آخرین پارت منتشر شدهرمان عروس خاص من

رمان عروس خاص من پارت۵

رمان عروس خاص من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عروس خاص من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عروس خاص من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

هانیه_وا صحرا چرا همینطوری راه افتادی ؟

_وای هانیه جان عزیزم چرا هرچیز کوچیکی رو بطرگش میکنی اخه ؟ هوم ؟

هانیه مظلوم نگام کرد که خنده م گرفت … تا به حال تز این دوستا نداشتم حتی نمیدونستم با هانیه پیتونم کنار بیام یا نه

ظرف غذا رو روی میز وسط سالن گذاشتم

_اینجا بخوریم چیزی نمیشه… بجای اینکه بخوای بری با آران بحث کنی عزیز دلم

هانیه_حق با ما بود

_ای بابا هانیه جانم عزیز دلم … حق با هرکی که بود مطمئنا کار داشته که اومده تو کلاس دیگه وگرنه کرم نداشته که ، گرچه این ….

با چشم و ابرو های هانیه به خودم اومدم و به عقب برگشتم … با دیدن اقای احمدی نیشم رو باز کردم

اقای احمدی _بیاید برید کلاس میخوام واریزی هاتونو چک کنم … بدویین

به غذام نگاهی انداختم انگار قرار نبود راحت بخورمش …سری تکون دادم و به هانیه اشاره زدم تا بریم … اقای احمدی هم پشت سرمون وارد کلاس شد

اقای احمدی _ سلام بچه ها … بشینید میخوام واریزیاتونو چک کنم و فیشاتونو بگیرم

بچه هایی که تو سالن بودند همه وارد کلاس شدند و رو ی صندلی ها نشستند

اقای احمدی _بقیه کجان … چرا انقدر کم شدین؟

هلیا_رفتن ناهار

اقای احمدی _ پس فعلا اسم شما ها رو میخونم …
از همین جلوی در شروع کنید اسماتون رو بگید

همه نگاه های بچه ها رکم ثابت شد … شونه ای بالا انداختم و رو به اقای احمدی با اعتماد به نفس اسمم رو گفتم

_صحرا شایگان

بدون اینکه به لیستش نگاه کنه سری تکون راد برام

اقای احمدی_همه رو تسویه کردی …. فقط لطف کن از شیطنتت کم کن صحرا خانوم

شونه ای بالا انداختم و نیشخندی زدم …
نفر بعد هانیه بود … اسمش رو به اقای احمدی گفت و منتظر موند

اقای احمدی_ پیش پرداخت داشتی برای همه ی درسات … ما بقی شو کی پرداخت میکنی ؟

هانیه_امشب با پدرم صحبت میکنم

اقای احمدی سری تکون داد …

اقای احمدی_باشه… پس فیش هاتو نگه دار پیش خودت همه ش نسویه شد تحویل بده

هانیه_چشم استاد

اقای احمدی _حالا میخواید برین ناهارتونو بخورین برین

از خدا خواسته هر دو از جا بلند شدیم و وارد راهرو شدیم …
روی پله های بلا استفاده ای که به طبقه ی بالا میرفت نشستیم

هانیه_واس که چقدر مزخرفه این مردک …

سرمو براش تکون دادم …

_اره خیلی عوضیه ولی خب اون هم کارشه دیگه … لازمه این کارا

هانیه تو سکوت چند قاشق از غذا خورد و قاشق رو به طرفم گرفت

هانیه_صحرا ؟

_هوم

هانیه_این استاده اسمش چی بود که با شاگردش ازدواج کرد؟

متعجب نگاهش کردم … هم ربط سوالش رو نمی فهمیدم و هم اون استاد رو نمیشناختم
طبق عادت شونه ای بالا انداختم

_نمیدونم

هانیه با لب های اویزون به روبروش خیره شده بود
_چرا؟ چیشده مگه؟

هانیه_هیچی همینطوری سوال بود برام

همونطور که تو فکر بودم چشمم روش میچرخید … این دختر زیادی ساده بود …
یه قاشق از غذلم رو خوردم و دوباره نگاهش کردم که اینبار با وجود استاد فراهانی چشم روی استاد چرخید …

همراه با اون پسر همراهش داخل سالن وایساده بودند و داشت سفارش هایی بهش میکرد

هانیه _خیلی دوسش

دارم

با چشمای درشت شده به سمتش چرخیدم و متعجب نگاه کردم

_چی؟

هانیه _هیس دیوونه چه خبره چرا داد میزنی …

_تو دیوونه ای هانیه با ۴جلسه کلاس داشتن باهاش اینطوری میگی دوستش دارم ؟

هانیه_دله دست خودم که نیست

_هانیه این احساسات بچگونه رو کنترل کن تو رو خدا …
دل و احساست رو درگیر این چیزا نکن … امسال سال مهمیه
لطفا خودتو وارد حاشیه نکن

هانیه نگاه ناراحتش رو بهم دوخت …

هانیه_فکر میکردم حداق تو درکم میکنی …

کلافه از جام پاشدم و روبروش وایسادم …

_چرا باید یه دیوونه رو درک کنم اخه ؟
روانی اینی که داری میگی دوسش داری استادته …
خودت هم میدونی دوسش نداری … داری خودتو گول میزنی

هانیه_هیس اروم

ولوم صدام رو پایین تر اوردم و ادامه دادم

_روانی این یارو هزار تا دختر بچه ی مثل تو دورو برشه که واسه هیچکدومشون تره هم خورد نمیکنه بعد تو حرف از دوست داشتن میزنی

انگشت اشاره م رو جلوش گرفتم

_خودتو درگیر این چیزا نکن هانیه … فکرت روی درست باشه نه خیال پردازی هات

بدون توجه بهش وارد سالن شدم که نگاه متعجب استاد فراهانی و پسر کنارش رو خودم دیدم

نا خوداگاه نیشخندی زدم و به طرف آبسرد کن گوشه ی سالن رفتمو لیوانی برداشتم و پر از ابش کردم

جرعه جرعه مشغول خوردنش شدم با افتادن سایه ای روم …

_الان نمیخوام چیزی بشنوم هانیه

عصبانی بودم ولی نمیدونستم از چی … هانیه اونفدرا هم دوست صمیمی‌م نبود که لخوام اینطوری حساس شم …

کمی فکر کردم … آران برام قابل احترام بود ولی هیچ حس دوست داشتنی نداشتم که بگم حسودی کرده بودم

آران _چته ، چرا انقدر عصبانی ؟ دوستت خیلی ناراحته

به طرف استاد فراهانی برگشتم … چهره ش فقط شیطنت رو نشون میداد ولی خیلی مهربون بود

_این ناراحتی براش نیازه

پسر همراه استاد خندید و دستش رو جلوی استاد دراز کرد

پسر_پس من دیگه میرم آران

_برو مراقب خودتم باش خداحافظ

پسر _تو هم‌مراقبت کن خداحافظ

نگاهم روش ثابت مونده بود ‌… نمیشناختم ولی تیپش رو دوست داشتم … از طرفی هم بهش میخورد پسر مودبی باشه

آران_مورد پسند واقع شد ؟

متعجب نگاهش کردم

_چی؟

آران_بهتره بگی کی؟

شونه ای بالا انداختم و پرو گفتم

_خب کی ؟

آران عفی کرد جلوی نگاه متعجبش رو بگیر با خنده به راهرو اشاره زد

_رضا رو میگم

خوشحال از یافتن اسمش … خودم رو له نفهمیدن زدم

_رضا کیه دیگه ؟

اینبار آران با صدای بلند خندید و بدون توجه به سوالم به طرف دفتر اساتید رفت

با لبخند رفتنش رو نگاه می کردم که تنه ای بهم خورد
به طرف شخصی که بهم تنه زده بود برگشتم …
با دیدن فاطمه کلافه نفسم رو ببرون فرستادم

فاطمه_چیه خیره شدی به استاد …

ابرویی بالا انداختم که خودش ادامه داد

فاطمه_زیاد دلتو خوش نکن اون له تو توجهی نداره

تک تنده ای کردم و انگشت اشاره م رو کنار سرم چرخوندم

_دست خودت نیست بالا خونت اجاره ست

فاطمه_وا مشکل داریا … یکم مودب صحبت کن

از پروییش خنده م گرفته بود…خندیدم و شونه ای بالا انداختم

_چیزی نگفتم که …

هانیه دوباره شاداب و سرحال سمتمون اومد

فاطمه _کجا بودی ؟ صحرا عشقتو دزدید

چشمام از بچه بازیش گرد شده بود … هانیه هاج و واج نگاهش رو بینمون میچرخوند

هانیه _حالت خوب نیستا فاطمه عشقم کیه

_واقعا حالت خوش نیست

هانیه _ولش کن این عقل تو سرش نیست بیا بریم

از برخورد هانیه بی نهایت خوشحال بودم … و کمی بیشتر تو دلم جا باز کرد … اونقدرا هم که فکر میکردم بچه نیست

همراهش به طرف کلاس راه افتادم … از دیدن کیف هانیه و پوشه ی جزوه ی خودم روی صندلی جلوی میز استاد خنده م گرفت

_تو کی وقت کردی هانیه

هانیه خندید و به طرز خنده داری ابروهایش رو بالا و پایین برد

با لبخند ی چاشنی از کار هانیه روی صندلیم جا گرفتم

_واقعا دیوونه ای تو هانیه

هانیه_دیوونه چیه بیشعور باید بگی زرنگ … الان هیچکس نمیتونست تو تایم استاد فراهانی جلو جا بگیره تازه قبلش هم کلاس داشتیم

واقعا هم همینطور بود تو کلاس استاد فراهانی همیشه سر جلو نشستن دعوا بود

با وارد شدن استاد بچه ها پشت سرش وار کلاس شدند و بعد از کلی داد و بیداد که اینجا جای منه روی صندلی هاشون نشستند

آران با خنده به بچه ها نگاه میکرد … با تموم شدن سر و صدای بچه ها تک خنده ی جذابی کرد …
همون موقع اتنیه دستم رو فشرد که چشم غره ای بهش رفتم

آران_۱ماهه دارین میاین کلاس هنوز سر جا دعواتون میشه … خجالت بکشین

فاطمه _استاد ا

ز بس دوستتون داریمه

هانیه زیر گوشم غر زد

هانیه_خود شیرین … استاد جای اون خجالت کشید واقعا …
با صدای استاد هانیه جمله ش رو ادامه نداد

استاد _چی سر این بیچاره غر میزنی هانیه … این به اندازه ی کافی خودش عقب افتاده هست … تو دیگه زیر گوشش غر نزن بیشتر عقب بمونه

صدای خنده های بچه ها بلند شد … دست به سینه به پشتی صندلی تکیه دادم …

استاد_چه دست به سینه هم میشه

سرم رو کج کردم و با لبخند خونسردی نگاهش کردم …

پریسا_باشه فهمیدیم خونسردی عقب افتاده

لبخندم رو پهن تر کردم و بهش نگاه کردم

_عقب افتاده بودن خیلی بهتر از عقب مونده بودنه

اخم های پریسا تو هم رفت و دوباره بچه ها خندیدند

استاد_من جای تو بودم دیگه این کلاسو نمیومدم

پریسا چشم غره ای بهم رفت بی اهمیت بهش به تخته نگاه کردم

استاد_شماها همتون باید برید بمیرید … چون به کسی میخندید که توی شما بهترینه

صدای اعتراض بچه ها بلند شد

فاطمه _ استاد چرا اون باید بهترین ما باشه ؟

استاد _ الان میگم چرا …

از کلاس بیرون رفتو بعد از چند لحظه دوباره وارد کلاس شد ولی اینبار پوشه ی اسامی بچه ها دستش بود

استاد_خوب میریم سراغ آزمونای هفته ی گذشته تون

با این جمله ی استاد صدایی از کسی در نیومد … بد ترین ازمونی بود که میتونستم داده باشمش … هیچکدوم از جوابام با جوابای بچه ها یکی نبود و خرابش کرده بودم

استاد دونه دونه اسم رو خوند و درصد ها رو گفت … بچه ها یا میخندیدند یا شرمنده میشدند به اسم هانیه رسید با خنده به هانیه نگاه کرد

استاد_خاک تو سرت کنم اونقدر هم که بچه ها بهت رسوندن بازم ۴۰%زدی
شاهوردی ۱۰درصد زدی
و اما شایگان …

بهم نگاه کرد و گفت

استاد_فکر میکنی چند درصد زدی ؟

بدون مکث و خجالت تو چشماش نگاه کردم و گفتم

_ ۱۰-درصد

اران خندید و بدون اینکه در صدم رو بخونه سراغ بقیه ی بچه ها رفت … بالاترین درصد کلاس هانیه بود … حسابی خوشحال بود

استاد لیستو بست و روی میزش گذاشت …

استاد فراهانی _ازمون بعدی این اوضاع باشه … باباهاتونو میارید

بچه ها همه شروع کردن به خندیدن اران هم با لبخند خاصش نگاهشون میکرد با اروم شدن بچه ها اران ایپدش رو به ویدیو پرژکتور وصل کرد

استاد_این حرفمو خیلی جدی زدم

فاطمه _وا استاد مگه مدرسه ست

استاد_نه ولی شما بچه مدرسه ای هستین

نگاهش رو روی صورتم چرخوند و ادامه داد

استاد_و اگر پایین تر از درصد الانتون بزنید … باید به همه بستنی بدین

فاطمه _استاد حالا شایگان چند زده

استاد _میخواست بدونه خودش میپرسید

فاطمه _استاد انقدر پایین زده که روش نمیشه بپرسه ..بگین دیگه

حرف های فاطمه هیچ اهمیتی برام نداشت … هیچ حس خاصی نداشتم نسب به این حرف ها از نظرم بچه ترین فرد کلاس بود

استاد _تو که خودت با تقلب ۱۰% زدی … روت میشه

فاطمه_خوب من نخونده بودم استاد بگین دیگه درصدشو

استاد _شایگان هم نخونده بود با این حال ۸۰%زده …

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن