آخرین پارت منتشر شدهرمان عروس خاص من

رمان عروس خاص من پارت۳

رمان عروس خاص من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عروس خاص من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عروس خاص من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

 

با کیفی کوک وارد لابی ساختمون شدم 

 با دیدن آریان کنار آسانسور اشهد خودم رو خوندم 

 دست به سینه منتظر بود تا آسانسور برسه  

((لابد اومده راپورتم رو بده )) 

صلوات فرستادم و نزدیکش شدم  

با صدای قدم برداشتنم به طرفم چرخید با دیدنم لبخند شیطونی زد  

آریان_به به دانش آموز بی‌نظم  

خسته نباشی 

_سلام استاد  

خوبین؟ 

صدای قهقهه‌ش کل ساختمون رو برداشت  

آریان_تا دیروز آریان بودم حالا شدم استاد کارت گیر افتاده ؟ 

با رسیدن آسانسور اشاره زدم تا وارد شه  

_شما همیشه استادی  

همونطور که وارد آسانسور میشد ضربه ای به بینیم زد

آریان_خیالت راحت نیومدم گزارش بدم پس نیاز به  خودشیرینی نیست  

نفس راحتی کشیدم  

_خب پس خیالم راحت شد  

با یادآوری نامزدش شیطنت در دلم لونه کرد  

_راستی نامزدت چطوره؟ 

آریان_شکر خدا  

انگار تازه متوجه تهدیدم شده بود  

اخمی کرد و دست به سینه خیره ی صورتم شد  

آریان_حواست باشه صحرا حق نداری از آشنا بودنمون سو استفاده کنی  

_عه چی گفتم مگه  

آریان_خودت رو به اون راه نزن 

 به گوشم رسیده امروز آران رو با مارال تهدید کردی  

جلوی خندم رو گرفتم تا عادی جلوه کنم 

_وای من چه صنمی با استاد فراهانی دارم ؟ 

تازه با ایشون آشنا شدم  

آسانسور در طبقه‌ی ۵ا م نگه داشت 

آریان_خودت رو به موش مردگی نزن  

صحرا من تو رو خوب می‌شناسم  

کاری نکن که دیگه چیزی نگم بهت  

دستم رو روی زنگ خونه نگه داشتم  

_خدایا خودت ما رو از دست این دوستای عصا قورت داده‌ی بابا راحت کن … 

الهی امین 

آریان ضربه ای به دستم وارد کرد تا دستم رو از روی زنگ بردارم  

آریان_تو دیوونه ای 

_از ادم باهوشی مثل شما بعید بود  

اریان_چی خل و چل؟ 

مامان در رو باز کرد و با اخم نگاهم کرد  

_قربون اخمات برم من که جیگر خودم  

مامان سری از روی تاسف برام تکون داد و مشغول حرف زدن با اریان شد بند کتونی هام رو باز کردم و وارد خونه شدم  

و روبه اریان کردم  

_این که تازه فهمیدین دیوونه م

صبر نکردم تا دوباره نصیحت هاشون شروع بشه  یه راست به اتاقم رفتم و کوله م رو کنار میز تحریرم پرت کردم  

بدون دراوردن لباس هام خودم رو روی تختم پرت کردم  

انقدر خسته بودم که مغزم رو نمیتونستم کنترل کنم … دلم میخواست بخوابم ولی کلی از تست هام مونده بود   

_وااای لعنت بهت اریان ۲۰۰تا تست  اخه بیشعور خسیس منو با خودش نیاورد خونه  

بلند داد زدم تا صدام رو بشنوه … 

 ۴ساعت که سر کلاسش مخم رو آچمس کرده بود بعدش هم ۲۰۰تا تست بقیه درس هام هم که به کنار  

نفس عمیقی کشیدم و گور بابایی نثارش کردم… 

چشمام رو بستم و با فکر اینکه فردا آران رو میبینم و حسابی سر به سرش میذارم چشمام گرم خواب شد  

با تکون های شدید از خواب بیدار شدم و با دیدن قیافه ی صبا از جام پریدم و به سمت کمد لباس هام رفتم 

_وای ساعت چنده ؟ دیرم شد  

با صدای خنده های صبا به خودم اومدم و به ساعت نگاه کردم با دیدن ساعت به طرفش هجوم بردم  

_خیلی بیشعوری … هزار دفعه بهت گفتم اینطوری بیدارم نکن احمق  

صبا_خبه بابا …. بیا شام … اریان گشنشه  

_برو گمشو با اون نامزده خل مشنگت

صبا_باز تو بی ادب شدی  … 

_گمشو  نبینمت 

صبا خندید و موهام رو به هم ریخت و از اتاق بیرون رفت  … نفسم رو بیرون فرستادم و دستم رو لا به لای موهام فرو کردم 

بعد از چند لحظه که اروم شدم تازه یاد حرکتم افتادم و خنده م گرفت  

رابطه ی بین خودم و صبا رو می پرستیدم … 

از جا بلند شدم و لباس هایی که صبح تنم کرده بودم رو دراورد  

تونیک کوتاهی پوشیدم و موهام رو شونه کردم و باز کنارم ریختم  

از اتاق بیرون رفتم و  چند پله ی راهرو رو پایین رفتم … با دیدنشون دور میز ناهار خوری صدام رو بالا بردم  

_سلام به همگی 

صبا تکونی خورد و چشم غره ای بهم رفت … اریان با لبخند سرش رو تکون میداد و این یعنی همه حرفامو شنیده بود  

اریان_چرا خواب بودی؟ مگه تست نداشتی  

_بیخیال تروخدا دیگه میای خونمون که نباید برام تعیین و تکلیف کنی

بابا _این چه وضع صحبت کردن با بزرگترته بچه ؟  

_بابایی امروز دیگه اتش بس کردیم با هم تو رو خدا گیر نده  

روی صندلی جا گرفتم و مامان دیس ماکارانی رو جلوم گرفت  

_مامان من از این غذا متنفرم … چرا انقدر درست میکنی 

مامان _ من کی درست کردم … بعد از یه ماه تازه درست کردم بشین بخور ببینم بچه… 

بدون توجه به حرفاش از روی صندلی بلند شدم وبه طرف اشپزخونه رفتم و  به یخچال سر زدم …  

غر غر های مامان به گوشم میرسیدم … ولی بازهم بی توجه بهش مشغول دید زدن بودم  

با نا امیدی در یخچال رو بستم و در دیگرش رو باز کردم که فریز بود  

با دیدن ظرف ناگت چشمام برق زدم از فریزر بیرون کشیدم و داخل سولاردُن گذاشتم  

بعد از گرم شدنشون ظرفش رو برداشتم و به سمت میز ناهار خوری رفتم

 

مامان_جون به جونت کنند همش همین غذاهارو میخوری

اریان با اخم نگاهم میکرد و صبا و بابا با لبخند خاص خودشون  

چشمام رو روی اریان ریز کردم 

_چیه نکنه تو هم میخوای غر بزنی 

اریان_خوبه صد بار بهتون تو کلاس گفتیم فست فود نخورین  

اینا چیه میخوری صحرا  

بیخیال جواب دادن شدم و با اشتها نون رو برداشتم و یه ناگت داخلش گذاشتم  

صبا_ولش کن اریان …. بذار خنگ شه خودش از اخر اول میشه ما چرا جوش بزنیم  

گرچه این از اول هم خنگ بود  

نیشم رو به مسخره برای صبا باز کردم  

_وای چقدر بامزه ای تو موش نخورتت  

بابا_چیکارش دارین بذارید راحت باشه  

مامان_تو این بچه رو اینطوری بار اوردیا  

بابا لبخند پر افتخاری زد و دستش رو بالا اورد  

بابا_بزن قدش دختر بابا 

خندیدم و دستم رو به کف دست بابا کوبیدم … 

مامان با حرص مشغول شامش شد … صبا و اریان هم ریز ریز میخندیدند

صبح با هزار سختی از خواب بیدار شدم … هر کاری میکردم چشمام باز نمیموند 

شب قبل هرچقدر اریان گفته بود برو بگیر بخواب بچه قبول نکرده بودم و به زور نگهش داشته بودم تا پی اس بازی کنیم  

به خودم چندبار لعنت فرستادمو با چشمای بسته سمته کمدم رفتم درش رو باز کردم و یکی از چشمام رو نیم باز کردم  

دلم نمیومد بیدار بشم  

با برداشتن مانتوی سورمه ای رنگ دوباره چشمم رو بستم و مانتوم رو تنم کردم با بستن دکمه هاش به سراغ شلوار طوسی رنگم رفتم یه شال طوسی هم رو سرم انداختم  

پوشه ی جزوه هان رو برداشتمو از اتاق رفتم بیرون  

صدای خنده ی بلند اریان و صبا باعث شد چشمام رو باز کنم  

با عصابی داغون پریدم بهشون… 

_چتوته  

صبا _این چه وضعشه صحرا ؟ یه نگاه به خودت کردی 

اریان_ معلومه که نه همشون رو با چشمای بسته انجام داده

یه نگاه به خودم انداختم همه چی مرتب بود  

_چمه مگه  

صبا با خنده جلو بردتم و روی میزبان نشوندتم  

شالم رو از روی سرم برداشت و موهام رو باز کرد از داخل کیفش برسی دراورد و مشغول 

شونه کردنشون شد  

صبا_بذار موهات باز باشه امروز… 

_مگه میرم عروسی ببندشون بابا 

اریان_راست میگه صبا … درست نیست اینطوری بره  

صبا سری تکون داد و مشغول بافت کج موهام شد سری برای اریان تکون دادم … 

_این خواهر من سر هر بیرون رفتن کلی معطلت میکنه تا دیر نشده و کار به بله برون کشیده نشده فلنگ و ببند  

صبا مشتی به کتفم زد که ناله م در اومد 

_وحشی 

صبا_حقته 

اریان با یک لبخند به حرکاتمون نگاه می کرد … با فکری که به سرم زد چشمام درشت تر از حد معمول شد  

_وای تو دیشب اینجا خوابیدی اریان؟ 

اریان_بله 

_خجالت نمیکشی تو شما که عقد نیستین هنوز

آریان _ این حرفا به تو ربط نداره …. اگر با من میای که بجنمب  

چشم غره ای بهش رفتم و دست صبا رو کنار زدم و از روی میزبان بلند شدم  

_امروزو بهت افتخار میدم و همراهت میام  

اریان_خیلی رو داری بخدا  

به سمت در ساختمون راه افتاد و صبا هم به دنبالش  

_تو دیگه کجا صبا ؟  

صبا_فضولی مگه  

هر دو کمر به همت بسته بودند که منو تخریب شخصیت کنند … بدون هیچ حرف دیگه ای راه افتادم و کتونی هام رو پوشیدم  

تو طول راه صبا و اریان حسابی باهم گرم گرفته بودند  

۱سالی میشد که اریان رو میشناختیم …. پسر دوست بابا بود و این مدت هم حسابی باهامون صمیمی شده بود

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن