهایت تا به چشمانش نگاه میکرد دلش نرم میشد
آلارین–.. ولی از وقتی بچه‌ها بدنیا اومدن دیگه اصلا به من محل نمیذارین..
نگاهش را از آلارین گرفت و همانطور که بسوی رخت خواب می چرخید زیرلب گفت:
کرالن– برو استراحت کن..مگه نمیگی خسته‌ای؟
بااحتیاط مقابل تشک نرم بزرگشان زانو زدو نوزادو را درست وسطش خواباند، صدای قدم‌های آلارین را پشت سرش شنید و وقتی سرش را به عقب چرخاند او بالای سرش راست ایستاده بود
آلارین–..میشه اینو ازم بگیرید..
احتمالا زخم‌های زایمانش هنوز کاملا بهبود نیفتاده بودند چرا که وقتی نوزاد دیگر را هم به کرالن تحویل داد و میخواست دراز بکشد دستش را به کمرش زدو موقع خم شدن صورتش کمی از درد چین خورد
کرالن– بهت نگفتن کی خوب میشی؟
آلارین که تازه سر بر بالش گذاشته و کمی نامرتب نفس می کشید گفت:
آلارین– میروتاش زیاد اذیتم نکرد ولی سر تابین بدنم یکم بیشتر پاره شد..شارومین میگه ممکنه چند هفته‌ای طول بکشه ولی داره زودتر از انتظارم خوب میشه..
دوسمت بینی‌اش کمی چین خوردو باحالتی که انگار خاطره‌ی دردناکی را به یاد اورده گفت:
آلارین– یکی دو روز اول خیلی سخت بود.. همش میخواستم گریه کنم ولی از مادربزرگ خجالت میکشیدم..
وقتی دومین نوزاد را هم کنار مادرش خواباند از جا برخاست تا نگاهی به آتش بیندازد و درهمین حین گفت– میروتاش و تابین.. این اسمارو کی انتخاب کرده؟
آلارین سکوت کرد. احتمالا فکرش را نمیکرد کرالن حتی اسم آنها را نداند، بااینحال پس از مکثی چند ثانیه‌ای پاسخ داد:
آلارین– پدرم این اسمارو روشون گذاشت..
چند تکه هیمه در آتش ریخت، آنها اسم‌هایی اصیلی روی پسران گذاشته بودند. اسم دو تن از رؤسای بزرگ و قابل احترام قبیله که هردو جد تائوس بودند
آلارین– اونا.. زیاد شبیه هم نیستن.. چشمای تابین مثل تائوس گوشه‌های کشیده داره.. ولی مردم میگن صورت میروتاش بیشتر شبیه منه..
البته آلارین هیچ نیت بدی از گفتن این حرف نداشت ولی برای کرالن بسیار دشوار بود که درباره‌ی مشترکات فرزندان تائوس و آلارین می شنید، چراکه این دو کودک درواقع سند زناشویی انها بودند.
آلارین– .. ناراحت شدین که اومدم اینجا؟
پاسخی به آلارین نداد، از مقابل آتش برخاست و با تمأنینه به تشک نزدیک شد. پتو تا شده انتهای تشک قرار داشت، آلارین کمی خود را جمع کرده بود ولی بنظر می رسید خجالت کشیده خودسرانه از پتو استفاده کند.
کرالن باره دیگر روی تشک زانو زدو پتو را تا روی کمر او بالا کشید، وقتی اینکار را میکرد حواسش به کودکان بود، اینبار دیگر دلش طاقت نیاورد و کمی به سویشان خم شد، بازوی راست خود را ستون کرد و با دست چپ محتاطانه لبه‌ی قنداق را از صورت یکی کنار زد، انگار ظرف ثانیه‌ای قلبش ذوب شدو گرمایی تمام سینه‌اش را پُر کرد..
غنچه‌ی پرخون لبش در پوست گندمگون لطیف صورتش دلبری میکردو مژگانش بر پلکی که از گوشه‌ها به بالا کشیده میشد سوار بودند، این یکی باید تابین می بود چراکه حالت چشمانش باوجودی که بسته بود، پیشانی و فرم گونه‌هایش او را شبیه پدرش نشان میداد. پارچه را آرام از صورت میروتاش نیز کنار زد، این یکی مثل مادرش چهره‌ی آرام‌تری داشت و گونه‌هایش بطرز شیرینی گلگون بود. یک دل سیر نگاهشان کرد، هم گریه‌اش گرفته و هم بی‌اختیار لبخند میزد، چرا انها را دوست داشت؟ چرا دلش برای کودکانی که هوویش متولد کرده بود لرزید؟
کرالن– اونا مثل پدرشون میشن.. یه روزی به خودت میای و میبینی اونقدر بزرگ شدن که باید سرتو بالا بگیری تا بتونی صورتشونو ببینی
این را درحالی زمزمه کرد که با حسرت به کودکان می نگریست و تصاویری از آینده به ذهنش سرازیر میشد، از روزهایی که پدر و پسران با یکدیگر تمرینات جنگی میکردند و به شکار می رفتند
آلارین–..واقعا؟.. وقتی به این نیم وجبیا نگاه میکنم تصورش سخته..
نگاهی به آلارین انداخت و دید که چطور با شیفتگی به نوزادانش می نگرد. چشمان خسته‌اش برق میزد و لبخند پرمهری برلبش داشت
کرالن– بهت حسودیم میشه
فکر نمیکرد روزی این را اعتراف کند ولی بلاخره زمانش رسید. به آلارین حسودی میکرد ولی نمیتوانست از او متنفر باشد، هروقت به صورت معصومش نگاه میکرد به یاد حرف تائوس می افتاد که زمانی به کرالن گفته بود پاکی اثری از تنفر باقی نمیگذارد. آلارین پاک و خالص بود و او هیچگاه بهانه‌ی موجه و قابل قبولی برای تنفر از او پیدا نمیکرد
آلارین– رفتار شما مثل آدمای حسود نیست
چشم از تماشای کودکان برداشت و به آلارین که سمت راست فرزندانش دراز کشیده و حتی لباس گشادش هم برجستگی شکمش را نمی پوشاند نگریست. چشمانش ملتهب بود و گونه‌هایش صورتی، جوری که انگار به زور پلکهایش را باز نگه داشته و با او حرف میزد
کرالن– من حواسم به آتیش هست. شب بخیر
تشک بقدر کافی بزرگ بود، او نیز سمت دیگر کودکان دراز کشید و به این ترتیب کرالن و آلارین دو نوزاد را در فاصله‌ای مناسب بین خود قرار دادند. نگاهش به سقف چادر بود و بازهم به جدایی تائوس و آلارین فکر میکرد. میدانست که دراینباره تائوس تابع نظر اوست و هنوز هم نمیتوانست تصمیم بگیرد. او آلارین را دوست داشت ولی اینکه بتواند شوهرش را تا آخر عمر با کسی شریک شود موضوع دیگری بود! خوابش نمیبرد، به پهلو چرخید و نگاهش به آلارین افتاد که به همین زودی به خواب سنگینی رفته و دهانش نیمه باز بود. میروتاش در قنداقش پیچ و تابی خورد، صورتش به سرخی گرایید و پیدا بود که آماده‌ی گریستن میشود بااینحال پیش از اینکه حتی صدایش دربیاید آلارین بطرز تعجب برانگیزی هوشیار شد و پلکهای خسته‌اش را به سختی گشود
به ساعدش تکیه زدو درحالی که صورتش هنوز مست خواب بود کمی به میروتاش نزدیک شد، نوزادش را با احتیاط به آغوش خود نزدیک کردو با چشمان خوابالودش به کرالن نگریست
آلارین–.. مدام باید بهشون شیر داد..
آلارین خجالتی بود به همین خاطر او نگاهش را بسمت سقف چادر کشید تا برای شیر دادن به نوزاد معذب نشود. چند لحظه بعد صدای میک زدن‌ها و نفس‌های تند و حریص نوزاد به گوشش رسید و باز بی اختیار دلش لرزید. کاش او هم میتوانست اینها را تجربه کند، کاش او هم مادر فرزند تائوس بود..
جوری حواسش جمع گوش دادن به این آوای شیرین آهنگین بود که هربی‌نظمی در ریتم مکیدن و نفس کشیدن کودک را حس میکرد به همین خاطر متوجه شد که دقایقی بعد چیزی این ریتم را تحت تاثیر قرار داد. تردید را کنار گذاشت و بسمت آلارین نگریست، زن بیچاره در همان حالت خوابش برده و بااینکه نوازد را روی دستش تحت کنترل داشت ولی دهان کوچک نوزاد کمی از سینه‌ی مادر دور شده و آن را گم کرده بود و حالا کم کم گریه‌اش می گرفت
اول میخواست بی‌تفاوت باشد ولی دلش نیامد و عاقبت او هم روی آرنجش بلند شده و محتاطانه به آلارین نزدیک شد. دستش را پشت سر کوچک نوزاد فرستادو او را بسمت نوک سینه‌ی مادرش هدایت کرد، میروتاش بلافاصله حریصانه شروع به مکیدن کردو قلب کرالن از تماشای صورت دوست داشتنی او در این حالت غنج زد! کم کم نگاهش به بدن زیبای آلارین کشیده شد، به سینه‌ی گندمگون و گریبان ظریفش که حالا برهنه پیش چشمان کرالن بود. باز همان افکار آزار دهنده به ذهن کرالن می خزید و او را کلافه میکرد، نفس عمیقی کشید و به صورت او نگریست. به چشمان مست خواب، گونه‌های گُر گرفته و دهانش که بشکل بامزه‌ای نیمه باز مانده بود. اگر آلارین هوویش نبود قطعا یکی از دوستان مورد علاقه‌اش از آب در می آمد!

« یـک سال بـعد »
دستی روی موهای نرم و سیاه کودک کشیدو درحالی که به چشمان خوابالودش می نگریست گفت:
کرالن– بلدشو ببین برادرت اینجا منتظرته.. نمیخوای باهاش بازی کنی؟.. تابین؟..بازی!..
تابین صورت کوچکش را روی ران کرالن فشردو به این ترتیب نشان داد که حوصله بازی کردن ندارد
میروتاش– ..خواپید!..
نگاهش را از تماشای تابین گرفت و به میروتاش که در یک قدمی‌اش ایستاده بود نگریست. بلافاصله به کرالن لبخند زدو دو دندان تازه درامده‌اش را بیرون انداخت. مثل مادرش وقتی می خندید لپ‌های نرم و لطیفش چال می افتاد و بسیار شیرین بنظر می رسید
کرالن– تو خوابت نمیاد؟
میروتاش چشمان درشت سیاهش را گرد کردو برای فرار از خواب شروع کرد به اینطرف و آنطرف دویدن در چادر. دو برادر بااینکه دوقلو بودند عادت‌های بسیار متفاوتی داشتند، میروتاش خیلی زود توانست راه برود و تا میتوانست بازیگوشی میکرد، درعوض تابین بیشتر اوقات را درخواب بود و برای ایستادن روی پاهایش اکراه داشت. آنموقع هم بدن کوچکش را روی تشکچه انداخته و ران سمت راست کرالن را بغل گرفته بود و چرت میزد. دستش را با ملایمت روی شانه‌ی تابین گذاشت و همانطور که پشتش را مالش میداد به میروتاش نگریست. طبق معمول در حین دویدن به یکی از تیرک‌ها خورده و حالا بدون اینکه گریه کند سعی داشت خودش را جمع و جور کندو دوباره روی پاهایش بایستد
کرالن– میخواین بریم پیش مامان؟
میروتاش که تازه توانسته بود تعادلش را حفظ کندو بایستد با شنیدن کلمه‌ی مادر کمی دستپاچه شدو دوباره زمین خورد!
تابین–.. مامانی..
بلاخره تابین خوابالود هم تکانی به خود دادو سرش را بسوی کرالن بالا آورد
کرالن– آره مامانی.. ببینم میتونی خودت بلند شی که بریم؟..
توانست به بهانه‌ی مادر در تابین جنبشی ایجاد کندو او نیز دست از چرت زدن کشید. مشت‌های کوچکش را به پیراهن کرالن بند کردو خلاصه با کوشش فراوان روی پاهایش ایستاد، کرالن از تماشای صورت شیرین او که درست در یک وجبی‌اش قرار داشت لبخند پررنگی زد. انگار درست چشمان کشیده‌ی زیبای تائوس را در صورت او نقاشی کرده بودند!
میروتاش– بلیم مامانی!
او نیز خودش را در آغوش کرالن انداخت! پسران را در آغوش گرفت و از جا برخاست، آنها بخوبی با کرالن خو گرفته بودند و اوقاتی که آلارین کار داشت کنار او می ماندند. از دوساعت پیش آلارین با سبدی از لباسهای کودکان به رودخانه رفته بود تا آنها را بشوید و بچه ها پیش کرالن مانده بودند. در این مدت تابین تمام وقتش را صرف چرت زدن کرده و برادرش میروتاش نیز تا میتوانست چادر کرالن را بهم ریخته بود!
گریبان‌های ظریف و نرم پسران را بوسید و از چادر خارج شد، تا کنون دیگر حتماً کار شستوشوی لباس‌ها تمام شده بود. آفتاب روح‌بخش بهاری برمحیط پرتو انداخته بود و نسیم ملایمی می وزید، در مسیر مردم به او سلام می گفتندو با خوشرویی برای کودکان اداهای بامزه درمی آوردند، دیگر به اینکه مردم او را با پسران آلارین ببینند عادت کرده بود و مشکلی با این موضوع نداشت. از نزدیک‌ترین مسیر بسوی حاشیه‌ی رودخانه رفت و نگاهش را آن حوالی چرخاند ولی کسی را ندید، بوسه‌ای روی لپ نرم تابین که داشت انحنای گریبان او را دندان میزدو او را قلقلک می‌اورد زدو از حاشیه‌ی رودخانه بسمت پیچ قدم برداشت چراکه انجا تعدادی تخته سنگ هموار قرار داشت و شستوشوی لباس رویشان راحت‌تر بود. اتفاقا سبد حصیری آلارین را هم روی یکی از تخته سنگها دید. لباسها شسته درونش قرار داشتند ولی خبری از خودش نبود. سبد را از نظر گذراندو نگاه دقیقی به اطراف انداخت، بلاخره او را کمی دورتر دید‌، نزدیکی‌های حاشیه‌ی جنگل پشت درختی ایستاده و دزدانه چیزی را که از آن فاصله بچشم کرالن نمی آمد زیرنظر داشت
بسویش قدم برداشت و الارین جوری حواسش جمع سوژه‌اش بود که اصلا متوجه نشد کسی از پشت سرش می آید. وقتی نزدیکتر شد توانست صدای تبر را بشنودو بلاخره تائوس را دید که کمی دورتر در جنگل مشغول شکستن هیزم بود!
پیراهنش را کنده و موهایش را بالای سرش جمع کرده بود، با هرضربه‌ای که بر تکه‌های چوب میزد عضلات بازو و شکمش بطرز جذابی منقبض میشد و تعجبی نداشت که حالا آلارین اینطور حواسش جمع تماشای او باشد!
کرالن که در سکوتی یأس‌اور شاهد ماجرا بود به آلارین نگریست، مردمک چشمانش حریصانه جزء به جزء حرکات بدن تائوس را دنبال میکرد و درهمین حین انگشتانش گرم ور رفتن با نواری از موهایش بودند. درست مثل دخترکان دم بختی که مخفیانه به معشوق خود چشم دوخته‌اند بنظر می رسید!
پس از تولد پسران، طبق قراری که از قبل گذاشته شده بود تائوس دیگر هیچ ارتباطی با آلارین نداشت و اگر به او سر میزد بخاطر ملاقات با پسرانش بودو حتی همین را هم گاهی از کرالن میخواست دوقلوها را از مادرشان بگیرد تا ساعتی پیش او باشند.
آلارین از انها خواست جدایی را فاش نکنند چراکه او میخواست همانجا نزدیک آنان زندگی کند و بعلاوه حوصله‌ی مراجعه‌ی خواستگاران و اصرارهای پدرش را نداشت. آلارین بیست ساله درواقع درنقش همسری تائوس قرار نداشت و نتیجه اینکه حالا پشت درختی ایستاده و دزدانه به مرد موردعلاقه‌اش نگاه میکرد! او زن جوانی بود و کرالن درک میکرد که عطش زناشویی با تائوس را داشته باشد، چه بسا که قبلا هرچند هم که فقط دو سه بار بوده ولی به هرحال طعم هم‌آغوشی با تائوس را چشیده بود
میروتاش– مامانی!
کرالن اصلا قصد نداشت آلارین را خجالت زده کند، میخواست بی‌سروصدا از او دور شود ولی میروتاش بازیگوش بلاخره بند را آب دادو زن بیچاره تقریباً از جا پرید! با دیدن کرالن که درست پشت سرش بود جوری دستپاچه شدو به تنه‌ی درخت چسپید انگار چه خطای بزرگی انجام داده و قرار است مجازات شود!
آلارین–…سلام!..اینجا بودین؟..من..
کرالن که سعی داشت دم به نفهمی بزند و چیزی به روی او نیاورد اشاره‌ای به پسران کردو گفت– باخودم گفتم حتماً تا الان کارت تموم شده.. پسرا دلتنگت بودن
گونه‌های آلارین از شرم گُر گرفته بود و از نگاه کردن به چشمان کرالن اجتناب میکرد، حتی اگر هم کرالن میخواست خوشبین باشد او کاملا خودش را لو میداد که چه درفکرش می گذشته!
آلارین–..آآ..بله!..منم دیگه میخواستم برگردم..خیلی ممنون!..
این را گفت و با همان حالت دستپاچه پسران را که خودشان را برای قرار گرفتن در آغوش او به جلو مایل کرده بودند از کرالن گرفت
کرالن– میخوای کمکت کنم لباسارو ببری؟
آلارین سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو با لحنی شرمگین گفت– خودم میبرم!..شما زحمت نکشین.. ببخشید..
سرش را پایین گرفت و تقریباً فرار کرد! کرالن برای لحظاتی همانجا ایستاده بود و به دور شدن او می نگریست، پوفی کشیدو سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد. نمیدانست از اینکه مشغول تماشای شوهر او بوده عصبی شود یااینکه برایش دل بسوزاند!
بلاخره وقتی آلارین از دیدرس خارج شد کرالن بسمت تائوس چرخید و همانطور که قدم برمیداشت گفت:
کرالن– هنوز کافی نیست؟
تائوس که در نیمه‌ی راه فرود آوردن تبر بود نگاهی بسوی او انداخت لبخند زد:
تائوس– سلام! به همین زودی دلت تنگ شد؟
کرالن ابرویی بالا انداخت و متقابلا خندید:
کرالن– چقدر پررویی!
تائوس ضربه‌ی دیگری برچوب نواخت و درحالی که تکه‌ی چوب را کنار باقی هیمه‌ها میچید گفت– جای زبون درازی بیا به شوهرت خسته نباشید بگو
کرالن که دیگر به دو قدمی او رسیده بود ایستادو گفت– بهار که دیگه اونقدرا به آتیش نیاز نیست
تائوس تبر را کنار هیزم‌ها گذاشت و همانطور که کش و قوسی بخود میداد گفت– ‌برای آشپزی لازمه. البته شما که آشپزی نمیکنی نمیدونی
کرالن پوفی کشید و چشمانش را در قاب چرخاند:
کرالن– هیچکس به من یاد نمیده!
تائوس لبخند صمیمانه‌ای به او زدو درحالی که موهایش را بهم می ریخت گفت– شوخی کردم. اصلا همه‌ی زنا باید اینجوری باشن
کرالن سرش را کمی به چپ مایل کردو پرسید– چجوری؟
تائوس– خوشمزه.. که حتی اگه آشپزی نکنن بشه جای غذا خوردشون!
موهای کرالن حالا بلندتر بود، تقریباً تا روی شانه‌اش می رسید و تائوس عاشق این بود که با موهای او ور برود! آنلحظه هم خودش روی موهایی که بهم ریخته بود دست کشید و آنها را پشت گوش کرالن فرستاد
تائوس– آخه چقدر خوشگلی بچه!
کرالن اصلا خود را زیباتر از آلارین نمیدانست بااینحال اینکه چرا چهره و بدنش اینقدر برای تائوس جذاب است دلیل قابل قبولی داشت. چشمان سبز و پوست سفید، او را از دیگر زنان میروتاش متمایز میکرد و برای تائوس جذابیت خاصی داشت، این احتمالاً اولین و آخرین شانس کرالن برای رقابت با آلارین بود!
روی نوک پاهایش بلند شد تا قدش به تائوس برسد و لب او را ببوسد، تائوس سوء استفاده‌گر نیز همانموقع بازوانش را دور کمر او فرستادو پیش از اینکه فرصت کند واکنشی نشان دهد او را در آغوش خود بالا کشید
کرالن– آه اصلا نمیشه به تو نزدیک شد!
تائوس هیچ تغییری نکرده بود! گرم و همیشه تشنه‌ی رابطه! گاهی کرالن را خسته میکرد ولی تمامش لذت بخش بود، دلش از تماشای شیطنت‌های بیشرمانه‌ی شوهرش غنج میزد!
آنموقع هم کرالن را جوری بغل گرفت که رانهایش دوسمت کمر او باز شود و سینه‌هایشان باهم مماس بماند. چند بوسه‌ی پیاپی بر لب کرالن زدو گفت:
تائوس– مگه نیومدی خستگیمو ببری؟ ها؟ پس برای چی اومدی؟
این را گفت و دستش را باشیطنت پشت کمر کرالن فرستاد، او را بیشتر به خودش فشرد تا عضو راست شده‌اش که به شلوار فشار می اورد کاملا لای رانهای کرالن جابگیرد و حرارتش را حس کند
کرالن بازوانش را دور گردن او فرستادو درحالی که بی‌اهمیت به این شیطنت‌ها، چشمان زیبای او را از نظر می گذراند با تردید گفت:
کرالن– نه، برای چیزه دیگه اومدم. من که نمیدونستم دقیقا کجایی
تائوس لبش را به زیر گونه‌ی کرالن فشردو پس از اینکه بوسه‌ی محکمی به آنجا زد پرسید– چیزه دیگه؟ برای چی؟
کرالن درحالی که به شانه‌های برهنه و عریض شوهرش می نگریست گفت– الارین داشت این اطراف لباس میشست، پسرا رو آوردم پیششـ..
تائوس بی‌مقدمه لب او را مکیدو باعث شد کرالن اخم کند!
کرالن– از دیشت تاحالا سه بار منو گیر انداختی و خودتو خالی کردی حالا دو دقیقه میذاری حرف بزنم یا نه؟؟
تائوس یک تای ابرویش را بالا انداخت و با دلخوری گفت– گیر انداختم؟؟ ای بدجنس! همش اولش برام ناز میکنی و اونی که آخر کار بیشتر کیف میکنه خودتی!
لحنش هنگام بیان این جمله باعث شد اخم‌ کرالن بشکند و خنده‌اش بگیرد. راست میگفت! همیشه برای رابطه ناز میکرد درحالی که خودش تشنه‌تر بود!
تائوس– میخندی؟ میخندی بچه؟ حالا بخورمت یا نه؟؟
اینبار خودش بود که بسوی صورت تائوس مایل شدو با شیفتگی گوشه‌ی چشم او را بوسید. فکرش درگیر آلارین بود، او دو پسر برای تائوس بدنیا آورده بودو حالا باید دزدانه به این مرد نگاه میکرد!
وقتی اینطور در آغوش گرم تائوس بود، توسط او عشق و توجه دریافت میکردو از همه لحاظ ارضاء میشد به آلارین فکر میکرد. به اینکه او برای همیشه حتی در حسرت یک بوسه خواهد ماند تااینکه پیر شود و همه چیز برایش به پایان برسد
کرالن– وقتی رسیدم آلارینو پشت درخت دیدم.. داشت تورو نگاه میکرد
دستش را با ملایمت روی صورت تائوس گذاشته و به چشمان سیاه شبگونش می نگریست، نفس‌های داغ او به صورتش میخورد و تپش‌های قلبش را حس میکرد. به کرالن لبخند زدو بالحنی صمیمی گفت:
تائوس– بی‌حیا شده آره؟
لبش را برای لحظاتی بر لب تائوس فشردو دوباره کمی فاصله گرفت. با عشق و علاقه گوشه گوشه‌ی صورت تائوس را از نظر گذراندو درهمین حین گفت– من اگه یک هفته بگذره و باهات نخوابم دق میکنم ولی اون بیچاره..
چشمان تائوس درحدقه گرد شدو دیگر توجهی به اینکه او میخواست در ادامه چه بگوید نداد. لبخند پررنگش دندانهای ردیفش را بیرون انداخت و گفت:
تائوس– عجب اعترافی!! بلاخره اعتراف کردی! حالا بهت نشون میدم! از این بعد خودت باید نازمو بکشی!
کرالن پوفی کشیدو درحالی که از حرف تائوس خنده‌اش گرفته بود گفت– ‌اَااه میتونی یه لحظه مسخره بازی درنیاری یا نه؟
خنده‌ی بم و آرام تائوس در گوشش طنین انداخت و سپس گفت:
تائوس– چی میخوای بگی آلن؟ میخوای برم باهاش بخوابم؟
اخم کردو بلافاصله گفت– خیلی گستاخی تائوس!
تائوس باره دیگر خندیدو گفت– پس این حرفا برای چیه؟!
لب زد ولی کلامی از دهانش خارج نشد. واقعا خودش هم نمیدانست خواسته‌اش چیست! نفسش را مأیوسانه بیرون دادو سر خود را درگریبان تائوس رها کرد
بوسه‌ی آرامی بر گردن او زدو زمزمه کرد:
کرالن–..بیچاره گناه داره
تائوس او را درآغوش فشرد و باز با بی‌شرمی گفت– حالا که اینقدر خیرخواهی راضی شو شوهرت یه کمکی به بیچاره بکنه!
مشت محکمی روی شانه‌ی تائوس زدو با حرص گفت– خیلی گستاخ شدی! از همه چیز محرومت میکنم تائوس!
تائوس آخی بخاطر مشت کرالن گفت و درعین حال باخنده گفت– از چی محروم میکنی؟؟ دیگه میدونم بیشتر از یه هفته طاقت نمیاری!
کرالن– منو بذار پایین! بذارم زمین!
این را واقعا با دلخوری گفت و پیش از اینکه مشکل جدی بینشان پیش بیاید تائوس قائله را ختم کرد. او را درآغوش خود فشردو بوسه‌ای سمت راست شانه‌اش زد، پشتش را مالش دادو درهمین حین بالحنی اطمینان بخش گفت– میدونی که باهات شوخی میکنم!.. ولی دوباره بهت میگم درباره‌ی چیزی که نمیتونی باهاش کنار بیای حرف نزن.. من مطمئنم تو..
– چند دقیقه وقت داری تائوس؟
صدای کلفت مردانه‌ای از پشت سرشان شنیدند! او درست در آغوش تائوس بودو خجالت کشید بااینحال تائوس بدون اینکه اثری از دستپاچگی در خود نشان دهد کرالن را ارام پایین گذاشت. مرد جا افتاده‌ای که حدوداً پنجاه سال داشت و یک پر عقاب از انتهای گیس کلفت جو گندمی‌اش آویزان بود بسمتشان می آمد. او پدر آلارین بود!
تائوس– البته. مشکلی پیش اومده ساملین؟
ساملین به پیش آمدن ادامه داد و وقتی به دو قدمی آن دو رسید ایستاد. جدی بود و نگاهش اصلا دوستانه بنظر نمی رسید!
ساملین– فکر کنم هرچی صبر کردم کافیه. دیگه باید چند کلمه جدی باهات حرف بزنم..
در لحنش رگه‌هایی از دلخوری داشت و کرالن همان ابتدا فهمید میخواهد درباره‌ی چه چیزی حرف بزند.
ساملین– تقریباً دو ساله که دخترمو بهت دادم، از همون اول میدونستم این وصلت قرار نیست بدون مشکل پیش بره ولی اعتراف میکنم که انتظار بیشتری ازت داشتم تائوس
همانطور که فکرش را میکرد، ساملین نسبت به رفتار تائوس درقبال دخترش شاکی بود. تائوس نیم نگاهی با کرالن ردو بدل کردو درسکوت منتظر ادامه‌ی حرفهای ساملین ماند
ساملین– وقتی یاکوب و ناراسی پیش من اومدن و خواستگاری رو مطرح کردن، تنها دلیل موافقتم این بود که میدونستم دخترم دلش پیش توء، اینم بهت بگم که سعی کردم نظرشو عوض کنم ولی فایده‌ای نداشت. بهت علاقه داشت و پای علاقه‌ش موند حتی بااینکه میدونست تو زندگی تو قرار نیست اونقدرا بهش توجه بشه
در این لحظه به کرالن نگریست و رو به او گفت:
ساملین– با شما هم هستم شاهزاده کرالن، اینطور که شنیدم انتخاب آلارین پیشنهاد خوده شما بوده
کرالن سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو زیرلب گفت– بله همینطوره
ساملین– تابحال خطایی ازش سر زده؟ به شما بی‌احترامی کرده؟ اگه اینطوره بگید که منم بدونم
نگاهش را به کرالن دوخته و منتظر پاسخ بود. چه میشد گفت؟ او یک پدر بود و حق داشت که بخاطر وضعیت فرزندش گلایه‌مند باشد. جدای از این، کرالن هم واقعا هیچ وقت بی‌احترامی و رفتار ناشایستی از آلارین ندیده بود
کرالن– نه، هیچ وقت بی احترامی نکرده
ساملین باره دیگر به تائوس نگریست بالحنی قاطع و محکم گفت:
ساملین– پس چرا تائوس؟ چرا اینقدر نادیده میگیریش؟ چرا حتی یکبار نشده که به دیدنش برم و تو پیشش باشی؟ چرا حتی یکبار ندیدم باهاش قدم بزنی دستشو بگیری؟ آلارین دوتا پسر برات آورده آخه تو چقدر بی انصافی! تو رئیس این قبیله‌ای اونوقت چطور حتی نمیتونی تو خانواده‌ی خودت عادلانه رفتار کنی؟ چرا یک هزارم از توجهی که نسبت به شاهزاده کرالن نشون میدی برای آلارین نداری؟
شکایت‌های ساملین به حق بود، او از قراری که تائوس و آلارین روز ازدواج باهم گذاشته بودند خبر نداشت. آنموقع هم تائوس با رعایت احترام به حرف‌های تند ساملین گوش دادو چیزی درباره‌ی آن قرار نگفت چراکه میدانست برملا شدن این موضوع شرایط را برای آلارین دشوار میکند
ساملین– تائوس من برای دخترم زحمت کشیدم اونو بهت ندادم که بذاریش گوشه‌ی زندگیت تا خاک بخوره!
تائوس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو بالحنی مردانه و پر درک گفت– تو حق داری، من واقعا از این بابت متاسفم
ساملین بلافاصله بالحنی تند گفت– ولی تاسف کافی نیست! یه تغییر اساسی تو این وضع ایجاد کن درغیر این صورت من میرم سراغ یاکوب و ناراسی که واسطه‌ی این ازدواج شدن. یکی باید یه توضیحی به من بده یا نه؟ اساس ریاست میروتاش فقید به عدالت بود، عدالتت کجاست تائوس؟
نگاه سنگینش را برای لحظاتی به تائوس دوخت و سپس قدمی به عقب برداشت. درحالی که دلخوری در تمام حرکاتش پیدا بود بسمت حاشه‌ی جنگل برگشت و از آنها دور شد.
تائوس– باید قضیه رو زودتر از اینا فیصله میدادم. کوتاهی کردم
این را درحالی گفت که سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان میداد و خم شده بود تا هیزم ها را درون کیسه‌ای بریزد.
کرالن– میخوای چیکار کنی؟
تائوس درحین کار پاسخ داد– کاری رو که لازمه. تا وقتی مردم ندونن ما جدا شدیم اوضاع همینجوره. نمیشه همچین چیزی رو مخفیانه پیش برد
نفسش را مأیوسانه بیرون دادو درحالی که بالای سر تائوس ایستاده و به شانه و کمر او می نگریست با صدایی خفه گفت:
کرالن– ولی تائوس شما دوتا درواقع هنوز جدا نشدین
گرچه تائوس اصلا به آلارین نزدیک نمیشد ولی به هرحال آن دو هنوز زن و شوهر محسوب میشدند و احتمالاً به همین خاطر آلارین حتی به چنین شرایطی هم راضی بود. اینکه فقط بتواند نگاه‌های دزدانه به شوهرش بیندازد!
تائوس نخی به دور دهانه‌ی کیسه پیچید و همانطور که روی دو بازو بلندش میکرد گفت– برای همینم جدایی باید رسمی بشه. مردم باید بدونن آلارین آزاده ازدواج کنه و برای خودش تشکیل خانواده بده. لزومی نداره پابند من باشه
کرالن پیراهن تائوس را که از شاخه‌ی درختی آویخته بود برداشت و همانطور که همراهش در مسیر برگشت قدم برمیداشت زیرلب گفت:
کرالن– اون با هیچکس ازدواج نمیکنه
تائوس نگاهی به او انداخت و گفت– این به خودش مربوطه آلن. به هرحال اینجوری که نمیشه
کرالن– خودت چی تائوس؟ تو واقعا اونو نمیخوای؟
تائوس هیچ وقت تابحال نگفته بود که آلارین را نمیخواهد، اگر قول و قرار جدایی با او را گذاشت فقط به این خاطر بود که ثابت کند به کرالن وفادار است. تمام اینکارها را بخاطر کرالن میکرد، برای اینکه فکر نکند چون قادر به بچه‌دار شدن نیست چیزی از ارزشش کم شده و تائوس میتواند دیگری را به او ترجیح دهد. دستش را بر بازوی تائوس گذاشت و به نیمرخش نگریست:
کرالن– خواهش میکنم به من راست بگو..
تائوس با اکراه ایستاد و ابتدا از نگاه کردن به کرالن خودداری کرد، از موقعی که با ساملین حرف زد کمی درخودش رفته بود و کرالن این را حس میکرد. خودش شخصاً قدمی به پیش برداشت و مقابل تائوس ایستاد، به او نگریست و با لحنی اطمینان بخش گفت:
کرالن– اشکالی نداره تائوس.. چرا با من راحت حرف نمیزنی؟ آلارین یجوریه که.. سخته آدم دوسش نداشته باشه.. بعلاوه اون مادر بچه‌هاته و ناخوداگاه باعث میشه تحسینش کنی.. من درک میکنم که ممکنه احساست درگیر شده باشه.. یجوری باهم حلش میکنیم..
خودش هم نمیدانست چطور باید چنین چیزی را حل کرد، تنها خواسته‌اش این بود که باعث نشود تائوس حس کند تنهاست و دراینباره سنگ صبوری ندارد. کرالن برای لحظاتی همانطور به چشمان تائوس نگریست تا او را خاطرجمع کند، عاقبت تائوس نگاهش را کمی پایین گرفت، نفس عمیقی کشید و سپس لبخند کمرنگی به کرالن زد. کاملا پیدا بود حالا اوست که میخواهد کرالن را خاطرجمع کند!
تائوس– من آلارینو خیلی دوست دارم آلن. براش واقعا احترام قائلم و حاظرم هرکاری بکنم که خوشبخت بشه..
مکث کردو کمی بسوی کرالن خم شد، بوسه‌ای روی موهای او زدو سپس ادامه داد:
تائوس– ولی زنم تویی.. از سرمم زیادی
برای لحظاتی نگاهشان بهم گره خوردو سپس دوباره به راه افتادند. در سکوت از حاشیه‌ی جنگل گذشتند و وقتی چادرهای قبیله از دور پیدا شد کرالن پرسید:
کرالن–..امروز بهش میگی؟
تائوس– آره. به محض اینکه برگردیم باهاش صحبت میکنم
صورت آلارین مدام جلوی چشمانش بود و از تصور اینکه او چقدر غمگین خواهد شد دلش می گرفت. درحالی که نگاهش به قدم‌هایش بود زیرلب گفت:
کرالن–..دوباره قلبش میشکنه..
تائوس– اگه تکلیفش روشن بشه به نفع خودشم هست. آلارین حالا دیگه عاقل‌تر از قبله
به تائوس نگاه نمیکرد ولی لحنش مصمم بود. ادامه‌ی این بحث را نگرفت، نمیخواست تردید خود را به تائوس منتقل کند. بعد از اینکه رسیدند به تائوس در جابه جا کردن هیزم‌ها کمک کرد، تمام مدت در سکوت گذشت تااینکه کار به اتمام رسید و تائوس برای صحبت با آلارین به چادر او رفت.
پس از رفتن تائوس، تردید او حتی بیشتر از قبل شد. در چادر نشست و زانوهایش را بغل گرفت، چطور میخواست این را به آلارین بگوید؟ یکبار دیگر مثل چند سال پیش قلبش می شکست و سرخورده میشد. آلارین هیچ گناهی نداشت، بااینکه عاشق تائوس بود تمام مدتی که کرالن انجا زندگی میکرد هیچ وقت سعی نکرده بود برای تائوس دلبری کرده و میانه‌ی آن دو را بهم بزند، بدون هیچ اعتراضی شاهد روابط عاشقانه‌ی آن دو بود و چیزی جز صبر و احترام از خود نشان نداد، او تمام تلاشش را کرده بود که فقط گوشه‌ای هرچند دور از زندگی تائوس باقی بماند و جز این هیچ انتظار دیگری نداشت. حالا حتی با وجود اینهمه صبوری، باوجودی که هیچ کار ناشایستی نکرده بود، برای دومین بار توسط تائوس پس زده میشد و این قطعاً ضربه‌ی بزرگی بود.
سرش را روی زانوهایش گذاشت و پلکهایش را بست، لابد حالا با شنیدن حرف‌های تائوس چشم‌هایش رنگ غم گرفته و صورت معصومش زیر سایه‌ی ناامیدی رنگ باخته بود. قلب عاشقش در آن سینه‌ی حساس و ظریف شکسته بود و بغض در گلویش می پیچید، به صورت مردی که همیشه آرزوی وصال با او را داشت می نگریست و همانطور که در سکوت به حرف‌های تلخش گوش میکرد از خود می پرسید چرا باوجودی که گناهی نکرده یکبار دیگر از زندگی او کنار گذاشته میشود..
خودش را جای آلارین گذاشت و دید در شرایط مشابه حتی نصف او هم نمیتواند صبور باشد، آلارین دو پسر برای تائوس بدنیا اورده بودو هنوز هیچ جایگاهی در زندگی او نداشت. ساملین درست میگفت، این نمیتوانست عدالت باشد!
با افکار مغشوشش درگیر بود که لبه‌ی چادر کنار رفت تائوس وارد شد، نگاهش را به اطراف چرخاندو پرسید:
تائوس– آلن لباس منو کجا گذاشتی؟
کرالن از جا برخاست و همانطور که پیراهن تائوس را برمیداشت و بسویش می رفت پرسید:
کرالن– بهش گفتی؟
تائوس سری به نشانه‌ی مثبت تکان دادو همانطور که پیراهنش را از کرالن میگرفت گفت:
تائوس– اره گفتم
شروع کرده بود به پوشیدن پیراهن و هیچ چیز را نمیشد از صورتش فهمید
کرالن–..اون..گریه کرد؟
تائوس موهایش را از زیر پیراهن دراوردو گفت:
تائوس– نه. چیزی نگفت، البته معلوم بود که ناراحت شده ولی چیزی نگفت.. تو همین هفته بین مردم جدایی رو اعلام میکنم
همانطور که انتظارش را داشت آلارین هیچ اعتراضی نکرده بود. تائوس دوباره برای خروج از چادر به پشت چرخید و کرالن پرسید– کجا میری؟
تائوس پیش از خروج به او نگریست و پاسخ داد– با شیگا و چند نفر دیگه میریم مرتع. باید یجاهایی رو شخم بزنیم.. یکم دیر شده، امیدوارم به موقع تموم بشه و به تاریکی نخوریم
بعد از رفتن تائوس برای دقایق طولانی همانجا ایستاده بود و به آلارین فکر میکرد. حتی نمیدانست چرا برای هوویش بغض کرده و اینقدر ناراحت است! نه میتوانست شوهرش را با او شریک شود و نه دلش می آمد او را غمگین ببیند. هرچقدر هم سعی کرد خودش را با کارهای عادی معطل کند عاقبت دلش طاقت نیاورد و بسوی چادر آلارین رفت تا چند کلمه‌ای با او صحبت کند. نمیدانست او را در چه حالتی خواهد دید و واکنشش چیست ولی میخواست او را ببیند، حتی اگر آلارین از او دلگیر بود بازهم باید باهم حرف میزدند
کرالن– آلارین؟..میتونم بیام تو؟
صدای ملایم و آرام او را شنید که پاسخ داد– بفرمایید..
نفس عمیقی کشیدو قدم به درون چادر گذاشت، کودکان روی تشک بخواب رفته بودند و آلارین که کنار آنان نشسته بود آنلحظه به احترام کرالن برخاست.
همانطور که انتظار داشت صورتش غمگین بود و اگرچه گریه نمیکرد ولی چشمان سیاهش با دیدن کرالن برق زدو این بخاطر هجوم اشک بود
آلارین— سلام.. لطفاً بشینید.. داشتم پسرا رو میخوابوندم..
کرالن آرام بسوی او قدم برداشت و گفت– امیدوارم مزاحم نشده باشم
آلارین سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو سعی کرد به کرالن لبخند بزند بااینحال چندان در اینکار موفق نبود چراکه چشمانش ناخوداگاه پر از اشک شدو بالاجبار سرش را پایین گرفت تا کرالن بغضش را نبیند
کرالن نیز برای اینکه او معذب نشود نگاهش را دزدید و تظاهر کردو درحال انتخاب جایی برای نشستن است. بلاخره حاشیه‌ی همان تشکی که کودکان دستوپای کوچک خود را رویش بازکرده و خوابیده بودند نشست، آلارین نیز پس از مکثی کوتاه سمت دیگر کودکان نشست و ابتدا برای اینکه با کرالن چشم در چشم نشود خود را با مرتب کردن پتو روی کودکان سرگرم کرد. موهای لَخت سیاهش باز بود و از انتهای کمر روی تشک می ریخت، پیراهن ساده‌‌ی بلندش که تا زیر زانو می رسید بدن گندمگون ظریفش را پوشانده بود، زانوهایش را جمع کرده بود تا پاهای برهنه‌اش روی گلیم نرود و هراز گاهی زیر چشمی به کرالن می نگریست
آلارین– شما ..بخاطر امروز ازم عصبی شدید؟
این را درحالی پرسید که درلحنش تردید داشت و از مستقیم نگاه کردن به کرالن پرهیز می کرد
کرالن– چی؟
آلارین– شما بهش گفتین جدایی رو رسمی کنه؟
حالا میفهمید چرا اینطور مردد است و نگاهش را از کرالن می دزدد. او فکر کرده بود اتفاق انروز باعث شده کرالن تائوس را برای جدایی رسمی تحریک کند!
کرالن– نه! من هیچ دخالتی توش نداشتم
سرش را مأیوسانه به زیر انداخت و باصدایی خفه گفت:
آلارین– ..فکر کردم از اینکه داشتم نگاش میکردم ناراحت شدین.. اخه قبلا راضی شده بود که بین مردم اعلام نکنه
پیدا بود تمام مدت دنبال دلیل تصمیم ناگهانی تائوس میگشته با این حال نتوانسته بود این را از خود او بپرسد
کرالن– امروز پدرت اومد دیدن تائوس. از اینکه زیاد بهت توجه نمیکنه شکایت کرد..
لحظه‌ای چشمانش بر کرالن خیره ماندو سپس مأیوسانه نفسش را بیرون داد، نگاهش را به سمت دیگری کشید و زیرلب گفت–..پس کار پدرمه..
نمیدانست آلارین میتواند باور کند که او واقعا دیگر قصد دشمنی ندارد یا نه ، ولی بالحنی دلسوز گفت:
کرالن– اونا حق دارن آلارین.. تو اینجوری روز به روز پژمرده‌تر میشی. تا کی باید مخفیانه نگاش کنی؟ یه فرصت به خودت بده.. شاید تونستی به کس دیگه‌ای فکر کنی
واکنشی به حرف کرالن نشان نداد، سرش را همانطور پایین نگه داشت و کمی بعد اهسته گفت:
آلارین– مشکلی با جدایی ندارم..ولی مسئله اینه که خواستگارا عصبیم میکنن.. پدرمم ناراحت میشه که ازدواج نمیکنم
کرالن– اگه با پدرت صحبت کنیم چی؟ تو هنوز جوونی.. دو سه سالی هیچ حرفی از ازدواج و خواستگار نباشه، که عصبی و کلافه نشی و ذهنتو آروم کنی. بعدش به تشکیل خانواده فکر کن..
آلارین نواری از موهایش را پشت گوش فرستادو با صدایی خفه گفت– من هیچکسی رو نمیخوام. مگه همه باید ازدواج کنن؟
کاملا پیدا بود که عشق به تائوس باعث میشود او دربرابر فکر کردن به هرشخص دیگری مقاومت کند
کرالن– تو زندگی همه بلاخره یکی پیدا میشه نظرشونو عوض میکنه
چشمهای آلارین از هجوم اشک برق زدو باصدایی که تحت تأثیر بغض کمی میلرزید زمزمه کرد:
آلارین– پیدا شد.. هشت سال پیش.. ولی نموند.. قلبم برای بیشتر از یه نفر جا نداره..
این را گفت و بغض دیگر به او راه صحبت نداد، چانه‌اش لرزید و تا پلکی زد چند قطره اشک شتابان برگونه‌های گندمگونش دویدند. دست راستش را مقابل صورتش فشردو نفسش هنگام خروج از سینه شکست
آلارین–..بچه‌هام.. چی میشن؟..
دختر بیچاره پیش چشمانش مچاله شده بود. کرالن شدت دلشکستگی او را با تمام وجود حس میکرد و حتی خودش هم با دیدن او بغض کرده بود
کرالن– پیشت میمونن.. درباره‌ی بچه‌ها هرجور که تو تصمیم بگیری عمل می کنیم
آلارین همانطور سردرگریبان فرو برده و صورت گریان خود را در دستش پنهان کرده بود، سرشانه‌های ظریفش می لرزید و دست دیگرش را روی قلبش مشت کرده بود. دلش به تماشای آنهمه مظلومیت طاقت نیاورد، درحالی که میکوشید اشک خودش هم درنیاید ارام به او نزدیک شدو شانه‌اش را لمس کرد
کرالن– ..آلارین.. خواهش میکنم اینجوری نباش..
آلارین سکسکه‌ی گریه‌اش را فروخورد و با صدایی که بسختی قابل شنیدن بود گفت:
آلارین–..هیچ راهی نیست.. که من و شما.. هردومون..
خدا خدا میکرد که او حرفش را ادامه ندهد چراکه در اینصورت کرالن نمیدانست چه پاسخی بدهد! او بارها و بارها فکر کرده بود، اصلا نمیدانست چطور باید خودش را راضی کند که تائوس را تا آخر عمر با زن دیگری شریک شود! درعین اینکه احساس آلارین را درک میکرد انتظار داشت او هم بفهمد که این چقدر دشوار است!
دستش از روی شانه‌ی آلارین شل شد و سرش را به زیر افکند. لحظاتی در سکوت گذشت، صدای گریه‌ی مظلومانه‌ی آلارین درحریم چادر می پیچید و قلب کرالن را به درد می آورد. دقایقی گذشت، گریست، بی‌قراری کردو کم کم خودش آرام گرفت
آلارین– ببخشید..
صورت خیس از اشک خود را پاک کردو درحالی که لب میگزید تا باقی‌مانده‌ی بغضش را فرو بخورد بالحنی شرمگین گفت:
آلارین–.. تائوس روز ازدواج به من گفته بود همه چیز موقتیه.. تقصیر خودمه که خوش خیال بودم..
آنجا ماندن دیگر بیهوده بود، کرالن قلب شکسته‌ی آلارین را دیدو مطمئن شد که زمان هم تسکینش نخواهد داد. کم کم از جایش برخاست و محیای رفتن شد، با تمأنینه بسوی خروجی قدم برداشت و متوجه بود که آلارین هم از روی احترام همراهی‌اش میکند. قدم‌هایش پر از تردید بود، میدانست به زودی همه چیز تمام خواهد شد، آلارین از این چادر می رفت، پدرش او را نزد خود بازمیگرداندو جدایی تلخ و یأس‌آمیز او از تائوس یکبار دیگر آغاز میشد
دو قدم مانده به خروجی ایستادو نگاهی به آلارین انداخت. رو به رویش ایستاده و چشمانش کمی سرخ بود، آنموقع باز لحظه‌ای نگاهش را از کرالن گرفت و با لحنی شرمگین گفت:
الارین–.. بخاطر امروز که داشتم نگاش میکردم معذرت میخوام..
بااینکه اصلا حال و روز خوبی نداشت طبق عادت شانه‌ی راستش را لحظه‌ای به بالا مایل کردو ادامه داد–.. نمیخواستم بی‌حیایی کنم..
اگر قرار بود دیگر آلارین را نبیند دلش برای این شانه انداختن‌های او تنگ میشد. درحالی که خودش هم دلش گرفته بود لبخند کمرنگی به روی آلارین زدو بالحنی صمیمی گفت:
کرالن– درک میکنم.. سخته..
جداً برای یک زن دور بودن از آغوش مرد مورد علاقه‌اش سخت بود، اتفاقا به همین دلیل کرالن آنجا ایستاده و با شک و تردید خود کلنجار می رفت. نگاهش به صورت زیبا و اندوهگین آلارین بود، نفس‌هایش را حس میکردو انگار قلبش بیرون بدنش می تپید. حالا که قرار بود برای دومین بار از تائوس جدا شود، حالا که اینهمه وقت تشنه‌ی آغوش او بود آیا حق نداشت لااقل یکبار پیش از این جدایی همیشگی از تائوس کام بگیرد؟
نفس عمیقی کشید و عاقبت از پس تردید خود برآمد، بیان این جمله برایش دشوار بود ولی به قلب شکسته‌ی الارین فکر کردو گفت:
کرالن–..بهش میگم..امشب پیشت بمونه
آلارین برای لحظاتی طوری که انگار معنی حرف کرالن را نفهمیده به او خیره ماندو سپس لب زد:
آلارین–…چی..؟..
قصدش این نبود که بر آلارین منت بگذارد یااینکه غرور او را جریحه دار کند، او فقط فکر میکرد اینطور جدا کردنش بسیار بی‌رحمانه‌ است. آنلحظه هم لبخندی تصنعی تحویل او دادو گفت:
کرالن–..اون..اون باید از خداش باشه.. تو خیلی زیبایی..
این را گفت که اوضاع ظاهر نامطلوبی نداشته باشد و آلارین فکر نکند که با قبول این پیشنهاد تحقیر میشود. گونه‌های دخترک گُر گرفته بودو از شرم بود یا هیجان، نفس‌هایش حالتی نامرتب بخود می گرفت
کرالن– نمیدونم این تصمیم درستیه یا نه.. ولی..
توضیحی نداشت، نمیدانست چه دلیل و منطقی برای توجیه این اقدام بیابد. آلارین و تائوس به هرحال هنوز زن و شوهر بودند! یک هم‌آغوشی در چنین اوضاعی میتوانست وابستگی آلارین را بیشتر و همه‌چیز را برایش دشوارتر کند ولی از طرفی اینطور با ناکامی جدا شدن هم بسیار دردناک بنظر می رسید
کرالن– ممکنه بعدش جدا شدن برات سخت‌تر بشه..
آلارین اینبار تردید را کنار گذاشت و بالحنی بغض‌الود و آمیخته به شرم گفت:
آلارین– اشکالی نداره.. اینجوری انگار دارم خفه میشم..
این را گفت و بی اختیار گلوی بغض‌آلود خود را لمس کرد. مردمک چشمانش با شرم از صورت کرالن گریختندو مژگان بلندش به پایین مایل شدند
کرالن– آلارین من دوسِت دارم.. باور کن هیچ وقت دلم نمیخواست باعث بشم قلبت بشکنه ولی…
نتوانست جمله‌اش را کامل کند، او نیز نگاهش را از آلارین گرفت و چند لحظه بعد درحالی که از چادر خارج میشد زیرلب خداحافظ گفت

از چادر که بیرون آمد جوری نفس کشید انگار وقتی کنار آلارین بود کسی سینه‌اش را میفشرد و نفسش را تنگ میکرد. هوا تقریباً تاریک شده بود، نگاهی به اطراف انداخت و تائوس را دید که از شیگا جدا شد و مسیر چادرشان را پیش گرفت
کرالن– تائوس..
او را صدا زدو بسویش رفت. تائوس که در نیمه‌ی راه ایستاده بود به او نگریست و لبخند زد، همیشه اینطور بود، هرزمان که میدید کرالن بسویش می آید لبخند میزد، جوری که انگار دیدن او هیچ وقت برایش تکراری نمیشود
کرالن– خسته نباشی
این را درحالی گفت که مقابلش ایستاده سرش را بالا گرفته بود تا در تاریک و روشن مغرب صورت شوهرش را ببیند. تائوس اشاره‌ای به چادر آلارین کردو گفت:
تائوس– اونجا بودی؟ بچه‌ها خوابن؟
کرالن–..تقریباً
تائوس بازوی او را لمس کردو گفت– بیا بریم منم میخوام ببینمشون
معمولا همین‌کار را میکرد، اگر میخواست شبها به دیدن فرزندانش برود حتماً کرالن را هم با خود میبرد تا او در خلوت خود افکار بدبینانه‌ای به ذهنش راه ندهد. آنلحظه برخلاف همیشه کرالن دست او را با حالتی بدور از تندی از بازوی خود جدا کردو درحالی که سعی داشت لحن نامطلوبی نداشته باشد گفت:
کرالن– تو برو.. امشب اونجا بمون
تائوس نیز درست مثل آلارین ابتدا طوری به او نگریست انگار معنای حرفش را نفهمیده!
تائوس– ..چی؟!
قلبش از این نگاه متعجب و درعین حال نافذ او فشرده شد! چشمان جذاب کشیده‌اش به سیاهی شب طعنه میزد و موهای بلندش صورت خوش ترکیب مقتدرش را در حصار خود گرفته بودند، و او میخواست مرد عزیزش را شبی به دیگری بسپارد، پاره‌ی تنش، دلیل نفس کشیدنش را!
ولی نه، نباید تردید میکردو پشیمان میشد، آلارین نجیب و مهربان و دلشکسته بود. او بی هیچ چشم داشتی دو پسر به تائوس داده بود و قطعاً لایق اندکی درک و توجه بود..
تائوس– دلت دریا شده؟ داری روزای آخر بخشندگی میکنی؟
این را درحالی گفت که لبخند بیشرمانه‌ی پررنگی برلبش نشسته بودو شوخی‌اش کرالن را هم وادار به لبخند زدن کرد. حالش جداً از این اوضاع گرفته بود، هنوز تردید داشت و حتی نمیدانست چرا اکنون لبخند میزند. سری به نشانه‌ی تأسف تکان دادو درحالی که نگاهش را از تائوس می گرفت گفت:
کرالن–..اذیت نکن
تائوس دستی روی موهای خود کشید و برای لحظاتی بفکر فرو رفت، نفسش را آرام بیرون دادو بالحنی آمیخته به تردید گفت:
تائوس– فکر نمیکنی اینجوری سخت‌تر میشه؟
علیرغم آنهمه تلاشی که کرالن کرده بود عاقبت چیزی که نمیخواست بیان کند بر زبانش جاری شد:
کرالن– برای کی؟
نگاه تائوس به نگاه او گره خوردو سپس پرسید:
تائوس– منظورت چیه؟
میدانست انتهای این بحث چیست، تائوس شروع میکرد به انکار کردن و میگفت نظری به آلارین ندارد. این کاری بود که همیشه انجام میداد درحالی که هیچگاه با قاطعیت نگفته بود آلارین را نمیخواهد و اتفاقا از آنروز که با ساملین حرف زدو جدایی را قطعی دید حالش جوره دیگری بود. گرچه لبخند میزدو با کرالن صمیمی بود ولی او تائوس را مثل کف دستش می شناخت. تردید را در کنج نگاه او میدید و متوجه بود که لبخندهایش از ته دل نیست
کرالن– هیچی. برو ..شبت بخیر
این را بالحنی اطمینان بخش گفت و قدمی از تائوس فاصله گرفت بااینحال پیش از اینکه بتواند از او دور شود تائوس بازویش را گرفت و گفت:
تائوس– هی.. صبرکن
میخواست شروع کند به ردیف کردن دلایل مختلف، کرالن دستش را کمی بالا آورد و درحالی که سعی داشت او را با لحن صمیمی خود مطمئن کند گفت:
کرالن– بعدا درباره‌ش حرف میزنیم.. برو پیشش. حالا که دارین جدا میشین اینجوری خیلی بیرحمانه‌ست.. اون بعد از تو دیگه ازدواج نمیکنه، اینو مطمئنم
تائوس نواری از موهای سیاه خود را پشت گوش فرستادو گفت:
تائوس– و با این یه شب قراره چی تو آینده‌ش تغییر کنه؟ یه شب با من بخوابه دیگه به اینچیزا نیاز پیدا نمیکنه؟
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه.. منظورم این نیست.. ولی به عنوان یه زن حس میکنم الان باید یکم آروم شه.. ببین .. حتی نمیدونم چجوری توضیح بدم.. ولی فکر کنم لازمه
تائوس چشمانش را با حالت خاصی درقاب چرخاندو بالحنی گلایه‌مند گفت:
تائوس– الان منو میفرستی و وقتی برگشتم جفت گوشامو میبری میذاری کف دستم!
بازهم بی‌اختیار به این حرف تائوس خندید. دستش را بالا آورد و صورت او را نوازش داد، درحالی که خودش هم نمیفهمید در این اوضاع چه جای لبخند زدن است گفت:
کرالن– نه.. اصلا به روت نمیارم
تائوس یک تای ابرویش را بالا انداخت و بالحنی فرصت طلبانه گفت:
تائوس– وای خدا.. این زنه من دارم یا فرشته؟
اینبار بجای نوازش سیلی آرامی بصورت تائوس زدو با شوخی گفت– ..مسخره بازی درنیار
نگاهشان باهم تلاقی کردو لحظاتی درسکوت بهم نگریستند. تائوس دست او را مماس با صورتش نگه داشت و بوسید، کرالن نگاهش را از او دزدیدو درحالی که سعی داشت راحت و راضی بنظر برسد پس از مکثی کوتاه نفسش را بیرون دادو گفت:
کرالن– آم..تائوس.. من دلم راضیه.. وقتی باهاشی به من فکر نکن، راحت باش..
این را گفت و برای آخرین بار به تائوس نگریست، به او لبخند زدو سپس بسوی چادر خودش رفت. واقعیت این بود که میخواست فرصتی ایجاد کند تا تائوس و آلارین تصمیمی قطعی بگیرند، اکنون هرآنچه که وجود داشت تردید بود. تائوس ممکن بود کم کم در اینده پشیمان شود که مادر فرزندانش را رها کرده و آنموقع حتی اگر هم در ظاهر کرالن را مقصر نمیدانست، باطناً این جدایی را به گردن او می انداخت.
به چادرش برگشت و نفس عمیقی کشید، فانوس‌های پنج گوشه را روشن کردو چون بیکار و فکرش مشغول بود لباسش را عوض کرد. اطراف را برای چندمین بار در انروز مرتب کردو حتی سری هم به سیمات زد. به او نگفت شوهرش را سراغ آلارین فرستاده، نزد او رفته بود که حواس خود را پرت کند. هرچه خود را با چیزهای مختلف سرگرم میکرد انگار زمان دیرتر میگذشت و بلاخره تصمیم گرفت بخوابد. به رخت خواب رفت و مأیوسانه به جای خالی تائوس نگریست، باز مثل کسی که مدتها از او دور بوده داشت دلتنگش میشد.
تااینجای کار را خوب طاقت اورده بود، نمیخواست ذهن خود را با افکار بد آشفته کند. دستش را روی سینه‌اش گذاشت و گردنبند مادر تائوس را لمس کرد، قلبش آرام بود، گرچه دانستن اینکه تائوس درحال هم‌اغوشی با زن دیگری‌ست مثل سوزنی به کنج سینه‌اش نیش میزد ولی هنوز میتوانست خود را ارام کند. لبخندهای فرصت‌طلبانه‌ی پسر جذاب دومتری خود را مرور میکرد، حرف‌های گستاخانه‌اش درباره‌ی اینکه میخواهد به آلارین بیچاره کمک کند. تائوس اکنون غمگین نبود، داشت به او خوش میگذشت و این باعث میشد کرالن بتواند آرام بماند. هرچقدرهم سخت، واقعیت این بود که مردها میتوانستند خطاکار باشند و زنها اگر عاشق بودند از اینکه خطاها را ببخشندو باز شوهرانشان را درآغوش بگیرند خوششان می آمد. از اینها گذشته کرالن دیگر مطمئن بود که آلارین را دوست دارد و نمیخواهد به او ظلم کند. شناخت او از تائوس و آلارین کامل بود، میدانست که آن دو از صبر و آرامش او سوءاستفاده نخواهند کرد، آن‌دو هیچ‌وقت لطف کرالن را وظیفه نمی‌پنداشتند و گستاخ نمیشدند. همین شناخت کامل بود که تحمل این شرایط را کمی راحت میکرد و باعث میشد کرالن صبور بماند
ساعتها گذشت، شب به میانه رسیدو کرالن همانطور دراز کشیده و به سقف چادر خیره بود. هرچه میکوشید خوابش نمیگرفت، پس از ازدواج دیگر به ندرت پیش آمده بود که شبی بدون تائوس به بستر برودو خوابش ببرد. آلارین چطور این همه وقت شبها را تنها و بدون عشقش به صبح می رساند؟!
در افکارش غرق بود که نسیم معطر ملایمی در چادر چرخید و صدای بم و آشنای تائوس قلبش را لرزاند..
تائوس– ..زن قشنگ من بیداره؟
او آنجا چکار میکرد؟ دوباره آلارین را خواب کرده و برگشته بود! همانطور که دراز کشیده بود سرش را کمی بلند کردو درپناه نور فانوس‌ها تائوس را دید که پیش می آید!
کرالن– پس چرا برگشتی؟!
تائوس پیراهنش را از بالای سر درآوردو همانطور که برای دراز کشید بسوی رخت خواب خم میشد گفت:
تائوس– فکر کردم دلت برام تنگ میشه
بی هیچ توضیح و توجیهی مثل اوقاتی که خسته از کار برمیگشت و خودش را برای نوازش شدن لوس میکرد جای اینکه روی تشک دراز بکشد بسمت کرالن مایل شدو جوری بدنش را روی او گذاشت که کرالن بفهمد باید درآغوشش بگیرد. برای آنطور خوابیدن روی کرالن سنگین بود ولی او هیچ وقت اعتراض نمیکرد و اتفاقا از اینکه مثل پسربچه‌ها دنبال توجه و محبت او میگشت خوشش می آمد
کرالن– بازم تا خوابش برد اومدی؟
تائوس سرش را درگریبان او فرو بردو پس از اینکه نفس راحتی کشید گفت:
تائوس– اونجا که نمیتونستم اینجوری بخوابم..
خودش را بیشتر روی کرالن رها کردو ارام زیرلب گفت:
تائوس–..خسته شدم..
درحالی که از لحن او بی‌اختیار لبخند برلبش نشسته بود بدن ورزیده‌ی شوهرش را درآغوش فشردو بالحنی صمیمی و آمیخته به کنایه گفت:
کرالن– خدایا چقدر بدبختم!.. با یکی دیگه خوابیده و خستگیشو برام آورده که قربون صدقه‌ش برم!
سر تائوس در انحنای گریبان او ارام گرفته بودو کرالن متوجه شد که او هم لبخند زد بااینحال چیزی نگفت و پلکهایش را آرام برهم گذاشت. با یک دست موها و با دست دیگر شانه‌ی تائوس را نوازش میداد. شانه‌اش آنقدر عریض و محکم بود که در بغل کرالن جا نمیشد ولی بااین وجود مثل یک پسربچه آنجا ارام گرفته بود تا او نوازشش کند. ضربان قلبش با تپش‌های قلب کرالن آمیخته میشد و از نفس‌هایش پیدا بود که بیدار و هوشیار است، بلاخره پس از گذشت لحظاتی بالحنی ارام زمزمه کرد:
تائوس– نگران بودم وقتی برگردم دیگه باهام مهربون نباشی..
تعجبی نداشت، قبلا کرالن بخاطر هرلبخندی که او به آلارین میزد حساب پس میگرفت و حالا در چنین شبی داشت نوازشش میکرد!
تائوس–..نمیخوای چیزی بپرسی؟
این را گفت و درحالی که صورتش در گریبان کرالن بود بوسه‌ی ارامی بر گردن او زد
کرالن– قرار بود به روت نیارم..
تائوس نفس عمیق و گرمش را در گریبان کرالن رها کردو سپس آهسته گفت:
تائوس– اون گریه کرد
لحنش نشان میداد که دلش میخواهد دراینباره با کرالن حرف بزند، کرالن صورتش را کمی به چپ مایل کردو به این ترتیب زیر گونه‌اش با کناره‌ی پیشانی تائوس مماس ماند. بالحنی عادی و صمیمی، جوری که راحتی تائوس را برهم نزندو او را بخاطر اتفاقات آنشب معذب نکند گفت:
کرالن– چرا؟..خوب پیش نرفت؟
تائوس لبخند زدو با لحنی که رگه‌هایی از شیطنت در خود داشت گفت:
تائوس– گمونم زیادی خوب پیش رفت.. اونم دوبار
میشد دلیل گریه‌ی آلارین را فهمید، او از اینکه آغوش تائوس را از دست میداد گریه کرده بود. کرالن نیز لبخند زدو باز بالحنی آمیخته به کنایه گفت:
کرالن– دوبار؟..پس بگو چرا خسته شدی و افتادی روی من
تائوس– ..یجورایی خودش میخواست…خوابش نمیبرد، آروم و قرار نداشت.. حس کردم هنوز بسش نیست.. بعد از دومین بار راحت خوابید
کرالن در سکوت گوش دادو دست از نوازش او نکشید. آرامشش برای تائوس غیر عادی بود و به همین خاطر آنلحظه سرش را از گریبان او بلند کرد، به چشمانش نگریست و انگار دنبال بی‌مهری و واکنش منفی می گشت، کرالن به او لبخند زدو تائوس با تردید پرسید:
تائوس– تو آلان.. مشکلی نداری؟..نمیخوای با من دعوا کنی؟
کرالن مردمک چشمانش را درقاب چرخاند و گفت– فعلا که نه. تو هم با این سؤال منو به شک ننداز
به هیچ وجه نمیخواست آنشب پرخاش کندو اعتماد تائوس را از بین ببرد. تائوس پاره‌ی تن او بود، میخواست بجای اینکه زندگی را به کام او تلخ کند از راه فهم و درک وارد شودو فقط به او عشق بورزد. میخواست او را مطمئن کند که در هر شرایطی برایش همسری صبور و قابل اتکاست. کرالن حالا باتجربه‌تر از قبل بود، نمیخواست اشتباهات گذشته را تکرار کند. تائوس باز هم سرش را در گریبان او خواباندو نفس عمیقی کشید، انگار قصد نداشت به این زودی‌ها از روی او کنار برود، بدن گرم و قوی سنگینش اصلا برای آغوش کرالن اندازه نبود ولی حس بسیار مطبوعی داشت، اینکه او بازهم سرجای اصلی خود بازگشته بود کرالن را خاطرجمع میکرد

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته رمان شاهزاده خون پارت۶ اولین بار در رمان خونه. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن