آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان شاهزاده خون پارت۸

رمان شاهزاده خون

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان شاهزاده خون از ابتدای صفحه بر روی قسمت بعد و یا قبل کلیک کنید و یا از اینجا وارد شوید

در جبهه‌ی مخالف کرالن، آرگوت نیز درست به اندازه‌ی او قاطع بنظر می رسید:
آرگوت– من میخوام آمرزیده بشم.. برای همین تغییر کردم، دیگه به خودم اجازه نمیدم درمقابل خدا بایستم..
پیش از اینکه بحث میان آن دو بالا بگیرد نیکولاس دستش را کمی بالا گرفت و با لحنی مؤاخذه گرانه گفت:
نیکولاس– چتونه؟ یه کافر و یه خشکه‌مذهب پشت این میز نشستین و میخواین درباره‌ی سرنوشت مردم کشور تصمیم بگیرین؟ چرا به خودتون نمیاین؟!
نگاه جدی‌اش را بین آن دو چرخاند و با تاکید ادامه داد:
نیکولاس– خدا کمک کرده.. با هردوی شمام، اتفاقاً خدا بزرگترین کمکو به ما کرده، چرا چشماتونو باز نمیکنین که ببینین؟ به ما عقل داده، قدرت تفکر و تصمیم گیری داده تا خودمونو از این شرایط بکشیم بیرون.. نمیبینی کرالن؟ و تو آرگوت؟
اشاره‌ی تندی به آرگوت که با کلافگی نگاهش را از او می دزدید کردو گفت:
نیکولاس– خودتو نمیبینی؟ یه اهریمن بودی و حالا ببین تبدیل به چی شدی!..این خواست خدا نیست که تو اینجا باشی؟
اینبار رو کرد به کرالن و ادامه داد:
نیکولاس– کرالن وجود آرگوت ثابت نمیکنه که خدا چه کمکی به ما کرده؟
کرالن به آرگوت نگریست و او نگاهش را به زیر افکند.
نیکولاس– آرگوت تو تنها نمونه از نوع خودتی که اینطور تغییر کردی و دست برقضا تو این کشور و بین این افراد نشستی.. این اتفاقیه؟ بازم فکر میکنی نباید پادشاه بشی و نشونه‌ی خدارو نمیبینی؟ دیگه باید چیکار کنه که باورتون بشه؟ خودش شخصاً بیاد اینجا و مشکل مارو حل کنه؟
زمانی که بلاخره مؤاخذه کردن ارگوت و کرالن را کافی دانست به پشتی مبلش تکیه زدو به عنوان حُسن ختام گفت:
نیکولاس– وقتشه هردوتون دست از مزخرف گفتن بردارین!
هکتور دستی روی برش‌های قهوه‌ای موهای خود کشید و درحالی که نفس عمیقی میکشید زمزمه کرد– عالی شد، انگار تو کلیسا نشستم
لحن خاصش باعث شد تائوس در اوج خستگی و کلافگی برای لحظاتی آرام بخندد. هکتور نیز لبخند زدو نگاهش را به لوریانس که پشت سر کرالن ایستاده بود دوخت
نیکولاس– درحال حاضر تو ولیعهدی کرالن، ادم شایسته‌ای هستی و ما تصمیم نهایی رو به عهده‌ی خودت میذاریم
کرالن سرش را پایین گرفته و به هیچکدام آنها نگاه نمیکرد. میدانست آرگوت راضی نیست ولی جداً چاره‌ی دیگری باقی نمانده بود. برای اینکه با او رو در رو نشود سرش را بلند نکردو در همین حین با صدایی نه چندان بلند گفت:
کرالن– اگه این جلوی کشتار و خونریزی رو میگیره من قطعاً موافقم
ارگوت– منو ببخشید..
آرگوت این را زمزمه کردو از پشت میز برخاست، به آنها پشت کردو سپس از اتاق خارج شد. پس از رفتنش حضار نگاه‌هایی بین هم ردو بدل کردند و سپس نیکولاس با حالتی که انگار درباره‌ی یک پسربچه حرف میزند گفت–.. اونو راضی میکنم. مسئله‌ای نیست
تائوس یکی از بازوان کلفتش را روی لبه‌ی نقش داده‌ شده‌ی مبل انداخت و رو به نیکولاس پرسید:
تائوس– ارگوت یه تاجره، از پس مسائل سیاسی برمیاد؟
نیکولاس سری به نشانه‌ی مثبت تکان دادو بالحنی مطمئن گفت– آرگوت ۴۰۰ سالشه! دولتا و پادشاهیای زیادی رو دیده و از هرکسی باتجربه‌تره. هرجایی از این دنیا که فکرشو بکنید اون چندتا دوست با نفوذ داره، ثروتش از طلاهای خزانه‌ی قصر بیشتره و بعلاوه بین اشراف‌زاده‌ها اعتبار داره.. باهوشه و به ده جور زبان تسلط کامل داره. همه‌ی این مسائل به کنار، اون شرافتمند و باانصافه.. چیزی که این مردم بهش احتیاج دارن
کرالن– پس مخالفتش برای چیه؟
چشمان سبز نیکولاس بسمت کرالن چرخید و به او پاسخ داد– وجدانش.. اون قبلا اینجوری نبود. آدمای زیادی رو کُشته و خاطراتش نمیذارن به خودش اعتماد کنه
مکثی ایجاد شدو کرالن به تائوس نگریست. درحال مالیدن چشمانش بود، حالا دیگر احتمالا نیمه شب بود و همگی بی نهایت احساس خستگی میکردند
لوریانس– جداً به همین راحتیه؟
لوریانس هنوز پشت سر کرالن ایستاده بود و او هم نمیخواست بسویش برگردد
لوریانس– مردم همه منتظر تاجگذاری ولیعهدن. وزراء، اشراف، خانواده‌ی سلطنتی.. چطور باید اینکارو کرد؟.. اونا موافقت نمیکنن!
هکتور بازوانش را درهم قفل کردو درحالی که نگاهش روی همسرش بود گفت– راحت نیست ولی شدنیه.. یه نگاه به این نقشه بندازید
نقشه‌ی استراتژیک دقیقی از زیباندو و همسایگانش روی سطح سنگی وسط میز حکاکی شده بود که با اشاره‌ی هکتور توجه همه به آن جلب شد. چهارمنطقه‌ی نِوادا، کابُن، رایولا و سابجیک در نقشه پیدا بود و زمینهای وسیع میروتاش‌ها در غرب نیز بچشم میخورد، نیکولاس کمی بسوی جلو مایل شدو همانطور که با انگشتانش دو منطقه‌ی رایولا و کابُن را نشان میداد گفت:
نیکولاس– منو هکتور به عنوان دو لرد، نصف کشور رو اداره میکنیم و این یعنی تو دربار نفوذ داریم، ما از ارگوت حمایت میکنیم. و این قسمتا.. میروتاش حالا یک پنجم از این کشور محسوب میشه، اون تو دربار قدرت یه لرد رو داره..
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– قرار بود عهدنامه رو باطل کنمو زمینای اونارو پس بدم
نیکولاس ابتدا به تائوس نگریست و بعد نگاه معناداری با هکتور ردو بدل کرد.
هکتور– تو این شرایط خطرناک نیست؟
نیکولاس در تایید حرف هکتور، خطاب به تائوس گفت:
نیکولاس– تائوس بهتره یکم دیگه صبر کنی. اینکار ممکنه مردمتو به خطر بندازه، بذار تا وقتی از همه چیز مطمئن بشیم آرگوت از قبیله‌ی تو هم حراست کنه
کرالن به نیمرخ متفکر تائوس نگریست و او پس از مکثی کوتاه گفت– حرفی ندارم، همینکارو بکنیم
نیکولاس انگشتانش را از رایولا بسمت میروتاش سوق دادو گفت– حالا حمایت سه پنجم از کشور رو داریم، بعلاوه خود ولیعهدم از آرگوت پشتیبانی میکنه
تائوس– خانواده‌ی ملکه قدرتمندن، این جابجایی اونارو عصبی میکنه
کرالن با قاطعیت گفت– ملکه بامن. اون یه خائنه، اگه تهدیدش کنم که رازشو برملا میکنم هرکاری بخوام برام میکنه
هکتور که نگاهش روی نقشه بود اضافه کرد– میمونه وزراء.. اونا دردسرسازن
نیکولاس به هکتور نگریست و گفت– پدرم سِر ویلیام و پدرزنم ژنرال هنری از دوستان نزدیک پادشاه بودن اونا جاه‌طلبن.. حالا که شوهر نوه‌شون قراره پادشاه بشه با کمال میل از نفوذشون استفاده میکنن. ما حمایت اونارو هم داریم
کرالن خطاب به هکتور گفت– و عموی شما دوک جوزف؟
هکتور چشمان کشیده‌اش را به کرالن دوخت و سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد:
هکتور– باهاش حرف میزنم، اونم باماست
نیکولاس– بسیار خب..این محدوده اونقدری بزرگ هست که پشت آرگوتو محکم کنه..جامعه‌شون نمیتونه همچین چیزی رو ندیده بگیره
کرالن درحالی که حرکت انگشت اشاره‌ی نیکولاس روی محدوده‌ی زیباندو را دنبال میکرد با تردید گفت:
تائوس– نمیتونه بزرگتر از این باشه تائوس؟ محض اطمینان..
قلمرو جنگلی که تحت سلطه‌ی امپراطوری گرگها قرار داشت در شمال شرقی خارج از مرزهای کشور بچشم میخورد، آنجا بکر و وسیع بود و تقریباً به اندازه‌ی کل زیباندو! قطعا برای جوامع انسانی ارزش قلمرو جنگلی تعریف شده نبود ولی کسانی که اکنون در جلسه حضور داشتند میدانستند آنجا محل زندگی هجده خاندان اصیل است، موجوداتی که حتی قدرت مقابله با خوناشام‌ها را داشتند و قطعا اگر ضمیمه‌ی محدوده‌ی ارگوت میشدند اعتبار او را دوچندان میکردند
تائوس در پاسخ به کرالن گفت– من آلفای اولم ولی میدونم که نباید تو این مسائل دخالت کنم.. اونا صلاح نژاد خودشونو بهتر میدونن
کرالن هنوز نمیخواست با لوریانس طرف صحبت شود، او و رمبیگ درست پشت سرش ایستاده بودند و آنلحظه توسط هکتور خطاب قرار داده شدند
هکتور– لوریانس؟
صدای خرناس بم مرموز رمبیگ را از پشت سرش شنید و تائوس گفت– میدونم آلفا رمبیگ، ولی شاید بهتر باشه جلوی خونریزی رو بگیریم
هکتور– لوریانس اونا از تو حرف شنوی دارن
صدای لوریانس نیز به گوش رسید که خطاب به هکتور گفت:
لوریانس– دارن ولی این روش ما نیست. من فقط میتونم بعنوان یه انسان با نقشه‌ی شما همراه باشم، اصیل‌زاده‌هارو وادار به اینکار نمیکنم. هجده خاندان سلطه‌ی ارگوت رو نمیپذیرن. اونا ذاتاً با شیاطن مشکل دارن
کرالن– ممکنه بعد از این ماجرا کراسوس بخواد انتقامشو از اصیل زاده‌ها بگیره؟
تائوس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– جرأتشو نداره
سخت یا آسان، بلاخره تصمیم نهایی گرفته شدو حالا همگی باید با تشویش و دودلی خود دستو پنجه نرم میکردند تا دو روز دیگر که مراسم تاجگذاری برگذار شود و آنموقع سخت‌ترین بخش نقشه آغاز میشد. بلاخره بعد از اتمام جلسه حاضرین شب بخیر گفتند و هریک بسوی استراحتگاه‌های خود رفتند
کرالن عمداً برای برخاستن وقت تلف کرد تا بقیه بروند و او با تائوس تنها بماند، همانجا نشست شروع کرد به ور رفتن با انگشتان دستش. یک سمت صورتش هنوز بخاطر آن سیلی داغ بود و گزگز میکرد، پس از رفتن بقیه تائوس نیز برخاست و بسمت پنجره رفت. کرالن که پشت به او نشسته بود صدای بسته شدن پنجره را شنید و بعد شروع کرد به مرتب کردن پرده. هنوز عبوث و سنگین بنظر می رسید و بااینکه برای لحظات طولانی تنها بودند حتی یک کلام حرف نزده بود! عاقبت خود کرالن درحالی که هنوز نشسته بود و به انگشتانش می نگریست آهسته گفت:
کرالن– نظرت چیه؟
تائوس که ور رفتن با پرده را تمام کرده بود و حالا آرام بسمت میز پیش می آمد گفت– درباره‌ی چی؟
کرالن به دنبال بهانه‌ای برای حرف زدن بود و از همین رو این بحث را پیش کشید. دلش از تائوس گرفته بود ولی به نوعی این را هم میدانست که رفتارش نسبت به سدریک اشتباه بوده
کرالن– درباره‌ی آرگوت
تائوس سمت راست میز با یک قدم فاصله ایستاد و همانطور که به چشمان خوابالودش دست می کشید گفت– منم اونو به اندازه‌ی تو میشناسم نه بیشتر
میدانست حالا دیگر باید برخیزد تا از آنجا بروند ولی چرا تائوس هیچ اشاره‌ای به اینکه او را زده نمیکرد؟ چرا نمیپرسید صورتش درد میکند یانه؟ چرا مثل هردفعه بعد از دعواهایشان او را ناز نمیداد؟
تائوس– بلندشو بریم.. دارم از خستگی میمیرم
بغض کرده بودو حاضر نمیشد به تائوس بنگرد، درحالی که نگاهش را به انگشتان دستش دوخته بود زمزمه کرد:
کرالن– ..تو برو..من نمیام
به تائوس نگاه نمیکرد ولی متوجه شد که با این جوابش برگشت و به او نگریست. سکوت آزاردهنده‌ای ایجاد شدو سپس کرالن بالحنی گلایه مندانه گفت:
کرالن– منو زدی.. تازه اولین بارت نیست.. قبلام ازین کارا کردی.. دستمو بستی به نرده‌، بازومو فشار دادی.. تو خیلی بداخلاقی
تائوس بازهم پاسخی نداد، فقط دستش را روی لبه‌ی یکی از صندلی ها مشت کردو با حالت جدی‌تری به او چشم دوخت. عاقبت سکوتش باعث شد کرالن سرش را بالا بگیرد و نگاهی به او بیندازد. عبوث و تند بودو این یعنی باید گلایه را تمام میکردو برمیخاست!
درحالی که دلخوری‌اش حتی بیشتر از قبل شده بود با اکراه بلند شدو همراه تائوس به راه افتاد، در سکوت از عمارت پادشاه خارج شدند بسوی اقامتگاه خود رفتند. تمام مسیر جملاتی که بین خودش و سدریک ردوبدل شده بود را مرور میکرد. حقیقت این بود که کرالن میدانست سدریک به او چشم دارد و انلحظه وقتی از او پرسید اگر او بخواهد سدریک کمکشان خواهد کرد یانه، درواقع داشت بطرز دور از شأنی از این موضوع برای پیشبرد کار استفاده میکرد. آخر سر هم آنطور مقابل تائوس درآمدو فریاد زد که تعصب مردانه‌اش احمقانه است! تعصبی که بخاطر احساس مالکیتی که نسبت به کرالن داشت به جوش آمده بود، این طبیعی بود! اصلا اگر تائوس در برابر سدریک چنین واکنشی نشان نمیداد کرالن به عشقش شک میکرد.
مستخدمین، مشعل‌ها و شمع‌های چلچراغ اتاق کرالن را روشن کرده بودند، پس از ورودشان باز تائوس بدون هیچ حرفی کتش را گوشه‌ای انداخت و بسمت پارچ نقره‌ای آنسوی اتاق رفت تا آبی به صورتش بزند. کرالن که با غصه دور شدن او را تعقیب میکرد از خود میپرسید آیا بااینکه به او سیلی زده هنوز انتظار عذرخواهی شنیدن دارد؟
سرش را پایین گرفت و بسمت تخت رفت، چند دکمه‌ی ابتدای پیراهنش را باز کرد و پارچه‌ای که دور سینه پیچیده بود درآورد. لب تخت نشست و خم شد تا بندهای چکمه‌اش را باز کند، صدای قدم‌های آرام تائوس را می شنید و دائم منتظر بود که او کلامی بگوید. آنقدر بخاطر اتفاقات اخیر خسته و کلافه و دلشکسته بود که حتی حوصله نمیکرد چکمه‌هایش را کامل از پا در بیاورد. چند لحظه بعد تائوس نیز درحالی که پیراهنش را از تن در می آورد پیش آمد و با کمی فاصله لب تخت نشست. کرالن به او نگاه نمیکرد ولی وقتی پیراهنش را که کند و موهای سیاهش روی شانه‌های عریضش رها شد، عطروبوی آشنای تنش به مشام او خزید و دلش را لرزاند. یاد آغوش داغش افتاد، تپش‌های محکم قلبش در آن سینه‌ی ستبر عضلانی، بازوان قوی و نفس‌های پرحرارت صدادارش.. وقتی به تائوس فکر میکرد حتی ذهنش هم عطر عشقبازی می گرفت
به خودش آمدو دید پلکهایش داغ شده و باز بغض کرده، درحالی که سرش را پایین گرفته و نقوش مینیاتوری فرش می نگریست زمزمه کرد:
کرالن– ..ببخشید..
تائوس در سکوت نشسته و گوش میداد، کرالن نفسش را دردمندانه بیرون فرستادو باصدایی گرفته گفت:
کرالن– خودت میدونی که هیچ منظوری نداشتم
تائوس نیز سرش را پایین گرفت و همانطور که با یقه‌ی پیراهنی که در دست داشت ور می رفت گفت:
تائوس– میدونم.. ولی رفتارت اصلا برازنده‌ی آلنی که من میشناختم نبود
پس همانطور که فکر میکرد تائوس منتظر شنیدن عذرخواهی بود و انگار قصد نداشت از او دلجویی کند، چانه‌اش لرزید و علیرغم اینکه بغضش را بسختی فرو داده بود اشک به چشمانش دوید. متوجه شد که تائوس سرش را بسوی او چرخاند، برای لحظاتی به نیمرخ مغموم او نگریست و بعد بالحنی ارام که آمیخته به قاطعیت بود گفت:
تائوس– بخاطر رفتارم متاسف نیستم.. اینو بدون که هیچ وقت اینچیزارو تحمل نمیکنم. با بقیه‌ی مردا، به هیچ دلیلی گرم نگیر.. با اونایی که بهت چشم دارن حرف نزن.. آلن اعتماد منو از بین نبر، اگه از این بابت مأیوسم کنی دیگه نمیتونم مثل قبل بهت نگاه کنم
نقوش فرش پیش چشمانش تار شدند و قطره‌ اشک داغی بر روی گونه‌اش غلطید، اثر ملتهب سیلی شوهرش را سوزاندو از زیر چانه‌اش چکید
کرالن– ..باشه..
لحظاتی در سکوت گذشت، تائوس که نگاهش به او بود بالحنی آرام گفت– گریه نکن..
خوده او هم نمیخواست گریه کند، بغضش گستاخ بودو مدام سروکله‌اش پیدا میشد. هنوز به تائوس نگاه نمیکرد، بااینکه دلتنگ نوازش و آغوش او بود داشت تصمیم میگرفت که با او قهر کند. او حس زجراوری در کرالن ایجاد کرده بود.
چند لحظه بعد تائوس از لبه‌ی تخت جا به جا شد، آرام مقابل او زانو زدو چکمه‌هایی را که کرالن حوصله نکرده بود کامل دربیاورد از پایش کند. پس داشت شروع میکرد، بلاخره میخواست به او توجه نشان دهد این باعث شد قلب او تا زیر گلویش بالا بیاید. بعد از درآورد چکمه‌ها پای او را در دستش نگه داشت، همیشه میگفت از پاهای سفید و ظریف او خوشش می آید
تائوس– داری با من قهر میکنی؟
درحالی که مصمم بود به صورت تائوس نگاه نکند لحن بم و گرمش متوالیاً نوسانی کنج دلش می انداخت.
کرالن– صورتم هنوز درد میکنه.. بعلاوه قلبمم شکسته
این را باصدایی گرفته گفت و اشک دیگری از گونه‌اش غلطید. تائوس نوازش پاهای او را رها کردو خود را کمی به بالا سوق داد، کرالن از مستقیم نگاه کردن به او پرهیز میکرد ولی تمام حواسش به حاله‌ی قهوه‌ی گرم بدن ورزیده و نوارهای بلند سیاه موهای او بود که نزدیکتر میشد، نفس‌هایش به گریبان کرالن وزید و بعد کاملا با او رو در رو شد. موهای کرالن را با ملایمت پشت گوش فرستادو او میدانست که درحال تماشای التهاب جای سیلی روی صورتش است
تائوس– خودت خوب میدونی آلن.. هیچ وقت دلم نمیخواد بهت صدمه بزنم..اما گاهی اوقات..
احتمالا میخواست بگوید این کرالن است که صبرو طاقت او را از بین میبرد ولی جمله‌اش را ادامه نداد. نفس گرمش روی صورت کرالن رها شدو به ارامی پیش آمد، لبش را درست روی سرخی زیر گونه‌ی او نشاند، گرچه با ملایمت لبش را آنجا گذاشته بود ولی گرمایش پوست او را کمی سوز می آورد و این برایش دلچسپ بود! دوست داشت همانطور بماندو این سوزش خفیف شیرین را بیشتر حس کند ولی باید تمامش میکرد، میخواست طوری رفتار کند که تائوس بیشتر قربان صدقه‌اش برود به همین خاطر آهسته خود را عقب کشید و درحالی که میدانست حواس تائوس روی اوست بر تخت خزید و کمی فاصله گرفت. یک پهلو دراز کشید تا پشت به او باشد چراکه تائوس ازینکار بدش می آمدو حساسیتش برانگیخته میشد
همانطور که انتظارش را داشت پس از اندکی وقفه تائوس هم روی تخت دراز کشید و درحالی که محتاطانه به کرالن نزدیک میشد گفت:
تائوس– عزیزم اینجوری نباش..چرا نمیفهمی چقدر دوسِت دارم؟..
روی موهای کرالن دست کشید و همانطور که از پشت بسویش مایل میشد ادامه داد– همه‌ی حساسیتم برای اینه که عاشقتم..وگرنه مگه دلم میاد روت دست بلند کنم؟..
پیش از اینکه تائوس فرصت حلقه کردن بازویش را بدور کمر او بیابد کرالن بر شکم خوابید تا نشان دهد که نمیخواهد درآغوش گرفته شود. دلش داشت از توجه تائوس غنج میزد و فقط میخواست این لحظات ادامه یابد، با وجود مشکلات پیچیده‌ای که اخیراً رخ داده بود، فقط عشق تائوس بود که میتوانست دست کم برای لحظاتی افکار آزاردهنده را از یادش ببرد
تائوس–..آااه..آلن.. حتی وقتی اشتباه از خودته من باید معذرت خواهی کنم؟
کرالن سرش را بر بالش خوابانده و نگاهش را بر پرده‌های حریر آویخته از نرده‌ی تخت دوخته بود، تائوس دستش را پشت کمر او گذاشت و سرش را پایین اورد تا نزدیک گوشش زمزمه کند
تائوس– حتی اگه اینجوری بهم پشت کنی.. بازم میتونم نشونت بدم چقدر میخوامت..
نفس داغش تارهای سبک موهای کرالن را به حاشیه‌ی صورتش هل دادو لحن اغوا گرانه‌اش چیز دلچسپی را در درون او پیچاند. کمر و پهلوی کرالن را به آرامی مالش میداد و هنوز آنقدر به گریبان او نزدیک بود که نفسش آن حوالی را گرم میکرد
کرالن همچنان برشکم خوابیده و واکنشی به حرفهای او نشان نمیداد، عمداً اینکار را میکرد تا تائوس به اغواگری و شیطنتش ادامه دهد
تائوس– ..پس باید همینجوری نشونت بدم آره؟..
دستش را نوازشگرانه از پهلو به سمت کمر سوق دادو بعد پیراهن او را آرام بالا زد، درحالی که باانگشتان گرمش او را ماساژ میداد سرش را پایین اورد و لحظاتی بعد بوسه‌اش کمر کرالن را قلقلک داد. درست روی خط ستون مهره‌اش را لب میزد و آرام انحنای کمرش را می مکید، آوای موزون و دلچسپ بوسه‌هایش در گوش کرالن می نشست و لذتی امیخته به قلقلک در درونش می لولید. کمی بعد دستش را از کناره‌ی پهلوی او بسمت شکمش سُر داد و درحالی که محتاطانه او را از پشت دربر میگرفت انگشتانش را به درون شلوار کرالن فرستاد. عضو کوچک او را که حالا تحریک شده و داغ بود بدست گرفت و کمی مالش داد
کرالن–..نکن..
این را زمزمه کرد ولی تکانی نخورد و همانطور برشکم خوابید، تپش قلبش کمی تند شده بود و از اینکه تائوس با او ور میرفت خوشش می آمد
تائوس–..کاریت ندارم عزیزم..
این را گفت و با دست دیگرش لبه‌ی شلوار کرالن را کمی پایین کشید
کرالن– ..من عزیزت نیستم..
همانطور که با ملایمت عضو کرالن را از جلو میمالید کمر او را کمی به بالا سوق داد تا بتواند شلوارش را بیشتر پایین بکشد. کرالن مانع او نشد و تائوس شلوار را تا روی رانهایش پایین کشید، بعد درحالی که نفس‌هایش در گریبان کرالن بی‌تابی میکرد درست نزدیک گوش او به نجوا گفت:
تائوس– ..تن سفیدت منو مست میکنه..
تائوس با مالش عضو کرالن کنترل او را بدست گرفته بود و حالا کرالن بااینکه میدانست چه در سر او میگذرد آنقدر غرق در لذت بود که چشمانش خمار شده و بی هیچ واکنش منفی همانطور سرش را بر بالش خوابانده بود. چیز داغ و کلفتی لای شکاف باسنش خزید و بعد گرمای بدن قوی تائوس تمام پشت او را پوشش داد، درحالی که رفته رفته پیشانی‌اش عرق میکرد و نفس‌هایش نامنظم بود زمزمه کرد:
کرالن–..نباید اینکارو بکنی..
تائوس درحالی که به آرامی عضوش را در شکاف باسن کرالن می‌مالاند بالحنی تحریک شده نجوا کرد– ..کاری نمیکنم.. فقط حسم کن..
آنها قبلا هیچگاه اینکار را نکرده بودند، حس متفاوتی داشت و این تنوع کرالن را تشنه کرده بود. لغزش چیز سفت و بی‌نهایت داغی را لای شکاف باسنش حس میکرد و عجیب بود که هیچ وحشتی از این حالت نداشت. او در حریم امن آغوش تائوس قرار داشت، عطروبوی او درمشامش می پیچید و از نفس‌های نامنظم شهوتناکش تنفس میکرد. کمی از بابت دردش نگران بود ولی نمیخواست جلوی او را بگیرد، نمیخواست از آن حالت خارج شود و این لحظات را خراب کند
تائوس–..تو که ازم نمیترسی..
لبش درست مماس با گوش کرالن بودو لحن تحریک‌شده و نفس داغش مو به تن او راست میکرد، دستش هنوز آن زیر، زیر شکم کرالن بود و با عضوش بازی میکرد، اصلا از آن چندشش نمیشد، انگار حتی از بدن کرالن خوشش می آمد، انگار میخواست همه‌جای او را دستمالی کند..
کرالن–..نمیدونم..
این را زمزمه کردو نفس پرحرارتش را بیرون داد، عضو تائوس را آن پشت حس میکرد، سفت و زمخت بود، داشت شکلش را باخود مرور میکرد، کلفتی و بزرگی‌اش، دو رگ منشعب برجسته و قله‌‌اش که حالا پرخون‌تر از باقی جاها بود
تائوس‌– نباید بترسی.. سه سال صبر کردم.. که بهم اعتماد کنی..
او هیچ وقت از کرالن نخواسته بود که اینکار را از پشت امتحان کنند و حالا اعتراف میکرد که همیشه دلش چنین چیزی میخواسته!
تائوس–.. من دوسِت دارم آلن.. نمیخوام اذیتت کنم.. ازم نترس..
مثل همیشه در اغواگری بینظیر بود، بدن ورزیده‌ی جذابش به کنار، با آن لحن گرم و صدای بم راحت قلب را به بازی میگرفت و نگرانی را در رضایت گم میکرد. عضو کرالن را گاهی تندو گاهی آرام در حصار انگشتانش میمالید و بطرز موزیانه‌ای حواسش بود که به این زودی او را ارضاء نکند، درحین اینکار شکم کرالن را ذره‌ای به بالا سوق دادو همانموقع عضو آتشینش را از شکاف باسن او به پایین لغزاند، کمرش را آرام به جلو هل دادو با فشاری نرم و دلچسپ در حفره‌ی همیشگی که آماده‌ی اینکار بود فرو رفت. چشمان نیمه‌باز کرالن با حس ذره ذره‌ی فرو رفتن تائوس از لذت بسته شدو نفسش را نگه داشت تا عضو او به انتهای درونش برسد..
حالا که تمام تنش گُر گرفته بود و دستی با عضوش ور می رفت، این پر شدن از تائوس لذتش را دوچندان کرد، بااینحال او پس از دوبار پر و خالی کردن عضوش را از کرالن در آورد. از اول میدانست قصد تائوس این بوده که عضو خود را با ترشحات واژن او لیز کند تا راحتتر به هدف اصلی خود بپردازد. پس از خروج عضو تائوس، جای خالی‌اش را درخود حس کرد، دلش میخواست او را همانجا نگه دارد ولی حالا مدهوش‌تر از آن بود که مانع خروج تائوس شود. آنجا برشکم خوابیده بود و از اینکه شوهرش از هرطرفی با او ور می رفت غرق لذت بود، تا اینجای کار در این سه سال تائوس هیچ وقت نگذاشته بود در رابطه به او بد بگذرد و حالا که قصد انجام چنین کاری را داشت کرالن امیدوار بود بازهم حس بدی در او ایجاد نشود
عضوش را که حالا لیز شده بود از همان شکاف بالا کشید و ابتدا برای لحظاتی نوک داغش را بر سوراخ باسن او مالید، در او نوعی حس خارش و قلقلک ایجاد میکردو اینکه نمیگذاشت از جلو ارضاء شود به نوعی عطشش را بیشتر کرده بود. لبش را مماس با روی موهای کرالن گذاشت و عضوش را با فشاری ملاحضه‌گرانه بدرون او هُل داد..
نمیشد گفت راحت بود، از همان ابتدا دردش گرفت ولی اصلا با آنچه توسط آن مردک برسرش می آمد قابل قیاس نبود. پیشانی‌اش کمی چین خوردو پلکهایش را برهم فشرد، دست چپش ملافه‌ی تشک را مشت کردو تائوس بدون اینکه عجله کند سرعتش را از قبل کمتر کردو اجازه داد تا همانجا که پیش آمده کمی جا باز کند. حسش طوری بود که پشتش نمیتوانست عضو بزرگ تائوس را در خود جای بدهدو میخواست پاره شود بااینحال داغ بودنش و اینکه داشت کرالن را از خود اشباع میکرد به نوعی درحال تلقین لذت بود. ذهن کرالن خود را وادار میکرد از این حالت لذت ببرد، او آه کشیدن تائوس را درست کنار گوشش شنید و از اینکه بدن قوی و گرم او بر بدنش خوابید حس خوبی داشت. کمرش را آرام بدرون او هل میداد و برای پیشروی طوری پافشاری نمیکرد که کرالن را در تنگنا قرار دهد
لحظاتی بعد، وقتی به وجود عضو تائوس در پشتش کمی عادت کرد، دوباره توانست لذتی که از لمس انگشتان دست او در زیر شکم حس میکرد را به یاد آورد. تائوس از جلو او را می مالید و از پشت کمی دردش می آورد، آه می کشید و نوسان‌های کمرش کرالن را آرام از روی تشک به جلو سوق میداد. لبش درحال مکیدن زیر گونه‌ی کرالن بود، درست همانجایی که سیلی زده بود، جایش بخاطر مکیدن او میسوخت ولی این هم بطرز بیمارگونه‌ای حس خوبی داشت. تارهای موهایش روی پیشانی از عرق خیس شده بود و آمیخته‌ای از درد و لذت او را وادار به آه کشیدن میکرد. کمرزدن‌های تائوس کمی سریعتر شد و صورت کرالن از دردش چین خورد، عضو کلفت او در پشتش جا باز کرده بوده و کمی گستاخ‌تر حرکت میکرد اما عجیب اینکه حالا کرالن از این گستاخی خوشش آمده بود، این تائوس بود که یکبار دیگر او را تصاحب میکرد!
به مالیدن کرالن از جلو و پر کردنش از پشت ادامه دادو درنهایت او همانطور که صورتش را به بالش میفشردو تمام تنش از حرارت و درد و لذت منقبض شده بود به اوج رسید..
بدنش کم کم شل شدو درحالی که نفس نفس میزد خودش را رها کرد، مایع غلیظ داغی از عضوش در مشت تائوس ریخت و از عضو تائوس هم در باسن او!
نفس‌زدن‌هایشان برای لحظاتی ادامه داشت، تائوس عضوش را آرام و باملاحظه از او درآوردو همانطور رویش خوابید، حتی دستش هم هنوز زیر شکم کرالن بود. هردو نفس‌بریده و بی رمق بودند، کرالن داغی مایعی را در پشت خود حس میکرد و هنوز درد داشت، عضو تائوس لای باسنش قرار گرفته بود و تپش‌های محکم قلبش شانه‌ی کرالن را کمی میلرزاند
بلاخره وقتی کمی به خودشان آمدند تائوس درحالی که دستش را از زیر او درمی آورد کمی از پشتش فاصله گرفت تا فشار وزنش را از روی او کم کند، بااینحال هنوز او را از پشت دربر گرفته بود وقتی دستش را از زیر او درآورد مشت خود را از روی عمد جایی باز کرد که در چشم خودش و کرالن باشد. مشتش آغشته به مایع غلیظ و چندش‌آوری بودو باعث شد قیافه‌ی کرالن درهم برود! صورت خود را به بالش فشردو با لحنی منزجر گفت:
کرالن– اییییــیی..برو بشورش!..
لحنش و آنطوری که نگاهش را از دیدن آن منظره گرفته بود باعث خنده‌ی تائوس شد. موهای کرالن را بوسید و درحالی که تمام تنش را به او میمالید تا از رویش عبور کندو از این سمته تخت پایین بیاید گفت:
تائوس– البته گمونم تو هم باید خودتو بشوری..
پوفی کشید، دستانش را اهرم کرد و با اکراه از تخت پایین آمد. پشتش درد میکردو باقدم‌های باز راه می رفت، تائوس جلوتر از او بود، اگر میدید چطور راه می رود بازهم خنده‌اش می گرفت!
آبشار لَخت سیاه موهای تائوس با هرقدمی که برمیداشت کمی روی شانه‌های عریض و کمرش تکان میخورد و کرالن درحالی که با شیفتگی او را نگاه میکرد پشت سرش وارد سرویش بهداشتی شد. تمام قضیه‌ی رابطه‌ی جنسی و ارضاء شدن قوت زیادی از کرالن گرفته بود و هیچ حالوحوصله‌ی بالا و پایین بردن آن اهرم بزرگ فلزی را برای جاری کردن آب نداشت. تائوس دستش را شست و بعد بدون اینکه منتظر حرف او بماند بسویش خم شد، جوری که انگار او یک بچه است شلوارش را از پایش درآوردو درهمین حین پرسید– من بشورمت؟
و کرالن از خدا خواسته بازوانش را دور گردن او حلقه کرد، خودش را بسمت آغوش او سوق دادو پس از اینکه سربر شانه‌اش گذاشت زمزمه کرد– هوم..تو بشور.. خوابم میاد..
تائوس آرام خندید و همانطور که یک دستش را دور کمر او حلقه کرده بود بوسه‌ای روی سرشانه‌اش زد
تائوس– حالا دیگه کارای شخصیتم من باید انجام بدم آره؟..
این را بالحنی صمیمی گفت و درحالی که کرالن را همانطور در بغل نگه داشته بود کمی بسمت چپ مایل شد. کرالن چشمانش را بسته و سرش را با خاطرجمعی درگریبان او گذاشته بود بااینحال متوجه بود که درحال چه کاریست. با دست آزادش از سمت چپ هوله‌ی کوچکی برداشت و همانطور که آنرا در آب خیس میکرد گفت:
تائوس– میخوای از این به بعد زیرت لگنی چیزی بذارم زحمت نکشی تا دستشویی بری؟
کرالن لبخند زدو درحالی که باحالتی خسته و خوابالود خودش را بیشتر به آغوش تائوس می چسپاند زمزمه کرد– عالی میشه..
از نوسان آرام سینه‌ی تائوس فهمید که لحظه‌ای کوتاه خندید و بعد درحالی که هوله را به باسن او می فرستادو جوری با ملایمت تمیز میکرد انگار این بدن یک بچه است گفت:
تائوس– البته تو دیگه یادت نیست..ولی یه زمانی بود که خجالت میکشیدی جلوم لخت شی
با یادآوری گذشته لبخند کرالن پررنگ‌تر شد، تمام لحظاتی که با عشق و توجه تائوس کم کم زنانگی خود را از این جسم پر ابهام پیدا میکرد به خاطر آورد و دلش غنج زد. هنوز حالت چشمان تائوس را وقتی درباره‌ی ازدواج با او حرف زد به یاد داشت، و یا آن اولین بوسه در جنگل..
پس از اینکه پشت کرالن را پاک کرد بازویش را زیر رانهای او فرستادو با احتیاط در آغوش خود بلندش کرد، او را تا تخت حمل کرد و آرام روی تشک گذاشت. نه به آن خشونت و سیلی، و نه به این رفتار ملایم! درواقع تائوس همیشه دربرابر کرالن مهربان و صبور بود، معدود دفعاتی هم که عصبی میشد زمانی بود که خوده او اشتباهی مرتکب میشد و اعصاب تائوس را بهم می ریخت!
کنارش دراز کشید و پس از اینکه پتو را تا روی کمر کرالن بالا کشید درحالی که نگاهش به صورت خوابالود او بود پرسید:
تائوس– برات سخت بود؟..دردت اومد؟
کرالن بسمت او چرخید و یک پهلو خوابید، خودش را به سینه‌ی او نزدیک کردو همانطور که در آغوشش فرو میرفت زمزمه کرد:
کرالن– هوم..دردم اومد
حتی حالا هم درد میکرد، برای همین به پهلو چرخیده بود تا فشار را از پشتش بردارد. اگرچه این رابطه متنوع بود و لذت‌ خاص خودش را هم داشت ولی درحین اینکه غر نمیزد، نمیخواست از آن تعریف کند و تائوس را برای تکرار اینکار گستاخ کند!
بی توجه به اینکه پایین تنه‌اش برهنه است خودش را به بدن درشت و گرم تائوس چسپاند. یکی از بازوان عضلانی او زیرسرش بود و دیگری هم دور کمرش حلقه شد تا او را دربر بگیرد. درحالی که نگاهش روی پوست سینه‌ی تائوس و نوسان نفس‌هایش بود آهسته گفت:
کرالن– نکنه حالا بدعادت بشی و مدام بخوای تکرارش کنی
تائوس او را با حالتی اطمینان بخش به خود فشردو گفت– نه.. بعد از سه سال به خودم اجازه دادم
پلکهایش را با آرامش برهم گذاشت و عطرو بوی بدن تائوس را به مشام فرستاد تا کم کم خوابش ببرد، هنوز دقیقه‌ای نگذشته بود که تائوس با تردید پرسید:
تائوس– حالا واقعا.. دیگه نمیشه؟..
نتوانست مانع لبخند زدن خود شود، مردهای هوس‌باز! آنها هیچ وقت از خیر چنین لذت‌هایی نمیگذشتند!
کرالن– میشه.. ولی نه به این زودیا..
تائوس موهای او را بوسید و حالا که خیالش از بابت عیش و نوشش راحت شده بود گفت:
تائوس– باشه..هروقت تو اجازه بدی..
کرالن مصمم بود تکلیف این جریان را روشن کند و برای اینکار حالا را که درآغوش او بود و همه چیز آرام بنظر می رسید مناسب دید، به همین خاطر گفت:
کرالن– میشه ماهی یکی دوبار اینکارو کرد..
تائوس که درحال نوازش موهای او بود گفت– حالا که میگی میشه بازم اینکارو کرد پس یعنی اونقدارم بهت بد نگذشته..
و کرالن خندید! جداً مردها در چنین مسائلی موزی‌تر از آن بودند که بشود سرشان را شیره مالید! خودش را بیشتر به سینه‌ی او فشردو سعی کرد حرفش را نادیده بگیرد ولی تائوس سماجت ورزید و درحالی که با موهای کرالن ور می رفت و حواسش به واکنشهای او بود گفت:
تائوس– بگو دیگه!.. بدجنس نباش، اینجوری فکر میکنم خوب انجامش ندادم.. حس افتضاحی دارم..
دلش از این حرف او لرزید، از اینکه میگفت تصور لذت نبردن کرالن به او حس افتضاحی داده. احتمالا این روی اعتماد بنفسش تأثیر میگذاشت چراکه فکر میکرد از پس اینکار برنیامده. سینه‌ی او را بوسید و بدون اینکه از آغوشش دربیاید کمی خود را بالا کشید، دومین بوسه را روی لبش زدو سرش را روی بالش خواباند تا کاملا با او رو در رو شود. برای لحظاتی به ترکیب زیبای مردانه‌ی او نگریست و بعد تردید را کنار گذاشت، از اینکه میخواست چنین اعترافی بکند خنده‌اش گرفت و بعد گفت:
کرالن– ترسیدم اگه بفهمی خوشم اومده از فردا هی بخوای تکرارش کنی.. اینجوری سخت میشه
تائوس نیز لبخند زدو در عین حال کمی اخم کرد:
تائوس‌– نه آلن.. برای اینچیزا راهنماییم کن من خیلی اوقات نمیتونم بفهمم چه حسی داری
با گوشه‌ی انگشتانش صورت کرالن را نوازش کردو درهمین حین ادامه داد– تو اینکارم کم کم بهتر میشم.. دیگه اینقدر دردت نمیارم..
و کرالن باز تاکید کرد–.. البته فقط ماهی یکی دوبار
تائوس بخاطر این تاکید او خنده‌اش گرفت و برای اینکه خیالش را راحت کند گفت–آره.. ماهی یکی دوبار
در آغوش امن و گرم او فشرده شدو نفهمید تائوس تا کی نوازشش داد، خسته بود و خیلی زود خوابش برد. تائوس ذهن آشفته‌ی او را برای ساعاتی آرام کرد وگرنه امکان نداشت در این شرایط بتواند بخوابد. وقتی کنار او میگفت و میخندید، وقتی خیالش اینطور راحت میشد دیگر ترسی از آینده‌ نداشت. این دو روز هم میگذشت و آنها با اتحاد و برنامه ریزی از پس تاجگذاری آرگوت بر می آمدند، کشور صاحب پادشاهی عادل میشد، از بحران نجات می یافت و کرالن هم میتوانست همراه شوهرش به خانه برگردد..
نسیمی از پنجره‌ی باز اتاق به داخل سرک کشید و عطر خوشبویی به مشامش رسوخ کرد، کم کم هوشیار شدو پلکهایش را گشود. هنوز شب بود، همه جا خلوت و سوت کور و تائوس هم در خواب بود. برای لحظاتی بسوی تائوس چرخید و به او نگریست، موهای پرپشتش روی بالش پراکنده بود و بدن ورزیده‌اش در نور کم شبانگاهی دلبری میکرد. مدتی را صرف تماشای او کردو بعد وقتی مطمئن شد به این زودی خوابش نمیبرد بی‌سروصدا از تخت پایین آمد، شلوار به پا نداشت و این باعث میشد با اینکه آنجا هیچکس نبود محتاطانه در اتاق قدم بزند. بسوی یکی از پنجره ها رفت و نگاهی به بیرون انداخت، آنجا در فضای دنج باغ که آلاچیق و مبلمان بهاری زیبایی درمیانش بود مرد سیاه پوشی را دید که آرام قدم میزد. ابتدا ترسید و کمی جا خورد ولی بعد وقتی کمی بیشتر دقت کرد آن مرد را شناخت. آرگوت بود که آنجا قدم میزد، احتمالاً عمداً اطراف خوابگاه کرالن مانده بود تا درصورت حضور احتمالی کراسوس بتواند به موقع مانع او شود
باخودش گفت چه خوب که او آنجاست، آنشب اصلا فرصت نکرده بود با آرگوت صحبت کندو حالا زمان خوبی بنظر می رسید. از پنجره فاصله گرفت و بسمت کمد لباسش رفت، بمحض اینکه درش را گشود صدای خوابالود تائوس را شنید که گفت:
تائوس– آلن.. چیکار میکنی؟..
درحالی که در کمد بدنبال لباس بود پاسخ داد:
کرالن– هیچی.. دنبال شلوار میگردم
انگار همه او را می پاییدند! سعی کرده بود حرکاتش هیچ سروصدایی نداشته باشد ولی تائوس بلافاصله هوشیار شده بود!
تائوس– ..مگه میخوای کجا بری؟
بلاخره شلواری پیدا کردو همانطور که به زحمت لنگه‌هایش را به تن میکرد پاسخ داد:
کرالن– پیش آرگوت.. همینجا تو باغه، نزدیک آلاچیق.. میرم باهاش حرف بزنم خوابم نمیبره
تائوس روی تخت جابجا شدو بااکراه سرجایش نشست
تائوس–.. لازمه که بری؟
درحالی که انتهای پیراهنش را از اطراف شلوار مرتب میکرد کمی به تخت نزدیک شدو برای اینکه تائوس را خاطرجمع کند گفت:
کرالن– باید باهاش حرف بزنم اون با تصمیم ما موافق نبود حتما الان ناراحته.. بعلاوه من درست همینجام، ببین سرتو سمت پنجره برگردونی منو تو آلاچیق میبینی
پس از اینکه ور رفتن با لباسش را تمام کرد دستی روی موهایش کشیدو ادامه داد:
کرالن– خودت میدونی که اگه یه خوناشام نزدیک قصر بشه اون حس میکنه. نگران نباش.. من زود برمیگردم
بلاخره وقتی توانست تائوس را قانع کند که چیز خطرناکی آن حوالی نیست از اتاق خارج شدو بسوی باغ رفت. شمعدان پنج شاخه‌ای روی میز درون آلاچیق روشن بودو کرالن آن را میدید. بعلاوه حالا کم کم متوجه میشد که لرد نیکولاس هم آنجاست، انگار آن دو لحظه‌ای از هم جدا نمیشدند! به بیست قدمی آلاچیق که رسید صورت روشن آرگوت بسوی او چرخید و لبخند زد، قطعاً صدای قدم‌هایش را شنیده بود.
از پله‌های سنگی آلاچین بالا رفت و پا به محیط دنج دایره‌ای فرمی گذاشت که یک دست مبلمان زیبای اشرافی درونش چیده شده بود. لرد نیکولاس روی یک کاناپه‌ی بزرگ، لَم داده و به خواب رفته بود. آرگوت که در آرامش سمت دیگر کاناپه نشسته بود و به کرالن لبخند میزد با صدایی آرام که نیکولاس را بیدار نکند گفت:
آرگوت– بدخواب شدی؟
کرالن درحالی که روی مبلی مقابل آرگوت می نشست آهسته گفت– امیدوارم مزاحمتون نشده باشم
آرگوت با آسودگی به پشتی مبل تکیه زده بود، پاهای بلندش را روی هم انداخته بود و صورت بی‌نقص زیبایش در پناه نور شمع‌ها بطرزی رویایی جلب توجه میکرد، نسیم معطر شبانگاهی گیسوان مواج او را با ظرافت از حاشیه‌ی صورتش جابجا میکرد و انعکاس شعله‌ها در چشمان سیاه خوش نقشش برق میزد
آرگوت– نه. خوب شد که اومدی، حوصله‌م داشت سر می رفت
اشاره‌ی کوتاهی به نیکولاس که سرش را بر دسته‌ی کاناپه گذاشته و در خواب آرامی بنظر می رسید کردو درحالی که لبخندش پررنگ‌تر شده بود گفت:
آرگوت– نیک میخواست پیشم بمونه که حوصله‌م سر نره.. ولی خوابش برد
جدا از صورت زیبا و ظاهر مجللی که داشت، حتی صدایش هم موزون و گوش‌نواز بود و عطر بسیار خوشبویی از خود متساعد میکرد. کرالن هنوز در حیرت بود که اینهمه زیبایی و وقار متعلق به یک خوناشام باشد!
آرگوت– اون تورو زد آره؟
نگاهش به کرالن بود و لبخند میزد. پس جای سیلی تائوس حتی در نور شمع هم پیدا بود؟! با اشاره به این موضوع کرالن بی اختیار لبخند زدو سرش را کمی پایین گرفت
کرالن– اوهوم..زد
نگاهش به حاشیه‌های طلاکوب میز مقابلش بود که آرگوت با آن صدای مخملین و لحن صمیمی‌اش گفت:
آرگوت– خیلی دوسِت داره.. خیلی زیاد. برای داشتنت حریصه
از اینکه این حرفها را با آرگوت ردو بدل کند کمی خجالت کشید، با خود گفت با گوش‌های تیزی که او دارد حتما صدای او و شوهرش را روی تخت شنیده!
آرگوت– اشکالی نداره، اینچیزا بین زنو شوهرا پیش میاد
اشاره به این موضاعات فقط لبخند روی لبشان را پررنگ‌تر میکرد و وقتی کرالن باره دیگر به او نگریست آرگوت یکی از ابروهای کمان‌خورده‌اش را کمی بالا انداخت و بالحنی که هنوز آمیخته به شوخی بود گفت:
آرگوت– البته من تابحال زنمو نزدم
البته که نزده بود. کرالن همسر او لارا را میشناخت، او اصلا زنی نبود که لجبازی کند و بهانه‌‌ای برای عصبانیت ایجاد کند. برای لحظاتی در سکوت به صورت آرام و حرکات موقرانه‌ی آرگوت نگریست و سپس با تردید پرسید:
کرالن– چرا شما مثل بقیه‌ی همنوعاتون نیستین؟
آرگوت نگاهی بسوی نیکولاس انداخت، انگار یک موضوعه ناخوداگاه بود، هرازچندگاهی بی اختیار به او می نگریست
آرگوت– راحت نبود… توضیحش سخته ولی وقتی یه خوناشام به دنیا بیای اینطور بنظر میرسه که هیچ حق انتخابی نداری.. بهت میگن طرد شده‌ای، خبری از تعالی و آمرزش نیست، بهشتی برای تو وجود نداره و این همش بخاطر انسانهاست.. از همون اول شروع میکنی به متنفر بودن و کینه‌توزی کردن..
وقتی با آن حالت متین و موجه حرف میزد و ظاهرش اینقدر آرام و دلنشین بنظر می رسید سخت بود که بشود به آنچه میگفت باور پیدا کرد. در ظاهر این شخص نمیشد اثری از پلیدی و تنفر دید
آرگوت– منم مثل بقیه‌ی همنوعام پلید بودم.. خیلی پلید.. ولی دوتا مرد زندگی منو عوض کردن، سخت بود باور کنم.. سخت بود طاقت باور کردنشو داشته باشم ولی حس کردم خدا اونارو سر راهم قرار داده.. حس کردم که خدا.. داره بهم توجه میکنه..
این جملات را نجوا کردو لبخند کم‌رنگی بر صورتش نقش بست، نگاهش را کمی پایین گرفت، انگار افکارش دور دست‌ها را میکاوید و کرالن با خود میگفت یک اهریمن توانسته توجه خداوند را در زندگی‌اش حس کند ولی او که یک انسان بی‌گناه بود نه!
آرگوت– یکی از اونا بهم ثابت کرد وجودم تو این دنیا پوچ و بیهوده نیست.. و اون یکی.. باعث شد باور کنم حق انتخاب دارم.. اینکه یه اهریمن باقی بمونم، یا بنده‌ی خدا باشم..
سکوتی پدید آمدو درحالی که آرگوت هنوز نگاهش بر میز بود کرالن صورت او را میکاوید. نور شعله‌های رقصان شمع پوست شفافش را در چشم می انداخت، سایه‌ی مژگان پرپشتش روی پلک می رقصید و اگرچه مثل همیشه باوقار و متواضع بود ولی کاملا میشد از ظاهرش فهمید که نسبت به تصمیم آنشب آنها ناخشنود است
کرالن– درباره‌ی پادشاهی..چرا تردید دارین؟
نمیخواست آرگوت معذب شود، امیدوار بود حالا که تنها هستند او دلایلش را راحت بیان کند. پس از اینکه این سوال را پرسید ارگوت نفس عمیقی کشید و سپس با همان لحن آرامش پاسخ داد:
آرگوت– میدونی آلن.. اگه دست خودم بود.. میرفتم به یه جزیره‌ی دور افتاده و تا آخر عمرم همونجا میموندم.. برای اینکه مطمئن شم هیچ آدمی دور و برم نیست و هیچ صدمه‌ای از من بهشون نمیرسه..باور کن جدی میگم، واقعا دلم میخواست برم.. ولی خانوادم.. نیکولاس..
در اینلحظه باز بی اختیار به نیکولاس نگریست و توجه کرالن راهم به آن سو جلب کرد. گیسوان طلاگونش روی سینه‌‌اش رها بودند، صورت مقتدرش حالا آرام بنظر می رسید و طوری راحت به خواب رفته بود انگار روی تخت خواب است. وزش نسیم تارهای طلایی موهایش را به نرمی روی صورتش پراکنده کرد و لبخند آرگوت رنگ شیفتگی گرفت
آرگوت– نمیتونم ازش دور بشم.. بدون اون انگار برگشتم به عقب و دوباره دارم دور خودم میچرخم
کرالن به نیمرخ خوش‌تراش او چشم دوخت و کمی از شدت وابستگی او متعجب شد!
آرگوت– میدونی من درمقابل نیک خیلی ضعیفم.. قدرت نه گفتن ندارم.. برای همینم با دخترش ازدواج کردم..
پس آن ازدواج عجیب غافلگیرکننده خواسته‌ی نیکولاس بود؟! کرالن در سکوت به آرگوت چشم دوخته بود و برای لحظاتی حتی یادش رفت داشتند درباره‌ی چه چیزی حرف میزدند!
آرگوت– نمیدونم آخرش چی میشه.. نمیدونم این نقشه به کجا میرسه، من تابع تصمیم شما هستم، هرکمکی ازم بربیاد براتون انجام میدم..
صادق بنظر می رسید. او میخواست بخاطر انسانها در برابر همنوعانش بایستد!
کرالن– چرا؟
صورت آرگوت رفته رفته رنگ شرمساری گرفت، نگاهش را کمی پایین آورد و پاسخ داد– من قبلا خیلی به انسانها ظلم کردم، باید تاوانشو پس بدم تا شاید آمرزیده بشم.. حاضرم اونقدر بجنگم که بمیرم ولی امیدوار بودم تو به اونا بگی با پادشاه شدن من مخالفی..
نارضایتی را در آرگوت میدید، نیکولاس درست میگفت این کاملاً به وجدان او مربوط میشد. گذشته‌اش اجازه نمیداد با سربلندی در این جایگاه قرار بگیرد. درحالی که نگاهش به آرگوت بود با لحنی صمیمی و در عین حال مطمئن گفت:
کرالن– ببینید جناب آرگوت.. من و شما هیچکدوممون طمع سلطنت و ثروت رو نداریم. من ثروت و مقام و منصب رو امتحان کردم و از همش سیرم.. شما هم همینطور، شما هم ثروت و قدرت بی‌اندازه‌ای داریدو قبول سلطنت براتون چیزی جز زحمت و مسئولیت نداره
ارگوت همانطور نگاهش را به زیر افکنده و در سکوت به او گوش میکرد
کرالن–.. ولی مصلحت اینه.. راهی که بتونیم جون همه رو حفظ کنیم.. چرا شما باید اونقدر بجنگید که کشته بشید؟ این ریسکه و اگه شمارو از دست بدیم فاجعه اتفاق میفته.. چرا ریسک کنیم وقتی راه مطمئن‌تری هست؟
اگرچه بااکراه ولی آرگوت سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو درحالی که چشمان سیاه شبگونش را بسمت کرالن بالا میکشید گفت:
آرگوت– بهت گفتم هر تصمیمی بگیرید من عمل میکنم. اگه شما اینطور میخواید‌، من اون تاجو میذارم روی سرم.. ولی اونی که اوضاعو اداره میکنه تو باش. وظیفه‌ی من فقط دفاع از این کشور دربرابر خوناشاماست، رهبری با خودت

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

– سرورم لرد هکتور اینجا هستن
درحالی که تعدادی اوراق روی هم انباشته شده را بسوی نیکولاس می گرفت با صدایی کمی بلند گفت– بگو بیان داخل
نیکولاس اوراق محاسباتی تقسیم بودجه‌ی خزانه‌داری کشور را از کرالن گرفت و آرگوت که کنارش ایستاده بود سرش را کمی به چپ مایل کرد تا بتواند اوراق را ببیند. در گشوده شدو لرد هکتور وارد شد، چهره‌اش کلافه بودو حکمی که کرالن چند ساعت پیش به خوابگاهش فرستاد را در دست داشت. تعجب نکرد، انتظار آمدن او را حتی زودتر از اینها داشت!
نیکولاس– هی هکتور، خوب شد که اومدی.. بیا یه نگاهی به اینا بنداز..
نیکولاس این را درحالی گفت که نیمی از اوراق را بدست آرگوت میداد و باهم روی کاناپه می نشستند تا انها را مطالعه کنند
هکتور– برای یچیز دیگه اومدم
نگاهش روی کرالن بود و پیش‌تر آمد، در دو قدمی او درست مقابلش ایستادو گفت:
هکتور– کرالن این دو ساعت پیش رسید به اتاقم، به زنم تحویلش دادن. خودت فرستادیش؟!
حکمی را که در دست راست داشت کمی بالا گرفت و چشمان کشیده‌ی قهوه‌ای‌یش را به کرالن دوخت. برش‌های لَخت موهایش از حاشیه تا نزدیک گوشش می رسیدند و در خطی یکدست کوتاه شده بودند، الباقی را که بلندتر بود جمع کرده و با گره‌ای شل پشت سرش بسته بود. بدن درشت ورزیده‌اش در لباس اشرافی برازنده‌ای بچشم می آمدو خط عضلات سینه‌اش در زمینه‌ی پوست برنزی جذابش از لای چند دکمه‌ی باز پیراهنش پیدا بود
کرالن– بله. من این حکمو فرستادم
لحن کرالن مصمم بودو این باعث شد هکتور برای لحظاتی همانطور در سکوت به او خیره بماند. از طرز نگاهش پیدا بود نمیتواند این تصمیم ناگهانی کرالن را تجزیه و تحلیل کند
هکتور– این شوخیه؟..اونم تو همچین شرایطی؟
فردا، روز تاجگذاری بود. روزی که قدرت به آرگوت منتقل میشد. بااینحال تا انموقع مهر سلطنتی پادشاه در دست کرالن بود و او میتوانست احکامی صادر کند که بعد از انتقال قدرت هم غیرقابل تغییر باشند. او بلاخره آنروز به عهدی که با خود بست عمل کرده بود، حکم مستقیمی برای هکتور فرستادو در آن او را موظف به ازدواج مجدد کرد. اتفاقا برای اینکار بهانه‌ی خوبی داشت! لوریانس یک نجیب‌زاده نبود و همه میدانستند که مادرش فاحشه بوده است، او حتی کودکی خود را هم در فاحشه خانه گذرانده بود و حالا درجایگاه همسر یکی از چهار لرد قدرتمند کشور قرار داشت. همانطور که روزی به کرالن نگریست و ضعف و نقصش را رک و راست رویش آورد، حالا نوبت او بود که به لوریانس یادآوری کند کیست و چه پیشینه‌ای دارد
آرگوت– مشکلی پیش اومده؟
نیکولاس و آرگوت خواندن اوراق را رها کرده و به آن دو می نگریستند. لزومی نمیدید که چیزی را از آن دو پنهان کند، اتفاقا اگر همه میفهمیدند او چقدر از این بابت خشمگین است دلش بیشتر خنک میشد!
کرالن– شوخی نیست. حتماً همسرتون همه چیزو به شما گفته
هکتور باز اشاره‌ای به حکم کردو پاسخ داد– آره گفت تو بخاطر ازدواج تائوس اونو مقصر میدونی، ولی این کارت اصلا منطقی نیست
کرالن نفسش را با خاطرجمعی بیرون دادو گفت– از نظر خودم منطقیه.
هکتور سکوت کردو باز به چشمان مصمم او خیره ماند. جوری کرالن را نگاه میکرد انگار او را نمیشناسد! نیکولاس که شاهد رفتارهای غیرمعمول آن دو بود از برخاست و پیش آمد، حکم را از هکتور گرفت و در سکوت مشغول خواندنش شد
هکتور– من هیچ دلیلی نمیبینم دوباره ازدواج کنم، لوریانس همون زنیه که همیشه میخواستم چرا باید بخاطر لجبازی تو اینکارو بکنم؟ کرالن میدونم برات سخت بوده ولی شرایط من و تائوس باهم فرق داره
اینکه هکتور با حکم مخالفت کند اصلا برایش عجیب نبود، او انتظار تمام این واکنشها را داشت. اکنون هم با دقت تمام واکنشهای هکتور را زیر نظر گرفته بود و میخواست او را با شوهر خودش مقایسه کند
هکتور– من دوتا بچه دارم!
اشاره‌ای بسمت سینه‌ی ستبر خود کردو این را باحالتی گفت که نشان دهد فکر کردن به ازدواج مجدد برایش شایسته‌‌ نیست.
نیکولاس درحالی که حکم را در دست داشت و سرش را برای خواندن کمی خم کرده بود آرام قدم برداشت و دوباره بسمت آرگوت رفت.
کرالن– حالا بانو لوریانس شمارو فرستاده اینجا؟
هکتور سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو همانطور که لحنش آمیخته به نارضایتی بود گفت:
هکتور– نه. اون هیچی نگفت، اهل غر زدن و بهانه جویی نیست ولی من که میشناسمش میدونم چه حالی داره.. همه چیزو میریزه تو خودش
آخرین جمله‌اش باعث شد زهرخندی بر لب کرالن بنشیند. او هنوز روزی که تائوس با آلارین ازدواج کرد را به خاطر داشت، تمام آن حس تحقیر شدن و رنج‌هایی در درون خودش ریخته بود..
کرالن– منم تموم عمرم درد و رنجو ریختم تو خودم.. همسر شما درست زمانی که به یه دوست و راهنما احتیاج داشتم اومدو جای اینکه دلگرمم کنه…
نتوانست جمله‌اش را کامل کند چراکه به همین زودی بغض کرده بود و نمیخواست لرزش صدایش حالت مصممی که برای هکتور گرفته بود را خراب کند
هکتور– چیکار کرد؟ من نمیدونم اون بهت چی گفته ولی لوریانس هیچ وقت کار غیرمنطقی نمیکنه
چقدر با غرور درباره‌ی همسرش حرف میزد، چقدر به او می بالید و این چقدر برای کرالن سنگین تمام میشد! بعید میدانست هیچ لحظه‌ای در زندگی بوده باشد که تائوس به او ببالد!
کرالن– منطق.. شما میتونید اینقدر راحت از منطق حرف بزنید..
کنایه‌ی تلخی که در کلامش داشت حتی خودش را هم نشانه گرفته بود چراکه به هرحال این را میدانست تقصیر لوریانس نبوده که او نازاست!
بغضی را که زیرگلو نگه داشته بود فرو خوردو درحالی که مستقیم به چشمان هکتور می نگریست گفت:
کرالن– همسرشما بهم گفت اجدادم نسل به نسل به مردم میروتاش ظلم کردن و حالا پدرم منو وسیله قرار داده که نسل اونارو از بین ببره.. جوری رفتار کرد که من خودمو درقبال ظلم اجدادم مسئول بدونم و احساس گناه کنم
با مرور حرفهای لوریانس و به یادآوردن یأس دردناکی که آنروز حس کرده بود بی‌اختیار پلکهایش داغ شد
کرالن– درحالی که میدونست من از خون اونا نیستم.. بانو لوریانس میدونست من مسئول اشتباهات پادشاه و پدرانش نیستم ولی کاری کرد که عذاب وجدان مجبورم کنه خودم دست یه زنه دیگه رو بذارم تو دست شوهرم.. این خیانت نیست؟
هکتور که نگاهش روی او بود و میدید گلایه‌هایش کاملا احساسی و زنانه است برای لحظاتی پلک برهم گذاشت، نفسش را بیرون دادو سپس بالحنی که انگار میخواست کمی منطق به او تزریق کند گفت:
هکتور– کرالن برای شخصی با شرایط تائوس چه فرقی داره مسئول تو باشی یا پادشاه مرحوم و اجدادش؟ همه‌ی مردا میخوان بچه داشته باشن! تو فقط از طرف خودت به اوضاع نگاه میکنی و دنبال مقصر میگردی..این حق هر انسانی نیست که بخواد از خودش بچه داشته باشه؟
او اصلا قضیه‌ی جانشینی را دارای اهمیت ندانسته بود! مستقیماً به نقص کرالن اشاره میکردو میگفت اینکه تائوس بخواهد بچه داشته باشد جدا از مسئله‌ی موقعیتش در قبیله، به مردانگی‌اش مربوط است
هکتور– باور کن، باور کن آلن میدونم خیلی بهت سخت گذشته ولی این راهش نیست.. اینکه انتقامشو از بقیه بگیری درست نیست!
پس اینطور پشت همسرش در می آمد، کرالن در حکم او را تهدید به خلع مقام کرده بود و باز لرد هکتور اینطور به پشتیبانی از لوریانس در می امد. حالا بی اختیار خودش را با لوریانس مقایسه میکرد، او سالم و کامل و قابل اتکا بود.. و کرالن؟
هکتور– نه لوریانس و نه تائوس هیچ اشتباهی نکردن، تویی که داری اشتباه میکنی. منم اگه همسرم بچه دار نمیشد دوباره ازدواج میکردم
انگار تکانی به قلبش خورد، مردمک چشمانش روی هکتور دقیق شدو باخود گفت اشتباه شنیده! هکتور که متوجه شده بود او انتظار نداشته چنین چیزی بشنود سری به نشانه‌ی تاکید تکان دادو گفت:
هکتور– آره میکردم.. دلیلش این نیست که علاقه‌م بهش کم میشد، نه! ولی من همیشه بچه میخواستم.. اما حالا خداروشکر که این مشکلات رو نداریم، اون ماروین و سامیکا رو به من داد
چند لحظه‌ای مکث کردو سپس بالحنی قاطع ادامه داد:
هکتور– من زنمو دوست دارم کرالن، نمیخوام خانوادمو بهم بریزم..به حکمت عمل نمیکنم، میتونی مجازاتم کنی
دیگر آن حکم اهمیتی برایش نداشت، به هکتور می نگریست و در تلاش بود حرف او را برای خود تجزیه و تحلیل کند. نیکولاس که تا کنون در سکوت کنار آرگوت نشسته بود آن لحظه درحالی که میکوشید حالتی مداخله گرانه در لحنش نداشته باشد گفت:
نیکولاس– کرالن لطفاً اینجوری با قضیه برخورد نکن، باید صبورتر از این حرفا باشی. از نظر منم هکتور حق داره..
کرالن آرام چرخید و به آن دو نگریست. نیکولاس و آرگوت که جزو باوقارترین و شریفترین مردان بودند
کرالن– شما هم همین نظرو دارید؟..درباره‌ی بچه
میخواست نظر آنان را بداندو امیدوار بود بدون حاشیه رفتن بگویند. قلبش تند میزد و حس سبکی میکرد!
نیکولاس– جوان که بودم خانواده و بچه برام بی‌اهمیت بود، اما کم کم اینو فهمیدم که تو زندگی یه مرد هرچیز جایگاه خودشو داره. من همسرمو دوست دارم، ولی همونطور که هکتور گفت اینو حق خودم میدونم که بچه داشته باشم
تکان دیگری در سینه‌اش حس کرد، هم سرد میشدو هم هیجانی زیر پوستش می دوید. نگاهش را بسمت صورت آرگوت کشید و بالحنی که عاری از هیجانات درونش باشد گفت– و شما؟
نیکولاس پدرزن آرگوت بود، او فرزندی نداشت و اتفاقاً پاسخش حساسیت بیشتری در کرالن ایجاد میکرد. آرگوت نگاهی با نیکولاس ردو بدل کردو سپس رو به کرالن گفت:
آرگوت– اگه یه انسان بودم، اگه اطمینان داشتم قرار نیست یه اهریمن به وجود بیارم،.. بله منم بچه میخواستم
درواقع هرسه مرد اعتراف کرده بودند اگر همسرانشان بچه دار نمیشدند به ازدواج مجدد فکر میکردند. باورش سخت بود! این مردان همیشه از نظر کرالن جزو بهترینها محسوب میشدند. حالا او به همسران آنها فکر میکرد، به لیندا، به لارا و حتی لوریانس! دلش برای آنها سوخته بود! تائوس اگرچه مجبور شد دوباره ازدواج کند ولی این بخاطر مقامش و ضرورت وجود جانشینی از خون میروتاش بود، درحالی که نیکولاس و آرگوت و هکتور هیچیک نیاز ضروری به جانشین نداشتند و فقط بخاطر خودشان بچه میخواستند!
نیکولاس– این حکم.. این ظالمانه‌ست کرالن، اصلا به شخصیتت نمیخوره
دستش را بسوی نیکولاس دراز کردو گفت– بدینش به من
دیگر هیچ لزومی به چنین حکمی نبود. کرالن هرآنچه لازم داشت شنیده بود! حکم را گرفت و پاره کرد، ظاهری عادی بخود گرفت و خطاب به هکتور گفت:
کرالن– بابتش عذرمیخوام لرد هکتور
هرسه‌ی آنها را از نظر گذراند، انگار آونگی مرتب به ذهنش کوفته میشد!
کرالن– گمونم.. دیگه میزنهار رو آماده کرده باشن. لطفاً بفرمایید تا منم بیام
تا وقتی آنها را روانه کند ظاهر عادی خود را حفظ کردو پس از خروجشان نتوانست مانع لبخند زدنش شود. هم خشمگین بودو هم بی نهایت سبک! می رفت و آنجا پشت میز کنار بقیه می نشست، حرفهای هکتور را در حضور همه به لوریانس می گفت و او را بالحن سنگینش مثل گندم در آسیاب می‌سایید! حتی به لیندا و لارا هم میگفت، خصومتی با آنها نداشت ولی به عنوان یک زن لازم میدانست آنها را مطلع کند. اگر قصد داشتند هلاکه شوهرانشان شوند لااقل باید این را میدانستند که با چه اشخاصی مواجه‌اند!
تمام آن لحظات را مو به مو به یاد داشت، از همان موقع که در دشت نشسته بودو حرفهای لوریانس مثل پتک در سرش کوبیده شد، تا زمانی که خود را وادار میکرد شخصاً برای ازدواج مجدد شوهرش اقدام کند، تا روزی که بزرگان قبیله آمدند و تائوس را برای برگذاری مراسم ازدواج از کنار او بردند، چقدر مثل جنون‌زدگان در چادر اینسو و آنسو رفته بود، تنش یخ بسته و قلبش پاره پاره شده بود! چطور تنهایی و بی‌کسی به گوشت و پوست و استخوانش رسوخ کردو به خود لعنت فرستاد که پست‌ترین و ذلیل‌ترین و مفلوک‌ترین زن عالم است!
بسوی سالن غذاخوری می رفت و تمام این خاطرات پررنگتر و پررنگتر میشدند، از آنجایی که فردا روز تاجگذاری بود و تغییر بسیار بزرگی رخ میداد، تصمیم گرفته بودند آن روز را همگی باهم درآرامش بگذرانند. تغییر ناگهانی قدرت قطعاً نابسامانی‌های زیادی در قصر و حتی کشور ایجاد میکرد و کنترلش زمان میبرد. آنجا در یک سالن نورگیر دنج که پنجرهای بزرگ رو باغش باز بود و نسیم آغشته به عطر گل‌های یاس پرده‌های روشن حریر را نرم نرمک تاب می داد، میز مجلل کاملی برای نهار چیده شده بود. دوستانش و تائوس همه پشت میز جمع شده و حالا فقط منتظر کرالن بودند، به آنها لبخند زدو درجای خالی که در صدر میز برایش درنظر گرفته بودند نشست. بااینکه میدانستند از خون پادشاه نیست هنوز با او مثل ولیعهد رفتار میکردند
بخاطر تأخیرش از جمع عذرخواهی کردو سرجایش نشست. نگاهش را یک یک بین حاضرین چرخاندو با آنها خوش و بش کرد، از سمت راستش روی نزدیکترین صندلی همسر خونگرم و خوش‌برخورد نیکولاس نشسته بود. بانو لیندا که دختر ژنرال هنری و از اشراف‌ بااصل و نصب کشور محسوب میشد، گیسوان بلوطی‌ مواجش به زیبایی از روی شانه رها بودو درحالی که پسرموطلایی سه‌ ساله‌اش نولان را در بغل داشت، همانطور که چشمان عسلی‌اش را به کرالن دوخته و با او درباره‌ی تاخیرش شوخی میکرد با دست آزادش بازوی شوهرش نیکولاس را میفشرد. نیکولاس سمت دیگر همسرش نشسته بود و آرگوت نیز درست کنار او. پس از آرگوت، بانوی جوان شیرینی به چشم میخورد که شباهت زیادی با نیکولاس داشت. او لارا بود که روزی برای ازدواج با کرالن درنظر گرفتند بااینحال اکنون همسر آرگوت بود. کرالن آخرین باری را که با لارا ملاقات کرد به یاد داشت، انموقع او مضطرب و غمگین و دلشکسته بنظر می رسید بااینحال اکنون بسیار شاداب و شکفته بود و هربار که به شوهرش نگاه میکرد چشمانش برق میزد!
آنسوی لارا، دوست و پشتیبان همیشگی او ماروین نشسته بود. حالا دیگر جوان ۱۷ ساله‌ای بود و برای خودش مردی شده بود. قد کشیده و عضلاتش کم کم مثل پدرش ورزیده میشد، حتی پوست برنزی و چشمان کشیده‌اش هم شبیه پدرش هکتور بود. و بلاخره پس از ماروین، بانو لوریانس درحالی که گرفته و دمق بنظر می رسید کنار شوهرش نشسته بود. لباسش مرتب ولی عاری از زرق و برق و حریر بود، موهای خرمایی رنگش را از فرق باز کرده و دنباله‌ی راهش تا روی سینه می ریخت. روی صورتش هیچ خبری از آرایش و جواهرات نبود، چهره‌اش متین و ارام بنظر می رسیدو هرازگاهی لبخند رامی به روی شوهرش میزد. وقتی حاضرین با او حرف میزدند یا سوالی میپرسیدند سعی میکرد باحالتی عادی پاسخشان را بدهد ولی حال ناخوش او از چشمان کرالن پنهان نمانده بود! هکتور کنارش نشسته و سامیکا، دختر خردسال کک مکی‌اش را دربغل داشت. او قطعا به لوریانس گفته بود کرالن حکم را منتفی کرده ولی این باعث نشده بود او سرحال بیاید. احتمالاً تازه حالا فهمیده بود کینه‌ی کرالن چقدر عمیق است و او خوشحال بود که میدید توانسته لوریانس را به این روز بیاورد!
– کجا بودی خوشگله؟
لحن بم و آهنگین تائوس در گوشش نجوا کردو به او که سمت چپش نشسته بود نگریست. سرش را کمی بسمت کرالن خم کرده بود تا این جمله را بالحنی اغواگرانه بیان کند، دلش از تماشای لبخند کج جذابی که بر چهره‌ی تائوس نشسته بود غنج زد!
کرالن– یکم کار داشتم، متاسفم
و سپس رو به جمع کردو گفت– لطفاً شروع کنید بخاطر تأخیرم عذرمیخوام
و بعد اشاره‌ای به ملازم که کمی دورتر ایستاده بود کردو ادامه داد:
کرالن– شما هم میتونید برید
ملازم و خدمتکارانی را که در سالن بودند مرخص کرد تا آنجا راحت باشند، درواقع خودش راحت باشد!
لیندا– خوب کردین گذاشتین موهاتون بلند بشه، اینجوری خیلی قشنگه
لیندا این را درحالی گفت که سعی داشت یک ران درشت بوقلمون را از چنگ نولان بیرون بکشد.
کرالن– من ازتون کوچیکترم بانو لیندا، لطفاً رسمی خطابم نکنید
او که دیگر ولیعهد نبود، لزومی به رعایت تشریفات وجود نداشت. با هرکسی که چند جمله‌ای حرف میزد درنهایت حواسش به سمت لوریانس کشیده میشد، او همچنان سعی داشت ظاهری عادی به خود بگیرد و از نگاه‌های هکتور هم پیدا بود که میداند همسرش سرحال نیست
خودش را کشت تا کمی صبور بماندو اجازه دهد چند دقیقه‌ای بگذرد، ولی بلاخره زمانی که همه سرگرم خوردن و گفت و گو با یکدیگر بودند کرالن خطاب به لوریانس که درست آنسوی میز مقابلش نشسته بود گفت:
کرالن– راستی بانو لوریانس، بخاطر اون حکم عذرمیخوام.. حرکت سبکسرانه‌ای بود
بانوان حاضر در جمع، به اضافه‌ی ماروین و تائوس درباره‌ی حکم خبر نداشتندو آنموقع خیال کردند او موضوعی عادی را مطرح کرده. بااینحال بلافاصله پس از بیان این موضوع صورت لوریانس گلگون شدو سرش را کمی پایین گرفت، کاملا پیدا بود که اشاره به این موضوع او را معذب کرده و این نشان میداد احساس گناه میکند
لوریانس– اوه نه.. فراموشش کن.. درواقع بهت حق میدم ازم متنفر باشی. اینو از همون اول بهت گفته بودم
تائوس کمی بسمت کرالن مایل شدو آرام پرسید– مشکلی پیش اومده؟
کرالن با حالتی آسوده به او لبخند زدو سپس دوباره به لوریانس رو کرد
کرالن– دیگه همچین حسی ندارم، تنفرم اشتباه بود. درواقع لرد هکتور خیال منو راحت کردن
در حین صحبت برخلاف لوریانس که معذب بود، کرالن پیوسته لبخند میزد و لحنی رسا داشت
کرالن– راستشو بخواید فکر میکردم تنها زنی هستم که شوهرش میتونه بخاطر بچه کنارش بذاره.. برای همین احساس بدبختی میکردم
اشاره‌ای به لرد هکتور کردو درحالی که نگاهش روی لوریانس بود ادامه داد
کرالن– اما لرد هکتور بهم گفتن اگه شما هم بچه دار نمیشدین ایشون مجدداً ازدواج میکردن
کم کم سکوت سنگینی به جمع که تاکنون با خیال راحت به خوردن مشغول بودند رخنه کرد، چنگال ها ارام کنار گذاشته شدو گرچه از نگاه مستقیم به لوریانس و کرالن پرهیز میکردند ولی توجه همه کاملا بسمت آنان معطوف بود
کرالن–..حالا حتی خیالم راحتتره. شوهر من بهم اطمینان داده بود اگه حساسیت جانشینی وارثین میروتاش مطرح نبود، اصلا بخاطر بچه ازدواج نمیکرد. ولی برای شوهر شما حتی ضرورتی به داشتن جانشین نیست
سایه‌ی تاریکی رفته رفته برچهره‌ی لوریانس نشست، لب زد تا چیزی بگوید اما عاقبت سکوت را ترجیح داد و سرش را با حالتی شرمگین پایین گرفت. هکتور هم مانند همسرش در سکوت فرو رفته بود، قطعا انتظار نداشت کرالن در چنین فضایی این حرف را مطرح کند! نگاهی به نیمرخ کبود همسرش انداخت و نفسش را مأیوسانه بیرون داد، به کرالن رو کردو بالحنی که میخواست منظور خود را منطقی و موجه بیان کند گفت:
هکتور– من گفتم این حق هرانسانیه که بخواد بچه داشته باشه کرالن، فرقی نمیکنه مرد باشه یا زن
کرالن بی توجه به او لارا و لیندا را که کنار شوهرانشان نشسته بود از نظر گذراند
کرالن– لرد نیکولاس و جناب آرگوت هم همین نظرو داشتن. اونا هم گفتن در موقعیت مشابه بخاطر بچه مجدداً ازدواج میکردن
پوزخندی زدو دوباره برای تاکید گفت:
کرالن– خداروشکر که من مطمئنم شوهرم اگه مجبور نبود ازدواج نمیکرد. یجورایی باعث میشه آدم احساس امنیت کنه.. اون بعد از بدنیا اومدن بچه ها میخواست از آلارین جدا بشه خودم اجازه ندادم
متوجه بود که تائوس از همان ابتدا به او خیره است ولی حتی لحظه‌ای نخواست به او نگاه کند چراکه میدانست او میخواهد مانعش شود
کرالن– متاسفم که اینارو گفتم. اگه شوهر من پشت سرم همچین حرفی میزد انتظار داشتم یکی اینو بهم بگه. برای همین اینجا مطرح کردم
نگاه زنان بیهوده به میز دوخته شده بود و نگاه شوهرانشان بر آنها بود. دلش خنک شده بود! انگار روی ابرها می دوید! لوریانس از همان ابتدا ناخوش بودو حالا فقط کلامی تا گریستن فاصله داشت! آرگوت نگاهی با نیکولاس ردو بدل کرد، هکتور با کلافگی پیشانی خود را لمس کردو کرالن در اینسو آسوده خاطر به پشتی راحت مبلش تکیه زد. انگار خوشایندترین نمایش دنیا را نگاه میکرد! از نگاه‌های آمیخته به گلایه و نگران مردان پیدا بود که اصلا و ابداً دلشان نمیخواسته همسرانشان را ناراحت کنند، کاملا پیدا بود که چقدر آنها را دوست دارند و همین هم موضوع را برای کرالن عجیب‌تر میکرد. چگونه بود که برخی مردان میتوانستند اینقدر کسی را دوست بدارندو بااینحال بخاطر داشتن فرزند، همسر دیگری برگزینند؟
هکتور– تائوس میتونم چند لحظه باهات صحبت کنم؟
این را درحالی گفت که از پشت میز برمیخواست و دختربچه‌اش را در بغل لوریانس میگذاشت. کرالن هنوز به تائوس نگاه نمیکرد، او بی سروصدا بلندشد و همراه هکتور از سالن خارج شد، تنها با چند ثانیه تاخیر، نیکولاس و آرگوت هم برخواستند و پشت سر آن دو خارج شدند. رفته بودند تائوس را دوره کنند و بابت رفتار کرالن توضیح بخواهند، به درک! هرآنچه دلش میخواست گفته بود، دیگر اهمیتی نمیداد تائوس سرش فریاد بزند یا اینکه او را بزند!
لیندا–..اینجوریه دیگه.. فقط بچه نیست، مردا خیلی چیزا رو به زنا ترجیح میدن..مثلا آبرو و حیثیت
لیندا این را درحالی که پسرش نولان را از روی پاهایش پایین میگذاشت تا نزد پدرش برود با صدایی گرفته گفت. دلشکستگی و یأس در نگاه هرسه زن پیدا بود، موقعیت هرسه مشخص بود، هیچیک از آنها بهانه‌ای برای ازدواج مجدد به شوهرانشان نداده بودند ولی حتی دانستن این حقیقت هم دشوار بود. شخصی تمام عشق و احساسش را به پای کسی می ریخت، با نقص‌هایش می ساخت و بطور ناخوداگاه انتظار داشت طرف مقابلش هم همان اندازه نسبت به او وفاداری داشته باشد
لیندا– ولی ما زنا.. بخاطر اونا خودمونو بی‌آبرو میکنیم.. بدون بچه هم عاشقشونیم.. نمونه‌ش دختر من
اشاره‌ی دردمندانه‌ای به دخترش لارا کرد که دوسال پیش نوزادش را از دست داده و بخاطر شرایط شوهرش دیگر قادر به بچه دار شدن نبود. لارا نواری از گیسوان مواج طلایی خود را پشت گوش فرستاد و درحالی که خود را وادار به لبخند زدن میکرد گفت:
لارا– آه مامان.. مردا ازدواج میکنن که یه خانواده به داشته‌هاشون اضافه بشه، ولی زنا برای اینکه عاشق باشن و فدا بشن
حواس کرالن کم کم به ماروین جوان جلب شد، از همان ابتدا نگاهش روی صورت مغموم مادرش بود.
لیندا– همه‌ی زنا.. تو زندگیشون بلاخره یه روزی میفهمن اونا اونقدرا هم قابل اتکا نیستن..
لوریانس نفسش را مأیوسانه بیرون داد، صدایش بغض داشت ولی سعی میکرد این را مخفی نگه دارد
لوریانس– من میدونستم هکتور همچین نظری داره، هرکس شوهر خودشو میشناسه.. آدم میدونه ولی میخواد بهش فکر نکنه..حتی یبار از رمبیگ پرسیدم.. اونم گفت اگه سیرا بچه دار نمیشد یه جفت دیگه پیدا میکرد
ماروین که تاکنون در سکوت به مادرش می نگریست آنلحظه بالحنی آرام که آمیخته به اطمینانی مردانه بود گفت:
ماروین– همه‌ی مردا اینجوری نیستن
این را گفت و پس از چند ثانیه مکث به لارا، لیندا و کرالن نگریست
ماروین– ..همه‌ی زنا هم مثل شما نیستن
این جمله را باحالتی معنادار بیان کرد و سپس باره دیگر بسوی مادرش برگشت. بسوی او مایل شدو درحالی که خواهر کوچکش را تحویل میگرفت بالحنی اطمینان بخش گفت:
ماروین– مامان تو اصلا احتیاج نداری به کسی اتکا کنی، ولی اگرم خواستی.. من هستم
و لبخند پرمهر مادرانه‌ای بی‌اختیار بر لب لوریانس نشست. ماروین خواهرش را بغل کرد، گونه‌ی مادرش را بوسید و سپس برخاست. مثل یک مرد محجوب و باوقار، ببخشیدی گفت و از جمع زنانه‌ی آنها فاصله گرفت. حتی از سالن بیرون نرفت که بخواهد درکار مردان دخالت کند، با فاصله‌ای ملاحضه‌گرانه از میز، درحالی که مقابل پنجره ایستاده بود قربان صدقه‌ی سامیکای دوساله می رفت تا نشان دهد حواسش به زنان نیست و آنها میتوانند راحت حرف بزنند، این درحالی بود که رفتارش هرچهارنفر آنان را به سکوت واداشته بود
در سالن گشوده شد و تائوس بدون اینکه وارد شود با صدایی جدی گفت:
تائوس– باید باهم حرف بزنیم کرالن، بیا به اتاقت
اصلا از لحن جدی تائوس جا نخورد، انتظار چنین واکنش‌هایی را داشت. از پشت میز برخواست و پس از خروج هم هیچ نگاهی به دور و برش نینداخت که چشمش به هکتور و نیکولاس و آرگوت نخورد. مستقیماً مسیر اتاقش را پیمود و وقتی وارد شد تائوس پیش از او رسیده بود. در را پشت سرش بست و بدون اینکه اهمیتی به نگاه عبوث و سرزنشگرانه‌ی تائوس بدهد چند قدمی بسویش برداشت و در همین حین گفت:
کرالن– دورتو گرفتن و حسابی گوشتو پر کردن که سرم تلافی کنی آره؟
در مقابل تائوس که وسط اتاق ایستاده بود توقف کردو ادامه داد– خیله خب شروع کن، من دیگه عادت کردم.. سیلی میزنی یا میخوای مث سگ ببندیم به جایی؟ شایدم اینبار روش جدیدتری داری
تائوس که نگاه اخم‌آلودش را به او دوخته بود با لحنی تند گفت– جداً؟ خودم عقل ندارم که بخاطر حرف دیگران بیام سراغت؟ خودم کور و کر بودم که نفهمم اونجا چه غلطی کردی؟
کرالن کمانی به ابرویش دادو بالحنی قاطع و حق به جانب گفت– فقط یکم خودمو آروم کردم، اونم یکم!
تائوس– اوضاعت اینقدر افتضاحه که اینجوری باید آروم شی؟
این را بالحنی تحقیرآمیز گفت و باعث شد کرالن عصبی‌تر و سرکش‌تر شود
کرالن– چیکار کنم؟ روش دیگه‌ای جز این هست؟ بهتره منم با یه مرد دیگه باشم که بفهمی چه حسی داره؟..
نگاهه تائوس حالتی منزجرانه به خود گرفت، سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان دادو گفت– چقدر بی شرم شدی! داری حالمو بهم میزنی
جوری به کرالن نگاه میکرد انگار منظره‌ی ناخوشایندی‌ست، حالا دیگر میگفت حالش از او بهم میخورد! اشک زیر پلکهایش دوید و چیزی به قلبش نیش زد، بغضش را بسختی قورت دادو با صدایی گرفته رو به تائوس گفت:
کرالن– که اینطور.. واقعا از لطفت ممنون!
دلش از این حرف او شکست، اگر حتی حرف زدن درباره‌ی مردان باعث میشد تائوس حالش از او بهم بخورد پس چطور همه انتظار داشتند او با وجود زن دیگری کنار بیاید و اصلا اعتراض نکند؟
تائوس– داری بد پیش میری، خیلی بد! اخیراً دست گذاشتی رو نقطه ضعفم، مدام بی‌حیاتر میشی. من زن بی‌حیارو به هیچ وجه تحمل نمیکنم..
لحنش هشدار دهنده و نگاهش زهراگین بود، یعنی چه که تحمل نمیکرد؟ این تهدید به جدایی بود؟ او تاکنون کرالن را حتی به زور بستن با طناب هم که شده برای خود نگه داشته بود، حالا حرف زدن درباره‌ی مردان اینقدر برایش سنگین تمام میشد که چنین هشداری میداد؟!
یک آن خواست فریاد بزندو بگوید به درک که جدا میشود، بگوید رفتن و ماندنش هیچ اهمیتی برایش ندارد!..ولی نگاهش که به چشمان مقتدر و زیبای او افتاد لب فرو بست، معده‌اش از حرص میسوخت و قلبش از عشق تیر می کشید. این را میدانست اگر وقتی حرف از باقی مردان میزند تائوس اینطور واکنش نشان ندهد درواقع خودش شاکی میشود، این خواست باطنی خودش هم بود که تائوس به دورش حصار بکشد و جوری تصاحبش کند که هیچ مرد دیگری نتواند به حریمش داخل شود، و داشت همینکار را هم میکرد، تائوس چه در واقعیت و چه در حرف هیچ وقت نمیگذاشت پای مرد دیگری به میان کشیده شود، حالا با این اوضاع کرالن باید از خودخواهی او خشمگین میشد یا از تعصب مردانه‌اش قوت قلب میگرفت؟
نگاهش از چشمان سیاه نافذ و ترکیب جذاب صورتش بر رگهای گردن و شانه‌های عریضش غلطید، بغض زیر گلویش جوشید و با صدایی خفه گفت:
کرالن– تو نمیفهمی.. هیچ وقت نمیفهمی چه زجری میکشم.. چون همیشه اون کسی که باید درک کنه منم
اشک داغی از گونه‌اش غلطید و درحالی که بغض زیر گلویش برای ترکیدن تقلا میکرد ادامه داد:
کرالن– نمیفهمی چه حسی داره که شوهرت بخاطر نقصی که داری بره سراغ یه زن دیگه..نمفهمی اینطور تحقیر شدن یعنی چی
این حقیقت داشت که کرالن تمام این مدت برای اینکه ازدواج مجدد تائوس را تحمل کند به خود یادآوری میکرد زن کاملی نیست، نازاست و نقص از اوست که باعث شده این شرایط ایجاد شود. هر روز اینها را گوشه‌ی ذهن خود مرور میکرد، هر روز خود را تخریب میکرد، هر روز خود را درهم میشکست تا بتواند برای خود توجیه کند که تائوس حق داشته بسمت آلارین مایل شود. آنقدر غرورش شکسته و آنقدر خود را تحقیر کرده بود که حالا از اینکه درحضور جمع به زنان نیش و کنایه بزند لذت میبرد، آنقدر شخصیت خود را تقلیل داده بود که از تخریب دیگران در جمع کیف میکردو میخواست به چنین روشی کمی دل آتش گرفته‌ی خود را خنک کند!
تائوس پلکهایش را برهم فشردو نفسش را با کلافگی بیرون داد
تائوس– نقص نقص نقص!
این را باحالتی گفت انگار دیگر از تکرار این موضوع به تنگ آمده. به چشمان اشک آلود کرالن نگریست و با لحنی تاکیدی گفت:
تائوس– چه نقصی آلن؟؟ هزارمرتبه بهت نگفتم از نظرم هیچ نقصی نداری!؟ چرا اینچیزارو به خودت تلقین میکنی؟؟
اینطور بنظر نمی رسید که بخواهد او را دلداری بدهد، درواقع داشت بیشترو بیشتر توبیخش میکرد چراکه از همان ابتدای ازدواج بارها تاکید کرده بود که از نظرش کرالن هیچ نقصی نداره و فقط با دیگر مردم متفاوت است
تائوس– چیزی که خدا خلق میکنه هیچ وقت عیب و نقصی نداره.. ولی کاری که تو داری میکنی، این رفتارا، اینکه مثل مار مدام به دیگران نیش بزنی..این داره تورو ناقص میکنه
کمی بسوی کرالن مایل شدو مصرانه‌تر تاکید کرد– خودت! خودت داری خودتو ناقص میکنی!
درحالی که چشمانش را با جدیت به کرالن دوخته بود مکثی کرد، درتلاش بود خشم خود را کنترل کندو نگذارد صدایش بالا برود
تائوس– آره من به روح اجدادم قسم خوردم اگه موضوع جانشینی مطرح نبود بخاطر بچه ازدواج نمیکردم. ولی اون شخصی که من براش قسم خوردم این نبود!.. کسی که من عاشقش شدم این نبود..به خودت بیا آلن!
سکوت کرالن باعث شد او بتواند لحن خشمناک خود را کمی رام کند، نفس عمیقی کشید و برای لحظاتی نگاهش را از کرالن دزدید، کمی با خود کلنجار رفت و سپس گفت:
تائوس– تو میدونی که ازدواجم با اون دختر از سر اجبار بود، ازت خواهش کردم بیا باهم موضوع آلارین رو حل کنیم..ازت خواهش کردم که کرالن واقعی باشی و یادم بیاری عاشق یه فرشته شدم!.. ولی انگار حتی خودتم خودتو گم کردی.. داری تبدیل به هیولا میشی!
درحالی که چشمانش روی کرالن بود بی‌اختیار اشاره‌ای به در کردو ادامه داد:
تائوس– تو اون بیرون به همین راحتی بین سه تا خانواده رو بهم زدی، چیزی رو که درکی ازش نداری جوری بیان کردی که قلب اون زنارو شکست!.. حالا از این به بعد چجوری به شوهرشون نگاه میکنن؟ اگه زندگیشون خراب بشه مسئولش تویی!
اخم کردو درحالی که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان میداد با حرص گفت:
کرالن– نه! من مسئول خودخواهی و بی‌وفایی شوهرای اونا نیستم!
تائوس– کدوم بی وفایی؟؟ اونا هیچ وقت چیزی برای زناشون کم نذاشتن، اونا زندگیشونو دوست دارن!..
کرالن– بسه!..
این را با حرص گفت و اینبار مانع جوشش اشکهایش نشد، گریه‌اش گرفت و هجوم اشک تصویر تائوس را پیش چشمانش تار کرد. رویش را از او گرفت و بسمت نزدیکترین مبل رفت، دیگر از هر بحث و کشمکشی بی نهایت خسته بود. تائوس ایستادو گریستن او را تماشا کرد، حتی یکقدم پیش نیامد. دقایقی طولانی گذشت ولی کرالن نمیتوانست گریه‌اش را کنترل کند، کاسه‌ی چشمانش داغ بود و چیزی مداوم به کنج سینه‌اش نیش میزد، تائوس هیچ اهمیتی نمیداد، مدتی مقابل پنجره ایستادو به بیرون نگریست، کمی در اتاق قدم زد، دستو رویش را شست.. هرکاری کرد جز اینکه بسمت کرالن بیاید و آرامش کند. داشت به او نشان میداد اینبار جدی‌تر از قبل است و کرالن باید اشتباهش را جبران کند.. اشتباه..
کاری بدی بود که در جمع آنطور لوریانس را تحقیر کند، این واقعا از شخصیتش به دور بود! اما بقیه‌اش.. آیا نباید به زنان میگفت که شوهرانشان چنین نظری دارند؟ ایا بیهوده زندگی آنان را بهم ریخته بود؟ هرچه فکر میکرد میدید از این بابت اصلا پشیمان نیست!
پیشانی دردناکش را لمس کردو برای لحظاتی چشمانش را بست، اشکها از گوشه‌ی پلکهای بسته‌اش به بیرون می لغزیدند و باکمال بیچارگی میدید هیچ اثری از سرخوشی چند دقیقه پیش درونش باقی نمانده
– سرورم لرد نیکولاس و جناب آرگوت میخوان باشما ملاقات کنن
صدای خدمتکار از پشت در بسته‌ی اتاق می آمد. اشکهایش سمج‌تر از آن بودند که آنموقع بتواند انها را بند بیاورد، آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که میکوشید لااقل برای لحظه‌ای کوتاه صدایش را صاف کند گفت– بگو بیان داخل
تائوس به یکی از نرده‌های تخت تکیه زده، بازوانش را درهم قفل کرده بودو به نقوش فرش می نگریست. کاملا مشخص بود اگر احتمال آمدن کراسوس وجود نداشت حتی یک دقیقه هم آنجا در اتاق نمی ماند. لحظه‌ای بعد نیکولاس و آرگوت وارد شدند، کرالن برایشان برنخواست، بی‌رمق‌تر از این حرفها بود و بعلاوه صورت اشک‌آلودش هم همه چیز را نشان میداد، دیگر نیازی به ظاهر سازی نبود. آنها برای یک مسئله‌ی کاری آمده بودند و معلوم بود قصد داشتند چیزی از آن ماجرا را به روی او نیاوردند ولی با وجود این اشکهای روان دیگر دم به نفهمی زدن احمقانه بود!
نیکولاس و آرگوت نگاهی با تائوس ردو بدل کردند ولی پیش از اینکه فرصت بیان جمله‌ای را بیابند کرالن با صدایی گرفته گفت:
کرالن– لطفاً کارتون رو بگید، من مشکلی ندارم
نیکولاس پس از لحظه‌ای تردید بسوی او قدم برداشت و درحالی که کنارش می نشست و تعدادی گزارش را نشان میداد گفت:
نیکولاس– این لیست افرادیه که برای مراسم فردا عازم اینجا شدن، و بعلاوه متن سوگندنامه که باید قرائت بشه..
کرالن اوراق را از او گرفت و به آن نگریست، اشکهایش هنوز از گوشه‌ی چشم سُر میخوردند ولی سعی کرد به آنها اهمیت ندهد
نیکولاس– تائوس اون از کی داره گریه میکنه؟
این را باحالتی سرزنشگرانه بیان کردو انگار داشت تائوس را بخاطر بی‌توجهی‌اش توبیخ میکرد
کرالن– فکر نمیکنم لزومی باشه من سوگندنامه رو بیان کنم.. من و شما فقط باید حاضرین رو توجیه کنیم
این را گفت که نشان دهد احتیاجی نیست آنها به گریه کردنش فکر کنند، آرگوت آرام بسمت او پیش آمدو با نزدیک شدنش رایحه‌ی خوشبوی مگنولیا در مشام کرالن رخنه کرد. بسویش خم شد، اوراق را از او گرفت و بالحنی آرام گفت:
آرگوت– بده به من.. تو استراحت کن
اوراق را از کرالن گرفت و بسمت تائوس رفت تا با او صحبت کند، نیکولاس هنوز کنارش نشسته بود و کرالن حدس میزد که درحال تماشای نیمرخ اوست. از داغی چشمانش کلافه بود، با انگشتان دستش ور می رفت و نگاهش را به هیچ طرفی جز یکی دو متر جلوتر نمی چرخاند
نیکولاس– فردا روز سختی رو در پیش داریم..ولی بعدش.. اگه همه چیز بخیر گذشت، میخوام بهت نشون بدم خانواده داشتن چجوریه
اینها را بالحنی آرام به کرالن می گفت، دستش را پیش آورد دست کرالن را گرفت، آن را باحالتی اطمینان بخش فشردو درهمین حین گفت:
نیکولاس– پدرو مادرت همیشه تنهات گذاشتن. دنیات خلاصه شده به تائوس، برای همینم ازدواجش اینجوری بهت فشار میاره.. لیندا و لارا پدرو مادر دارن، لوریانس گرگارو داره، اونا پشتشون گرمه.. ولی تو داری با ترس از دست دادن تنها کست خودتو از بین میبری
چند لحظه پس از بیان این جملات از جا برخاست و سپس همراه آرگوت از آنجا رفتند. بنظر می رسید بیشتر از اینها با او کار داشته باشند بااینحال شرایط را برای بیان مسائل کاری مناسب ندیدند. پس از رفتنشان کرالن سرش را کمی بلند کردو به تائوس نگریست، به او پشت کرده و به آنسوی پنجره چشم دوخته بود. چون حواسش نبود کرالن توانست با خیال راحت نگاهش کند، قد بلندش، بدن قوی ورزیده‌اش و آن گیسوان بلند سیاه که تا زیر کمرش رها بود. نیکولاس درست میگفت، دنیای کرالن در این مرد خلاصه میشدو حالا که میدید پشت کرده انگار دنیا هم به او پشت کرده بود
آنهمه گریه کرده بود، حتی هنوز اشکهایش درحال غلطیدن بودند ولی او به سردی و بی‌مهری ادامه میداد. تابحال اینطور رفتار نکرده بود، او هیچ وقت اینطور بی تفاوت نبود، قبلا امکان نداشت اشکهای کرالن را ببیندو نوازشش نکند، در آغوشش نگیردو دلداری‌اش ندهد. اینها بخاطر لوریانس بود؟ میدانست تائوس لوریانس را مثل خواهرش دوست دارد، چون کرالن او را تحقیر کرد اینطور تلافی میکرد یا به این خاطر که ممکن بود رفتار آنروز او روی زندگی مشترک دوستانشان تاثیر بگذارد؟ شاید هم دلیلش به خود کرالن بر میگشت، برای اینکه انتظار چنین رفتاری را از او نداشت و درواقع میخواست به او بفهماند که باید خودش را اصلاح کند
تمام روز از کنار کرالن جُم نخورد، کلامی حرف نزدو حتی به ندرت نگاهش میکرد، کرالن هم طریقه‌ی او را پیش گرفت و سعی نکرد سر صحبت را باز کند. علیرغم اینکه مدام دلتنگ او بود ولی نمیخواست بسویش برود، اندوهگین و خسته بود، یک سینه‌ی صبور و گرم و قوی برای کتک زدو سبک شدن میخواست. میخواست مثل قبل او را بزند، ناسزا بگوید و بعد هم در آغوشش فشرده شود. هیچ وقت به علاقه‌ی او شک نمیکرد، قدم به قدم همراه کرالن بود تا مبادا لحظه‌ای غافل شود و کراسوس سر برسد، بااینحال رفتار سردش تمامی نداشت. و آخر سر، شب که رسید او حتی برای خواب روی تخت نیامد! پنجره‌ها را قفل کرد، بالشی برداشت و بعد روی یکی از کاناپه‌ها دراز کشید. انگار کسی به گلویش چنگ انداخته بود، از اینکه با او حرف نمیزد و حتی کنارش نمیخوابید داشت خفه میشد..
روی تخت خوابید و از همانجا به تائوس زل زد، به پاهای بلندش که از انتهای کاناپه بیرون زده بود، نفس‌های آرامی که سینه‌ی ستبرش را بالا و پایین میبردو آبشار روان موهایش که از لبه‌ی کاناپه رها بود ..
هیچ معلوم نبود فردا چه شود، پس از اعلام ناگهانی تغییر قدرت به نفع آرگوت، قطعا هرج و مرج زیادی در دربار ایجاد میشد و این بسیار استرس‌آور بود. آنقدر انواع و اقسام واکنش‌ها و گرفتاری‌ها را در ذهنش مرور کرد که عاقبت نه تنها خواب به چشمش نیامد بلکه سردردش هم تشدید شد
درحالی که سرانگشتانش را بر شقیقه‌هایش می مالید برخاست و از تخت پایین آمد، ذهنش تحت فشار بود و میخواست کمی در هوای آزاد باشد. چشمان تائوس بسته بود ولی نمیدانست که خواب است یا بیدار، قصد هم نداشت با او کلامی حرف بزند و بگوید میخواهد بیرون برود بااینحال به محض اینکه کتش را برداشت و پوشید او هوشیار شد. کرالن سعی کرد درست به اندازه‌ی خودش او را نادیده بگیرد، چیزی به او نگفت و از اتاق خارج شد، تائوس از دو قدم عقب‌تر دنبال او می آمد و اصلا نمی پرسید کجا می رود
از سالن که عبور میکرد یکی از چراغ‌های روغن‌سوز طلایی رنگی را که روی میزی تزئینی شعله می افروخت برداشت و سپس از اقامتگاه خارج شد. بیرون هوا سبک و خنک بود، ستارگان در بستر بیکران آسمان شب سوسو میزدند و نسیم آغشته به عطر چمن‌ها در محیط جریان داشت. کرالن از باغ گذشت و اقامتگاه را دور زد تا به آلاچیق برسد، همانجایی که شب گذشته با آرگوت ملاقات کرد. البته آرگوت و نیکولاس دیگر آنجا نبودند و کرالن با خود گفت چه بهتر که میتواند کمی خلوت کند. از چند پله‌ی آلاچیق بالا رفت و وارد حریم ایوان دایره فرمش شد، پس از اینکه چراغ را روی میز گذاشت و بر مبل راحتی نشست متوجه شد تائوس وارد آلاچیق نشده، او با چند قدم فاصله به تماشای آسمان شب ایستاده بود. کرالن بدون اینکه بخواهد پوفی کشید و چشمانش را با کلافگی در قاب چرخاند، تا کی میخواست به این بی‌محلی کردن ادامه داد؟
به انعکاس شعله‌ی چراغ روی میز شیشه‌ای مقابلش چشم دوخت و باخود گفت کاش کتابی برای مطالعه می آورد و حواس خود را کمی از تائوس و تاجگذاری پرت میکرد. اینطور که ذهنش تحت فشار بود و تائوس هم قصد نداشت کمی آرامش کند، تا صبح قطعا دیوانه میشد!
تازه دقایقی از آمدنش گذشته بود که صدای قدم‌های شخصی غیر از تائوس را از اطراف شنید، نگاهش را در تاریکی شب متمرکز کردو مردی را دید که از بیست قدمی به سمت آلاچیق می آمد. پیش‌تر که آمدو مقابل تائوس ایستاد کرالن توانست ببیند که او ماروین پسر لرد هکتور است. عالی شد! امیدوار بود او نیامده باشد کرالن را بخاطر بهم خوردن رابطه‌ی پدرو مادرش مؤاخذه کند!
پس از اینکه چند کلمه‌ای با تائوس ردو بدل کرد از او گذشت همانطور که بر پله‌های آلاچیق پا می نهاد گفت:
ماروین– میتونم چند دقیقه وقت شمارو بگیرم؟
ایستاده بود و به کرالن می نگریست تا او اجازه‌ی ورود دهد، رفتارش آقامنشانه و بسیار باوقار بود
ماروین– اومده بودم یکم قدم بزنم، انتظار نداشتم اینجا باشید
جدا از اینکه چه احساسی نسبت به هکتور و لوریانس داشت، ماروین نجیب و اطمینان‌بخش بنظر می رسید کرالن نمیتوانست انکار کند که از او خوشش می اید. از همان موقع که آنطور جسورانه به پشتیبانی از لارا درآمد او را تحسین میکرد و حالا بنظر می رسید نسبت به قبل بسیار برازنده‌تر هم شده
کرالن– بیا داخل، بدم نمیاد یه هم صحبت داشته باشم.. شوهرم که با من قهره
این را گفت و لبخند کمرنگی به ماروین زد. او هفت سال از کرالن کوچکتر بود و دلیلی نمیدید رسمی خطابش کند. ماروین وارد آلاچیق شدو وقتی روی مبلی مقابل کرالن می نشست زیرلب ببخشیدی گفت. رفتار و حرکاتش آنقدر سنجیده و فهیمانه بود که کرالن نمیتوانست از او چشم بردارد، شعله‌ی چراغ زمینه‌ی برنزی پوست او را زیباتر نشان میداد، چشمان کشیده‌ی زلال و موهای تیره‌اش که با برش‌های کوتاه براق تا نزدیک گوشش می رسید این تصویر را ایجاد میکرد که یک هکتور ۱۷ ساله آنجا نشسته!
کرالن– تو پسر خوبی هستی ماروین..
دوباره به او لبخند زدو ادامه داد:
کرالن– ولی امیدوارم نیومده باشی که درباره‌ی پدرت و بقیه منو از اشتباه دربیاری. من امروز…
ماروین سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو درحالی که باحالتی اطمینان بخش و باوقار به کرالن لبخند میزد بالحنی آرام و پردرک گفت:

ماروین– عذرمیخوام که حرفتونو قطع میکنم.. ولی نیاز به هیچ توجیهی نیست. این طبیعیه که ادم گاهی صبرو طاقتشو از دست بده، من بهتون حق میدم
چشمانش را از صورت کرالن گرفت و به شعله‌ی چراغ نگریست. اینطور بنظر می رسید که از نگاه خیره‌ی کرالن کمی شرم کرد! دست خودش نبود! مدام با خودش میگفت اگر فرزندش را در چهارماهگی از دست نمیداد میتوانست روزی پسری چون ماروین داشته باشد، حالا هم با لذتی مادرانه به او و رفتارو کردارش می نگریست
ماروین– فقط میخواستم چن کلمه حرف بزنم، بااینحال اگه حوصله ندارید تنهاتون میذارم
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو درحالی که کمی روی مبلش جابه جا میشد تا راحت‌تر بنشیند گفت– برای تو حوصله دارم، اما باقی مردا یجورایی حالمو بهم میزنن
پس از بیان این حرف هم خودش هم ماروین آرام خندیدند، چند لحظه‌ای در سکوت گذشت سپس ماروین درحالی که بلاخره خود را راضی میکرد چشم از شعله‌ی چراغ بگیردو به او بنگرد گفت:
ماروین– گمونم اینجور وقتا.. فرق زنا و مردا اینه که زنا گلایه و دلخوری رو اونقدرا تو خودشون نگه نمیدارن. غر میزنن..مثل شما تلافی میکنن.. دنبال یه راهی میگردن که حرصشونو خالی کنن
کرالن نواری از موهای خود را که نسیم درحال پراکنده کردن مقابل چشمانش بود پشت گوش فرستادو حواسش را به حرفهای ماروین داد
ماروین– ولی مردا اینجوری نیستن، خیلی از اوقات شکایت نمیکنن و این باعث میشه آخرش گناهکار شناخته بشن
امیدوار بود او نیامده باشد به دفاعیات بی‌اساس ادامه دهد، ظاهر آرام و محجوبش که اینطور نشان نمیداد! از همان ابتدا او بی‌طرف بنظر می رسید
ماروین– پدرو مادر من ۱۷ ساله که ازدواج کردن، تو این مدت من شاهد زندگیشون بودم.. مادرم گاهی اونقدر تو جنگل مشغوله که نمیتونه چند روز به ما سر بزنه، خیلی از اوقات رفت و برگشتش معلوم نیست، شب میره، صبح میره، سرنهار، سرشام.. خیلی از اوقات پدرم برای آروم کردن سامیکا مکافات میکشه..
لحظه‌ای مکث کرد، مردمک قهوه‌ای زلال چشمانش از زیر خط کشیده‌ی ردیف مژگانش به پایین کشیده شدند و سپس ادامه داد:
ماروین– ولی من حتی یبارم ندیدم شاکی باشه و سر مامان منت بذاره، یبارم ندیدم غر بزنه و بهش بگه وقتی نیستی من مجبورم جورتو بکشم..
درحالی که نگاهش به میز بود گوشه‌ی ابرویش را بی‌اختیار کمی بالا انداخت و باحالتی که انگار مسائلی را در ذهنش مرور میکرد ادامه داد:
ماروین– و عمو نیکولاس..خبر دارم که پدر زنش کلاهبرداری میکنه و از روی مالیاتا برمیداره. عمو نیکولاس همیشه داره از اموال خودش برای جمع و جور کردن خرابکاریای اون خرج میکنه. به اندازه‌ی کافی مدرک داره ولی سالهاست این قضیه رو از همه مخفی نگه داشته تا مبادا زنمو لیندا بفهمه.. میگه اون خیلی به پدرش افتخار میکنه و اگه بفهمه..
و باز مکث کوتاهی پدید آمد، ماروین نفس عمیقی کشید، نگاهی به تائوس که کمی دورتر قدم میزد انداخت و سپس گفت:
ماروین– نمیدونم نظر شما چیه ولی فکر نکنم پدرم و عمو نیکولاس اینکارارو برای این انجام میدن که زناشون براشون بچه آوردن! دلیلش قطعاً بچه نیست! شما بچه‌دار نمیشین ولی شوهرتون حاضره خودش، تموم قبیله‌ش و اصیل‌زاده‌هارو به خطر بندازه تا اون عوضیا بلایی سرتون نیارن
نوسانی در قلبش حس کرد، خط نگاه ماروین را دنبال کردو به سایه‌ی خوش قدوقامت تائوس که زیر نور ماه پیدا بود نگریست. این حقیقت بود که تائوس میتوانست خودش را به کشتن بدهد و دیگران را به خطر بیندازد تا در عوض آسیبی به کرالن نرسد. او همیشه همینطور بود، همیشه امنیت کرالن را به همه چیز ترجیح میداد
و این پسر، این جوان عذب بی‌تجربه‌ی ۱۷ ساله چطور اینقدر با درک و فهم این مسائل را تحلیل میکرد؟ چطور اینقدر استادانه میانه را نگه میداشت و طوری حرف میزد که کرالن حس نکند او بیهوده درحال دفاع کردن از مردان است؟
ماروین– راستشو بخواید.. من فکر میکنم تو دنیا مشکلات بزرگتر از این وجود داره که اینقدر وقت و تمرکز روی این بذاریم که حق با زناست یا مردا. هممون آدمیم.. هرچقدرم که دنبال عیب و ایراد هم بگردیم بازم به همدیگه احتیاج داریم
اینبار نسیم برش‌های کوتاه موهای ماروین را روی پیشانی‌اش رقصاند، او را قلقلک آورد و باعث شد درحین اینکه حرف میزد دستی روی موهایش بکشید و آنها را به حالت جذابی بالا بفرستد
ماروین– برای شما و تموم کسایی که امروز پشت اون میز کنار هم نشسته بودین، فردا قراره روزه خیلی سختی باشه. بنظرتون وقتی بین اونهمه آدم اعلام میکنید قراره سلطنت از شما به آرگوت منتقل بشه، جلوی چشم اون همه دسیسه‌چین و توطئه‌گر، دیگه به این فکر میکنید که کی زنه و کی مرد، کی حق داره و کی نداره؟
لحظه‌ای سکوت کردو درحالی که نگاهش به کرالن بود ادامه داد– فردا فقط میخواید به هم کمک کنید و پشت هم باشید.. همون کاری که همه‌ی آدما باید بکنن، فارغ از اینکه زنن یا مرد
حرف‌هایش بزرگ بود، بسیار بزرگتر از جوانان ۱۷ ساله‌ی دیگر اشراف که در این سن فقط به فکر خوشگذرانی و به رخ کشیدن موقعیت و قدرتشان به دیگران بودند. عجیب بود که ماروین به عنوان یک جوان تازه بالغ شده، جای اینکه پی مستی و حرمسرا بگردد آنجا جلوی کرالن نشسته بود و درباره‌ی چیزهایی فراتر از زنانگی و مردانگی حرف میزد
علیرغم اینکه کوشیده بود با نگاه خیره‌اش ماروین را شرمگین نکند باز به خودش آمدو دید بی‌اختیار لبخند میزند. نمیخواست ماروین را معذب کند بااینحال اکنون که آنجا تنها بودند و بینشان صمیمیتی شکل گرفته بود به خودش اجازه داد اشاره‌ای به این موضوع بکند
کرالن– درباره‌ی همه دلایل خوبی داشتی، ولی هیچ اشاره‌ای به آرگوت نکردی
طبق انتظارش نوع نگاه ماروین کمی تغییر کرد، صورتش را از نگاه کرالن پوشاند، سرش را به زیر افکندو پس از مکثی طولانی گفت:
ماروین– حرف زدن درباره‌ی اون برام راحت نیست. اگه بخوام رک بگم، اصلا دلم نمیخواد بهش حق بدم.. ولی..
نفسش را بیرون دادو درحالی که موهایش اصلا جلوی پیشانی‌اش نبود دستی بر آنها کشید
ماروین– لارا دخترخونده‌ی اون بود، آرگوت نمیخواست قبول کنه که اونو بچشم همسر ببینه.. نمیخواست لارا همسرش باشه..اجبار بود ولی حالا بنظر میرسه همه‌ی تلاششو کرده که اون زن خوشبختی باشه
سکوتی بینشان ایجاد شد، ماروین همچنان نگاهش را بین حاشیه‌ی میز و شعله‌ی چراغ می چرخاند و کمی هم مردد بنظر می رسید. انگار برای حرف زدن تردید داشت، حتی بنظر می رسید از اینکه دلبسته‌ی زنی شوهردار است احساس گناه میکند
کرالن– میخوای با این همه تردید چیکار کنی؟
ماروین بدون اینکه به او بنگرد زهرخندی زدو زیرلب گفت– اون بیشتر از سه ساله که ازدواج کرده.. عاشق شوهرشه و خوشبخته. تردیدی وجود نداره، من خیلی وقته جوابه قطعی گرفتم..اون همیشه آرگوتو میخواست
کرالن نگاهش را از او گرفت و درحالی که حرکت تائوس را که هنوز آن حوالی بود دنبال میکرد گفت:
کرالن– باید سخت باشه.. چون تو هنوز کنارشی، مدام اونارو باهم میبینی
ماروین سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو بالحنی محجوب که بطرز مردانه‌ای احساساتش را مخفی نگه میدانست گفت:
ماروین– نمیتونم اونقدر بی‌شرف باشم که وقتی کنارش قدم میزنم به چیزی بیشتر از اینکه دوستشم فکر کنم..حتی نباید درباره‌ی اینچزا حرف میزدم
درست میگفت، نباید حتی در خفا هم درباره‌ی یک زن شوهردار چنین حرف‌هایی مطرح میشد. کرالن دیگر هیچ اشاره‌ای به آن نکردو ماروین هم پس از چند لحظه این پا و آن پا شدن از جا برخاست
ماروین– اگه زیادی حرف زدم عذرمیخوام
کرالن مردمک چشمانش را با تمأنینه از قدوقامت او بالا کشید و پس از رسیدن به صورتش لبخند زد
کرالن– اتفاقا باید ازت تشکر کنم که اومدی
ماروین نیز لبخند موقرانه‌ای به او زدو پس از شب بخیر گفتن، از آلاچیق خارج شد. پس از رفتنش کرالن نمیخواست بیشتر از این آنجا بماند، داشت دیر میشد و تا صب نشده باید کمی میخوابید. برای گذراندن فردا به هوشیاری و انرژی احتیاج داشت
نتیجه‌ی گفتوگو با ماروین این بود که وقتی از آلاچیق بیرون می رفت دیگر حتی یکذره هم از تائوس دلگیر نبود. البته با او حرف نزد، روی خوش نشان ندادو مثل خودش سرد رفتار کرد ولی دیگر کینه‌ای درکار نبود
پس از اینکه به اتاقشان برگشتند کرالن مستقیم بسمت پنجره‌ها رفت تا بازشان کند، داشت دستگیره‌ی اولی را می چرخاند که صدای عبوث تائوس را از پشت سرش شنید
تائوس– بازش نکن
تاکیدش برای این بود که اگر خوابشان سنگین شد لااقل صدای بازشدن پنجره هوشیارش کند، کرالن اهمیتی به حرف او ندادو باقی پنجره‌ها را هم گشود. درواقع اینکار را میکرد که تائوس مجبور شود بخاطر احتیاط هم که شده کاناپه را رها کندو کنار او روی تخت بخوابد، ولی او اینکار را نکرد! به کله‌شقی ادامه دادو با حرص روی کاناپه دراز کشید!
کرالن هم کتش را کندو برگشت روی تخت، اینبار وقتی دراز کشید دیگر سردرد نداشت ولی باخودش میگفت کاش پیش از اینکه فردای پراضطرابشان آغاز شود تائوس بسمت او بیاید و دست از این رفتار سرد بردارد. دلش آغوش او را میخواست، کمی قوت قلب، لحن بم محکمی که آمیخته به اعتمادو اطمینان باشد و در گوشش نجوا کند که فردا را هرطور که شده درکنار هم به خوبی خواهند گذرانید
زیر پتو رفت و دستش را روی شکمش گذاشت، درحالی که نگاهش از دور تائوس را میکاوید به فرزند از دست رفته‌یشان فکر میکرد. ماروین او را برای داشتن یک پسر، هوایی کرده بود! کاش راهی بود که بتواند بارداری امنی داشته باشد، کاش میتوانست بازهم حس جوانه زدن نطفه‌ی تائوس را در خود حس کند. یعنی حتی با استراحت مطلق هم رحمش آنقدری قدرت نداشت که جنین را نگه دارد؟ اگر دیگر راه نمی رفت و به رحمش فشار نمی آورد چه؟ میشد یکبار دیگر امتحان کرد؟.. ولی نه، قلبش طاقت یک سقط دیگر را نداشت..بعلاوه تائوس هم موافقت نمیکرد دوباره ریسک کنند..شاید هم اینطور نبود! مگر خودش نبود که میگفت چقدر مشتاق داشتن فرزندی با چشمان سبز است؟..
اینقدر با این فکرها درگیر بود که تاجگذاری را فراموش کردو کم کم پلکهایش سنگین شد، تا صبح چندساعتی وقت بود، هنوز میشد کمی استراحت کردو آرامش داشت، با خود گفت شاید هم صبح که چشم‌هایش را بگشاید ببیند در آغوش تائوس است! تازه آرامش گرفته و خوابش سنگین شده بود که عطر غریبه‌ای در مشامش خزید، ابتدا اهمیتی نداد، میخواست همانطور بخوابد. نیمه هوشیار بود بااینحال صدای نه چندان بلند افتادن چیزی را شنید..صدا آنقدر قوی نبود که آرامش او را بهم بزندو از خلسه‌ی خواب خارجش کند.. لحظاتی گذشت و نفس گرمی که آغشته به همان عطر غریبه بود به گریبانش وزید، این یکی بلافاصله قلبش را به زیر گلویش چسپاندو او را از جا پراند!
روی تخت نشست و درحالی که نفس نفس میزد با چشمان درحدقه گرد شده در تاریک و روشن نور شبانگاهی به اطراف نگریست..هیچکس نبود! نگاهی به سوی تائوس انداخت، او را روی کاناپه نمیدید و انگار در اتاق هم نبود! استرس مثل ماری در درونش لولید و تمام تنش ظرف یک ثانیه یخ بست! حالا که تائوس نبود حتی جرأت نمیکرد یکبار دیگر دور و برش را نگاه کند!
کرالن–..تائوس؟..
صدایش حین برزبان آوردن نام او می لرزید، هیچ جوابی نگرفت، درحالی که سرتاپایش از اضطراب ضعف میرفت خودش را به لبه‌ی تخت سوق دادو پایین لغزید، زانوهای سستش بسختی یاری‌اش میدادند ولی قدم برداشت و کمی پیش رفت. مغزش فلج شده بود و بااینکه میدید تائوس روی کاناپه نیست به همان سمت میرفت
کرالن– ..تائوس کجایی؟..
عجب غلطی کرده بود، به خودش لعنت می فرستاد که چرا پنجره ها را باز گذاشت! درحالی که صدای نفس وحشت‌زده‌ی خود را می شنید کاناپه را دور زد و آنجا بود که دنیا دور سرش چرخید..
نور مهتاب رویش افتاده بود، روی جسم بی‌جان تائوس! شکاف عمیقی روی گردنش دیده میشد که هنوز خون از آن جریان داشت، جراحتش آنقدر شدید بود که انگار کسی میخواسته گردنش را قطع کند!
چشمانش داشت سیاهی می رفت، قلبش یخ بسته بود و میخواست هست و نیستش را بالا بیاورد! نه! نه..نه.. به موهای خود چنگ انداخت و محکم کشید.. اگر این کابوس بود چرا برنمیخواست؟؟ محکم‌تر کشید..انگار میخواست پوست سرش را دربیاورد! چشمانش روی جسد کبود تائوس بود، خون اطراف سرش پخش بودو موهایش در غلظت چندش‌آوری غرق..
تصویر مدام حقیقی‌تر میشد، انگار بوی خون تمام سرش را گرفته بود، نمیتوانست نفس بکشد، نگاهش روی تائوس قفل شده بود و داشت خفه میشد..
– سلام کرالن..
نجوای غریب مردانه‌ی گرمی از پشت سر شنید..
– سلام کرالن..
نجوای غریب مردانه‌ی گرمی از پشت سر شنید..
سیاهی محضی قلبش را احاطه کرده بود، به جسد خون‌آلود تائوس خیره بودو دیگر هیچ اهمیتی به اطرافش نمیداد، حتی نمیخواست بداند چه کسی پشت سرش است، دیگر هیچ چیز از این دنیا نمیخواست..
– آلن؟
چشم که گشود خودش را روی تخت دید، خیس عرق نفس نفس میزد و تپش‌های قلبش تمام تنش را می لرزاند! تائوس درست بالای سرش بودو داشت به سویش خم میشد، چشمان سیاه زیبایش باز بود، گریبانش صحیح و سالم! موهای لَخت سیاهش از سرشانه‌ سُر خوردند و وقتی بقدر کافی به سوی او پایین آمد کرالن دیگر لحظه‌ای را از دست نداد، درحالی که سرتاپا می لرزید به یقه‌ی او چنگ انداخت! با یک دست او را همانطور پایین نگه داشت با دست دیگر به هرکجا که دم دستش بود محکم کوبید! سینه‌اش‌، گردنش، چانه‌اش.. مشت، سیلی و هرطوری که میشد!
کرالن–.. لعنت به تو! لعنت به تو تائوس لعنت به تو!..
تائوس–..آلن..!
رحم نمیکرد! اصلا کنترلی روی رفتارش نداشت! انگار باید انتقام قبض روح شدن در کابوسش را از او میگرفت!
تائوس–..آلن داری محکم میزنی!..
کرالن– ..باید کنارم میموندی!..چرا رفتی اونجا چرااا..
اهمیتی به تقلای او نداد، حتی میخواست خودش را عقب بکشد ولی کرالن ذره‌ای مشتش را از یقه‌ی او شُل نمیکرد!
تائوس– ..خدایا چت شده؟!..آخ!..میخوای کورم کنی؟!..
بلاخره مچ دو دست کرالن را گرفت و درحالی که شاهد نفس زدنش بود گفت:
تائوس– بسه دیگه!..بسه!..
نگاهش به چشمان تائوس که حالا کمی اخم کرده بود گره خورد. زنده و سالم بود! انگار دنیا را به او داده بودند!
چند لحظه بعد وقتی حس کرد کرالن دیگر او را کتک نخواهد زد مچ‌هایش را رها کردو درحالی که با کلافگی نفسش را بیرون میداد کنارش به پشت خوابید. نگاه هردو به سقف دوخته شد، کرالن هنوز لرزش خفیفی در بدن و خصوصاً دستانش حس میکرد. آنقدر او را محکم زده بود که دست خودش هم درد میکرد!
پلکهایش را برهم گذاشت و سعی کرد نفس بکشد، باید آرام می گرفت، هرآنچه دیده بود فقط کابوسی ناگوار بود..
دوباره پلک گشود و سرش را کمی بسوی تائوس چرخاند، با دست راست پیشانی خود را مالش میداد و هنوز بسیار کلافه بنظر می رسید. نیمرخ خوش‌تراش مردانه‌اش در تاریک و روشن شبانگاهی پیش چشم کرالن بود، موهایش روی بالش پراکنده شده و سینه‌ی عضلانی‌اش با ریتم نفس‌هایش بالا و پایین می رفت
تائوس– دیگه خسته شدم..
این جمله بالحنی آمیخته به یأس و با صدایی خفه از لبهایش خارج شد، آنقدر این را آرام نجوا کرد که انگار با خودش حرف میزد بااینحال باعث شد کرالن بغض کندو پلکهایش از هجوم اشک داغ شود. چرا آینقدر محکم او را زده بود؟ همیشه همینکار را میکرد، به دلایل مختلف او را میزد، غرغرها و ناسازگاری‌هایش هم که تمامی نداشت!
تائوس– چرا من؟..چرا من باید وارث میروتاش باشم؟..
هنوز هم اینطور بنظر می رسید که با خودش حرف میزند بااینحال پیدا بود که رفتار کرالن او را تحت فشار قرار داده
تائوس– نمیدونم با اون عهدنامه چیکار کنم.. نمیدونم با آلارین چیکار کنم.. نمیدونم با تو چیکار کنم..
دستی را که با شقیقه‌هایش ور میرفت روی چشمان خود فشردو نفس عمیقی کشید
تائوس–..کاش منم مثل تو میفهمیدم پسر تابین نیستم..دیگه هیچ مسئولیتی رو دوشم نبود..کاش یه آرگوت بود که بتونم ریاست قبیله رو بهش بدم و از اینجا برم..
درحالی که نگاهش به تائوس بود چانه‌اش لرزید و پرده‌ی اشک چشمانش را پوشاند، بی تفاوت به اینکه دقایقی پیش بینشان چه گذشته بود بسوی او چرخید و نزدیکش شد، سرش را بر سینه‌ای او گذاشت و درآغوشش فرو رفت سپس درحالی که بغض صدایش را می لرزاند زمزمه کرد
کرالن– من اذیتت میکنم آره؟
دست تائوس روی کمرش نشست و درحالی که او را کمی به آغوش خود میفشرد گفت:
تائوس–..تو گناهی نداری..ولی کاش مثل قبل بودیم.. حالا دیگه همیشه بینمون دعواست..
لبش را گزید تا گریه‌‌ی آرامش را پیش از شدت گرفتن خنثی کند. چرا اینطور میشد؟ هربار به خودش قول میداد دیگر لجاجت نکند ولی میدید شدنی نیست! بهانه‌ای ایجاد میشد و او با به یادآوردن نازایی و ازدواج مجدد تائوس تا خرخره میسوخت، طاقتش را از کف میداد و به هرکسی که اطرافش بود به نوعی حمله میکرد..
تائوس– چی دیدی که اینجوری منو زدی؟
کرالن خودش را بیشتر به او فشردو زمزمه کرد– هیچی..
تائوس–..تو کابوست..داشتم اذیتت میکردم؟
چه فکرهایی با خودش میکرد! وقتی آنطور او را زده بود تعجبی هم نداشت که خیال کند واکنش کرالن از روی تنفر بوده!
تائوس– اونقدر برات بد بودم که حتی ازم کابوس میبینی؟
بااینکه چشمانش هنوز اشک‌آلود بود بخاطر حرف‌های تائوس لبخند برلبش نشست. چیزی نگفت، نمیخواست او را از اشتباه درآورد! حلقه‌ی بازوی تائوس به دورش تنگ‌تر شدو دیگر هیچیک چیزی نگفتند. دقایقی گذشت و از آرام شدن ریتم تنفس تائوس فهمید که او بخواب رفته ولی کرالن هنوز بیدار بود. به بدن گرم و قوی شوهرش چسپیده بود و نفس‌های آرام و عمیقش را میشمرد، کاش این دقایق تمام نمیشد، کاش فردا نمی رسید و میتوانست به نوعی از تاجگذاری گرفتاری‌های پیرامونش فرار کند!
خواب به چشمش نیامد، شب هم رفته رفته پایان یافتو گرگ و میش رسید، نیسم آغشته به عطر شبنم صبحگاهی از پنجره‌های باز اتاق به داخل خزید و کرالن آرام و بااحتیاط سرش را از سینه‌ی تائوس بلند کرد تا در پناه نور سپیده‌دم ببیند چه بلایی برسر تائوس آورده. خدا خدا میکرد ضرباتش آنقدرها کاری نبوده باشد ولی متاسفانه اینطور نبود. گردن و سمت راست صورتش ملتهب بود و خراشی زیر چانه‌اش به چشم می خورد، گوشه‌ی یقه‌‌اش کمی پارگی داشت و میشد جای کوفتگی زیر گریبانش را دید. بخودش آمدو دید پلکهایش داغ شده، چطور توانسته بود پاره‌ی تنش را اینطور بزند؟ به صورت آرام و چشمان بسته‌اش که می نگریست قلبش فشرده میشد، چرا توجه نکرده بود که اینروزها تائوس چقدر خسته بنظر می رسد؟ سه روز از قبیله‌اش دور بودو حتماً مدام دلتنگ پسران کوچکش میشد.. به یاد آلارین افتاد، دست تنها با بازیگوشی‌های میروتاش چکار میکرد؟ نگران بود که از سیمات کمک خواسته باشد و او بدجنسی کند!
دقایق که میگذشت هوا کم کم روشن‌تر شدو کرالن کوفتگی‌های بیشتری روی پوست او میدید، قرار بود کبود شوند؟ آیا درد میکردند؟ کاش دستش میشکست!
دلش از دیدن آنهمه التهاب ضعف میرفت، انگار خودش را زده بود و میتوانست دردش را حس کند. سرش را محتاطانه بسمت گردن او پایین آورد و بوسه‌ی آرام و سبکی روی گردن او زد. همانطور آرام بود، انگار اصلا چیزی حس نکرد و به همین خاطر کرالن به خود اجازه داد بوسه‌ی دیگری بزند، همانموقع بود که زمزمه‌ی آرام تائوس را شنید
تائوس– نکن..
کرالن به او نگریست، چشمانش بسته و نیمه هوشیار بنظر می رسید و متوجه شده بود کرالن چکار میکند
تائوس–..جای لبت میسوزه..داغم میکنه..
میسوخت و داغش میکرد! کرالن خنده‌اش گرفت، این حس برایش بیگانه نبود. شبی که تائوس به او سیلی زد و بعد روی تخت همانجا را بوسید، جای لبهایش گرچه التهاب صورتش را کمی سوزاند ولی به نوعی داغ و تحریک کننده بود. باره دیگر لبش را روی اثر ملتهب انحنای گردن او گذاشت، سبک ولی کمی طولانی‌تر..
تائوس–..هی نکن..
صدای گرم و آرامش که آمیخته به رگه‌هایی از عشق و شهوت بود دلش را می لرزاند و لبخندش را پررنگتر میکرد. کرالن را به خودش فشردو اینبار با حسرت نجوا کرد– امروز وقته اینکارارو نداریم..
نفسش را مأیوسانه بیرون دادو زیرلب گفت:
تائوس– ای خدا..هرچی بداخلاق‌تر میشی بیشتر میخوامت
در آغوش تائوس ماند تا اینکه هوا کاملا روشن شد، صبح رسید درحالی که نتوانسته بود حتی ساعتی به آرامش بگذراند. در این دو روز قصر میربان انواع و اقسام تغییرات برای برگزاری تاجگذاری بود و این فعالیت‌ها اکنون به اوج خود می رسید تا نزدیک مغرب که مراسم آغاز شود.
گرچه فکرش بشدت مشغول تاجگذاری و اشراف‌زادگانی که در قصر مستقر میشدند بود ولی کلامی در اینباره نگفت.
به تائوس کمک کرد دستو رویش را بشورد، البته وسواس از او بود چراکه میترسید شست و شو گوفتگی‌های سروصورت تائوس را درد بیاورد. با اصرار فراوان حتی پیراهن او را هم خودش عوض کردو با احتیاط به او کت پوشاند، پس از اینکه موهای او را هم بافت و باهم از اتاق خارج شدند از او خواست بسمت محل استقرار خانواده‌ی لرد هکتور بروند. دلش میخواست دست تائوس را بگیرد ولی نمیتوانست، قصر بسیار شلوغ بود و آنها همه کرالن را یک مرد میدانستند
بلاخره وقتی به اقامتگاه لرد هکتور رفتندو کرالن گفت که میخواهد لوریانس را ببیند هم هکتور و هم تائوس کمی جا خوردند و نگاهی باهم ردو بدل کردند. پس از اینکه هکتور از آنها دور شد تا لوریانس را صدا بزند تائوس به او گفت:
تائوس– هیچکدوممون دیگه به اون قضیه اشاره‌ای نمیکنیم، مجبور نیستی اینکارو بکنی
کرالن التهاب گریبان شوهرش را از نظر گذراندو گفت– نه.. آدم باید تاوان اشتباهشو پس بده
لوریانس آمدو قیافه‌اش درست مثل دیروز گرفته و شرمگین بود. کرالن میخواست در حضور هکتور و تائوس با او حرف بزند ولی آن دو نزاکت بخرج دادند و فاصله گرفتند
لوریانس– چیزی شده؟
به صورت متین لوریانس که پیش رویش بود نگریست و بالحنی محترمانه و موجه گفت:
کرالن– چیزی نشده، ولی باید بخاطر رفتارم عذربخوام..درواقع..باید اینو درک میکردم که ازدواج تائوس هیچ نفع شخصی برای شما نداشته. فقط میخواستین کمکم کنین که ببینم مصلحت چیه
در این لحظه لوریانس که بنظر می رسید برای اشاره‌ی دوباره به این موضوع بی تاب بود دستش را پیش آوردو ساعد راست کرالن را گرفت:
لوریانس– ببین کرالن.. باید یچیزی بهت بگم، تموم مدت روی قلبم سنگینی میکرد..
این را گفت و کمی مردد ماند، نفسش را مأیوسانه بیرون دادو نگاهش را از کرالن دزدید
لوریانس– من.. من اونروز خبر داشتم که تو فرزند خونی پادشاه نیستی، ولی جوری باهات حرف زدم که خودتو در قبال کارای پادشاه و اجدادش مسئول بدونی..
پیش از اینکه حرفش را ادامه دهد کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– دیگه مسئله‌ای نیست
لوریانس کمی ساعد او را فشردو با شرم گفت– چرا هست.. ولی من نمیدونستم چطوری اینو بهت بگم.. تو تازه دو ماه بود که بچتو از دست داده بودی و فهمیدی نمیتونی بچه دار بشی، حالا من باید بهت درباره‌ی تاریخ قبیله و جانشینی وارث میروتاش میگفتم، باید بهت میگفتم لازمه شوهرت بچه داشته باشه.. اینا.. اینا به قدر کافی سنگین و دردناک بود، چطور میتونستم تو همچین شرایطی اینم اضافه کنم که پادشاه پدرت نیست؟.. تو طاقتشو نداشتی..
شرم و تأسفی که لوریانس در نگاهش داشت حقیقی بود و کرالن نمیتوانست به آن شک کند، حتی اگر هم او اینطور معذب نمیشد بازهم قصد نداشت این کینه را با خود نگه دارد
کرالن– نه بانو لوریانس،حس بدی نداشته باشید..این تقصیر شما و دیگران نیست که من بچه‌دار نمیشم و حرومزاده‌ام..
پس از بیان این جملات اینبار کرالن بود که نگاهش را از او دزدید، باز مجبور شده بود عیب‌هایش را برشمرد
لوریانس– منم هستم.. منم حرومزاده‌م..
سرش را بااکراه بالا آوردو وقتی به لوریانس نگریست اشک به چشمانش حلقه زده بود، لبخند تلخی به کرالن زدو آرام دست او را رها کرد
لوریانس– ..مادرم فاحشه بود، ۹ سال تو کثافت زندگی کردم.. تو حداقل چند سالی توجه و احترام بقیه رو داشتی..من هیچ وقت بچگی نکردم، تو ۹ سالگی اونقدر عذابم دادن که از آدما فرار کردم.. وحشت تنهایی تو جنگل و تیکه تیکه شدن بین هیولاها رو به موندن بین آدما ترجیح دادم..
به اینجا که رسید علیرغم اینکه لبهایش برای ادامه‌ی حرف باز بودند ولی تردید کردو عاقبت لب فرو بست. بغضش را بسختی فرو دادو به هکتور که کمی دورتر با تائوس صحبت میکرد نگریست
لوریانس– تو عشقتو انتخاب کردی.. اینکه کِی باهاش ازدواج کنی رو انتخاب کردی.. دلت خواست که بچه داشته باشی..
و باز بغض اجازه نداد راحت حرف بزندو سکوت کرد، به خود فرصت نفسی دادو بعد سرش را کمی پایین گرفت:
لوریانس– من هیچ وقت این چیزارو حس نکردم..هکتور..من.. من اونو خیلی دوسش دارم ولی..حتی عشقم باعث نشد فراموش کنم تجاوز چقدر دردناکه..
این را گفت و علیرغم آن همه تلاش عاقبت اشکی از گوشه‌ی چشمش بر گونه غلطید. تا به حال او را اینطور ندیده بود، دیگر هیچ اثری از آن زن مغرور و محکم دیده نمیشد. حالا یک شخص رنج کشیده بود درست مثل کرالن، طوری که باعث شد پلکهای او هم داغ شود!
کرالن– میدونم..میفهمم که چقدر دردناکه
لحظاتی در سکوت گذشت، لوریانس به اشکهای بیشتری اجازه‌ی جاری شدن ندادو پس از اینکه خود را راضی کرد به چشمان کرالن بنگرد باصدایی گرفته بود:
لوریانس– متاسفم.. متاسفم که برای مشکل تو و شوهرت راهی جز ازدواج مجدد نبود.. تموم این دوسال متأسف بودم نه فقط حالا..
کرالن هم متاسف بود، متأسف بود ولی حالا دیگر باید با این کنار می آمد. با اینکه حتی اگر آلارین و تائوس جدا میشدند باید می پذیرفت که مادر فرزندان شوهرش زن دیگری‌ست.
علیرغم آنهمه تکاپو و زر و زیور که آنروز در قصر بیشتر از هر زمان دیگری بود، فضا برای کرالن سنگین بنظر می رسید. تصور واکنش اشراف و اینکه در این بهبوهه کراسوس هم سر برسد!
بااین حال در این ساعات باقی مانده باید تا حد امکان بستر را برای انتقال قدرت آماده میکردند و کرالن میدانست یکی از قدم‌ها بدست آوردن حمایت خانواده‌ی ملکه مانداست. به ملاقات او رفت، میدانست مادرش اکنون در روز تاجگذاری غرق در دغدغه‌های پوچ خود درباره‌ی انتخاب لباس و جواهراتی فاخر است و قیافه‌اش چطور میشد وقتی میفهمید دیگر قرار نیست مادر پادشاه باشد!
پس از اینکه به اقامتگاه ملکه رفتند تائوس پشت در اتاق ماند تا کرالن به تنهایی با مادرش ملاقات کند. همانطور که حدس میزد تعداد زیادی خیاط و ارایشگر آنجا بودند و شلوغی بسیاری به چشم میخورد. پس از ورودش با لحنی عبوث و سرد تمام حاضرین را مرخص کردو به ملکه گفت که قرار است چند کلمه جدی صحبت کنند
روی یک دست مبل مخمل با حاشیه‌های نقره‌کوب نشستند و کرالن نگاهی به مادرش که مشغول مرتب کردن چین‌های حریر دامنش بود انداخت. مثل همیشه زیبا و مجلل بنظر می رسید، انگار نه انگار این شخصی که مقابلش میدید فرزندی بود که خبر از خیانت مفتضحانه‌اش داشت، ذره‌ای شرمگین بنظر نمی رسید! جداً که چقدر کرالن را کلافه و متأسف میکرد! او نیز بدون درنظر گرفتن اینکه ملکه چقدر ناراحت خواهد شد، بدون مقدمه چینی و حاشیه‌ رفتن گفت که تصمیم دارد آرگوت را به عنوان پادشاه آینده معرفی کند
ملکه ماندا–..چی؟؟..!..
پشتش را از مبل برداشت و با حیرت بسوی کرالن مایل شد
ملکه ماندا– چی داری میگی پسرم؟!!..
چشمان درشت سبزش بر صورت سرد کرالن قفل شده بودندو گوشواره‌های آویز الماسش تکان میخوردند. کرالن نفسش را با کلافگی بیرون دادو بالحنی عبوث گفت– من پسر نیستم!..بعلاوه حرفمو واضح زدم و لزومی به تکرارش نیست
خبر انتقال قدرت به ارگوت، رنگ از رخ ملکه ماندا پرانده بود! لابد هزاران نقشه برای زمانی که مادر پادشاه شود داشت!
کرالن– من و شما چن تا راز ناجور با خودمون داریم، باید هوای همدیگه رو داشته باشیم که مبادا رازمون فاش بشه. اینطور نیست؟
نگاه تندو تیزش را به ملکه دوخته بود و وقتی با چنین لحنی جملاتش را بیان کرد ملکه من من کنان گفت:
ملکه– داری..داری منو تهدید میکنی؟!..
کرالن کمانی به ابرویش داد و گفت– نه! فقط یه هشدار بود که مبادا بی احتیاطی کنید
ملکه با آشفتگی روی مبلش جا به جا شد، انگار هنوز حرفهای کرالن را باور نمیکرد. درحالی که با نگرانی پشیمانی خود را لمس میکردو نگاه پرتشویشش را به اینسو و آنسو می دوخت گفت:
ملکه–..آه خدایا..فقط چند ساعت به تاجگذاری مونده و هیچ معلومه تو چی میگی؟؟..
کرالن لحظه‌ای از شدت کلافگی خاموش ماندو سپس با حرص گفت:
کرالن– من ولیعهد نیستم! من شایسته‌ی پادشاهی نیستم‌، اینو شما حتی بهتر از هرکسی میدونید
ملکه– کرالن تو..
دستش را به نشانه‌ی سکوت بالا آوردو حرف ملکه را قطع کرد:
کرالن– گوش کنید! ما حمایت خانواده‌ی ملکه رو میخوایم، حرفمو قاطع و واضح زدم. در غیر اینصورت من بیشتر از این دهنمو بسته نگه نمیدارم. اگه میخواید عزت و احترامتون سرجاش بمونه همکاری کنید
این با قاطعیت گفت و باعث شد ملکه از جا برخیزد. یک دستش را به کمرش زده و با انگشتان دست دیگر شقیقه‌اش را می‌مالید، با اضطراب و سردرگمی مقابل کرالن شروع کرده بود به قدم زدن. با اخم حرص و جوش خوردن مادرش را تحت نظر داشت، می دانست او بلاخره تسلیم خواهد شد چراکه محترمانه از دایره‌ی قدرت خارج شدن بسیار بهتر از رسوایی آشکار شدن خیانت به پادشاه بود
پس از کمی اینسو و آنسو رفتن مقابل کرالن ایستادو درحالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:
ملکه– چرا..چرا اینکارو میکنی؟..همش به این خاطر که فرزند خونی پادشاه نیستی و وجدانت ناآرومه؟
نمیتوانست حقیقت را درباره‌ی آن پیشگویی بگوید از همین رو بالحنی آمیخته به کنایه پاسخ داد:
کرالن– تعجب نمیکنم که از نظر شما این دلیل کمی باشه
ملکه پلکهایش را برهم فشردو نفس عمیقی کشید، آب دهانش را قورت دادو خود را با تکان دستش باد زد. لب میگزید تا گریه نکند و انگار برای آرام بودن با خودش کلنجار می رفت، عاقبت وقتی دوباره سر جایش مقابل کرالن نشست درحالی که از مستقیم نگاه کردن به او پرهیز میکرد گفت:
ملکه– ..خیله خب.. ببین کرالن.. یکی هست که باید ببینیش..
این را گفت و سپس سرش را به چپ چرخاند، تمام ندیمگان را از محل مرخص کرده بودند ولی ملکه طوری به آنسوی اتاق می نگریست انگار هنوز کسی آنجاست
ملکه– ماریا؟..ماریا اونو بیارش اینجا..
خط نگاه مادرش را دنبال کردو چند لحظه بعد دری در انتهای اتاق باز شد، ندیمه‌ی مسنی درحالی که دست کودک خردسالی را گرفته بود از آنجا خارج شد. بنظر نمی رسید بیشتر از دوسال داشته باشد، دخترک لباس روشنی به تن داشت، به نوعی خود را پشت دامن ندیمه پنهان کرده بود و بااکراه پیش می آمد
کرالن– این..این کیه..
چشمانش به دخترک دوخته شده بود، به صورت معصومش که هرچه پیش‌تر می آمد واضح‌تر میشد. ترکیبی اشنا در زمینه‌ی پوستی گندمگون بچشم می آمد، چشمانش سبز بود و نوارهای مواج موهای تیره‌‌اش روی سرشانه‌های کوچک ظریفش ریخته بود. نمیتوانست باور کند ولی شباهتش از هر سندی معتبرتر بود! فرم صورتش، گونه‌هایش، ابروها و پیشانی‌اش و حتی رنگ پوست و تابدار بودن موهایش.. اگر چشمان سبزش را نادیده می گرفت، این کودک درست شبیه پادشاه گُردن بود!
ملکه ماندا– این بود.. بچه‌ای که روز تدفین سراغشو گرفتی.. از خون پادشاه.. بهش یه نوزاد مرده نشون دادیم..
ضربان قلبش تند شده بود، ندیمه در دو قدمی انها ایستادو دست دخترک را کمی بسمت جلو مایل کرد تا از پشت دامنش بیرون بیاید ولی او بیشترو بیشتر در چین دامن ندیمه فرو رفت
ملکه– مخفیش کردم چون..چون..دختره!.. دخترا تو خانواده‌ی سلطنتی باعث انتقال قدرت به شوهرشون میشن
صدای ملکه مضطرب بود و انگار به آخرین امیدش چنگ می انداخت
ملکه– اگه پادشاه میفهمید یه دختر داره، اینو به عقد بچه‌های پسرعموش درمی آورد تا خون خودشو حفظ کنه و جانشینی رو به پسر این دختر بده..
حالش اصلا خوب نبود! احساس میکرد چیز تکان دهنده‌ای دیده، این کودک از خون پادشاه بود، یک شاهزاده‌ی واقعی!
ملکه ماندا– من مخفیش کردم که قدرت از دست من و تو نره کرالن! بدبختی کشیدم که اینو مخفی نگه دارم!..خواهش میکنم..خواهش میکنم اینکارو نکن!
صدای ملکه از بغض لرزید و باعث شد کرالن نگاهش را از کودک بگیرد و به او بنگرد
ملکه ماندا– تاجگذاری کن..نقشه می کشیمو برات یه همسر سوری انتخاب میکنیم، تظاهر میکنیم این بچه‌ی توء..تو با آرامش سلطنت کن و بعدش همه چیزو بسپر به بچه‌ی این دختر.. اینجوری وجدانت از بابت نسبت خونی با پادشاه راحت میشه
حالا صحبت از یک کودک بود، یک هویت، یک انسان! و ملکه هنوز درباره‌ی انتقال قدرت و سلطنت حرف میزد، او حتی به پادشاه نگفته بود یک فرزند دارد، چگونه وجدان خود را راضی کرده بود که پدری را اینگونه از پاره‌ی تنش جدا نگاه دارد؟
کرالن– مخفیش کردین..نذاشتین پدر قبل از مرگ حتی یدفه بچشو ببینه؟؟
حالا اشک به چشمان خودش هم دویده بود و به آخرین لحظات زندگی پادشاه که ضعیف و ناتوان روی تخت افتاده بود فکر میکرد. ملکه پاسخی نداد، صورتش هنوز بغض‌آلود و حیران بنظر می رسید. کرالن دوباره به دخترک نگریست، بسیار کوچک و معصوم بود، نمیتوانست از تابین و میروتاش بزرگتر باشد.. هنوز دامن ندیمه‌اش را در مشت می فشرد و انگار از کرالن می ترسید. دستش را بسوی کودک دراز کردو بالحنی آرام و مهربان گفت– اسمت چیه عزیزم؟..
دخترک پاسخی نداد، انگار از اینکه توسط کرالن مخاطب قرار داده شده بود ترسیدو صورتش را کاملا با دامن ندیمه پوشاند
کرالن– چرا حرف نمیزنه؟
پرسید ولی دلیلش را میدانست، ملکه خواسته بود اینطور تربیت شود، کودک را از فضای بیرون و هرکسی جز ندیمه و مادرش ترسانده بودند تا بتوانند او را کنترل کنند و همینطور مخفی نگاه دارند. چه کودکی ترحم‌برانگیزی! سرنوشت این کودک در قصر میتوانست از کرالن هم بدتر باشد!
کرالن– قراره اینجوری بزرگش کنید؟
مأیوسانه به ملکه نگریست و او نگاهش را از کرالن گرفت، به ماریا اشاره زد کودک را ببرد و سپس گفت:
ملکه ماندا–..بستگی به تصمیم تو داره..
تأسف‌آور بود! کرالن هنوز داغدار کودک چهارماهه‌اش بود و این مادر به همین راحتی برای قدرت با سرنوشت فرزندانش بازی میکرد. پس از دیدن دخترک بی‌اختیار دوران کودکی خودش را به یاد آورده بود، دورانی که همیشه از خود می پرسید چرا پدرو مادرش او را دوست ندارند، چرا جای عشق ورزیدن مدام او را با تعلیمات سخت و خسته کننده تنها می گذارند، او جداً گدای عشق پدرو مادرش بود، کسانی که همه چیز را به او ترجیح میدادند!
کرالن– ۹ ماه تو شکمتون نگهش داشتین..برای بدنیا آوردنش زجر کشیدین..چرا مثل یه مادر بهش نگاه نمیکنید؟؟
میخواست جدی باشد ولی به صورت روشن مادرش که نگریست اشک در چشمانش حلقه زد، او حتی نمیدانست آغوش مادرش چه عطری دارد، اصلا بخاطر نمی آورد که تابحال او را در آغوش گرفته باشد!
کرالن– من..من یچیزی رو به شما نگفتم..نگفتم که ازدواج کردم..
به یاد حرف لرد نیکولاس افتاده بود، اینکه لارا و لیندا پدرو مادر دارند و لوریانس گرگها را. فقط او بود که تنها تائوس را در زندگی داشت، مادرش انجا درست مقابلش نشسته بود و آنوقت کرالن خانواده نداشت
ملکه ماندا– ..چـ..چی؟؟..
حلقه‌ی اشک چشمان ملکه غلیظ‌تر شدو دستش را مقابل دهان نیمه بازش گرفت. کرالن سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو باصدایی بغض‌آلود گفت:
کرالن– ..با تائوس ازدواج کردم..تصورشم نمیکنید چقدر عاشقشم!..برعکسه زمانی که تو قصر بودم، بااون احساس خوشبختی میکنم..
اشکی از چشمان ناباور ملکه که همیشه سعی داشت به خود تلقین کند کرالن پسر است چکید، هنوز آنقدر متحیر بود که نمیتوانست کلامی حرف بزند. نگاهش روی مادرش بود، به زور مانع خود شده بود که گریه نکند، چرا هنوز حسرت عشق مادرش را داشت؟ او زن درستی نبود، به شوهرش خیانت کرده و باعث شده بود کرالن عمری زجر بکشد.. ولی هرچه که بود، هرچقدر هم بی‌تفاوت، این زن مادر او بود!
کرالن– مادر..خواهش میکنم اینجوری نباشید.. کاش یکم تغییر کنید..میخوام مادر و خواهر داشته باشم..این قصر لعنتی رو ول کنید و برید یجای آروم
اشک دیگری بر گونه‌ی ملکه غلطید و صدای کرالن از بغض به نوسان در آمد
کرالن– باهم بزرگش کنیم..درست بزرگش کنیم!..
اگر این فقط رویا بود، کرالن میخواست آن را برای خود نگه دارد! با مادرو خواهرش از این قصر می رفتند، خانه‌ی دنجی هرکجا که مادرش میخواست می ساختند، به این ترتیب کرالن میتوانست فکر خود را از آلارین آزاد کند و اجازه دهد همسر تائوس باقی بماند. او و مادرش با بزرگ کردن این دخترک شیرین سرگرم میشدند و اوقاتی که تائوس کنارشان بود هم جای بحث کردن درباره‌ی آلارین، از شیطنت‌های دخترک حرف میزدند. کرالن دیگر تنها نبود و میتوانست یک خانواده‌ی واقعی داشته باشد!
ملکه ماندا– فکر میکردم ازم متنفری..
لحن آمیخته به یأسش قلب کرالن را فشرد، به اشک‌های مادرش نگریست و بعد سرش را به زیر انداخت
کرالن– میخواستم متنفر باشم..ولی..ولی هنوز اگه شما پشیمون باشید، اگه بخواید تغییر کنید..
و عاقبت خودش هم به گریه افتاد، داشت از مادرش خواهش میکرد رحمی به قلبش کند، این همه سال ملکه بودن کافی نبود؟ هنوز هم نمیتوانست مقامش را رها کندو اندکی هم مادر باشد؟
کرالن– برای تغییر کردن هیچ وقت دیر نیست..فراموش میکنیم تو گذشته چه اتفاقاتی افتاده.. میشه همه چیزو جبران کرد..
ملکه پاسخی نداد، گریه‌ی بی‌صدایش شدت گرفت و سرش را به زیر انداخت. کرالن نمیتوانست چشم از او بردارد، آیا شدنی بود؟ واقعا او میتوانست تغییر کند؟ حتی فقط ذره‌ای! اگر ذره‌ای تمایل نشان میداد کرالن تمام و کمال به او کمک میکردو گذشته‌اش را هیچگاه به رویش نمی آورد
کسی چندمرتبه به در کوفت و ملکه را برای پاک کردن اشکهایش دستپاچه کرد
تائوس– عذرمیخوام شاهزاده کرالن ولی پیشکار ارشد دو دفعه تابحال فرستاده دنبالتون.. امروز وقت زیادی نداریم
از لحن رسمی تائوس که هنوز پشت در بود بی اختیار لبخند زد. حالا دیگر ملکه میدانست نسبت آنان چیست و نیازی به مخفی‌کاری نبود. کرالن دستی بر گونه‌های اشک آلود خود کشید و گفت:
کرالن– لطفاً بیا داخل تائوس
منتظر بود ملکه مخالفتی بکند ولی او چیزی نگفت و فقط کمی معذب شد. چند لحظه بعد تائوس در را گشودو ابتدا همانجا در چارچوب ایستاد، چشمش به صورت‌های اشک‌آلود آن دو افتادو حالت چهره‌اش تغییر کرد. درحالی که اکنون فهمیده بود بین آنها خبری‌ست وارد شدو در را پشت سرش بست
کرالن– بیا..
دستش را روی جای خالی سمت راستش بر کاناپه گذاشت و بااینکه چشمانش بخاطر آن اشکها هنوز کمی سرخ بود به تائوس لبخند زد. تائوس پس از لحظه‌ای تردید با قدم‌های استوار و آرام پیش آمدو کرالن برای اولین بار از تجربه‌ی این حس که میخواهد شوهر برازنده‌اش را به یکی از اعضای خانواده‌اش معرفی کند احساس غرور کرد
تائوس پیش از اینکه بنشیند در دو قدمی آنان ایستادو به ملکه که حال حزن‌آمیزی داشت نگریست، نگاهی با کرالن ردو بدل کردو او برای اینکه نشان دهد همه چیز مرتب است سرش را تکان داد
تائوس–..میتونم بشینم خانوم؟
لحن بم و جذابش را بطرزی دلنشین تنظیم کرده بود. ملکه را با حالتی محجوب و صمیمی “خانوم” خطاب کردو باعث شد او بلاخره سرش را کمی بالا بگیرد. ملکه هیچگاه نظر مساعدی درباره‌ی تائوس نداشت، میگفت او و قبیله‌اش عده‌ای وحشی هستند و همیشه به کرالن هشدار میداد اینقدر با او صمیمی نشود. حالا همه چیز تمام شده بود، اگر میخواست کرالن و این شرایط را بپذیرد باید شوهرش را هم می پذیرفت
کرالن– بشین تائوس، مادر فعلا دل و دماغ حرف زدن نداره
بلاخره تائوس باتردید کنار او نشست و کرالن دستش را گرفت، به این ترتیب به تائوس فهماند حقیقت را به ملکه گفته است. درحالی که انگشتانش را لای انگشتان تائوس گره کرده بود دست او را روی رانهای خود آوردو بدون اینکه به مادرش بنگرد گفت:
کرالن– حالا دیگه گمونم از سه سال بیشتره که ازدواج کردیم.. البته چون نتونستم بچه‌دار بشم اون دوباره ازدواج کرد، الان دوتا پسر کوچولو داره..
نفسش را بیرون دادو به مادرش نگریست، او دوباره شروع کرده بود به گریستن و انگار هنوز نمیتوانست کلامی بگوید
کرالن– ..اوضاعمون مرتبه.. البته یه مشکلاتی هست و گاهی دعوا میکنیم ولی نه اونقدرا جدی. همدیگرو دوست داریم، خیلی زیاد..
دست تائوس را فشردو ادامه داد– و بنظرم خوشبختیم
پس از بیان این جمله سکوتی بینشان پدید آمدو کرالن سرش را پایین گرفت. بازهم بی مقدمه پلکهایش داغ شده بود
تائوس–..شما هیچ وقت از من خوشتون نمی اومد، اینو میدونم
لحنش آرام و آمیخته به ادب بود. بااینکه میدانست ملکه ماندا چگونه زنی‌ست محترمانه با او حرف میزد، حتی محترمانه‌تر از قبل
تائوس– گمونم..باید ازتون عذربخوام که قبل از ازدواج اونو ازتون خواستگاری نکردم
حرفش کرالن را وادار به لبخندزدن کرد، حالا که تائوس کنارش نشسته بود حس میکرد دربرابر بی‌مهری مادرش پشتوانه‌ای محکم دارد
تائوس– و دومین عذرخواهی برای اینکه مجبور شدم مجدداً ازدواج کنم
اینها را میگفت که کمی آن فضای سنگین را تغییر دهد، نگاه کرالن با مادرش تلاقی کرد، مثل اینکه بلاخره خود را راضی کرده بود چیزی بگوید
ملکه ماندا–.. پس ازدواج کردی و هَوو داری
برای اولین بار لحنش مثل یک زن عادی بود، نگاهش را از کرالن به تائوس می چرخاندو به انگشتان درهم گره شده‌یشان می نگریست
کرالن–..البته اون..اونجوری که بقیه درباره‌ی هووها فکر میکنن نیست.. ولی خب..
نتوانست چیزی بگوید، جمله‌ی مناسبی پیدا نمیکرد. ملتمسانه به صورت اشک‌آلود مادرش می نگریست، میشد روی او حساب کرد؟ او عوض شدنی بود؟ این تردید تمامی نداشت! عاقبت چشم از تماشای مادرش گرفت و به نیمرخ تائوس نگریست
کرالن– دیگه بریم..فقط چند ساعت باقی مونده
بلاخره فرا رسیده بود. یکی از بزرگترین روزهایی که کشور ده‌ها سال یکبار شاهدش میشد، روز تاجگذاری پادشاهی جدید و شروع سلطنتی جدید! کارفرمایان و ملازمان در این زمان محدود پس از مرگ پادشاه، لحظه‌ای بیکار ننشسته بودند. هنرمندان و کارناوال‌های نقالی و رقص از همه‌جای کشور به آنجا سرازیر شده بودند. حتی نمایندگانی از ممالک همسایه برای عرض احترام وارد مرز زیباندو میشدند و پیشکاران گروه گروه به پیشواز اشراف زادگان می رفتند. هدایای نفیس و جواهرات اصیل سوار بر کجابه‌ها بر سر بردگان حمل میشد و کنیزان زیبای بسیاری از سوی اشراف‌زادگان برای عرضه به پادشاه جدید وارد حرمسرا شده بودند. قصر اعظم رنگین از طاق‌های بلند گل، چلچراغ‌های طلایی و حضور ثروتمندترین و بانفوذترین افراد کشور، آنروز جلال و شکوهش از هر زمان دیگری بیشتر بود
پیشکار ارشد و گروهی متشکل از مشاوران و خیاطان او را در اتاق بزرگی که انتهای تالار اعظم قرار داشت گیر انداخته بودند، دو ساعت به شروع تاجگذاری زمان باقی بود و همگان آخرین کارهای خود را سامان میدادند. شنل سیاه مخملی مزین به جواهرات سلطنتی الماس نشان درست وسط اتاق اَلم شده بود و دنباله‌ی بلندش کف آنجا پهن میشد. لباس فاخر طلایی رنگی به تن کرده بودو اکنون خیاطان با وسواس آستین‌ها و سرشانه‌هایش را مرتب می کردند، کسی از عقب موهایش را را شانه می کشید و شخصی هم بندهای چکمه‌ی چرمی خوش‌دوخت بلندش را می بست. چهره‌ای عبوث و سرد به خود گرفته بود درحالی که قلبش درست زیر گلویش می کوبید، صدای همهمه‌ی میهمانان را که دقیقه به دقیقه بیشتر میشد از پشت در میشنید و متوجه بود و که اشراف‌زادگان و سیاستمداران درحال ورود به تالارند. حالا در این شرایط با خود فکر میکرد اگر پادشاه گُردن زنده بود همان تصمیمی را میگرفت که آنها گرفتند؟ او همیشه افکارش با کرالن متفاوت بود!
دستی روی نقوش زرین لباسش کشید و خطاب به پیشکار ارشد گفت:
کرالن– تو این ساعتای باقی مونده منو به حال خودم بذارید، زمانش که رسید بهم اطلاع بدید که شنلو بپوشم
پیشکار ارشد چشمی گفت و همراه دیگر افرادی که انجا بودند از در فرعی خارج شد. کرالن چرخید و به پنجره نزدیک شد، نگاهش به باغ سرسبز قصر بودو افکارش حوالی اعتراض اشراف‌زادگان می چرخید. آرگوت درباره‌ی حمله‌ی ناگهانی کراسوس خیالش را راحت کرده بود، از قرار معلوم توانسته بود از زیر زبان برادرش سدریک حرف بکشد و او نیز اعتراف کرده بود کراسوس پس از حمله به بازاریان کابُن سدریک را جای خود نگهبان قرار داده و قرار نیست تا ده روز دیگر به آنجا حمله کند. زمان خوبی بود، تا آن موقع میشد اوضاع را درست کرد اما به شرطی که سدریک به وفاداری برادرانه‌اش نسبت به آرگوت خیانت نمیکرد و کراسوس را به جانشان نمی انداخت!
– مثل اینکه یکی اینجا بدجور تو خودش غرقه
با شنیدن صدای لحن مهربان و صمیمی تائوس رویش را از پنجره گرفت، او هم از در فرعی وارد شده بود و واقعا حضورش در واپسین دقایق چقدر کرالن را دلگرم میکرد
کرالن–..اومدی؟..آه چه خوب..اوضاع افتضاحی دارم..
این را گفت و پوفی کشید. بدن ورزیده‌ی تائوس در پیراهنی روشن، کت مخمل سیاه جلو باز که تا روی زانوهایش می رسیدو حاشیه‌های نقره‌فامی داشت، شلوار تیره‌ی تنگ که رانهای عظلانی‌اش را دربر میگرفت و چکمه‌های چرم که ساق بلندش را میپوشاند، بسیار برازنده و چشم نواز بنظر می رسید. همانطور که به کرالن نزدیک میشد لبخند اطمینان بخشی به او زدو چشمان سیاه نافذش نگاه تحسین‌برانگیزی به ظاهر آراسته‌ی کرالن انداخت
تائوس– چرا اینقدر خوشگلی؟ آدمو دستپاچه میکنی!
حتی در این شرایط دست بردار نبودو باعث شدو کرالن در اوج اضطراب لبخند بزند
کرالن– واقعا تو این شرایط دلیل دستپاچگیت خوشگلیه منه؟
پس از اینکه مقابل کرالن ایستاد با سرانگشتانش گونه‌ی او را نوازش دادو درحالی که به چشمان نگرانش می نگریست بالحنی اطمینان بخش گفت:
تائوس– از پسش برمیای، شک ندارم.
چیزی نگفت و در سکوت به صورت آرامش بخش تائوس نگریست. دستش را بالا برد کمی یقه‌ی او را کنار زد، جای مشت‌هایش حالا ملتهب‌تر از صبح بود. نگاهش را بالاتر بردو به گوشه‌ی چشم و ابروی سیاهش که زیبا و مقتدرانه بالا کشیده‌ شده بود زل زد. نگران بود. نگران! کاش وقتی از میان اشراف‌زادگان میگذشت و مقابل تخت پادشاهی می ایستاد تا در حضور همه سلطنت را به آرگوت تقدیم کند تائوس میتوانست کنارش باشد، کاش آن لحظه میتوانست دست او را بگیرد و هرزمان دید دیگر نمیتواند ادامه دهد منتظر حمایت او بماند..
تائوس‌– چشم بهم بزنی تموم میشه..
تائوس دست او را گرفت و بوسه‌ای بر انگشتانش زد
تائوس– بعدش برمیگردیم خونه.. بهت قول میدم دیگه تردیدی درباره‌ی آلارین نداشته باشم. فقط من و تو. دوباره مثل روزای اول ازدواجمون میشیمو دیگه هیچکسو بین خودمون راه نمیدیم..قول میدم عزیزم
جواب حرفهای دلگرم کننده‌ی تائوس را با لبخندی داد، پلکهایش از تصور اینکه بلاخره آرامش خواهند داشت داغ شدو خود را بسمت سینه‌ی ستبر او سوق داد، پیشانی‌اش را به سینه‌ی تائوس چسپاندو با صدایی گرفته گفت:
کرالن–..نگرانم اون بیرون نتونم محکم باشم.. نمیدونم..نمیدونم چجوری باید نگاه تندو تیزشونو نادیده بگیرمو بگم اینجور ناگهانی قراره پادشاهی رو به کس دیگه‌ای بدم..کاش تو کنارم بودی..
نفسش را مأیوسانه بیرون دادو در ادامه زیرلب گفت:
کرالن–..حس میکنم برای انجامش..
حرفش را فروخورد. فشار روحی بالایی را تحمل میکرد، تمام افرادی که آن بیرون بودند فکر میکردند کرالن جانشین برحق پادشاه و یک مرد است. درصورتی که او نه یک مرد بود و نه خون پادشاه در رگهایش جریان داشت، این حقایق اعتماد بنفس او را بطرز غیرقابل توصیفی پایین آورده بود، انگار میخواست برود و درعین ناتوانی، به یک کشور دروغ بگوید!
تائوس روی موهای او دست کشید و گفت:
تائوس–مهم نیست که زنی یا مرد..تو روح بزرگی داری..انسان بزرگی هستی
چانه‌اش را لمس کردو سر او را بسمت خود کمی بالا آورد که بتواند صورتش را ببیند
تائوس– حتی مهم نیست خون کی تو رگاته. مقام و منصب، شایستگی آدما رو تعریف نمیکنه آلن. شخصیتشون تعیین میکنه
به چشمان اندوهگین کرالن نگریست و ادامه داد:
تائوس– و اینو بدون..هیچ تکیه‌گاهی همیشگی نیست. همه‌ی ادما یه روزی مجبور میشن روپای خودشون بایستن
دو سمت شانه‌ی کرالن را گرفت و کمی فشرد
تائوس– و امروز، روز توء. من به هرچیزی که هستی افتخار میکنم عزیزم
جوری به کرالن نگاه میکرد انگار او شایسته‌ترین است. برایش مثل داروی آرامش‌بخش عمل میکرد! کسی چند مرتبه به در اصلی کوفت و صدای لرد نیکولاس شنیده شد
نیکولاس– میتونیم بیایم داخل؟
تائوس دستانش را از شانه‌های کرالن پایین اوردو درحالی که نگاهش رو به در بود گفت– البته!
نیکولاس و آرگوت در دو دست لباس‌ ابریشمی فاخر، مجلل‌تر از هرزمان دیگری بنظر می رسیدند. نیکولاس مثل همیشه مطمئن و مسلط بنظر می رسیدو پیشانی بند باریک زمردنشانش را دور سرش بسته بود، پس از ورود به کرالن و تائوس لبخند زدو گفت:
نیکولاس– نامه‌هایی که برای سر ویلیام و ژنرال هنری فرستادیم نتایج خوبی داشته، اونا تو قصر آماده هستن و اتفاقاً چندنفر از افراد پرنفوذ رو هم با خودشون همراه کردن. به علاوه الان با هکتور حرف میزدم و اونم گفت دوک جوزف رو راضی کرده، اونم امروز پشتیبان ماست..
تائوس چندکلامی با نیکولاس حرف زدو دراین حین حواس کرالن به آرگوت بود، موهایش را جمع کرده و محکم بالای سر بسته بود، یاقوت کبود درشتی دو لبه‌ی کت بلند سیاهش را روی شکم برهم متصل میکردو اگرچه زیبایی ظاهرش نفس‌گیر بود ولی چشمانش درست مثل چشمان کرالن پر از تشویش بود. نگاهشان باهم تلاقی کرد و کرالن گفت:
کرالن– مثل اینکه شما هم اماده نیستید
ارگوت لبخند دردمندی زدو نگاهش را به زیر افکند:
ارگوت– هیچ وقت نبودم
نگاه کردن به چهره‌ی ناراضی و مغموم آرگوت باعث شد تلخی نامطبوعی در دلش بپیچد، مرد بیچاره حتی راضی شده بود تا پای مرگ بجنگد ولی زیر بار پادشاهی نرود. آنها او را مجبور به پذیرفتن این جایگاه کرده بودند بدون اینکه ذره‌ای به نظرش اهمیت بدهند
– هی آقایون، ممکنه یکی به داد من برسه؟ اینجا کلی سفیر هست که انتظار دارن کسی بهشون خوشامد بگه
صدای لرد هکتور بود که از پشت در می آمد و گویا اصلا فرصت داخل آمدن نداشت. نیکولاس رو کرد به تائوس و گفت:
نیکولاس– لطفاً تو برو تائوس. ملاقات با رئیس قبیله‌ی میروتاش برای اونا جذابه، خیلیاشون تابحال ندیدنت
تائوس باشدی گفت و پس از اینکه برای آخرین بار به کرالن لبخند زد از آنجا خارج شد.
نیکولاس– چقدر زود میگذره
این را درحالی گفت که به منظره‌ی غروب افتاب آنسوی پنجره می نگریست
نیکولاس– زمان زیادی باقی نمونده
ارگوت– نیکولاس واقعا قراره..
جمله‌ای که از آغاز نیمه تمام ماند باعث شد نیکولاس و کرالن به او بنگردند. لبهای ابری پررنگش را که در آن صورت روشن رویایی جلب توجه میکرد با کلافگی گزید و نگاهش را بسمت دیگری کشید. نفس‌هایش نامرتب بود، انگار به زور خود را قانع میکرد در این دقایق آخر به تصمیم دیگران احترام بگذارد و مخالفت نکند
نیکولاس– هی مرد، دوباره شروع نکن
این را گفت و آرام بسوی او قدم برداشت، مقابلش ایستادو ادامه داد:
نیکولاس– هر روز و هرشب به خودت لعنت فرستادی که چرا این همه سال به انسانها ظلم کردی..
هم قدو قامت یکدیگر بودند و نگاهشان آسان به هم گره میخورد. اشعه‌های خورشید در واپسین دقایق مغرب از پنجره به داخل چتر می انداخت و گیسوان طلاگون نیکولاس را به درخشیدن وا میداشت
نیکولاس– حالا میتونی جبران کنی‌، وقتی پادشاه شدی یه عمر فرصت داری دست تک تک این مردمو بگیری و بلندشون کنی..نگران نباش آرگوت، مثل همیشه از پسش برمیای
سعی داشت ارگوت را از شر این نگرانی برهاند، کرالن چند قدمی بسوی شنل جواهرنشانش برداشت تا نگاهی به آن بیندازد بااینحال حواسش به آرگوت و نیکولاس بود
نیکولاس– تو شایسته‌ای..بی نقصی!
درحالی ک مقابل ارگوت ایستاده بود و چشمان سیاهش را میکاوید قدری به او نزدیکتر شد، با صمیمیت روی سرشانه‌های عریضش دست کشید و بالحنی آرام گفت:
نیکولاس– یه عمر رو با کلی فرازو نشیب کنارت پشت سر گذاشتم..
درحالی که اکنون نگاه آمیخته به تحسینش را ذره ذره از صورت او به سمت گریبان و سرشانه‌هایش می کشید لبخند گرمی زد، نگاهش طوری بود انگار به یک اثر هنری زیبا و رازآلود می نگرد
نیکولاس– ولی هنوز بعد این همه سال نفهمیدم..تو اهریمنی یا فرشته..جهنمی یا بهشت..دردی یا شفا..
انگار جملاتش و لحن اطمینان بخشش برای آرگوت مفهوم عمیقی داشت، مردمک سیاه و براق چشمانش زیر پلک می غلطید و با شیفتگی حرکت لبهای نیکولاس را حین حرف زدن دنبال میکرد
نیکولاس–..من بهت اعتماد دارم..دیگه وقتشه تو هم به خودت اعتماد کنی..
بازوی آرگوت را لمس کردو کمی فشرد، بسمت صورتش مایل شدو کمی خود را بالا کشید، بوسه‌ی اطمینان بخشی روی پیشانی سپیدش زدو وقتی میخواست سرش را دوباره پایین بیاورد آرگوت آرام و درعین حال بی مقدمه لبهایش را پیش کشیدو روی لبهای نیکولاس گذاشت!
چشمان کرالن در حدقه گرد شدو قلبش مثل آونگی به سینه کوبید! نیکولاس نگذاشت بوسه‌ی ممنوعه‌ی ارگوت حتی به دوثانیه بکشد، سرش را پس کشید و اخم کرد بااینحال لبخند میزدو جوری به ارگوت می نگریست انگار یک پسربچه‌ی خاطی‌ست! از نوع واکنش آن دو پیدا بود این اولین بار نیست و کرالن انجا از شرم آتش گرفته بود!
نیکولاس– هی!
نیکولاس طوری بود که انگار اگر چاره داشت گوش ارگوت را می پیچاند! آرگوت کمانی به ابروی بلندش دادو درحالی که متقابلاً به نیکولاس لبخند میزد بالحنی حق به جانب گفت:
آرگوت– مگه نمیخواستی آرومم کنی؟
نفسش را سرمستانه بیرون دادو جوری که میخواست عمداً بی‌شرمی‌اش را به نیکولاس نشان دهد گفت:
آرگوت– آلان گمونم آرومم..
نیکولاس سری به نشانه‌ی تأسف تکان دادو دستش را به کمرش زد
نکولاس– درست بشو نیستی نه؟ لارا زیادی تورو آزاد گذاشته
کرالن خودش را به ور رفتن با لبه‌ی شنل مشغول کرد، دستش می لرزید! یک مرد بالغ لب مرد بالغ دیگری را بوسیده بود، این دیگر چه صمیمیتی بود که بین آرگوت و نیکولاس وجود داشت؟! آنها مردان آبرومندی بودند! داماد و پدر زن بودند!!
نیکولاس– بابت بی‌شرمیش متاسفم کرالن
می ترسید گوش‌های سرخ شده‌اش او را نزد نیکولاس و ارگوت احمق جلوه دهد از همین رو نگاهش را بیهوده به شنل معطوف کرد تا با انها رو در رو نشود
نیکولاس– هنوز نتونستم این پسرو درست و حسابی تربیت کنم!

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

ناقوس‌های غول پیکر پایتخت پس از سالها سکوت برای شروع سلطنت شانزدهمین پادشاه زیباندو به صدا درآمدند و کرالن برای اخرین بار نگاه نگرانی به دنباله‌ی شنل بلندش انداخت که مرتب باشد. موسیقی مقتدرانه‌ی مخصوص ورود پادشاه نواخته شد، دو لنگه‌ی بزرگ در اصلی باز گردیدو نگاه‌های صفوف بلند درباریان، سفیران، وزراء و اشراف زادگان در دوسمت تالار اعظم بسوی او برگشت. سقف بلندو باشکوه قصر بر سی ستون استوار ردیف هم کاشته از جنس سنگ یشم سوار بود و کرالن درحالی که سرش را بلند کرده و با قدم‌های مستحکم و نگاه خیره به مقابل، آنچنان که شایسته‌ی غرور یک ولیعهد است قدم برمیداشت صدای کوبش طبل با موسیقی و انعکاس آونگ ناقوس‌ها درهم آمیخت. وقتی کرالن قدم به میان گذاشت سرها رفته رفته به احترامش خم شد، شنل جواهرنشان بلندش بر کف مرمرین تالار کشیده میشدو هرچه پیش‌تر می رفت تخت سلطنتی باشکوه سلسله پادشاهان زیباندو که در صدر تالار قرار داشت پیش چشمانش واضح‌تر می‌گردید
طبق آداب، با قدم‌هایی آرام و استوار، بدون اینکه نگاهی به حاضرین بیندازد طول تالار را پیمود و نزدیک تخت سلطنتی لحظه‌ای نگاهش به نگاه مادرش که تاج برسر در جایگاه ملکه ایستاده بود گره خورد، تشویش را در پس نگاه او هم میدید! تخت سلطنتی پادشاه و ملکه بر روی سکوی وسیعی پنج پله بالاتر از سطح تالار قرار داشت و وقتی کرالن پا بر پله‌ها گذاشت چند پیشکار سجده کنان از پشت سر شنل سنگینش را حمل میکردند
پس از اینکه از پله‌ها بالا رفت، ایستادو با تمأنینه بسمت حاضرین که تعدادشان به صدها تن می رسید چرخید. بر طبل بزرگ کوفتند و سپس با صدای بلند اعلام شد
– به شانزدهمین نواده‌ی ولیهلم اول، بنیانگذار فقید پادشاهی قدرتمند زیباندو ادای احترام کنید
حاضرین از ابتدا تا انتهای تالار اعظم بسوی او تعظیم کردندو کرالن نگاهی به جمع انداخت. چهار لُرد کشور و تائوس که اکنون در مقام پنجمین لرد قرار داشت، درست ابتدای صف در سمت راست و نزدیک تخت سلطنتی دیده میشدند. چینش حاضرین در تالار براساس مقام و قدرتشان بود و حالا که چشمش اجتماع چندصد نفره‌ای را میکاوید از خود می پرسید چه تعداد از آنان در راهشان سنگ خواهند انداخت
پس از پایان تشریفات مربوط به تعظیم، وزیر اعظم از صف وزراء جدا شدو همراه پیشکار ارشد که سوگندنامه و تاج زرین پادشاهی را روی بالشتی مخملین حمل میکرد از پله ها بالا آمدند و با فاصله‌ای ملاحظه گرانه از ولیعهد ایستادند. وزیر اعظم طومار طلایی رنگ سوگندنامه را برداشت و درحالی که آن را رو به جمع می گشود گفت:
وزیراعظم– متن سوگندنامه رو قرائت میکنم
دیگر چیزی نمانده بود، پس از قرائت سوگندنامه و بازخوانی‌اش توسط کرالن، تاج شاهی را برسرش میگذاشتندو او قانوناً پادشاه زیباندو میشد بنابراین اگر میخواست اقدامی بکند حالا وقتش بود. سرانگشتانش سرد بودو بسختی ظاهرش را محکم نگه میداشت، نگاهی به صورت مطمئن تائوس انداخت و نفس عمیقی کشید، لحظه‌ای پلکهایش را برهم گذاشت و بعد حضار را از نظر گذراند. دیگر مجال تردید و دودلی نبود، ظاهر مستحکمی به خود گرفت و باصدایی رسا گفت:
کرالن– درود بر اجداد پادشاه فقید که از صدها سال پیش تا به امروز، برای حفظ انسجام و شکوه این سرزمین از هیچ کوششی فروگذار نکردن. حالا ما اینجاییم، تا یک بار دیگه به دنباله‌روی از سنت نیاکانمون دوره‌ی جدیدی از سلطنت رو آغاز کنیم..
اینکه پیش از قرائت سوگندنامه شروع به صحبت کرده بود تعجب حضار را برانگیخت، نگاه‌هایی بین هم ردو بدل کردند ولی کرالن میدانست که اکنون باید آنها را نادیده بگیرد
کرالن– من کرالن، به نیابت از پدرم که تمام خواسته‌اش منتهی به حفظ قدرت و جلال زیباندو میشد، اعلام میکنم که خانواده‌ی سلطنتی از این جایگاه کناره‌گیری میکنه..
تعجب حاضرین تبدیل به حیرت شد و کرالن پیش از اینکه همهمه‌ای شکل بگیرد اخم درهم کشید، لحنش را جدی‌تر و صدایش را بلندتر کرد:
کرالن– و در ادامه‌ی تصمیمی تماماً مصلحت طلبانه، با حمایت نمایندگان مستقیم مردم شریف زیباندو، شخص اَصلح‌تری رو به جانشینی برمیگزینم
نابسمانی می‌رفت که شکل بگیرد، شدت گرفتن پچ پچ‌ها اجتناب ناپذیر بود و کرالن همچنان نگاه‌های آشفته‌ی حضار را می کاوید
طبق قراری از پیش تعیین شده، آرگوت آقامنشانه و باوقار از میان جمع درآمدو با اشاره‌ی کرالن کنارش ایستاد. سر به زیر بودو از نگاه مستقیم به مردم اجتناب میکرد، آرگوت برای این جمع فرد ناشناخته‌ای نبود، بسیاری از آنان و حتی خارجی‌ها این تاجر ثروتمند که همیشه همراه لرد نیکولاس بود را میشناختند
– یعنی چی؟!..
– این یعنی چی سرورم؟؟..
مخالفان کم کم خودداری را کنار گذاشته و از گوشه و کنار فریاد میزدند، از میان حاضرینی که کرالن اصلا خیلی‌هایشان را تابحال آنها را ندیده بودو نمیشناخت. وزیراعظم که درست کنارش بود شتاب زده قدمی به سویش برداشت و باحالتی که انگار چیزی نمانده سکته کند گفت:
وزیراعظم– یک تاجر که هیچ نسبت خونی با خانواده‌ی سلطنتی نداره و چیزی از سیاست نمیدونه رو در رأس قدرت کشور قرار میدید؟؟!..سرورم تجدید نظر کنید!!..
کرالن وزیر اعظم را نادیده گرفت و نگاهی با معتمدانش ردو بدل کرد، مخالفت‌ها هنوز به گوش می رسید
– چه کسی از این انتقال قدرت مفتضحانه حمایت میکنه؟؟..
– سرنوشت یه کشور شوخی نیست!..
– ما حمایت نمیکنیم!!..
اکنون دیگر زمانش بود، نباید میگذاشتند اعتراض‌ها بیش از این بالا بگیرد، لُرد نیکولاس بعنوان اولین حامی دستش را بالا برد و با صدای بلندو قاطع که در تالار طنین انداخت گفت:
نیکولاس– من لُرد نیکولاس، به نمایندگی مردم منطقه‌ی رایولا از تاجگذاری جناب آرگوت حمایت میکنم!
و بلافاصله پشت سر او هکتور اعلام کرد:
هکتور– من لُرد هکتور، به نمایندگی مردم منطقه‌ی سابجیک از تاجگذاری جناب آرگوت حمایت میکنم!
نگاه کرالن بر سومین حامی دوخته شد و تائوس نیز بلند گفت:
تائوس– من تائوس، رئیس قبیله‌ی میروتاش از تاجگذاری جناب آرگوت حمایت میکنم!
حالا سه لرد از پنج لرد کشور قاطعانه از تصمیم کرالن حمایت کرده بودندو دیدگان مخالفان باره دیگر رنگ حیرت می گرفت
ژنرال هنری– ژنرال‌اولِ دو دوره از جنگ‌های فاتحانه‌ی خلیج کابُن، و بعنوان یکی از نزدیکترین دوستان پادشاه فقید، از تاجگذاری جناب آرگوت حمایت میکنم!
اینبار سرها همه بسمت ژنرال هنری که جزو باتجربه‌ترین و شناخته‌شده ترین دوستان پادشاه سابق محسوب میشد چرخید ولی پیش از اینکه فرصت تجزیه و تحلیل بیابند اینبار فریاد حمایت از سمت دیگری بلند شد
سِر ویلیام– من سر ویلیام، مشاور پادشاه فقید و لرد اسبق رایولا از تاجگذاری جناب آرگوت حمایت میکنم
دوک جوزف– من دوک جوزف، وزیر اسبق و پسر‌عمه‌ی پادشاه فقید از تاجگذاری جناب آرگوت حمایت میکنم
قلبش تند می تپید، داشت خوب پیش می رفت! معتمدان پرنفوذشان هریک گوشه‌ای از کار را گرفتند و بلاخره انگار داشتند موفق میشدند حاضرین را به سکوت وادارند! کسانی که اعلام وفاداری میکردند هریک به نوبه‌ی خود دوستان پرنفوذی داشتند که میشد به نوعی رضایتشان را جلب کرد و حالا فقط احتیاج به یک مهر اطمینان محکم برای ختم این قائله داشتند!
کرالن مردمک چشمانش را به عقب چرخاند، میدانست اکنون در درون ملکه آشوبی برپاست ولی او بلاخره باید تصمیم میگرفت. حمایت یا رسوایی! بلاخره پس از گذشت لحظاتی حرکت آرام ملکه‌ی سفیدپوش باعث شد باقی‌مانده‌ی پچ پچ‌های جمع نیز خاموش گردد و همگی بسمت ملکه ماندا که پس از پادشاه، یکی از قدرتمندترین اشخاص کشور محسوب میشد نگریستند. ملکه در حین پیش امدن نگاه آشفته‌ای به کرالن انداخت و پس از اینکه مقابل جمع ایستاد سربلند کردو مثل همیشه محکم و مغرور سینه ستبر کرد. پس از اینکه حاضرین برای شنیدن نظر ملکه سکوت کردند او با صدایی مستحکم و لحنی قاطع گفت:
ملکه– من ملکه ماندا، پانزدهمین ملکه‌ی کشور قدرتمند زیباندو و مادر ولیعهد، به نیابت از خانواده‌ی سلطنتی و شوهر مرحومم، از تاجگذاری جناب آرگوت حمایت میکنم
انگار روی آتش درونش آب خنک می ریختند، چشمان دوستانش برق میزد و این نشان میداد نصف بیشتر راه را رفته‌اند. به پیشکار ارشد اشاره زد که تاج را پیش بیاورد، دستان پیشکار ارشد از این تغییر بزرگ ناگهانی می لرزید و باعث میشد اویزهای زرین اطراف بالش کمی تکان بخورد. کرالن تاج را با احتیاط برداشت و ملکه، وزیر اعظم و پیشکار از او فاصله گرفتند. کرالن رو کرد به آرگوت و چشمان پر تشویش سیاهش را از نظر گذراند، گرچه سعی کرده بود ظاهر برازنده و موجهی به خود بگیرد ولی کرالن از درون او خبر داشت
کرالن– زانو بزنید جناب آرگوت
و آرگوت پس از لحظه‌ای وقفه مقابل کرالن زانو زد و سرش را به نشانه‌ی احترام کمی پایین گرفت. کرالن پیش از اینکه تاج را بر سر او بگذارد با لحنی رسا خطاب به جمع گفت:
کرالن– با رجوع به حق انتخاب ولیعهد توسط جانشین پادشاه، من شاهزاده کرالن‌، جناب آرگوت رو بعنوان ولیعهد خودم برمیگزینم و با کناره‌گیری از جایگاه قدرت، ایشون رو پادشاه قانونی زیباندو اعلام میکنم
این را گفت و تاج را به آرامی روی موهای سیاه براق آرگوت نشاند.
کرالن– برخیزید
آرگوت از جا برخاست و نگاهش با کرالن تلاقی کرد، هیچ چیز بینشان ردو بدل نشد، حالا او پادشاه بود! کرالن و ملکه به اتفاق وزیر و پیشکار از پله‌ها پایین آمدند و به دیگر حاضرین پیوستند. کرالن کنار تائوس ایستادو مادرش هم سمت دیگر
کرالن– همگی به شانزدهمین پادشاه کشور زیباندو ادای احترام کنید
میدانست حیرت و ناباوری هنوز درمیان حاضرین جریان دارد از همین رو خودش اولین شخصی بود که بسوی آرگوت تعظیم کرد، دوستانش و مادرش تبعیت کردندو به دنبال هم کم کم همه‌ی شاهدین کمرشان را خم کردند. کار تمام بود، آنها دیگر مجبور بودند که بپزیرند آرگوت پادشاه جدیدشان است!
صدای قدم‌های ارام ارگوت که بسوی تخت شاهی می رفت در سکوت محض تالار اعظم چرخید و پس از اینکه او در جایگاه سلطنت نشست حاضرین دوباره کمر راست کردند. کرالن سرش را بلند کردو اولین چیزی که به چشمش خورد سدریک بود که با حالتی غیر رسمی به یکی از ستون‌های یشم درست مقابل کرالن تکیه زده بود و درحالی که بازوان کلفتش را با آسودگی درهم قفل میکرد لبخند کج موزیانه‌ای برلب داشت. نگاهش با نگاه پر شر و شور سدریک تلاقی کردو ابتدا اضطرابی به درونش خزید، ولی نه، دیگر آرگوت پادشاه بود، او اکنون توان محافظت از کشور را داشت..
صدایی شبیه افتادن یک توپ تو پر به گوشش رسید
توپی که درست زیر پایش افتاد،
سرش را پایین آورد..
سر قطع شده‌ی مادرش غرق در خون درست زیر پایش افتاده بود و دهانش مثل ماهی بیرون افتاده از آب بازو بسته میشد!
انگار کسی سیلی محکمی به روحش زد، به سمت چپش نگریست و جسم بی سر ملکه درحالی که خون از رگ‌های ریز و درشت قطع شده‌ی گردنش روان بود مثل برگ خشکیده‌ا‌ی بر زمین افتاد..
زنی شیون زدو پژواک صدای گوش‌خراشش که از سقف بلند تالار منعکس میشد دومین سیلی را به روحش زد!
مثل جسم یخ زده‌ای که هیچ چیز از زمان و مکان نمیفهمد بسوی تخت پادشاهی نگریست
آرگوت پاهای بلندش را روی هم انداخت و درحالی که چشمان سیاه رازآلودش اکنون آینه‌ی تمام نمای نیرنگی فاجعه‌آمیز بود رو به جمع پوزخند تحقیر آمیزی زد
درحالی که تاج الماس‌نشان پادشاهی روی سرش برق میزد لب گشود و با صدایی که اکنون آهنگی ظالمانه درخود داشت گفت:
آرگوت– بعد از ۲۱ سال شکیبایی، بلاخره انتظار به سر رسید
اشخاصی از پشت حاضرین وحشت‌زده در تالار بیرون آمدند، مردمانی با قامت‌های کشیده و صورت‌هایی به زیبایی خواب و خیال! چهره‌هایشان فاتحانه بود و دندان‌های نیش رعب‌انگیزشان از لبهایشان بیرون می خزید
آرگوت– به من پیوندید خاندان بزرگ خوناشام‌ها.. من افتخار و قدرت رو به خاندانم برگردوندم.. و حالا.. شام اولین ضیافت پیروزی حاضره!
مثل این بود که ظلمت و تاریکی یک کابوس به واقعیت مبدل شود، کرالن سرجایش خشک شده بود و مغزش از تحلیل همه چیز عاجز بود!
وحشت خفقان آوری را در نگاه تک تک حاضرین در تالار میدید، ترس همچون یک بیماری مسری مهلک به سرعت در دل و جان همه رخنه میکردو مردمانی فرا زمینی با دندان‌های نیش خمیده درمیانشان میجنبیدند. صدای فس فس مار در سکوت هراس‌انگیز تالار منعکس میشد و شیاطین طوری که انگار عده‌ای گوسفند را به دام انداخته‌اند سرمست بودند!
نیکولاس–..آرگوت..
نجوای شکسته‌ی نیکولاس سکوت محض تالار را شکست، پای پله‌ها مقابل تخت پادشاهی ایستاده بودو به آرگوت می نگریست. شبیه مردگان شده بود! نیکولاس دیگر کوچکترین شباهتی به آن مرد مقتدر سابق نداشت!
آرگوت کمانی به ابروی بلندش انداخت و درحالی که پوزخندش مثل خنجر تیزی در سینه فرو می رفت گفت:
آرگوت– نه نیکولاس، من همیشه دانریک بودم
صدای نفس‌هایشان را میشنیدند، صدای کوبشهای بی‌امان قلبشان را می شنیدند، چه خبر بود؟!
آرگوت– شگفت از انحتاط شکوه آفرینش! آنکس که خالق، شایسته‌ی سلطنت زمین و زمان دانست فرومایه‌تر از نَسناسان بود..
داشت قسمتی از پیشگویی آزاک را میخواند و نگاهش را به شکلی تحقیر آمیز به مردمی که از وحشت زبان در کام می پیچاندند دوخته بود
آرگوت– فرومایه‌ها..خداوند بخاطر شما خاندان منو لعنت کردو به جهنم فرستاد..خداوند!
پوزخندش پررنگتر شدو با تمأنینه از تخت شاهی برخاست، تاج الماس روی سرش می درخشید و چنان زیبا و مغرور قدم برمیداشت که انگار پادشاه جهان است! چندپله‌ی زیر سکو را پیمود، با بی‌تفاوتی از کنار نیکولاس گذشت و همانطور که در تالار قدم برمیداشت بالحنی که انگار اینبار خداوند را به تمسخر میگیرد گفت:
آرگوت–..میبینی؟ بنده‌هات جای تو، به شیاطین رجوع کردن!..اونا کسانی رو که محکوم به جهنم کردی، به پادشاهی خودشون برگزیدن!..اینه اشرف مخلوقاتت؟..
قهقهه‌ی خوش‌آهنگش همچون موسیقی رازآلود افسانه‌ای در تالار چرخید و از سقف بلندش منعکس شد..
آوای غلیظ مشمعز کننده‌ای در گوش کرالن نشست، بی هوا چرخید و درست پشت سرش پریزاد ماهرخی را دید که دندان‌های نیش رعب‌آورش را در شاهرگ ژنرال هنری فرو برده و سرمست نوشیدن است! چشمان پیرمرد در حدقه گرد شده و به کرالن دوخته شده بود، انگار داشت قبض روح میشد و تماشای ذره ذره مکیده شدنش تمام تن کرالن را کرخت کرد
– پــدر!..پــــــدر!!!
جیغ بلند بانو لیندا هرآنچه در کرالن باقی مانده بود را نیز از هم گسیخت و عاقبت مثل آوار فرو ریخت..
چکار کرده بودند؟! آنها یک کشور و یک ملت را دو دستی به شیاطین تقدیم کردند!
زانوهایش سست شدو پیش از اینکه بیفتد در میان بازوان تائوس فشرده شد، کرالن را بسمت سینه‌ی خود چرخاندو محکم دربرگرفت..جنب و جوشی در حوالی‌اش بپا شد، مردان زنان شیون میزدند و حلقه‌ی بازوان تائوس دور او تنگ‌تر شد، خوناشام‌ها به شکارهایشان یورش برده بودند.. فریادهای ناهنجارشان مثل خرده شیشه در گوش کرالن فرو می رفت‌، صورتش را به سینه‌ی تائوس فشردو دستانش را روی گوشش محکم کرد، کاش کَر و کور میشد! کاش نیست و نابود میشد کاش در شکاف عمیقی در دل زمین بلعیده میشد! فاجعه نه به دست کراسوس، بلکه بدست آنها رخ داده بود!
تپش‌های محکم قلب تائوس را می شنید، آنقدر محکم کرالن را دربر گرفته بود که نمیتوانست نفس بکشد! هرازگاهی نگاهش به اطراف میخورد، مردم درحال قتل عام شدن بودند، درحال شکار شدن! شیاطین قهقهه میزدند و مردم یکی پس از دیگری خشک و بی‌روح بر زمین می‌افتادند، دل و جانش ضعف میرفت! کاش زودتر نوبت او می رسید، کاش مرگ او را از این ننگ خلاصی میداد که با دست خودش تاج برسر شیطان گذاشته!

آرگوت– اونارو ببندید، باهاشون خیلی کار داریم!
و تائوس او را محکم‌تر فشرد! دستی از پشت گریبانش را کشید، دستی چنان قدرتمند که انگار کرالن در برابرش به سبکی پرکاهی‌ست! بازوان قطور تائوس لرزیدند، کرالن میدید که کسی دو سمت شانه‌ی او را نیز گرفته و به عقب میکشد، برایشان دشوار نبود، ظرف چند ثانیه او را تائوس را از هم جدا کردند و وحشت در درون کرالن زبانه کشید، نگاهش روی تائوس قفل بود که از خشم و انزجار به خود میپیچید!
آرگوت– اونارو به این ستونا زنجیر کنید، هر هشت نفرشون رو
بستر تالار انباشته از جنازه‌های خشک چروک خورده بود، صدها جنازه! مردان و زنانی که باقی‌مانده‌ی وحشت قبض روح شدن هنوز در چهره‌های مفلوکشان پیدا بود. به عقب کشیده شد و بی اختیار به حاضرین نگریست، کسانی که در این تصمیم شریک بودند، همگی زنده و سالم در چنگ اهریمنان تقلا میکردند. هکتور، لوریانس، ماروین، لارا، لیندا و نیکولاس..
لارا–..بابا..بابا..
لارا به گریه افتاد، چه کسی در این جمع شکست خورده‌تر از او و پدرش بود؟
لارا–..این چیه؟..کابوسه؟؟..چرا..چرا بیدار نمیشم..
درحالی که توسط اهریمنی بسمت یک ستون کشیده میشد و اشکهایش معصومانه برگونه رها بود مدام نگاهش را از چهره‌ی یخ زده‌ی پدرش بسمت ارگوت می چرخاند. کف تالار آنقدر جسد ریخته بود که نمیشد راحت راه رفت، شیاطین زنجیر بدست آنان را احاطه کرده بودند و دستان بی رمق هریک را درحلقه‌های فلزی محبوس میکردند. نه رمق و نه قدرت مقابله داشتند، مثل حیواناتی رام در سکوت عقب کشیده میشدند!
مردی را مقابل خود دید که بسیار شبیه آرگوت بود! چشمان سیاه کشیده، گونه‌های برجسته و موهای مواج، زیرلب اورادی را زمزمه کردو دنباله‌ی زنجیری را که بدست کرالن بسته بود بسمت ستون یشم پشت سرش پرت کرد، به نقطه‌ی نامعلومی بر ستون نگریست و چیزی در نگاه متکبرش شکفت، فاتحانه خندید و سپس رویش را بسمت آرگوت چرخاند
– میبینی پسرم؟ بلاخره کار کرد، وِرد بعد از هزاران سال داره کار میکنه
صدای پرت شدن زنجیرهای دیگری به گوش رسید، کرالن کمی دستان بسته‌ی خود را کشید، بیهوده بود، انگار او را به کوه متصل کرده بودند! زنجیر دستانش به حدی رها بود که بتواند قدمی به پیش بردارد ولی نه بیشتر، نگاهی به ستون یشم پیشت سرش انداخت، انتهای زنجیر بطرز غیرقابل توجیهی بر بدنه‌ی ستون بند شده بود! بدون هیچ اتصال و گره‌ای، انگار آن را چسپ زده بودند!
آرگوت– میبینی پدر؟ چه تصویر زیبایی!
نگاهی به منظره‌ی مقابل انداخت، زیر پله‌های سکوی سنگی که تخت پادشاهی بر آن قرار داشت.. مثل وَهم بود! زنجیرهایی از دوسمت به مچ‌های نیکولاس بسته شده بودند و ادامه‌ی هر زنجیر از راستو چپ در خلاء محو میشد، طوری که انگار به دیواری نامرئی وصل شده بودند!
هکتور– چه غلطی میکنی آرگوت؟!
بلاخره فریاد خشم هکتور بلند شد، عضلات برامده‌ی بازو و رگ‌های ملتهب گردن کلفتش شدت خشمش را نشان میداد، برای گسستن زنجیرها تقلا میکرد و فریاد میزد
هکتور– اینا یعنی چی؟! این چه افتضاحیه؟؟ بعد از بیست سال رفاقت به ما پشت کردی؟؟..
آنها را به ستون‌های سنگی ردیف هم کاشته‌‌ای که در دوسمت تخت سلطنتی افراشته شده بود بستند. از سمت چپ تخت سلطنتی، لارا به نزدیکترین ستون بسته شده بود، پس از او کرالن و بعد تائوس. درست مقابل انها، ماروین به ستونی روبه روی لارا بسته شده بود، بعد از او به ترتیب هکتور، لوریانس و بعد لیندا. به عنوان تکمیل کننده‌ی منظره‌ی هول انگیز تالار، نولان و سامیکا کودکان خردسال نیکولاس و هکتور، هرکدام وحشت زده به دامن مادرنشان چسپیده بودند چراکه دستان بسته‌ی لیندا و لوریانس اجازه‌ی درآغوش گرفتن کودکانشان را به آنها نمیداد
تائوس– لعنت به تو مردک! لعنت به تو که اینقدر پستی!
آرگوت بی‌تفاوت نسبت به هرآنچه که آنها میگفتند با اشاره‌ی دست به دیگر خونشامان فهماند که اجساد روی هم افتاده‌ی مردم را از آنجا جمع کنند. و بعد تصویر رعب‌انگیز دیگری پیش چشم کرالن پدید آمد، تکاپوی خوناشام‌ها مثل حرکت‌ سریع شبح‌ها بود، اصلا نمیشد قدم‌هایشان را دید، انگار بر ذرات هوا سوار بودند! حتی نمیشد فهمید اجساد را چگونه حمل میکنند، مثل سایه از درها می گریختند و آنچه دیده میشد کم شدن تعداد اجساد بود تاجایی که دیگر هیچ چیز باقی نماند!
زانوهایش سست بود، به سختی روی پاهایش می ایستاد، به ستون یشم قطور پشت سرش تکیه زدو نفس مأیوسانه را بیرون داد
صدای گریه‌ی آرام لارا در خلوت تالار به گوش می رسید، دستان زنجیر شده‌ی نیکولاس دو سمت بدنش رها بود و نگاه سردش خیره به نقطه‌ای نامعلوم، ماروین سر خم کرده و با نگرانی خواهر کوچکش را می پایید، هکتور هنوز زور میزد با تکیه بر قدرت بدنی‌اش خود را از شر زنجیرها برهاند، لوریانس سر به زیر انداخته و طوری اخم کرده بود که انگار با خودش می جنگید، لیندا رنگ پریده و مضطرب سعی داشت دستانش را برای درآغوش گرفتن پسرکش پایین بیاورد و کرالن مثل بیماری که آخرین لحظات عمرش را می گذراند سرش را چرخاندو به تائوس که دومتر آنسوتر به ستونی بسته شده بود نگریست. نگاه تائوس هم به او بود، مثل هکتور خشمگین ولی درعین حال بسیار نگران، کرالن دلیلش را میدانست، او نگران دست درازی کردن آرگوت به همسرش بود
چه سود؟ دیگر حتی ذره‌ای برای کرالن مهم نبود چه برسرش بیاید
آرگوت– یکی بره خواهرو خواهرزاده‌ی عزیزمو بیاره..نباید این لحظات باشکوه رو از دست بده
از اینسوی تالار مغرورانه قدم برداشته بود و بسمت تخت شاهی‌اش میرفت، خوناشام‌هایی که از آواره کردن اجساد فارغ آمده بودند یک یک دو سمت تالار صف می کشیدندو نگاه‌های حریصشان روی اسیرانشان سنگینی میکرد. آرگوت به پله‌ها نزدیکتر شد، برای رسیدن به تخت شاهی باید از مجاور نیکولاس عبور میکرد، انگار عمداً او را آنجا بسته بودند که بیشتر از بقیه در چشم باشد!
قدم بر اولین پله گذاشت و باز میخواست با بی تفاوتی از کنار نیکولاس بگذرد که او دستش را بالا آوردو بازوی آرگوت را گرفت، ایستادو نگاهش با نیکولاس تلاقی کرد، برای کرالن غیر قابل باور بود! همین ساعتی پیش بود که در آن اتاق شدت صمیمیت آن دو را دید، چه بر سر نگاه محجوب آرگوت آمده بود؟ دیگر در هیچ اثری از آن مرد متواضع در این اهریمن متکبر دیده نمیشد
نیکولاس–..چرا..
زمزمه‌ی نیکولاس گرفته و آرام بود ولی سکوت تالار کوچکترین صدایی را به گوش بقیه می رساند. از نیکولاس که تنها جسمی چسپیده بر استخوان باقی مانده بود، چشمانش از روح حیات تهی بود و اکنون فقط و فقط نگاه آرگوت را میکاوید. آرگوت پایش از از پله پایین آورد و آرام مقابل نیکولاس قرار گرفت، سینه‌ ستبر کرده بودو با آن پوزخند گوشه‌ی لب خودش را به رخ قلب ویران شده‌ی نیکولاس میکشید..
آرگوت– آه نیکولاس نیکولاس.. چه بدبخت و ذلیل بنظر میرسی..
دست نیکولاس لرزیدو از بازوی ارگوت رها گشت، لحن آمیخته به تحقیر و تمسخرش سیاهی قلب‌هایشان را دو چندان میکرد! این مرد کسی بود که به آنها گفت جانش را فدای حفاظت از انسانها میکند؟
آرگوت– ولی بذار بهت بگم..از کِی شروع شد..
این را گفت و ارام از مقابل نیکولاس چرخید، یک دستش را درست مثل اشراف‌زاده‌گان پشت کمر نگه داشته و طوری که ابوهت و شکوهش را به رخ بکشد درحین اینکه طول تالار را می پیمود و از مقابل چشم تک تکشان میگذشت گفت:
آرگوت– ۲۵ سال پیش..زمانی که گُردن هنوز جوان و سرکش بود، با پدرم ریچارد به اینجا اومدم. پادشاهِ جوان مارو فراخونده بود! اون بی نهایت جسور و جاه طلب بود، رویای پادشاهی بزرگی درسر داشت، رویای محقق کردن خواسته‌ای که اجدادش در اون ناکام بودن…
قلب کرالن شروع کرد به مچاله شدن، یعنی این افتضاح به پادشاه گُردن مربوط میشد؟
آرگوت– سلسله پادشاهان زیباندو هر روش و استراژی رو برای غلبه بر قبایل متحد میروتاش امتحان کرده بودن ولی نتیجه همیشه شکست بود. گُردن مصمم بود که به هر ترتیبی این طلسم رو بشکنه و افتخار فتح زمینهای وسیع میروتاش رو برای خودش کنه، پس اون به آخرین راه باقی مونده متوصل شد..درخواست کمک از شیاطین!
انگار سطلی آب سرد رویش ریختند، پلکهایش برهم افتادو آهش را فروخورد. حالا میفهمید که راز پیروزی پادشاه گُردن در برابر میروتاش‌ها چه بوده!
آرگوت– اما هرچیزی قیمتی داره، ما در ازای کمک به گُردن..روحشو طلب کردیم!..قراردادی بستیم و درازای ثروت و قدرت غلبه بر میروتاش‌ها، اونو بنده‌ی خودمون کردیم
نگاه کرالن مأیوسانه آرگوت را دنبال میکرد و بنظر می رسید حتی دیگر خوناشام‌ها هم به او گوش می دهند
آرگوت– در گیرودار برنامه ریزی برای حمله‌ی نهایی به میروتاش‌ها بود که فهمیدیم پیشگویی آزاک اینجاست، در همین کشور! و این شروعه نقشه‌ی بزرگی بود که بلاخره مارو به چنین روزی رسوند
میخواست درست پیش چشم اسیرانش باشد از همین رو از آن محدوده خارج نشد و کمی پیش تر از تائوس که در بیرونی‌ترین صف بود ایستاد، بسویشان چرخید و همانجا ماند تا همگی را از نظر بگذراند
آرگوت– در قدم اول، برای جلب اعتماد گُردن، همونطور که عهد بستیم شیاطین رو با لباس مبدل وارد سپاه زیباندو کردیم.. نیروهای میروتاش شجاع و متحد بودن ولی بیخبر از نیروی اهریمنی که بهشون هجوم میاره..
باز همان پوزخند آزاردهنده گوشه‌ی لبش نشست و به تائوس نزدیکتر شد، حالا که تاریخ دردناک مردمان قبیله‌اش را شرح میداد مستقیم به چشمانش زل زده بود تا او را رنج بدهد
آرگوت– ما از این نقطه‌ی قوت استفاده کردیم که پدرانت هیچ وقت اصیل‌زاده‌هارو وارد نبردهای انسانی نمیکنن، بنابراین..باخیال راحت میروتاش‌ها رو قتل‌عام کردیم.. خون ریختیم..پسران پیش چشم پدران، زنان پیش چشم مردان، سلاخی کردیم و اونقدر پیش رفتیم که پدرت تابین دیگه نتونست بیش از این شاهد به خاک و خون کشیدن مردمش باشه. و اون بلاخره.. تسلیم گُردن شد.
نفس‌های خشمناک تائوس تند شدو اخم‌هایش درهم گره خورد، مثل یک گرگ درنده به آرگوت می نگریست بااینحال تنها تاثیری که در او داشت پررنگ‌تر شدن پوزخندش بود! چشم غره‌ی تحقیرآمیز سنگینی به تائوس که دربند بود زدو باز با تمأنینه در مسیر برگشت بسوی نیکولاس قدم برداشت
آرگوت– در ازای این موفقیت..من و پدرم آزادانه در زیباندو گردش میکردیم، به دنبال راهی برای عملی کردن پیشگویی..و ما درنهایت..لرد نیکولاس رو پیدا کردیم
مکث کرد تا قدم‌های آرام و مغرورش او را به نیکولاس برسانند، پس از اینکه دوباره مقابلش ایستاد لحظاتی را صرف تماشای صورت بی روحش کرد، انگشتان باریک و سپید زیبایش را بالا آوردو همانطور که بر نوارهای طلاگون آشفته‌ی موهای نیکولاس دست میکشید بالحنی گرم و نجواگونه گفت:
آرگوت– میدونی..از نظر همنوعان من انسانها اصلا ظاهر زیبایی ندارن.. ولی زیبایی تو همیشه کامل بود.. شریف، نجیب، از خودگذشته و بی نهایت شجاع. تو نماینده‌ی لایقی برای انسانها و پدرت “آدم” بودی..
سرانگشتانش را با حالتی که انگار نیکولاس یک غنیمت است برگونه‌ی او کشیدو ادامه داد:
آرگوت– همون چیزی که ما میخواستیم..برای عملی کردن پیشگویی، برای تجسم اولین عصیان انسانها در برابر خداوند..برای اینکه به نمایندگی از انسانها یکبار دیگه از دستور مستقیم خداوند خارج بشی و میوه‌ی ممنوعه رو بچینی
حرف‌هایش رنگ و بوی افسانه‌های دور و دراز مذهبی داشت، به چیدن سیب ممنوعه توسط آدم و حوا اشاره میکردو چشمان نیکولاس را میکاوید
آرگوت– تورو تحت نظر گرفتیم، و بلاخره مطمئن شدیم که شاهزاده‌ی خون باید از وجود تو باشه…تو نیکولاس، ارزشمندترین قربانی که شیاطین به اولین ارباب تقدیم میکنن خواهی بود. تو دومین انسانی هستی که میوه‌ی ممنوعه رو چیدی
شاهزاده‌ی خون باید از وجود نیکولاس باشد؟! یعنی چه؟ وزنه‌ای از درون کرالن سقوط کرد، نفس‌هایش تند شده بود و نمیتوانست چشم از آرگوت بگیرد!
دست از نوازش تحقیر آمیز نیکولاس کشید و باره دیگر بسوی اسیرانش چرخید، قدم برداشت و باقی حرفش را با حالتی آمیخته به طعنه ادامه داد
آرگوت– این دنیا قوانین دست و پا گیری داره. قوانینی که خالق برای تثبیت برتری دُردانه‌ی آفرینش بنا کرده..قوانینی که باعث میشه شما بر ما غلبه و برتری داشته باشید
همچنان که از مقابل هکتور و لوریانس می گذشت نگاه سنگینی به آنان انداخت، انگار با این رفتار تحقیرآمیزش انتقام خلقت خداوند را از آنها می گرفت!
آرگوت– ولی ما..سالها و سالها صبر کردیم..تا راه دور زدن این قوانین رو پیدا کنیم..و در نهایت، این خود انسانها بودن که پادشاهی رو به شیاطین برگردوندن
پوزخند میزد و لحنش آمیخته به خودستایی‌ میشد!
آرگوت– ما حق نداریم به انسانها صدمه بزنیم، مگر اینکه خودشون اجازه بدن..پس ما روش اجازه گرفتن از انسانها رو یاد گرفتیم..
باور نمیکرد اینها همان تعلیمات مذهبی باشند که کرالن همیشه با بی‌تفاوتی از کنارشان می گذشت!
آرگوت– ما حق نداریم بر انسانها حاکم بشیم، مگر اینکه خودشون بخوان…پس ما روش گمراه کردن انسانها رو یاد گرفتیم
برتعداد شیاطین افزوده شده بودو حالا کرالن آنها را در هر گوشه کناری میدید، نگاهای خیره و تهدیدآمیزشان لحظه‌ای از اسیران کَنده نمیشد، مثل خنجر زهرآگین زیر گلوگاه بودند!
آرگوت– ما حق نداریم به انسانها نزدیک بشیم، مگر اینکه خودشون مارو صدا بزنن…ما یاد گرفتیم.. همه چیزو یاد گرفتیم و اونارو از خودشونم بهتر شناختیم
باز برای اینکه از محدوده‌ی اسیران خارج نشود ایستادو از همانجا رو کرد به نیکولاس، مستقیم به او چشم دوخت و ادامه داد:
آرگوت– قلب انسانها..بزرگترین نقطه ضعفشونه..قلبتو به بازی گرفتم نیکولاس..
حرفهایش سوزناک بود! حتی برای کرالن که عمری از دور صمیمت بین نیکولاس و آرگوت را میدید، نمیدانست در قلب نیکولاس چه می گذرد، نمیدانست چطور این خیانت عظیم را تاب می آورد!
آرگوت– و تو خودت شخصاً تک تک برنامه‌های منو عملی کردی..منو وارد اجتماعات انسانی کردی، کنار خودت نگه داشتی و باعث شدی هرکسی که بهت اعتماد داره به منم اعتماد کنه..منو به عنوان یه تاجر نجیب و خوش‌مشرب به تموم کشور شناسوندی..تو اعتماد انسانها رو به من دادی و به این ترتیب من اولین قدم رو برداشتم
حقیقت محض بود! لُردنیکولاس به عنوان یکی از شریف‌ترین اشراف‌زادگان کشور شناخته شده بودو درواقع اگر درباریان با خیال راحت آرگوت را به میان خود راه دادند همه و همه به اعتبار نام نیکولاس بود!
آرگوت– اما متاسفانه این کافی نبود، چون من شاهزاده‌ی خون رو میخواستم، میوه‌ی ممنوعه رو!..افسوس که تو قادر نبودی اونو بدنیا بیاری
باز این کلمه قلب کرالن را تکان دادو نفسش برید! آرگوت دوباره قدم برداشت و اینبار قدری به لیندا نزدیک شد، چشمان عسلی زن بیچاره اشک آلود بودو هنوز با ناباوری و حتی امید به آرگوت نگاه میکرد! نولان که خود را در چین دامن مادرش فرو برده بود آنلحظه با نزدیک شدن ارگوت از لیندا جدا شد، دستانش را برای درآغوش گرفته شدن بسمت او بالا آوردو معصومانه گفت:
نولان– عمو آرگوت بریم خونه..شما مارو میبرید خونه؟..
کودک بغض کرده بودو داشت گریه‌اش میگرفت، آرگوت پوزخندی زدو بسوی او خم شد، کودک را در آغوش گرفت و آنقدر به این خانواده نزدیک بود که نولان بلافاصله صورت خود را در گریبان او مخفی کرد!
آرگوت– عمداً برای ازدواج با این زن تشویقت کردم..این زنه ساده دل و نادان که عمری منو خواهرانه دوست داشت و قلبش برام تپید..
نگاهش روی صورت غصه‌دار لیندا بودو که انلحظه با شنیدن حرف‌های بیرحمانه‌ی ارگوت چانه‌اش لرزیدو اشکهایش روان شد! آرگوت پاسخ نگاه غمبار او را نیز با پوزخندی دادو درحالی که نولان را درآغوش گرفته و پشتش را مالش میداد دوباره قدم برداشت و اینبار توجهش بر لارا بود
آرگوت– هدفم به دنیا اومدن تو بود..لارای معصومِ من! دختری که تربیت شده و از خون نیکولاس باشه، دختری که به نیابت از پدر..شاهزاده‌ی خون رو برام به دنیا بیاره
چشمان کرالن روی لارا یخ بست! او دوسال پیش نوزادی را از دست داده بود، دوسال پیش!! پس او بود، مادری فراتر از زنانگی به خون نیکولاس اشاره داشت نه دوجنسه بودن کرالن! خاطراتش را با آشفتگی مرور میکرد.. نه، آرگوت هیچگاه نگفته بود که منظور پیشگویی کرالن است، این خودشان بودند که چنین گزینه‌ای را مطرح کردند و البته که آرگوت آنموقع حماقت آنان را انکار نکرد!
آرگوت– خیلی زود، دختر رو هم مثل پدر عاشق خودم کردم..حتی عاشق‌تر از پدر!
حالا درست مقابل لارا ایستاده بودو اشکهای پیاپی او را که از گونه‌اش می غلطید می نگریست. لارا نفس بریده بود، انگار تمام دنیایش را از او گرفته اند، دستان ظریف زنجیر شده‌اش را بر سینه‌ی دردمندش میفشرد و انگار نمیتوانست نگاهش را از ارگوت بگیرد
آرگوت– سخت نبود، از همون کودکی..میدونستم چطور رفتار کنم که دلبسته‌م بشی.. من شیفتگی رو به سرت انداختم..طعم لبمو بهت چشوندم.. هرزمان که باهات خلوت کردم به صدای تپش قلبت گوش دادمو میدونستم کی و چه لحظه تورو تشنه‌تر کنم..
با حرفهایش گونه‌های لارا شرمسارانه گُر گرفت، دستانش را مقابل صورتش فشردو با شدت گرفتن گریه‌اش خود را از عقب بر ستون فشرد جوری که انگار میخواست درونش فرو برود
آرگوت– و نتیجه این شد! عشق از شما انسانها احمق میسازه!
ارگوت نگاه تحقیر آمیزی به لارای مظلوم انداخت و اینبار وقتی از مقابلش چرخید کمانی به ابرویش انداخته و با پوزخندی کنار لب، همنوعانش را از نظر می گذراند
آرگوت– بهش گفتم دانریک پشت آرگوت پنهان شده..گفتم شیطان پلیدی پشت این ظاهر زیبا پنهان شده! بهش گفتم فریب ظاهر منو نخور، تو این دنیا همه‌ی چیزای بد ظاهر زیبایی دارن
داشت لارا را تحقیر و تمسخر میکرد، چیزهایی که در خلوتشان بیان کرده بودند را بلند برای دیگر خوناشام‌ها میگفت و پوزخند میزد!
آرگوت– و اون گفت نه!..چطور به خودت میگی شیطان درحالی که حتی بهتر از انسانها خدارو شناختی!
تمسخرش غلیظ‌تر شدو لبخند برلب دیگر خوناشام‌ها نشاند
آرگوت– بهش گفتم من قبلا یه قاتل بالفطره بودم! گفتم انسانهای زیادی رو قتل‌عام کردم..و این دختر برام داستان هام نوه‌ی توبه‌ کرده‌ی شیطان اعظم رو تعریف میکرد تا مثلا از خودم متنفر نشم و به بخشش خدا امیدوار باشم!
با پررنگتر شدن لبخندش، زمزمه‌ی ارام خنده‌های خوناشام ها در محیط طنین انداخت و لارای بیچاره در خودش مچاله شد!
آرگوت– پدرو دختر، درست شبیه هم!
این را گفت و نگاه سنگینش را روی نیکولاس انداخت، او جوری از دنیا بریده بود که حتی نتوانست به تحقیر شدن دخترش واکنشی نشان دهد!
ارگوت– گرچه پشت ظاهر زیبا و رفتار گمراه کننده‌م سنگر گرفتم، ولی من بارها ذات پلیدم رو فریاد زدم نیکولاس! عشق تو رو کور کرده بود که ندیدی..
ضربات آرامی بر پشت شانه‌ی نولان میزد، پروردگارا تماشای این لحظات شکنجه آور بود! کودک خردسال معصوم جوری به آرگوت اعتماد داشت انگار او یکی از اعضای خانواده‌اش است! آرگوت آنها را به چنین حدی رسانده و اکنون رو برگردانده بود!
آرگوت– از خدا حرف زدی و خون خودتو بهم دادی، درحالی که مسیح نماینده‌ی خدا، نوشیدن خون انسان رو حرام کرده
حالا درست مقابل نیکولاس ایستاده بودو به چشمانش می نگریست:
آرگوت– من..اونقدر تورو شیفته‌ی خودم کردم..تا مردی که همیشه از هر فسادو عیاشی دور بود تن به همجنسبازی بده…
کرالن پلکهایش را مأیوسانه برهم فشرد، پس از آن بوسه‌ی لب…! حتی نمیخواست سربلند کندو لیندا و دیگران را ببیند، نمیخواست ببیند لُرد نیکولاس که یکی از ستون های محکم کشور بود اینگونه تحقیر شده!
لیندا– بچمو بده..بچمو بـدهههه..
لحن آمیخته به اندوه و انزجار لیندا از بغض شکست و هق هق به گریه افتاد، آرگوت که تا کنون صمیمانه نولان را در آغوش گرفته بود نگاه سنگینی به لیندا انداخت و اینبار با بی ملاحظگی کودک را از آغوش پایین اوردو حتی آنقدر فرصت داد که پایش به زمین برسد بلکه او را نیمه‌ی راه رها کرد، کودک با زانو برکف سنگی تالار افتاد و قلب کرالن از تماشای بی‌رحمی مردی که عمری به تواضع و مهربانی شناخته بود، تکان خورد!
نولان گریه نکرد، تلو تلویی برای برخاستن کردو بعد باز بسمت مادرش دوید. آرگوت تابی به گیسوان مواجش دادو با روی گشاده گفت:
آرگوت– خانواده‌ی عزیزم.. چطوره سری به نقاط دیگه‌ای قصر بزنیم؟
قدم برداشت و همانطور که از میان اسیرانش می گذشت و بسمت در خروجی میرفت، دستش را با حالتی که انگار صاحب خانه‌ است از دو طرف باز کردو گفت:
آرگوت– آقایون با من باشید، باید نگاهی به حرمسرا بندازیم!
شوخی کنان و خنده زنان از در تالار خارج شدند، اسیران ماندند و جگرهای سوخته! حتی نمیتوانستند کلامی بگویند! محصور در قل و زنجیر، در دیوارهای سنگین سکوت و ناامیدی حبس شده و نفس را به زور از سینه بیرون میدادند
ماروین– لارا..
نجوای آرام و دلسوز ماروین توجه کرالن را جلب کرد. پسرک بااینکه در زنجیر بود کمی خود را به جلو مایل کرده و با غصه به لارا می نگریست
ماروین– لارا منو ببین..
لارا پس از رفتن آرگوت و دیگر خوناشامان هنوز همانطور درخود مچاله شده بود، سرش را پایین گرفته، مشت‌هایش را روی سینه می فشردو می گریست. حق داشت، حتی اگر چندین و چندبار از هوش می رفت هم کرالن تعجب نمیکرد!
ماروین– هی رفیق..
لحن صمیمی و مهربان ماروین بلاخره باعث شد لارا کلامی بگوید بااینحال صدایش آنقدر گرفته و درگیر بغض بود که بسختی شنیده میشد
لارا– همش تقصیر منه..تقصیر منه..
ماروین خود را جلوتر کشید، او درست رو به روی لارا بسته شده بودو انگار بدون اینکه خودش متوجه باشد برای درآغوش گرفتنش بی‌تاب بود
ماروین– نه..نیست!
لارا سرش را بیشتر در گریبان فرو بردو درحالی که دستانش را جلوی صورتش میفشرد از بین گریه‌هایش به زحمت گفت:
لارا– بابا فهمیده بود..بعد از قضیه‌ی تجاوز بابا اونو از خانواده بیرون انداخت..من دوباره برش گردوندم..
تجاوز؟ او چه میگفت؟ انگار دیگر هیچیک از آنها اهمیتی به پوشیده نگاه داشتن اسرار خود نمیدادند
ماروین– ما همه بهش اعتماد کرده بودیم، همه‌مون باورش داشتیم..تقصیر تو یا عمو نیکولاس نیست..
اول فکر میکرد اشتباه شنیده ولی انگار کسی از دور دست جیغ میکشید، به گوش‌هایش شک کرده بود ولی کم کم نگاه‌های بقیه هم رنگ متفاوتی گرفت، ساکت شدند و به در و دیوار نگریستند، جیغ و شیون زنان بود، اشتباه نمیکرد! از فاصله‌ای بسیار دور، ولی جوری شیون می زدند که صدا به تالار اعظم می رسید. سرش را چرخاندو وحشت زده به تائوس نگریست، مو به تنش راست شده بود!
کرالن– از حرمسراست..
چکار میکردند؟ چه بلایی سر آنها می آوردند زنانی که کارشان خدمت به مردان بود اینگونه شیون میزدند؟! زانوهایش کرخت شده بود و نفس نفس میزد، آنها مسئول این فاجعه بودند!
هکتور– حالا چاره چیه؟..چطور باید از این وضع خلاص شیم؟
هکتور باکلافگی زنجیرش را کشید، رگهای گردن کلفتش هنوز متورم بود
هکتور– چه غلطی بکنیم اگه سراغ زنای ما بیان؟
اشاره ای مستقیمش مثل آونگی به قلب کرالن خورد! قطعاً این در سر همگی‌یشان می گذشت، اصلا چرا آنها را زنده گذاشته و آنجا بسته بودند؟ ماروین بسمت لوریانس چرخیدو پرسید– مامان گرگا به ما کمک نمیکنن؟
لوریانس هنوز مأیوسانه به نقطه‌ای نامعلوم خیره بود، سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نمیتونم اونارو وارد این جریان کنم
هکتور نفسش را از روی حرص بیرون دادو گفت– لوریانس محض رضای خدا! بذار حداقل بچه‌هارو از اینجا ببرن
اشاره‌اش به سامیکا و نولان بود که هنوز وحشت زده به دامن مادرانشان چسپیده بودند.
صورت لوریانس سردو عبوث بود، از همان ابتدا داشت خودخوری میکرد. کرالن به نیمرخ اخم‌آلود تائوس نگریست و نامش را زمزمه کرد، لوریانس و تائوس آخرین امید آنها بودند!
تائوس– نمیشه. من و لوریانس بخاطر پذیرفتن حاکمیت شیطان از مقاممون عزل شدیم
انگار به صورتش سیلی زدند! با ناباوری لب گشود:
کرالن– چی؟!
تائوس سرش را با حالتی مأیوسانه تکان دادو گفت– جزو قوانین این دنیاست. انسانها ذاتاً آلفا متولد میشن ولی وقتی خودشون فرمانروایی نژاد دیگه‌ای رو بپذیرن دیگه قدرت رهبری ندارن. ما شایستگی رهبری اصیل‌زاده ها رو نداریم
تنش سرد شده بود، پس بیهوده امید داشت اصیل‌زاده‌ها به دادشان برسند!
هکتور– لوریانس گرگا به تو نزدیکن، حتی اگه آلفا نباشی اونقدر وفادار هستن که کمکت کنن
هکتور این جملات را با کلافگی بیان میکردو جوری به لوریانس می نگریست انگار او عمداً و از روی غرورش گرگها را صدا نمیزند. درمقابل، لوریانس باحالتی کلافه‌تر از هکتور پلکهایش را برهم فشردو گفت– نمیتونم هکتور نمیتونم.. ما گند زدیم!
نفسی کشید و سپس بالحنی که سعی داشت خود را آرام نگاه دارد گفت:
لوریانس– در مواقعی که انسانها به خواست خودشون حاکمیت شیاطین رو بپذیرن دیگه اصیل‌زاده‌ها حق دخالت ندارن این قانونه!
اخم‌های کرالن بی‌اختیار درهم رفت:
کرالن– ولی این عادلانه نیست! شما که نمیدونستین اون همچین نقشه‌ای داره..
نگاهش روی لوریانس بود که صدای تائوس را شنید:
تائوس– عادلانه‌ست..ما میدونستیم اون یه اهریمنه. حتی خودش گفته بود اهریمن نباید پادشاه انسانها باشه، خودش گفته بود باید از خدا کمک بخوایم و به زانو بیفتیم.. اون داشت به ما نشونه میداد، این روش شیاطینه. گمراه میکنن ولی جوری که تقصیر به گردن انسانها باشه.. ما تسلیم شدیم و راحت‌ترین راهو انتخاب کردیم..
و اینبار لوریانس بود که با لحنی آمیخته به یأس و شرمساری گفت– از همون اول رمبیگ مدام بهم هشدار میداد، از اولین باری که آرگوت رو دیدم..رمبیگ بهم گفت این ذات یه اهریمنه که هیچ وقت نمیتونه بی‌آزار باشه
لحظه به لحظه این حقیقت بیشتر بر سرش آوار میشد که کار تمام است! به ستون پشت سرش تکیه زدو درحالی که افکارش درگیر بود نگاهش را کف مرمرین تالار دوخت. اصلا نمیدانست این قوانینی که لوریانس و تائوس و حتی آرگوت از آن حرف میزدند کجا ثبت شده، دانستنش هم اهمیتی نداشت! واقعیت این بود که بی هیچ کمکی، به دست خودشان گرفتار یک فاجعه شده بودند!
– اوه البته..جز رمبیگ، چند نفر دیگه گفتن؟..هوم؟
صدایی مخملین و لحنی سرمست که بسیار به گوش کرالن آشنا بود، تپش قلبش را تند کردو باعث شد بی اختیار کمی بسمت تائوس مایل شود
صدای قدم‌های مغرورانه‌ی سدریک در سکوت تالار پیچید، مردی خوش قدو قامت که لباسی از چرم براق سیاه به تن داشت و گیسوان بلندش بر شانه رها بود بسویشان پیش می آمد. همان پوزخند آزاردهنده را برلب داشت و از مقابل هرکدامشان که میگذشت نگاه معناداری به سرتاپایشان می انداخت
سدریک– خب خب خب.. تماشایی شدید!
این را گفت و پوزخندش پررنگ‌تر شد، همانطور به پیش رفتن ادامه دادو وقتی به محلی که نیکولاس و لارا بسته شده بودند رسید گفت:
سدریک– خصوصا شما دونفر!
دوستانش در حرمسرا بودند و در این شرایط او آمده بود آنها را بیشتر تحقیر کند؟ کرالن خدا خدا میکرد حضورش دلیل دیگری نداشته باشد!
مشعل‌های افروخته‌ی آویخته بر دیوار تالار بر سطح سیقلی کف برق می انداختندو فضا آغشته به عطر مگنولیا بود. اینطور بنظر می رسید که این عطر از بدن تمام خوناشام ها متساعد میشود و یک ویژگی مشترک است. آنها همگی همراه ارگوت از تالار خارج شده بودند با اینحال هنوز هم کرالن بدون اینکه خودش بخواهد کنج‌ها و سایه‌ها را با اضطراب می کاوید، آنلحظه هم حضور سدریک آشفتگی او را دوچندان کرده بودو قلبش درست زیر گلو می تپید!
با تمأنینه طول تالار را پیمودو اسیران را تحقیر کرد، پس از اینکه به محل بسته شدن نیکولاس رسید، روی چهارمین پله‌ی سکو، جایی بین پدر و دختر نشست. پاهای بلندش را روی پله‌ها رها کردو درحالی که پوزخند به لب آنها را زیرنظر داشت ساعد دست راستش را روی پنجمین پله اهرم کرد تا در حین تماشای آنها با خیال راحت لم بدهد
لباس خوش دوختش که از چرم سیاه براق بود بر بدن ورزیده‌اش برق میزد، بازوان عضلانی‌اش از آستین‌های حلقه‌ای پیراهنش خودنمایی می کردند و چشمان سرمست سیاهش در زمینه‌ی پوست سپیدش رازآلود و هشدار دهنده بنظر می رسیدند
سدریک– صداتونو شنیدم..که درباره‌ی اصیل‌زاده‌ها حرف می زدین..
لحنش جذاب و صدای بمش موزون و گوشنواز بود، نگاهش را بین آنان می چرخاندو پوزخند از لبش کنار نمی رفت
سدریک– جداً براتون شرم‌آور نیست؟ شما نژاد خودتون رو به خطر بزرگی انداختین و حالا میخواین اصیل‌زاده‌ها نجاتتون بدن؟..اخه پس اشرف مخلوقات بودن به چه دردی میخوره؟
زنجیر‌های هکتور تکانی خورد، نفسش را با حرص بیرون دادو خطاب به سدریک گفت:
هکتور– چن نفره دیگه میخوان این چیزه کوفتی رو تکرار کنن؟؟
سدریک کمانی به ابرویش دادو به هکتور نگریست، اشاره‌ی تحقیرآمیزی به سرتاپای محصور در قل و زنجیرشان کردو گفت:
سدریک– حقیقته لرد هکتور..یه نگاه به خودتون بنداز! آخه چی تو سرتون بود وقتی یه اهریمنو پادشاه خودتون کردین؟
هکتور بااخم‌های درهم رفته غرید– آره ما احمق بودیم، احمق بودم که خیال کردیم ممکنه موجودات پستی مثل شما ذرٌه‌ای تغییر کنن! غافل از اینکه پست به دنیا اومدین و پست میمیرین
لحن تندو زننده‌اش و نگاهش که به سدریک دوخته شده بود و انگار تکه آشغال متعفنی را می نگریست نه تنها سدریک را عصبی نکرد بلکه باعث شد لبخند پررنگتری بزندو برای لحظاتی دندانهای ردیف سفیدش پیدا شود
سدریک– این دلیل موجهی نیست، حتی اگه برادرم واقعا اونطوری که شما فکر میکردید تغییر کرده بود نباید پادشاهش میکردین. رهبر انسانها باید از جنس خودشون باشه لرد هکتور
هکتور پلکهایش را با حرص برهم فشردو گفت– اومدی مارو نصیحت کنی؟
سدریک مغرورانه پاهایش را روی هم انداخت، رانهای درشتش که در شلوار چرمش تنگ فشرده میشدند از شعله‌های فروزان مشعل‌ها برق زدند، ساق‌های بلندش که میزبان چکمه‌ای منقوش به طرح‌های نقره‌فام بود تا اخرین پله پایین آمدند و بالحنی آمیخته به تظاهر و کنایه گفت:
سدریک– اوه نه..اومدم عرض ادب کنم! خلاصه اینجا شما صاحب خونه هستید
تائوس که بنظر می رسید از این همه گوشه و کنایه‌ به تنگ آمده بالحنی تند گفت:
تائوس– برای چی مارو نگه داشتین؟
سدریک سرش را کمی به چپ مایل کردو باحالتی که رگه‌هایی از ترحم و تمسخر در خود داشت گفت:
سدریک– نمیدونین؟ مگه از پیشگویی خبر ندارین؟
نواری از موهای بلند سیاهش را با تکان سر به حاشیه فرستادو ادامه داد:
سدریک– فردا قبل از غروب خورشید، زمان موعوده. شیاطین اولین ارباب رو صدا میزنن، شما قربانی هستین!
برای دهمین بار در آن شب کذائی تمام تنش سرد شدو زانوهایش لرزید! از قرار معلوم، میخواستند آنها را برای احضار شیطان قربانی کنند!

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته رمان شاهزاده خون پارت۸ اولین بار در رمان خونه. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها