آخرین پارت منتشر شدهرمان عروس خاص من

رمان عروس خاص من پارت۲

رمان عروس خاص من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عروس خاص من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عروس خاص من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

هانیه_بچه ها شیرینی رسید

همه شلوغ کرده بودند و تنها کسی که بی تفاوت نشسته بود الهام بود
رفتم وسط کلاس و روی صندلی که هانیه برام جا گرفته بود نشستم

‌دوباره به الهام چشم دوختم
دختر خوبی بود ولی مغرور بود … غرور نابجا شونه ای بالا انداختم و در دل پوزخندی نثار خودم کردم

《نه که تو اصلا مغرور نیستی》

استاد با سر و صدای بچه ها از دفتر بیرون اومد و وارد کلاس شد با دیدن تارت های میوه ناباور بهم نگاه کرد و سری تکون داد

با همه ی تلاشم جلوی لبخند زدنم رو گرفتم …
بعد از اینکه همه شکمشون رو پر کردند اریان کلاسش رو شروع کرد

نکاتی که میگفت رو داخل جزوه مینوشتم ولی اصلا حواسم به جو کلاس نبود
باصدای بلندی که تو کلاس پیچید از جا پریدم

استاد جوگیرمون دوباره با دست به تخته کوبیده بود
اریان لبخند حرص دراری بهم زد

اریان_اگر حواست تو کلاس بود اینطوری نمیترسیدی

نگاهی به بچه های کلاس انداختم همه از ترس نفس هاشون حبس بود

لب کج کردم

_ولی نفس حبس شده ی بچه ها خلاف اینو میگه استاد

چشماش درشت شدند و کم کم تک خنده ای کرد …

هانیه_بچه ها شیرینی رسید

همه شلوغ کرده بودند و تنها کسی که بی تفاوت نشسته بود الهام بود
رفتم وسط کلاس و روی صندلی که هانیه برام جا گرفته بود نشستم

‌دوباره به الهام چشم دوختم
دختر خوبی بود ولی مغرور بود … غرور نابجا شونه ای بالا انداختم و در دل پوزخندی نثار خودم کردم

《نه که تو اصلا مغرور نیستی》

استاد با سر و صدای بچه ها از دفتر بیرون اومد و وارد کلاس شد با دیدن تارت های میوه ناباور بهم نگاه کرد و سری تکون داد

با همه ی تلاشم جلوی لبخند زدنم رو گرفتم …
بعد از اینکه همه شکمشون رو پر کردند اریان کلاسش رو شروع کرد

نکاتی که میگفت رو داخل جزوه مینوشتم ولی اصلا حواسم به جو کلاس نبود
باصدای بلندی که تو کلاس پیچید از جا پریدم

استاد جوگیرمون دوباره با دست به تخته کوبیده بود
اریان لبخند حرص دراری بهم زد

اریان_اگر حواست تو کلاس بود اینطوری نمیترسیدی

نگاهی به بچه های کلاس انداختم همه از ترس نفس هاشون حبس بود

لب کج کردم

_ولی نفس حبس شده ی بچه ها خلاف اینو میگه استاد

چشماش درشت شدند و کم کم تک خنده ای کرد …

آریان_ بفرمایید بیرون خانوم شایگان هروقت یاد گرفتی چطوری رفتار کنی بیا تو

_ای بابا یعنی تو کلاس نباید ازادی بیان داشته باشم؟

استاد فراهانی_ تو کلا نباید زندگی کنی با اون اسمت عزیز من چه برسه به ازادی بیان

نفسم تو سینه حبس شد … تنها دلیل پذیرفتن کلاس های کنکورم استاد فراهانی بود …
تنها استادی که با دیدنش دستپاچه میشدم

اریان خندید و بچه ها به دنبالش

آریان_ آران مثل من نیست صحرا به روت بخنده تخریب شخصیتت میکنه

صد بار به دوستی بین پدرم و آریان لعنت فرستادم اگر این دوستی نبود الان اینطوری بدبخت نبودم

_شخصیت تو وجود ادمه استاد با حرف تخریب نمیشه

استاد فراهانی_ الان خواستی بگی وجود داری بچه

بدون توجه بهش مشغول نوشتن نکات روی تخته شدم

استاد فراهانی_الان کم اورد بچه ها؟

پریسا_استاد کم واسه یه لحظه شه لال شد

بهش نگاه کردم و چندبار سرم رو بالا پایین بردم

_هروقت گفتن خاک انداز خودتو بنداز وسط …

《دختره ی دوروی احمق 》

استاد فراهانی _پریسا تو چی میگی دیگه تو بخاطر قیافه ت باید خودت رو گم و گور کنی

خنده م گرفته بود نه برای اینکه استاد مغرورمون حال پریسا رو گرفته بود… خنده م برای پرویی این استاد بود

هانیه_استاد همچین میگین انگار خودتون خیلی قیافه دارین … اسم صحرا خیلی بهتر از آران … چه خود شیفته ای استاد

از حرف هانیه خنده م گرفت و اینبار جلوی خندیدنم رو نگرفتم
حقش بود … پسره خودشیفته ی مغرور

اریان_عه … احترام استادتون چی میشه پس

_استاد باید یاد بگیره سر کلاس یه درس دیگه مزاحم نشه

استاد فراهانی_شنیدم چی گفتی بیابون .. بذار بگن اربان اینطوری بیشتر به مذاق صحرا خانوم خوش میاد

با لبخنده عمیقی نگاهش کردم و شونه ای بالا انداختم

استاد فراهانی_دکتر مملکتو باش… این خل و چل دکتر بشه ملت باید خودکشی کنند

دوباره بچه های شروع به خندیدن کردند و من باز بی توجه به همشون جزوه مینوشتم

اریان_بسه دیگه آران برو پی کارت وقت کلاس مارو هم گرفتی

اریان استاد فراهانی رو از کلاس بیرونش کرد و در کلاس رو بست گرچه استاد فراهانی همچنان شیطنت میکرد … نگاه مهربونی به جانبم انداخت که پریسا با خشم نگاهم کرد

خنده داشت که مثل ندید بدیدا استاد ها رو بین خودشون تقسیم کرده بودند در دل پوزخندی به پریسا زدم

《خبر نداری که استاد جونت زن داره 》

اون ساعت با غر غر های اریان به پایان رسید دست اخر که خونسردیمو دید با حرص تهدیدم کرد

اریان_صحرا از جلسه ی بعد موقع درس دادن من جزوه بنویسی دیگه تو کلاس راهت نمیدم.

لبخند عمیقی زدم و با خونسردی ذاتیم از کنارش گذشتم .
روی میز وسط سالن نشستم و شروع کردم به خوردن شیرینیم

اریان با تاسف نگاهم کرد و کیفش رو برداشت و با عجله از اموزشگاه خارج شد
به رفتنش چشم دوخته بودم ولی فکرم حول رفتار بچه گانم میگشت

《چت شده صحرا ، از تو بعید بود چقدر این مدت بچه بازی در اوردی …. اون رفتار خانومانه ی همیشه کجا و این رفتار بچگانه کجا 》

با برخورد شئ کوچکی به پیشونیم از تو فکر بیرون اومدم و به اطرافم نگاه کردم تا شخصی که پیشونیم زده بود رو پیدا کنم

استاد فراهانی با لبخند به چارچوب در تکیه داده بود و بچه ها دورش جمع بودند و خنده شون به راه بود

همه ی نگاه ها روی من بود مطمئنا استاد فراهانی من رو دست انداخته بود و دانش اموزای خودشیرینش هم میخندیدند

با لبخند عمیقی به طرف کلاس رفتم از داخل کوله م جزوه ی فیزیک رو برداشت و به سمت استاد فراهانی رفتم

با زهم داشت یکی از بچه های دیگرو دست می انداخت . کارش همین بود محال بود کسی از زیر بار تیکه هاش قِسِر در بره

_استاد

چشمان خمار خدا دادیش رو روی صورتم ثابت نگه داشت

استاد فراهانی_چی میگی شایگان

_الان خیلی بیکارین درسته ؟

استاد فراهان_نه اصلا الان پسرا میان باید برم سر کلاسشون

_هنوز که پسرا نیومدند شما هم از بیکاری دارین سر به سر بچه ها میذارین ؟

پریسا _خوب که چی ؟ حسودیت شده استاد بهت توجه نداره

با یک لبخند حرص درار به پریسا چشم دوختم

《ببینم وقتی استادا نیستن زبونت تا کجا درازه 》

_عزیزم من که با شما حرف نزدم با اقای فراهانی بودم … شما زبون استادی ؟

استاد_اوه اوه الان گیس و گیس کشی میشه بسه دیگه … بگو صحرا چیکار داری ؟

_اومدم اشکالاتمو رفع کنید

آران صاف وایساد و نگاهم کرد

استاد_چیشده درس خون شدی؟

_حالا دیگه

دستش رو بالا اورد و نگاهی به ساعتش انداخت

استاد_ الان وقت ندارم میخوام چایی بخورم

_اهان پس یعنی حلش نمیکنید؟

استاد_باشه برای یه روز دیگه

_ولی من الان مشکل دارم … اشکال نداره از اقای سیفی می پرسم

ابروی سمت راستش بالا رفت و شروع کرد به خندیدن

استاد_الان خواستی تحریکم کنی؟

به اطرافم نگاه کردم بچه ها پخش و پلا شده بودند فقط هانیه بود و پریسا

شونه ای بالا انداختم

_نه … بهر حال ایشون هم استادم هستند و بدون منت کارشونو انجام میدن
مثل شما بچه ها رو نمی پیچونند

چشمانش از شدت خندیدن بسته شده بودند

استاد _وای امان از دست تو که انقدر خنگی دختر … درسته من نقطه ضعف سیفیم ولی اون نقطه ضعف من نیست

_نه استاد من اگر بخوام از نقطه ضعف شما استفاده کنم میرم سراغ مارال خانوم

با چشمان درشت شده تکیه ش رو از چهارچوب در برداشت …انگار توقع نداشت من انقدر زیاد بدونم

لبخند پیروزمندی روی لب هام شکل گرفت و به طرف کلاس راه افتادم

هانیه به دنبالم اومد و دستم رو تو دستش گرفت

هانیه_مارال کیه صحرا؟

به طرفش برگشتم و لبخندم رو خوردم

_ای بابا هانیه هرچی من میگم تو سوال میپرسی … نکنه توهم مثل اینا دیوونه شدی و فکر کردی میتونی داشته باشیش؟

هانیه_عه این چه حرفیه صحرا ؟
بگو بهم لطفا

_نمیتونم عزیزم شرمندتم

هانیه_آخ اخ آخ حیف که خیلی دوستت دارم

اینبار بر خلاف این چندوقت لبخندم مهربون بود

_فداتشم که ولی باور کنم نمیتونم بگم قول دادم…

هانیه_باشه عزیزم … من برم الان لاین یارو میاد میخواد هندسه درس بده

سری براش تکون دادم که از صندلیم دور شد خوب بود که اریانو داشتم تا همه ی اطلاعت استادارو ازش بیرون بکشم… هانیه هنوز از کلاس خارج نشده بود که نا خوداگاه صداش کردم

_هانیه؟

به طرفم چرخید

هانیه_جونم عزیزم

_یکم حواست به دور و برت باشه عزیزم …. خیلی حرفا پشتت میزنند

هانیه به سمتم قدم برداشت که با صدای استادش درمونده نگاهم کرد

هانیه_کلاس تمون شد باید بهم کاملش رو بگی

چشمام رو باز و بسته کردم … دختر ساده ای بود و تو همین مدت کم هم چوب سادگیش رو میخورد

انقدر خالصانه رفتار می کرد که مهربونیش زبون زد همه بود جز یه عده ادم حسود که براش حرف دراورده بودند

بالاخره کلاس های اون روز تموم شد
و خسته از اموزشگاه بیرون زدم …

با اشنا شدن با روش استاد ها
تصمیم گرفتم کمی از خر شیطون پایین بیام‌ و کلاس هام رو هرچند اجبار ادامه بدم .

با صدای هانیه به عقب برگشتم که نفس زنون خودش رو بهم رسوند و دوباره شروع به پر حرفی کرد تا شریعتی همراهم بود و تو این مدت کمی نصیحتش کرده بودم

هانیه_کجا پیاده میشی صحرا

_شریعتی

متعجب نگاهم کرد

هانیه_از اونجا میری میدون خراسون؟

خندیدم

_نه میرم خونمون

هانیه_چطوری؟

ابرویی بالا انداختم که با چشمان ریز شده نگاهم کرد

هانیه_دروغ گفتی؟

شونه ای بالا انداختم که نیشگون محکمی از بازوم گرفت

هانیه_یالا بگو خونه تون کجاست؟

_گفتم که میدون خراسون

زلبکار دست به کمر شد و غرید
هانیه_صحرا

_خیلی خوب بابا خونمون قیطریه ست

هانیه با چشمای درشت نگاهم کرد و زد زیر خنده از همان خنده های مخصوص خودش

هانیه_ وای اگر پریسا بفهمه میترکه از حسودی

_قرار نیست بفهمه عزیز من

هانیه_اوهو چه فروتن

_فروتن نیستم ولی از ایستگاه شدن پریسا لذت میبرم

هانیه_وای امروز قیافه آران دیدنی بود وقتی پریسا داشت میگفت خونتون میدون خراسونه
وای چقدر احمق بودیم که باور کردیم

کمی مکث کرد

هانیه_ از همون اول هم باورم نشد که تو بچه اونجایی…
خدایی تیپت داد میزنه که بچه بالایی .

با رسیدن به ایستگاه با هانیه دست دادم

_خداحافظ هانیه
حرفامون بین خودمون بمونه

هانیه_ خیالت راحت

دستی براش تکون دادمو از اتوبوس پیاده شدم و از پله های برقی پل پایین رفتم
تا به ایستگاه تاکسی ها رسیدم

با جا گرفتن در تاکسی احساس کردم که چقدر خسته ام

با زنگ خوردن موبایلم چشمانم رو صفحه‌ش چرخید
با دیدن اسم نازنین خستگی از یادم رفت

_سلام عشق دلم

نازنین_سلام عزیزم
خوبی؟

_اوهوم فقط یکم خسته‌م تو خوبی نفس؟

تا رسیدن به خونه با نازنین مشغول بودم

راننده جوان در طول مسیر با لبخند نگاهم می‌کرد ولی بقیه مسافران مدام چشم غره میرفتن

شک نداشتم همه فرض کرده بودند که با دوست پسر عزیز تر از جانم حرف میزنم

لحظه ی اخر که از تاکسی پیاده شدم صدام رو از قصد بلند کردم تا به مسافر های تاکسی دهن کجی کرده باشم

_چند لحظه صبر کن نازنین

کرایه رو حساب کردم و با یک لبخند ژکوند همونطور که با نازنین حرف میزدم از خیابون رد شدم

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن