آخرین پارت منتشر شدهرمان عروس خاص من

رمان عروس خاص من پارت۴

رمان عروس خاص من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عروس خاص من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عروس خاص من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

هلیا_جنگه مگه ؟
پریسا_مدرسه ست مگه؟
فاطمه_بعنی که چی…

هر کدوم از بچه ها یه چیزی میگفتند

اقای احمدی_هیسس صداتونو بیارید پایین … همونطور که گفتم اعتراض بی اعتراض

صدام رو کمی بالاتر از اعتراض های ریز بچه ها بردم

_اقای احمدی احساس نمیکنید قوانینتون کمی میخره ست ؟ شاید یکی اصلا این رنگ مانتو نداشته باشه … بخاطر یه اموزشگاه باید بره بخره ؟

اقای احمدی_اره بره بخره

_شاید کسی وسعش رو نداشته باشه بخره… مشکل ما نییت که اینجا پسر ها هم کلاس میان … بجای اینکه این قوانین مسخره رو بذارین طبقات کلاس دختر و پسر رو جدا کنید

اقای احمدی _این کار ممکن نیست هرکس لباس نداره چادر سرش کنه

خنده م گرفته بود تقاص پسر هایی که عفلشون تو چشمشون بود رو ما باید میدادیم

_من خودم به شخصه نه ماننوی تیره میپوشم نه چادر میذارم….

وسع مالی هم ندارم برم برای اینجا مانتوی تیره بخرم… شما هم یه فکر دیگه بحال پسرای اموزشگاهتون باشید

بچه ها تند تند حرفم رو تایید میکردند … نگاهم به اران افتاد … انگار اومده بود سینما و یه فیلم طنز نگاه میکرد

مدام در حال خندیدن بود و مسخره کردن بچه ها… نگاهش روم زوم شد که چشمانم رو چرخوندم

اقای احمدی بین هجوم اعتراضات بچه ها گیر افتا

ده بود و گه گاهی با رنجیدگی نگاهم میکرد

سعی کردم لبخندم رو قورت بدم و نگاه شیطنت بارم رو کنترل کنم…
خوب میدونستم خیلی سریع بعد از رفتن بچه ها به کلاس توبیخ میشم

اگر نسبت فامیلی با اریان نداشتیم راحت تر بودم…

با صدای بلند اقای احمدی همه سر جاشون سیخ وایستادند

اقای_احمدی همین که گفتم یا مانتوی تیره یا چادر…
الان هم همه برید سر کلاستون انتراک میام سروقتتون برای فیش های واریزیتون

شونه ای بالا انداختمو به سمت پله ها رفتم

اقای احمدی_خانوم شایگان شما صبر کنید

نوچی کردم و دوباره سرجام برگشتم با خالی شدن سالن سر و کله ی هانیه ام پیدا شد

همیشه دیر میرسید سر کلاس ها

هانیه _سلام عشقم چرا اینجا وایسادی؟

_هیچی پاندای مهربون کارم داره

چشمای هانیه درشت شد و بلند گفت

هانیه_پاندای مهربون ؟

اخمی کردم

_هانیه بلد نیستی اروم صحبت کنی ؟ ابرومونو میبری ….

اقای احمدی _صحرا خانوم تشریف بیارید تو دفتر

هانیه ریز خندید و دهن باز کرد تا حرفی بزنه که اران پرید وسط حرفش

اران_کم حرف بزن بچه برو سر کلاست الان استادت زنده ت نمیذاره

کل کل های این دوتا تمومی نداشت هانیه با اینکه شاگرد استاد فراهانی بود ولی پا به پای استاد کل کل میکرد

وارد دفتر اقای احمدی رئیس اموزشگاه شدم … با دیدنم اشاره زد تا جلو برم

اقای احمدی_بیا اینجا ببینمت دختر…

جلو رفتم و به میزش چسبیدم

_بفرمایید

دست به سینه شد و به پشتی صندلیش تکیه داد … تو سکوت نگاهم کرد انقدر نگاهش رو بهم دوخت که به خودم شک کردم …

از بالا به پایین نگاهی به خودم انداختم ولی هیچ عیبی نداشتم

اقای احمدی_به چی نگاه میکنی

_به اینکه شما به چی نگاه میکنید

سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم … چشمانش درشت شده بود و دهانش باز

_چیزی شده ؟

دفتر دار کنارش ریز ریز میخندید و سعی میکرد صدای خنده ش بلند نشه

اقای احمدی_نخند … خیلی پرویی صحرا خیلی

_چیکار کردم مگه من اقای احمدی؟

اقای احمدی _ تو وسع خریدن مانتو نداری که اون بلبشور و به پا کردی

_ندارم دیگه

استاد هاشمی_گلمون کم بود که تشریف فرما شدند

از ادامه ی حرفش متعجب شدم عجب بود که دوباره تخریب نکرده بود … گرچه تا به حال کاری به کارم نداشت ولی هیچکس از تیکه هاش در امون نبود

در دل خدا خیرت بده ای نثار اریان کردم و وارد کلاس شدم

به محض نشستنم کنار هانیه… استاد دوباره شروع کرد به درس دادن
جزوه م رو دراوردم و حواسم رو به درس داد

استاد هاشمی_خب بچه ها سوال ۳۸ رو حل کنید … خودتون تنهایی هیچ مشورتی نمیکنید

با خوندن سوال ۳۸ یاد تستی که دیروز صبح زده بودم افتادم و به همون روش حلش کردم

هانیه سرش رو تو جزوه خم کرد

هانیه_وایی من بلد نیستم … بده بنویسم از روت این انقدر سگه که اگه…

استاد هاشمی _ خوب هانیه میخواد برامون سوالو حل کنه … بگو جوابشو

سعی کردم جلوی خندیدنم رو بگیرم سرم رو خم کردم و پایین بردم تا استاد خنده م رو نبینه

هانیه_استاد چیزه … من هنوز کامل حلش نکردم

استاد هاشمی _اشکال نداره همون اولشو بخون سبزی فروش

با انکه لقب هانیه رو گفته بود ولی انقدر جدی بود که هیچکس جرات خندین نداشت

سرم رو خم تر کردم چهره ی منفجر شده از خنده م رو نبینه

استاد هاشمی _مثل اینکه شایگان بیشتر دلش میخواد این سوالو حل کنه

از جا بلند شدم و سعی کردم با گاز گرفتن لبم خنده م رو جمع کنم
با صدای بلندش از جا پریدم

استاد هاشمی_مرض

به چی میخندی

شاید هرکس دیگه ای جای من بود از ترس سکته میکرد ولی من فقط خنده م تشدید شده بود و اینبار بدون اینکه جلوی خودمو بگیرم ازادانه خندیدم

با خندیدنم نفس حبس شده ی بچه ها ازاد شد
استاد دستی دور لبش کشید تا جلوی لبخندش رو بگیره سعی کردم از بین صندلی های به هم چسبیده بگذرم و از کلاس بیدون برم

استاد هاشمی _زودتر برو بیرون که کل کلاسمو بهم زدی

از کنار اخرین صندلی هم گذشتم و از کلاس بیرون رفتم
از بس خندیده بودم دلم درد گرفته بود در کلاس باز بود و صدای استاد بیرون میومد

استاد هاشمی_من فاز شما دخترا رو درک نمیکنم بخدا …همتون یه تخته تون کمه

صدای خنده های بلند بچه ها تو راهرو پیچید

استاد_حالا باز خوبه شایگان جنبه داشت الاندمن به یکی دیگه تون میگفتم مرض میرفتید ماماناتونو میاوردید

در کلاس پسر ها باز شد و آران با خنده بیرون اومد به با دیدن من خنده ش عمیق تر شد

آران_خاک تو سرت انداختت بیرون

لیوان اب م رو نزدیک لبانم کردم و جوابی ندادم بهش

به طرف کلاسمون رفت

اران_چته هاشمی اموزشگاه رو گذاشتی رو سرت

هاشمی_تو چی میگی دیگه خمار

از اصطلاح استاد هاشمی بچه ها زدند زیر خنده … من هم خنده م گرفته بود … چشمای اران ریز و خمار بود ولی واقعا زیبایی خاصی داشت و اصلا شبیه معتادا نبود

آران _خجار بودن بهتر از بشکه بودنه که

ابی که خوردم پاچید بیرون و به سرفه افتادم یاد لقبی که به هاشمی داده بود میوفتادمو خنده م می گرفت

هاشمی _ با کدوم اتوبوس اومدی تهران فراهانی ؟

آران_با همون اتوبوسی که زنت صندلی جلوییم نشسته بود
با جوابی که آران به استاد هاشمی داد چشمام چهارتا شده بود
به قطع میتونستم بگم خیلی شجاع بود که با هاشمی در میوفتاد

فقط صدای خنده ی چند نفر میومد انگار بقیه ی بچه ها هم تو شوک بودند

استاد هاشمی_ چیکارت کنم که مونگلی

با لحن شوخ استاد هاشمی نفس حبس شدم رو ازاد کردم
داخل چارچوب در با استاد چشم تو چشم شدم

استاد_بیا سر کلاست بچه … کل کلاسو ریختی بهم

لیوان یکبار مصرف رو توی سطل انداختم و به طرف کلاس رفتم

آران_این بچه تو همه ی کلاسا یه سوژه ای هست

هانیه_استاد صحرا سوژه نیست … سوژه داره

نگاه چپ چپ بچه ها روی هانیه فرود اومد … بخاطر توجه بیش از اندازه ی آران روی هانیه همه ی بچه ها حساس شده بودند

آران_خیلی حرف میزنیا اردک …

واسه ی همه یک لقبی انتخاب کرده بود خدا رو شکر میکردم که هنوز روی من لقبی نذاشته بود

استاد هاشمی_این هانیه بیشتر شبیه سبزی فروش هاست تا اردک

بچه ها به خنده افتاده بودند … یک لحظه خودم رو جای هانیه گذاشتم

اگر جای اون بودم هرگز سر کلاس ها نمیومدم

کلاس استاد هاشمی با تموم خنده ها و سختگیری های استاد تموم شده بود و نیم ساعت تا کلاس فیزیک مونده بود

از جا بلند شدم تا از کلاس بیرون برم

مونا_صحرا ما داریم میریم ناهار میای؟

_نه ناهار دارم

هانیه_ضد حال نباش دیگه بیا بریم … هیچوقت نمیای بیرون باهامون

_همین فست فود رفتناتونه که یه ماه نکشیده انقدر اضافه وزن داشتین

فاطمه چشماش رو چپ کرد

فاطمه_باشه بابا تو باربی

پریسا _اصرار نکنید شاید پول نداره

همه ی حرفش برای این بود که من رو حرص بده ولی انگار برعکس بود من هم پوزخندی زدم به افکار احمقانه ش

هانیه_میفهمی چی میگی پریسا

پریسا_وا چی گفتم مگه اخه…

با صدای سلام بعضی از بچه ها به شخصی حرفش رو ادامه نداد و به طرفشون برگشت

با دیدن اریان انگار دیگه تو حال و هوای خودش نبود

پریسا_سلام استاد

اریان مثل همیشه سخاوتمندان جوابش رو داد … از ذوق کردن پریسا خنده م گرفت
هر دو به طرفم برگشتند با این فرق که اریان نگاهش مهربون بود و پریسا کینه توزانه

با صدای هانیه خندیدن رو تموم کردم

هانیه_بریم صحرا

_گفتم که نمیام

پریسا_هانیه جان یاد بگیر اصرار نکنی … شاید مشکلی چیزی داره

مونا_چته پریسا چه مشکلی؟ هی میگی مشکل

پریسا_مشکل مالی حالا حتما باید بگم

من برای خودم سرخوش بودم و به تلاش های پریسا برای خراب کردن من جلوی بچه ها و اریان، می خندیدم

اریان متعجب نگاهم کرد و بعد از اینکه راداراش موضوع رو گرفتند با چشمای ریز شده لبخندی زد و به سمت دفتر استاد ها رفت

هانیه _رفتارت خیلی زشت بود پریسا

_از قدیم گفتند تو گوش خر یاسین نخونید … بیخیال هانیه اگر میخوای بیا با من ناهار بخور

هانیه از خدا خواسته دنبالم راه افتاد…وارد کلاس کوچیک ته سالن شدم

هانیه_صحرا چرا نمیگی شوخی کردی

_تو چرا حرص میخوری هانیه بیخیال شو دیگه عزیز من … من که از ایستگاه شدنش لذت میبرم

هانیه_اینطوری همه پشتت حرف میزنند

در ظرف غذام رو باز کردم و قاشق و چنگال رو روی در ظرف گذاشتم

_اینکه پشت سر ادم حرف باشه بده ؟

هانیه_سوالا میپرسیا معلومه

زل زدم تو چشماش و ابرویی بالا انداختم

_پس چرا انقدر بی سیاست رفتار میکنی که پشتت حرف باشه ؟

هانیه_ من که کاری نمیکنم دهن این ملت همیشه بازه … پشت همه حرف میزنند ، مهم نیست برام

خندیدم و به ظرف غذا اشاره زدم

_بیا غذا بخور… خوبه که خودت جواب خودتو دادی

هانیه روی صندلی کنارم نشست و قاشق رو تو دستش گرفت

هانیه_خیلی واسم جالبه صحرا تو با این که ناز پرورده ای ولی اصلا لوس و بی منطق نیستی

_اشتباه فکر میکنی … چون من خیلی لوسم ولی نه برای دوستام … برای خانواده م خصوصا بابام

هانیه لب باز ورد تا حرفی بزنه ولی با باز شدن در سرش به طرف در چرخید
با دیدن آران و پسر جوانی که کنارش بود معذب دستی به مقنعه ی افتادم کشیدم و سرم کردم

آران_شما دوتا چرا همه جا هستید ؟

از جا بلند شدم و با برداشتن ظرف غذام بدون حرف از کلاس بیرون رفتم

دست خودم نبود با تموم پرو بازی هام از این استاد مهربون ولی پرو خجالت میکشیدم

هانیه با تا خیر پشت سرم اومد

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن