آخرین پارت منتشر شدهرمان عروس خاص من

رمان عروس خاص من پارت۱۰

رمان عروس خاص من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عروس خاص من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عروس خاص من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

بی حوصله بقیه ی گروه ها رو هم چک کردم و بعد از اینکه خبری نبود وارد بازی ها شدم ….

ولی حوصله ی اینکار رو هم م
نداشتم … گوشیم رو روی میز گذاشتم و به صفحه ی تلویزیون خیره شدم …

بالاخره بعد از درگیری که با خودم داشتم تصمیم گرفتم کمی برای ازمون شیمی بخونم …

کتاب مبتکران رو به پذیرایی اوردم و مو به موی کتاب رو خوندم … ولی فقط روزنامه وار … روی حل ۲۵تا تستی که استاد گفته بود بزنیم بودم که ایفون زنگ خورد

مامان_تو درستو بخون من باز میکنم ….

بادیدن صبا و فاطمه از داخل صفحه از خوشحالی پر زدم چون دیگه نیاز نبود درس بخونم …

تست اخر رو هم حل کردم و کتابم رو بستم …. مامان دست به کمر نگاهم کرد

مامان_تموم شد دیگه …

_نه بابا ولی الان دیگه حال ندارم …

اخم های مامان در هم رفت و سری به عنوان تاسف برام تکون داد با صدای زنگ در ورودی دستگیره ی در رو پایین کشید

مامان_خدا به من صبر بده با این درس خوندن تو

صبا که حالا وارد خونه شده بوو با کنجکاوی نگاهش کرد …

صبا_چیشده مامان

_سلام … خسته نباشی خواهری

صبا با چشمای ریز شده نگاهم کرد

مامان_کتابشو گذاشته جلوش نیم سالت هم نیست که درس خونده … تا شما اومدین بستش

فاطمه _سلام عمه خوبی

عمه _سلام عزیزم خوش اومدی بیا داخل … خسته شدین حسابی

صبا_وای گفتی مامان

فاطمه _البته دست خالی اومدیم

من که خواهرم رو خوب میشناختم دستم رو بالا بردم

_خدای شکرت خرش نشدم

فاطمه خندید و صبا خط و نشون کشید برام … صبا از اون دست دخترایی بود که ۱ماه باید میچرخید تا لباس مدنظرشو پیدا کنه

و من برعکس صبا بودم بی حوصله تو خرید …. حتما همه ی خرید هام باید تو یک پاساژ انجام میگرفت و کمتر از ۲ساعت زمان میبرد

در غیر این صورت بی حوصله ترین ادم روی زمین میشدم

فاطمه_خوبی صحرا

_اوهوم تو خوبی ؟

فاطمه_منم خوبم … باند رو سرت چی میگه

_هیچی شکسته

فاطمه نگران نزدیکم شد و کنارم نشست … دستم رو داخل دستش گرفت

فاطمه_دختر اخه تو چرا انقدر شیطونی میکنی ؟

_شیطونی چیه بابا … از پله ها افتادم
حالا ولش کن … خودت چه خبر؟ خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟

فاطمه_ای میگذره …

شونه ای بالا انداختم …. حتی اگر حالش هم خوب بود میگفت بد نیستم
و من از این ناشکری متنفر بودم

همه جا پر کرده بود که به زور زن حمید شده … دلم برای پسردایی بیچاره م میسوخت … با اینکه با فاطمه رابطه ی خوبی داشتم

ولی گاهی اوقات از دستش کفری میشدم … حمید برای من حکم داداش داشت و از اینکه میدیدم فاطمه اذیتش میکنه اتیش میگرفتم …

به قول خاله م واسه خودم یه پا خواهر شوهر بودم …

_مامان رنگ بزن حمید بگو شام بیاد اینجا دلم براش لک زده …

با گفتن این جمله سعی کردم لبخندم رو جمع کنم … خوب میدونستم فاطمه در حال حرص خوردنه …

این هم یک نوع خواهر شوهر بازی بود … مامان دلخور نگاهم کرد و گفت

مامان_فاطمه جان خودت زنگ بزن عزیزم

فاطمه _نه عمه میرم خونه

_نه بابا خونه چیه راه دوره اذیت میشی … حمید میاد اینجا دیگه باهم میرید خونه …

فاطمه که از خداش بود قبول کرد … ۱ساعت منتظر بودم تا به حمید زنگ بزنه ولی خبری نشد …
به سمت تلفن رفتم و شماره ش رو گرفتم … قبل از اینکه جواب بده صدای ایفون اومد و اریان بود

با وصل شدن تماس با ذوق شروع کردم به حرف زدن

_سلام حمید جونی …

حمید_علیک سلام وروجک …. خوبی

_من خوبم … شما خوبی ؟

حمید _ من هم خوبم

قیافه ی تو هم رفته ی فاطمه لبخندم رو عمیق تر کرد

_خسته نباشی … چه خبرا ؟

حمید_سلامت باشی … چی میخای فسقلی که اینطوری حرف میزنی با من

از اینکه نقشه م رو فهمیده بود بلند خندیدم و خودم و براش لوس کردم

_عه … چیزی نمیخوام که زنگ زدم حالتو بپرسم …

با پس کله ای که از اریان خوردم حمله رو قطع کردم و بهش اعتراض کردم

_ببخشید که سرم شکسته هااااا… صد بار گفتم نزن پس کله م

اریان_من هم صد بار گفتم خودت رو لوس نکن

حمید _ چیشده صحرا؟ سرت شکسته ؟ چرا ؟

_هیچی نشده نگران نباش … شب میای اینجا …

حمید_اره اره حتما …

از نگرانش لبخند مهربون روب لب هام جا خوش کرد …باخوشحالی صدام رو لوس کردم

_مرسیییی… لواشکام یادت نره ها

حمید _اس به چشم …به جای کمپوت میارم برات … گرچه تو نگفتی چیشده ؟؟؟

_حالا بیا میگم بهت ‌.. فاطمه هم اینجاست

از بودن فاطمه اطلاع دادم تا خودش رو کوچیک نکنه و مثل همیشه به فاطمه زنگ بزنه و بفهمه که اون اول از همه اومده خونه ما بدون اطلاع حمید

حمید_باشه … مواظب خودت باش … فعلا

_تو هم … فعلا

تلفن رو قطع کردم و دست به کمر با اخم های در هم به اریان نگاه کردم …
با لبخند نگاهم کرد و ابروهاش رو به تقلید از خودم بالا و پایین برد

لب هام رو اویزون کردم و پام رو روی زمین کوبیدم

_خیلی بدجنسی

مامان _صحراااا

_چیه بدجنسه دیگه

اریان _چرا ؟

_چون که علاوه بر اینکه جیگر گرفتی منو کتک هم میزنی … همون که پیشنهاد دادی ناهار جیگر باشه خودش کلی عذابه

صبا خندید و انگشتش رو به شقیقه ی سرش زد

_اینجات خالیه راحتی

مامان_یه چیزی به این دختر بگو اریان … امروز فقط نیم ساعت درس خوند …

اریان با ناباوری و لبخند به مامان نگاه کرد

اریان _چه خوب … چه درسی

مامان_کجاش خوبه؟ شیمی بود فکر کنم

اریان_این ۲ دقیقه هم به کتاب هاش نگاه نمیکرد نیم ساعت درس خونده خیلی خوب بوده
کم کم زیادش میکنه … مگه نه ؟

_معلوجه که نه … ازادو که ازم نگرفتن

اریان سری از روی تاسف تکون داد و مشغول خرد شدن جیگر شد…
فاطمه به اشپزخونه اومد و به کانتر تکیه داد …

فاطمه_چرا درس نمیخونی اخه تودختر ؟

فاطمه به اشپزخونه اومد و به کانتر تکیه داد …

فاطمه_چرا درس نمیخونی اخه تودختر ؟

_درس بخونم که چی بشه اخه ؟
الان خود تو درس خوندی اخر هم داری ازاد میری …
اخه چرا الکی خودمو حبس کنم تو خونه و یه سال از زندگیمو هدر بدم

اریان_بسه بحا سخنرانی کردن بالا منبر پاشو بیا بهم نمک بده

_دست داری که … پاهم داری خودت برش دار

مامان_خیلی بی ادب شدی صحرا

مامان نمک رو به اریان داد و با اخم بهم زل زد

مامان_امشب تکلیفمو با بابات روشن میکنم …. روز به روز بجای با ادب شدن … ادبتو قورت میدی

_ای بابا … اریان خودش ناراحت نیست تو چرا ناراحتی اخه مادر من …
هرچی میشه میچسبونی به بابا

مامان سرش رو از روی تاسف برام تکون داد و ظرف میوه رو جلوی فاطمه گذاشت …

با دیدن گوجه سبز های محلی که یه اسم عجیب و غریب دیگه داشتند چشمام برق زد …

_اخ جون گوجه سبز …

صبا_گوج سبز نیست …. سوت علیه

_خب حالا همون. …. سوت علی هم شد اسم اخه

مامان در کمال بدجنسی جلوی همه میوه گذاشت الا من …

دست به سینه با اخم نگاهش کردم

_می ه ی من کو پس ؟

مامان_دست داری … پاهم که داری برو بردار

_میوه ی من کو پس ؟

مامان_دست داری … پاهم که داری برو بردار

جمع از شیطنت مامان به خنده افتادند …. الحق که زن با سیاستی بود …

تنها کسی که جلوش کم میاوردم …

_ای بابا … باشه مامان خانوم … بالاخره یه روز به یه جایی میرسم که دیگه جلوت کم نیارم دیگه … وایسا فقط

مامان جلوی خندیدنش رو گرفت و روی مبل نشست و پشت چشمی برام نازک کرد

مامان_چه غلطا….

با لب و لوچه ی اویزون از جا بلند شدم و به اشپزخونه رفتم در یخچالو باز کردم و دوتا مشت پرو پینون گوجه سبز بر اشتم و تو پیراهنم ریختم

فاطمه و صبا با دیدن حرکتم پقی زدند زیر خنده ولی بی توجه بهشون وسط پذیرایی نشستم و با ادا اصول مشغول خوردنشون شدم …

اریان زیر پوستی میخندید تا مورد ترکش مامان قرار نگیره …

مامان _حالا هی منو حرص بده

_من چیکارتون دارم اخه ؟

اریان _مامان شما که حریفش نمیشید بیخیالش شید عصاب خودتون راحت باشه .. راستی صبا آران گفت امشب بریم شهر بازی ؟

چشمام برق زد و نگاهم رو بین صبا و اریان چرخوندم ولی یاد این افتادم که امشب حمید رو دعوت کره بودم و این باعث شد بادم بخوابه …

صبا_امشب؟ نه حمید و فاطمه شب مهمونن

فاطمه _میخواید برید شما برید … فکرتون پیش ما نباشه

_نخیر … نمیرن چون من نمیتونم برم …

فاطمه_تو هم برو خب …

زشت بود اگر ما میرفتیم یا حتی فاطمه و حمید هم همراهمون میومدند بازهم زشت میشد چون اران اصلا راحت نبود باهاشون

با یاد اوری اران به خودم اومدم … خب اران که من رو دعوت نکرده بود …

_نه تست دارم باید بزنم … ولی فاطمه راست میگه شما دوتا برید …

مامان_اجبار که نیست … امشب مهمون داریم به شب دیگه برید

اریان_چشم هرچی شما بگی…

صورتم رو جمع کردم و چندش وار نگاهش کردن

_اه اه خود شیرین … جمع کن خودتو …

مامان_صحرا !

صبا_حسود

_اخه خدایب خیلی حال بهم رن بود

مامان_صحرا! هرچی من چیزی نمیگم تو پرو تر میشی

صبا و فاطمه ریز میخندیدند و اریان برایم چشم و ابرو میومد …

گوجه سبزی برداشتم تا به طرفش پرت کنم ولی با نگاه تیز مامان مظلوم نگاهش کردم و گوجه سبز رو داخل دهانم انداختم

برچسب ها

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن