آخرین پارت منتشر شدهرمان عروس خاص من

رمان عروس خاص من پارت۱

رمان عروس خاص من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عروس خاص من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عروس خاص من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

 

با حالتی زار لای یک چشمم رو باز کردم و
صدای گوشیم رو خفه کردم و در دل نالیدم

<<خدا لعنتت کنه آریان آخه کی ساعت
هشت صبح کلاس کنکور میزاره که تو برای
ما گذاشتی>>

روی تخت نشستم که در اتاقم باز شد

مامان با دیدنم سری از روی تأسف
تکون داد

مامان ــ تو که هنو حاضر نشدی دختر…
حوصله ندارم استادت دوباره زنگ بزنه خونه

ار دنده چپ بلند شده بودم اصلا حوصله
جر و بحث نداشتم شونه ای بالا انداختمو

همونطور که از اتاق خارج میشدم غر زدم

ــ بره بمیره با این تایم کلاسش مردک
زبون نفهم صد دفعه بهش گفتم نزار این ساعت..

با تموم شدن حرفم به سرویس رسیدم

صبر نکردم تا نصیحت های مامان رو
گوش بدم سریع وارد سرویس شدم
و مشغول شدم

بعد از تموم شدن کارم ازسرویس خارج شدم که با بابا رو برو شدم به ساعتش ضربه زد

بابا ــ باز هم دیر کردی دیر که هم نمی تونم برسونمت

جیغی زدم و شکایت کردم

ــ نه بابا من به خیال اینکه شما منو میرسونید دیر بیدار شدم

بابا ــ دیگه خیلی دیر بیدار شدی

التماس کردم

ــ وای بابا توروخدا صبر کن پنج دقیقه ای حاضر میشم قول میدم ….

بابا سری تکون داد و من با دو از پنج تا
پله بالا رفتم و وارد اتاقم شدم
سریع مانتوی سورمه ای رنگم رو به همراه شلوار جین روشنم پوشیدم و مقنعه م رو از روی در کمد بر داشتم و خیلی سریع سرم کردم… بند های کرواتی مقنعه رو ازاد گذاشتم

کوله ی مشکی‌م رو برداشتم و سریع به طرف بابا رفتم

ــ من آمادم بابایی

بابا متعجب نگاهم میکرد و مامان با خنده ؛ حق داشتند تا حالا نشده بود انقدر زود حاظر شم

مامان ظرف میوه و غذام رو برام آورد

مامان ــ میوه ات رو می خوری صحرا اگر این بار ظرف غذات رو برگردونی خونه تا یک ماه از پول خبری نیست

سر سری ظرف هارا ازش گرفتم به دنبال بابا از ساختمون خارج شدم

از ترس اینکه بابا دوباره جام نزاره بند کتونی هام رو نبستم پشت سر بابا سوار آسانسور شدم و نفسم را با خیال راحت بیرون فرستادم

بابا سری از روی تأسف برام تکون داد و کوله م رو ازم گرفت

بابا ــ بده من اینارو…مقنعه ت رو درست کن
کم مونده از سرت بیوفته

پوفی کردم و تو آینه ی آسانسور به خودم نگاه کردم مقنعه م رو جلو کشیدم و تو دلم شروع کردم به غر زدن

<< حالا اگر صبا بود مقنعه ش هم افتاده بود هیچی نمیگفت بهش … کره ی من از بچگی دم نداشت >>

از آسانسور خارج شدیم و به طرف ماشین بابا رفتیم با ریموت قفل درو زد .
در جلو رو باز کردم و سوار شدم و مشغول بند کتونی هام شدم بعد از بستنشون توجه‌م به اطرافم جمع شد تو خیابون شریعتی بودیم

خداروشکر ترافیک سنگینی نداشت به ساعت ماشین نگاه کردم که جیغم در اومد

ــ بابا …

بابا ــ کوفت … چته بچه چرا جیغ می زنی

ــ ده دقیقه دیگه آریان میاد چرا انقدر آروم رانندگی میکنی

بابا ــ به من چه می خواستی زود پاشی

لبخند حرص دراری تحویلم داد با دیدن خونسردیش من هم خودم رو خونسرد جلوه دادم

اگر برای بابا مهم نبود کلاسم پس برای من هم مهم نبود…

خودش اصرار داشت این کلاس ها رو برم
ضبط ماشین را روشن کردم و روی آهنگ مورد نظر م اوردمش صداش رو زیاد کردم و شیشه ی ماشین رو پایین دادم

با شروع شدن آهنگ با بالاترین صدایی که میشد شروع کردم به خوندن

?شنیدم قراره برگردی و اینبارم
واسه دیدن تو بدجور هیجان دارم

دست من خالی و قلبم از تو لبریزه
یا تو هر لحظه برام خاطره انگیزه?

صدای ضبط کم شد …. با صدای عصبانی بابا جمله تو دهنم موند

_شنیدم قراره برگ….

بابا_بس کن دیگه دختر چه خبرته….

مظلوم سر جام نشستم … ولی در دل میخندیدم
یه هفته بود که من و بابا با هم دیگه سر لج افتاده بودیم می گفتم حالا که منو کلاس کنکور ثبت نام کردی دیگه مدرسه نمیرم
ولی اون مدام حرف خودش رو میزد و رفته بود تو یه مدرسه ثبت نامم کرده بود

و من هنوز مصّر بودم که بره و مدارکم رو پس بگیره
تو این مدت ، هم من لج بابا رو در میاوردم ، هم بابا لج منو … مامان و صبا هم مدام یا میخندیدن یا من رو سرزنش میکردند

ولی من ته تغاری علی شایگان بودم لوس نبودم ولی سواستفاده گر چرا

بابا صدای ضبط رو کمی بیشتر کرد و زد روی رادیو

_پوف … اخه یعنی چی پدر من کی میاد میشینه تو سانتافه رادیو گوش بده که شما میزنی رادیو

بابا_همینه که از دنیا عقبی دیگه از بس از اخبار کشور و جهان بی خبری

_اکثر این خبرا دروغه این میاد به نفع خودش حرف میزنه اون یکی به نفع خودش …. به من چه که خودمو قاطی دعوای اینا کنم …
اصلا به من چه که امریکا فلان کارارو کرد انگلیس چیکار کرد ….
اینا حتی به دستشویی رفتن اروپایی ها هم گیر میدن …
باز از اونور دیگه بدتر ….

بابا_بسه صحرا سرمو بردی دختر همش داری غر میزنی

_اصلا منو بگو میذارم شماها از صدام بهره ببرین … از این ببعد از این نعمت الهی محرومتون میکنم تا تنبیه شین

بابا_خدایا شکرت….

چشم غره ای بهش رفتم و رومو به طرف دیگر چرخوندم
ماشین رو به داخل کوچه ی طولانی اموزشگاه هدایت کرد

بابا_کم حرف بزن دختر …وسایلتو جمع و جور کن که الان باید پیاده شی

به لطف خودش همه وسایلام جمع بود
هم زیپ کوله م بسته بود هم ظرف میوه و غذام تو کوله م بود

با توقف ماشین صورت بابا رو بوسیدم

_با اینکه خیلی بدجنسیا ولی چاکرتم پدر جان
در ماشین رو باز کردم و با برداشتن کوله م از ماشین پیاده شدم
با بستن در سرم رو خم کردم

_مواظبت کن از خودت جیگر

با همه ی سعی ش نتونست جلوی لبخندش رو بگیر صاف شدم و به طرف اموزشگاه راه افتادم

طبقه ی اول رو راحت رفتم بالا به طبقه ی دوم که رسیدم نفس کم اوردم با سختی به طبقه ی سوم رفتم و دار و دسته ی اون اموزشگاه رو مستفیض کردم

با صدای مردونه ی اریان جلوی در راهرو وایسادم

_خدا لعنتت کنه که انقدر آن تایمی

وارد سالن شدم . در کلاس باز بود و اریان پای تخته بود با تموم شدن چیزی که رو تخته می نوشت صاف شد ….

نگاهش که به هم افتاد ساعتش رو نشون داد

اریان_بازم که دیر کردی صحرا

_وای استاد تو رو خدا رحم کنید این پله ها انقدر زیاده که حد نداره ادم فقط هر ۳تا پله باید کلی نفس بگیره

به حرفم خندید و به بچه ها نگاه کرد

اریان_ کی گرسنه ست بچه ها؟

همه بچه ها بی نمک خندیدن و دستشون رو بالا بردن

بچه ها _ ما استاد … ما اقای شفیعی … ما استاد..

جلوی زبونم رو گرفتم تا حرفی نزنم بهشون ولی تو دلم حسابی دق و ولیمو خالی کردم

<<شما ها نیم من هم نیستین چه برسه به ما >>

اریان_خانوم شایگان بچه ها گرسنه ن برای ورود به کلاس میتونی بری براشون شیرینی بخری

پریسا _اقای شفیعی تارت باشه لطفا

<<کوفت بخوری تو>>

اریان_نه دیگه زیادیتون میشه

_نمیشه من پول بدم یکی دیگه بره بگیره؟

فاطمه_استاد ما بریم

اریان_نه خودش باید بره

نفسم رو بیرون فرستادم و کیف پولمو از تو کوله م دراوردم و به طرف راهرو رفتم

اریان_صحرا؟

به طرفش برگشتم … از کلاس خارج شده بود و داشت به طرف دفتر کوچیک اساتید میرفت

اریان_بیا اینجا

به دنبالش رفتم از کیف پولش دو تراول ۵۰هزار تومنی دراورد

اریان_بیا اینارو بگیر … با این شیرینی بگیر

دستم رو تو جیبم کردم

_خودم پول دارم استاد

اریان_حرف نباشه میگم بگیر

_اگر جریمه م کردین که خودم میگیرم
اگر هم جریمه م نکردین که من نمیرم بگین یکی دیگه بره

حیرتزده نگاهم کرد … شاید توقع داشت مثل بقیه دانش اموزاش خودشیرین بازی دربیارم

ولی محال بود … این یه مورد تو من نمی گنجید

اریان _هرجور راحتی … با چشم خارج شدنش رو دنبال کردم
قبل از اینکه از دفتر بیرون برم به یاسی نگاه کردم … چهره ش خونسرد بود ولی مطمئن بودم از درون داره حرص میخوره

لبخند حرص دراری براش زدم و از دفتر خارج شدم
با دو از پله ها پایین رفتم و بعد از خارج شدن از اموزشگاه به طرف تنها شیرینی فروشی اونجا رفتم و تو دلم کلی غر زدم

《جا به این شلوغی فقط همین یه شیرینی فروشی رو اینجا داره 》

از غر غر های خودم خنده م گرفته بود … امروز از اون روزها بود که مدام با خودم غر میزدم

با رسیدن به شیرینی فروشی واردش شدم و از لج اریان دست گذاشتم رو گرون ترین شیرینی

_۵۰تا از این شیرینی بدین

مرد متعجب نگاهم کرد … پیش خودش یه دیوانه ای هم نثارم کرد …

مرد_مطمئنید … خیلی مبلغش زیاد میشه ها

_مطمئنم

با اینکه دیوانگی بود و میرفت تو شکم اون دانش اموزای مفت خور که از اکثرشون بدم میومد
ولی لجبازی به جونم افتاده بود

مرد که فکر میکرد سرکارش گذاشتم رفت با صندوق دار حرف زد

پوفی کشیدم و طلبکار بهش توپیدم

_اقا معلوم هست چیکار میکنید … دیرم شده … بهتون گفتم ۵۰تا از این شیرینی بدین

مرد نگاه چپ چپی بهم انداخت و مشغول چیدن شیرینی ها توی جعبه شد

کارتم رو از داخل کیف پولم دراوردم و منتظر موندم تا کارش تموم شه
بعد از حساب کردن شیرنی ها به سختی جعبه ها رو بلندشون کردم

وقتی سنگینی بیش از اندازش رو دیدم به خودم لعنت فرستادم

《خاک تو سرت صحرا این همه شیرینی رو داری میبری بدی به اون مفت خورا بخورن 》

با هزار زور و زحمت به اموزشگاه رسیدم …انگار اریان استراحت داده بود …
به ساعتم نگاه کردم …انقدر تو راه وایساده بودم خستگی در کنم که دیر شده بود

پریسا_رفتی شیرینی بخری یا بسازی

تو دلم پوزخندی زدم

_بجای اینکه وایسی اونجا حرف بزنی بیا کمکم کن

هانیه با قربون صدقه نزدیکم شد و یکی از جعبه ها رو گرفت

هانیه_فدات بشم من مهربونم … دیوونه چی خریدی که انقدر سنگین و بزرگه

ابروهام رو تند تند بالا انداختم و همونطور که جعبه ی تو دستم رو به پریسا میدادم راه افتادم

_از همونا که دوست داری

هانیه از همون خنده های مخصوص خودش رو کرد و به مسخره بازی هاش ادامه داد …

جلسه ی چهارم کلاس هامون بود ولی من همچنان با کسی صمیمی نشده بودم و تو دلم این بیچاره ها رو ریشخند میکردم

هانیه اصرار شدیدی به نزدیک شدن بهم داشت ولی من حوصله ی ادم جدید تو زندگیم نداشتم

همونطور که سر به سر هانیه میذاشتم از پله ها بالا رفتم

_از اقاتون چه خبر خانوم

طبق عادت همیشگی چشماش رو درشت کرد

هانیه_اقامون کیه

_آران رو میگم دیگه

خنده ش گرفت و دیوونه ای نثارم کرد پریسا پوزخندی زد

پریسا_آران عمرا به این نگاه کنه !

یک تای ابروم رو بالا بردم… پریسا جوری رفتار میکرد که بهم همه نشون بده اعتماد به نفس خوبی داره ولی اون همیشه ضعف داشت

_پس لابد میاد به تو نگاه کنه

هاج و واج نگاهم کرد … زبونش بند اومده بود و نمیتونست چیزی بگه
نیشخندی روی لب هام شکل گرفته بود

پریسا_خونه تون کجاست صحرا که انقدر دیر میرسی

خیلی ناشیانه بحث رو عوض کرده بود

_میدون خراسون

هردو با چشم های درشت شده نگاهم کردند

حالا دیگه به سالن طبقیه سوم رسیدم بودیم
کوله م رو که هنوز رو میز وسط سالن بود برداشتم و وارد کلاس شدم

قسمت بعد

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن